پس از روحانیت
کسروی از راه مغازهای که از آن کتاب میخرید با چند تن از آزادیخواهان آشناشد که یکی از آنان خیابانی بود که پس از بسته شدن مجلس به قفقاز و از آنجا به تبریز آمدهبود و اینچنین میان ایشان دوستی پدید آمد. همچنین با رضا سلطانزاده آشناشد که این دوستی پایداری بود و تا سالهای واپسین زندگی کسروی نیز برپابود.
در این هنگام کسروی با دخترعمه خود-دختر بزرگ خانوادهشان میرمحسن آقا- پیمان زناشویی بست؛ ولی در این هنگام آزارهایی از روحانیون میدید و او را به فرنگیپرستی و ناباوری به دین متهم میکردند. از سوی دیگر چون کاری نداشت دچار تنگدستیشد، به ناچار به فروش کتابهایش دست زد و البته از دوستان دیرینه پدرش یاری میگرفت. به کسروی پیشنهادشد به جوراببافی بپردازد پس یک ماشین جوراببافی خرید، ولی ماشین ناسالم بود و کسروی آن را پس داد، با این همه فروشنده پیش پرداخت وی را بازنگرداند. ماشین دیگر خرید ولی این یکی هم دچار مشکلشد و او آن را باخت.
کسروی که در فراهمآوردن پیشهای ناکام مانده بود و کتابهایش را نیز فروخته بود بسیار افسردهشد. دلبستگی او به سه رشته ریاضی
تاریخ و زبان عربی بود و او زمانش را به آموختن و خواندن اینها میگذراند. در این زمان برای مجلهای به نام العرفان که در صیدا به چاپ میرسید گفتاری به عربی نوشت و فرستاد که این نشریه بی کموکاست به چاپرساند.
☕️قطعهای از کتاب
بدانید ای ایرانیان حوادث امروز به پیشواز شما آمده. شما بایستی بیاندیشید و آینده را بدیده گیرید و حوادث را پیش بینی کرده، به جلوگیری پردازید. نکردهاید و اینک حوادث به سروقتتان رسیده. اکنون شما در آخرین سنگرید. اگر باز سستی نمایید، باز بهانه آورید، این سنگر را هم از دست خواهید داد و سیل حوادث شما را خواهد پیچاند و خدا میداند که سرگذشت این توده چه خواهدبود.
بدانید ای ایرانیان، آسمان برای شما نخواهد گریست، زمین برای شما به لرزه نخواهد افتاد.
📕#امروز_چاره_چیست
✍️#احمد_کسروی
#وبا_و_حماقت!
نجات احمقان آسان نیست!
بیماری وبا که در ايران پيداشد،
در تبريز نيز كشتار بسيار كرد.
از كوچهها قرآن آويزان کردند تا هر كس از زيرش بگذرد در امان باشد. در کوچه ها فرش گستردند و نذرها کرده و روضه خوانیها بر پا کردند.
یکروز پسر آیت الله تبریزی را سوار خر کرده، در كوچههای تبریز چرخاندند تا مردم دست و دامنش را ببوسند و به وبا گرفتار نشوند!
پسر، خود وبا گرفت ومُرد.
مردم بجای اینکه به عقاید خود شک کنند، گفتند: «آقا بلا را به تن فرزند خود پذيرفت، تا ما را نجات دهد»!
و به باورشان به خاندان آیت الله تبریزی صدها بار افزوده شد!»
📕#زندگانی_من
✍️#احمد_کسروی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
کسروی از راه مغازهای که از آن کتاب میخرید با چند تن از آزادیخواهان آشناشد که یکی از آنان خیابانی بود که پس از بسته شدن مجلس به قفقاز و از آنجا به تبریز آمدهبود و اینچنین میان ایشان دوستی پدید آمد. همچنین با رضا سلطانزاده آشناشد که این دوستی پایداری بود و تا سالهای واپسین زندگی کسروی نیز برپابود.
در این هنگام کسروی با دخترعمه خود-دختر بزرگ خانوادهشان میرمحسن آقا- پیمان زناشویی بست؛ ولی در این هنگام آزارهایی از روحانیون میدید و او را به فرنگیپرستی و ناباوری به دین متهم میکردند. از سوی دیگر چون کاری نداشت دچار تنگدستیشد، به ناچار به فروش کتابهایش دست زد و البته از دوستان دیرینه پدرش یاری میگرفت. به کسروی پیشنهادشد به جوراببافی بپردازد پس یک ماشین جوراببافی خرید، ولی ماشین ناسالم بود و کسروی آن را پس داد، با این همه فروشنده پیش پرداخت وی را بازنگرداند. ماشین دیگر خرید ولی این یکی هم دچار مشکلشد و او آن را باخت.
کسروی که در فراهمآوردن پیشهای ناکام مانده بود و کتابهایش را نیز فروخته بود بسیار افسردهشد. دلبستگی او به سه رشته ریاضی
تاریخ و زبان عربی بود و او زمانش را به آموختن و خواندن اینها میگذراند. در این زمان برای مجلهای به نام العرفان که در صیدا به چاپ میرسید گفتاری به عربی نوشت و فرستاد که این نشریه بی کموکاست به چاپرساند.
☕️قطعهای از کتاب
بدانید ای ایرانیان حوادث امروز به پیشواز شما آمده. شما بایستی بیاندیشید و آینده را بدیده گیرید و حوادث را پیش بینی کرده، به جلوگیری پردازید. نکردهاید و اینک حوادث به سروقتتان رسیده. اکنون شما در آخرین سنگرید. اگر باز سستی نمایید، باز بهانه آورید، این سنگر را هم از دست خواهید داد و سیل حوادث شما را خواهد پیچاند و خدا میداند که سرگذشت این توده چه خواهدبود.
بدانید ای ایرانیان، آسمان برای شما نخواهد گریست، زمین برای شما به لرزه نخواهد افتاد.
📕#امروز_چاره_چیست
✍️#احمد_کسروی
#وبا_و_حماقت!
نجات احمقان آسان نیست!
بیماری وبا که در ايران پيداشد،
در تبريز نيز كشتار بسيار كرد.
از كوچهها قرآن آويزان کردند تا هر كس از زيرش بگذرد در امان باشد. در کوچه ها فرش گستردند و نذرها کرده و روضه خوانیها بر پا کردند.
یکروز پسر آیت الله تبریزی را سوار خر کرده، در كوچههای تبریز چرخاندند تا مردم دست و دامنش را ببوسند و به وبا گرفتار نشوند!
پسر، خود وبا گرفت ومُرد.
مردم بجای اینکه به عقاید خود شک کنند، گفتند: «آقا بلا را به تن فرزند خود پذيرفت، تا ما را نجات دهد»!
و به باورشان به خاندان آیت الله تبریزی صدها بار افزوده شد!»
📕#زندگانی_من
✍️#احمد_کسروی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#بخوانیم
"هنگامی که برای نخستین بار بانوی شکوهمند آرزوهایِ من ، خویشتن را بر دیدگان من متجلی ساخت، او که نامش بئاتریس بود، در نظر من بیش از نه سال جلوه نکرد، و خود من در آن دم که چشم بر جمال او گشودم تازه نهمین سال زندگی را به پایان می رساندم.
وقتی او را دیدم به حقیقت اعتراف می کنم که روح زندگی که در پنهانی ترین زوایای قلب من مكان داشت به لرزه درآمد؛
روزهایی چند که نهمین سال زندگی ما را به آخر میرساند گذشت و من یکبار دیگر او را دیدم.
جامه سپید بلندی بر تن داشت و در میان دو زن که از او کهنسال تر بودند از خیابانی می گذشت.
در کنار من، آنجا که من شرمگین و بهت زده ایستاده بودم و او را می نگریستم نگاهش را به من دوخت.
بئاتریس به این مهر بی سخن، که خدای بزرگ پاداشش دهد، معصومانه عشق خویش را به من ارزانی داشت و من در آنجا برکات لایزال خداوندی را بر وجود خویش حس کردم....."
به این ترتیب نوجوانی که نامش «دانته - الیگیری" بود در یکروز آفتابی ۱۲۷۴ میلادی در شهر فلورانس از بلاد ایتالی دختری همسن خود به نام بئاتریس پور تیناری را از نزديك بدید و از این دیدار شرار عشقی در دلش بر بسته شد که تا پایان زندگانی پنجاه و شش ساله اش یکدم او را رها نکرد و جانش را بسوخت.
خود در یکی از آثار منظوم جاودانی خویش به نام #زندگانی نو می نویسد که دلداده خوبروی خود را بیش از چند بار، آن هم از دور، نديد.
و گفت :
" احتیاط پیشه کن!
زینهار که قدرتی تواناتر از من، برای حکومت بر من، از راه رسیدهاست»
(به لاتین: ECCE DEUS FORTIOR ME, QUI VENIENS DOMINABITUR MIHI) ."
و اینگونه بود که بئاتریس مظهر عشق جاودانی رهنمای دانته در کمدی الهی گشت.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#بخوانیم
"هنگامی که برای نخستین بار بانوی شکوهمند آرزوهایِ من ، خویشتن را بر دیدگان من متجلی ساخت، او که نامش بئاتریس بود، در نظر من بیش از نه سال جلوه نکرد، و خود من در آن دم که چشم بر جمال او گشودم تازه نهمین سال زندگی را به پایان می رساندم.
وقتی او را دیدم به حقیقت اعتراف می کنم که روح زندگی که در پنهانی ترین زوایای قلب من مكان داشت به لرزه درآمد؛
روزهایی چند که نهمین سال زندگی ما را به آخر میرساند گذشت و من یکبار دیگر او را دیدم.
جامه سپید بلندی بر تن داشت و در میان دو زن که از او کهنسال تر بودند از خیابانی می گذشت.
در کنار من، آنجا که من شرمگین و بهت زده ایستاده بودم و او را می نگریستم نگاهش را به من دوخت.
بئاتریس به این مهر بی سخن، که خدای بزرگ پاداشش دهد، معصومانه عشق خویش را به من ارزانی داشت و من در آنجا برکات لایزال خداوندی را بر وجود خویش حس کردم....."
به این ترتیب نوجوانی که نامش «دانته - الیگیری" بود در یکروز آفتابی ۱۲۷۴ میلادی در شهر فلورانس از بلاد ایتالی دختری همسن خود به نام بئاتریس پور تیناری را از نزديك بدید و از این دیدار شرار عشقی در دلش بر بسته شد که تا پایان زندگانی پنجاه و شش ساله اش یکدم او را رها نکرد و جانش را بسوخت.
خود در یکی از آثار منظوم جاودانی خویش به نام #زندگانی نو می نویسد که دلداده خوبروی خود را بیش از چند بار، آن هم از دور، نديد.
و گفت :
" احتیاط پیشه کن!
زینهار که قدرتی تواناتر از من، برای حکومت بر من، از راه رسیدهاست»
(به لاتین: ECCE DEUS FORTIOR ME, QUI VENIENS DOMINABITUR MIHI) ."
و اینگونه بود که بئاتریس مظهر عشق جاودانی رهنمای دانته در کمدی الهی گشت.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#وبا_و_حماقت!
نجات احمقان آسان نیست!
بیماری وبا که در ايران پيداشد،
در تبريز نيز كشتار بسيار كرد.
از كوچهها قرآن آويزان کردند تا هر كس از زيرش بگذرد در امان باشد. در کوچه ها فرش گستردند و نذرها کرده و روضه خوانیها بر پا کردند.
یکروز پسر آیت الله تبریزی را سوار خر کرده، در كوچههای تبریز چرخاندند تا مردم دست و دامنش را ببوسند و به وبا گرفتار نشوند!
پسر، خود وبا گرفت ومُرد.
مردم بجای اینکه به عقاید خود شک کنند، گفتند: «آقا بلا را به تن فرزند خود پذيرفت، تا ما را نجات دهد»!
و به باورشان به خاندان آیت الله تبریزی صدها بار افزوده شد!»
📕#زندگانی_من
✍️#احمد_کسروی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#وبا_و_حماقت!
نجات احمقان آسان نیست!
بیماری وبا که در ايران پيداشد،
در تبريز نيز كشتار بسيار كرد.
از كوچهها قرآن آويزان کردند تا هر كس از زيرش بگذرد در امان باشد. در کوچه ها فرش گستردند و نذرها کرده و روضه خوانیها بر پا کردند.
یکروز پسر آیت الله تبریزی را سوار خر کرده، در كوچههای تبریز چرخاندند تا مردم دست و دامنش را ببوسند و به وبا گرفتار نشوند!
پسر، خود وبا گرفت ومُرد.
مردم بجای اینکه به عقاید خود شک کنند، گفتند: «آقا بلا را به تن فرزند خود پذيرفت، تا ما را نجات دهد»!
و به باورشان به خاندان آیت الله تبریزی صدها بار افزوده شد!»
📕#زندگانی_من
✍️#احمد_کسروی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity