🔴#ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.
📚 تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ
#ادوارد_براون
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.
📚 تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ
#ادوارد_براون
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✍️#ماجرای خفت آور دوی ماراتن!
یکی از بزرگترین جنگهای میان هخامنشیان و یونانیان، نبرد “ماراتن” در سال ۴۹۰ قبل از میلاد بود. در این جنگ که در زمان داریوش بزرگ روی داد، نیروی نظامی هخامنشیان برای اولین بار از یونانیان شکست خورد!
دلیل نبرد میان هخامنشیان و یونانیان، دخالت یونان در امور سرزمین های غربی هخامنشیان بود. این بهانه زمانی شدت گرفت که یونانیان، سفیران داریوش اول را بر خلاف اصول دیپلماتیک به چاه انداختند!
پس از قتل سفیران، داریوش فرمان حمله به یونان را صادر کرد اما هخامنشیان در این نبرد شکست خوردند. یک سرباز یونانی برای رساندن خبر پیروزی به آتن، مسافت ۴۲ کیلومتری دشت ماراتن تا شهر را دوید و پس از اعلام پیروزی از شدت خستگی درگذشت. از آن پس یونانیان برای تحقیر پارسیان دوی ماراتن را در میان بازیهای المپیک خود جای دادند!
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
یکی از بزرگترین جنگهای میان هخامنشیان و یونانیان، نبرد “ماراتن” در سال ۴۹۰ قبل از میلاد بود. در این جنگ که در زمان داریوش بزرگ روی داد، نیروی نظامی هخامنشیان برای اولین بار از یونانیان شکست خورد!
دلیل نبرد میان هخامنشیان و یونانیان، دخالت یونان در امور سرزمین های غربی هخامنشیان بود. این بهانه زمانی شدت گرفت که یونانیان، سفیران داریوش اول را بر خلاف اصول دیپلماتیک به چاه انداختند!
پس از قتل سفیران، داریوش فرمان حمله به یونان را صادر کرد اما هخامنشیان در این نبرد شکست خوردند. یک سرباز یونانی برای رساندن خبر پیروزی به آتن، مسافت ۴۲ کیلومتری دشت ماراتن تا شهر را دوید و پس از اعلام پیروزی از شدت خستگی درگذشت. از آن پس یونانیان برای تحقیر پارسیان دوی ماراتن را در میان بازیهای المپیک خود جای دادند!
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#داستان_کوتاه
#ماجرای_گند
لیولا روی نیمکت نشسته بود، شال را دور تن خود میپیچید، از لای درختها با چشمهایی اندیشناک به رودخانه نگاه میکرد، خویشتن را در خیال، با شکوه و متکبر و پرنخوت میانگاشت و با خود میاندیشید : “مگر ممکن است من این همه صعبالوصول باشم؟” در آن لحظه “پاپا” به او نزدیک شد، رشته ی افکارش را قطع کرد و پرسید :
– خوب، بالاخره چه شد؟ همان آش است و همان کاسه؟
– همان است که بود .
– هوم… مرده شویش ببرد… این ماجرا کی میخواهد تمام شود؟ تو باید بفهمی، مادرجان، که سیرکردن شکم این بیکارهها برایم خیلی آب میخورد! ماهی پانصد روبل! شوخی نیست! فقط سگشان هر روز به اندازی سی کوپک جگر میلمباند! اگر قرار است بگیردت باید هرچه زودتر این کار را بکند وگرنه بگذار گورش را با برادر و سگش از اینجا گم کند! آخر، چه میگوید؟ حرف حسابش چیست؟ اصلا با تو حرف زده است یا نه؟ اظهار عشق کرده است، یا نه؟
– نه پاپا، او خیلی کمروست!
– کمرو… ما این کمروها را خوب میشناسیم! نگاهش را میدزدد . صبر کن الآن صدایش میزنم بیاید اینجا . کار را باید یکسره کرد، مادر! رودربایستی را باید کنار گذاشت… وقت آن است که… تو دیگر… جوان نیستی مادر… لابد تمام فوت و فن کار را بلدی!
“پاپا” از آنجا ناپدید شد . حدود ده دقیقه بعد نوگتف با قدمهایی که دلالت بر کمروییاش میکرد از لای بوتههای یاس نمایان شد و گفت :
– احضارم کرده بودید؟
– بله، بیایید جلو! کافی است از دستم دربروید! بنشینید!
نقاش یواشکی به لیولا نزدیک شد و یواشکی به لبه ی نیمکت نشست . لیولا با خود فکر کرد : “در تاریکی غروب راستی که خیلی جذاب و خوش قیافه است” و خطاب به او گفت :
– یک چیزی برایم تعریف کنید! فیودور پانته لییچ از چیست که اینقدر تودار هستید؟ چرا همهاش خاموشید؟ چرا هیچوقت روحتان را پیش من نمیگشایید؟ این همه عدم اعتمادتان زاده ی چیست؟ راستش را بخواهید به من برمیخورد… طوری رفتار میکنید که انگار ما با هم دوست نیستیم… بالاخره شروع کنید، حرف بزنید!
نقاش تک سرفهای کرد، به تندی آهی کشید و گفت :
– خیلی حرفهاست که باید به شما بزنم، خیلی!
– پس چرا نمیزنید؟
– میترسم برنجید . یلنا تیموفییونا . نمیرنجید؟
لیولا به آرامی خندید و با خود فکر کرد : “لحظه ی دلخواه فرا رسیده است! چه میلرزد! حالا دیگر دم به تله دادی، جانم!”
زانوان خود لیولا هم به لرزه درآمد؛ دستخوش ارتعاش مطلوب همه ی رماننویسها شده بود . با خودش فکر کرد : “تا چند دقیقه ی دیگر در آغوشگرفتنها و بده بستان بوسهها و قسمخوردنها و غیره و غیره شروع میشود… آه!” و به قصد آنکه آتش عشق نقاش را تیزتر کند آرنج برهنه و گرم خود را با تن او مماس کرد و پرسید :
– خوب؟ پس چرا حرف نمیزنید؟ من آنقدرها هم که تصور میکنید زودرنج و نازک نارنجی نیستم…( لحظهای سکوت) آخر حرف بزنید! …( سکوت.) بجنبید، زودتر!!
– یلنا تیموفییونا، ببینید من… من از زندگی هیچ چیزی را بیشتر از نقاشی یا بهتر بگویم بیشتر از هنر دوست نمیدارم . دوستان اینطور تشخیص دادهاند که من قریحه دارم و نقاش بدی از آب درنخواهم آمد…
– حتماَ! Sans doute.
– بله… همینطور است… من عاشق هنر هستم… پس… عاشق سبکم، یلنا تیموفییونا! هنر… میدانید، هنر… شب شگفتانگیز! …
لیولا که مارآسادور خودش میپیچید و توی شالش کز میکردچشمهایش را کمی بست.( حقا که زنها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
لیولا که مارآسادور خودش میپیچید و توی شالش کز میکردچشمهایش را کمی بست.( حقا که زنها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
نوگتف که انگشتهای دستش را تقتق به صدا درمیآورد ادامه داد :
– میدانید، مدتهاست که دلم میخواست با شما حرف بزنم ولی… همهاش میترسیدم، خیال میکردم ممکن است از من دلگیر شوید… ولی اگر درکم کنید محال است… عصبانی شوید… آخر شما هم عاشق هنرید!
– خوب، بله… البته… البته! آخر صحبت ازهنر است!
– یلناتیموفییونا هیچ میدانید چرا اینجام؟ نمیتوانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهرا نادانسته روی آرنج او گذاشت…نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد :
– حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدمهای خوکصفتی هم پیدا میشوند… که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زنها ندارند… ولی آخر من… من که از قماش آنها نیستم! من نزاکت و آداب دانی سرم میشود . حجب و حیای زنانه… چنان حجبی است که نمیشود نادیدهاش گرفت!
لیولا در حالی که آرنجها را توی شال نهان میکرد با خود گفت : “چرا این حرفها را به من میزند؟”
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#داستان_کوتاه
#ماجرای_گند
لیولا روی نیمکت نشسته بود، شال را دور تن خود میپیچید، از لای درختها با چشمهایی اندیشناک به رودخانه نگاه میکرد، خویشتن را در خیال، با شکوه و متکبر و پرنخوت میانگاشت و با خود میاندیشید : “مگر ممکن است من این همه صعبالوصول باشم؟” در آن لحظه “پاپا” به او نزدیک شد، رشته ی افکارش را قطع کرد و پرسید :
– خوب، بالاخره چه شد؟ همان آش است و همان کاسه؟
– همان است که بود .
– هوم… مرده شویش ببرد… این ماجرا کی میخواهد تمام شود؟ تو باید بفهمی، مادرجان، که سیرکردن شکم این بیکارهها برایم خیلی آب میخورد! ماهی پانصد روبل! شوخی نیست! فقط سگشان هر روز به اندازی سی کوپک جگر میلمباند! اگر قرار است بگیردت باید هرچه زودتر این کار را بکند وگرنه بگذار گورش را با برادر و سگش از اینجا گم کند! آخر، چه میگوید؟ حرف حسابش چیست؟ اصلا با تو حرف زده است یا نه؟ اظهار عشق کرده است، یا نه؟
– نه پاپا، او خیلی کمروست!
– کمرو… ما این کمروها را خوب میشناسیم! نگاهش را میدزدد . صبر کن الآن صدایش میزنم بیاید اینجا . کار را باید یکسره کرد، مادر! رودربایستی را باید کنار گذاشت… وقت آن است که… تو دیگر… جوان نیستی مادر… لابد تمام فوت و فن کار را بلدی!
“پاپا” از آنجا ناپدید شد . حدود ده دقیقه بعد نوگتف با قدمهایی که دلالت بر کمروییاش میکرد از لای بوتههای یاس نمایان شد و گفت :
– احضارم کرده بودید؟
– بله، بیایید جلو! کافی است از دستم دربروید! بنشینید!
نقاش یواشکی به لیولا نزدیک شد و یواشکی به لبه ی نیمکت نشست . لیولا با خود فکر کرد : “در تاریکی غروب راستی که خیلی جذاب و خوش قیافه است” و خطاب به او گفت :
– یک چیزی برایم تعریف کنید! فیودور پانته لییچ از چیست که اینقدر تودار هستید؟ چرا همهاش خاموشید؟ چرا هیچوقت روحتان را پیش من نمیگشایید؟ این همه عدم اعتمادتان زاده ی چیست؟ راستش را بخواهید به من برمیخورد… طوری رفتار میکنید که انگار ما با هم دوست نیستیم… بالاخره شروع کنید، حرف بزنید!
نقاش تک سرفهای کرد، به تندی آهی کشید و گفت :
– خیلی حرفهاست که باید به شما بزنم، خیلی!
– پس چرا نمیزنید؟
– میترسم برنجید . یلنا تیموفییونا . نمیرنجید؟
لیولا به آرامی خندید و با خود فکر کرد : “لحظه ی دلخواه فرا رسیده است! چه میلرزد! حالا دیگر دم به تله دادی، جانم!”
زانوان خود لیولا هم به لرزه درآمد؛ دستخوش ارتعاش مطلوب همه ی رماننویسها شده بود . با خودش فکر کرد : “تا چند دقیقه ی دیگر در آغوشگرفتنها و بده بستان بوسهها و قسمخوردنها و غیره و غیره شروع میشود… آه!” و به قصد آنکه آتش عشق نقاش را تیزتر کند آرنج برهنه و گرم خود را با تن او مماس کرد و پرسید :
– خوب؟ پس چرا حرف نمیزنید؟ من آنقدرها هم که تصور میکنید زودرنج و نازک نارنجی نیستم…( لحظهای سکوت) آخر حرف بزنید! …( سکوت.) بجنبید، زودتر!!
– یلنا تیموفییونا، ببینید من… من از زندگی هیچ چیزی را بیشتر از نقاشی یا بهتر بگویم بیشتر از هنر دوست نمیدارم . دوستان اینطور تشخیص دادهاند که من قریحه دارم و نقاش بدی از آب درنخواهم آمد…
– حتماَ! Sans doute.
– بله… همینطور است… من عاشق هنر هستم… پس… عاشق سبکم، یلنا تیموفییونا! هنر… میدانید، هنر… شب شگفتانگیز! …
لیولا که مارآسادور خودش میپیچید و توی شالش کز میکردچشمهایش را کمی بست.( حقا که زنها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
لیولا که مارآسادور خودش میپیچید و توی شالش کز میکردچشمهایش را کمی بست.( حقا که زنها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
نوگتف که انگشتهای دستش را تقتق به صدا درمیآورد ادامه داد :
– میدانید، مدتهاست که دلم میخواست با شما حرف بزنم ولی… همهاش میترسیدم، خیال میکردم ممکن است از من دلگیر شوید… ولی اگر درکم کنید محال است… عصبانی شوید… آخر شما هم عاشق هنرید!
– خوب، بله… البته… البته! آخر صحبت ازهنر است!
– یلناتیموفییونا هیچ میدانید چرا اینجام؟ نمیتوانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهرا نادانسته روی آرنج او گذاشت…نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد :
– حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدمهای خوکصفتی هم پیدا میشوند… که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زنها ندارند… ولی آخر من… من که از قماش آنها نیستم! من نزاکت و آداب دانی سرم میشود . حجب و حیای زنانه… چنان حجبی است که نمیشود نادیدهاش گرفت!
لیولا در حالی که آرنجها را توی شال نهان میکرد با خود گفت : “چرا این حرفها را به من میزند؟”
🔴#ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#ماجرای_دروغین _قتل آغامحمدخان قاجار
در اکثر منابع به جای مانده و نوشته شده در دوران پهلوی، اینگونه آمده است که آغامحمدخان، سر سلسله قاجاریه، زمانی که جهت جنگ با روسیه و دفع شر این کشور، به قفقاز لشکر کشی کرده بود، به خاطر اینکه دو نفر از نوکرانش بی اجازه او، خربزه و یا زردآلوی او را خورده بودند، دستور قتل آنان را صادر کرد و آنان قبل اجرای حکم اعدامشان، آغامحمدخان را کشتند.
اما واقعیت غیر از این داستان کودک پسند است.
دکتر غلامحسین زرگری نژاد، در کتاب: تاریخ قاجاریه عصر آغامحمدخان، از قول منابع ارمنی مینویسد: آغامحمدخان، بعد از تسخیر قلعه۵ شوشی( شهری در قراباغ اشغالی امروزی ) در قفقاز، اولین کاری که انجام می دهد، شروع به تحقیق در مورد کسانی می کند که با فرماندهان روسی در منطقه قفقاز همکاری کرده بودند، برخی آنان را دستگیر و زندانی می نماید، که عبارت بودند از: ملیک رستم، ملیک الله وردی، میرزاخانیان، و تعدادی از روحانیون طراز اول منطقه و.... از نظر آغامحمدخان، این افراد به دلیل همکاری با روسیه( جهت اشغال خاک ایران) قابل بخشش یا جریمه نقدی نبودند و7 باید به قتل می رسیدند. یکی از ملازمان آغامحمدخان، به نام صفر بیگ، از سوی زندانیان به وساطت برخاسته، از آغامحمدخان می خواهد از جرم آنان در گذرد، آغامحمدخان با تاکید بر خیانت آنان، درخواست او را نمی پذیرد، و وقتی اصرار صفربیگ را می بیند، خشمگین شده و عهد می بندد که او را هم فردا به همراه آنان به قتل برساند. شب هنگام، صفر بیگ با همراه کردن یکی دیگر از ملازمان به نام عباس بیگ، وارد خوابگاه آغامحمدخان شده، او را با چند ضربه خنجر از پای در می آورند.
آغامحمدخان هنگام مرگ به قاتلان خود می گوید:" [ با کشتن من] ایران را ویران کردید".
گویا همین هم شد و با کشته شدن آغامحمدخان، ارتش او پراکنده گردید و روسیه توانست بعد از چند سال قفقاز را تصرف و از ایران جدا کند.
تاریخ ایران را باید دوباره نوشت
#منبع: تاریخ ایران در دوره قاجاریه عصر آغامحمدخان. نوشته دکتر غلامحسین زرگری نژاد صفحه ۴۹۲
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#ماجرای_دروغین _قتل آغامحمدخان قاجار
در اکثر منابع به جای مانده و نوشته شده در دوران پهلوی، اینگونه آمده است که آغامحمدخان، سر سلسله قاجاریه، زمانی که جهت جنگ با روسیه و دفع شر این کشور، به قفقاز لشکر کشی کرده بود، به خاطر اینکه دو نفر از نوکرانش بی اجازه او، خربزه و یا زردآلوی او را خورده بودند، دستور قتل آنان را صادر کرد و آنان قبل اجرای حکم اعدامشان، آغامحمدخان را کشتند.
اما واقعیت غیر از این داستان کودک پسند است.
دکتر غلامحسین زرگری نژاد، در کتاب: تاریخ قاجاریه عصر آغامحمدخان، از قول منابع ارمنی مینویسد: آغامحمدخان، بعد از تسخیر قلعه۵ شوشی( شهری در قراباغ اشغالی امروزی ) در قفقاز، اولین کاری که انجام می دهد، شروع به تحقیق در مورد کسانی می کند که با فرماندهان روسی در منطقه قفقاز همکاری کرده بودند، برخی آنان را دستگیر و زندانی می نماید، که عبارت بودند از: ملیک رستم، ملیک الله وردی، میرزاخانیان، و تعدادی از روحانیون طراز اول منطقه و.... از نظر آغامحمدخان، این افراد به دلیل همکاری با روسیه( جهت اشغال خاک ایران) قابل بخشش یا جریمه نقدی نبودند و7 باید به قتل می رسیدند. یکی از ملازمان آغامحمدخان، به نام صفر بیگ، از سوی زندانیان به وساطت برخاسته، از آغامحمدخان می خواهد از جرم آنان در گذرد، آغامحمدخان با تاکید بر خیانت آنان، درخواست او را نمی پذیرد، و وقتی اصرار صفربیگ را می بیند، خشمگین شده و عهد می بندد که او را هم فردا به همراه آنان به قتل برساند. شب هنگام، صفر بیگ با همراه کردن یکی دیگر از ملازمان به نام عباس بیگ، وارد خوابگاه آغامحمدخان شده، او را با چند ضربه خنجر از پای در می آورند.
آغامحمدخان هنگام مرگ به قاتلان خود می گوید:" [ با کشتن من] ایران را ویران کردید".
گویا همین هم شد و با کشته شدن آغامحمدخان، ارتش او پراکنده گردید و روسیه توانست بعد از چند سال قفقاز را تصرف و از ایران جدا کند.
تاریخ ایران را باید دوباره نوشت
#منبع: تاریخ ایران در دوره قاجاریه عصر آغامحمدخان. نوشته دکتر غلامحسین زرگری نژاد صفحه ۴۹۲
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity