🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃🍂
✨
🔴# #محمد_تقی_بهار ، #ملقب به #ملک_الشعرا و #متخلص به #بهار ، شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامهنگار، تاریخنگار و سیاستمدار معاصر ایرانی بود.
محمدتقی بهار در ۱۶ آبان ۱۲۶۵ هجری شمسی برابر با ۱۳۰۵ قمری در مشهد زاده شد. پدرش #میرزا_محمد_کاظم_صبوری ، #ملک_الشعرای #آستان_قدس_رضوی در زمان #ناصر_الدین_شاه بود؛ مقامی که پس از درگذشت پدر، به فرمان #مظفر_الدین_شاه ، به بهار رسید. خاندان پدری بهار خود را از نسل #میرزا_احمد_کاشانی (درگذشتهٔ ۱۲۲۹)، #قصیده_سرای سرشناس #عهد_فتحعلی_شاه میدانند و به همین جهت پدر بهار تخلص صبوری را برگزید. مادرش از یک خانوادهٔ #گرجی ، که در دورهٔ #عباس_میرزا به ایران آمده بودند، بود. مادرش نیز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. میگوید که پدرش ترجمههای #الکساندر_دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه میآورد و با صدای بلند برای افراد خانواده میخواند و چون خسته میشد، مادرش خواندن را ادامه میداد.
شعر زیبا و بیاد ماندنی ای خوشا بیگانه ای بازگو کننده ذوق زیبای شاعرانه استاد را در غزلسرایی بیان میدارد.
ای خوشا بیگانه ای
ا****************
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
سوختم زبن آشنایان ای خـــوشا بیگانه ای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هر یکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای
گر اسیـــرخط و خالی شد دلم، عیبم مکن
مرغ جایی میـرود کانجاست آب و دانه ای
تا نفرمایی که بی پروا نِه ای در راه عشق
شمع وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه ای
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم، چه باک
گر گـــدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانه ای
کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست
رو خبر گیــــر این معانی را ز صاحبخانه ای
عاقلانش باز زنجیـــری دگــر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه ای
این جنون تنها نه مجنون را مسلّم شد "بهار"
باش کـــز ما هم فتد اندر جهـــان افسانه ای
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✨
🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃🍂
✨
🔴# #محمد_تقی_بهار ، #ملقب به #ملک_الشعرا و #متخلص به #بهار ، شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامهنگار، تاریخنگار و سیاستمدار معاصر ایرانی بود.
محمدتقی بهار در ۱۶ آبان ۱۲۶۵ هجری شمسی برابر با ۱۳۰۵ قمری در مشهد زاده شد. پدرش #میرزا_محمد_کاظم_صبوری ، #ملک_الشعرای #آستان_قدس_رضوی در زمان #ناصر_الدین_شاه بود؛ مقامی که پس از درگذشت پدر، به فرمان #مظفر_الدین_شاه ، به بهار رسید. خاندان پدری بهار خود را از نسل #میرزا_احمد_کاشانی (درگذشتهٔ ۱۲۲۹)، #قصیده_سرای سرشناس #عهد_فتحعلی_شاه میدانند و به همین جهت پدر بهار تخلص صبوری را برگزید. مادرش از یک خانوادهٔ #گرجی ، که در دورهٔ #عباس_میرزا به ایران آمده بودند، بود. مادرش نیز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. میگوید که پدرش ترجمههای #الکساندر_دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه میآورد و با صدای بلند برای افراد خانواده میخواند و چون خسته میشد، مادرش خواندن را ادامه میداد.
شعر زیبا و بیاد ماندنی ای خوشا بیگانه ای بازگو کننده ذوق زیبای شاعرانه استاد را در غزلسرایی بیان میدارد.
ای خوشا بیگانه ای
ا****************
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
سوختم زبن آشنایان ای خـــوشا بیگانه ای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هر یکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای
گر اسیـــرخط و خالی شد دلم، عیبم مکن
مرغ جایی میـرود کانجاست آب و دانه ای
تا نفرمایی که بی پروا نِه ای در راه عشق
شمع وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه ای
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم، چه باک
گر گـــدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانه ای
کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست
رو خبر گیــــر این معانی را ز صاحبخانه ای
عاقلانش باز زنجیـــری دگــر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه ای
این جنون تنها نه مجنون را مسلّم شد "بهار"
باش کـــز ما هم فتد اندر جهـــان افسانه ای
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✨
🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#پیوست ابروهایش را دوست دارم
سیبیل چرب و نرمش را دوست دارم
گفتند دیوانه ندیدی چاقی اش را ؟
دیوانه هستم چربیش هم دوست دارم !
#ناصر_الدین_شاه
( ابراز احساسات ناصر الدین شاه خطاب به سوگولیش انیس الدوله )
+انیس الدوله ، با اسم اصلی فاطمه، دختر رعیت یتیمی بود که توانست تا مرحله سوگلی بودن اندرونی پرجمعیت شاه قاجار برسد ! انیس الدوله تنها کسی بود که می توانست در مقابل شاه بایستد و با او مخالفت کند؛ طوری که بعد از اعلام فتوای حرمت تنباکو از آوردن قلیان برای شاه خودداری کرد...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
سیبیل چرب و نرمش را دوست دارم
گفتند دیوانه ندیدی چاقی اش را ؟
دیوانه هستم چربیش هم دوست دارم !
#ناصر_الدین_شاه
( ابراز احساسات ناصر الدین شاه خطاب به سوگولیش انیس الدوله )
+انیس الدوله ، با اسم اصلی فاطمه، دختر رعیت یتیمی بود که توانست تا مرحله سوگلی بودن اندرونی پرجمعیت شاه قاجار برسد ! انیس الدوله تنها کسی بود که می توانست در مقابل شاه بایستد و با او مخالفت کند؛ طوری که بعد از اعلام فتوای حرمت تنباکو از آوردن قلیان برای شاه خودداری کرد...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🔴#ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
نگاهش مرا به دام انداخت. این عشق مرا رسوای شهرم نمود. انگشت نمای دوست و دشمن شدم ولی من اسیر دام عشقش بودم. مردم شهر و پدرم از من خواستند دل از این مرد تبعیدی بردارم. یکروز به خود آمدم دیدم عارف یاد وطن افتاده و عزم رفتن کرده. حیلهها بکار بردم تا نگهش دارم، نشد. مویهها کردم و در دلش اثر نکرد. با اینکه می دانست محیط ایران برایش حکم شکنجه گاه را دارد باز عزم بازگشت داشت.
گفتم: اگر خانه خرابهای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت می گذارم و قلبم را به تو هدیه می دهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد می خوابم!
یک روز بیخبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود، همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامهای رد و بدل می کردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از #حاج_شیخ_محمد_تقی #وکیل_الرعایای_همدانی شنیدم عارف در اوج تنگدستی و فقر به وضع رقّتباری درگذشت.
عجیب آن بود که با اینکه عارف می دانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش می آیم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا می شناسند و داستان مرا می دانند (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد میکند)
#مرگ_عارف
عارف در سال ۱۳۰۵ ه. ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما ازبروجرد بر اثر حادثهای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی خارج شده و به اراک پناه برد.دراراک هم اورا راحت نگذاشتند. او خود میگوید:
"بعد میگویند این ننگ[مقصود خود عارف است] بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شدهاست که بگویم ای داد، بیداد."
سپس بیماریش شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود
که دامن گیر من شدهاست.
فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد،نصرت الدوله بد، ملکالشعرا بد،
مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن،
من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی (۱۳۱۲-۱۲۵۷) #شاعر و #تصنیف_ساز بزرگ #دوران_مشروطه ، زمانی #دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود. عارف بخاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای #افتخار_آفاق را برای وی ساخت:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه دل میشکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام، ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
گفتم: اگر خانه خرابهای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت می گذارم و قلبم را به تو هدیه می دهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد می خوابم!
یک روز بیخبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود، همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامهای رد و بدل می کردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از #حاج_شیخ_محمد_تقی #وکیل_الرعایای_همدانی شنیدم عارف در اوج تنگدستی و فقر به وضع رقّتباری درگذشت.
عجیب آن بود که با اینکه عارف می دانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش می آیم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا می شناسند و داستان مرا می دانند (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد میکند)
#مرگ_عارف
عارف در سال ۱۳۰۵ ه. ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما ازبروجرد بر اثر حادثهای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی خارج شده و به اراک پناه برد.دراراک هم اورا راحت نگذاشتند. او خود میگوید:
"بعد میگویند این ننگ[مقصود خود عارف است] بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شدهاست که بگویم ای داد، بیداد."
سپس بیماریش شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود
که دامن گیر من شدهاست.
فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد،نصرت الدوله بد، ملکالشعرا بد،
مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن،
من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی (۱۳۱۲-۱۲۵۷) #شاعر و #تصنیف_ساز بزرگ #دوران_مشروطه ، زمانی #دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود. عارف بخاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای #افتخار_آفاق را برای وی ساخت:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه دل میشکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام، ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی