🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 #معجزه‌ی_موسیقی!

این #خاطره از طرف زنده‌یاد #محمد_بهمن‌بیگی نقل شده،
ولی در کتاب‌هایش
نگاشته نشده است؛


اختلاف فرود گرگین‌پور (موسیقی‌دان معروف و خواهرزاده‌ی بهمنبیگی) با همسرش (افسانه جهانگیری، خواننده‌ی مشهور) به مرحله‌ی آخر، یعنی جدایی و طلاق کشیده شده بود. ماه‌ها بود که هر چقدر اقوام و بستگان وساطت و پادرمیانی کرده بودند نتیجه‌ای عاید نشده بود. یکی از بزرگان و بستگان نزدیک افسانه، روزی به من زنگ زد و گفت که امروز به اتفاق چند نفر از ریش‌سفیدان و معتمدان قشقایی به منزل فرود گرگین‌پور برویم و با تعیین مهریه، نفقه و... قال قضیه را بکنیم و با طلاق این زوج، آنها را از بلاتکلیفی و قیل و قال رهایی بخشیم...
حدود ۱۰ نفر از بزرگان قشقایی و خانواده‌های طرفین در خانه‌ی فرود نشسته بودیم، و چون قبلأ نصیحت و پادرمیانی‌ها مثمر ثمر واقع نشده بود، این بار هیچکس بر این موضوع اصرار و اشاره نداشت. همگی ساکت و مغموم در کنجی به بالش یا پُشتی تکیه زده بودیم.
یک‌ساعتی بدین منوال سپری شد...
افسانه در اتاقی دیگر خود را محبوس کرده و فرود هم در کنار ما روی صندلی و پشت پیانو نشسته بود.
انگشتان فرود بتدریج و ملایم با صفحه‌ی پیانو شروع به نوازش کرد. صدای پیانو هر لحظه وزین و حزین می‌گشت. ما هم در سکوت مطلق گوش به آهنگ فرود سپرده بودیم! آهنگی سوزناک و غمگین که برای اولین بار بود به گوشم می‌خورد.
ساز و چکامه و کتاب
احساس کردم دیگر مهمانان هم اولین بار است که این آهنگ محزون را می‌شنوند!!!
حدود نیم ساعت صدای پیانو و آهنگش ادامه داشت. همگی اشک از چشمانمان ناخودآگاه سرازیر گشته بود. حالت غم و اندوه هم در چهره‌ی فرود هویدا بود. فقط سکوت بود و صدای پیانو...
ناگهان صدای رسای آوازی زنانه از اتاقی دیگر برخاست!!!
او افسانه بود، بله خودش بود...
همینکه صدای آواز قطع شد، جواب آواز را صدای سِحرآسای پیانو فرود بیداد کرد.
این ساز-آواز حدود ۲۰ دقیقه اجرا و ادامه داشت. ما همگی فقط اشک می‌ریختیم!
بناگاه درب اتاق باز شد و افسانه با گریه و آواز دست به گردن فرود آویخت!!
ما که شاهد این معجزه‌ی موسیقی بودیم، همگی خوشحال و خندان همدیگر را در آغوش گرفته و اشک شوق از گونه‌ها سرازیر بود...
آری، مشکل و اختلافی که چندین ماه با وساطت دایی، عمو، پدر، مادر، برادر و... کارساز نشده بود، موسیقی کارش را کرد!!!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#بخوانیم

دیدار #محمد_بهمن‌بیگی با #صادق_هدایت

بهمنبیگی می‌گفت: در ۲۴ سالگی موقعی که فارغ‌التحصیل شده بودم، کتاب بوف کور صادق هدایت را خواندم. همیشه دلم می‌خواست صادق هدایت را ببینم. شنیده بودم که روزهای جمعه با عده‌ای از دوستانش مثل بزرگ علوی، نیمایوشیج و چند نفر دیگر در کافه نادری شمیران جمع می‌شوند و چای می‌خورند و حرف می‌زنند.

روز جمعه‌ای سوار درشکه شدم و به کافه نادری شمیران رفتم. در گوشه کافه، میزی گذاشته‌اند و عده‌ای دورش نشسته‌اند.

پرسیدم: صادق هدایت کدام یک از آنهاست؟

گفتند: آن فرد عینکی. رفتم و سلام کردم و گفتم آمده‌ام شما را ببینم. کتاب بوف کور را خوانده‌ام و چند جمله هم از آن را حفظ برایش خواندم.‌ خیلی خوشش آمد. کمی با هم حرف زدیم.

گفت: اهل کجا هستی؟ گفتم: قشقایی هستم و تازه لیسانس حقوق گرفته‌ام.

گفت: چنین جوانی با این قدرت سخنوری و با این قیافه و هیکل برازنده، باید هم قشقایی باشد.

از من پرسید: خوب حالا که قشقایی هستی، تفنگ هم داری؟
گفتم: بله تفنگ هم دارم.
گفت: آهو هم می‌زنی؟
گفتم: بله آهو هم می‌زنم.
گفت: تفنگ دست آهو هم می‌دهی؟
فهمیدم که چه می‌گوید. چون هدایت گیاه‌خوار بود و مخالف شکار و کشتن حیوانات.
گفتم: فهمیدم چه گفتی.

خیلی مهربانی کرد و احترام. خداحافظی کردم. بعد از مدتی که از تهران به ایل بازگشتم، دو تا تفنگ داشتم که گفتم آن‌ها را آوردند. هردو تا را به پارک بمو بخشیدم (پارک بمو منطقه حفاظت شده در نزدیکی شیراز بالای دروازه‌قرآن).
پدرم ناراحت شد. گفتم: من دیگر از این به بعد تفنگ در دست نخواهم گرفت.
بعد از تعطیلات به تهران برگشتم.‌ باز به کافه نادری رفتم و کتاب عرف و عادت در عشایر فارس را هم که در آن اشاره کرده بودم که چاره درد عشایر فشنگ، تفنگ، جنگ و خونریزی نیست. قلم است و کاغذ و سواد و علم و کتاب، به او تقدیم کردم و گفتم من تفنگ‌هایم را بخشیدم و دیگر شکاری نخواهم کرد. بعد از این ملاقات، با هم دوست شدیم و مطلبی هم در باره کتابم نوشت که در مجله‌ی سخن چاپ شد.‌

#بن_مایه :بانوی ایل؛ گفتگو با سکینه کیانی "بهمنبیگی" نشر قلمکده، ۱۳۹۹، به کوشش فرح نیازکار

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_یــــــــــادمـــــــــان🙏

#بر_روان_وفروهر_پاکان_ونیکوکاران_درود_وستایش_باد


این اوّلین ماشینی است که شاه ، حدود شصت سال پیش به بهمنبیگی داد. بهمنبیگی با این ماشین در جنگل‌های کهکیلویه و بویراحمد می‌رفت تا مدارس را بازرسی کند. در این‌جا این دانش‌آموز که مریض بود، فهمید که به مدرسه‌اش بازرس آمده و او را ندیده است. از جنگلی که سکونت داشت، پایین می‌آید و جلوی ماشین بهمنبیگی را می‌گیرد که «آقای بازرس من را هم امتحان کنید.» همان‌طور که در عکس می‌بینید پاهای این پسر برهنه است. این پسر الآن دکتر «سامان نیک‌اقبال» و عضو پیوند اعضای خاورمیانه است. تابستان امسال ایشان و دکتر «ملک‌حسینی» که «بیمارستان پیوند اعضا» را دارند، ده‌هزارمین پیوند عضو را جشن گرفتند. در این جشن ده پروفسور نیز از ده کشور آمده‌بودند.
خاطراتی که هرگز فراموش نخواهد شد.
در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر "مهدی حمیدی" دبیر ادبیات آن بود ثبت نام کرده بودم. اولین انشا را با این مضمون دادند: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟

برداشتم نوشتم: من یک بچه قشقایی از عشایر هستم. بهتر است از بنده بپرسید: میش چند ماهه می زاید؟ اسب بیشتر بار می‌برد یا الاغ؟ تا برای من کاملا روشن باشد. ... و تقریبا شرح مفصلی از حیوانات که جز لاینفک زندگی عشایر بود، ارائه دادم و قلمفرسایی کردم و در پایان نوشتم: من دیوان حافظ و مولوی را بیشتر در ویترین کتاب فروشی‌ها دیده‌ام. چگونه می‌توانم راجع به فرق و برتری این با آن انشا بنویسم؟

وقتی شروع به خواندن انشا کردم، خنده بچه‌ها گوش فلک ر ا پُر کرده بود؛ ولی آقای حمیدی فکورانه به آن گوش کرد و به من نمره بیست داد. در کمال تعجب و ناباوری گفت: اتفاقا این جوان، نویسنده بزرگی خواهد شد. ..
زنده‌یاد محمد بهمنبیگی
پایه گذار آموزش عشایر ایران
نویسنده کتاب "بخارای من، ایلِ من"
برنده جوایزی از سازمان یونسکو

اگر بهمن بیگی نبود؛
دشت پُر گل سنبل ایل، دشت پُر لاله و ریحان ایل، کویر و شوره زاری بیش نبود.
در ایل چراغی نمی‌سوخت، شمعی نمی‌افروخت.
ایل بود و شب، شب بود و ایل.
ایلی بزرگ به بزرگی تاریخ، شبی دراز به درازای تمامی یلداها.

اگر بهمن بیگی نبود؛
خزان برگ‌ریزان، برگ برگ درخت ایل را می‌ریخت، غنچه‌های نوشکفته را از هم می‌گسیخت و جلاد جهل مرد ایلی را به چوبه‌ی دار درخت نیستی می‌آویخت!

(برگرفته از صفحه الفبای معجزه‌گر)
موضوع انشا: بُز!

در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر "مهدی حمیدی" دبیر ادبیات آن بود، ثبت نام کرده بودم. اولین انشا را با این مضمون دادند: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟

برداشتم نوشتم: من یک بچه قشقایی هستم. بهتر است از بنده بپرسید: میش چند ماهه می‌زاید؟ اسب بیشتر بار می‌برد یا خر؟ تا برای من کاملاً روشن باشد!

تقریبا شرح مفصلی از حیوانات که جزء لاینفک زندگی عشایر بود، ارائه دادم و قلم‌فرسایی کردم و در پایان نوشتم: من دیوان حافظ و مولوی را بیشتر در ویترین کتاب‌فروشی‌ها دیده‌ام. چگونه می‌توانم راجع به فرق و برتری این با آن انشاء بنویسم؟

وقتی شروع به خواندن انشا کردم، خنده ی بچه‌ها گوش فلک را پر کرد، ولی آقای حمیدی فکورانه به آن گوش کرد و به من نمره بیست داد. در کمال تعجب و ناباوری گفت: اتفاقاً این جوان، نویسندهٔ بزرگی خواهد شد...

📚بخارای من ایل من
✍🏻 #محمد_بهمن‌بیگی
نویسنده و بنیانگذار آموزش و پرورش عشایری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity