🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #تلنگر
✍️ #پلکان_حرام
آموزه هایی از دکتر آیت الله بهشتی
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه #زنازاده است، #خمینی آزاده است». آشفته شدهبود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید.
*
طلبه جوان هر روز میرفت دبیرستانها درس انگلیسی میداد. پولش هم میشد مایه امرار معاش. میگفت اینطوری #استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر میفهمم و با شجاعت بیشتری میتونم نقد کنم. #بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی میکرد.
*
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم میتونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا میتونه بره به شرط اینکه #علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیهاش به علوم #حوزوی باشه.
گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمیده.
*
#بنی_صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنیصدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش میکنم. بهشتی میگفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه
*
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. #آمار_شهدای ١۵خرداد رو بالا میگیم، خیلی بالا، این #ننگ به رژیم هم میچسبه!
بهشتی بدون تعلل گفت: با #دروغ میخواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با #صداقت رشد میکنه نه دروغ!
*
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که #سندی پیدا کند و مردم رو #آگاه کند.
*
همه جمع شده بودند برای #جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفترذه بود #جمعه متعلق به #خانواده است، قرار است برویم #گردش.
اخم باهنر رو که دید گفت: بچهها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم
*
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت میروی ساک خود را به همراهت میدهی. این نشانه #تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»
#قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...
*
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت #کوبایی میخواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمیآیی؟ گفت: همه میدونند من تودهایم، برای شما بد میشود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! #کادر کامل شد.
*
با بیادبی بلند شد به توهین کردن به #شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک #مسلمان اینطور حرف بزنی.
هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با #بیادبی مورد #انتقاد قرار بدیم.
*
اومده بودند در خانه #بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی میخواهد شما را ببیند. گفت: قراره به #فرزندم دیکته بگویم. #جمعهام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!
*
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه! یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است! راننده بهشتیشناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید!!
*
یادش گرامی؛ راهش پر رهرو باد
منبع: کتاب صد دقیقه تابهشت
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #تلنگر
✍️ #پلکان_حرام
آموزه هایی از دکتر آیت الله بهشتی
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه #زنازاده است، #خمینی آزاده است». آشفته شدهبود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید.
*
طلبه جوان هر روز میرفت دبیرستانها درس انگلیسی میداد. پولش هم میشد مایه امرار معاش. میگفت اینطوری #استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر میفهمم و با شجاعت بیشتری میتونم نقد کنم. #بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی میکرد.
*
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم میتونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا میتونه بره به شرط اینکه #علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیهاش به علوم #حوزوی باشه.
گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمیده.
*
#بنی_صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنیصدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش میکنم. بهشتی میگفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه
*
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. #آمار_شهدای ١۵خرداد رو بالا میگیم، خیلی بالا، این #ننگ به رژیم هم میچسبه!
بهشتی بدون تعلل گفت: با #دروغ میخواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با #صداقت رشد میکنه نه دروغ!
*
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که #سندی پیدا کند و مردم رو #آگاه کند.
*
همه جمع شده بودند برای #جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفترذه بود #جمعه متعلق به #خانواده است، قرار است برویم #گردش.
اخم باهنر رو که دید گفت: بچهها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم
*
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت میروی ساک خود را به همراهت میدهی. این نشانه #تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»
#قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...
*
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت #کوبایی میخواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمیآیی؟ گفت: همه میدونند من تودهایم، برای شما بد میشود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! #کادر کامل شد.
*
با بیادبی بلند شد به توهین کردن به #شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک #مسلمان اینطور حرف بزنی.
هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با #بیادبی مورد #انتقاد قرار بدیم.
*
اومده بودند در خانه #بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی میخواهد شما را ببیند. گفت: قراره به #فرزندم دیکته بگویم. #جمعهام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!
*
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه! یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است! راننده بهشتیشناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید!!
*
یادش گرامی؛ راهش پر رهرو باد
منبع: کتاب صد دقیقه تابهشت
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#دروغ،
دیواری است
که هر روز صبح
آجرهایش را میچینی...
بنای بی حواس من..!
در را فراموش کردهای...
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهایم بالا آمده
آب بالا آمده...
من اما نمیمیرم،
من ماهی میشوم...
#گروس_عبدالملکیان
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
دیواری است
که هر روز صبح
آجرهایش را میچینی...
بنای بی حواس من..!
در را فراموش کردهای...
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهایم بالا آمده
آب بالا آمده...
من اما نمیمیرم،
من ماهی میشوم...
#گروس_عبدالملکیان
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#کتاب_و_لحظه
ما آمادگی زیادی داریم که حرفهایی را به عنوان حقیقت به خاطر بسپاریم حتی پس از آنکه اعتبار آنها مخدوش شده و از بین رفته است. مثلا، اگر شایعهای پخش شود که فلان سیاستمدار مشهور یک بار موقع سخنرانی انتخاباتی غش کرده است، و بعد معلوم شود این داستان جعلی بوده است، درصد چشمگیری از مردم همچنان آن را به عنوان واقعیت به یاد میسپارند – حتی اگر پیش از شنیدن این داستان جعلی، نخست کذب و بطلان آن به اطلاعشان رسیده باشد. در روانشناسی این را «تاثیر حقیقت موهوم» مینامند. آشنایی اعتبار میآورد.
#دروغ_اراده_آزاد
✍️#سام_هریس
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
ما آمادگی زیادی داریم که حرفهایی را به عنوان حقیقت به خاطر بسپاریم حتی پس از آنکه اعتبار آنها مخدوش شده و از بین رفته است. مثلا، اگر شایعهای پخش شود که فلان سیاستمدار مشهور یک بار موقع سخنرانی انتخاباتی غش کرده است، و بعد معلوم شود این داستان جعلی بوده است، درصد چشمگیری از مردم همچنان آن را به عنوان واقعیت به یاد میسپارند – حتی اگر پیش از شنیدن این داستان جعلی، نخست کذب و بطلان آن به اطلاعشان رسیده باشد. در روانشناسی این را «تاثیر حقیقت موهوم» مینامند. آشنایی اعتبار میآورد.
#دروغ_اراده_آزاد
✍️#سام_هریس
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#برای_اصیل_بودن
فقط کافیست
که #دروغ نگویی
آغاز اصالت خوب
همین است
نخواهی چیزی باشی
که نیستی ...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
فقط کافیست
که #دروغ نگویی
آغاز اصالت خوب
همین است
نخواهی چیزی باشی
که نیستی ...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#دروغ،
اغلب تنها مُبیّن این ترس است
که مبادا حقیقت خُردت کند.
دروغ انعکاس حقارت ماست...
#فرانتس_کافکا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
اغلب تنها مُبیّن این ترس است
که مبادا حقیقت خُردت کند.
دروغ انعکاس حقارت ماست...
#فرانتس_کافکا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#دروغ اغلب تنها نشان دهندهی این ترس است که مبادا حقیقت خُردت کند.
دروغ انعکاس حقارت ماست.
#فرانتس_کافکا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
دروغ انعکاس حقارت ماست.
#فرانتس_کافکا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#دروغ را فقط يك متخصص
می تواند به صورت حقيقت
برای مردم جلوه دهد ،
اما اينگونه متخصصان هرگز
فيلسوف نمی شوند، زيرا
دنیای سياست به وجودشان
بيشتر احتياج دارد !
#ويل_دورانت
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
می تواند به صورت حقيقت
برای مردم جلوه دهد ،
اما اينگونه متخصصان هرگز
فيلسوف نمی شوند، زيرا
دنیای سياست به وجودشان
بيشتر احتياج دارد !
#ويل_دورانت
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
۲۷ اسفند زادروز #عبدالحسین_زرین_کوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد -- درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم.
زرین کوب تحصیلات ابتدایی و متوسطه را تا سال پنجم در زادگاهش انجام داد و برای کلاس ششم عازم تهران شد و رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به اتمام رسانید. سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت. در همین دوره نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
در سال ۱۳۲۴ پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شده بود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۲۷ دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقد شعر تاریخ و اصول آن که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد. دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد. او چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» تدریس کرد و از سال ۱۳۴۱ به بعد در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
وی در سالهای ورودش به دانشکده با خانم قمر آریان آشنا شد. قمر آریان در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد ، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافته بود و سرانجام از آریان خواستگاری کرد. به گفتهٔ آریان، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، پدرش گفت که به خوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما گمان میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ ساله باشد.
آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند (زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد. قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند و چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
زرینکوب کتابی تحت عنوان دو قرن سکوت درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام ( از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان ) نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
دکتر عبدالحسین زرین کوب در ۷۷ سالگی درگذشت.
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
۲۷ اسفند زادروز #عبدالحسین_زرین_کوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد -- درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم.
زرین کوب تحصیلات ابتدایی و متوسطه را تا سال پنجم در زادگاهش انجام داد و برای کلاس ششم عازم تهران شد و رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به اتمام رسانید. سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت. در همین دوره نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
در سال ۱۳۲۴ پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شده بود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۲۷ دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقد شعر تاریخ و اصول آن که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد. دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد. او چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» تدریس کرد و از سال ۱۳۴۱ به بعد در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
وی در سالهای ورودش به دانشکده با خانم قمر آریان آشنا شد. قمر آریان در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد ، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافته بود و سرانجام از آریان خواستگاری کرد. به گفتهٔ آریان، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، پدرش گفت که به خوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما گمان میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ ساله باشد.
آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند (زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد. قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند و چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
زرینکوب کتابی تحت عنوان دو قرن سکوت درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام ( از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان ) نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
دکتر عبدالحسین زرین کوب در ۷۷ سالگی درگذشت.
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگرتان راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
«همه میگن خوبه آدم کینهشو بذاره کنار، اما من کینهمو دوست دارم. گاهی ازش مثل یه حیوون خونگی مراقبت میکنم».
#دروغ_های_کوچک_بزرگ
#لیان_موریارتی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
«همه میگن خوبه آدم کینهشو بذاره کنار، اما من کینهمو دوست دارم. گاهی ازش مثل یه حیوون خونگی مراقبت میکنم».
#دروغ_های_کوچک_بزرگ
#لیان_موریارتی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
#دروغ_گفتن
هنری است که مانند هر هنر دیگر، همه ی نیروی آدمی را می طلبد. باید خودت را تمام و کمال در اختیارش بگذاری. دروغ را باید اول خودت باور داشته باشی تا بتوانی دیگران را متقاعد کنی. لازمه ی دروغ گفتن، آتش شوق است. به این علت، دروغ بیش از آنچه می پوشاند، آشکار می کند. این کاری است که من از عهده اش بر نمی آیم. اینست که فقط یک پناهگاه دارم: حقیقت. "
#فرانتس_کافکا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
#دروغ_گفتن
هنری است که مانند هر هنر دیگر، همه ی نیروی آدمی را می طلبد. باید خودت را تمام و کمال در اختیارش بگذاری. دروغ را باید اول خودت باور داشته باشی تا بتوانی دیگران را متقاعد کنی. لازمه ی دروغ گفتن، آتش شوق است. به این علت، دروغ بیش از آنچه می پوشاند، آشکار می کند. این کاری است که من از عهده اش بر نمی آیم. اینست که فقط یک پناهگاه دارم: حقیقت. "
#فرانتس_کافکا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
دروغ
ریموند کارور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#دروغ
نویسنده: ریموند کارور
مترجم: اسدالله امرایی
با صدای🎙 حبیبه حسام پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#دروغ
نویسنده: ریموند کارور
مترجم: اسدالله امرایی
با صدای🎙 حبیبه حسام پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#دروغ_وعاری_از_واقعیت_فیلم_محمد_رسول_الله
واکنش پادشاه ایران خسرو پرویز به نامه محمد (پیامبر اسلام)
این نامه توسط یکی از یاران محمد به نام عبدالله بن حذافه السهمي به دربار
ایران آورده شد
و جواب منطقی خسرو پرویز به نامه محمد ...
شاید خیلی از شما دليل ایمان نیاوردن
خسرو پرویز شاه ایران را این ميدانيد
که محمد نامه را به نام او آغاز نکرده
و خسرو پرویز نامه را پاره کرده
اما حقیقت چيست⁉️
به پادشاه ایران خبر دادند پیکی از اسلام اجازه حضور میخواهد
خسرو پرویز او را به حضور خواست
از وی درباره اسلام توضیح خواست
پیک گفت:در دین ما پرستش خدا مهمترین مورد است !
خسرو پرویز پاسخ داد ما هزار و صد
سال است که یکتا پرستیم
پیک گفت در اسلام زنده به گور کردن
دختران کار حراميست
خسرو پرویز در پاسخ گفت:
مگر این کار را انجام می دادید!!!
ننگ بر شما دختران ما کاملا قابل احترام
و دارای حقوقی یکسان با مردان هستند و در سرزمین ما دختران الهه هستند...
پیک گفت برده داری در اسلام حرام است!
پادشاه پاسخ داد :
ما از زمان کوروش بزرگ برده داری نکردیم ...
پیک گفت در اسلام همه برابرند
خسرو پرویز پاسخ داد:
در ایران من هم اگر اشتباهي کنم به دادگاه میروم...
و تا آنجا بحث ادامه داشت که اسلام هیچ نکته جدیدی برای ایران نداشت!!
خسرو پرویز نامه را پاره کرد و به پیک گفت:
اگر شما هم اکنون راه انسانیت را پیش گرفته اید
ما آن را هزار و صد سال پیش داشتیم...
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#دروغ_وعاری_از_واقعیت_فیلم_محمد_رسول_الله
واکنش پادشاه ایران خسرو پرویز به نامه محمد (پیامبر اسلام)
این نامه توسط یکی از یاران محمد به نام عبدالله بن حذافه السهمي به دربار
ایران آورده شد
و جواب منطقی خسرو پرویز به نامه محمد ...
شاید خیلی از شما دليل ایمان نیاوردن
خسرو پرویز شاه ایران را این ميدانيد
که محمد نامه را به نام او آغاز نکرده
و خسرو پرویز نامه را پاره کرده
اما حقیقت چيست⁉️
به پادشاه ایران خبر دادند پیکی از اسلام اجازه حضور میخواهد
خسرو پرویز او را به حضور خواست
از وی درباره اسلام توضیح خواست
پیک گفت:در دین ما پرستش خدا مهمترین مورد است !
خسرو پرویز پاسخ داد ما هزار و صد
سال است که یکتا پرستیم
پیک گفت در اسلام زنده به گور کردن
دختران کار حراميست
خسرو پرویز در پاسخ گفت:
مگر این کار را انجام می دادید!!!
ننگ بر شما دختران ما کاملا قابل احترام
و دارای حقوقی یکسان با مردان هستند و در سرزمین ما دختران الهه هستند...
پیک گفت برده داری در اسلام حرام است!
پادشاه پاسخ داد :
ما از زمان کوروش بزرگ برده داری نکردیم ...
پیک گفت در اسلام همه برابرند
خسرو پرویز پاسخ داد:
در ایران من هم اگر اشتباهي کنم به دادگاه میروم...
و تا آنجا بحث ادامه داشت که اسلام هیچ نکته جدیدی برای ایران نداشت!!
خسرو پرویز نامه را پاره کرد و به پیک گفت:
اگر شما هم اکنون راه انسانیت را پیش گرفته اید
ما آن را هزار و صد سال پیش داشتیم...
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگران راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگران راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨