💐🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
@Bookirancity
🌸
🍂🍃
🍃🌺🍂🌹
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
@Bookirancity
🌸
🍂🍃
🍃🌺🍂🌹
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity