🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی-کتاب
#زندان_زنان_آمریکا
نویسنده : #وینسنت_بارنز
الینور، دختری که در خانواده ی فقیری بزرگ شده است در اثر ماجرایی مجبور به ترک زادگاه خود می شود و تنها، بدون هیچ پول و کاری، سرگردانِ شهری غریب می گردد. در آنجا تحت تاثیر دختری که اتفاقی با او آشنا شده برای اولین بار دست به سرقت و کلاهبرداری کوچکی می زند. بعد از آن پشیمان شده و کاری پیدا می کند ولی پلیس او را به جرم سرقت دستگیر و زندانی می کند و از آن به بعد زندگی او به کل تغییر کرده و با زندگی و قوانین پشت پرده ی زندان های آمریکا آشنا می شود…و تلاش برای زنده ماندن…
نوع فایل : Pdf
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی-کتاب
#زندان_زنان_آمریکا
نویسنده : #وینسنت_بارنز
الینور، دختری که در خانواده ی فقیری بزرگ شده است در اثر ماجرایی مجبور به ترک زادگاه خود می شود و تنها، بدون هیچ پول و کاری، سرگردانِ شهری غریب می گردد. در آنجا تحت تاثیر دختری که اتفاقی با او آشنا شده برای اولین بار دست به سرقت و کلاهبرداری کوچکی می زند. بعد از آن پشیمان شده و کاری پیدا می کند ولی پلیس او را به جرم سرقت دستگیر و زندانی می کند و از آن به بعد زندگی او به کل تغییر کرده و با زندگی و قوانین پشت پرده ی زندان های آمریکا آشنا می شود…و تلاش برای زنده ماندن…
نوع فایل : Pdf
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#درام_انحطاط
عكس هاى هنريش #هافمن از #هيتلر
هیتلر در مورد ظاهر خود بسيار حساس بود و هنریش #هافمن (Heinrich Hoffmann# ) عکاس را به خدمت گرفته بود كه در تمرین هاى سخنرانى از او عکس گرفته شود تا همه چیز برای یک سخنرانی حماسی آماده باشد.
هافمن این عکس ها را در سال 1925 يعنى 8 سال قبل از رسيدن هيتلر به قدرت و پس از آزادی او از زندانى شدن 9 ماهه اش در #زندان #لندسبرگ (Landsberg Prison ) از او ثبت كرد. در آن زمان، #هیتلر درحال نوشتن زندگینامه اش تحت عنوان "نبرد من"(Mein Kampf# ) بود.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
عكس هاى هنريش #هافمن از #هيتلر
هیتلر در مورد ظاهر خود بسيار حساس بود و هنریش #هافمن (Heinrich Hoffmann# ) عکاس را به خدمت گرفته بود كه در تمرین هاى سخنرانى از او عکس گرفته شود تا همه چیز برای یک سخنرانی حماسی آماده باشد.
هافمن این عکس ها را در سال 1925 يعنى 8 سال قبل از رسيدن هيتلر به قدرت و پس از آزادی او از زندانى شدن 9 ماهه اش در #زندان #لندسبرگ (Landsberg Prison ) از او ثبت كرد. در آن زمان، #هیتلر درحال نوشتن زندگینامه اش تحت عنوان "نبرد من"(Mein Kampf# ) بود.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
#داستان
#خاطرات
#زندان
📕و در اینجا دختران نمی میرند
✍️ #نویسنده:شهرزاد
سلول پشت پرده سلول عجیبی بود. یک متر در سه متر با سقف بسیار بلند بدون پنجره. به نظرم آمد فبلا راهرو بود پشت در سلول پتوی ضخیمی آویخته بودند،با آنکه دیوار سلول چند بار روی هم رنگ خاکستری خورده بود اما رویش پر از نوشته های رمز گونه بود. نمی دانستم کجا هستم ، روی دیوار مورس زدم جوابی نیامد، روی زانویم راه می رفتم و نوشته ها ی روی دیواررا می خواندم، آن نوشته ها مرا به خود مشغول کردند و راهی بود تا دردرا کمتر حس کنم .
یک گوشه دیوار تاریخ دستگیری و اعدام بود. در کنارش مادری از رنج دلتنگی دخترش نوشته بود ؛( دختر کوچکم، تو میدانی که من هرگز دروغ نمی گویم ولی اینها باورنمیکنند) زیر هرگز دروغ نمی گویم خط کشیده بودند و نوشته شده بود حتی به بازجو! بر چهار دیوار سلول تا آنجا که دست میرسید نوشته شده بود.
سلول خود کتابی بود ،جایی نوشته بودند اینجا بازداشتگاه سید علی خان ، واقع در کمال اسماعیل و این سلول معروف پشت پرده است؛( وقتی می خوری به آزادی فکر کن)؛(رفیق خیانت نکن)؛ ( روبه صفتان زشتخو را نکشند)؛( باز جو جز یک احمق بی سوادنیست) ؛ ( با خیانت خود را زنده به گور نکن)؛(زندان میدان نبرداست)؛( آدمی با سر افراشته باید میرد)؛( باز جو یه دستی میزنه)؛( زری جان در کنار امام حسین تو را خواهم دید ، امشب اعدام می شوم)؛(بهاران خجسته باد)؛(این بازداشتگاه چهار تواب خطرناک دارد)؛ ( هر شب بکنم رو به یمن تا تو بر آیی)؛صدای اذان بلند شد ، به زحمت خود را به پتو رساندم و دراز کشیدم
نگهبان در را باز کرد و گفت : وضو
فاصله سلول تا دستشویی زیاد بود ،اما هوای تازه و آبی که به دست و صورتم زدم حالم را جا آؤرد، به سلول که برگشتم به شدت خوابم می آمد ، اما نوشته های روی دیوار نمی گذاشتند، در یک جایی از دیوار مشخصات بازجو ها را نوشته بودند با اسمهایی که زندانی ها برایشان انتخاب کرده بردندمثلا فرزانه معروف به گشتاپو؛زهرا معروف به چماقدار؛نجمه معروف به جلاد؛ صفا معروف به جغد شوم
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
#داستان
#خاطرات
#زندان
📕و در اینجا دختران نمی میرند
✍️ #نویسنده:شهرزاد
سلول پشت پرده سلول عجیبی بود. یک متر در سه متر با سقف بسیار بلند بدون پنجره. به نظرم آمد فبلا راهرو بود پشت در سلول پتوی ضخیمی آویخته بودند،با آنکه دیوار سلول چند بار روی هم رنگ خاکستری خورده بود اما رویش پر از نوشته های رمز گونه بود. نمی دانستم کجا هستم ، روی دیوار مورس زدم جوابی نیامد، روی زانویم راه می رفتم و نوشته ها ی روی دیواررا می خواندم، آن نوشته ها مرا به خود مشغول کردند و راهی بود تا دردرا کمتر حس کنم .
یک گوشه دیوار تاریخ دستگیری و اعدام بود. در کنارش مادری از رنج دلتنگی دخترش نوشته بود ؛( دختر کوچکم، تو میدانی که من هرگز دروغ نمی گویم ولی اینها باورنمیکنند) زیر هرگز دروغ نمی گویم خط کشیده بودند و نوشته شده بود حتی به بازجو! بر چهار دیوار سلول تا آنجا که دست میرسید نوشته شده بود.
سلول خود کتابی بود ،جایی نوشته بودند اینجا بازداشتگاه سید علی خان ، واقع در کمال اسماعیل و این سلول معروف پشت پرده است؛( وقتی می خوری به آزادی فکر کن)؛(رفیق خیانت نکن)؛ ( روبه صفتان زشتخو را نکشند)؛( باز جو جز یک احمق بی سوادنیست) ؛ ( با خیانت خود را زنده به گور نکن)؛(زندان میدان نبرداست)؛( آدمی با سر افراشته باید میرد)؛( باز جو یه دستی میزنه)؛( زری جان در کنار امام حسین تو را خواهم دید ، امشب اعدام می شوم)؛(بهاران خجسته باد)؛(این بازداشتگاه چهار تواب خطرناک دارد)؛ ( هر شب بکنم رو به یمن تا تو بر آیی)؛صدای اذان بلند شد ، به زحمت خود را به پتو رساندم و دراز کشیدم
نگهبان در را باز کرد و گفت : وضو
فاصله سلول تا دستشویی زیاد بود ،اما هوای تازه و آبی که به دست و صورتم زدم حالم را جا آؤرد، به سلول که برگشتم به شدت خوابم می آمد ، اما نوشته های روی دیوار نمی گذاشتند، در یک جایی از دیوار مشخصات بازجو ها را نوشته بودند با اسمهایی که زندانی ها برایشان انتخاب کرده بردندمثلا فرزانه معروف به گشتاپو؛زهرا معروف به چماقدار؛نجمه معروف به جلاد؛ صفا معروف به جغد شوم
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity