🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_چهار:
چون از اینگونه فشنگها غالباً در جهان سیاست و گاهی نیز در عالم علم و ادب پیش از همه در زندگی شخصی و به ویژه در زندگی خانوادگی استفاده میشود.
اما در ارتش، كار به تیراندازی با فشنگ مشقی ختم نمیشود. یك روز خدا، فشنگ جنگی را میگذارند كف دستت و هدف تعلیمیرا هم در فاصله معینی نصب میكنند ـ كه مترسكی است شبیه آدم و بهات دستور میدهند به طرف آن تیراندازی كنی. مترسك، با شجاعت و خونسردی بسیار جلو لوله تفنگهائی كه به طرفش نشانه رفتهاند میایستد و از سر ساده دلی چنین میپندارد كه سرانجام حس بشر دوستی بر غالب سربازان فایق خواهد آمد و آنان ـ به همانگونه كه غالباً اتفاق میافتد ـ به هدف نخواهند زد.
من همیشه معقتد بودم كه میبایستی لباس فورم كلانتر محل را به این مترسك میپوشاندند. با اجرای چنین كاری دسترسی به دو هدف زیر میسر میشد: اولاً اكثریت قریب به اتفاق سربازان ما ـو به عبارت دیگر، سربازانی كه از میان مردم بیرون آمدهاندـ هم در نشانه روی شان دقت میكردند، هم در تیراندازی شان؛ علاوه بر این، همین سربازها، همزمان با خدمت در ارتش، میتوانستند تجربه بسیار گرانبهائی بیندوزند: تجربهای كه غالباً در زندگی شان، بهویژه آنگاه كه از زیر سلطه حكومت فرماندهان بیرون میآیند، سخت به دردشان میخورد. و اتفاقاً یكی از مواد آئین نامه هم درست همین مطلب را عنوان میكند: «هدف از تربیت كردن یك تك تیرانداز آن است كه سرباز، حتی آنگاه كه از فرماندهان خویش جدا مانده باشد بتواند مستقلانه و آگاهانه و قاطعانه از عهده اجرای وظایف جنگی خویش برآید.»
وقتی كه یك سرباز جدید توانست نظام گرفتن را، قدم رو رفتن را، پاشنه بر سنگفرش كوبیدن را، احترام به ما فوق گذاشتن را و بی فكرانه آدم كشتن را، یاد بگیرد، میتوان او را یك «نیمه سرباز» به شمار آورد. و اما نیمه دوم او با فرا گرفتن تئوری است كه شكل میگیرد. گروهبانمان میگفت:
- یك سرباز، تشكیل شده است از تئوری و تجربه!
البته روشن نیستم كه این سخنان حكیمانه را كجا خوانده بود، اما چنان محكم حرف میزد كه معلوم بود یك زمانی، در جائی، این حرفها را شنیده.
من مطلقاً قادر نیستم انسان و به قول گروهبانمان سربازی را كه از تئوری و تجربه تشكیل شده باشد در نظرم مجسم بكنم. ولی تصور میكنم نظریه بالا را میتوان به شرح زیر تصویر كرد: مشمولی كه لحظهای پیش به حكم اجبار از خانهاش جدا شده فقط تئوری شمرده میشود؛ اما همان مشمول، بعد از یاد گرفتن فنون نظام گرفتن و قدم رو رفتن و پاشنه بر سنگفرش كوبیدن، تبدیل میشود به آمیزهای از تئوری و تجربه و به عبارتی دیگر تبدیل میشود تقریباً به یك سرباز.
تفنگ توی دستهای مشمولی كه تیر اندازی را یاد گرفته فقط تئوری شمرده میشود؛ اما كافی است كه همین مشمول فن آدم كشتن را هم بیاموزد تا تجربه خلق شود، و همین تجربه است كه در آمیزش با تئوری، یك سرباز كامل به وجود میآورد.
به طور كلی تعلیمات نظری درست همان چیزی است كه بیشترین فایده را به سربازها میرساند. خود ما، در جریان همین تعلیمات بود كه وسیع ترین و ضروری ترین معلومات را كسب كردیم. مثلاً بدین گونه بود كه در ساعات تعلیمات نظری، از گروهبانمان یاد گرفتیم كه میهن چیست و گروهبان كدام است؛ علاوه بر اینها معلوممان شد كه دولت چیست و یك كاسه آش كدام است، یا پیروزی چیست و قشو كدام است؛ و كلی معلومات بسیار سودمند دیگر كه حتی بر شمردنشان هم دشوار است. علاوه بر همه این حرفها برای نخستین بار از زبان گروهبانها بود كه شنیدیم گویا هر فرد صربی از روزی كه به خدمت نظام فراخوانده شد تا لحظه مرگش یك سرباز شمرده میشود: «بعد از اینكه دو سال خدمتت را انجام دادی روانه خانهات میشوی، اما به هر صورت، توی خانهات هم یك سرباز هستی؛ تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، اگر میهن لازمت داشته باشد در هر لحظهای ممكن است دوباره به خدمت احضار بشوی».
چند سالی از این ماجرا گذشت. و من از روی تجربه شخصی خودم متقاعد شدم كه حق به جانب گروهبانمان بود: در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام
ادامه دارد...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_چهار:
چون از اینگونه فشنگها غالباً در جهان سیاست و گاهی نیز در عالم علم و ادب پیش از همه در زندگی شخصی و به ویژه در زندگی خانوادگی استفاده میشود.
اما در ارتش، كار به تیراندازی با فشنگ مشقی ختم نمیشود. یك روز خدا، فشنگ جنگی را میگذارند كف دستت و هدف تعلیمیرا هم در فاصله معینی نصب میكنند ـ كه مترسكی است شبیه آدم و بهات دستور میدهند به طرف آن تیراندازی كنی. مترسك، با شجاعت و خونسردی بسیار جلو لوله تفنگهائی كه به طرفش نشانه رفتهاند میایستد و از سر ساده دلی چنین میپندارد كه سرانجام حس بشر دوستی بر غالب سربازان فایق خواهد آمد و آنان ـ به همانگونه كه غالباً اتفاق میافتد ـ به هدف نخواهند زد.
من همیشه معقتد بودم كه میبایستی لباس فورم كلانتر محل را به این مترسك میپوشاندند. با اجرای چنین كاری دسترسی به دو هدف زیر میسر میشد: اولاً اكثریت قریب به اتفاق سربازان ما ـو به عبارت دیگر، سربازانی كه از میان مردم بیرون آمدهاندـ هم در نشانه روی شان دقت میكردند، هم در تیراندازی شان؛ علاوه بر این، همین سربازها، همزمان با خدمت در ارتش، میتوانستند تجربه بسیار گرانبهائی بیندوزند: تجربهای كه غالباً در زندگی شان، بهویژه آنگاه كه از زیر سلطه حكومت فرماندهان بیرون میآیند، سخت به دردشان میخورد. و اتفاقاً یكی از مواد آئین نامه هم درست همین مطلب را عنوان میكند: «هدف از تربیت كردن یك تك تیرانداز آن است كه سرباز، حتی آنگاه كه از فرماندهان خویش جدا مانده باشد بتواند مستقلانه و آگاهانه و قاطعانه از عهده اجرای وظایف جنگی خویش برآید.»
وقتی كه یك سرباز جدید توانست نظام گرفتن را، قدم رو رفتن را، پاشنه بر سنگفرش كوبیدن را، احترام به ما فوق گذاشتن را و بی فكرانه آدم كشتن را، یاد بگیرد، میتوان او را یك «نیمه سرباز» به شمار آورد. و اما نیمه دوم او با فرا گرفتن تئوری است كه شكل میگیرد. گروهبانمان میگفت:
- یك سرباز، تشكیل شده است از تئوری و تجربه!
البته روشن نیستم كه این سخنان حكیمانه را كجا خوانده بود، اما چنان محكم حرف میزد كه معلوم بود یك زمانی، در جائی، این حرفها را شنیده.
من مطلقاً قادر نیستم انسان و به قول گروهبانمان سربازی را كه از تئوری و تجربه تشكیل شده باشد در نظرم مجسم بكنم. ولی تصور میكنم نظریه بالا را میتوان به شرح زیر تصویر كرد: مشمولی كه لحظهای پیش به حكم اجبار از خانهاش جدا شده فقط تئوری شمرده میشود؛ اما همان مشمول، بعد از یاد گرفتن فنون نظام گرفتن و قدم رو رفتن و پاشنه بر سنگفرش كوبیدن، تبدیل میشود به آمیزهای از تئوری و تجربه و به عبارتی دیگر تبدیل میشود تقریباً به یك سرباز.
تفنگ توی دستهای مشمولی كه تیر اندازی را یاد گرفته فقط تئوری شمرده میشود؛ اما كافی است كه همین مشمول فن آدم كشتن را هم بیاموزد تا تجربه خلق شود، و همین تجربه است كه در آمیزش با تئوری، یك سرباز كامل به وجود میآورد.
به طور كلی تعلیمات نظری درست همان چیزی است كه بیشترین فایده را به سربازها میرساند. خود ما، در جریان همین تعلیمات بود كه وسیع ترین و ضروری ترین معلومات را كسب كردیم. مثلاً بدین گونه بود كه در ساعات تعلیمات نظری، از گروهبانمان یاد گرفتیم كه میهن چیست و گروهبان كدام است؛ علاوه بر اینها معلوممان شد كه دولت چیست و یك كاسه آش كدام است، یا پیروزی چیست و قشو كدام است؛ و كلی معلومات بسیار سودمند دیگر كه حتی بر شمردنشان هم دشوار است. علاوه بر همه این حرفها برای نخستین بار از زبان گروهبانها بود كه شنیدیم گویا هر فرد صربی از روزی كه به خدمت نظام فراخوانده شد تا لحظه مرگش یك سرباز شمرده میشود: «بعد از اینكه دو سال خدمتت را انجام دادی روانه خانهات میشوی، اما به هر صورت، توی خانهات هم یك سرباز هستی؛ تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، اگر میهن لازمت داشته باشد در هر لحظهای ممكن است دوباره به خدمت احضار بشوی».
چند سالی از این ماجرا گذشت. و من از روی تجربه شخصی خودم متقاعد شدم كه حق به جانب گروهبانمان بود: در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام
ادامه دارد...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_پنج:
در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام و بهام تكلیف شده بود خودم را به شعبه سوم فلان واحد معرفی كنم و قشو مورد ادعا را پس بدهم. صورت مجلس را خواندم و پشت ورقه مورد بحث با خط صربی و به زبانی روشن و گویا توضیح دادم كه چون خدمت من در پیاده نظام بوده طبعاً نمیتوانستم قشو تحویل گرفته باشم. و در پایان این توضیح اضافه كردم كه اگر هم قشوئی تحویل من میبود بدون تردید پسش میدادم. تصور میكردم بعد از نگاشتن چنین توضیحی دست از سر كچلم بر خواهند داشت و چه تصور باطلی!
دو سالی گذشت و در واقع هم كاری به كارم نداشتند تا آنكه یك روز خدا، دوباره همان نامه كذائی كه در آن به من پیشنهاد شده بود قشو را مسترد كنم به سراغم آمد. پاسخ چند سال قبل را تكرار كردم اما به هیچ وجه افاقه نكرد: هر جا میرفتم آن نامه شوم هم دنبالم راه میافتاد و قشو معروف را از من مطالبه میكرد. از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر منتقل میشدم، شغلم را تغییر میدادم، اما نامه مورد بحث به گونهای تغییر ناپذیر همراهیام میكرد و استرداد قشو معروف را میطلبید. مأمور خدمت در یك كشور خارجی شدم، نامه به آن جا هم آمد. برای معالجه به یك منطقه خوش آب و هوا رفتم، آنجا هم دست از سرم بر نداشت. سعی كردم در دهكورهئی ساكن شوم اما از این تلاش هم سودی نبردم چرا كه در آنجا هم نامه به سراغم آمد.
سرانجام دیدم كه دیگر ممكن است كارم به جنون بكشد. از این رو به قصد آنكه شر چنین عقوبتی را از سرم باز كنم، یك روز نامه لعنتی را كه آنهمه تعقیبم كرده بود برداشتم و شخصاً به شعبه سوم فلان واحد نظامیبردم یك سروان سر رشتهداری با خوشروئی از من استقبال كرد. موضوع را با او در میان گذاشتم، توضیحات مفصلی دادم و آخر سر اضافه كردم كه:
ـ بابا، من تو پیاده نظام خدمت میكردم، پس به هیچ وجه احتیاج به قشو نداشتم. فكر میكنم سوة تفاهمی پیش آمده. باز اگر از من مثلاً پتو مطالبه میكردند، یك حرفی. چون به هر سربازی یك پتو میدادن، اما قشو چرا؟ خودتان بفرمائید ببینم سرباز پیاده چه احتیاجی به قشو دارد؟
- كاملاً درست است. صحیح میفرمائید.
به این ترتیب جناب سروان اظهارتم را با حرارت تأیید كرد و آن وقت قلمش را دست گرفت همه توضیحاتم را یادداشت كرد و در حال مشایعت من با لحن تسكین دهندهئی گفت:
- خوب كردید كه خودتان تشریف آوردید وهمه چیز راتوضیح دادید. كاش این كار راچندسال پیش میكردید تااین قدر ناراحتمان نمیكردند.
با آسودگی خاطر و با اعصابی آرام گرفته از او جدا شدم ولی گفته گروهبان مان كه «تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، تا وقتی زنده هستی هر لحظه ممكن است به خدمت احضار بشوی» باز هم درست از آب درآمد. قضیه از این قرار است كه یك سال بعد نامهئی به كلانتری محل رسید كه در آن از من استرداد یك عدد قشو.... و یك تخته «پتو» مطالبه شده بود! این یكی هم، مثل كنه به من چسبید و از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر، از ادارهئی به اداره دیگر، از دولتی به دولت دیگر، از سالی به سال دیگر، چنان به تعقیبم پرداخت كه دیگر نشانههای تشنجات عصبی در من ظهور كرد و ناچار به این فكر افتادم كه یا از تبعیت كشور صربستان چشم بپوشم و یا اصلاً انتحار كنم و به این زندگی وحشتناك خاتمه بدهم. سرانجام مانند دفعه قبل نامه را برداشتم و به شعبه سوم فلان واحد رفتم. سروان مُسنی كه سنش از حد بازنشستگی گذشته بود از من استقبال كرد و بعد از اینكه همه چیز را به ترتیب برایش تعریف كردم گفت:
- مسلم است! اشتباه از آنجا ناشی شده كه سلف من توضیحات شما را غلط یادداشت كرده. راستی هم چطور ممكن بود كه شما قشو تحویل گرفته باشید؟ پیاده نظام و قشو؟ چه حرف مزخرفی! اما خودمانیم: حقش بود پتو را پس میدادید. شما كه نمیتوانستید به همین مفتی پتوی دولت را بالا بكشید، پس بهتر بود برش میگرداندید. نه؟ باز اگر یقلاوی بود، یك چیزی چون سربازها معمولاً یقلاوی شان را گم میكنند و در اكثر موارد هم یقلاوی شان به سرقت میرود.
جواب دادم:
- درست میفرمائید باز اگر یقلاوی بود یك چیزی.
سرانجام از این كه موفق شده بودم همه چیز را توضیح بدهم و خودم را برای همیشه از شر بلائی كه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمیداشت خلاص كنم شاد و خندان تركش كردم.
ادامه دارد......
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_پنج:
در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام و بهام تكلیف شده بود خودم را به شعبه سوم فلان واحد معرفی كنم و قشو مورد ادعا را پس بدهم. صورت مجلس را خواندم و پشت ورقه مورد بحث با خط صربی و به زبانی روشن و گویا توضیح دادم كه چون خدمت من در پیاده نظام بوده طبعاً نمیتوانستم قشو تحویل گرفته باشم. و در پایان این توضیح اضافه كردم كه اگر هم قشوئی تحویل من میبود بدون تردید پسش میدادم. تصور میكردم بعد از نگاشتن چنین توضیحی دست از سر كچلم بر خواهند داشت و چه تصور باطلی!
دو سالی گذشت و در واقع هم كاری به كارم نداشتند تا آنكه یك روز خدا، دوباره همان نامه كذائی كه در آن به من پیشنهاد شده بود قشو را مسترد كنم به سراغم آمد. پاسخ چند سال قبل را تكرار كردم اما به هیچ وجه افاقه نكرد: هر جا میرفتم آن نامه شوم هم دنبالم راه میافتاد و قشو معروف را از من مطالبه میكرد. از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر منتقل میشدم، شغلم را تغییر میدادم، اما نامه مورد بحث به گونهای تغییر ناپذیر همراهیام میكرد و استرداد قشو معروف را میطلبید. مأمور خدمت در یك كشور خارجی شدم، نامه به آن جا هم آمد. برای معالجه به یك منطقه خوش آب و هوا رفتم، آنجا هم دست از سرم بر نداشت. سعی كردم در دهكورهئی ساكن شوم اما از این تلاش هم سودی نبردم چرا كه در آنجا هم نامه به سراغم آمد.
سرانجام دیدم كه دیگر ممكن است كارم به جنون بكشد. از این رو به قصد آنكه شر چنین عقوبتی را از سرم باز كنم، یك روز نامه لعنتی را كه آنهمه تعقیبم كرده بود برداشتم و شخصاً به شعبه سوم فلان واحد نظامیبردم یك سروان سر رشتهداری با خوشروئی از من استقبال كرد. موضوع را با او در میان گذاشتم، توضیحات مفصلی دادم و آخر سر اضافه كردم كه:
ـ بابا، من تو پیاده نظام خدمت میكردم، پس به هیچ وجه احتیاج به قشو نداشتم. فكر میكنم سوة تفاهمی پیش آمده. باز اگر از من مثلاً پتو مطالبه میكردند، یك حرفی. چون به هر سربازی یك پتو میدادن، اما قشو چرا؟ خودتان بفرمائید ببینم سرباز پیاده چه احتیاجی به قشو دارد؟
- كاملاً درست است. صحیح میفرمائید.
به این ترتیب جناب سروان اظهارتم را با حرارت تأیید كرد و آن وقت قلمش را دست گرفت همه توضیحاتم را یادداشت كرد و در حال مشایعت من با لحن تسكین دهندهئی گفت:
- خوب كردید كه خودتان تشریف آوردید وهمه چیز راتوضیح دادید. كاش این كار راچندسال پیش میكردید تااین قدر ناراحتمان نمیكردند.
با آسودگی خاطر و با اعصابی آرام گرفته از او جدا شدم ولی گفته گروهبان مان كه «تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، تا وقتی زنده هستی هر لحظه ممكن است به خدمت احضار بشوی» باز هم درست از آب درآمد. قضیه از این قرار است كه یك سال بعد نامهئی به كلانتری محل رسید كه در آن از من استرداد یك عدد قشو.... و یك تخته «پتو» مطالبه شده بود! این یكی هم، مثل كنه به من چسبید و از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر، از ادارهئی به اداره دیگر، از دولتی به دولت دیگر، از سالی به سال دیگر، چنان به تعقیبم پرداخت كه دیگر نشانههای تشنجات عصبی در من ظهور كرد و ناچار به این فكر افتادم كه یا از تبعیت كشور صربستان چشم بپوشم و یا اصلاً انتحار كنم و به این زندگی وحشتناك خاتمه بدهم. سرانجام مانند دفعه قبل نامه را برداشتم و به شعبه سوم فلان واحد رفتم. سروان مُسنی كه سنش از حد بازنشستگی گذشته بود از من استقبال كرد و بعد از اینكه همه چیز را به ترتیب برایش تعریف كردم گفت:
- مسلم است! اشتباه از آنجا ناشی شده كه سلف من توضیحات شما را غلط یادداشت كرده. راستی هم چطور ممكن بود كه شما قشو تحویل گرفته باشید؟ پیاده نظام و قشو؟ چه حرف مزخرفی! اما خودمانیم: حقش بود پتو را پس میدادید. شما كه نمیتوانستید به همین مفتی پتوی دولت را بالا بكشید، پس بهتر بود برش میگرداندید. نه؟ باز اگر یقلاوی بود، یك چیزی چون سربازها معمولاً یقلاوی شان را گم میكنند و در اكثر موارد هم یقلاوی شان به سرقت میرود.
جواب دادم:
- درست میفرمائید باز اگر یقلاوی بود یك چیزی.
سرانجام از این كه موفق شده بودم همه چیز را توضیح بدهم و خودم را برای همیشه از شر بلائی كه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمیداشت خلاص كنم شاد و خندان تركش كردم.
ادامه دارد......
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_شش:
چند سالی گذشت و من غرق در احساس آسودگی خاطر بودم كه یك روز ناگهان بار دیگر نامهئی به كلانتری محل مان رسید كه در آن از سوی سرشته داری ارتش از من خواسته شده بود قشو و پتو و یقلاوی ارتش را مسترد كنم. و حالا باز چند سالی است كه آن نامه لعنتی دنبالم افتاده و هرچه میكنم دست از تعقیبم بر نمیدارد. كارم به جائی رسیده كه روزها مدام زیر لب زمزمه میكنم و شبها مدام قشو و پتو و یقلاوی خواب میبینم. این سه شئی لعنتی چنان به ستوهم آوردهاند و چنان با گوشت و خونم عجین شدهاند كه هرگاه هنوز استفاده كردن از امتیازات اشرافی در كشورمان رسم میبود میتوانستم هر سه تا را كنار هم قرار بدهم – دشتی وسیع و گسترده به شكل یك پتوی پهن شده، و یك قشو و یك یقلاوی مسروقه بر روی آن ـ و از تركیب آنها یك علامت خانوادگی برای خودم بسازم.
با اینهمه فقط از همین طریق بود كه متقاعد شدم حق با گروهبان مان بودهاست: یك فرد صربستانی مادام العمر موظف است خودش را یك سرباز بشمارد و حتی المقدور ارتباطش را با ارتش حفظ كند. اگر تا حالا به این واقعیت پی برده بودم چه بسا كه اصلاً در ارتش باقی میماندم، بهخصوص كه راه ترقی هم به شكل افقی وسیع در برابرم گسترده بود؛ مثلاً هم اكنون چهل سال است كه دارم عنوان گروهبانی ارتش صربستان را یدك میكشم، و اگر قرار بود كه در هر درجهئی همین قدر در جا بزنم ممكن بود بعد از صد و بیست سال خدمت، در یك روز قشنگ، به مقام استواری هم نایل شوم.
به طور كلی، عنوان نظامیمن دارایهالهای از جذابیت است. نخست به سبب آنكه من ارشد گروهبانهای صربستان هستم. و دوم به دلیل آنكه من و ناپلئون بناپارت نام آورترین گروهبانهای همه ارتشهای اروپا به شمار میرویم. شهرت ناپلئون از آنجا ناشی میشود كه توانسته بود درجه گروهبانیاش را با لقب امپراتوری معاوضه كند و شهرت من از آنجاست كه عنوان گروهبانیام را چهل سال آزگار با هیچ لقب یا درجه دیگری معاوضه نكردم.
پایان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_شش:
چند سالی گذشت و من غرق در احساس آسودگی خاطر بودم كه یك روز ناگهان بار دیگر نامهئی به كلانتری محل مان رسید كه در آن از سوی سرشته داری ارتش از من خواسته شده بود قشو و پتو و یقلاوی ارتش را مسترد كنم. و حالا باز چند سالی است كه آن نامه لعنتی دنبالم افتاده و هرچه میكنم دست از تعقیبم بر نمیدارد. كارم به جائی رسیده كه روزها مدام زیر لب زمزمه میكنم و شبها مدام قشو و پتو و یقلاوی خواب میبینم. این سه شئی لعنتی چنان به ستوهم آوردهاند و چنان با گوشت و خونم عجین شدهاند كه هرگاه هنوز استفاده كردن از امتیازات اشرافی در كشورمان رسم میبود میتوانستم هر سه تا را كنار هم قرار بدهم – دشتی وسیع و گسترده به شكل یك پتوی پهن شده، و یك قشو و یك یقلاوی مسروقه بر روی آن ـ و از تركیب آنها یك علامت خانوادگی برای خودم بسازم.
با اینهمه فقط از همین طریق بود كه متقاعد شدم حق با گروهبان مان بودهاست: یك فرد صربستانی مادام العمر موظف است خودش را یك سرباز بشمارد و حتی المقدور ارتباطش را با ارتش حفظ كند. اگر تا حالا به این واقعیت پی برده بودم چه بسا كه اصلاً در ارتش باقی میماندم، بهخصوص كه راه ترقی هم به شكل افقی وسیع در برابرم گسترده بود؛ مثلاً هم اكنون چهل سال است كه دارم عنوان گروهبانی ارتش صربستان را یدك میكشم، و اگر قرار بود كه در هر درجهئی همین قدر در جا بزنم ممكن بود بعد از صد و بیست سال خدمت، در یك روز قشنگ، به مقام استواری هم نایل شوم.
به طور كلی، عنوان نظامیمن دارایهالهای از جذابیت است. نخست به سبب آنكه من ارشد گروهبانهای صربستان هستم. و دوم به دلیل آنكه من و ناپلئون بناپارت نام آورترین گروهبانهای همه ارتشهای اروپا به شمار میرویم. شهرت ناپلئون از آنجا ناشی میشود كه توانسته بود درجه گروهبانیاش را با لقب امپراتوری معاوضه كند و شهرت من از آنجاست كه عنوان گروهبانیام را چهل سال آزگار با هیچ لقب یا درجه دیگری معاوضه نكردم.
پایان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
یک دست و دو هندوانه- آنتون چخوف
@haft_eghlim
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
▪️داستان: #یک_دست_و_دو_هندوانه
▪️نویسنده: #آنتوان_چخوف
▪️مترجم: #سروژ_استپانیان
▪️اجرا: #بهروز_رضوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
▪️داستان: #یک_دست_و_دو_هندوانه
▪️نویسنده: #آنتوان_چخوف
▪️مترجم: #سروژ_استپانیان
▪️اجرا: #بهروز_رضوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
جین ایر
قسمت اول
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #یکم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #یکم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
جین ایر
قسمت دوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #دوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #دوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
جین ایر
قسمت سوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #سوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #سوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
جین ایر
قسمت پایانی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #پنجم
-پایان-
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_صوتی
#نمایش_رادیویی
▪️نام: #جین_ایر
▪️نویسنده: #شارلوت_برونته
▪️تنظیم برای رادیو: #حوریه_هوشیدری #قربان_نجفی
▪️بازیگران: #مهرخ_افضلی #دانیال_حکیمی #فرشته_مردانه #شهین_علیزاده #سعیده_فرضی #احمد_آقالو #علی_عمرانی #علی_میلانی #مجید_حمزه #صدیقه_آقاجانی و ...
▪️کارگردان: #جواد_پیشگر
▪️تهیهکننده: #محمود_مختاری
▪️قسمت: #پنجم
-پایان-
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
Audio
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_شب
#گیله_مرد
نویسنده: بزرگ علوی
🎙اجرا: نادر پرنیان- فریال زکوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_شب
#گیله_مرد
نویسنده: بزرگ علوی
🎙اجرا: نادر پرنیان- فریال زکوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
Audio
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_شب
#یک_زن_خوشبخت
نویسنده: بزرگ علوی
مجموعه داستان: گیله مرد
با صدای🎙 اسفندیار
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_شب
#یک_زن_خوشبخت
نویسنده: بزرگ علوی
مجموعه داستان: گیله مرد
با صدای🎙 اسفندیار
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
پدر و پسر
شبی پدری به پسرش گفت: بچه بلند شو سنگ یک من همسایهمان را بگیر که آرد بکشیم، بدهم مادرت نان بپزد. همینطور که حرف میزد گربهای داخل خانه شد.
پسر گفت: این گربه را من ده دفعه کشیدم، یک من است.
پدر گفت: خوب برو نیم گز خانه همسایه را بگیر تا ببینم مادرت از قالی چقدر بافته است.
پسر گفت: من ده دفعه دم گربه را متر کردم، نیم گز است.
پدر ناراحت شد و گفت: بلند شو ببین باران میآید یا نه؟
پسر گفت: این گربه همین حالا از حیاط آمده، دست بکش ببین تر است، اگر تر است باران میآید.
پدر که دید هرکاری به بچه میدهد از زیرش در میرود، گفت: خوب بلند شو یک قلیان چاق کن بکشیم.
پسر که دید این کار را نمیتواند کلک بزند، گفت: همه کارها را من کردم، این یکی را دیگر خودت بکن.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
پدر و پسر
شبی پدری به پسرش گفت: بچه بلند شو سنگ یک من همسایهمان را بگیر که آرد بکشیم، بدهم مادرت نان بپزد. همینطور که حرف میزد گربهای داخل خانه شد.
پسر گفت: این گربه را من ده دفعه کشیدم، یک من است.
پدر گفت: خوب برو نیم گز خانه همسایه را بگیر تا ببینم مادرت از قالی چقدر بافته است.
پسر گفت: من ده دفعه دم گربه را متر کردم، نیم گز است.
پدر ناراحت شد و گفت: بلند شو ببین باران میآید یا نه؟
پسر گفت: این گربه همین حالا از حیاط آمده، دست بکش ببین تر است، اگر تر است باران میآید.
پدر که دید هرکاری به بچه میدهد از زیرش در میرود، گفت: خوب بلند شو یک قلیان چاق کن بکشیم.
پسر که دید این کار را نمیتواند کلک بزند، گفت: همه کارها را من کردم، این یکی را دیگر خودت بکن.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#ادبیات
#داستان_صوتی
▪️عنوان: #آهو_و_پرندهها
▪️نویسنده: #نیما_یوشیج
▪️آهنگساز: #فریدون_شهبازیان
▪️گوینده: #احمد_شاملو
▪️خاله غازه: #مرضیه_برومند
▪️قمری: #رضا_بابک
▪️آهو: #بهرام_شاهمحمدلو
▪️مرغابی: #اردوان_مفید
▪️کلاغ: #علیرضا_هدائی
▪️غاز سفید: #سوسن_فرخنیا
▪️انتشار: #سال۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#ادبیات
#داستان_صوتی
▪️عنوان: #آهو_و_پرندهها
▪️نویسنده: #نیما_یوشیج
▪️آهنگساز: #فریدون_شهبازیان
▪️گوینده: #احمد_شاملو
▪️خاله غازه: #مرضیه_برومند
▪️قمری: #رضا_بابک
▪️آهو: #بهرام_شاهمحمدلو
▪️مرغابی: #اردوان_مفید
▪️کلاغ: #علیرضا_هدائی
▪️غاز سفید: #سوسن_فرخنیا
▪️انتشار: #سال۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
آهو و پرندهها- نیما یوشیج
@haft_eghlims
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#ادبیات
#داستان_صوتی
▪️عنوان: #آهو_و_پرندهها
▪️نویسنده: #نیما_یوشیج
▪️آهنگساز: #فریدون_شهبازیان
▪️گوینده: #احمد_شاملو
▪️خاله غازه: #مرضیه_برومند
▪️قمری: #رضا_بابک
▪️آهو: #بهرام_شاهمحمدلو
▪️مرغابی: #اردوان_مفید
▪️کلاغ: #علیرضا_هدائی
▪️غاز سفید: #سوسن_فرخنیا
▪️انتشار: #سال۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#ادبیات
#داستان_صوتی
▪️عنوان: #آهو_و_پرندهها
▪️نویسنده: #نیما_یوشیج
▪️آهنگساز: #فریدون_شهبازیان
▪️گوینده: #احمد_شاملو
▪️خاله غازه: #مرضیه_برومند
▪️قمری: #رضا_بابک
▪️آهو: #بهرام_شاهمحمدلو
▪️مرغابی: #اردوان_مفید
▪️کلاغ: #علیرضا_هدائی
▪️غاز سفید: #سوسن_فرخنیا
▪️انتشار: #سال۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
ارواح
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_صوتی
▪️عنوان: #ارواح
▪️ نویسنده: #پل_آستر
▪️ راوی: #بهروز_رضوی #فاطمه_رکنی
▪️تهیه کننده: #ایرانصدا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_صوتی
▪️عنوان: #ارواح
▪️ نویسنده: #پل_آستر
▪️ راوی: #بهروز_رضوی #فاطمه_رکنی
▪️تهیه کننده: #ایرانصدا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#داستان_کوتاه
ﻗﺎﺿﯽ: ﺍﺳﻢ؟
ﺑﺮﺗﻮﻟﺖ ﺑﺮﺷﺖ: ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ.
ﺑﺮﺷﺖ: ﺧﺐ. ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺮﺗﻮﻟﺖ ﺑﺮﺷﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ!
ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﻭ ﺑﮕﻢ؟!
ﻗﺎﺿﯽ: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ. ﺍﺳﻢ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ. ﺑﺮﺷﺖ ﻫﺴﺘﻢ.
ﻗﺎﺿﯽ: ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﺑﻠﻪ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﺑﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ!!
[ ﺧﻨﺪﻩ ﺣﻀﺎﺭ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ]
ﻗﺎﺿﯽ: ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻗﺎﺿﯽ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﭼﻮﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﺑﻠﻪ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻦ! ﺍﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!
[ ﺧﻨﺪﻩ ﺣﻀﺎﺭ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ]
ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ی ﺁﺯﺍﺩﯾﺨﻮﺍﻫﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻓﺸﺎﺀ ﻭ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺩﯾﮑﺘﺎﺗﻮﺭﻫﺎ...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#داستان_کوتاه
ﻗﺎﺿﯽ: ﺍﺳﻢ؟
ﺑﺮﺗﻮﻟﺖ ﺑﺮﺷﺖ: ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ.
ﺑﺮﺷﺖ: ﺧﺐ. ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺮﺗﻮﻟﺖ ﺑﺮﺷﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ!
ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﻭ ﺑﮕﻢ؟!
ﻗﺎﺿﯽ: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ. ﺍﺳﻢ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ. ﺑﺮﺷﺖ ﻫﺴﺘﻢ.
ﻗﺎﺿﯽ: ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﺑﻠﻪ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﺑﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ!!
[ ﺧﻨﺪﻩ ﺣﻀﺎﺭ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ]
ﻗﺎﺿﯽ: ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻗﺎﺿﯽ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﭼﻮﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﺑﻠﻪ!
ﻗﺎﺿﯽ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ؟
ﺑﺮﺷﺖ: ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻦ! ﺍﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!
[ ﺧﻨﺪﻩ ﺣﻀﺎﺭ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ]
ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ی ﺁﺯﺍﺩﯾﺨﻮﺍﻫﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻓﺸﺎﺀ ﻭ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺩﯾﮑﺘﺎﺗﻮﺭﻫﺎ...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
روبه آسمان در شب
#رو_به_آسمان_در_شب
#خولیو_کورتاسار
ترجمه:قاسم صنعوی
باصدای: بهروز رضوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
روبه آسمان در شب
#رو_به_آسمان_در_شب
#خولیو_کورتاسار
ترجمه:قاسم صنعوی
باصدای: بهروز رضوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
روبه آسمان در شب
#رو_به_آسمان_در_شب
#خولیو_کورتاسار
ترجمه:قاسم صنعوی
باصدای: بهروز رضوی
خولیو کورتاسار (اسپانیایی: Julio Cortázar; زاده ۲۶ اوت ۱۹۱۴ در بروکسل – درگذشته ۱۲ فوریه ۱۹۸۴ در پاریس) نویسنده رمان و داستان کوتاه آرژانتینی بود.
او یک نسل از نویسندگان آمریکای لاتین، از مکزیک تا آرژانتین را تحت تأثیر قرار داد. بخش بزرگی از بهترین و شناخته شدهترین کارهایش را در فرانسه نوشت. جایی که در سال ۱۹۵۱ در آن شروع به کار کرد. وی یکی از بارورترین، متعهدترین و جهانیترین نویسندگان آمریکای لاتین است که از ایشان با اصطلاح «بوم - Boom» یاد میشود. همچنین منتقدان ادبی از کورتاسار به عنوان یکی از نویسندگان شاخص دهه ۱۹۶۰ نام میبرند.
دههای که اوج شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین در قرن بیستم محسوب میشود و علاوه بر کورتاسار، خاستگاه نامها و چهرههای ادبی ماندگاری چون: گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا، کارلوس فوئنتس، خوان کارلوس اونتی، گیلرمو کابررا اینفانته، آلخو کارپانتیه، خوان رولفو، آدولفو بیوئی کاسارس، ادواردز، خوسه دونوسو و عدهای دیگر در تاریخ ادبیات جهان است، که هسته و بانی اصلی رشد ادبیات و در کنار آن صنعت نشر کتاب در این منطقه از جهان و نیز جلب توجه منتقدین ادبی و استعدادهای جوان و جویای نام سراسر زمین به این قاره و ادبیات شاخص آن گردید.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
روبه آسمان در شب
#رو_به_آسمان_در_شب
#خولیو_کورتاسار
ترجمه:قاسم صنعوی
باصدای: بهروز رضوی
خولیو کورتاسار (اسپانیایی: Julio Cortázar; زاده ۲۶ اوت ۱۹۱۴ در بروکسل – درگذشته ۱۲ فوریه ۱۹۸۴ در پاریس) نویسنده رمان و داستان کوتاه آرژانتینی بود.
او یک نسل از نویسندگان آمریکای لاتین، از مکزیک تا آرژانتین را تحت تأثیر قرار داد. بخش بزرگی از بهترین و شناخته شدهترین کارهایش را در فرانسه نوشت. جایی که در سال ۱۹۵۱ در آن شروع به کار کرد. وی یکی از بارورترین، متعهدترین و جهانیترین نویسندگان آمریکای لاتین است که از ایشان با اصطلاح «بوم - Boom» یاد میشود. همچنین منتقدان ادبی از کورتاسار به عنوان یکی از نویسندگان شاخص دهه ۱۹۶۰ نام میبرند.
دههای که اوج شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین در قرن بیستم محسوب میشود و علاوه بر کورتاسار، خاستگاه نامها و چهرههای ادبی ماندگاری چون: گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا، کارلوس فوئنتس، خوان کارلوس اونتی، گیلرمو کابررا اینفانته، آلخو کارپانتیه، خوان رولفو، آدولفو بیوئی کاسارس، ادواردز، خوسه دونوسو و عدهای دیگر در تاریخ ادبیات جهان است، که هسته و بانی اصلی رشد ادبیات و در کنار آن صنعت نشر کتاب در این منطقه از جهان و نیز جلب توجه منتقدین ادبی و استعدادهای جوان و جویای نام سراسر زمین به این قاره و ادبیات شاخص آن گردید.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
رو به آسمان در شب
@greataudiobook
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
روبه آسمان در شب
#رو_به_آسمان_در_شب
#خولیو_کورتاسار
ترجمه:قاسم صنعوی
باصدای: بهروز رضوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
روبه آسمان در شب
#رو_به_آسمان_در_شب
#خولیو_کورتاسار
ترجمه:قاسم صنعوی
باصدای: بهروز رضوی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
#روز_اسبریزی
#بیژن_نجدی
از کتاب: یوزپلنگانی که با من دویدهاند (مجموعه داستان )
خوانش : زهرا دانش
#برایدوستاتونارسالکنید
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
#روز_اسبریزی
#بیژن_نجدی
از کتاب: یوزپلنگانی که با من دویدهاند (مجموعه داستان )
خوانش : زهرا دانش
#برایدوستاتونارسالکنید
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
Audio
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
#روز_اسبریزی
#بیژن_نجدی
از کتاب: یوزپلنگانی که با من دویدهاند (مجموعه داستان )
خوانش : زهرا دانش
#برایدوستاتونارسالکنید
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کـــتـــاب_صـــوتـــی📚
#داستان_کوتاه
#روز_اسبریزی
#بیژن_نجدی
از کتاب: یوزپلنگانی که با من دویدهاند (مجموعه داستان )
خوانش : زهرا دانش
#برایدوستاتونارسالکنید
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity