🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#معرفی_هنرمند
#مجسمه_ساز
#استاد_احد_حسینی
احد حسینی در ۲۳ مرداد ۱۳۲۳ در کوزرخانا (کویِکوزهگر خانه، تبریز) متولد شد. پدرش سرپرست اتحادیه گرمابهداران شهر و معتمد محل بود.
در سالهایِ آشفته تاریخِ ایران پس ازجنگ جهانی دوم، خانواده حسینی در فقر شدید زتدگی میکرد. احد تمایلی به رفتن به مدرسه نداشت. زنی بنام ماهپاره خانم وی را با بچههای خود به دبستان ویجویه میبرد. احد بچهای لاغر و از نظر جسمانی بسیار ناتوان بود. این بچه درمانده اغلب در بازیهای کودکانه ، در دویدنها و گریختنها بر زمین میافتاد و صدمه میدید. دررفتگی انگشتان دست و پا همیشه با او بود. روزی در سال ۱۳۳۲ هر دو دست احد دچار دررفتگی شد و ناگزیر هر دو دست او را بسته و با پارچه از گردنش آویزان کردند. چنین بچهای نمیتوانست شاگرد خوبی باشد. احد حسینی دانش آموز تنبل دبستان بود، اما در نقاشی خیلی خوب بود. احد تقلیدگری هنری را از مادرش به ارث برده بود. مادر احد حافظه تصویری تیزی داشت، هر وقت در خیابان لباسی را بر اندام زنی میدید و میپسندید، همان لباس را در خانه میدوخت. احد در سال ۱۳۳۶ دوره شش ساله دبستان را به پایان رساند و وارد دبیرستان شد.
احد حسینی سه سالِ سیکل اول دبیرستان را با زحمت در دبیرستان فردوسی و در پنج سال بپایان رساند و در کلاس هفتم و هشتم رد شد. سیکل دوم دبیرستان را در رشته علوم طبیعی (علوم تجربی) شروع کرد. ناتوانی جسمی و درسی همچنان ادامه داشت.
در سال ۱۳۴۲ در دبیرستان فردوسی یک مسابقه نقاشی میان دانشآموزان دبیرستان برگزار شد. احد حسینی برنده مسابقه شد. برنده شدن احد، دبیران دبیرستان را شگفتزده کرد. او دانش آموز شناخته شدهای نبود. این رویداد سبب شد احد حسینی استعداد شگرف خویش را در هنر کشف کرد. در همان سال روزی در کلاس چهره دبیر علوم را نقاشی کرد و دبیر گرامی نیم ساعت از کلاس را در ستایش از کار احد سخن گفت. معلم به احد گفت که او رافائل خواهد شد تا اینکه با شوقی جدید ادامه تحصیل داد و در خرداد ۱۳۴۵ دیپلم گرفت.
احد حسینی در آبان سال ۱۳۴۵ به خدمت سربازی رفت. پس از دو ماه آموزش نظامی، به عنوان سپاهی دانش در روستایِ مازا رُستاق (دهکدهیِ عسل) شهر ساری مشغول تدریس شد. سرسبزیِ زیبای روستا و وقت آزاد کافی سبب شد تا وی به مطالعه بپردازد. در آن چهارده ماه سپاهی دانشی، درسهایی از فلسفه، جامعه شناسی، هنر و بیوگرافی مردان بزرگ را میخواند. او شیفته کسانی بودکه از فقر سر بر آورده بودند. مازاریک (رئیس جمهور چکسلواکی)، آرتور شوپنهاور، آبراهام لینکلن و هنرمند برتر میکلآنژ و کسانی دیگر محبوب ذهن حسینی شده بودند و اتاقِ کوچک روستایی با عکس این بزرگان آراسته شده بود. در همان سالهای خلوت، احد حسینی حس دیگری را در وجود خویش کشف کرد.
وی پس از پایان خدمت سربازی، به مجسمهسازی علاقه مند شد و با گلِ رس به ساختن نیم تنههایِ انیشتین، دکتر شوایتزر، برتراند راسل، بتهوون و روسو پرداخت. سپس به تهران رفت و در کارگاه پرویز تناولی سرگرم کار مجسمه سازی شد. سرگردانی و یادگیری کار تا ۲۸ سالگی یعنی تا سال ۱۳۵۱ ادامه یافت و آنگاه به تشویق پرویز تناولی و با کمک مالی برادرش (مهندس اصغر حسینی) به ایتالیا رفت. احد حسینی دو ماه را در شهر رُم و دو ماه را در شهر پروجا سپری کرد، سپس به شهر فلورانس رفت. نخست، مدت سه ماه در کارخانه سرامیک سازی شهر کار کرد و سپس به آکادمی هنرهای زیبای شهر فلورانس در خیابان «ویا دل آرتیست» (خیابان هنرمندان) وارد شد. در آکادمی زیر نظر استاد «برتی» تحصیل و کار را آغاز کرد. در همان زمان ماسک میکلآنژ را از مرمر ساخت.
او در یک سالِ زندگی در ایتالیا همواره با فکری سرگرم بود. او میخواست شخصیتی بزرگ همچون میکلآنژ بشود. میدانست که برای میکلآنژ شدن انجام کاری فراعادی لازم است. ساعتها روی پلههایِ کلیسای دومو مینشست و به موضوعی برای کار میاندیشید. سرانجام سحرگاه روزی در حالتی بین خواب و بیداری اندیشه ساخت «مجسمه زندگی» در ذهنش پدیدار شد.
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#معرفی_هنرمند
#مجسمه_ساز
#استاد_احد_حسینی
احد حسینی در ۲۳ مرداد ۱۳۲۳ در کوزرخانا (کویِکوزهگر خانه، تبریز) متولد شد. پدرش سرپرست اتحادیه گرمابهداران شهر و معتمد محل بود.
در سالهایِ آشفته تاریخِ ایران پس ازجنگ جهانی دوم، خانواده حسینی در فقر شدید زتدگی میکرد. احد تمایلی به رفتن به مدرسه نداشت. زنی بنام ماهپاره خانم وی را با بچههای خود به دبستان ویجویه میبرد. احد بچهای لاغر و از نظر جسمانی بسیار ناتوان بود. این بچه درمانده اغلب در بازیهای کودکانه ، در دویدنها و گریختنها بر زمین میافتاد و صدمه میدید. دررفتگی انگشتان دست و پا همیشه با او بود. روزی در سال ۱۳۳۲ هر دو دست احد دچار دررفتگی شد و ناگزیر هر دو دست او را بسته و با پارچه از گردنش آویزان کردند. چنین بچهای نمیتوانست شاگرد خوبی باشد. احد حسینی دانش آموز تنبل دبستان بود، اما در نقاشی خیلی خوب بود. احد تقلیدگری هنری را از مادرش به ارث برده بود. مادر احد حافظه تصویری تیزی داشت، هر وقت در خیابان لباسی را بر اندام زنی میدید و میپسندید، همان لباس را در خانه میدوخت. احد در سال ۱۳۳۶ دوره شش ساله دبستان را به پایان رساند و وارد دبیرستان شد.
احد حسینی سه سالِ سیکل اول دبیرستان را با زحمت در دبیرستان فردوسی و در پنج سال بپایان رساند و در کلاس هفتم و هشتم رد شد. سیکل دوم دبیرستان را در رشته علوم طبیعی (علوم تجربی) شروع کرد. ناتوانی جسمی و درسی همچنان ادامه داشت.
در سال ۱۳۴۲ در دبیرستان فردوسی یک مسابقه نقاشی میان دانشآموزان دبیرستان برگزار شد. احد حسینی برنده مسابقه شد. برنده شدن احد، دبیران دبیرستان را شگفتزده کرد. او دانش آموز شناخته شدهای نبود. این رویداد سبب شد احد حسینی استعداد شگرف خویش را در هنر کشف کرد. در همان سال روزی در کلاس چهره دبیر علوم را نقاشی کرد و دبیر گرامی نیم ساعت از کلاس را در ستایش از کار احد سخن گفت. معلم به احد گفت که او رافائل خواهد شد تا اینکه با شوقی جدید ادامه تحصیل داد و در خرداد ۱۳۴۵ دیپلم گرفت.
احد حسینی در آبان سال ۱۳۴۵ به خدمت سربازی رفت. پس از دو ماه آموزش نظامی، به عنوان سپاهی دانش در روستایِ مازا رُستاق (دهکدهیِ عسل) شهر ساری مشغول تدریس شد. سرسبزیِ زیبای روستا و وقت آزاد کافی سبب شد تا وی به مطالعه بپردازد. در آن چهارده ماه سپاهی دانشی، درسهایی از فلسفه، جامعه شناسی، هنر و بیوگرافی مردان بزرگ را میخواند. او شیفته کسانی بودکه از فقر سر بر آورده بودند. مازاریک (رئیس جمهور چکسلواکی)، آرتور شوپنهاور، آبراهام لینکلن و هنرمند برتر میکلآنژ و کسانی دیگر محبوب ذهن حسینی شده بودند و اتاقِ کوچک روستایی با عکس این بزرگان آراسته شده بود. در همان سالهای خلوت، احد حسینی حس دیگری را در وجود خویش کشف کرد.
وی پس از پایان خدمت سربازی، به مجسمهسازی علاقه مند شد و با گلِ رس به ساختن نیم تنههایِ انیشتین، دکتر شوایتزر، برتراند راسل، بتهوون و روسو پرداخت. سپس به تهران رفت و در کارگاه پرویز تناولی سرگرم کار مجسمه سازی شد. سرگردانی و یادگیری کار تا ۲۸ سالگی یعنی تا سال ۱۳۵۱ ادامه یافت و آنگاه به تشویق پرویز تناولی و با کمک مالی برادرش (مهندس اصغر حسینی) به ایتالیا رفت. احد حسینی دو ماه را در شهر رُم و دو ماه را در شهر پروجا سپری کرد، سپس به شهر فلورانس رفت. نخست، مدت سه ماه در کارخانه سرامیک سازی شهر کار کرد و سپس به آکادمی هنرهای زیبای شهر فلورانس در خیابان «ویا دل آرتیست» (خیابان هنرمندان) وارد شد. در آکادمی زیر نظر استاد «برتی» تحصیل و کار را آغاز کرد. در همان زمان ماسک میکلآنژ را از مرمر ساخت.
او در یک سالِ زندگی در ایتالیا همواره با فکری سرگرم بود. او میخواست شخصیتی بزرگ همچون میکلآنژ بشود. میدانست که برای میکلآنژ شدن انجام کاری فراعادی لازم است. ساعتها روی پلههایِ کلیسای دومو مینشست و به موضوعی برای کار میاندیشید. سرانجام سحرگاه روزی در حالتی بین خواب و بیداری اندیشه ساخت «مجسمه زندگی» در ذهنش پدیدار شد.