🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 #معجزه‌ی_موسیقی!

این #خاطره از طرف زنده‌یاد #محمد_بهمن‌بیگی نقل شده،
ولی در کتاب‌هایش
نگاشته نشده است؛


اختلاف فرود گرگین‌پور (موسیقی‌دان معروف و خواهرزاده‌ی بهمن‌بیگی) با همسرش (افسانه جهانگیری، خواننده‌ی مشهور) به مرحله‌ی آخر، یعنی جدایی و طلاق کشیده شده بود. ماه‌ها بود که هر چقدر اقوام و بستگان وساطت و پادرمیانی کرده بودند نتیجه‌ای عاید نشده بود. یکی از بزرگان و بستگان نزدیک افسانه، روزی به من زنگ زد و گفت که امروز به اتفاق چند نفر از ریش‌سفیدان و معتمدان قشقایی به منزل فرود گرگین‌پور برویم و با تعیین مهریه، نفقه و... قال قضیه را بکنیم و با طلاق این زوج، آنها را از بلاتکلیفی و قیل و قال رهایی بخشیم...
حدود ۱۰ نفر از بزرگان قشقایی و خانواده‌های طرفین در خانه‌ی فرود نشسته بودیم، و چون قبلأ نصیحت و پادرمیانی‌ها مثمر ثمر واقع نشده بود، این بار هیچکس بر این موضوع اصرار و اشاره نداشت. همگی ساکت و مغموم در کنجی به بالش یا پُشتی تکیه زده بودیم.
یک‌ساعتی بدین منوال سپری شد...
افسانه در اتاقی دیگر خود را محبوس کرده و فرود هم در کنار ما روی صندلی و پشت پیانو نشسته بود.
انگشتان فرود بتدریج و ملایم با صفحه‌ی پیانو شروع به نوازش کرد. صدای پیانو هر لحظه وزین و حزین می‌گشت. ما هم در سکوت مطلق گوش به آهنگ فرود سپرده بودیم! آهنگی سوزناک و غمگین که برای اولین بار بود به گوشم می‌خورد.
ساز و چکامه و کتاب
احساس کردم دیگر مهمانان هم اولین بار است که این آهنگ محزون را می‌شنوند!!!
حدود نیم ساعت صدای پیانو و آهنگش ادامه داشت. همگی اشک از چشمانمان ناخودآگاه سرازیر گشته بود. حالت غم و اندوه هم در چهره‌ی فرود هویدا بود. فقط سکوت بود و صدای پیانو...
ناگهان صدای رسای آوازی زنانه از اتاقی دیگر برخاست!!!
او افسانه بود، بله خودش بود...
همینکه صدای آواز قطع شد، جواب آواز را صدای سِحرآسای پیانو فرود بیداد کرد.
این ساز-آواز حدود ۲۰ دقیقه اجرا و ادامه داشت. ما همگی فقط اشک می‌ریختیم!
بناگاه درب اتاق باز شد و افسانه با گریه و آواز دست به گردن فرود آویخت!!
ما که شاهد این معجزه‌ی موسیقی بودیم، همگی خوشحال و خندان همدیگر را در آغوش گرفته و اشک شوق از گونه‌ها سرازیر بود...
آری، مشکل و اختلافی که چندین ماه با وساطت دایی، عمو، پدر، مادر، برادر و... کارساز نشده بود، موسیقی کارش را کرد!!!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# #مکث_امروز
#یادمان
شفیعی‌کدکنی به دلیل نداشتن «کارت» اجازه ورود به دانشگاه را نیافت

دیروز محمدرضا شفیعی‌کدکنی، استاد و چهره‌ برجسته دانشکده‌ادبیات دانشگاه‌ تهران، چون کارت پرسنلی ‌نداشته به دانشگاه‌تهران راه داده‌نشده و کلاس‌اش برگزار نشده است.

حتی پادرمیانی رئيس‌ دانشکده‌ادبیات و رئيس‌دانشگاه‌تهران برای ورود کدکنی فایده نداشت!

#خاطره –یکی –از-دوستان
یکشب با یکی از دوستان، نیشابور بودیم. در حال دیدن معماری شگفت انگیز مسجد جامع نیشابور،بنایی که در قرن نهم بنا شده است، و آدم را به خیال و خدا می کشاند،
به دوستم گفتم فرض کنیم که نیشابور در تاریخ نبود؛ چه می شد؟!
چه اتفاق هولناکی!!!
یعنی عبد الرحمان سلمی، امام الحرمين جوینی،محمد غزالی،خیام،عطار و هزاران اندیشمند افتاده بر خاک این دیار، که تاریخ اندیشه ی ایرانی و اسلامی را رقم زدند، نبودند و این بس وحشتناک و غمگین است.در آخر گفتم
البته اگر این فرض هولناک هم می بود باز هم حضرت استاد شفیعی کدکنی برای ماندگاری نیشابور در تاریخ کافی بود.
حضرت استاد!
سالها با کتابها و نوشته هايت در حریم اندیشه، اندیشیده ایم به خاطر این همه عظمتت، و عمر گرانبهاي که، صرف فرهنگ ایرانی و اسلامی کرده ای کلاه از سر بر می داریم و در برابرت دست به سینه می ایستیم.
حضرت امير می فرمایند: هر کس به من کلمه ای بياموزد مرا بنده ی خویش کرده است، تو اندیشه ی مرا شکل داده ای و من در برابرت به خاک می افتم.
بنده چکاره ام خدا هم دلتنگ توست.



تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معني ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي

رهش به سرو سهي قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد

هر آن که روي چو ماهت به چشم بد بيند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوي

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

🌸همه ما باید فمینیست باشیم🌸

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🔴#شات زیبا
#خاطره ها جان می گیرند...

#از راست : بانو دلکش خواننده ی نامی / بانو یاسمین ( خواننده ی دهه ی ۴۰ ) / تهمینه ( بازیگر سینما با فیلم هایی چون داغ ننگ ، ساحل انتظار و همسر سابق ایرج قادری ) / الهه ( خواننده ی جمیله یکه سوار ) / فخری اسودی ( یا فخری خوروش بازیگر فیلم لات جوانمرد ، آقای هالو ) / ایرن ( هنرپیشه ی زیباروی سینمای ایران با فیلم هایی چون چشمه ی آب حیات ، طلسم شکسته ، دلهره
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #یادمان

#عباس_کیارستمی

#خاطره

وقتی از من می‌پرسند چه شد فيلمساز شدی؟
من می‌گويم تصادفی!
ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود
و بيشتر شرايط فراهم شد.
من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در اداره پليس راه استخدام شدم.

سال آينده‌اش
به کلی اين قضيه را فراموش کرده بودم
که به سراغ يکی از دوستانم
به نام عباس کهنداری
که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم،
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود
و نمی‌توانستم همراه او بروم.
بعد کفش‌های او را پوشيدم و با هم رفتيم.

سر پل يکی از دوستانم را ديدم
و او پيشنهاد کرد
با هم به خانه فرهاد اشتری شاعر برويم.

به اتفاق رفتيم،
در خانه‌ی اشتری يک آقای نقاشی بود که
وقتی فهميد من در کنکور رد شده‌ام،
از من پرسيد کلاس رفتی يا نه!؟
او به من توصيه کرد
در کلاس طراحی اسمم را بنويسم
و سال بعد کنکور شرکت کنم
من در رو دربايستی که داشتم
در آن کلاس اسم نوشتم.

سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتي کردم
بعد فيلم تبليغاتي ساختم
و به همين طريق
با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...
حالا فکر می‌کنم
اگر کفش ‌های دوستم به پای من نخورده بود
من الان بازنشسته ی وزارت راه بودم

گاهی زندگی آدم
به چيزهايی مانند مو بستگی دارد.

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🔴#۵ مارس سالروز درگذشت "آنا آخماتووا"، نویسنده و شاعر زن روسی و از بنیان‌گذاران مکتب شعری آکمه‌ئیسم 🔴#خاطره ای در درونم است
چون سنگي سپيد درون چاهي
سر ستيز با آن ندارم ، توانش را نيز
برايم شادي است و اندوه
در چشمانم خيره شود اگر کسي
آن را خواهد ديد
غمگين تر از آني خواهد شد
که داستاني اندوه زا شنيده است
مي دانم خدايان ، انسان را
بدل به شيئي مي کنند ، بي آن که روح را از او بر گيرند
تو نيز بدل به سنگي شده اي در درون من
تا اندوه را جاودانه سازي

#آنا_آخماتووا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#خاطره ی خوب کسی شو ..
حتی اگر قرار بر همیشه
ماندن نیست آنی شو ...
که وقتی در ذهنش آمدی
چشمانش تو را لو بدهند
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ایرانی
#ترانه_های_زیبا و #خاطره_انگیز
گروه #کر_دختران_دبیرستان

این گروه که منتخبی از دختران دبیرستانی بوده بین سال های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ هر سال یه جایی اردو می زدندو آهنگ هایی رو گاها با خوانندهای بزرگی اجرا می کردند.وقتی این آهنگ ها رو گوش میدی دلت پر میکشه به اون سال هایی که شاید هیچ وقت ندیدی و فقط از دیگران در موردش شنیدی. از شور و شوقی که تو صداشون هست،نغمه ای فراتر از چیزی که می خونند رو میشه حس کرد....
🔴#بانگ_شادی از حریمش دور باد
هر که زاری آفرید

هر کسی #لبخند را ممنوع کرد
هر که در تجلیل غم اصرار کرد

طعم شادی از حریمش دور باد
هر که درک #عشق_و_زیبایی نداشت

هر که گل، پروانه، پرواز پرستو را ندید
هر کسی آواز را انکار کرد

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
🔴#کتاب_و_لحظه
روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند. شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده‌ی طوبی خانم است: دراز، لاغر، با چشم‌های ریز بدجنس. یک‌شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می‌چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است: متین، موقر، با کت و شلوار خاکستری و عصا.
سه‌شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه‌ی حسن آقا را می‌دهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است. مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می‌شود، پر از دلهره‌های پراکنده و غصه‌های بی‌دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر...

✍️ #گلی_ترقی
#خاطره_های_پراكنده
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
خاطره دلبرکان غمگین من.pdf
1.4 MB
🔴#خاطره_دلبرکان_غمگین_من
نویسنده : گابریل گارسیا مارکز
#نایاب
📝 کتاب حکایت روزنامه‌نگار پیری است که در نودمین سالگرد تولدش تصمیم می‌گیرد بکارت دختر روسپی چهارده ساله‌ای را زایل کند اما هنگامی که فرد مورد نظر خود را می‌یابد متوجه می‌شود که دختر روسپی بر اثر مواد مخدری که رئیس روسپی‌خانه به او داده است، به خواب رفته و نمی‌تواند از خواب برخیزد. این اثر برای اولین بار توسط امیرحسین فطانت در خارج از کشور منتشر شد. این کتاب بعدها جهت دریافت اجازه چاپ در ایران تغییر نام داد و با نام «خاطرهٔ دلبرکان غمگین من» منتشر شد.
این اثر توسط کاوه میرعباسی نیز به فارسی ترجمه شده‌است و چاپ اول آن در آبان ماه سال ۱۳۸۶ به وسیله انتشارات نیلوفر وارد بازار شد. چاپ اول این کتاب که با حرف و حدیث‌های فراوان همراه بود با استقبال خوبی مواجه شد و ۵۵۰۰ نسخه آن در مدت سه هفته به پایان رسید. به‌تازگی و در پی درخواست ناشر برای کسب مجوز چاپ دوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی این اثر را غیرقابل چاپ عنوان کرد و از صدور مجوز برای این کتاب خودداری کرد.این کتاب به دستور محمدحسین صفار هرندی وزیر ارشاد وقت در دولت محمود احمدی‌نژاد توقیف شد.
@Bookirancit
#خاطره_پروانه 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ

۱۵ آبان سالروز درگذشت #خاطره_پروانه

( زاده سال ۱۳۰۱ تهران -- درگذشته ۱۵ آبان ۱۳۸۷ تهران ) خواننده

"خاطره پروانه" در خانواده‌ای اهل هنر زاده شد. مادر او پروانه، خواننده معروف سال‌های نخستین قرن جاری بود که صدایی غمگنانه‌ داشت و ساز می‌نواخت.
وی ویلون را از "حسین اسماعیل زاده" و سه تار را از "رضا قلی نوروزی" آموخته بود و پس از آشنائی با "حبیب سماعی"، استاد سنتور، با این ساز نیز آشنا شده بود. پروانه شوربختانه، در جوانی درگذشت و خاطره دو ساله را تنها گذاشت. خاطره می گوید نخستین بار با موسیقی از طریق صفحات آواز مادر خود، آشنا شده است.
دیدار با "ابوالحسن صبا" در مدرسه "جهان تربیت" که خاطره در آن به عنوان آموزگاز مشغول به کار شده بود مسیر آینده زندگی او را روشن کرد. در حال خواندن یک قطعه مثنوی برای بچه‌ها بود که صدایش به گوش صبا رسید و صبا که مادرش را نیز می‌شناخت او را ترغیب کرد که دنبال کار موسیقی را بگیرد و به عنوان نخستین گام او را به استخدام هنرهای زیبای کشور- وزارت فرهنگ و هنر بعدی- درآورد.
خاطره مدتی را نزد "عبداله دوامی" ردیف شناس معروف، به فراگیری آواز خوانی پرداخت. از دیگر استادان دیگری که در پرورش دانش موسیقی و آواز خوانی او سهم داشته‌اند می توان از "محمدعلی امیرجاهد، فاخره صبا، حسن رادمرد، علی‌محمد خادم میثاق، حسین دهلوی و فرامرز پایور" یاد کرد.
با گشایش رادیو تلویزیون ملی ایران، که دیگر زیر نظارت وزارت فرهنگ و هنر نبود و خود گروه های تازه موسیقی بنیاد می کرد، جا را برای عرضه برنامه های موسیقی فرهنگ و هنر تنگ ساخت.
برنامه های فرهنگ و هنری، منحصر به یک شب در ماه شده بود که آن را هم ارکستر بانوان برگزار می‌کرد. از سوی دیگر بر شمار خوانندگان فرهنگ و هنر افزوده شده بود و دیگر جای زیادی برای خاطره باقی نمی‌ماند. شاید این فرایند را بتوان آغاز انزوای تدریجی او به شمار آورد. خاطره در همان سال‌ها همراه با گروه سازهای ملی به سرپرستی فرامرز پایور کنسرت های ماهانه‌ای در تالار رودکی برگزار کرده و سفرهای گونه گونی نیز به کشورهای آسیایی و اروپایی داشته و در یک سفر بلند چهار‌ماهه نیز در شهرهای مختلف آمریکا برنامه گذاشته است.
بعد از انقلاب، خاطره پروانه نیز چون دیگر همتایان خود از آوازخوانی باز ایستاد و در گوشه خلوت و احتیاط به امید آینده نشست.
خاطره آنگونه که خود می‌گوید نخستین زن خواننده ایرانی است که در برابر دوربین تلویزیون قرار گرفته است. آن سال ها هنوز سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران بیناد نشده بود. تلویزیون خصوصی "ثابت پاسال" قرار بود به راه بیفتد
در سال ۱۳۷۶ با روی کار آمدن دولت آقای خاتمی روزنه‌هائی برای ادامه کار گشوده شد.
با این حال زنان تنها می‌توانستند در جمع هم جنسان خود بخوانند.
"به هر حال هرچه بود به از هیچ بود". خاطره نیز مثل بسیاری از زنان اهل موسیقی، به این محدودیت تن در داد و همراه با "اوفلیا پرتو"، پیانو نواز، آهنگساز و سرپرست ارکستر بانوان پیش از انقلاب، به این فکر افتادند که همان ارکستر خاموش مانده را بازسازی کنند.
در میان آن چه خاطره پروانه خوانده جدا از ترانه‌های ساخته و پرداخته فرامرز پایور، عمادرام، محمد حیدری، عباس خوشدل و اوفلیا پرتو، قطعاتی چون مثنوی، الهی نامه و مناجات با صدای گرم او مهر ماندگاری خورده است. خاطره صدایی داشت رسا در رده "آلتو" و سازگار با موسیقی سنتی ایران. خش غمگنانه ظریفی که در صدای او بود بر جذابیت آن می‌افزود.
در سال‌های پیش از انقلاب داستان‌های عاشقانه دنباله داری در مجلات تهران مصور و سپید و سیاه به نام خاطره پروانه منتشر می شد. این آثار بعد هم در سه کتاب جداگانه از سوی انتشارات امیر کبیر منتشر شده است.
خاطره پروانه چند سال آخر عمرش را به تربیت شاگردان آواز خود پرداخت و سرانجام در ۷۹ سالگی درگذشت.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#ارتباط_با_ما

#گروه_شهر_کتاب

@Bookcitychat

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋

🔴#بخوانیم

#خاطره_ای_از_شفیعی_کد_کنی

د روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا". بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. "من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم... استاد حالا خودش هم گریه می کند... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام از تهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود. چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی" باز کردم، 900 تومان پول نقد بود! این برای چیه؟ گفت: "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند." راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم... گفتم: "چه شرطی؟" گفت: بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"


پ.ن: خیلی از رسم ها مثل عید دیدنی امسال نباید انجام بشه برای حفظ جان خودتون و عزیزانتون... ولی تلفنی حال همو بپرسید اگر کسی به مشکل مالی خورده و شما امکانشو دارید حتما کمکش کنید.

@Bookirancity
🔴#بخوانیم

#خاطره ای از #صادق_طباطبایی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋

🔴#بخوانیم

#خاطره ای از #صادق_طباطبایی

او(زاده ۱۳۲۲ در قم، درگذشت ۲ اسفند ۱۳۹۳ در دوسلدورف)
سیاستمدار،استاد دانشگاه، نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی بود.
وی از افراد تأثیرگذار در سال‌های پیش و پس از انقلاب اسلامی ایران بوده‌و سخنگویی دولت موقت ایران در دوره مهدی بازرگان را نیز برعهده داشت.
او هم‌چنین به عنوان معاون وزیر کشور مجری برگزاری همه‌پرسی نظام جمهوری اسلامی در ایران بود.
خواهر صادق طباطبایی فاطمه همسر مرحوم سیداحمدخمینی بوده است.
وی در نقل خاطره ای میگوید. اسلحه دین!
صادق طباطبایی به نقل از پدرش مرحوم ایت الله سلطانی نقل می کند:
نواب و یارانش قصد دیدار با آیت الله بروجردی را داشتند که ایشان آن ها را نپذیرفته بودند. از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیت الله بروجردی، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسان حوزه (ظاهراً پدر آیت الله فاضل لنکرانی) علت این رفتار را از آیت الله بروجردی سؤال کرده و می‌پرسد:
چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟
ایشان در جواب می‌گویند:
این آقایان می‌خواهند شاه را بردارند، ولی امثال شما را به جای او بگذارند.
شخص دیگری (ظاهراً مرحوم آیت الله کبیر) که از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است می‌پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیت الله بروجردی در جواب می‌گویند:
اشکال بزرگ این امر در اینجاست که شاه ممکن است با اسلحه به جان مردم بیفتد، با این اسلحه می‌شود مقابله کرد، ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود.

(خاطرات سید صادق طباطبایی، ج ۱، ص ۲۷.)

@Bookirancity


🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان

#محمد_قاضی_نازنین

#خاطره...
مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم

#محمد_قاضی_نازنین

#روحشون_شاد_یادشون_گرامی


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان

#خاطره_نصرت_رحمانی از آخرین دیدار با اخوان ثالث

سه چهار روز قبل از فوت او، از شمال آمده بودم تا سامانی به سروده‌ها بدهم. سری به دوست قدیمی، «جهانگیر منصوری» که آثار امید و من را «لیات» می‌کند زدم. در همین هنگام «موسوی» ناشر «بزرگمهر» و «دهباشی» از کلک هم آمدند. ما غرق گفتگو که امید زنگ زد. وقتی فهمید من تهرانم، گفت:
- خب سری هم به من بزن.
پس از گفت و شنودی دربارهٔ کارش، که کُند پیش می‌رود و دعوت، بالاخره قرار گذاشتیم فردا سری به او بزنیم. از من خواست که «آرش» را هم بیاورم.
در باز شد. نوجوانی، که جوانی امید، اما کمی مدرنتر از او را تداعی می‌کرد، در به رویمان گشود. باغچه‌ای کوچک و سرسبز که تمام حیاط را در زیر سایه انبوه برگ‌های خود پنهان کرده‌بود جلوی رویمان بود. از راهرو گذشتیم. پس از سال‌ها، چشمم به چشم‌های زیرک و زیبایش که در چهره‌اش می‌درخشید افتاد، انگار بین ما هیچ‌گاه یک لحظه هم فاصله نبوده‌است.
در هم فرورفتیم. اگر دیگران حجاب نبودند، اشکی هم به شکرانهٔ دیدار می‌افشاندیم.
روی تخته پوستش، لای کتاب‌ها، زیر تبرزین‌ها چمباتمه زد و من‌من‌کنان گفت:
- منتظرتان بودم، بفرمایین.
در جواب «بفرمایید»، که با لهجهٔ تهرانی، «بفرمایین» ادا کرد، گفتم:
- ببشقين، زانو شکستم!
با خنده‌ای گفت:
- هنوز شیطنت‌های جوانی را داری ها؟
«موسوی» و «دهباشی» پس از خوش‌وبش، مسائلی که داشتند در میان نهادند و حل کردند و با احترام خداحافظی کردند و رفتند. به اشارهٔ امید، من و آرش ماندیم.
پسر امید از دور، پدرش را زیر نظر داشت که دوایش را بی‌موقع نخورد. نگاهی به تبرزین‌ها که بالای سرش به دیوار آویخته افکندم. می‌خواستم بپرسم که عرفان را دیگر چطور به زرتشت و مزدک گره زده‌ای، که به یاد این بیت «حافظ» افتادم:
گفتگو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم

سخن را برگرداندم و به گیسوان بلند سپیدش اشاره کردم و گفتم:
- دیگر تمامش را مثل من سپید کرده‌ای.
دستی بر گیسوان سپید آشفته‌اش کشید. گفت:
- بیشترش در همان شب‌ها که نفهمیدیم چگونه گذشت سپید شد. و رو به «آرش» کرد و نصیحت‌کنان ادامه داد:
- آب از سر ما که گذشت، اما تو مثل من و پدرت زندگی نکن.
آرش با محبت و احترام جواب داد: - مگر زندگی دیگری هم هست؟
- نه ... اما راه دیگری شاید باشد.
با شوخی و شنگی، در حالی که سبیل‌هایش را مرتب می‌کرد، سخن را عوض کرد و با همان لهجهٔ خراسانی‌اش گفت:
- چندی پیش رفته بودم با چند تن از یاران به مجلس ختم دوستی. موقعی که می‌خواستم داخل مسجد شوم، شنیدم یک نفر گفت «این روشنفکرها هم دیگه خیلی بی‌بندوبارند. نگاه کن اون پیرزنه داره می‌ره داخل مجلس مردانه».
باری، سخن کرک انداخت. زمانْ شتابزده می‌گذشت. سخن از این و آن، از اینجا و آنجا، از «فردوسی» تا «ابراهیم گلستان» به میان آورد. شاد و خندان، باتحرک، چنان خانه روشن کرده بود که مپرس. حتی دارویش را زودتر از زمان مقرر نوشید، که صدایی از ته اتاق برخاست، هشدار داد. امید ابرو در هم کشید و به من خیره شد و گفت:
- نصرت جان می‌بینی. منظورشان این است که این زهرمار را چرا زودتر از موقع مقرر زهر‌مار کردم. با این روزگار چه باید کرد؟
- نگرانت هستند، امید جان، از محبت است. ما به اندازهٔ کافی خود را ویران‌ کرده‌ایم.
باز چند شوخی به ‌میان آورد که فضا همچنان پاک و اهورایی بماند.
من همت خواستم، برخاستم. كتف‌های یکدیگر را بوسیدیم. سفارش مرا به پسرم می‌کرد. وعدهٔ دیگری گذاشتیم که موعد آن خیلی نزدیکتر از آن بود که می‌اندیشیدم. ما را تا آستانه بدرقه کرد. آن روز از شاعری بزرگ و استادی یگانه دیدار کردیم.
وقتی که در بسته شد، بی‌اختیار زیر لب زمزمه می‌کردم:

لحظهٔ دیدار نزدیک است
باز من دیوانه‌ام، مستم
باز می‌لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ

۱۵ آبان سالروز درگذشت #خاطره_پروانه

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ

۱۵ آبان سالروز درگذشت #خاطره_پروانه

( زاده سال ۱۳۰۱ تهران -- درگذشته ۱۵ آبان ۱۳۸۷ تهران ) خواننده

"خاطره پروانه" در خانواده‌ای اهل هنر زاده شد. مادر او پروانه، خواننده معروف سال‌های نخستین قرن جاری بود که صدایی غمگنانه‌ داشت و ساز می‌نواخت.
وی ویلون را از "حسین اسماعیل زاده" و سه تار را از "رضا قلی نوروزی" آموخته بود و پس از آشنایی با "حبیب سماعی" استاد سنتور، با این ساز نیز آشنا شده بود. پروانه شوربختانه، در جوانی درگذشت و خاطره دو ساله را تنها گذاشت. خاطره می گوید نخستین بار با موسیقی از طریق صفحات آواز مادرش آشنا شده است.
دیدار با "ابوالحسن صبا" در مدرسه "جهان تربیت" که خاطره در آن به عنوان آموزگاز مشغول به کار شده بود، مسیر آینده زندگی او را روشن کرد. در حال خواندن یک قطعه مثنوی برای بچه‌ها بود که صدایش به گوش صبا رسید و صبا که مادرش را نیز می‌شناخت او را ترغیب کرد که دنبال کار موسیقی را بگیرد و به عنوان نخستین گام او را به استخدام فرهنگ و هنر درآورد.
خاطره مدتی را نزد "عبداله دوامی" ردیف شناس معروف، به فراگیری آواز خوانی پرداخت. از دیگر استادانی که در پرورش دانش موسیقی و آوازخوانی او سهم داشته‌اند می توان از "محمدعلی امیرجاهد، فاخره صبا، حسن رادمرد، علی‌محمد خادم میثاق، حسین دهلوی و فرامرز پایور" یاد کرد.

با گشایش رادیو تلویزیون ملی ایران، که دیگر زیر نظارت وزارت فرهنگ و هنر نبود، برنامه های فرهنگ و هنری، منحصر به یک شب در ماه شده بود. دیگر جای زیادی برای خاطره باقی نمی‌ماند. شاید این فرایند را بتوان آغاز انزوای تدریجی او به شمار آورد. خاطره در همان سال‌ها همراه با گروه سازهای ملی به سرپرستی فرامرز پایور کنسرت های ماهانه‌ای در تالار رودکی برگزار کرد و سفرهای گونه گونی نیز به کشورهای آسیایی و اروپایی و یک سفر بلند چهار‌ماهه نیز در شهرهای مختلف آمریکا داشت.
بعد از انقلاب، خاطره پروانه نیز چون دیگر همتایان خود از آوازخوانی باز ایستاد و در گوشه خلوت و احتیاط به امید آینده نشست.
خاطره آنگونه که خود می‌گوید نخستین زن خواننده ایرانی است که در برابر دوربین تلویزیون قرار گرفته است. آن سال ها هنوز سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران بیناد نشده بود. تلویزیون خصوصی "ثابت پاسال" قرار بود به راه بیفتد
در سال ۱۳۷۶ با روی کار آمدن دولت آقای خاتمی روزنه‌هایی برای ادامه کار گشوده شد.
با این حال زنان تنها می‌توانستند در جمع هم‌جنسان خود بخوانند.
"به هر حال هرچه بود به از هیچ بود". خاطره نیز مثل بسیاری از زنان اهل موسیقی، به این محدودیت تن در داد و همراه با "اوفلیا پرتو"، پیانو نواز، آهنگساز و سرپرست ارکستر بانوان پیش از انقلاب، به این فکر افتادند که همان ارکستر خاموش مانده را بازسازی کنند.
در میان آن چه خاطره پروانه خوانده جدا از ترانه‌های ساخته و پرداخته فرامرز پایور، عمادرام، محمد حیدری، عباس خوشدل و اوفلیا پرتو، قطعاتی چون مثنوی، الهی نامه و مناجات با صدای گرم او مهر ماندگاری خورده است. خاطره صدایی داشت رسا در رده "آلتو" و سازگار با موسیقی سنتی ایران. خش غمگنانه ظریفی که در صدای او بود بر جذابیت آن می‌افزود.
در سال‌های پیش از انقلاب داستان‌های عاشقانه دنباله داری در مجلات تهران مصور و سپید و سیاه به نام خاطره پروانه منتشر می شد. این آثار بعد هم در سه کتاب جداگانه از سوی انتشارات امیر کبیر منتشر شده است.
خاطره پروانه چند سال آخر عمرش را به تربیت شاگردان آواز خود پرداخت و سرانجام در ۷۹ سالگی درگذشت.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#ارتباط_با_ما

#گروه_کتاب_ایرانشهر

@Bookcitychat

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
دوران خدمت تمام شد ، اما اگر شما هم امروز به آن نواحی بروید و سراغ مرا بگیرید شاید از مردم بشنوید : "خدا پدرشو بیامرزه ، یه سپاهی از محله سركوره هاى مسجدسليمان داشتیم به نام بهرام حسنوند که یک شربت بهشتی داشت و مرده هارو هم باهاش زنده می کرد...حیف خدمتش تموم شد و برگشت مسجدسليمان و اسم اون شربتو به ما نگفت
كاش كسى از او خبرى مى داشت .
#خاطره_يک_سپاهی_دانش در روستاى كمفه اندیکا - مسجد سلیمان سال 1348

🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃