🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#نویسندگان_ملل
📚#ادبیات
▪️نیکلایِ ویچ تولستوی
Лев Никола́евич Толсто́й
متولد ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ در یاسنایا پالیانا روسیه
تولستوی بیست و هشتم اوت ۱۸۲۸ میلادی در خانوادهای اشرافی و با پیشینهٔ بسیار قدیمی در یاسنایا پالیانا (۱۶۰کیلومتری جنوب مسکو از توابع شهر تولا) زاده شد. پدر او؛ کنت گراف نیکلای ایلیچ تولستوی و مادرش شاهزاده خانم؛ ماریا نیکلایونا والکونسکایا بود. مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و پس از آن تحت سرپرستی عمهاش تاتیانا قرار گرفت.
او در سال ۱۸۴۷ میلادی دانشکده حقوق را رها میکند و به زادگاهش بازمیگردد. سال ۱۸۵۱ تولستوی وارد ارتش میشود و حضور وی در جنگ، دست مایه اصلی برای رمانها و داستانها در اختیارش میگذارد و با نگاه جستجوگرش میان مردم و محیط پیرامون، بر غنای آثارش میافزاید.پس از آن سفری ششماهه را به کشورهای فرانسه، انگلستان، آلمان، ایتالیا و
سوئیس آغاز میکند تا باشیوه زندگی، فرهنگ و عقاید مردم این کشورها آشنا شود.
لئو به لحاظ توجه احترامآمیزی که به آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان داشت، در سال ۱۸۵۷ به مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی و با مشاهیر اروپا مانند: چارلز دیکنز، ایوان تورگنیف، فریدریش فروبل و آدلف دیستروِگ، دیدار کرد. پس از بازگشت به کشورش، براساس تجارب نو آموخته، دست به یک رشته اصلاحات آموزشی زد و در همین راستا به پیروی از ژان ژاک روسو، به تأسیس مدارس ابتدایی در روستاها پرداخت. تولستوی از سال ۱۸۵۵ بهتناوب در زادگاه خود یاسنایا پالیانا، مسکو و سن پترزبورگ اقامت گزید. لئو در نامهای به یکی از خویشاوندانش که اداره امور دربار و مباشرت املاک تزار روسیه را بر عهده داشت، چنین نوشتهاست:
«هرگاه به مدرسه قدم میگذارم، با مشاهده چهرههای کثیف و تکیده، موهای ژولیده و برق چشمانِ این کودکان فقیر، دستخوش ناآرامی و انزجار میشوم و همان حالتی بهمن دست میدهد که بارها از دیدن شرابخواران مست، بر من مستولی شدهاست. ای خدای بزرگ! چگونه میتوانم آنها را نجات دهم؟ نمیدانم به کدام یک کمک کنم. من آموزش و پرورش را تنها برای تودهها میخواهم و نه کسی دیگر، مگر بتوانم پوشکینها و لومونوسفهای آینده را از غرق شدن رهایی بخشم.»
تولستوی هیچگاه تفاوتی بین کودکان قائل نشد و دانشآموزان نخبه را از دیگران متمایز نکرد تا درخورِ توان و استعداد هر کودک، آموزش مناسب را به آنها ارزانی دارد. پس از اینکه مدارس از سوی اداره سلطنتی تزار تعطیل شد، تولستوی به فعالیتهای فرهنگی و اهداف تربیتیِ مورد علاقهاش ادامه داد. او با انتشار کتابهای سرگرمکننده با ترکیبی از علوم طبیعی و انسانی، همچنین داستانهای آموزشی بهویژه داستانهای ازوپ، کودکان را با ارزشهای اخلاقی، اجتماعی و معنوی آشنا نمود. میلیونها کودک روسی تا دهه دوم قرن بیستم با آموزش الفبای تولستوی، سال اول دبستان را آغاز نمودند. با اتخاذ این روش، تولستوی توانست در جنبش اصلاحات آموزشی و ایجاد مدارس آزاد به گونه سامرهیل، مؤثر واقع شود.
تولستوی، در اوج اشتهار، مبتلا به سرگشتگی و ناامید از بهبود وضعیت جامعه شد و در مرز انحطاط فکری و شکست روحی قرار گرفت. او بهعنوان عضوی از اداره کل آمار و سرشماری در مسکو در سال ۱۸۸۲ میلادی با فقر روزافزون کارگران که در مقام مقایسه با محرومیت دهقانان از ابعاد وسیعتری برخوردار بود، آشنا شد. با تأثیرپذیری از این واقعیت تلخ، به منظور کمکرسانی به کشاورزان و جلوگیری از مهاجرت دسته جمعی آنان به شهرها، اقدام به ایجاد تشکیلاتی نمود که پشتیبانی از روستاییانی که محصولاتشان در اثر حوادث و آفات طبیعی آسیب دیده بود، در دستور کار خود قرار داد. او خود نیز با ترک سیگار و الکل و کنارهگیری از تفریحات مخصوص مانند شکار حیوانات، اعلام همدردی نمود و اعتراف کرد: «چه لذایذ ظالمانهای!»
از جمله فعالیتهای اجتماعی تولستوی، حمایت از زندانیان سیاسی، مذهبی و سربازان فراری بود. از سال ۱۸۸۱ میلادی به بعد، در نتیجه مطالعات و تحقیقات بیشتر در حیطه ادیان، گرایش و تعلقات مذهبی وی نیز شدت یافت و در همین رابطه نسبت به ترجمه دوبارهٔ انجیل به زبان روسی اقدام کرد.
اشتهار تولستوی هرچه بیشتر در خارج از روسیه وسعت مییافت، به همان نسبت نیز در داخل روسیه مورد طعن و لعن و انزجار دستگاههای دولتی و مراجع ارتودوکس قرار میگرفت. نوشتههایش پیش از انتشار توقیف و شایعه روانی بودن او به سرعت پراکنده میشد. پلیس تزاری کوچکترین حرکت وی را زیر نظر گرفته بود. هنگامی که به پشتیبانی از مریدانش برخاست و برای آزادی آنها از بازداشت، تمام مسئولیتها را که به عنوان مدرک جرم مطرح بودند به عهده گرفت، به او گفتند:
📚🤔
🔴#نویسندگان_ملل
📚#ادبیات
▪️نیکلایِ ویچ تولستوی
Лев Никола́евич Толсто́й
متولد ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ در یاسنایا پالیانا روسیه
تولستوی بیست و هشتم اوت ۱۸۲۸ میلادی در خانوادهای اشرافی و با پیشینهٔ بسیار قدیمی در یاسنایا پالیانا (۱۶۰کیلومتری جنوب مسکو از توابع شهر تولا) زاده شد. پدر او؛ کنت گراف نیکلای ایلیچ تولستوی و مادرش شاهزاده خانم؛ ماریا نیکلایونا والکونسکایا بود. مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و پس از آن تحت سرپرستی عمهاش تاتیانا قرار گرفت.
او در سال ۱۸۴۷ میلادی دانشکده حقوق را رها میکند و به زادگاهش بازمیگردد. سال ۱۸۵۱ تولستوی وارد ارتش میشود و حضور وی در جنگ، دست مایه اصلی برای رمانها و داستانها در اختیارش میگذارد و با نگاه جستجوگرش میان مردم و محیط پیرامون، بر غنای آثارش میافزاید.پس از آن سفری ششماهه را به کشورهای فرانسه، انگلستان، آلمان، ایتالیا و
سوئیس آغاز میکند تا باشیوه زندگی، فرهنگ و عقاید مردم این کشورها آشنا شود.
لئو به لحاظ توجه احترامآمیزی که به آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان داشت، در سال ۱۸۵۷ به مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی و با مشاهیر اروپا مانند: چارلز دیکنز، ایوان تورگنیف، فریدریش فروبل و آدلف دیستروِگ، دیدار کرد. پس از بازگشت به کشورش، براساس تجارب نو آموخته، دست به یک رشته اصلاحات آموزشی زد و در همین راستا به پیروی از ژان ژاک روسو، به تأسیس مدارس ابتدایی در روستاها پرداخت. تولستوی از سال ۱۸۵۵ بهتناوب در زادگاه خود یاسنایا پالیانا، مسکو و سن پترزبورگ اقامت گزید. لئو در نامهای به یکی از خویشاوندانش که اداره امور دربار و مباشرت املاک تزار روسیه را بر عهده داشت، چنین نوشتهاست:
«هرگاه به مدرسه قدم میگذارم، با مشاهده چهرههای کثیف و تکیده، موهای ژولیده و برق چشمانِ این کودکان فقیر، دستخوش ناآرامی و انزجار میشوم و همان حالتی بهمن دست میدهد که بارها از دیدن شرابخواران مست، بر من مستولی شدهاست. ای خدای بزرگ! چگونه میتوانم آنها را نجات دهم؟ نمیدانم به کدام یک کمک کنم. من آموزش و پرورش را تنها برای تودهها میخواهم و نه کسی دیگر، مگر بتوانم پوشکینها و لومونوسفهای آینده را از غرق شدن رهایی بخشم.»
تولستوی هیچگاه تفاوتی بین کودکان قائل نشد و دانشآموزان نخبه را از دیگران متمایز نکرد تا درخورِ توان و استعداد هر کودک، آموزش مناسب را به آنها ارزانی دارد. پس از اینکه مدارس از سوی اداره سلطنتی تزار تعطیل شد، تولستوی به فعالیتهای فرهنگی و اهداف تربیتیِ مورد علاقهاش ادامه داد. او با انتشار کتابهای سرگرمکننده با ترکیبی از علوم طبیعی و انسانی، همچنین داستانهای آموزشی بهویژه داستانهای ازوپ، کودکان را با ارزشهای اخلاقی، اجتماعی و معنوی آشنا نمود. میلیونها کودک روسی تا دهه دوم قرن بیستم با آموزش الفبای تولستوی، سال اول دبستان را آغاز نمودند. با اتخاذ این روش، تولستوی توانست در جنبش اصلاحات آموزشی و ایجاد مدارس آزاد به گونه سامرهیل، مؤثر واقع شود.
تولستوی، در اوج اشتهار، مبتلا به سرگشتگی و ناامید از بهبود وضعیت جامعه شد و در مرز انحطاط فکری و شکست روحی قرار گرفت. او بهعنوان عضوی از اداره کل آمار و سرشماری در مسکو در سال ۱۸۸۲ میلادی با فقر روزافزون کارگران که در مقام مقایسه با محرومیت دهقانان از ابعاد وسیعتری برخوردار بود، آشنا شد. با تأثیرپذیری از این واقعیت تلخ، به منظور کمکرسانی به کشاورزان و جلوگیری از مهاجرت دسته جمعی آنان به شهرها، اقدام به ایجاد تشکیلاتی نمود که پشتیبانی از روستاییانی که محصولاتشان در اثر حوادث و آفات طبیعی آسیب دیده بود، در دستور کار خود قرار داد. او خود نیز با ترک سیگار و الکل و کنارهگیری از تفریحات مخصوص مانند شکار حیوانات، اعلام همدردی نمود و اعتراف کرد: «چه لذایذ ظالمانهای!»
از جمله فعالیتهای اجتماعی تولستوی، حمایت از زندانیان سیاسی، مذهبی و سربازان فراری بود. از سال ۱۸۸۱ میلادی به بعد، در نتیجه مطالعات و تحقیقات بیشتر در حیطه ادیان، گرایش و تعلقات مذهبی وی نیز شدت یافت و در همین رابطه نسبت به ترجمه دوبارهٔ انجیل به زبان روسی اقدام کرد.
اشتهار تولستوی هرچه بیشتر در خارج از روسیه وسعت مییافت، به همان نسبت نیز در داخل روسیه مورد طعن و لعن و انزجار دستگاههای دولتی و مراجع ارتودوکس قرار میگرفت. نوشتههایش پیش از انتشار توقیف و شایعه روانی بودن او به سرعت پراکنده میشد. پلیس تزاری کوچکترین حرکت وی را زیر نظر گرفته بود. هنگامی که به پشتیبانی از مریدانش برخاست و برای آزادی آنها از بازداشت، تمام مسئولیتها را که به عنوان مدرک جرم مطرح بودند به عهده گرفت، به او گفتند:
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
سرگذشت زندگی من ، خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی
به اهتمام غلامحسین میرزاصالح
شیخ ابراهیم زنجانی بیهیچ خودسانسوری از روزهای سخت زندگیاش نوشته است، از دو دهه ممارستی که برای تحصیل در نجف صرف کرده است، تا روزگاری که از نجف به زنجان باز میگردد. مردی که در نهایت فقر و تنگدستی سالها پای درس مدرسان فقه نجف درس خواند، اما به زودی با دیدن شرایط غیرروحانی که بر روح شهر نجف و زندگی مردمانش حاکم بود کاخ رویاهایش فرو ریخت و با واقعیت تلخ جهان آشنا شد. آنطور که خودش مینویسد در جوانی فکر میکرد لابد مردم و ساکنان شهرهای مقدسی همچون نجف و کربلا زیست متفاوتی دارند و آلوده گناه نمیشوند. او بعد از بیست سال با نگاهی دیگر و در حالی که خود را مستغنی از تحصیل فقه و اصول میدانست روانه زنجان میشود، روحانی ۳۹ ساله به زودی شناخته میشود، کلاس درسش پرطرفدارترین مجلس زنجان میشود، تنگنظریها دلزدهاش میکند، اما اقامت در تهران را منافی تقوا میداند و در عین حال مینویسد: «دیگر اینکه ترسیدم فارسی به این خوشبیانی ترکی، زبان مادری نتوانم نطق کنم.»
شیخ ابراهیم زنجانی سختترین منتقد و قاضی دربارهٔ خود و زمانهاش است، او بیهیچ هراسی از قضاوت نوشته و مکنوناتش را روی صفحه ریخته است، چنانکه خود نوشته: «کسانی که نوشتههای مرا میخوانند خواهند گفت تو به کلی بیاعتقاد به این اوضاع هستی یا از اسلام معرض هستی یا چرا افترا میگویی. اما اینکه بگویند از اسلام معرض هستی، خدا میداند این دلسوزیها و حقیقتگوییها از شدت غیرت به اسلام و شدت اعتماد به اسلام حقیقی است. اما اینکه بیاعتقاد به این اوضاع بازیگر هستم، بلی؛ زیرا درست بر اساس اسلام غور کرده این بازیها را مخالف اسلام، بلکه پامالی اسلام میدانم.»
یادداشتهای شخصی او جابهجا پر است از افسوسهایی که بر شرایط اجتماعی حاکم میخورد و اغلب در واگویههای درونیاش در جستوجوی راهی برای برونرفت است و درصدد است با وعظها و سخنرانیهایش گامی در جهت اصلاح امور بردارد. اما در نهایت از خودش سؤال میکند و مینویسد: «آیا میتوانم کاری کنم، آیا قابلیت این را دارم که همت به احیای اسلام گمارم؟ دیدم خیر محال است. نه معاضد و همراه و همعقیده دارم، نه مردم بدبخت به حالی افتادهاند که بتوان با قول و نصیحت و دعوت هدایت کرد.»
او اذعان به تجددخواهی دارد و آنطور که از این یادداشتها برمیآید حاکمیت سواد و دانش و رفع تبعیض و ظلم را از اصلیترینها میداند. او معتقد است اسلام واقعی همینها را برای مردم دیندار میخواهد. اما به نظر میرسد این یادداشتها و واگویههای درونی هم نتوانست او را از غربزدگی و تجددخواهی به شیوه مخالفان اسلام مبری کند و فاصلهای میان او و آنها در باور حاکم بگذارد. بله او بیش از مردمان دوران خود میدانست، اما دانستههایش کافی نبود و باقی عمر خود را دراین گیجی سپری کرد. عدم دانش کافی و عقدۀ خودکماحمقبینی ویروسی است که قرنها ایرانیان را اسیر خود کرده است. این انسان اسیر چنین محیط آلودهای بوده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
سرگذشت زندگی من ، خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی
به اهتمام غلامحسین میرزاصالح
شیخ ابراهیم زنجانی بیهیچ خودسانسوری از روزهای سخت زندگیاش نوشته است، از دو دهه ممارستی که برای تحصیل در نجف صرف کرده است، تا روزگاری که از نجف به زنجان باز میگردد. مردی که در نهایت فقر و تنگدستی سالها پای درس مدرسان فقه نجف درس خواند، اما به زودی با دیدن شرایط غیرروحانی که بر روح شهر نجف و زندگی مردمانش حاکم بود کاخ رویاهایش فرو ریخت و با واقعیت تلخ جهان آشنا شد. آنطور که خودش مینویسد در جوانی فکر میکرد لابد مردم و ساکنان شهرهای مقدسی همچون نجف و کربلا زیست متفاوتی دارند و آلوده گناه نمیشوند. او بعد از بیست سال با نگاهی دیگر و در حالی که خود را مستغنی از تحصیل فقه و اصول میدانست روانه زنجان میشود، روحانی ۳۹ ساله به زودی شناخته میشود، کلاس درسش پرطرفدارترین مجلس زنجان میشود، تنگنظریها دلزدهاش میکند، اما اقامت در تهران را منافی تقوا میداند و در عین حال مینویسد: «دیگر اینکه ترسیدم فارسی به این خوشبیانی ترکی، زبان مادری نتوانم نطق کنم.»
شیخ ابراهیم زنجانی سختترین منتقد و قاضی دربارهٔ خود و زمانهاش است، او بیهیچ هراسی از قضاوت نوشته و مکنوناتش را روی صفحه ریخته است، چنانکه خود نوشته: «کسانی که نوشتههای مرا میخوانند خواهند گفت تو به کلی بیاعتقاد به این اوضاع هستی یا از اسلام معرض هستی یا چرا افترا میگویی. اما اینکه بگویند از اسلام معرض هستی، خدا میداند این دلسوزیها و حقیقتگوییها از شدت غیرت به اسلام و شدت اعتماد به اسلام حقیقی است. اما اینکه بیاعتقاد به این اوضاع بازیگر هستم، بلی؛ زیرا درست بر اساس اسلام غور کرده این بازیها را مخالف اسلام، بلکه پامالی اسلام میدانم.»
یادداشتهای شخصی او جابهجا پر است از افسوسهایی که بر شرایط اجتماعی حاکم میخورد و اغلب در واگویههای درونیاش در جستوجوی راهی برای برونرفت است و درصدد است با وعظها و سخنرانیهایش گامی در جهت اصلاح امور بردارد. اما در نهایت از خودش سؤال میکند و مینویسد: «آیا میتوانم کاری کنم، آیا قابلیت این را دارم که همت به احیای اسلام گمارم؟ دیدم خیر محال است. نه معاضد و همراه و همعقیده دارم، نه مردم بدبخت به حالی افتادهاند که بتوان با قول و نصیحت و دعوت هدایت کرد.»
او اذعان به تجددخواهی دارد و آنطور که از این یادداشتها برمیآید حاکمیت سواد و دانش و رفع تبعیض و ظلم را از اصلیترینها میداند. او معتقد است اسلام واقعی همینها را برای مردم دیندار میخواهد. اما به نظر میرسد این یادداشتها و واگویههای درونی هم نتوانست او را از غربزدگی و تجددخواهی به شیوه مخالفان اسلام مبری کند و فاصلهای میان او و آنها در باور حاکم بگذارد. بله او بیش از مردمان دوران خود میدانست، اما دانستههایش کافی نبود و باقی عمر خود را دراین گیجی سپری کرد. عدم دانش کافی و عقدۀ خودکماحمقبینی ویروسی است که قرنها ایرانیان را اسیر خود کرده است. این انسان اسیر چنین محیط آلودهای بوده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
این یک قصه نیست یک واقعیت تلخ ست مابرای ایران چه میکنیم
با همان صورت لاغر و بدن تکیده آمد جلو و با انگلیسی دست و پا شکسته گفت:
- مستر آیسان! واتس مین خلگوش؟!
چینی ها من را «آیسان» صدا می کردند.
«آی» به معنی دوست داشتن و «سان» یعنی کوه.
دوستدار کوه!
مانده بودم چه بگویم به چانگ!
با شوخی و خنده گفتم :
« شوخیه، کارگرها دوستت دارن»
سرش را مثل دستش توی هوا تند تکان داد یعنی این جوابم نیست.
حق داشت! کارگرها به او لقب «خرگوش» داده بودند و اینطور صدایش می کردند و می خندیدند!
از بس که کوه و دشت را پیاده طی می کرد
و مچ آنها را حین تنبلی می گرفت.
دوباره سوالش را پرسید. برایش ترجمه کردم.
خیره شد توی صورتم.
بعد سرش را انداخت پائین.
با نوک پوتین کارش آرام چند لگد به تپه کوچک خاک روبرویمان زد.
سکوت... توی هوا تفتیده جنوب منتظر بودم بطری آبش را بکوبد به زمین و برود.
سرش را بلند کرد و چیزهایی گفت که ترجمه اش تقریبا" می شد این:
من دارم برای کشور شما کار می کنم. چرا مسخره ام می کنند؟ چون من می خواهم خوب کار کنند؟
چون می فهمم دستگاه ها را دستکاری کرده اند که خراب شود که بروند توی سایه بخوابند؟
چرا کشورتان را دوست ندارید؟
اوکی! من خلگوشم.
ولی هیچوقت کشورتان با خندیدن به من ،درست نمی شود.
این را گفت و راهش را کشید و رفت سمت کمپ شان.
من مثل بچه ها بغض کردم.
رفتم پشت رستوران کمپ. تازه شش ماه بود آمده بودم سرکار.
14سال پیش. یک پروژه اکتشاف نفت چند ملیتی.
کم تجربه بودم. فکر می کردم راه حل این است که باید سخت کار کنم برای کشورم.
جان می کندم.
اما هنوز هم همان طور فکر می کنم.
مثل بچه ها نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. گریه ام گرفت.
چانگ راست می گفت. خیلی از کارگرها به ریش او می خندیدند. به من هم می خندیدند که کارم را جدی می گرفتم.
لوله های پولیکا را می بردند می انداختند ته دره ها.
بعد می گفتند همه را استفاده کرده ایم. بنزین را می ریختند روی زمین و می گفتند دستگاه ها بدون بنزین کار نمی کنند.
دستگاه های حفاری سبک اکتشاف نفت را خراب می کردند و ...
بعدها که بزرگتر شدم. که کارهای دیگری را تجربه کردم دیدم فقط برخی کارگرها با کشورشان تا این اندازه نامهربان نیستند.
خیلی از مدیران، استادان دانشگاه، شخصیت های برجسته، آقایان مسئول، بزرگان هم به همین راحتی سرمایه های مملکت را دود می کنند و به هوا می فرستند و بعد در گپ و گفت های دوستانه آروغ می زنند، می خندند و می گویند:
"- تو این مملکت آدم باید زرنگ باشه! بار خودش رو ببنده!"
و من هنوز هم مثل بچه ها بغض می کنم.
#احسان_محمدی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
این یک قصه نیست یک واقعیت تلخ ست مابرای ایران چه میکنیم
با همان صورت لاغر و بدن تکیده آمد جلو و با انگلیسی دست و پا شکسته گفت:
- مستر آیسان! واتس مین خلگوش؟!
چینی ها من را «آیسان» صدا می کردند.
«آی» به معنی دوست داشتن و «سان» یعنی کوه.
دوستدار کوه!
مانده بودم چه بگویم به چانگ!
با شوخی و خنده گفتم :
« شوخیه، کارگرها دوستت دارن»
سرش را مثل دستش توی هوا تند تکان داد یعنی این جوابم نیست.
حق داشت! کارگرها به او لقب «خرگوش» داده بودند و اینطور صدایش می کردند و می خندیدند!
از بس که کوه و دشت را پیاده طی می کرد
و مچ آنها را حین تنبلی می گرفت.
دوباره سوالش را پرسید. برایش ترجمه کردم.
خیره شد توی صورتم.
بعد سرش را انداخت پائین.
با نوک پوتین کارش آرام چند لگد به تپه کوچک خاک روبرویمان زد.
سکوت... توی هوا تفتیده جنوب منتظر بودم بطری آبش را بکوبد به زمین و برود.
سرش را بلند کرد و چیزهایی گفت که ترجمه اش تقریبا" می شد این:
من دارم برای کشور شما کار می کنم. چرا مسخره ام می کنند؟ چون من می خواهم خوب کار کنند؟
چون می فهمم دستگاه ها را دستکاری کرده اند که خراب شود که بروند توی سایه بخوابند؟
چرا کشورتان را دوست ندارید؟
اوکی! من خلگوشم.
ولی هیچوقت کشورتان با خندیدن به من ،درست نمی شود.
این را گفت و راهش را کشید و رفت سمت کمپ شان.
من مثل بچه ها بغض کردم.
رفتم پشت رستوران کمپ. تازه شش ماه بود آمده بودم سرکار.
14سال پیش. یک پروژه اکتشاف نفت چند ملیتی.
کم تجربه بودم. فکر می کردم راه حل این است که باید سخت کار کنم برای کشورم.
جان می کندم.
اما هنوز هم همان طور فکر می کنم.
مثل بچه ها نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. گریه ام گرفت.
چانگ راست می گفت. خیلی از کارگرها به ریش او می خندیدند. به من هم می خندیدند که کارم را جدی می گرفتم.
لوله های پولیکا را می بردند می انداختند ته دره ها.
بعد می گفتند همه را استفاده کرده ایم. بنزین را می ریختند روی زمین و می گفتند دستگاه ها بدون بنزین کار نمی کنند.
دستگاه های حفاری سبک اکتشاف نفت را خراب می کردند و ...
بعدها که بزرگتر شدم. که کارهای دیگری را تجربه کردم دیدم فقط برخی کارگرها با کشورشان تا این اندازه نامهربان نیستند.
خیلی از مدیران، استادان دانشگاه، شخصیت های برجسته، آقایان مسئول، بزرگان هم به همین راحتی سرمایه های مملکت را دود می کنند و به هوا می فرستند و بعد در گپ و گفت های دوستانه آروغ می زنند، می خندند و می گویند:
"- تو این مملکت آدم باید زرنگ باشه! بار خودش رو ببنده!"
و من هنوز هم مثل بچه ها بغض می کنم.
#احسان_محمدی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#اجاق_سرد_آنجلا
نویسنده : فرانک مک کورت
🔴 فرانک مک کورت، نویسنده ایرلندی تبار، در این کتاب از سال های بسیار سخت کودکی و نوجوانی خود در ایرلند می گوید ولی نه آن چنان که ما را بگریاند. برعکس ما را سرگرم می کند، می خنداند، و واقعیت تلخ و شیرین زندگی خود را در کنار مادری فداکار و پدری می خواره و گریز پای برای ما بیان می کند. او در این کتاب شرح کودکی و نوجوانی خود در ایرلند را نوشته است.
📝 فرانک در خانواده ای بسیار فقیر به دنیا می آید. پدری که مهربان است، فرزندانش را دعوا نمی کند یا کتک نمی زند، بهترین سهم غذا را به آنها می دهد اما در عین حال دائم الخمر است و هیچ پولی برای امرار معاش به خانواده نمی دهد. آنجلا مادر مومنی که سعی می کند به هر نحوی شده حتی با گدایی یا پست ترین کارهای ممکن نانی برای بچه هایش فراهم کند. ما با فرانک ۴،۵ ساله کم کم بزرگ میشیم و پا به سن نوجوانی و جوانی میگذاریم و با او احساساتش رو از نزدیک درک میکنیم.
نوع فایل : Pdf
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#اجاق_سرد_آنجلا
نویسنده : فرانک مک کورت
🔴 فرانک مک کورت، نویسنده ایرلندی تبار، در این کتاب از سال های بسیار سخت کودکی و نوجوانی خود در ایرلند می گوید ولی نه آن چنان که ما را بگریاند. برعکس ما را سرگرم می کند، می خنداند، و واقعیت تلخ و شیرین زندگی خود را در کنار مادری فداکار و پدری می خواره و گریز پای برای ما بیان می کند. او در این کتاب شرح کودکی و نوجوانی خود در ایرلند را نوشته است.
📝 فرانک در خانواده ای بسیار فقیر به دنیا می آید. پدری که مهربان است، فرزندانش را دعوا نمی کند یا کتک نمی زند، بهترین سهم غذا را به آنها می دهد اما در عین حال دائم الخمر است و هیچ پولی برای امرار معاش به خانواده نمی دهد. آنجلا مادر مومنی که سعی می کند به هر نحوی شده حتی با گدایی یا پست ترین کارهای ممکن نانی برای بچه هایش فراهم کند. ما با فرانک ۴،۵ ساله کم کم بزرگ میشیم و پا به سن نوجوانی و جوانی میگذاریم و با او احساساتش رو از نزدیک درک میکنیم.
نوع فایل : Pdf
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
درجریان باشیدوکمی تفکرکنیدپروژه ای برای ازبین بردن نسل ایرانی کلیدخورده است ماکه اهل مطالعه نیستیم اگربودیم سرانه مطالعه مون حداقل روزی یک ربع بودنه چندثانیه
جهت روشن شدن واقعیت به مراتب ذیل کمی تفکرکنیدشایدپی به این واقعیت تلخ ببرید
1-چراطی چهل وچهارسال به مردم شجاع سیستان وبلوچستان هموطن های عزیزمون شناسنامه داده نمی شود
دلیلش رامیخواهیدآنهاهم مرزباافقانستان هستندوازنظرفرهنگی به افقانهانزدیک میباشند
2-برچه اساسی به افاقنه مهاجرشناسنامه داده میشودایاتعقیرقومی نیست
3-چرامهاجرت بی رویه افقانهاشدت پیداکرده درصورتی که چرا عراقی ها باآن همه مشکلات سیاسی واقتصادی به ایران هجوم نمی اورنددلیلش روشن است افقانها تعصبی نسبت به کشوروهموطنان حودندارندطی چهل وچهارسال عوض شدن حکومت سلطنتی درافانستان ومرگ ظاهرشاه افانستان یک روزروی ارامش راندیده است
4-نسل ایرانی روبه پیری ست جوانانش ازدواج نمی کنندوچنان گرفتاردغدغه های زندگی هستندکه به همه چیزفقط وفقط ازسرتفنن نگاه می کنندپست های شبکه های اجتماعی مبین این واقعیت است
5-بارواج فرهنگ غلط تجمل گرایی زندگی روزمره پرشذه است کی چی خرید چطورخریدچه داردمن چی دارم چگونه بخرم ازچه طریق بخرم
6-سیستم داخلی بافشارهای سیاسی واقتصادی بیشترین همکاری بااین پروژه روکردوتمام نیروهای باسوادومتحصص روبه مهاجرت واداشت
7-آنهایی که مانده انددلایل خودشان رادارنداماچیزی که جائزاهمیت است اینکه ما ازنظرنیروی نظامی توان رویارویی با مهاجرین رانداریم بخاطرنداشتن احساس تعهدوازخودگذشتگی جوانان مانده دراین سرزمین
8-شمابایک یورش سیستماتیک روبرو هستیدوتمام جوانب آن دراتاق فکرکشورهای دیگربرنامه ریزی شده است
9—فکرنکنید سیتم حاکمه دلش برای شما وکشورتان میسوزدبرعکس اوامده تا این پروژه را به ثمررسانده ومزدش رابگیردومیگیردنمونه اش شناسنامه بیشترین سران حکومت صادره ازنجف است
10-گول روشنفکرها وعوامل سرسپرده شان وکسانی که مدعی هستنداین هجوم فقط برای زندگی بهتروفرارازطالبان است رانخوریدمگرجمعیت طالبان چند میلیون نفراست که مردم افقانستان جلویشان نمی ایستند
11-آمریکا به چه دلیل میلیاردها دلارسلاح رادرکشورافقانستان رها نموده و طالبان چگونه روش استفاده ازاین سلاح ها رامی داندحکومتی که یک باسوداوتحصیل کرده نداردایا طالبان هم جزیی ازاین پروژه نیست وچگونه می شود سیستم ایران زودترازتمام کشورها طالبان رابه رسمیت میشناسد
اگرباخواندن این مطالب ترس برشما غلبه کرده بخاطر واقعیتی بودکه بیان نمودم آنکه جانانه هشت سال چه خواسته چه ناخواسته درجنگ شرکت کرددستپرورده کسی بنام#محمد_رضا_پهلوی بودکه طی بیست وپنج سال به اورشادت عشق به میهن وناموس پرستی رادیکته کرد
#Zartosht
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
درجریان باشیدوکمی تفکرکنیدپروژه ای برای ازبین بردن نسل ایرانی کلیدخورده است ماکه اهل مطالعه نیستیم اگربودیم سرانه مطالعه مون حداقل روزی یک ربع بودنه چندثانیه
جهت روشن شدن واقعیت به مراتب ذیل کمی تفکرکنیدشایدپی به این واقعیت تلخ ببرید
1-چراطی چهل وچهارسال به مردم شجاع سیستان وبلوچستان هموطن های عزیزمون شناسنامه داده نمی شود
دلیلش رامیخواهیدآنهاهم مرزباافقانستان هستندوازنظرفرهنگی به افقانهانزدیک میباشند
2-برچه اساسی به افاقنه مهاجرشناسنامه داده میشودایاتعقیرقومی نیست
3-چرامهاجرت بی رویه افقانهاشدت پیداکرده درصورتی که چرا عراقی ها باآن همه مشکلات سیاسی واقتصادی به ایران هجوم نمی اورنددلیلش روشن است افقانها تعصبی نسبت به کشوروهموطنان حودندارندطی چهل وچهارسال عوض شدن حکومت سلطنتی درافانستان ومرگ ظاهرشاه افانستان یک روزروی ارامش راندیده است
4-نسل ایرانی روبه پیری ست جوانانش ازدواج نمی کنندوچنان گرفتاردغدغه های زندگی هستندکه به همه چیزفقط وفقط ازسرتفنن نگاه می کنندپست های شبکه های اجتماعی مبین این واقعیت است
5-بارواج فرهنگ غلط تجمل گرایی زندگی روزمره پرشذه است کی چی خرید چطورخریدچه داردمن چی دارم چگونه بخرم ازچه طریق بخرم
6-سیستم داخلی بافشارهای سیاسی واقتصادی بیشترین همکاری بااین پروژه روکردوتمام نیروهای باسوادومتحصص روبه مهاجرت واداشت
7-آنهایی که مانده انددلایل خودشان رادارنداماچیزی که جائزاهمیت است اینکه ما ازنظرنیروی نظامی توان رویارویی با مهاجرین رانداریم بخاطرنداشتن احساس تعهدوازخودگذشتگی جوانان مانده دراین سرزمین
8-شمابایک یورش سیستماتیک روبرو هستیدوتمام جوانب آن دراتاق فکرکشورهای دیگربرنامه ریزی شده است
9—فکرنکنید سیتم حاکمه دلش برای شما وکشورتان میسوزدبرعکس اوامده تا این پروژه را به ثمررسانده ومزدش رابگیردومیگیردنمونه اش شناسنامه بیشترین سران حکومت صادره ازنجف است
10-گول روشنفکرها وعوامل سرسپرده شان وکسانی که مدعی هستنداین هجوم فقط برای زندگی بهتروفرارازطالبان است رانخوریدمگرجمعیت طالبان چند میلیون نفراست که مردم افقانستان جلویشان نمی ایستند
11-آمریکا به چه دلیل میلیاردها دلارسلاح رادرکشورافقانستان رها نموده و طالبان چگونه روش استفاده ازاین سلاح ها رامی داندحکومتی که یک باسوداوتحصیل کرده نداردایا طالبان هم جزیی ازاین پروژه نیست وچگونه می شود سیستم ایران زودترازتمام کشورها طالبان رابه رسمیت میشناسد
اگرباخواندن این مطالب ترس برشما غلبه کرده بخاطر واقعیتی بودکه بیان نمودم آنکه جانانه هشت سال چه خواسته چه ناخواسته درجنگ شرکت کرددستپرورده کسی بنام#محمد_رضا_پهلوی بودکه طی بیست وپنج سال به اورشادت عشق به میهن وناموس پرستی رادیکته کرد
#Zartosht
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_تــــلــــنـــگــــر🗣
#_واقعیت_تلخ
#برایدوستاتونارسالکنید
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_تــــلــــنـــگــــر🗣
#_واقعیت_تلخ
#برایدوستاتونارسالکنید
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity