🔴#سیاست
ایدئولوژی ها / لیبرالیسم
Liberalism
لیبرالیسم یک ایدئولوژی سیاسی است که موضوع اصلی آن تعهد به فرد و ساختن جامعه ای است که افراد بتوانند در آن منافع خود را به طور کامل به دست آورند.
ارزش های اصلی لیبرالیسم عبارتند از :
اصالت فرد
اصالت عقل
آزادی
عدالت
و تساهل .
این عقیده لیبرال که به بشر خرد ارزانی شده ، بدین معنی که هر فردی باید از حداکثر آزادی ممکن ، در انسجام با آزادی همسان برای تمام افراد ، برخوردار باشد .
ویژگی جامعه لیبرال تنوع و کثرت گرایی است و از نظر سیاسی حول دو ارزش رضایت و حکومت مشروطه سازمان یافته است که این دو برای شکل دادن به ساختارهای لیبرال دموکراسی ترکیب شده اند .
#مفاهیم_کلیدی_سیاست | اندرو هیوود
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
ایدئولوژی ها / لیبرالیسم
Liberalism
لیبرالیسم یک ایدئولوژی سیاسی است که موضوع اصلی آن تعهد به فرد و ساختن جامعه ای است که افراد بتوانند در آن منافع خود را به طور کامل به دست آورند.
ارزش های اصلی لیبرالیسم عبارتند از :
اصالت فرد
اصالت عقل
آزادی
عدالت
و تساهل .
این عقیده لیبرال که به بشر خرد ارزانی شده ، بدین معنی که هر فردی باید از حداکثر آزادی ممکن ، در انسجام با آزادی همسان برای تمام افراد ، برخوردار باشد .
ویژگی جامعه لیبرال تنوع و کثرت گرایی است و از نظر سیاسی حول دو ارزش رضایت و حکومت مشروطه سازمان یافته است که این دو برای شکل دادن به ساختارهای لیبرال دموکراسی ترکیب شده اند .
#مفاهیم_کلیدی_سیاست | اندرو هیوود
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#مشروعیت
Legimitacy
_______________
مشروعیت از ریشه لاتین legitimare، به معنی اعلام قانونی بودن گرفته شده است.
به طور کل مشروعیت Legitimacy به معنای انصاف است. مشروعیت به فرمان و دستور، ویژگی اقتدارگرایانه و اجبار می بخشد؛
از این رو قدرت را به اقتدار تبدیل می کند.
مشروعیت از قانونی بودن متفاوت است؛ چرا که قانونی بودن لزوما احترام به حکومت یا تأیید وظیفه اطاعت از سوی شهروندان را تضمین نمی کند. به هر حال، واژه مشروعیت در فلسفه سیاسی و علوم سیاسی کاربرد متفاوتی دارد.
فلاسفه سیاسی به طور کلی مشروعیت را اصلی اخلاقی یا عقلانی در نظر می گیرند که زمینه هایی را به وجود می آورد تا دولت بتواند از شهروندانش تقاضای اطاعت کند.
بنابراین، ادعای مشروعیت مهم تر از حقیقت اطاعت است.
از طرف دیگر، دانشمندان علوم سیاسی مشروعیت را معمولا در واژه های جامعه شناختی مد نظر قرار می دهند؛ یعنی تمایل به اطاعت از سیستم حکومتی بدون توجه به اینکه این حکومت چگونه به وجود آمده است.
پس از ماکس وبر این نظر سبب شد تا مشروعیت به معنی اعتقاد به مشروعیت جلوه گر شود؛
به کلام دیگر،اهمیت موضوع مشروعیت به قدیمی ترین و یکی از اساسی ترین بحث های سیاسی مربوط می شود: مشکل اجبار سیاسی در این بررسی که ایا شهروندان وظیفه دارند به دولت احترام گذاشته و از قوانین آن اطاعت کنند.
نظریه پردازان اجتماعی همچون هابز (۱۵۸۸ - ۱۶۷۹) و لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴) به مسئله این گونه توجه کرده اند:
حکومت چه وقت و بر چه اساس اقتدار مشروع را بر جامعه اعمال می کند؟
به هر حال، در بحث های سیاسی مدرن، مشروعیت در حالتی انتزاعی موجب مطرح شدن این سؤال نمی گردد که چرا مردم باید از دولت اطاعت کنند، بلکه پرسیده می شود که چرا آنها از دولت یا سیستم حکومتی مشخصی اطاعت می کنند.
برای درک بهتر مشروعیت به عنوان یک پدیده جامعه شناختی می توان از آثار کلاسیک ماکس وبر نام برد؛
وی سه نوع مشروعیت سیاسی را، به ترتیب، بر پایه تاریخ و عرف (اقتدار سنتی)،
قدرت شخصیت (اقتدار کاریزماتیک)
و چارچوبی از قوانین رسمی و حقوقی (اقتدار حقوقی - عقلانی) ذکر می کند.
از نظر وبر، جوامع مدرن، به طور فزاینده ای، بر پایه اعمال اقتدار حقوقی عقلانی، و شکلی از مشروعیت مشخص می شوند که از احترام به قوانین رسمی و معمولا حقوقی نشئت می گیرد. شق دیگر رهیافت وبر در زمینه مشروعیت از سوی نظریه پردازان نئومارکسیست توسعه یافته است. نئومارکسیست ها بر مکانیسمی تأکید دارند که جوامع کاپیتالیستی از طریق آن، یعنی ایجاد رضایت از طریق گسترش دموکراسی و اصلاحات اجتماعی، تضادهای طبقاتی را کاهش می دهند. از این رو مشروعیت به حفظ هژمونی ایدئولوژیکی مربوط می گردد.
از این لحاظ، نئومارکسیست هایی نظیر یورگن هابرماس (۱۹۷۳) به بحرانهای مشروعیت در جوامع کاپیتالیستی توجه کرده و اظهار می کنند که برای این جوامع حفظ ثبات تنها از طریق رضایت بسیار مشکل خواهد بود.
در کانون این گرایش های بحرانی، تضاد بین منطق انباشت سرمایه داری، از یک طرف، و فشارهای عمومی ناشی از سیاست دموکراتیک، از طرف دیگر، قرار می گیرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#مشروعیت
Legimitacy
_______________
مشروعیت از ریشه لاتین legitimare، به معنی اعلام قانونی بودن گرفته شده است.
به طور کل مشروعیت Legitimacy به معنای انصاف است. مشروعیت به فرمان و دستور، ویژگی اقتدارگرایانه و اجبار می بخشد؛
از این رو قدرت را به اقتدار تبدیل می کند.
مشروعیت از قانونی بودن متفاوت است؛ چرا که قانونی بودن لزوما احترام به حکومت یا تأیید وظیفه اطاعت از سوی شهروندان را تضمین نمی کند. به هر حال، واژه مشروعیت در فلسفه سیاسی و علوم سیاسی کاربرد متفاوتی دارد.
فلاسفه سیاسی به طور کلی مشروعیت را اصلی اخلاقی یا عقلانی در نظر می گیرند که زمینه هایی را به وجود می آورد تا دولت بتواند از شهروندانش تقاضای اطاعت کند.
بنابراین، ادعای مشروعیت مهم تر از حقیقت اطاعت است.
از طرف دیگر، دانشمندان علوم سیاسی مشروعیت را معمولا در واژه های جامعه شناختی مد نظر قرار می دهند؛ یعنی تمایل به اطاعت از سیستم حکومتی بدون توجه به اینکه این حکومت چگونه به وجود آمده است.
پس از ماکس وبر این نظر سبب شد تا مشروعیت به معنی اعتقاد به مشروعیت جلوه گر شود؛
به کلام دیگر،اهمیت موضوع مشروعیت به قدیمی ترین و یکی از اساسی ترین بحث های سیاسی مربوط می شود: مشکل اجبار سیاسی در این بررسی که ایا شهروندان وظیفه دارند به دولت احترام گذاشته و از قوانین آن اطاعت کنند.
نظریه پردازان اجتماعی همچون هابز (۱۵۸۸ - ۱۶۷۹) و لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴) به مسئله این گونه توجه کرده اند:
حکومت چه وقت و بر چه اساس اقتدار مشروع را بر جامعه اعمال می کند؟
به هر حال، در بحث های سیاسی مدرن، مشروعیت در حالتی انتزاعی موجب مطرح شدن این سؤال نمی گردد که چرا مردم باید از دولت اطاعت کنند، بلکه پرسیده می شود که چرا آنها از دولت یا سیستم حکومتی مشخصی اطاعت می کنند.
برای درک بهتر مشروعیت به عنوان یک پدیده جامعه شناختی می توان از آثار کلاسیک ماکس وبر نام برد؛
وی سه نوع مشروعیت سیاسی را، به ترتیب، بر پایه تاریخ و عرف (اقتدار سنتی)،
قدرت شخصیت (اقتدار کاریزماتیک)
و چارچوبی از قوانین رسمی و حقوقی (اقتدار حقوقی - عقلانی) ذکر می کند.
از نظر وبر، جوامع مدرن، به طور فزاینده ای، بر پایه اعمال اقتدار حقوقی عقلانی، و شکلی از مشروعیت مشخص می شوند که از احترام به قوانین رسمی و معمولا حقوقی نشئت می گیرد. شق دیگر رهیافت وبر در زمینه مشروعیت از سوی نظریه پردازان نئومارکسیست توسعه یافته است. نئومارکسیست ها بر مکانیسمی تأکید دارند که جوامع کاپیتالیستی از طریق آن، یعنی ایجاد رضایت از طریق گسترش دموکراسی و اصلاحات اجتماعی، تضادهای طبقاتی را کاهش می دهند. از این رو مشروعیت به حفظ هژمونی ایدئولوژیکی مربوط می گردد.
از این لحاظ، نئومارکسیست هایی نظیر یورگن هابرماس (۱۹۷۳) به بحرانهای مشروعیت در جوامع کاپیتالیستی توجه کرده و اظهار می کنند که برای این جوامع حفظ ثبات تنها از طریق رضایت بسیار مشکل خواهد بود.
در کانون این گرایش های بحرانی، تضاد بین منطق انباشت سرمایه داری، از یک طرف، و فشارهای عمومی ناشی از سیاست دموکراتیک، از طرف دیگر، قرار می گیرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#مشروعیت
Legimitacy
_______________
مشروعیت از ریشه لاتین legitimare، به معنی اعلام قانونی بودن گرفته شده است.
به طور کل مشروعیت Legitimacy به معنای انصاف است. مشروعیت به فرمان و دستور، ویژگی اقتدارگرایانه و اجبار می بخشد؛
از این رو قدرت را به اقتدار تبدیل می کند.
مشروعیت از قانونی بودن متفاوت است؛ چرا که قانونی بودن لزوما احترام به حکومت یا تأیید وظیفه اطاعت از سوی شهروندان را تضمین نمی کند. به هر حال، واژه مشروعیت در فلسفه سیاسی و علوم سیاسی کاربرد متفاوتی دارد.
فلاسفه سیاسی به طور کلی مشروعیت را اصلی اخلاقی یا عقلانی در نظر می گیرند که زمینه هایی را به وجود می آورد تا دولت بتواند از شهروندانش تقاضای اطاعت کند.
بنابراین، ادعای مشروعیت مهم تر از حقیقت اطاعت است.
از طرف دیگر، دانشمندان علوم سیاسی مشروعیت را معمولا در واژه های جامعه شناختی مد نظر قرار می دهند؛ یعنی تمایل به اطاعت از سیستم حکومتی بدون توجه به اینکه این حکومت چگونه به وجود آمده است.
پس از ماکس وبر این نظر سبب شد تا مشروعیت به معنی اعتقاد به مشروعیت جلوه گر شود؛
به کلام دیگر،اهمیت موضوع مشروعیت به قدیمی ترین و یکی از اساسی ترین بحث های سیاسی مربوط می شود: مشکل اجبار سیاسی در این بررسی که ایا شهروندان وظیفه دارند به دولت احترام گذاشته و از قوانین آن اطاعت کنند.
نظریه پردازان اجتماعی همچون هابز (۱۵۸۸ - ۱۶۷۹) و لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴) به مسئله این گونه توجه کرده اند:
حکومت چه وقت و بر چه اساس اقتدار مشروع را بر جامعه اعمال می کند؟
به هر حال، در بحث های سیاسی مدرن، مشروعیت در حالتی انتزاعی موجب مطرح شدن این سؤال نمی گردد که چرا مردم باید از دولت اطاعت کنند، بلکه پرسیده می شود که چرا آنها از دولت یا سیستم حکومتی مشخصی اطاعت می کنند.
برای درک بهتر مشروعیت به عنوان یک پدیده جامعه شناختی می توان از آثار کلاسیک ماکس وبر نام برد؛
وی سه نوع مشروعیت سیاسی را، به ترتیب، بر پایه تاریخ و عرف (اقتدار سنتی)،
قدرت شخصیت (اقتدار کاریزماتیک)
و چارچوبی از قوانین رسمی و حقوقی (اقتدار حقوقی - عقلانی) ذکر می کند.
از نظر وبر، جوامع مدرن، به طور فزاینده ای، بر پایه اعمال اقتدار حقوقی عقلانی، و شکلی از مشروعیت مشخص می شوند که از احترام به قوانین رسمی و معمولا حقوقی نشئت می گیرد. شق دیگر رهیافت وبر در زمینه مشروعیت از سوی نظریه پردازان نئومارکسیست توسعه یافته است. نئومارکسیست ها بر مکانیسمی تأکید دارند که جوامع کاپیتالیستی از طریق آن، یعنی ایجاد رضایت از طریق گسترش دموکراسی و اصلاحات اجتماعی، تضادهای طبقاتی را کاهش می دهند. از این رو مشروعیت به حفظ هژمونی ایدئولوژیکی مربوط می گردد.
از این لحاظ، نئومارکسیست هایی نظیر یورگن هابرماس (۱۹۷۳) به بحرانهای مشروعیت در جوامع کاپیتالیستی توجه کرده و اظهار می کنند که برای این جوامع حفظ ثبات تنها از طریق رضایت بسیار مشکل خواهد بود.
در کانون این گرایش های بحرانی، تضاد بین منطق انباشت سرمایه داری، از یک طرف، و فشارهای عمومی ناشی از سیاست دموکراتیک، از طرف دیگر، قرار می گیرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#مشروعیت
Legimitacy
_______________
مشروعیت از ریشه لاتین legitimare، به معنی اعلام قانونی بودن گرفته شده است.
به طور کل مشروعیت Legitimacy به معنای انصاف است. مشروعیت به فرمان و دستور، ویژگی اقتدارگرایانه و اجبار می بخشد؛
از این رو قدرت را به اقتدار تبدیل می کند.
مشروعیت از قانونی بودن متفاوت است؛ چرا که قانونی بودن لزوما احترام به حکومت یا تأیید وظیفه اطاعت از سوی شهروندان را تضمین نمی کند. به هر حال، واژه مشروعیت در فلسفه سیاسی و علوم سیاسی کاربرد متفاوتی دارد.
فلاسفه سیاسی به طور کلی مشروعیت را اصلی اخلاقی یا عقلانی در نظر می گیرند که زمینه هایی را به وجود می آورد تا دولت بتواند از شهروندانش تقاضای اطاعت کند.
بنابراین، ادعای مشروعیت مهم تر از حقیقت اطاعت است.
از طرف دیگر، دانشمندان علوم سیاسی مشروعیت را معمولا در واژه های جامعه شناختی مد نظر قرار می دهند؛ یعنی تمایل به اطاعت از سیستم حکومتی بدون توجه به اینکه این حکومت چگونه به وجود آمده است.
پس از ماکس وبر این نظر سبب شد تا مشروعیت به معنی اعتقاد به مشروعیت جلوه گر شود؛
به کلام دیگر،اهمیت موضوع مشروعیت به قدیمی ترین و یکی از اساسی ترین بحث های سیاسی مربوط می شود: مشکل اجبار سیاسی در این بررسی که ایا شهروندان وظیفه دارند به دولت احترام گذاشته و از قوانین آن اطاعت کنند.
نظریه پردازان اجتماعی همچون هابز (۱۵۸۸ - ۱۶۷۹) و لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴) به مسئله این گونه توجه کرده اند:
حکومت چه وقت و بر چه اساس اقتدار مشروع را بر جامعه اعمال می کند؟
به هر حال، در بحث های سیاسی مدرن، مشروعیت در حالتی انتزاعی موجب مطرح شدن این سؤال نمی گردد که چرا مردم باید از دولت اطاعت کنند، بلکه پرسیده می شود که چرا آنها از دولت یا سیستم حکومتی مشخصی اطاعت می کنند.
برای درک بهتر مشروعیت به عنوان یک پدیده جامعه شناختی می توان از آثار کلاسیک ماکس وبر نام برد؛
وی سه نوع مشروعیت سیاسی را، به ترتیب، بر پایه تاریخ و عرف (اقتدار سنتی)،
قدرت شخصیت (اقتدار کاریزماتیک)
و چارچوبی از قوانین رسمی و حقوقی (اقتدار حقوقی - عقلانی) ذکر می کند.
از نظر وبر، جوامع مدرن، به طور فزاینده ای، بر پایه اعمال اقتدار حقوقی عقلانی، و شکلی از مشروعیت مشخص می شوند که از احترام به قوانین رسمی و معمولا حقوقی نشئت می گیرد. شق دیگر رهیافت وبر در زمینه مشروعیت از سوی نظریه پردازان نئومارکسیست توسعه یافته است. نئومارکسیست ها بر مکانیسمی تأکید دارند که جوامع کاپیتالیستی از طریق آن، یعنی ایجاد رضایت از طریق گسترش دموکراسی و اصلاحات اجتماعی، تضادهای طبقاتی را کاهش می دهند. از این رو مشروعیت به حفظ هژمونی ایدئولوژیکی مربوط می گردد.
از این لحاظ، نئومارکسیست هایی نظیر یورگن هابرماس (۱۹۷۳) به بحرانهای مشروعیت در جوامع کاپیتالیستی توجه کرده و اظهار می کنند که برای این جوامع حفظ ثبات تنها از طریق رضایت بسیار مشکل خواهد بود.
در کانون این گرایش های بحرانی، تضاد بین منطق انباشت سرمایه داری، از یک طرف، و فشارهای عمومی ناشی از سیاست دموکراتیک، از طرف دیگر، قرار می گیرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
Authority
#اقتدار
اقتدار در گسترده ترین معنا ، شکلی از قدرت است و دربرخی مواقع قدرت مشروع درنظر گرفته می شود.
Legitimate power
در حالی که قدرت توانایی تاثیرگذاری بر رفتار دیگران است ، اقتدار حق انجام چنین کاری است .
بنابراین اقتدار ، بر وظیفه ای مسلم برای اطاعت کردن مبتنی است تا شکلی از اجبار و فریب . در این حال ، اقتدار قدرتی بر مبنای حق و مشروعیت است .
از سوی فیلسوفان سیاسی و به عنوان اصطلاحی هنجاری ، اقتدار " حق حکومت کردن " است و شکل ادعایی اخلاقی می گیرد.
از دیدگاه جامعه شناسان و وجه توصیفی آن ، ماکس وبر اقتدار را موضوع عقیده مردم درباره درستی و حقانیت آن می داند ؛ صرف نظر از اینکه آن عقیده از کجا آمده و آیا از نظر اخلاقی قابل توجیه است یا نه .
اقتدار در این حالت " قدرت مشروع " است .
سه نوع اقتداری که وبر قائل می شود عبارتند از :
اقتدار سنتی که در تاریخ و سنت ریشه دارد
اقتدار فرهمند یا کاریزماتیک که از قدرت شخصی ریشه می گیرد
اقتدار قانونی-عقلانی که بر مبنای مجموعه ای از قوانین ، که به یک سازمان مربوط می شود .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
Authority
#اقتدار
اقتدار در گسترده ترین معنا ، شکلی از قدرت است و دربرخی مواقع قدرت مشروع درنظر گرفته می شود.
Legitimate power
در حالی که قدرت توانایی تاثیرگذاری بر رفتار دیگران است ، اقتدار حق انجام چنین کاری است .
بنابراین اقتدار ، بر وظیفه ای مسلم برای اطاعت کردن مبتنی است تا شکلی از اجبار و فریب . در این حال ، اقتدار قدرتی بر مبنای حق و مشروعیت است .
از سوی فیلسوفان سیاسی و به عنوان اصطلاحی هنجاری ، اقتدار " حق حکومت کردن " است و شکل ادعایی اخلاقی می گیرد.
از دیدگاه جامعه شناسان و وجه توصیفی آن ، ماکس وبر اقتدار را موضوع عقیده مردم درباره درستی و حقانیت آن می داند ؛ صرف نظر از اینکه آن عقیده از کجا آمده و آیا از نظر اخلاقی قابل توجیه است یا نه .
اقتدار در این حالت " قدرت مشروع " است .
سه نوع اقتداری که وبر قائل می شود عبارتند از :
اقتدار سنتی که در تاریخ و سنت ریشه دارد
اقتدار فرهمند یا کاریزماتیک که از قدرت شخصی ریشه می گیرد
اقتدار قانونی-عقلانی که بر مبنای مجموعه ای از قوانین ، که به یک سازمان مربوط می شود .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#نئولیبرالیسم
مخاطب فرهنگ به مصرف کننده فرهنگ تبدیل شده است
نئولیبرالیسم ، ایدئولوژی است حداقل حدود دو دهه است بر زندگی هایمان سلطه دارد .
آنهایی که قرابت فکری و عملی با نئولیبرالیسم دارند آن را صرفا طرحی اقتصادی یا فقط مرحله ای از سرمایه داری متاخر می دانند اما ، آنطور که جرج مانبیو در نوشتار
" همه ی ما نئولیبرال هستیم "
می گوید ؛: " نئولیبرالیسم چنان فراگیر شده است که به ندرت وجه ایدئولوژیک آن را متوجه می شویم "
شاید مهم ترین پیامد نئولیبرالیسم ، تسری ایده " کسب و کار " و معیارهای " بازار " در تمام حوزه های زندگی بشر است .
وندی براون استاد علوم سیاسی دانشگاه برکلی معتقد است نئولیبرالیسم در عمیق ترین هسته های وجودمان رسوخ کرده است .
او معتقد است نئولیبرالیسم فراتر از یک دکترین اقتصادی و فراتر از سلطه روزافزون سرمایه پولی است .
براون بر پایه ی درس گفتارهای #فوکو استدلال می کند که حقیقی ترین جلوه ی نئولیبرالیسم نوعی عقلانیت پیچیده است : رویه های و نهادهایی که بر زندگی روزمره مان حاکم اند .
البته خود #فوکو پیش از این در تولد زیست-سیاست گفته بود که یکی از جنبه های افراطی نئولیبرالیسم " تعمیم قالب اقتصادی بازار به کل بدنه ی اجتماعی است ".
از این منظر ، همسان سازی همه ی حیطه های زندگی با ملاک بازار ، طبیعتا حوزه ی اندیشه و فرهنگرا نیز بی نصیب نگذاشته است .
تعمیم قالب اقتصادیِ بازار به همه ی شئون زندگی ، افراد را به کنشگرانی اقتصادی تبدیل می کند که در تمام حوزه های زندگی خود رفتار اقتصادی را پیش می گیرند .
"نئولیبرالیسم ، رقابت را مشخصه ی تعریف کننده ی روابط بشری می بیند ".
بنابراین " شهروندان را مصرف کنندگانی بازتعریف می کند که بهترین ابزار انتخاب گریِ دموکراتیک شان خرید و فروش است ."
از این جهت ، امروز در سایه ی نئولیبرالیسم که بی شک ایدئولوژی مسلط عصر ماست ، مخاطب فرهنگ به مصرف کننده ی فرهنگ تقلیل یافته است که خود را همواره در بازار می بیند ؛ پیامدهای اقتصادی کارش را درنظر می گیرد و با همان معیارهایی با متن رو به رو می شود که کالایی را در بازار انتخاب می کند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#نئولیبرالیسم
مخاطب فرهنگ به مصرف کننده فرهنگ تبدیل شده است
نئولیبرالیسم ، ایدئولوژی است حداقل حدود دو دهه است بر زندگی هایمان سلطه دارد .
آنهایی که قرابت فکری و عملی با نئولیبرالیسم دارند آن را صرفا طرحی اقتصادی یا فقط مرحله ای از سرمایه داری متاخر می دانند اما ، آنطور که جرج مانبیو در نوشتار
" همه ی ما نئولیبرال هستیم "
می گوید ؛: " نئولیبرالیسم چنان فراگیر شده است که به ندرت وجه ایدئولوژیک آن را متوجه می شویم "
شاید مهم ترین پیامد نئولیبرالیسم ، تسری ایده " کسب و کار " و معیارهای " بازار " در تمام حوزه های زندگی بشر است .
وندی براون استاد علوم سیاسی دانشگاه برکلی معتقد است نئولیبرالیسم در عمیق ترین هسته های وجودمان رسوخ کرده است .
او معتقد است نئولیبرالیسم فراتر از یک دکترین اقتصادی و فراتر از سلطه روزافزون سرمایه پولی است .
براون بر پایه ی درس گفتارهای #فوکو استدلال می کند که حقیقی ترین جلوه ی نئولیبرالیسم نوعی عقلانیت پیچیده است : رویه های و نهادهایی که بر زندگی روزمره مان حاکم اند .
البته خود #فوکو پیش از این در تولد زیست-سیاست گفته بود که یکی از جنبه های افراطی نئولیبرالیسم " تعمیم قالب اقتصادی بازار به کل بدنه ی اجتماعی است ".
از این منظر ، همسان سازی همه ی حیطه های زندگی با ملاک بازار ، طبیعتا حوزه ی اندیشه و فرهنگرا نیز بی نصیب نگذاشته است .
تعمیم قالب اقتصادیِ بازار به همه ی شئون زندگی ، افراد را به کنشگرانی اقتصادی تبدیل می کند که در تمام حوزه های زندگی خود رفتار اقتصادی را پیش می گیرند .
"نئولیبرالیسم ، رقابت را مشخصه ی تعریف کننده ی روابط بشری می بیند ".
بنابراین " شهروندان را مصرف کنندگانی بازتعریف می کند که بهترین ابزار انتخاب گریِ دموکراتیک شان خرید و فروش است ."
از این جهت ، امروز در سایه ی نئولیبرالیسم که بی شک ایدئولوژی مسلط عصر ماست ، مخاطب فرهنگ به مصرف کننده ی فرهنگ تقلیل یافته است که خود را همواره در بازار می بیند ؛ پیامدهای اقتصادی کارش را درنظر می گیرد و با همان معیارهایی با متن رو به رو می شود که کالایی را در بازار انتخاب می کند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#جامعه_مدنی
جامعه ی مدنی به طرق مختلفی تعریف شده و دراصل به معنی " جامعه ای سیاسی " تحت حکومت قانون و اقتدار یک دولت است.
Political community
معمولا جامعه مدنی متمایز از کشور است و برای توصیف قلمرو گروه ها و انجمن های مستقل ، نظیر حرفه ها ، گروه های فشار ، باشگاه ها، خانواده ها و غیره، استفاده و شامل مواردی می شود که ادمند برک ( ۱۷۹۷ - ۱۷۲۹ ) آنها را دسته های کوچک" نامیده است.
در این حالت، تمایز میان جامعه مدنی و دولت بازتابی از تمایز حوزه خصوصی - عمومی است.
جامعه مدنی نهادهایی را دربر می گیرد که خصوصی اند، زیرا مستقل از دولت بوده و اشخاص برای تعقیب اهدافشان آنها را سازمان داده اند.
از سوی دیگر، هگل (۱۷۷۰ - ۱۸۳۱) جامعه مدنی را نه تنها از دولت، بلکه از خانواده نیز متمایز می دانست. او جامعه مدنی را حوزه خودخواهی عمومی می دید که در آن، اشخاص منافع خود را برتر از دیگران می دانند؛ در حالی که دولت و خانواده را به ترتیب نوع دوستی عمومی و نوع دوستی ویژه توصیف می کرد.
#توتالیتاریانیسم به معنای نابودی جامعه مدنی است .
جامعه مدنی به اشخاص این اجازه را می دهد تا سرنوشتشان را خود شکل دهند که نشان می دهد چرا به یک جامعه مدنی قوی و سالم معمولا به عنوان جنبه ای ضروری از لیبرال دموکراسی توجه می شود .
مارکسیست ها و سوسیالیست ها به طور کلی با جامعه مدنی مخالف اند ، چرا که عقیده دارند جامعه مدنی به صورت خاصی با قدرت نابرابر و بی عدالتی اجتماعی عجین شده است .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#جامعه_مدنی
جامعه ی مدنی به طرق مختلفی تعریف شده و دراصل به معنی " جامعه ای سیاسی " تحت حکومت قانون و اقتدار یک دولت است.
Political community
معمولا جامعه مدنی متمایز از کشور است و برای توصیف قلمرو گروه ها و انجمن های مستقل ، نظیر حرفه ها ، گروه های فشار ، باشگاه ها، خانواده ها و غیره، استفاده و شامل مواردی می شود که ادمند برک ( ۱۷۹۷ - ۱۷۲۹ ) آنها را دسته های کوچک" نامیده است.
در این حالت، تمایز میان جامعه مدنی و دولت بازتابی از تمایز حوزه خصوصی - عمومی است.
جامعه مدنی نهادهایی را دربر می گیرد که خصوصی اند، زیرا مستقل از دولت بوده و اشخاص برای تعقیب اهدافشان آنها را سازمان داده اند.
از سوی دیگر، هگل (۱۷۷۰ - ۱۸۳۱) جامعه مدنی را نه تنها از دولت، بلکه از خانواده نیز متمایز می دانست. او جامعه مدنی را حوزه خودخواهی عمومی می دید که در آن، اشخاص منافع خود را برتر از دیگران می دانند؛ در حالی که دولت و خانواده را به ترتیب نوع دوستی عمومی و نوع دوستی ویژه توصیف می کرد.
#توتالیتاریانیسم به معنای نابودی جامعه مدنی است .
جامعه مدنی به اشخاص این اجازه را می دهد تا سرنوشتشان را خود شکل دهند که نشان می دهد چرا به یک جامعه مدنی قوی و سالم معمولا به عنوان جنبه ای ضروری از لیبرال دموکراسی توجه می شود .
مارکسیست ها و سوسیالیست ها به طور کلی با جامعه مدنی مخالف اند ، چرا که عقیده دارند جامعه مدنی به صورت خاصی با قدرت نابرابر و بی عدالتی اجتماعی عجین شده است .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#مدرنیته
________________
مدرنیته یا تجدد, شکل متمایز و واحد نوعى زندگى اجتماعى است که جوامع مدرن بدان شناخته مى شوند. جوامع مدرن در اروپا از حدود قرن پانزدهم آشکار شدند؛
اما "عقیده مدرن" به عنوان یک فرمول قطعى، در گفتمان عصر روشنگرى در قرن #هجدهم پیدا شد و در قرن #نوزدهم, مدرنیته با صنعت گرایى Industrialism هویت یافت و تحولات سیاسى, اقتصادى و فرهنگى را در اتحاد با آن, تعریف کرد.
در قرن بیستم تعدادى از جوامع غیر اروپایى نظیر استرالیا و ژاپن به اردوى جوامع صنعتى پیشرفته پیوستند و مدرنیته تبدیل به یک پدیده رو به پیشرفت گردید.
با توجه به آن چه گذشت, باید گفت که تجدد یا مدرنیته, یک تکامل طولانى و پیچیده داشته است و از بندها یا مفاصل فرایندهاى تاریخى مختلفى که طى یک پیشامد تاریخى واحد با هم کار مى کنند, تشکیل شده است.
این فرایندها عبارتند از:
الف) فرایند سیاسى (ظهور سیاست و دولت سکولار)
ب) فرایند اقتصادى (اقتصاد جهانى سرمایه دارى)
ج) فرایند اجتماعى (شکل گیرى طبقات و تقسیم کار پیشرفته جنسى و اجتماعى)
د) فرایند فرهنگى (گذار از فرهنگ مذهبى به فرهنگ سکولار).
مدرنیته همچنین تحت تإثیر برخورد شرایط و فرایندهاى ملى و بین المللى, توسعه یافته و از عوامل و نیروهاى داخلى و خارجى شکل گرفته است, و نیز با یک دسته از نهادها که هر کدام الگوى تحول خاص خود را دارند، به قرار زیر مشخص مى شود:
1. سیستم دولت ـ ملت و یک سیستم بین المللى از دولت ها
2. نظم اقتصادى کاپیتالیستى پویا و توسعه طلب مبتنى بر مالکیت خصوصى
3. صنعت گرایى و رشد سیستم هاى ادارى و بوروکراتیک با دامنه اى وسیع از نهادها و تنظیم اجتماعى
4. تسلط ارزش هاى فرهنگى سکولار, مادىگرا, عقل گرا و فردگرا
5. جدایى رسمى حوزه خصوصى از حوزه عمومى.
شایان ذکر است که یکى از مراحل مدرنیته #جهان_گرایى Globalization است که به دنبال شکل دادن مجدد به سیاست, اقتصاد و فرهنگ در دامنه و ابعاد وسیع تکنولوژیک, سازمانى, ادارى, فرهنگى و حقوقى است.
این که از چه منظر و چشم اندازى به مدرنیته نگاه کنیم, بسیار حائز اهمیت است.
مدرنیته در چشم انداز پیش مدرن به عنوان بحران هایى در خداشناسى,Theology ، فلسفه سیاسىPolitical philosophy و گفتمان اخلاقىMoral) discourse) مطرح است؛
اما در چشم انداز مدرن (Modern Perspective ) به عنوان یک گفتمان فلسفىPhilosofical discourse و یک شکل تولیدMode of production مورد توجه مى باشد .
مدرنیته همچنین در نگاه فرامدرن, به گونه دیگرى مورد نقد و بررسى قرار گرفته است. در پست مدرن, ضمن تإکید بر هویت فردى، گفته مى شود که نوعى فردگرایى جدید متولد مى شود و نیز مدعى است که امکان فهم جهان منتفى است.
از دید فلسفى و جامعه شناختى مى توان گفت، بنیاد علمى مدرنیسم به ویژه آنچه در قرن هیجدهم و نوزدهم رواج پیدا کرد, بر اندیشه ترقى و تکامل و تصور تاریخ و جامعه به عنوان موجودى پویا, دینامیک و متحول استوار است. مدرنیته با اندیشه "ترقى "شروع شد و علم مدرن قائل به این امر بود که تاریخ, منضبط, قانونمند و تابع یک الگوى عمومى است و ما مى توانیم نظریه پردازى عمومى کنیم.
فلاسفه روشنگرى معتقد بودند توانایى هاى عقل انسان محدود نیست و ما مى توانیم بر اساس پتانسیل فزاینده عقل انسان, جامعه و تاریخ را بسازیم ؛
بنابراین, نوعى فلسفه گرایش به عمل و ساختن در اندیشه ترقى مشهود است. در عین حال گفته مى شود که تجدد داراى یک چهره ژانوسى (خداى دو چهره یونان باستان) است.
هابرماس و برخى از نویسندگان بحث از تجدد را " پروژه تجدد " و برخى از نویسندگان متإخر " " " تراژدى تجدد " و برخى دیگر نیز آن را "دوگفتمان "خوانده اند.
تجدد دو چهره دارد: یک چهره تجدد که مهم ترین ویژگى آن مى باشد, #اندیشه_آزادى است. متعلقات اندیشه آزادى عبارتند از: برابرى سیاسى و حقوقى, گرایش به فرد یا فردگرایى, سکولاریزم, تإکید بر منافع فرد به عنوان مهم ترین منافع جامعه, تإکید بر تشخیص فردى در خصوص مصالح خویش و نیز رگه اساسى اندیشه فردگرایانه اى که ما در کل این پروژه تجدد مشاهده مى کنیم.
چهره دوم تجدد, مبتنى بر #اندیشه_انضباط و سازمان دهى است که به عنوان واکنشى در مقابل لجام گیسختگى ها یا بى انضباطى هاى ناشى از بعد اول تجدد, متجلى مى گردد و رگه دوم این پروژه مدرنیستى را تشکیل مى دهد.
شایان ذکر است که اندیشمندانى, چون فرانسیس بیکن, دکارت, ماکیاولى, توماس هابس, جان لاک, ژان ژاک روسو, مونتسکیو, هگل و مارکس از متفکران مهم تجدد هستند. همچنین مى توان از مشاهیر مکتب اصالت فایده, چون جیمز میل, جان استوارت میل و بنتهام نام برد.
چهره ژانوسى تجدد, در اندیشه برخى از این متفکران مثل مارکس, روسو و هگل آشکار است؛ اما در برخى دیگر, چندان آشکار نیست.
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#مدرنیته
________________
مدرنیته یا تجدد, شکل متمایز و واحد نوعى زندگى اجتماعى است که جوامع مدرن بدان شناخته مى شوند. جوامع مدرن در اروپا از حدود قرن پانزدهم آشکار شدند؛
اما "عقیده مدرن" به عنوان یک فرمول قطعى، در گفتمان عصر روشنگرى در قرن #هجدهم پیدا شد و در قرن #نوزدهم, مدرنیته با صنعت گرایى Industrialism هویت یافت و تحولات سیاسى, اقتصادى و فرهنگى را در اتحاد با آن, تعریف کرد.
در قرن بیستم تعدادى از جوامع غیر اروپایى نظیر استرالیا و ژاپن به اردوى جوامع صنعتى پیشرفته پیوستند و مدرنیته تبدیل به یک پدیده رو به پیشرفت گردید.
با توجه به آن چه گذشت, باید گفت که تجدد یا مدرنیته, یک تکامل طولانى و پیچیده داشته است و از بندها یا مفاصل فرایندهاى تاریخى مختلفى که طى یک پیشامد تاریخى واحد با هم کار مى کنند, تشکیل شده است.
این فرایندها عبارتند از:
الف) فرایند سیاسى (ظهور سیاست و دولت سکولار)
ب) فرایند اقتصادى (اقتصاد جهانى سرمایه دارى)
ج) فرایند اجتماعى (شکل گیرى طبقات و تقسیم کار پیشرفته جنسى و اجتماعى)
د) فرایند فرهنگى (گذار از فرهنگ مذهبى به فرهنگ سکولار).
مدرنیته همچنین تحت تإثیر برخورد شرایط و فرایندهاى ملى و بین المللى, توسعه یافته و از عوامل و نیروهاى داخلى و خارجى شکل گرفته است, و نیز با یک دسته از نهادها که هر کدام الگوى تحول خاص خود را دارند، به قرار زیر مشخص مى شود:
1. سیستم دولت ـ ملت و یک سیستم بین المللى از دولت ها
2. نظم اقتصادى کاپیتالیستى پویا و توسعه طلب مبتنى بر مالکیت خصوصى
3. صنعت گرایى و رشد سیستم هاى ادارى و بوروکراتیک با دامنه اى وسیع از نهادها و تنظیم اجتماعى
4. تسلط ارزش هاى فرهنگى سکولار, مادىگرا, عقل گرا و فردگرا
5. جدایى رسمى حوزه خصوصى از حوزه عمومى.
شایان ذکر است که یکى از مراحل مدرنیته #جهان_گرایى Globalization است که به دنبال شکل دادن مجدد به سیاست, اقتصاد و فرهنگ در دامنه و ابعاد وسیع تکنولوژیک, سازمانى, ادارى, فرهنگى و حقوقى است.
این که از چه منظر و چشم اندازى به مدرنیته نگاه کنیم, بسیار حائز اهمیت است.
مدرنیته در چشم انداز پیش مدرن به عنوان بحران هایى در خداشناسى,Theology ، فلسفه سیاسىPolitical philosophy و گفتمان اخلاقىMoral) discourse) مطرح است؛
اما در چشم انداز مدرن (Modern Perspective ) به عنوان یک گفتمان فلسفىPhilosofical discourse و یک شکل تولیدMode of production مورد توجه مى باشد .
مدرنیته همچنین در نگاه فرامدرن, به گونه دیگرى مورد نقد و بررسى قرار گرفته است. در پست مدرن, ضمن تإکید بر هویت فردى، گفته مى شود که نوعى فردگرایى جدید متولد مى شود و نیز مدعى است که امکان فهم جهان منتفى است.
از دید فلسفى و جامعه شناختى مى توان گفت، بنیاد علمى مدرنیسم به ویژه آنچه در قرن هیجدهم و نوزدهم رواج پیدا کرد, بر اندیشه ترقى و تکامل و تصور تاریخ و جامعه به عنوان موجودى پویا, دینامیک و متحول استوار است. مدرنیته با اندیشه "ترقى "شروع شد و علم مدرن قائل به این امر بود که تاریخ, منضبط, قانونمند و تابع یک الگوى عمومى است و ما مى توانیم نظریه پردازى عمومى کنیم.
فلاسفه روشنگرى معتقد بودند توانایى هاى عقل انسان محدود نیست و ما مى توانیم بر اساس پتانسیل فزاینده عقل انسان, جامعه و تاریخ را بسازیم ؛
بنابراین, نوعى فلسفه گرایش به عمل و ساختن در اندیشه ترقى مشهود است. در عین حال گفته مى شود که تجدد داراى یک چهره ژانوسى (خداى دو چهره یونان باستان) است.
هابرماس و برخى از نویسندگان بحث از تجدد را " پروژه تجدد " و برخى از نویسندگان متإخر " " " تراژدى تجدد " و برخى دیگر نیز آن را "دوگفتمان "خوانده اند.
تجدد دو چهره دارد: یک چهره تجدد که مهم ترین ویژگى آن مى باشد, #اندیشه_آزادى است. متعلقات اندیشه آزادى عبارتند از: برابرى سیاسى و حقوقى, گرایش به فرد یا فردگرایى, سکولاریزم, تإکید بر منافع فرد به عنوان مهم ترین منافع جامعه, تإکید بر تشخیص فردى در خصوص مصالح خویش و نیز رگه اساسى اندیشه فردگرایانه اى که ما در کل این پروژه تجدد مشاهده مى کنیم.
چهره دوم تجدد, مبتنى بر #اندیشه_انضباط و سازمان دهى است که به عنوان واکنشى در مقابل لجام گیسختگى ها یا بى انضباطى هاى ناشى از بعد اول تجدد, متجلى مى گردد و رگه دوم این پروژه مدرنیستى را تشکیل مى دهد.
شایان ذکر است که اندیشمندانى, چون فرانسیس بیکن, دکارت, ماکیاولى, توماس هابس, جان لاک, ژان ژاک روسو, مونتسکیو, هگل و مارکس از متفکران مهم تجدد هستند. همچنین مى توان از مشاهیر مکتب اصالت فایده, چون جیمز میل, جان استوارت میل و بنتهام نام برد.
چهره ژانوسى تجدد, در اندیشه برخى از این متفکران مثل مارکس, روسو و هگل آشکار است؛ اما در برخى دیگر, چندان آشکار نیست.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#نئولیبرالیسم
#مفاهیم
مخاطب فرهنگ به مصرف کننده فرهنگ تبدیل شده است
نئولیبرالیسم ، ایدئولوژی است حداقل حدود دو دهه است بر زندگی هایمان سلطه دارد .
آنهایی که قرابت فکری و عملی با نئولیبرالیسم دارند آن را صرفا طرحی اقتصادی یا فقط مرحله ای از سرمایه داری متاخر می دانند اما ، آنطور که جرج مانبیو در نوشتار
" همه ی ما نئولیبرال هستیم "
می گوید ؛: " نئولیبرالیسم چنان فراگیر شده است که به ندرت وجه ایدئولوژیک آن را متوجه می شویم "
شاید مهم ترین پیامد نئولیبرالیسم ، تسری ایده " کسب و کار " و معیارهای " بازار " در تمام حوزه های زندگی بشر است .
وندی براون استاد علوم سیاسی دانشگاه برکلی معتقد است نئولیبرالیسم در عمیق ترین هسته های وجودمان رسوخ کرده است .
او معتقد است نئولیبرالیسم فراتر از یک دکترین اقتصادی و فراتر از سلطه روزافزون سرمایه پولی است .
براون بر پایه ی درس گفتارهای #فوکو استدلال می کند که حقیقی ترین جلوه ی نئولیبرالیسم نوعی عقلانیت پیچیده است : رویه های و نهادهایی که بر زندگی روزمره مان حاکم اند .
البته خود #فوکو پیش از این در تولد زیست-سیاست گفته بود که یکی از جنبه های افراطی نئولیبرالیسم " تعمیم قالب اقتصادی بازار به کل بدنه ی اجتماعی است ".
از این منظر ، همسان سازی همه ی حیطه های زندگی با ملاک بازار ، طبیعتا حوزه ی اندیشه و فرهنگرا نیز بی نصیب نگذاشته است .
تعمیم قالب اقتصادیِ بازار به همه ی شئون زندگی ، افراد را به کنشگرانی اقتصادی تبدیل می کند که در تمام حوزه های زندگی خود رفتار اقتصادی را پیش می گیرند .
"نئولیبرالیسم ، رقابت را مشخصه ی تعریف کننده ی روابط بشری می بیند ".
بنابراین " شهروندان را مصرف کنندگانی بازتعریف می کند که بهترین ابزار انتخاب گریِ دموکراتیک شان خرید و فروش است ."
از این جهت ، امروز در سایه ی نئولیبرالیسم که بی شک ایدئولوژی مسلط عصر ماست ، مخاطب فرهنگ به مصرف کننده ی فرهنگ تقلیل یافته است که خود را همواره در بازار می بیند ؛ پیامدهای اقتصادی کارش را درنظر می گیرد و با همان معیارهایی با متن رو به رو می شود که کالایی را در بازار انتخاب می کند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#نئولیبرالیسم
#مفاهیم
مخاطب فرهنگ به مصرف کننده فرهنگ تبدیل شده است
نئولیبرالیسم ، ایدئولوژی است حداقل حدود دو دهه است بر زندگی هایمان سلطه دارد .
آنهایی که قرابت فکری و عملی با نئولیبرالیسم دارند آن را صرفا طرحی اقتصادی یا فقط مرحله ای از سرمایه داری متاخر می دانند اما ، آنطور که جرج مانبیو در نوشتار
" همه ی ما نئولیبرال هستیم "
می گوید ؛: " نئولیبرالیسم چنان فراگیر شده است که به ندرت وجه ایدئولوژیک آن را متوجه می شویم "
شاید مهم ترین پیامد نئولیبرالیسم ، تسری ایده " کسب و کار " و معیارهای " بازار " در تمام حوزه های زندگی بشر است .
وندی براون استاد علوم سیاسی دانشگاه برکلی معتقد است نئولیبرالیسم در عمیق ترین هسته های وجودمان رسوخ کرده است .
او معتقد است نئولیبرالیسم فراتر از یک دکترین اقتصادی و فراتر از سلطه روزافزون سرمایه پولی است .
براون بر پایه ی درس گفتارهای #فوکو استدلال می کند که حقیقی ترین جلوه ی نئولیبرالیسم نوعی عقلانیت پیچیده است : رویه های و نهادهایی که بر زندگی روزمره مان حاکم اند .
البته خود #فوکو پیش از این در تولد زیست-سیاست گفته بود که یکی از جنبه های افراطی نئولیبرالیسم " تعمیم قالب اقتصادی بازار به کل بدنه ی اجتماعی است ".
از این منظر ، همسان سازی همه ی حیطه های زندگی با ملاک بازار ، طبیعتا حوزه ی اندیشه و فرهنگرا نیز بی نصیب نگذاشته است .
تعمیم قالب اقتصادیِ بازار به همه ی شئون زندگی ، افراد را به کنشگرانی اقتصادی تبدیل می کند که در تمام حوزه های زندگی خود رفتار اقتصادی را پیش می گیرند .
"نئولیبرالیسم ، رقابت را مشخصه ی تعریف کننده ی روابط بشری می بیند ".
بنابراین " شهروندان را مصرف کنندگانی بازتعریف می کند که بهترین ابزار انتخاب گریِ دموکراتیک شان خرید و فروش است ."
از این جهت ، امروز در سایه ی نئولیبرالیسم که بی شک ایدئولوژی مسلط عصر ماست ، مخاطب فرهنگ به مصرف کننده ی فرهنگ تقلیل یافته است که خود را همواره در بازار می بیند ؛ پیامدهای اقتصادی کارش را درنظر می گیرد و با همان معیارهایی با متن رو به رو می شود که کالایی را در بازار انتخاب می کند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#نئولیبرالیسم
#مفاهیم
مخاطب فرهنگ به مصرف کننده فرهنگ تبدیل شده است
نئولیبرالیسم ، ایدئولوژی است حداقل حدود دو دهه است بر زندگی هایمان سلطه دارد .
آنهایی که قرابت فکری و عملی با نئولیبرالیسم دارند آن را صرفا طرحی اقتصادی یا فقط مرحله ای از سرمایه داری متاخر می دانند اما ، آنطور که جرج مانبیو در نوشتار
" همه ی ما نئولیبرال هستیم "
می گوید ؛: " نئولیبرالیسم چنان فراگیر شده است که به ندرت وجه ایدئولوژیک آن را متوجه می شویم "
شاید مهم ترین پیامد نئولیبرالیسم ، تسری ایده " کسب و کار " و معیارهای " بازار " در تمام حوزه های زندگی بشر است .
وندی براون استاد علوم سیاسی دانشگاه برکلی معتقد است نئولیبرالیسم در عمیق ترین هسته های وجودمان رسوخ کرده است .
او معتقد است نئولیبرالیسم فراتر از یک دکترین اقتصادی و فراتر از سلطه روزافزون سرمایه پولی است .
براون بر پایه ی درس گفتارهای #فوکو استدلال می کند که حقیقی ترین جلوه ی نئولیبرالیسم نوعی عقلانیت پیچیده است : رویه های و نهادهایی که بر زندگی روزمره مان حاکم اند .
البته خود #فوکو پیش از این در تولد زیست-سیاست گفته بود که یکی از جنبه های افراطی نئولیبرالیسم " تعمیم قالب اقتصادی بازار به کل بدنه ی اجتماعی است ".
از این منظر ، همسان سازی همه ی حیطه های زندگی با ملاک بازار ، طبیعتا حوزه ی اندیشه و فرهنگرا نیز بی نصیب نگذاشته است .
تعمیم قالب اقتصادیِ بازار به همه ی شئون زندگی ، افراد را به کنشگرانی اقتصادی تبدیل می کند که در تمام حوزه های زندگی خود رفتار اقتصادی را پیش می گیرند .
"نئولیبرالیسم ، رقابت را مشخصه ی تعریف کننده ی روابط بشری می بیند ".
بنابراین " شهروندان را مصرف کنندگانی بازتعریف می کند که بهترین ابزار انتخاب گریِ دموکراتیک شان خرید و فروش است ."
از این جهت ، امروز در سایه ی نئولیبرالیسم که بی شک ایدئولوژی مسلط عصر ماست ، مخاطب فرهنگ به مصرف کننده ی فرهنگ تقلیل یافته است که خود را همواره در بازار می بیند ؛ پیامدهای اقتصادی کارش را درنظر می گیرد و با همان معیارهایی با متن رو به رو می شود که کالایی را در بازار انتخاب می کند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#نئولیبرالیسم
#مفاهیم
مخاطب فرهنگ به مصرف کننده فرهنگ تبدیل شده است
نئولیبرالیسم ، ایدئولوژی است حداقل حدود دو دهه است بر زندگی هایمان سلطه دارد .
آنهایی که قرابت فکری و عملی با نئولیبرالیسم دارند آن را صرفا طرحی اقتصادی یا فقط مرحله ای از سرمایه داری متاخر می دانند اما ، آنطور که جرج مانبیو در نوشتار
" همه ی ما نئولیبرال هستیم "
می گوید ؛: " نئولیبرالیسم چنان فراگیر شده است که به ندرت وجه ایدئولوژیک آن را متوجه می شویم "
شاید مهم ترین پیامد نئولیبرالیسم ، تسری ایده " کسب و کار " و معیارهای " بازار " در تمام حوزه های زندگی بشر است .
وندی براون استاد علوم سیاسی دانشگاه برکلی معتقد است نئولیبرالیسم در عمیق ترین هسته های وجودمان رسوخ کرده است .
او معتقد است نئولیبرالیسم فراتر از یک دکترین اقتصادی و فراتر از سلطه روزافزون سرمایه پولی است .
براون بر پایه ی درس گفتارهای #فوکو استدلال می کند که حقیقی ترین جلوه ی نئولیبرالیسم نوعی عقلانیت پیچیده است : رویه های و نهادهایی که بر زندگی روزمره مان حاکم اند .
البته خود #فوکو پیش از این در تولد زیست-سیاست گفته بود که یکی از جنبه های افراطی نئولیبرالیسم " تعمیم قالب اقتصادی بازار به کل بدنه ی اجتماعی است ".
از این منظر ، همسان سازی همه ی حیطه های زندگی با ملاک بازار ، طبیعتا حوزه ی اندیشه و فرهنگرا نیز بی نصیب نگذاشته است .
تعمیم قالب اقتصادیِ بازار به همه ی شئون زندگی ، افراد را به کنشگرانی اقتصادی تبدیل می کند که در تمام حوزه های زندگی خود رفتار اقتصادی را پیش می گیرند .
"نئولیبرالیسم ، رقابت را مشخصه ی تعریف کننده ی روابط بشری می بیند ".
بنابراین " شهروندان را مصرف کنندگانی بازتعریف می کند که بهترین ابزار انتخاب گریِ دموکراتیک شان خرید و فروش است ."
از این جهت ، امروز در سایه ی نئولیبرالیسم که بی شک ایدئولوژی مسلط عصر ماست ، مخاطب فرهنگ به مصرف کننده ی فرهنگ تقلیل یافته است که خود را همواره در بازار می بیند ؛ پیامدهای اقتصادی کارش را درنظر می گیرد و با همان معیارهایی با متن رو به رو می شود که کالایی را در بازار انتخاب می کند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#جامعه_مدنی
جامعه ی مدنی به طرق مختلفی تعریف شده و دراصل به معنی " جامعه ای سیاسی " تحت حکومت قانون و اقتدار یک دولت است.
Political community
معمولا جامعه مدنی متمایز از کشور است و برای توصیف قلمرو گروه ها و انجمن های مستقل ، نظیر حرفه ها ، گروه های فشار ، باشگاه ها، خانواده ها و غیره، استفاده و شامل مواردی می شود که ادمند برک ( ۱۷۹۷ - ۱۷۲۹ ) آنها را دسته های کوچک" نامیده است.
در این حالت، تمایز میان جامعه مدنی و دولت بازتابی از تمایز حوزه خصوصی - عمومی است.
جامعه مدنی نهادهایی را دربر می گیرد که خصوصی اند، زیرا مستقل از دولت بوده و اشخاص برای تعقیب اهدافشان آنها را سازمان داده اند.
از سوی دیگر، هگل (۱۷۷۰ - ۱۸۳۱) جامعه مدنی را نه تنها از دولت، بلکه از خانواده نیز متمایز می دانست. او جامعه مدنی را حوزه خودخواهی عمومی می دید که در آن، اشخاص منافع خود را برتر از دیگران می دانند؛ در حالی که دولت و خانواده را به ترتیب نوع دوستی عمومی و نوع دوستی ویژه توصیف می کرد.
#توتالیتاریانیسم به معنای نابودی جامعه مدنی است .
جامعه مدنی به اشخاص این اجازه را می دهد تا سرنوشتشان را خود شکل دهند که نشان می دهد چرا به یک جامعه مدنی قوی و سالم معمولا به عنوان جنبه ای ضروری از لیبرال دموکراسی توجه می شود .
مارکسیست ها و سوسیالیست ها به طور کلی با جامعه مدنی مخالف اند ، چرا که عقیده دارند جامعه مدنی به صورت خاصی با قدرت نابرابر و بی عدالتی اجتماعی عجین شده است .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#جامعه_مدنی
جامعه ی مدنی به طرق مختلفی تعریف شده و دراصل به معنی " جامعه ای سیاسی " تحت حکومت قانون و اقتدار یک دولت است.
Political community
معمولا جامعه مدنی متمایز از کشور است و برای توصیف قلمرو گروه ها و انجمن های مستقل ، نظیر حرفه ها ، گروه های فشار ، باشگاه ها، خانواده ها و غیره، استفاده و شامل مواردی می شود که ادمند برک ( ۱۷۹۷ - ۱۷۲۹ ) آنها را دسته های کوچک" نامیده است.
در این حالت، تمایز میان جامعه مدنی و دولت بازتابی از تمایز حوزه خصوصی - عمومی است.
جامعه مدنی نهادهایی را دربر می گیرد که خصوصی اند، زیرا مستقل از دولت بوده و اشخاص برای تعقیب اهدافشان آنها را سازمان داده اند.
از سوی دیگر، هگل (۱۷۷۰ - ۱۸۳۱) جامعه مدنی را نه تنها از دولت، بلکه از خانواده نیز متمایز می دانست. او جامعه مدنی را حوزه خودخواهی عمومی می دید که در آن، اشخاص منافع خود را برتر از دیگران می دانند؛ در حالی که دولت و خانواده را به ترتیب نوع دوستی عمومی و نوع دوستی ویژه توصیف می کرد.
#توتالیتاریانیسم به معنای نابودی جامعه مدنی است .
جامعه مدنی به اشخاص این اجازه را می دهد تا سرنوشتشان را خود شکل دهند که نشان می دهد چرا به یک جامعه مدنی قوی و سالم معمولا به عنوان جنبه ای ضروری از لیبرال دموکراسی توجه می شود .
مارکسیست ها و سوسیالیست ها به طور کلی با جامعه مدنی مخالف اند ، چرا که عقیده دارند جامعه مدنی به صورت خاصی با قدرت نابرابر و بی عدالتی اجتماعی عجین شده است .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
اصطلاح توده ها ، تنها به آن مردمی اطلاق می شود که ماهیتا چیزی بیش تر از مجموعه ای از انسان های بی هویت و بی تفاوت نیستند.
در نتیجه نمی توان آنها را در سازمانی مبتنی بر مصلحت مشترک یا در احزاب سیاسی و حکومت های محلی متشکل کرد.
این مردم به گونه ای بالقوه در هر کشوری وجود دارند و اکثریت عظیم افراد خنثی و از نظر سیاسی بی تفاوتِ کشور را تشکیل می دهند که نه به حزبی می پیوندند و نه حتی پای صندوق های رای می روند.
توتالیتاریسم | هانا آرنت
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
اصطلاح توده ها ، تنها به آن مردمی اطلاق می شود که ماهیتا چیزی بیش تر از مجموعه ای از انسان های بی هویت و بی تفاوت نیستند.
در نتیجه نمی توان آنها را در سازمانی مبتنی بر مصلحت مشترک یا در احزاب سیاسی و حکومت های محلی متشکل کرد.
این مردم به گونه ای بالقوه در هر کشوری وجود دارند و اکثریت عظیم افراد خنثی و از نظر سیاسی بی تفاوتِ کشور را تشکیل می دهند که نه به حزبی می پیوندند و نه حتی پای صندوق های رای می روند.
توتالیتاریسم | هانا آرنت
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم_اولیه
جامعه گرایی
Communitarianism
جامعه گرایی عقیده ای است که ساخته شدن شخص را از طریق جامعه بیان می کند ؛
بدین معنی که اشخاص شکل جوامعی را پیدا می کنند که به آنها تعلق دارند .
از این رو باید به آن جامعه احترام بگذارند و توجه لازم را داشته باشند.
در اینجا هیچ " شخص کاملا آزادی "
Unencumered selves
وجود ندارد .
جامعه گرایی در ذات خود یک ایدئولوژی نیست ، بلکه دیدگاهی تئوریک است که برخی از سنت های ایدئولوژیک آن را پذیرفته است .
جامعه گرایی مدرن به عنوان واکنشی بر ضد نابرابری های جامعه مدرن و تفکر سیاسی که در پی اشاعه فردگرایی لیبرال ایجاد شده است ، در اواخر قرن بیستم ظهور کرد .
جامعه گراها هشدار می دهند که افراد ، آزاد از وظیفه اجتماعی و مسئولیت اخلاقی ، اجازه پیدا می کنند و تشویق می گردند تا فقط به فکر منافع و حقوق خودشان باشند .
جامعه در این خلاء اخلاقی ، به معنای واقعی کلمه از هم متلاشی می شود .
بنابراین برنامه جامعه گراها این است تا بر مبنای سنتی که تاریخ آن به ارسطو بر می گردد ، اخلاق را به جامعه بازگردانده و" سیاست خیر مشترک " را برقرار کنند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم_اولیه
جامعه گرایی
Communitarianism
جامعه گرایی عقیده ای است که ساخته شدن شخص را از طریق جامعه بیان می کند ؛
بدین معنی که اشخاص شکل جوامعی را پیدا می کنند که به آنها تعلق دارند .
از این رو باید به آن جامعه احترام بگذارند و توجه لازم را داشته باشند.
در اینجا هیچ " شخص کاملا آزادی "
Unencumered selves
وجود ندارد .
جامعه گرایی در ذات خود یک ایدئولوژی نیست ، بلکه دیدگاهی تئوریک است که برخی از سنت های ایدئولوژیک آن را پذیرفته است .
جامعه گرایی مدرن به عنوان واکنشی بر ضد نابرابری های جامعه مدرن و تفکر سیاسی که در پی اشاعه فردگرایی لیبرال ایجاد شده است ، در اواخر قرن بیستم ظهور کرد .
جامعه گراها هشدار می دهند که افراد ، آزاد از وظیفه اجتماعی و مسئولیت اخلاقی ، اجازه پیدا می کنند و تشویق می گردند تا فقط به فکر منافع و حقوق خودشان باشند .
جامعه در این خلاء اخلاقی ، به معنای واقعی کلمه از هم متلاشی می شود .
بنابراین برنامه جامعه گراها این است تا بر مبنای سنتی که تاریخ آن به ارسطو بر می گردد ، اخلاق را به جامعه بازگردانده و" سیاست خیر مشترک " را برقرار کنند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم_اولیه
جامعه گرایی
Communitarianism
جامعه گرایی عقیده ای است که ساخته شدن شخص را از طریق جامعه بیان می کند ؛
بدین معنی که اشخاص شکل جوامعی را پیدا می کنند که به آنها تعلق دارند .
از این رو باید به آن جامعه احترام بگذارند و توجه لازم را داشته باشند.
در اینجا هیچ " شخص کاملا آزادی "
Unencumered selves
وجود ندارد .
جامعه گرایی در ذات خود یک ایدئولوژی نیست ، بلکه دیدگاهی تئوریک است که برخی از سنت های ایدئولوژیک آن را پذیرفته است .
جامعه گرایی مدرن به عنوان واکنشی بر ضد نابرابری های جامعه مدرن و تفکر سیاسی که در پی اشاعه فردگرایی لیبرال ایجاد شده است ، در اواخر قرن بیستم ظهور کرد .
جامعه گراها هشدار می دهند که افراد ، آزاد از وظیفه اجتماعی و مسئولیت اخلاقی ، اجازه پیدا می کنند و تشویق می گردند تا فقط به فکر منافع و حقوق خودشان باشند .
جامعه در این خلاء اخلاقی ، به معنای واقعی کلمه از هم متلاشی می شود .
بنابراین برنامه جامعه گراها این است تا بر مبنای سنتی که تاریخ آن به ارسطو بر می گردد ، اخلاق را به جامعه بازگردانده و" سیاست خیر مشترک " را برقرار کنند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم_اولیه
جامعه گرایی
Communitarianism
جامعه گرایی عقیده ای است که ساخته شدن شخص را از طریق جامعه بیان می کند ؛
بدین معنی که اشخاص شکل جوامعی را پیدا می کنند که به آنها تعلق دارند .
از این رو باید به آن جامعه احترام بگذارند و توجه لازم را داشته باشند.
در اینجا هیچ " شخص کاملا آزادی "
Unencumered selves
وجود ندارد .
جامعه گرایی در ذات خود یک ایدئولوژی نیست ، بلکه دیدگاهی تئوریک است که برخی از سنت های ایدئولوژیک آن را پذیرفته است .
جامعه گرایی مدرن به عنوان واکنشی بر ضد نابرابری های جامعه مدرن و تفکر سیاسی که در پی اشاعه فردگرایی لیبرال ایجاد شده است ، در اواخر قرن بیستم ظهور کرد .
جامعه گراها هشدار می دهند که افراد ، آزاد از وظیفه اجتماعی و مسئولیت اخلاقی ، اجازه پیدا می کنند و تشویق می گردند تا فقط به فکر منافع و حقوق خودشان باشند .
جامعه در این خلاء اخلاقی ، به معنای واقعی کلمه از هم متلاشی می شود .
بنابراین برنامه جامعه گراها این است تا بر مبنای سنتی که تاریخ آن به ارسطو بر می گردد ، اخلاق را به جامعه بازگردانده و" سیاست خیر مشترک " را برقرار کنند .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#جامعه_مدنی
جامعه ی مدنی به طرق مختلفی تعریف شده و دراصل به معنی " جامعه ای سیاسی " تحت حکومت قانون و اقتدار یک دولت است.
Political community
معمولا جامعه مدنی متمایز از کشور است و برای توصیف قلمرو گروه ها و انجمن های مستقل ، نظیر حرفه ها ، گروه های فشار ، باشگاه ها، خانواده ها و غیره، استفاده و شامل مواردی می شود که ادمند برک ( ۱۷۹۷ - ۱۷۲۹ ) آنها را دسته های کوچک" نامیده است.
در این حالت، تمایز میان جامعه مدنی و دولت بازتابی از تمایز حوزه خصوصی - عمومی است.
جامعه مدنی نهادهایی را دربر می گیرد که خصوصی اند، زیرا مستقل از دولت بوده و اشخاص برای تعقیب اهدافشان آنها را سازمان داده اند.
از سوی دیگر، هگل (۱۷۷۰ - ۱۸۳۱) جامعه مدنی را نه تنها از دولت، بلکه از خانواده نیز متمایز می دانست. او جامعه مدنی را حوزه خودخواهی عمومی می دید که در آن، اشخاص منافع خود را برتر از دیگران می دانند؛ در حالی که دولت و خانواده را به ترتیب نوع دوستی عمومی و نوع دوستی ویژه توصیف می کرد.
#توتالیتاریانیسم به معنای نابودی جامعه مدنی است .
جامعه مدنی به اشخاص این اجازه را می دهد تا سرنوشتشان را خود شکل دهند که نشان می دهد چرا به یک جامعه مدنی قوی و سالم معمولا به عنوان جنبه ای ضروری از لیبرال دموکراسی توجه می شود .
مارکسیست ها و سوسیالیست ها به طور کلی با جامعه مدنی مخالف اند ، چرا که عقیده دارند جامعه مدنی به صورت خاصی با قدرت نابرابر و بی عدالتی اجتماعی عجین شده است .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
#جامعه_مدنی
جامعه ی مدنی به طرق مختلفی تعریف شده و دراصل به معنی " جامعه ای سیاسی " تحت حکومت قانون و اقتدار یک دولت است.
Political community
معمولا جامعه مدنی متمایز از کشور است و برای توصیف قلمرو گروه ها و انجمن های مستقل ، نظیر حرفه ها ، گروه های فشار ، باشگاه ها، خانواده ها و غیره، استفاده و شامل مواردی می شود که ادمند برک ( ۱۷۹۷ - ۱۷۲۹ ) آنها را دسته های کوچک" نامیده است.
در این حالت، تمایز میان جامعه مدنی و دولت بازتابی از تمایز حوزه خصوصی - عمومی است.
جامعه مدنی نهادهایی را دربر می گیرد که خصوصی اند، زیرا مستقل از دولت بوده و اشخاص برای تعقیب اهدافشان آنها را سازمان داده اند.
از سوی دیگر، هگل (۱۷۷۰ - ۱۸۳۱) جامعه مدنی را نه تنها از دولت، بلکه از خانواده نیز متمایز می دانست. او جامعه مدنی را حوزه خودخواهی عمومی می دید که در آن، اشخاص منافع خود را برتر از دیگران می دانند؛ در حالی که دولت و خانواده را به ترتیب نوع دوستی عمومی و نوع دوستی ویژه توصیف می کرد.
#توتالیتاریانیسم به معنای نابودی جامعه مدنی است .
جامعه مدنی به اشخاص این اجازه را می دهد تا سرنوشتشان را خود شکل دهند که نشان می دهد چرا به یک جامعه مدنی قوی و سالم معمولا به عنوان جنبه ای ضروری از لیبرال دموکراسی توجه می شود .
مارکسیست ها و سوسیالیست ها به طور کلی با جامعه مدنی مخالف اند ، چرا که عقیده دارند جامعه مدنی به صورت خاصی با قدرت نابرابر و بی عدالتی اجتماعی عجین شده است .
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
ایدئولوژی ها / فاشیسم
فاشیسم پدیده تاریخی پیچیده ای بوده است و شناخت اصول اساسی آن مشکل است .
به عنوان نمونه ، اگرچه بیشتر تحلیل گران دیکتاتوریِ فاشیستی موسولینی در ایتالیا و دیکتاتوری نازی هیتلر در آلمان را دو تجلی اصلی فاشیسم برمی شمارند ، برخی این دو را سنت های ایدئولوژیکی متمایزی درنظر می گیرند.
فاشیسم ایتالیایی اساسا شکلی افراطی از دولت گرایی بود که برپایه احترام بی چون و چرا و وفاداری مطلق به دولتی توتالیتر قرار داشت .
جووانی جنتیله فیلسوف فاشیست می گوید :
" همه چیز برای دولت ؛
هیچ چیز بر ضد دولت ؛
هیچ چیز خارج از دولت ".
از طرف دیگر نازیسم آلمان تا حد زیادی بر پایه نژادگرایی بود و دو تئوری اصلی آن عبارت بودند از :
▪️آریانیسم Aryanism
عقیده ای که بیان می کند مردم آلمان دارای " نژاد برتر " master race هستند و برای تسلط بر جهان مقدر شده اند
▪️شکلی خصمانه از یهودستیزی Anti-Semitism
بر مبنای این عقیده که یهودیان ذاتا اهریمن هستند و باید آنها را نابود کرد .
نوفاشیسم Neo-Fascism یا فاشیسم دموکراتیک ادعا می کند که خود را از اصولی نظیر رهبری کاریزماتیک ، تمامیت گرایی و نژادگرایی آشکار دور کرده است .
نوفاشیسم شکلی از فاشیسم است که اغلب به مبارزات ضدمهاجرت مربوط شده و از نظر قومی یا نژادی با رشد اشکال تنگ نظرانه ای از ملی گرایی عجین شده است که در واقع واکنشی است در برابر جهانی شدن و فراملی گرایی.
مفاهیم کلیدی در علم سیاست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
ایدئولوژی ها / فاشیسم
فاشیسم پدیده تاریخی پیچیده ای بوده است و شناخت اصول اساسی آن مشکل است .
به عنوان نمونه ، اگرچه بیشتر تحلیل گران دیکتاتوریِ فاشیستی موسولینی در ایتالیا و دیکتاتوری نازی هیتلر در آلمان را دو تجلی اصلی فاشیسم برمی شمارند ، برخی این دو را سنت های ایدئولوژیکی متمایزی درنظر می گیرند.
فاشیسم ایتالیایی اساسا شکلی افراطی از دولت گرایی بود که برپایه احترام بی چون و چرا و وفاداری مطلق به دولتی توتالیتر قرار داشت .
جووانی جنتیله فیلسوف فاشیست می گوید :
" همه چیز برای دولت ؛
هیچ چیز بر ضد دولت ؛
هیچ چیز خارج از دولت ".
از طرف دیگر نازیسم آلمان تا حد زیادی بر پایه نژادگرایی بود و دو تئوری اصلی آن عبارت بودند از :
▪️آریانیسم Aryanism
عقیده ای که بیان می کند مردم آلمان دارای " نژاد برتر " master race هستند و برای تسلط بر جهان مقدر شده اند
▪️شکلی خصمانه از یهودستیزی Anti-Semitism
بر مبنای این عقیده که یهودیان ذاتا اهریمن هستند و باید آنها را نابود کرد .
نوفاشیسم Neo-Fascism یا فاشیسم دموکراتیک ادعا می کند که خود را از اصولی نظیر رهبری کاریزماتیک ، تمامیت گرایی و نژادگرایی آشکار دور کرده است .
نوفاشیسم شکلی از فاشیسم است که اغلب به مبارزات ضدمهاجرت مربوط شده و از نظر قومی یا نژادی با رشد اشکال تنگ نظرانه ای از ملی گرایی عجین شده است که در واقع واکنشی است در برابر جهانی شدن و فراملی گرایی.
مفاهیم کلیدی در علم سیاست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
@Bookirancity
🌸
🍂🍃
🍃🌺🍂🌹
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
@Bookirancity
🌸
🍂🍃
🍃🌺🍂🌹
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#مفاهیم
قانون در تمام جوامع مدرن وجود دارد و معمولا بنیان حیات متمدن تلقی می شود.
با این حال، سؤالات مطرح شده درباره رابطه حقیقی و مطلوب بين قانون و سیاست - که بیانگر ماهیت قانون، عملكرد و دامنه مناسب آن است - بحث های عمیقی را موجب شده است.
نظریه پردازان #لیبرال قانون را ضامن اساسی ثبات و نظم نشان می دهند. نقش قانون حمایت از هر عضو جامعه در مقابل دیگر اعضا و جلوگیری از نقض حقوق وی است.
در این خصوص جان لاک (۱۶۳۲ - ۱۷۰۴) می گوید: «بدون قانون هیچ آزادی ای وجود ندارد.» بنابراین قانون باید بالاتر از سیاست باشد؛
یعنی برای همه شهروندان یکسان به کار رود و قوه قضائیه بی طرفانه آن را به اجرا گذارد.
با اعتقاد به این که هدف اصلی قانون حمایت از آزادی است، لیبرال ها همیشه اصرار داشته اند که حوزه صحیح قانون باید محدودشده باشد.
تفسیر کلاسیک این نظریه در «اصل زیان» جان استوارت میل (۱۸۰۶ - ۱۸۷۳) مطرح شده است: این عقیده که تنها استفاده مشروع از قانون جلوگیری از زیان رساندن به دیگران است.
در مقابل، #محافظه_کاران قانون را تا حد زیادی به نظم ارتباط می دهند، تا جایی که قانون و نظم مفهومی واحد و ادغام شده می گردد.
این وضعیت از دیدگاهی بدبینانه تر از سرشت بشریه، حتی دیدگاه هابزی، و این باور که ثبات اجتماعی وابسته به حیات ارزش ها و فرهنگ های مشترک است، اقتباس می گردد.
از این رو، پاتریک دولين (۱۹۶۸) می گوید که جامعه این حق را دارد تا اخلاق عمومی را به وسیله ابزار قانون به اجرا در آورد. این نظر با این بیان که، مثلا، جامعه حق دارد در مقابل اعمالی که اکثریت با آن موافق نیستند، نظیر هم جنس بازی و استفاده از مواد مخدر، از خود حمایت کند، آشکار فراتر از آزادی گرایی میلز می رود.
در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، راست جدید نیب موقعیتی بسیار مشابه در تمجید از فضیلت های اخلاقی سنتی و ارزش های گرفت، با این اعتقاد که این موارد را باید از طریق اقتدار و قانون حمایتی دیدگاه هایی جایگزین و انتقادی از قانون نیز مارکسیست ها، فمینیست ها و آب مطرح کرده اند.
#مارکسیست ها همواره می گویند که تعصبات طبقاتی در داخل سیستمی حقوقی به وجود می آید که به دنبال منافع مالکیت و کاپیتالیسم است .
#فمینیست ها قانون را به مردسالاری ارتباط داده و استدلال می کنند که قانون یکی از مهم ترین وسایلی است که از طریق آن سکوت و اطاعت زنان حفظ می گردد.
#آنارشیست ها نیز قانون را امری غیرضروری و ظالمانه می دانند و به ساختار یک جامعه بی قانون که تنها عقل و احساس بشری آن را تنظیم کند توجه دارند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سیاست
#فلسفه
#جان_لاک
اگر بگوییم طراح نظریه دموکراسی ای که فعلا در دنیای مغرب زمین وجود دارد، جان لاک است سخنی به گزاف نگفته ایم .
اندیشه های او که در کتاب مشهور دومین
طرحنامه در باب حکومت مدنی بیان شده است، در تشکیل فلسفه سیاسی پایه گذاران جمهوری های آمریکا و فرانسه مؤثر بوده است.
در مطالعه دقیق اعلام استقلال قانون اساسی آمریکا مکرر به عباراتی مانند
«همه مردم مساوی آفریده شده اند»،
«زندگی ، آزادی و تلاش برای نیکبختی»،
«ما معتقدیم که این حقایق بدیهی است»،
و غیره بر می خوریم، که تقریبا کلمه به کلمه از همین کتاب لاک گلچین شده است.
لاک مانند هابز، در یک دوره آشوب و اضطراب بزرگ اجتماعی می زیست. وی که گرفتار توطئه و دسیسه بر ضد پادشاه گشت، ناگزیر شد که دوبار از انگلستان در طی عمر خود بگریزد. یکبار در ۱۶۷۵ و بار دوم در ۱۶۷۹. ليكن این حوادث وجهه نظر وی را در باب طبیعت انسانی منحرف نکرد. هم در این جنبه، و هم در نظریه خویش درباره وظیفه خاص حکومت، کاملا با هابز مخالف بود.
کلیات فلسفه / ریچارد پاپکین
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سیاست
#فلسفه
#جان_لاک
اگر بگوییم طراح نظریه دموکراسی ای که فعلا در دنیای مغرب زمین وجود دارد، جان لاک است سخنی به گزاف نگفته ایم .
اندیشه های او که در کتاب مشهور دومین
طرحنامه در باب حکومت مدنی بیان شده است، در تشکیل فلسفه سیاسی پایه گذاران جمهوری های آمریکا و فرانسه مؤثر بوده است.
در مطالعه دقیق اعلام استقلال قانون اساسی آمریکا مکرر به عباراتی مانند
«همه مردم مساوی آفریده شده اند»،
«زندگی ، آزادی و تلاش برای نیکبختی»،
«ما معتقدیم که این حقایق بدیهی است»،
و غیره بر می خوریم، که تقریبا کلمه به کلمه از همین کتاب لاک گلچین شده است.
لاک مانند هابز، در یک دوره آشوب و اضطراب بزرگ اجتماعی می زیست. وی که گرفتار توطئه و دسیسه بر ضد پادشاه گشت، ناگزیر شد که دوبار از انگلستان در طی عمر خود بگریزد. یکبار در ۱۶۷۵ و بار دوم در ۱۶۷۹. ليكن این حوادث وجهه نظر وی را در باب طبیعت انسانی منحرف نکرد. هم در این جنبه، و هم در نظریه خویش درباره وظیفه خاص حکومت، کاملا با هابز مخالف بود.
کلیات فلسفه / ریچارد پاپکین
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#سیاست
توتالیتاریسم
والدمار گوریان
توتالیتاریسم چیست ؟
غالبا فرقی میان توتالیتاریسم و حکومت مطلقه گذاشته نمیشود .
همهی رژیمهای فاقد احزاب و مجالس متشکل از نمایندگان منتخب از مصادیق حکومت مطلقه به شمار میآیند .
بنابراین ، توتالیتاریسم صورت مدرن استبداد دانسته میشود .
گروهی تشنهی قدرت با استفاده از وسایل مردمفریبانه برای حفظ و گسترش قدرت نامحدود و مهارگسیختهی خود ، بر مسند قدرت مینشینند .
در توتالیتاریسم نه به راستی رهبران سطح پایینتر وجود دارند ، نه گروههای اجتماعی مستقل ، نه حقوق سنتی به جای مانده از گذشته و نه چیزی به اسم خادمان و شایستگان تاریخی .
بنابراین هیچ چیزی نیست که بتواند بر حاکمان مطلقالعنان توتالیتر نظارت کند و برآنها مهار بزند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
توتالیتاریسم
والدمار گوریان
توتالیتاریسم چیست ؟
غالبا فرقی میان توتالیتاریسم و حکومت مطلقه گذاشته نمیشود .
همهی رژیمهای فاقد احزاب و مجالس متشکل از نمایندگان منتخب از مصادیق حکومت مطلقه به شمار میآیند .
بنابراین ، توتالیتاریسم صورت مدرن استبداد دانسته میشود .
گروهی تشنهی قدرت با استفاده از وسایل مردمفریبانه برای حفظ و گسترش قدرت نامحدود و مهارگسیختهی خود ، بر مسند قدرت مینشینند .
در توتالیتاریسم نه به راستی رهبران سطح پایینتر وجود دارند ، نه گروههای اجتماعی مستقل ، نه حقوق سنتی به جای مانده از گذشته و نه چیزی به اسم خادمان و شایستگان تاریخی .
بنابراین هیچ چیزی نیست که بتواند بر حاکمان مطلقالعنان توتالیتر نظارت کند و برآنها مهار بزند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#تلنگر
رفیقم میگفت استاد دانشگاهی داشتیم یه روز گفت کی میدونه سیاست یعنی چی؟ هرکسی تعریف متفاوتی از سیاست داشت
استاد رفت بیرون و با یه ظرف لجن برگشت، انگشتش رو زد توی لجن و گذاشت تو دهنش! همه دانشجوها حالشون بهم خورد از این حرکت و تعجب کردن
استاد گفت سیاست دقیقا مثل همینه، من این انگشتم رو زدم تو ظرف لجن ولی یه انگشت دیگه رو بردم تو دهنم
#سیاست یعنی همین !
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#تلنگر
رفیقم میگفت استاد دانشگاهی داشتیم یه روز گفت کی میدونه سیاست یعنی چی؟ هرکسی تعریف متفاوتی از سیاست داشت
استاد رفت بیرون و با یه ظرف لجن برگشت، انگشتش رو زد توی لجن و گذاشت تو دهنش! همه دانشجوها حالشون بهم خورد از این حرکت و تعجب کردن
استاد گفت سیاست دقیقا مثل همینه، من این انگشتم رو زدم تو ظرف لجن ولی یه انگشت دیگه رو بردم تو دهنم
#سیاست یعنی همین !
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity