🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
ما گاهی فراموش میکنیم که برای چه از عدم تا به اقلیم وجود، این همه راه آمدهایم.
ما به ضیافت هستی دعوت نشدهایم تا با خود جمع کنیم و ببریم، بلکه آمدهایم تا ببخشیم و خود را پیدا کنیم.
آمده ایم تا عشق را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران تقسیم کنیم. آمدهایم تا خلائی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس!...
📙 #عشق_پرندهای_آزاد_و_رها
✍🏻 #اشو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
ما گاهی فراموش میکنیم که برای چه از عدم تا به اقلیم وجود، این همه راه آمدهایم.
ما به ضیافت هستی دعوت نشدهایم تا با خود جمع کنیم و ببریم، بلکه آمدهایم تا ببخشیم و خود را پیدا کنیم.
آمده ایم تا عشق را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران تقسیم کنیم. آمدهایم تا خلائی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس!...
📙 #عشق_پرندهای_آزاد_و_رها
✍🏻 #اشو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
شاید همیشه اینطور نماند؛
و من میگویم
که اگر لبهایت
که دوستشان داشتهام
باید که لبهای دیگری را لمس کنند و
انگشتهای سالم و زیبای تو
باید قلب او را بفشارند،
آن طور که زمانی نه چندان دور
قلب مرا میفشردند؛
اگر روی صورت دیگری،
موهای لطیف تو بریزد
در چنان سکوتی که من میدانم،
یا اگر این کلمات بیقرار
که بارها به زبان آمدهاند،
بیچاره و مستاصل
پنجه به چهرهی روح بکشند؛
اگر باید که اینگونه باشد،
میگویم
از قلبم میروی اگر،
کلمهای بگو
و من پیش او میروم
و دستهایش را میگیرم
و دوستانه مبارک باد میگویم.
و سپس رو میگردانم
و میشنوم که پرندهای
در دستهای به شدت دور،
آواز اندوهناکی سر میدهد.
#ادوارد_استلین_کامینگز
#سینا_کمالآبادی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
شاید همیشه اینطور نماند؛
و من میگویم
که اگر لبهایت
که دوستشان داشتهام
باید که لبهای دیگری را لمس کنند و
انگشتهای سالم و زیبای تو
باید قلب او را بفشارند،
آن طور که زمانی نه چندان دور
قلب مرا میفشردند؛
اگر روی صورت دیگری،
موهای لطیف تو بریزد
در چنان سکوتی که من میدانم،
یا اگر این کلمات بیقرار
که بارها به زبان آمدهاند،
بیچاره و مستاصل
پنجه به چهرهی روح بکشند؛
اگر باید که اینگونه باشد،
میگویم
از قلبم میروی اگر،
کلمهای بگو
و من پیش او میروم
و دستهایش را میگیرم
و دوستانه مبارک باد میگویم.
و سپس رو میگردانم
و میشنوم که پرندهای
در دستهای به شدت دور،
آواز اندوهناکی سر میدهد.
#ادوارد_استلین_کامینگز
#سینا_کمالآبادی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#ما گاهی فراموش میکنیم که برای چه از عدم تا به اقلیم وجود، این همه راه آمدهایم.
ما به ضیافت هستی دعوت نشدهایم تا با خود جمع کنیم و ببریم، بلکه آمدهایم تا ببخشیم و خود را پیدا کنیم.
آمده ایم تا عشق را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران تقسیم کنیم. آمدهایم تا خلعی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس!...
📕 عشق پرندهای آزاد و رها
✍️ #اشو
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
ما به ضیافت هستی دعوت نشدهایم تا با خود جمع کنیم و ببریم، بلکه آمدهایم تا ببخشیم و خود را پیدا کنیم.
آمده ایم تا عشق را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران تقسیم کنیم. آمدهایم تا خلعی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس!...
📕 عشق پرندهای آزاد و رها
✍️ #اشو
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
کتاب : #پیر_مرگ
نویسنده : والتر اسکات
🔴 کتاب پیر مرگ نوشته سر والتر اسکات نویسنده بزرگ اسکاتلندی / انگیسی است که بزعم بسیاری از منتقدان ادبی بهترین و مهمترین اثر او بشمار میرود. سر والتر اسکات در کتاب پیر مرگ، یک قسمت از تاریخ خونبار اسکاتلند را در قالب داستانی تأثیرگذار به تصویر میکشد.این کتاب بزرگ در گذشته مورد توجه نبوده، زیرا بخش بزرگی از آن به زبان خاص اسکاتلندی نوشته شده که حتی برای یک فرد انگیسی زبان هم قابل درک نمیباشد. در انتهای این کتاب، برای انگلیسی زبانان یک فرهنگ لغات مفصل اسکاتلندی آورده شده، بنابراین میتوان تصور کرد که ترجمه چنین کتابی به فارسی کار راحتی نبوده است.
📝 وقتی رژه افراد مسلح با وجود مسائل و مشکلات سوارکاران و اسبها کم و بیش بخوبی به انتها رسید شخصی با صدای بلند اعلام کرد که افرادی که برای مسابقه تیراندازی به تصویر طوطی چنانکه در قبل ذکر آن رفت دور هم جمع شده و خود را حاضر کنند. تیرکی در زمین استوار شده و روی تیرک تصویر رنگین پرندهای که قرار بود به آن شلیک شود نصب شده بود. حتی کسانی که به هر دلیلی با این مراسم رژه افرادی که به طرفداری از سلطنت تشکیل شده بود موافقت نداشته و با نظر تحقیر و استهزا به آن نگاه میکردند توجه خاصی نسبت به این مسابقه مبذول میداشتند. همه مردم جلو آمده و منتظر شروع مسابقه شدند. شرکت کنندگان یک بیک جلو آمده و بسمت تصویر پرنده تیراندازی میکردند. بسته به اینکه تیر به کدام قسمت از هدف اصابت کرده باشد مردم تیراندازها را تشویق کرده و یا آنها را تمسخر کرده و به آنها میخندیدند.نوبت به مرد جوان لاغر اندام و بلند قدی که لباسی ساده و بدون زینت بتن داشت رسید که با وقار جلو آمد. با وجود سادگی لباس، حرکات و رفتار او طوری بود که جای شک و شبههای برای کسی باقی نمیگذاشت که او تعلق بیک خانواده اشرافی دارد. او تفنگ بدست جلو آمد، بالاپوش سبز رنگ خود را روی شانههایش انداخته و کلاه بزرگ پردارش نشاندهنده مقام اجتماعی بالای او بود. زمزمهای از تماشاچیان مسنتر با دیدن او بگوش میرسید که میگفتند:" آقایان... نگاه کنید... این پسر واقعی پدریست که به شجاعت شهرت داشت."
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
کتاب : #پیر_مرگ
نویسنده : والتر اسکات
🔴 کتاب پیر مرگ نوشته سر والتر اسکات نویسنده بزرگ اسکاتلندی / انگیسی است که بزعم بسیاری از منتقدان ادبی بهترین و مهمترین اثر او بشمار میرود. سر والتر اسکات در کتاب پیر مرگ، یک قسمت از تاریخ خونبار اسکاتلند را در قالب داستانی تأثیرگذار به تصویر میکشد.این کتاب بزرگ در گذشته مورد توجه نبوده، زیرا بخش بزرگی از آن به زبان خاص اسکاتلندی نوشته شده که حتی برای یک فرد انگیسی زبان هم قابل درک نمیباشد. در انتهای این کتاب، برای انگلیسی زبانان یک فرهنگ لغات مفصل اسکاتلندی آورده شده، بنابراین میتوان تصور کرد که ترجمه چنین کتابی به فارسی کار راحتی نبوده است.
📝 وقتی رژه افراد مسلح با وجود مسائل و مشکلات سوارکاران و اسبها کم و بیش بخوبی به انتها رسید شخصی با صدای بلند اعلام کرد که افرادی که برای مسابقه تیراندازی به تصویر طوطی چنانکه در قبل ذکر آن رفت دور هم جمع شده و خود را حاضر کنند. تیرکی در زمین استوار شده و روی تیرک تصویر رنگین پرندهای که قرار بود به آن شلیک شود نصب شده بود. حتی کسانی که به هر دلیلی با این مراسم رژه افرادی که به طرفداری از سلطنت تشکیل شده بود موافقت نداشته و با نظر تحقیر و استهزا به آن نگاه میکردند توجه خاصی نسبت به این مسابقه مبذول میداشتند. همه مردم جلو آمده و منتظر شروع مسابقه شدند. شرکت کنندگان یک بیک جلو آمده و بسمت تصویر پرنده تیراندازی میکردند. بسته به اینکه تیر به کدام قسمت از هدف اصابت کرده باشد مردم تیراندازها را تشویق کرده و یا آنها را تمسخر کرده و به آنها میخندیدند.نوبت به مرد جوان لاغر اندام و بلند قدی که لباسی ساده و بدون زینت بتن داشت رسید که با وقار جلو آمد. با وجود سادگی لباس، حرکات و رفتار او طوری بود که جای شک و شبههای برای کسی باقی نمیگذاشت که او تعلق بیک خانواده اشرافی دارد. او تفنگ بدست جلو آمد، بالاپوش سبز رنگ خود را روی شانههایش انداخته و کلاه بزرگ پردارش نشاندهنده مقام اجتماعی بالای او بود. زمزمهای از تماشاچیان مسنتر با دیدن او بگوش میرسید که میگفتند:" آقایان... نگاه کنید... این پسر واقعی پدریست که به شجاعت شهرت داشت."
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#مهربانو_در_آثار_هنری_هخامنشی
🌱طبقِ نوشتهی هرودوت(کتابِ هفتم، بندِ ۲. ۶۹)، داریوش فرمانِ ساختنِ مجسمهای از جنسِ طلا از همسرش آرتیستونه را صادر کرد. این موضوع برای هرودوت جالب نبوده که مجسمهای از یک بانوی درباری ساخته شده، بلکه برای او این مسئله جالب بود که مجسمه از جنسِ طلای خالص(؟)ساخته شده بود.
🌱متأسفانه این اشیای باارزش ناپدید شدهاند، ولی چند نمونهی محدود از بازنماییِ زنِ پارسی در آثارِ هنری، دستکم تصوری به ما میدهد که زنِ پارسی چگونه در آثارِ هنری باز نموده میشد. از همه شایانِ توجهتر شاید قطعهی کندهکاری از جنسِ سنگِ آهک از یک زنِ پارسی است به ارتفاعِ ۱۵ سانتیمتر و متعلق به قرنِ چهارم ق.م.(موری، ۱۹۸۸: ۵۶، ش ۵۹). این زن لباسِ بلند و پُرچین با آستینهای بلند و گشاد بر تن دارد. کمربندی با بندِ بلند از جلوی لباس آویزان است که نشان میدهد پارچهای در زیرِ این لباس چین و تا خورده است. دستهای این زن در جلو روی هم قرار گرفته و دستِ راست در دستِ چپ قرار دارد. این حالت را کول_روت《دست_روی_مچ》توصیف کرده است(۱۹۷۹: ۲۷۳). آرایشِ موی زن فرفری و جمع شده پشتِ سر است؛ که در سنگنگارههای تختجمشید زیاد دیده میشود. جواهراتِ وی عبارت است از یک گردنبندِ فاخر، یک دستبند و یک جفت گوشوارهی حلقهای. آنطور که کول_روت میگوید، این مجسمه قابلِ قیاس با مجسمهی عیلامیِ نپیراسو، همسرِ اونتاش د. گال متعلق به سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۲۴۴ ق.م. است که در شوش پیدا شده است. هر دو زن در یک حالت نشان داده شدهاند.
🌱به دو شیء دیگر نیز باید اشاره کرد که زنان را با لباسِ مشابهی نشان میدهد. یک وسمهدانِ مفرغی از سوریه است که اکنون در موزهی اشمولیان(آکسفورد)نگهداری میشود و متعلق به قرنِ پنجم یا چهارم ق.م. است(اسپایسکت، ۱۹۸۰: ۴۳، ش ۲۶)و دیگری مجسمهی زنی است که در عمّان پیدا شده است و پایههای یک عودسوز است(خلیل، ۱۹۸۰: ۱۰۴). در هر دو مجسمه، لباسِ پُرچین به وضوح قابلِ تشخیص است.(ص ۱۱۶_۱۱۵)
🌱نشان دادنِ زنان بر روی مُهرها نیز کاری شناخته شده است. بر یک مُهرِ استوانهای شکل از جنسِ یمانی متعلق به قرنِ پنجم ق.م زنی نقش شده که بر تختِ سلطنتِ باشکوهی نشسته است و پاهایش روی چهارپایهی کوچکی قرار دارد. او لباسِ پارسی به تن دارد با تور و تاجِ کنگرهدار. در دستِ راستش یک گل(نیلوفر)است. در مقابلِ او زنی کوچکتر پرندهای را به سوی او آورده و زنِ سومی پشتِ یک عودسوز ایستاده است. زنِ سوم مانندِ زنِ بر تخت نشسته تاج و تور بر سر دارد.(آمیه، ۱۹۷۷: ۴۴۰، ش ۴۵۶؛ ۸۲۱).
🌱مهرِ ۷۷، که در الواحِ باروی تختجمشید به کار رفته و ظاهراً متعلق به دورهی عیلامیِ نوین است، زنی را نشان میدهد که روی تختِ باشکوهی نشسته است. او لباسِ بلندی به تن دارد و موهایش پشتِ سر جمع شده است. پشتِ سرِ او، نفرِ دوم ایستاده و چیزی شبیهِ بادبزن بالای سرِ زنِ نشسته نگهداشته، و در جلوی زنِ نشسته، سومین زن پشتِ عودسوزی ایستاده است. بهنظر میرسد این صحنه یک شرفیابی را نشان میدهد و میتوان آن را با صحنهی روی مُهرِ استوانهای مقایسه کرد که در بالا ذکر شد.
🌱یک سوزندوزیِ کشف شده در پهنهی شاهنشاهیِ هخامنشی، که چهار زن را که در دو طرفِ عودسوزی نشان میدهد، بسیار چشمگیر است. این دیوار آویز، که در گوری مدفون در زیرِ یخ در پازیریک پیدا شده است، متعلق به دورهی هخامنشی شناخته شده و تاریخِ آن قرنِ چهارم ق.م است(رودنکو، ۱۹۷۰: ۲۹۶ و ۱۹۷۷ .P1؛ ویسز، ۱۹۶۰). همین صحنه در هر یک از چهار گوشه تصویر شده است. زنان لباسِ بلند و تزیین شده به تن دارند. هر چهار زن توری به سر دارند که از پشتِ سر آویزان است؛ دو زنی که نزدیکتر به عودسوز ایستادهاند تاج بر سر دارند. موهایشان محکم بسته و پشتِ سرشان جمع شده است. یک دست به علامتِ خوشامدگویی بلند است، ضمنِ اینکه در دستِ دیگر گلی(نیلوفر؟)قرار دارد.(۱)(ص ۱۱۷_۱۱۶)
یادداشت:
یادداشت:
۱. ما همین لباسِ بلند، تور و تاج را در نقشی از یک زن بر یک سنگِ یادمان که در داسکیلین پیدا شده مییابیم. در اینجا زن کنارِ شوهرش که پشت خم کرده نشسته است(ملینک، ۱۹۸۸؛ استار، ۸۴ و تصویرِ ۹). سنگِ یادمانِ دیگری در داسکیلین نقشِ حرکتِ جمعیِ تعدادی زنِ سوار بر اسب را دارد(استار، ۱۹۷۶: ۸۴ و تصاویرِ ۱۱ و ۱۲)، و استوانهی سومی خانوادهای را نشان میدهد: یک مرد، و یک زن با یک نوزاد سوار بر استر، همراهِ یک استر با بار(استار، ۱۹۷۶: ۸۴)
مأخذ: بروسیوس.ماریا، زنان هخامنشی، ترجمهی هایده مشایخ، تهران، انتشارات هرمس، چاپ ششم ۱۳۹۹
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#مهربانو_در_آثار_هنری_هخامنشی
🌱طبقِ نوشتهی هرودوت(کتابِ هفتم، بندِ ۲. ۶۹)، داریوش فرمانِ ساختنِ مجسمهای از جنسِ طلا از همسرش آرتیستونه را صادر کرد. این موضوع برای هرودوت جالب نبوده که مجسمهای از یک بانوی درباری ساخته شده، بلکه برای او این مسئله جالب بود که مجسمه از جنسِ طلای خالص(؟)ساخته شده بود.
🌱متأسفانه این اشیای باارزش ناپدید شدهاند، ولی چند نمونهی محدود از بازنماییِ زنِ پارسی در آثارِ هنری، دستکم تصوری به ما میدهد که زنِ پارسی چگونه در آثارِ هنری باز نموده میشد. از همه شایانِ توجهتر شاید قطعهی کندهکاری از جنسِ سنگِ آهک از یک زنِ پارسی است به ارتفاعِ ۱۵ سانتیمتر و متعلق به قرنِ چهارم ق.م.(موری، ۱۹۸۸: ۵۶، ش ۵۹). این زن لباسِ بلند و پُرچین با آستینهای بلند و گشاد بر تن دارد. کمربندی با بندِ بلند از جلوی لباس آویزان است که نشان میدهد پارچهای در زیرِ این لباس چین و تا خورده است. دستهای این زن در جلو روی هم قرار گرفته و دستِ راست در دستِ چپ قرار دارد. این حالت را کول_روت《دست_روی_مچ》توصیف کرده است(۱۹۷۹: ۲۷۳). آرایشِ موی زن فرفری و جمع شده پشتِ سر است؛ که در سنگنگارههای تختجمشید زیاد دیده میشود. جواهراتِ وی عبارت است از یک گردنبندِ فاخر، یک دستبند و یک جفت گوشوارهی حلقهای. آنطور که کول_روت میگوید، این مجسمه قابلِ قیاس با مجسمهی عیلامیِ نپیراسو، همسرِ اونتاش د. گال متعلق به سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۲۴۴ ق.م. است که در شوش پیدا شده است. هر دو زن در یک حالت نشان داده شدهاند.
🌱به دو شیء دیگر نیز باید اشاره کرد که زنان را با لباسِ مشابهی نشان میدهد. یک وسمهدانِ مفرغی از سوریه است که اکنون در موزهی اشمولیان(آکسفورد)نگهداری میشود و متعلق به قرنِ پنجم یا چهارم ق.م. است(اسپایسکت، ۱۹۸۰: ۴۳، ش ۲۶)و دیگری مجسمهی زنی است که در عمّان پیدا شده است و پایههای یک عودسوز است(خلیل، ۱۹۸۰: ۱۰۴). در هر دو مجسمه، لباسِ پُرچین به وضوح قابلِ تشخیص است.(ص ۱۱۶_۱۱۵)
🌱نشان دادنِ زنان بر روی مُهرها نیز کاری شناخته شده است. بر یک مُهرِ استوانهای شکل از جنسِ یمانی متعلق به قرنِ پنجم ق.م زنی نقش شده که بر تختِ سلطنتِ باشکوهی نشسته است و پاهایش روی چهارپایهی کوچکی قرار دارد. او لباسِ پارسی به تن دارد با تور و تاجِ کنگرهدار. در دستِ راستش یک گل(نیلوفر)است. در مقابلِ او زنی کوچکتر پرندهای را به سوی او آورده و زنِ سومی پشتِ یک عودسوز ایستاده است. زنِ سوم مانندِ زنِ بر تخت نشسته تاج و تور بر سر دارد.(آمیه، ۱۹۷۷: ۴۴۰، ش ۴۵۶؛ ۸۲۱).
🌱مهرِ ۷۷، که در الواحِ باروی تختجمشید به کار رفته و ظاهراً متعلق به دورهی عیلامیِ نوین است، زنی را نشان میدهد که روی تختِ باشکوهی نشسته است. او لباسِ بلندی به تن دارد و موهایش پشتِ سر جمع شده است. پشتِ سرِ او، نفرِ دوم ایستاده و چیزی شبیهِ بادبزن بالای سرِ زنِ نشسته نگهداشته، و در جلوی زنِ نشسته، سومین زن پشتِ عودسوزی ایستاده است. بهنظر میرسد این صحنه یک شرفیابی را نشان میدهد و میتوان آن را با صحنهی روی مُهرِ استوانهای مقایسه کرد که در بالا ذکر شد.
🌱یک سوزندوزیِ کشف شده در پهنهی شاهنشاهیِ هخامنشی، که چهار زن را که در دو طرفِ عودسوزی نشان میدهد، بسیار چشمگیر است. این دیوار آویز، که در گوری مدفون در زیرِ یخ در پازیریک پیدا شده است، متعلق به دورهی هخامنشی شناخته شده و تاریخِ آن قرنِ چهارم ق.م است(رودنکو، ۱۹۷۰: ۲۹۶ و ۱۹۷۷ .P1؛ ویسز، ۱۹۶۰). همین صحنه در هر یک از چهار گوشه تصویر شده است. زنان لباسِ بلند و تزیین شده به تن دارند. هر چهار زن توری به سر دارند که از پشتِ سر آویزان است؛ دو زنی که نزدیکتر به عودسوز ایستادهاند تاج بر سر دارند. موهایشان محکم بسته و پشتِ سرشان جمع شده است. یک دست به علامتِ خوشامدگویی بلند است، ضمنِ اینکه در دستِ دیگر گلی(نیلوفر؟)قرار دارد.(۱)(ص ۱۱۷_۱۱۶)
یادداشت:
یادداشت:
۱. ما همین لباسِ بلند، تور و تاج را در نقشی از یک زن بر یک سنگِ یادمان که در داسکیلین پیدا شده مییابیم. در اینجا زن کنارِ شوهرش که پشت خم کرده نشسته است(ملینک، ۱۹۸۸؛ استار، ۸۴ و تصویرِ ۹). سنگِ یادمانِ دیگری در داسکیلین نقشِ حرکتِ جمعیِ تعدادی زنِ سوار بر اسب را دارد(استار، ۱۹۷۶: ۸۴ و تصاویرِ ۱۱ و ۱۲)، و استوانهی سومی خانوادهای را نشان میدهد: یک مرد، و یک زن با یک نوزاد سوار بر استر، همراهِ یک استر با بار(استار، ۱۹۷۶: ۸۴)
مأخذ: بروسیوس.ماریا، زنان هخامنشی، ترجمهی هایده مشایخ، تهران، انتشارات هرمس، چاپ ششم ۱۳۹۹
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
از خودم کوهی ساختهام
که آغوشاش را هیچ پرندهای پر نمیکند
و سر بر شانه خودش میگذارد و میگرید
برفی!
برفی که آرامآرام در دلام نشستهای
سنگینتر که بر بلندیهایام بباری
ماندنی میشوی،
و من
هرچه بلندتر باشم، تو
دیرتر آب خواهی شد ...
#بهزاد_زرین_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
از خودم کوهی ساختهام
که آغوشاش را هیچ پرندهای پر نمیکند
و سر بر شانه خودش میگذارد و میگرید
برفی!
برفی که آرامآرام در دلام نشستهای
سنگینتر که بر بلندیهایام بباری
ماندنی میشوی،
و من
هرچه بلندتر باشم، تو
دیرتر آب خواهی شد ...
#بهزاد_زرین_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمداراست
با ریشه چه میکنید
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید
#خسرو_گلسرخی
#تلنگر
خلیل الله بلوچی؛ فعال رسانهای اهل سیستان و بلوچستان در واکنش به ویدئو حاشیهساز رامبد جوان این کلیپ را در صفحه توییترش منتشر کرد و نوشت
درجواب غُر زدنهای رامبدجوان...!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمداراست
با ریشه چه میکنید
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید
#خسرو_گلسرخی
#تلنگر
خلیل الله بلوچی؛ فعال رسانهای اهل سیستان و بلوچستان در واکنش به ویدئو حاشیهساز رامبد جوان این کلیپ را در صفحه توییترش منتشر کرد و نوشت
درجواب غُر زدنهای رامبدجوان...!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
اندوه را بهسان پرندهای سنجاق شده
بر صفحهیِ آسمان دیدم
نه به دور دست بال میزد
و نه سقوط میکرد...
#احمد_سعداوي
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
اندوه را بهسان پرندهای سنجاق شده
بر صفحهیِ آسمان دیدم
نه به دور دست بال میزد
و نه سقوط میکرد...
#احمد_سعداوي
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
تنها پرندهای که جرات میکند عقاب را نوک بزند، دورنگوی سیاه است. به پشت عقاب مینشیند و گردنش را گاز میگیرد. با این حال ، عقاب هیچ واکنشی نشان نمیدهد و با دورنگو نمیجنگد. او وقت و انرژی خود را تلف نمیکند. فقط بالهای خود را باز میکند و شروع به پرواز بالاتر در آسمان میکند.
هرچه پرواز بالاتر باشد نفس کشیدن برای دورنگو سختتر است و سرانجام به دلیل کمبود اکسیژن دورنگو سقوط میکند.
نیازی نیست که به همه نبردها واکنش نشان دهید.لازم نیست که به همه استدلالها یا منتقدان پاسخ داده شود. شما فقط استاندارد را بالا می برید و همه مخالفان از بین میروند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
تنها پرندهای که جرات میکند عقاب را نوک بزند، دورنگوی سیاه است. به پشت عقاب مینشیند و گردنش را گاز میگیرد. با این حال ، عقاب هیچ واکنشی نشان نمیدهد و با دورنگو نمیجنگد. او وقت و انرژی خود را تلف نمیکند. فقط بالهای خود را باز میکند و شروع به پرواز بالاتر در آسمان میکند.
هرچه پرواز بالاتر باشد نفس کشیدن برای دورنگو سختتر است و سرانجام به دلیل کمبود اکسیژن دورنگو سقوط میکند.
نیازی نیست که به همه نبردها واکنش نشان دهید.لازم نیست که به همه استدلالها یا منتقدان پاسخ داده شود. شما فقط استاندارد را بالا می برید و همه مخالفان از بین میروند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
آنگاه که
جام شرابی شکست
دل خوشه انگوری
بر درخت تاک
از تپش ایستاد
من نظارهگر بودم
آنگاه که در حنجرهی پرندهای
نغمهای مُرد
کمانچهای مُرد.
#شیرکو_بیکس
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
آنگاه که
جام شرابی شکست
دل خوشه انگوری
بر درخت تاک
از تپش ایستاد
من نظارهگر بودم
آنگاه که در حنجرهی پرندهای
نغمهای مُرد
کمانچهای مُرد.
#شیرکو_بیکس
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
#قشنگه 👇
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من حدوداً هشت ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه کس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود. من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند. انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً»، چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم: «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست.»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم. مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد. یک روز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.»
من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت. چند سال بعد، در راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد، تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد: «اطلاعات بفرمائید.»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم: «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت: «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم: «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت: «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت: «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد: «اطلاعات بفرمائید»
«میتوانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی!»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت.»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت: «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم: «بله!»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم.»
سپس چند لحظه طول کشید تا در پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد.»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
#قشنگه 👇
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من حدوداً هشت ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه کس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود. من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند. انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً»، چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم: «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست.»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم. مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد. یک روز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.»
من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت. چند سال بعد، در راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد، تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد: «اطلاعات بفرمائید.»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم: «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت: «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم: «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت: «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت: «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد: «اطلاعات بفرمائید»
«میتوانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی!»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت.»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت: «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم: «بله!»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم.»
سپس چند لحظه طول کشید تا در پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد.»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم درمقابلش
میگویم: همانجا بمان
نمیگذارم هیچکس تو را ببیند
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من روی او ویسکی میریزم
و دود سیگار به خوردش میدهم
و روسپیان
و مشروبفروشان
و کارکنان داروخانه
هیچگاه نخواهند فهمید که او آنجاست
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم در مقابلش
میگویم آرام بگیر
میخواهی خرابم کنی؟
میخواهی کار و زندگیام را
و فروش کتابهایم را در اروپا
خراب کنی؟
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من زرنگترم
فقط میگذارم گاهی شبها بیرون بیاید
شبها
وقتی همه به خواب رفتهاند
به او میگویم: میدانم که تو در قلب منی
پس اینقدر غمگین نباش
بعد او را میگذارم سر جایش
اندکی میخواند
چرا که هنوز کمی زنده است
و اینگونه باهم به خواب میرویم
با رازی که بین خودمان میماند
رازی آنقدر زیبا
که میتواند مردی را به گریه بیندازد
اما من گریه نمیکنم
تو چطور مَرد؟!
#چارلز_بوکفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم درمقابلش
میگویم: همانجا بمان
نمیگذارم هیچکس تو را ببیند
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من روی او ویسکی میریزم
و دود سیگار به خوردش میدهم
و روسپیان
و مشروبفروشان
و کارکنان داروخانه
هیچگاه نخواهند فهمید که او آنجاست
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم در مقابلش
میگویم آرام بگیر
میخواهی خرابم کنی؟
میخواهی کار و زندگیام را
و فروش کتابهایم را در اروپا
خراب کنی؟
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من زرنگترم
فقط میگذارم گاهی شبها بیرون بیاید
شبها
وقتی همه به خواب رفتهاند
به او میگویم: میدانم که تو در قلب منی
پس اینقدر غمگین نباش
بعد او را میگذارم سر جایش
اندکی میخواند
چرا که هنوز کمی زنده است
و اینگونه باهم به خواب میرویم
با رازی که بین خودمان میماند
رازی آنقدر زیبا
که میتواند مردی را به گریه بیندازد
اما من گریه نمیکنم
تو چطور مَرد؟!
#چارلز_بوکفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
برای نخستین بار، لبهایت
برای نخستین بار، صدایت
همچون درختی که از اعماق میلرزد،
از نوازشِ شاخسارانش با بالِ پرندهای،
همیشه گویی نخستین بار است
آنگاه که میگذری و
پرهی پیراهنت تنم را لمس میکند
#لویی_آراگون
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
برای نخستین بار، لبهایت
برای نخستین بار، صدایت
همچون درختی که از اعماق میلرزد،
از نوازشِ شاخسارانش با بالِ پرندهای،
همیشه گویی نخستین بار است
آنگاه که میگذری و
پرهی پیراهنت تنم را لمس میکند
#لویی_آراگون
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#رویش_ناگزیر
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از
ضربههای تبرهایتان زخمدار است،
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمینِ پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید،
با جوجههای نشستهی در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که باد هرزهی شبگرد
با های و هوی نعرهی مستانه در گذر باشد
با صبح روشنِ پُرترانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
.✍️ #شهریار_دادور
📗از کتاب: از ارتفاع قله ی نام و ننگ
انتشار: ژانویه ی 1990 ـ ۱۳۶۸
بسیاری از مردم شعر #رویش_ناگزیر را از #خسرو_گلسرخی یا حتا #شاملو میدانند. چنانچه از آقای #شهریار_دادور هست که در سوئد زندگی میکنند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#رویش_ناگزیر
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از
ضربههای تبرهایتان زخمدار است،
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمینِ پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید،
با جوجههای نشستهی در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که باد هرزهی شبگرد
با های و هوی نعرهی مستانه در گذر باشد
با صبح روشنِ پُرترانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
.✍️ #شهریار_دادور
📗از کتاب: از ارتفاع قله ی نام و ننگ
انتشار: ژانویه ی 1990 ـ ۱۳۶۸
بسیاری از مردم شعر #رویش_ناگزیر را از #خسرو_گلسرخی یا حتا #شاملو میدانند. چنانچه از آقای #شهریار_دادور هست که در سوئد زندگی میکنند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
رویش ناگزیر - مرجان
@haft_eghlim
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#زنان_هنرمند
#صد_سال_موسیقی_ایرانی
#ارکسترال
▪️عنوان: #رویش_ناگزیر
▪️خواننده: #مرجان
▪️سراینده: #شهریار_دادور
#رویش_ناگزیر
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام،
و ساقههای جوانم،
از ضربههای تبرهاتان
زخمدار است؛
با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این بام،
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید؛
با جوجههای نشستهی در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که باد هرزهی شبگرد،
با هایوهوی نعرهی مستانه در گذر باشد؛
با صبح روشن پر ترانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید،
گیرم که میبرید،
گیرم که میکشید،
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
▪️از کتاب: #از_ارتفاع_قلهی_نام_و_ننگ (۱۳۶۸)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#زنان_هنرمند
#صد_سال_موسیقی_ایرانی
#ارکسترال
▪️عنوان: #رویش_ناگزیر
▪️خواننده: #مرجان
▪️سراینده: #شهریار_دادور
#رویش_ناگزیر
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام،
و ساقههای جوانم،
از ضربههای تبرهاتان
زخمدار است؛
با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این بام،
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید؛
با جوجههای نشستهی در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که باد هرزهی شبگرد،
با هایوهوی نعرهی مستانه در گذر باشد؛
با صبح روشن پر ترانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید،
گیرم که میبرید،
گیرم که میکشید،
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
▪️از کتاب: #از_ارتفاع_قلهی_نام_و_ننگ (۱۳۶۸)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقد_وبررسی_فیلم
🎬 #سامورایی 1967 (Le Samourai) اثر #ژان_پیر_ملویل
کلاههای خیس، پالتوهای خونی
در پلان اول از سکانس اول سامورایی ما در اتاق- خانه – هستیم. اول از هر چیز دو پنجره که با ترکیب متقارن در قاب قرار گرفتهاند و خطهای عمود پنجره و معماری خانه و همینطور سایه خطهای عمود پنجره بر دیوار، قفسی که در بین و پایینتر از دو پنجره قرار گرفته را میبینیم که خطهای عمود و افقیاش جلوه میکنند و با قرار گرفتن در وسط و پایین دو پنجره ترکیب مثلثی را خلق میکند. ژست خوابیدن شخصیت طاق باز و افقی است که در تضاد با خط عمود پنجره است و با آن ژست دراز کشیدن، بیحرکت بودن بدن و لباس تیره بر تخت سفید انگار یک جنازه در اتاق است، دست راست بر بدن بی حرکت بر قلب (مانند جنازه های داخل تابوت) و دست چپ هر چند ثانیه سیگار را به لبها میرساند ، دود سیگار حرکت رو به بالا و صعودی دارد، نور بیشتر از هرچیز به قفسهی پرنده (درون شخصیت) تابیده می شود و نور کمی به شخصیت که دراز کشیده میرسد، رنگ غالب در تصویر آبی، سیاه و خاکستری است که تصویری ملانکولیک میسازد. صدای امواج دریا و سوت پرنده تنها صداهایی هستند که شنیده میشوند.
جمله بر تصویر نمایش داده می شود : «تنهاترین انسان دنیا سامورایی است درست مانند ببری در جنگل» به نقل از کتاب بوشیدو (راه و رسم سامورایی به معیارهای اخلاقی و ارزشهای طبقه سامورایی بعد از دورهی ادو اشاره دارد. در ادامه به ارتباط اصول و مبانی این کتاب و فیلم ملویل خواهم پرداخت.)
موسیقی آغاز میشود چراکه حال ما میدانیم فیلم در باب یک سامورایی تنها است. ملویل جهان را میسازد و بعد شخصیت خود را که به واسطهی جهان ساخته شده توانستیم «فهم» کنیم و حال با ویژگی و هویت شخصیت، ما سامورایی را «حس» خواهیم کرد. این موسیقی نه صرفا برای جلوهی صوتی بلکه برای ایجاد یک هارمونی و ساخت حس در باب سکانس است چرا که حالا ما تا حدودی میدانیم این شخصیت کیست و موسیقی که در تضاد با تصویر است (موسیقی پر شور و مضطرب و تصویر ایستا و آرام) که میتوان از موسیقی برای نمایان کردن وجهی از درون شخصیت و اتاق و سکوتش به عنوان جهانی که در آن زبست میکند فکر کرد. بعد از پخش موسیقی دوربین کمی تکان میخورد، انگار همه چیز دوباره قرار است آغاز شود و کمی زوم این و زوم اوت میشود و در جایی که مستقر است کمی تکان میخورد ولی شخصیت همچنان ایستا و بیحرکت است، در همین حین پرندهای در بیرون پرواز میکند و سایهاش برای لحظهای بر سقف میافتد (زندگی به جریان میافتد) و حرکت شکل میگیرد. سامورایی تغییر پوزیشن میدهد و از حالت درازکش به نشسته و پشت به دوربین تغییر میکند ولی قفس پرنده رو به دوربین است!
پلان اول تمام میشود و کات میخورد به اینسرت شاتی از روزنامه (اینسرت شات از روزنامه – پل ارتباطی شخصیت و جهان- در تمام آثار ملویل وجود دارد) و بعد کات به شاتی که بواسطهی قرارگیری قفس در سمت چپ و نزدیک به قاب و قرار گرفتن سامورایی در عقب کادر یک عمق میدان شکل میگیرد و با گذاشته شدن بطری مشروب خالی، زیر سیگاری و دیدن شخصیت با موهای ژل زده و کتوشلوار و خط نگاهش به پرنده در هنگام بلند شدن، شخصیت پردازی شکل میگیرد. سامورایی بلند میشود، راه میرود، پالتواش را میپوشد، دکمههایش را میبندد، کمبربندش را میبندد، نگاهی به «خانه» میاندازد و بعد کلاهش که هویت او و کیستیاش در عالم «بیرون» را نمایان میکند را بر سر میگذارد، کلاهش را میزون میکند، سرش را پایین میآورد، با یک دست پشت کلاه و با دست دیگر لبه جلوی کلاه را میگیرد و بعد با دست راست دستی بر لبهاش میکشد، انگار او حالا از حالت جنازه بودن در آمده است و با کلاه و پالتواش «وجود» خود را پس گرفته است، به خود در آینه نگاه میکند، خود را میبیند و «وجود» خود را تماشا میکند، او آمادهی بیرون رفتن و «حضور» داشتن است.
دوربین ملویل در اولین «حضور» شخصیتاش در جهان بیرون به او نزدیک و در نمای کلوزآپ است و با سکوت شخصیت و استفاده از موسیقی که از اضطراب «درون» میگوید اولین تقابل او (دزدیدن ماشین) را نشان میدهد. نگاهها، بیشتر از هرچیز در روایت و کنش صحنه فیلمهای ملویل و بخصوص سامورایی دیده میشود. سامورایی نگاه میکند و در نگاهش ما متوجه ادراکاش میشویم، نگاهش به پلیسی است که کمی عقبتر در حال جریمه کردن است (موسیقی در این لحظه به اوج می رسد) ، سامورایی شروع به حرکت میکند، باران در حال باریدن است، آسمان دل مرده است، رنگ آبی و خاکستری و سیاه جلوه میکند، در سمت چپ و عمق میدان ما شلوغی جمعیت را میبینیم ولی در سمت راست کادر که سامورایی است مکان خلوتتر است و تک افتادگی شخصیت بیشتر القا میشود.
🌸🌿
🔴#نقد_وبررسی_فیلم
🎬 #سامورایی 1967 (Le Samourai) اثر #ژان_پیر_ملویل
کلاههای خیس، پالتوهای خونی
در پلان اول از سکانس اول سامورایی ما در اتاق- خانه – هستیم. اول از هر چیز دو پنجره که با ترکیب متقارن در قاب قرار گرفتهاند و خطهای عمود پنجره و معماری خانه و همینطور سایه خطهای عمود پنجره بر دیوار، قفسی که در بین و پایینتر از دو پنجره قرار گرفته را میبینیم که خطهای عمود و افقیاش جلوه میکنند و با قرار گرفتن در وسط و پایین دو پنجره ترکیب مثلثی را خلق میکند. ژست خوابیدن شخصیت طاق باز و افقی است که در تضاد با خط عمود پنجره است و با آن ژست دراز کشیدن، بیحرکت بودن بدن و لباس تیره بر تخت سفید انگار یک جنازه در اتاق است، دست راست بر بدن بی حرکت بر قلب (مانند جنازه های داخل تابوت) و دست چپ هر چند ثانیه سیگار را به لبها میرساند ، دود سیگار حرکت رو به بالا و صعودی دارد، نور بیشتر از هرچیز به قفسهی پرنده (درون شخصیت) تابیده می شود و نور کمی به شخصیت که دراز کشیده میرسد، رنگ غالب در تصویر آبی، سیاه و خاکستری است که تصویری ملانکولیک میسازد. صدای امواج دریا و سوت پرنده تنها صداهایی هستند که شنیده میشوند.
جمله بر تصویر نمایش داده می شود : «تنهاترین انسان دنیا سامورایی است درست مانند ببری در جنگل» به نقل از کتاب بوشیدو (راه و رسم سامورایی به معیارهای اخلاقی و ارزشهای طبقه سامورایی بعد از دورهی ادو اشاره دارد. در ادامه به ارتباط اصول و مبانی این کتاب و فیلم ملویل خواهم پرداخت.)
موسیقی آغاز میشود چراکه حال ما میدانیم فیلم در باب یک سامورایی تنها است. ملویل جهان را میسازد و بعد شخصیت خود را که به واسطهی جهان ساخته شده توانستیم «فهم» کنیم و حال با ویژگی و هویت شخصیت، ما سامورایی را «حس» خواهیم کرد. این موسیقی نه صرفا برای جلوهی صوتی بلکه برای ایجاد یک هارمونی و ساخت حس در باب سکانس است چرا که حالا ما تا حدودی میدانیم این شخصیت کیست و موسیقی که در تضاد با تصویر است (موسیقی پر شور و مضطرب و تصویر ایستا و آرام) که میتوان از موسیقی برای نمایان کردن وجهی از درون شخصیت و اتاق و سکوتش به عنوان جهانی که در آن زبست میکند فکر کرد. بعد از پخش موسیقی دوربین کمی تکان میخورد، انگار همه چیز دوباره قرار است آغاز شود و کمی زوم این و زوم اوت میشود و در جایی که مستقر است کمی تکان میخورد ولی شخصیت همچنان ایستا و بیحرکت است، در همین حین پرندهای در بیرون پرواز میکند و سایهاش برای لحظهای بر سقف میافتد (زندگی به جریان میافتد) و حرکت شکل میگیرد. سامورایی تغییر پوزیشن میدهد و از حالت درازکش به نشسته و پشت به دوربین تغییر میکند ولی قفس پرنده رو به دوربین است!
پلان اول تمام میشود و کات میخورد به اینسرت شاتی از روزنامه (اینسرت شات از روزنامه – پل ارتباطی شخصیت و جهان- در تمام آثار ملویل وجود دارد) و بعد کات به شاتی که بواسطهی قرارگیری قفس در سمت چپ و نزدیک به قاب و قرار گرفتن سامورایی در عقب کادر یک عمق میدان شکل میگیرد و با گذاشته شدن بطری مشروب خالی، زیر سیگاری و دیدن شخصیت با موهای ژل زده و کتوشلوار و خط نگاهش به پرنده در هنگام بلند شدن، شخصیت پردازی شکل میگیرد. سامورایی بلند میشود، راه میرود، پالتواش را میپوشد، دکمههایش را میبندد، کمبربندش را میبندد، نگاهی به «خانه» میاندازد و بعد کلاهش که هویت او و کیستیاش در عالم «بیرون» را نمایان میکند را بر سر میگذارد، کلاهش را میزون میکند، سرش را پایین میآورد، با یک دست پشت کلاه و با دست دیگر لبه جلوی کلاه را میگیرد و بعد با دست راست دستی بر لبهاش میکشد، انگار او حالا از حالت جنازه بودن در آمده است و با کلاه و پالتواش «وجود» خود را پس گرفته است، به خود در آینه نگاه میکند، خود را میبیند و «وجود» خود را تماشا میکند، او آمادهی بیرون رفتن و «حضور» داشتن است.
دوربین ملویل در اولین «حضور» شخصیتاش در جهان بیرون به او نزدیک و در نمای کلوزآپ است و با سکوت شخصیت و استفاده از موسیقی که از اضطراب «درون» میگوید اولین تقابل او (دزدیدن ماشین) را نشان میدهد. نگاهها، بیشتر از هرچیز در روایت و کنش صحنه فیلمهای ملویل و بخصوص سامورایی دیده میشود. سامورایی نگاه میکند و در نگاهش ما متوجه ادراکاش میشویم، نگاهش به پلیسی است که کمی عقبتر در حال جریمه کردن است (موسیقی در این لحظه به اوج می رسد) ، سامورایی شروع به حرکت میکند، باران در حال باریدن است، آسمان دل مرده است، رنگ آبی و خاکستری و سیاه جلوه میکند، در سمت چپ و عمق میدان ما شلوغی جمعیت را میبینیم ولی در سمت راست کادر که سامورایی است مکان خلوتتر است و تک افتادگی شخصیت بیشتر القا میشود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تکرار کن، فراغت را و رهایی را
تکرار کن
خندۀ بلندِ شاخسارِ بیتاب را بر پروازِ بیگاهِ پرندهها
که صیادی در میان نبوده است، جز باد.
تکرار کن
پرندهای را که چون اندیشۀ سپید و شادِ من
جز دلِ ابرها
آشیانِ گرمِ هیچ باغی را نپذیرفته است.
تکرار کن
نَفَسهای شکوفه را زیر منقارِ سنگینِ مرغِ بهار.
تکرار کن
پرپر شدن را و شکفتن را
تکرار کن
خزان شدن را و رُستن را.
#منوچهر_آتشی
شرح تصویر:
Trees in Autumn~1920-21
Artist: Georgia O'Keeffe
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تکرار کن، فراغت را و رهایی را
تکرار کن
خندۀ بلندِ شاخسارِ بیتاب را بر پروازِ بیگاهِ پرندهها
که صیادی در میان نبوده است، جز باد.
تکرار کن
پرندهای را که چون اندیشۀ سپید و شادِ من
جز دلِ ابرها
آشیانِ گرمِ هیچ باغی را نپذیرفته است.
تکرار کن
نَفَسهای شکوفه را زیر منقارِ سنگینِ مرغِ بهار.
تکرار کن
پرپر شدن را و شکفتن را
تکرار کن
خزان شدن را و رُستن را.
#منوچهر_آتشی
شرح تصویر:
Trees in Autumn~1920-21
Artist: Georgia O'Keeffe
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
آه ای کاش پرندهای رها و افسارگسیخته میبودم، مالامال از میل به سیاحت و رفاهت که به دوردستها پَروبال میگشودم، ورای برّ و بحر، بر فراز آسمانی بی انتها، دورترین، چنان دور که از تمامی سرزمينها-دورتر؛ چه بسیار افسوسها برای خویشتنم: چراکه چنان تنیده شدهام در تنگنای درونم، که گوئی در حبس و ناخن میسایم به آنجایی که تشویشها و پریشاناحوالی صور خیالم را احاطه کردهاند، اما چهبسا رنجها و محنتهای زمانه، این سرنوشت نافرجام را چنان برایم رقم زده که محکوم و محتوم به زیستن در آنم- برای تمام زمانهائی که سپری میکنم.
آه، ای کاش پرندهای میبودم، فراخبالتر ازتمامی بارهای زمینی، به آسمان اوج میگرفتم، به ناپیدا سو، حتی بیوزنتر از هوا- چه حسرتها، ای کاش چون مرغی تیزپَر میبودم که آنهنگام که در پی ردپایی میجورد، حتی آشیانهاش را بر بام بنا مینهد- چه بیشمار افسوسها برای خودم، یا حتی برای همکیشانم که در کوچکترین گامها و تکانهها نسبت به خویش مغلوبند- حتی اگر اندیشهی پرواز را خویش بپرورانم، حسی از ناامیدی گریبانم را دربرخواهد گرفت.
سوسن دشت و پرندهی آسمان
#سورن_کیِر_کگور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
آه ای کاش پرندهای رها و افسارگسیخته میبودم، مالامال از میل به سیاحت و رفاهت که به دوردستها پَروبال میگشودم، ورای برّ و بحر، بر فراز آسمانی بی انتها، دورترین، چنان دور که از تمامی سرزمينها-دورتر؛ چه بسیار افسوسها برای خویشتنم: چراکه چنان تنیده شدهام در تنگنای درونم، که گوئی در حبس و ناخن میسایم به آنجایی که تشویشها و پریشاناحوالی صور خیالم را احاطه کردهاند، اما چهبسا رنجها و محنتهای زمانه، این سرنوشت نافرجام را چنان برایم رقم زده که محکوم و محتوم به زیستن در آنم- برای تمام زمانهائی که سپری میکنم.
آه، ای کاش پرندهای میبودم، فراخبالتر ازتمامی بارهای زمینی، به آسمان اوج میگرفتم، به ناپیدا سو، حتی بیوزنتر از هوا- چه حسرتها، ای کاش چون مرغی تیزپَر میبودم که آنهنگام که در پی ردپایی میجورد، حتی آشیانهاش را بر بام بنا مینهد- چه بیشمار افسوسها برای خودم، یا حتی برای همکیشانم که در کوچکترین گامها و تکانهها نسبت به خویش مغلوبند- حتی اگر اندیشهی پرواز را خویش بپرورانم، حسی از ناامیدی گریبانم را دربرخواهد گرفت.
سوسن دشت و پرندهی آسمان
#سورن_کیِر_کگور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
امید پرندهای است که روشنایی را از قبل حس میکند و وقتی هنوز تاریکی جای خود را به سپیدی نداده است، آواز میخواند...
#لئو_بورمنز
کتاب: دهکده جهانی خوشبختی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
امید پرندهای است که روشنایی را از قبل حس میکند و وقتی هنوز تاریکی جای خود را به سپیدی نداده است، آواز میخواند...
#لئو_بورمنز
کتاب: دهکده جهانی خوشبختی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#هما یا «همای» مرغ استخوانخوار معروفی است که در راستهی شکاریان قرار میگیرد و در ادبیات پارسی جایگاه استورهای دارد.
واژهی «همای» به معنای «همایون، فرخنده و خجسته» است. برخی نیز نام این پرنده را یادآور گیاه معروف #هوم(هوما) میدانند.
معروف است که سایهاش بر سر هر کسی بیافتد به سعادت و خوشبختی خواهد رسید. به همین دلیل به مرغ سعادت(خوشبختی) نیز معروف است.
#هما پرندهای است که در فرهنگ ایرانزمین و درفشها و نمادهای) ایرانیان دیده میشود.
به نظر میرسد ایرانیان براساس باورهای خود که «همای» را فرخنده میپنداشتند، از نقش و پیکر این پرنده در درفشهای خود استفاده میکردند و آن را به فال نیک میگرفتند.
درفشی پس پشت پیکر همای
سپهبد همی داشت بر پیل جای.
پس هر درفشی، درفشی به پای
چه از اژدها و چه پیکر همای
✍️ #فردوسی_بزرگ
.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#هما یا «همای» مرغ استخوانخوار معروفی است که در راستهی شکاریان قرار میگیرد و در ادبیات پارسی جایگاه استورهای دارد.
واژهی «همای» به معنای «همایون، فرخنده و خجسته» است. برخی نیز نام این پرنده را یادآور گیاه معروف #هوم(هوما) میدانند.
معروف است که سایهاش بر سر هر کسی بیافتد به سعادت و خوشبختی خواهد رسید. به همین دلیل به مرغ سعادت(خوشبختی) نیز معروف است.
#هما پرندهای است که در فرهنگ ایرانزمین و درفشها و نمادهای) ایرانیان دیده میشود.
به نظر میرسد ایرانیان براساس باورهای خود که «همای» را فرخنده میپنداشتند، از نقش و پیکر این پرنده در درفشهای خود استفاده میکردند و آن را به فال نیک میگرفتند.
درفشی پس پشت پیکر همای
سپهبد همی داشت بر پیل جای.
پس هر درفشی، درفشی به پای
چه از اژدها و چه پیکر همای
✍️ #فردوسی_بزرگ
.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity