Forwarded from کانال زینب بیات
🇦🇫 در اختتامیه دومین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه جامعه ایمن، فیلم «مادر مجرد» از خانم عاقله فرهمند از افغانستان مقام اول جشنواره را در بخش فیلمکوتاه داستانی به دست آورد.
تبریک می گویم به بانوی هنرمند سرزمینم عاقله فرهمند که مردم ما را در این جشنواره سرفراز کرد. من و چند نفر از هموطنان که در جشنواره بودیم. واقعا ذوق زده شدیم و حس خیلی خوبی به ما دست داد که در بین بیش از هزار اثر از ۷۵ کشور جهان که به دبیرخانه جشنواره ارسال شده بود. افغانستان مقام اول را کسب کرد.
نام کشورهایی مانند فرانسه، ایتالیا، برزیل، کلمبیا، هندوستان و... در لیست شرکت کنندگان در جشنواره به چشم می خورد.
قابل ذکر است که این آثار در قالب مستند، انیمیشن و داستان کوتاه با موضوعات مرتبط با حوزه ایمنی جسم، روح و روان از جمله تصادفات، زلزله، بیماریهای واگیردار بوده است.
#جشنواره_فیلم_کوتاه_ایمن
#عاقله_فرهمند
@zaynabbayat
✨✨✨✨🌟🌟🌟🌟
تبریک می گویم به بانوی هنرمند سرزمینم عاقله فرهمند که مردم ما را در این جشنواره سرفراز کرد. من و چند نفر از هموطنان که در جشنواره بودیم. واقعا ذوق زده شدیم و حس خیلی خوبی به ما دست داد که در بین بیش از هزار اثر از ۷۵ کشور جهان که به دبیرخانه جشنواره ارسال شده بود. افغانستان مقام اول را کسب کرد.
نام کشورهایی مانند فرانسه، ایتالیا، برزیل، کلمبیا، هندوستان و... در لیست شرکت کنندگان در جشنواره به چشم می خورد.
قابل ذکر است که این آثار در قالب مستند، انیمیشن و داستان کوتاه با موضوعات مرتبط با حوزه ایمنی جسم، روح و روان از جمله تصادفات، زلزله، بیماریهای واگیردار بوده است.
#جشنواره_فیلم_کوتاه_ایمن
#عاقله_فرهمند
@zaynabbayat
✨✨✨✨🌟🌟🌟🌟
پیام عاقله فرهمند به جشنواره که به من فرستاده شد تا ارائه کنم 👇
من عاقله فرهمند، دختری از دیار بودا، ولایت بامیان و کارگردان فیلم «مادر مجرد» هستم. ضمن قدردانی از زحمات بزرگوارانی که این جشنواره را ترتیب دادهاند، هدفم از ساخت این فیلم، آشکار کردن مشکلات خانمها و از بین بردن رسم و رواج های ناپسندی بوده است که در هر گوشه و کنار افغانستان رایج است و تبدیل به سنت شده است.
اما برای ساختن این فیلم مشکلات بسیاری داشتم، چون در جامعۀ سنتی افغانستان، خانمها حضور در مقابل دوربین فیلمبرداری را ننگ و عار میدانند.
من غالبه بر این دشواریها را مدیون استادم رحمان عالمی و عوامل این فیلم، به خصوص بازیگر خوبمان حلیمه کریمی هستم. همچنین از داوران محترم که با قضاوت نیکشان فیلم «مادر مجرد» را شایستۀ این جشنواره دانستند سپاسگزارم.
من عاقله فرهمند، دختری از دیار بودا، ولایت بامیان و کارگردان فیلم «مادر مجرد» هستم. ضمن قدردانی از زحمات بزرگوارانی که این جشنواره را ترتیب دادهاند، هدفم از ساخت این فیلم، آشکار کردن مشکلات خانمها و از بین بردن رسم و رواج های ناپسندی بوده است که در هر گوشه و کنار افغانستان رایج است و تبدیل به سنت شده است.
اما برای ساختن این فیلم مشکلات بسیاری داشتم، چون در جامعۀ سنتی افغانستان، خانمها حضور در مقابل دوربین فیلمبرداری را ننگ و عار میدانند.
من غالبه بر این دشواریها را مدیون استادم رحمان عالمی و عوامل این فیلم، به خصوص بازیگر خوبمان حلیمه کریمی هستم. همچنین از داوران محترم که با قضاوت نیکشان فیلم «مادر مجرد» را شایستۀ این جشنواره دانستند سپاسگزارم.
👆
کانال «خانۀ آینه» (کانال اختصاصی شعر بیدل) بعد از مدتی رکود دوباره فعال شده است و امیدواریم که در سال جاری همچنان فعال و بهروز باقی بماند.
کانال «خانۀ آینه» (کانال اختصاصی شعر بیدل) بعد از مدتی رکود دوباره فعال شده است و امیدواریم که در سال جاری همچنان فعال و بهروز باقی بماند.
Forwarded from ادبیات ایرانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✉️ نامه اعضای هیأت مؤسس خانۀ انجمنهای ادبی ایران به رهبر معظم انقلاب:
🔹 انجمنهای ادبی را به خانه ملکالشعرا بهار راهنمایی فرمایید.
📌 دومین مجمع عمومی انجمنهای ادبی کشور
🗓 پنجشنبه 12 اردیبهشت 98
@adabiatirani
🔹 انجمنهای ادبی را به خانه ملکالشعرا بهار راهنمایی فرمایید.
📌 دومین مجمع عمومی انجمنهای ادبی کشور
🗓 پنجشنبه 12 اردیبهشت 98
@adabiatirani
Forwarded from آثار محمدکاظم کاظمی
📝 از دفتر خاطرات
محمدکاظم کاظمی
🔹 کلاه نمازخوان
فکر میکنم ۱۸ ساله بودم. گاهگاهی پدرم و برادرم میپرسیدند «نمازت را که میخوانی؟» و من میگفتم «بله!»
در خانه هر کدام جانماز مستقل و مشخصی داشتیم.
یک بار کلاهم گم شد. از این کلاههای کشی زمستانی بود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. همه جا را به دنبال آن زیر و رو کردم. بارها از همه خانواده از جمله پدر و برادرم پرسیدم که «کلاهم را ندیدهاید؟» و پاسخ منفی بود. دیگر کلافه شده بودم.
بعد از چند روز کلاهم را یافتم. حدس بزنید کجا بود؟ بله، لای جانمازم بود. من ولی به کسی نگفتم که آن را کجا یافتهام. و نپرسیدم که کدامیک از آن دو نفر آن را آنجا گذاشته است. آنها هم هیچ نگفتند.
▫️
دیگر نمازهایم را مرتب میخواندم و فکر میکنم از نوروز ۱۳۶۵ بود که تصمیم گرفتم دیگر نمازِ به زمین مانده نداشته باشم و اگر هم نمازی قضا شد، در همان روز ادایش کنم. (البته از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمازهای مغرب و عشای من معمولاً در مجموع ۹ رکعت است!)
#خاطرات_کاظمی
@asarkazemi
محمدکاظم کاظمی
🔹 کلاه نمازخوان
فکر میکنم ۱۸ ساله بودم. گاهگاهی پدرم و برادرم میپرسیدند «نمازت را که میخوانی؟» و من میگفتم «بله!»
در خانه هر کدام جانماز مستقل و مشخصی داشتیم.
یک بار کلاهم گم شد. از این کلاههای کشی زمستانی بود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. همه جا را به دنبال آن زیر و رو کردم. بارها از همه خانواده از جمله پدر و برادرم پرسیدم که «کلاهم را ندیدهاید؟» و پاسخ منفی بود. دیگر کلافه شده بودم.
بعد از چند روز کلاهم را یافتم. حدس بزنید کجا بود؟ بله، لای جانمازم بود. من ولی به کسی نگفتم که آن را کجا یافتهام. و نپرسیدم که کدامیک از آن دو نفر آن را آنجا گذاشته است. آنها هم هیچ نگفتند.
▫️
دیگر نمازهایم را مرتب میخواندم و فکر میکنم از نوروز ۱۳۶۵ بود که تصمیم گرفتم دیگر نمازِ به زمین مانده نداشته باشم و اگر هم نمازی قضا شد، در همان روز ادایش کنم. (البته از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمازهای مغرب و عشای من معمولاً در مجموع ۹ رکعت است!)
#خاطرات_کاظمی
@asarkazemi
Forwarded from کانال زینب بیات
⭕️ شهربانو، دوهفته نامه بانوان مشهد
ضمیمهروزنامه شهرآرا
شماره ۲۵ دوهفتهنامه #شهربانو با نگاهی به لایحه اعطای تابعیت به فرزندان زنان ایرانی که همسر اتباع خارجی شدهاند منتشر شده است
دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۸
ضمیمه روزنامه شهرآرا برای بانوان مشهدی
@zaynabbayat
ضمیمهروزنامه شهرآرا
شماره ۲۵ دوهفتهنامه #شهربانو با نگاهی به لایحه اعطای تابعیت به فرزندان زنان ایرانی که همسر اتباع خارجی شدهاند منتشر شده است
دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۸
ضمیمه روزنامه شهرآرا برای بانوان مشهدی
@zaynabbayat
Forwarded from کانال زینب بیات
🔵 سهراب های بی هویت
🔻زینب بیات
در صف اداره گذرنامه برای تمدید اقامت هر ساله ایستاده ام صف طولانی است و خسته کننده. با تعجب تعداد قابل توجهی از زنان ایرانی را می بینم که با چهره هایی خسته و برگه هایی در دست ایستاده اند.اینجا که برای تمدید اقامت افغانستانی هاست.چطور بانوان ایرانی باید این صف طولانی را به انتظار بایستند؟وقتی که هم صحبت شان می شوم می فهمم که همسرشان افغانستانی است و با افغانستانی ازدواج کرده اند و هر کدام شان هم چند فرزند دارند.از مرد زندگی شان راضی هستند از اینکه سخت کوش است و از اینکه در کنارش احساس خوشبختی می کنند. اما آنچه که آزارشان می دهد بی هویتی فرزندان شان است. هر سال چند بار، برای تمدید مدارک اقامتی فرزندان شان باید دوندگی بکنند و صف های طولانی را بایستند و پرونده و عکس و فرم و ... آماده کنند تا فقط یک سال فرزندان شان برای داشتن حق اقامت درایران نفس راحتی بکشند.
این روند آنها را خسته کرده و این خستگی و درماندگی را می شود از چشمان شان حس کرد. چشمانی که از داستان عاشقانه ای هم حکایت دارد.
سعی میکنم داستان زندگی این زن را تصور کنم که از کجا شروع شد. از سالهایی که در همسایگی شان یک خانواده ی افغانستانی زندگی می کرد.چقدر خانواده ی شریف و زحمت کشی بودند. رفت و آمدها شروع شد. از همدیگر خبر می گرفتند و صبح ها پنجره به روی هم می گشودند و به هم لبخند می زدند و صبح به خیر می گفتند. گاهی که چند روزی خبری از همسایه ایرانی نمی شد خانواده ی افغانستانی نگران می شد و خود را به خبرگیری می رساند. چقدر آنها با هم راحت ارتباط برقرار می کردند با وجودی که در شناسنامه و مدارک هویتی شان نام دو کشور ایران و افغانستان درج شده بود ولی آنها با هم راحت حرف می زدند قصه می کردند و گاهی ساعت ها سنگ صبور هم می شدند. زبان فارسی دلهای آنها را به هم پیوند زده بود. و لهجه هایشان شیرین و شنیدنی بود.
دو همسایه دیوار به دیوار ایرانی و افغانستانی هوای همدیگر را داشتند. به همدیگر اعتماد داشتند و شده بودند همان همسایه هایی که پیامبر در حدیث شریفش به آن اشاره کرده بود.
بهار که می شد درختی شاخه و برگ خود را جلو پنجره های هر دو خانه می گستراند و هر دو همسایه از عطر آن سرمست می شدند.
مادر افغانستانی دختر همسایه ی ایرانی را برای پسر خود زیر چشم کرده بود. دختر زیبا و متین و خانم بود.به خواستگاری رفتند و پسر افغانستانی که در کار و کوشش و سخت کوشی و مردانگی و صداقت و شرم و حیا حرف نداشت. مورد اعتماد خانواده ی ایرانی قرار گرفت و بله را گرفت. دو خانواده حالا شاخه های جوان شان به هم پیوند خورده بودند و وصلت کار شده بودند.
خدا به رحمت خودش فرزندانی به آنها داد. پدر افغانستانی و مادر ایرانی.
آنها برای گرفتن شناسنامه مراجعه کردند. اما به سینه ی فرزندان بانوی ایرانی و پدر افغانستانی دست رد زده شد. روی مدرک شناسایی فرزندان نوشته شد: اتباع بیگانه .حالا او سالهاست که نگران وضعیت اقامت فرزندان خودش هست.سالهاست که بالا و پایین می دود که بتواند برای فرزندانش که زاده این مرز و خاک است حق اقامت بگیرد.
قهرمان های شاهنامه در ذهنم راه می روند. رستم بر رخش سوار است و تهمینه دختر شاه سمنگاه دل به رستم می سپارد و با هم ازدواج می کنند و دلاوری مانند سهراب به دنیا می آید. سهراب هم حاصل پیوند دو کشور همسایه است، قهرمانی ماندگار در ذهن مردم این مرز و بوم.
چه زمان هایی بود این مرز و مرزکشی چه دیواری بین ما ایجاد کرد؟ کابل و سیستان و سمنگان و هرات و بلخ و مشهد و شیراز و اصفهان را چه کسی از هم جدا کرد و بین شان مرز کشید که حالا در این حوزه بزرگ تمدن کهن ایران زمین فرزند بانوی ایران زمین باید اتباع بیگانه خوانده شود و حق تابعیت نداشته باشد.
این نوشته در شماره ۲۵ دوهفته نامهی شهربانو ( ضمیمهی شهرآرا) به چاپ رسیده است.
#مادران_ایرانی
#پدران_افغانستانی
#فرزندان_بلاتکلیف
#من_شناسنامه_ندارم
#تابعیت
@zaynabbayat
🔻زینب بیات
در صف اداره گذرنامه برای تمدید اقامت هر ساله ایستاده ام صف طولانی است و خسته کننده. با تعجب تعداد قابل توجهی از زنان ایرانی را می بینم که با چهره هایی خسته و برگه هایی در دست ایستاده اند.اینجا که برای تمدید اقامت افغانستانی هاست.چطور بانوان ایرانی باید این صف طولانی را به انتظار بایستند؟وقتی که هم صحبت شان می شوم می فهمم که همسرشان افغانستانی است و با افغانستانی ازدواج کرده اند و هر کدام شان هم چند فرزند دارند.از مرد زندگی شان راضی هستند از اینکه سخت کوش است و از اینکه در کنارش احساس خوشبختی می کنند. اما آنچه که آزارشان می دهد بی هویتی فرزندان شان است. هر سال چند بار، برای تمدید مدارک اقامتی فرزندان شان باید دوندگی بکنند و صف های طولانی را بایستند و پرونده و عکس و فرم و ... آماده کنند تا فقط یک سال فرزندان شان برای داشتن حق اقامت درایران نفس راحتی بکشند.
این روند آنها را خسته کرده و این خستگی و درماندگی را می شود از چشمان شان حس کرد. چشمانی که از داستان عاشقانه ای هم حکایت دارد.
سعی میکنم داستان زندگی این زن را تصور کنم که از کجا شروع شد. از سالهایی که در همسایگی شان یک خانواده ی افغانستانی زندگی می کرد.چقدر خانواده ی شریف و زحمت کشی بودند. رفت و آمدها شروع شد. از همدیگر خبر می گرفتند و صبح ها پنجره به روی هم می گشودند و به هم لبخند می زدند و صبح به خیر می گفتند. گاهی که چند روزی خبری از همسایه ایرانی نمی شد خانواده ی افغانستانی نگران می شد و خود را به خبرگیری می رساند. چقدر آنها با هم راحت ارتباط برقرار می کردند با وجودی که در شناسنامه و مدارک هویتی شان نام دو کشور ایران و افغانستان درج شده بود ولی آنها با هم راحت حرف می زدند قصه می کردند و گاهی ساعت ها سنگ صبور هم می شدند. زبان فارسی دلهای آنها را به هم پیوند زده بود. و لهجه هایشان شیرین و شنیدنی بود.
دو همسایه دیوار به دیوار ایرانی و افغانستانی هوای همدیگر را داشتند. به همدیگر اعتماد داشتند و شده بودند همان همسایه هایی که پیامبر در حدیث شریفش به آن اشاره کرده بود.
بهار که می شد درختی شاخه و برگ خود را جلو پنجره های هر دو خانه می گستراند و هر دو همسایه از عطر آن سرمست می شدند.
مادر افغانستانی دختر همسایه ی ایرانی را برای پسر خود زیر چشم کرده بود. دختر زیبا و متین و خانم بود.به خواستگاری رفتند و پسر افغانستانی که در کار و کوشش و سخت کوشی و مردانگی و صداقت و شرم و حیا حرف نداشت. مورد اعتماد خانواده ی ایرانی قرار گرفت و بله را گرفت. دو خانواده حالا شاخه های جوان شان به هم پیوند خورده بودند و وصلت کار شده بودند.
خدا به رحمت خودش فرزندانی به آنها داد. پدر افغانستانی و مادر ایرانی.
آنها برای گرفتن شناسنامه مراجعه کردند. اما به سینه ی فرزندان بانوی ایرانی و پدر افغانستانی دست رد زده شد. روی مدرک شناسایی فرزندان نوشته شد: اتباع بیگانه .حالا او سالهاست که نگران وضعیت اقامت فرزندان خودش هست.سالهاست که بالا و پایین می دود که بتواند برای فرزندانش که زاده این مرز و خاک است حق اقامت بگیرد.
قهرمان های شاهنامه در ذهنم راه می روند. رستم بر رخش سوار است و تهمینه دختر شاه سمنگاه دل به رستم می سپارد و با هم ازدواج می کنند و دلاوری مانند سهراب به دنیا می آید. سهراب هم حاصل پیوند دو کشور همسایه است، قهرمانی ماندگار در ذهن مردم این مرز و بوم.
چه زمان هایی بود این مرز و مرزکشی چه دیواری بین ما ایجاد کرد؟ کابل و سیستان و سمنگان و هرات و بلخ و مشهد و شیراز و اصفهان را چه کسی از هم جدا کرد و بین شان مرز کشید که حالا در این حوزه بزرگ تمدن کهن ایران زمین فرزند بانوی ایران زمین باید اتباع بیگانه خوانده شود و حق تابعیت نداشته باشد.
این نوشته در شماره ۲۵ دوهفته نامهی شهربانو ( ضمیمهی شهرآرا) به چاپ رسیده است.
#مادران_ایرانی
#پدران_افغانستانی
#فرزندان_بلاتکلیف
#من_شناسنامه_ندارم
#تابعیت
@zaynabbayat
Forwarded from مطالعات زنان
4_5940284355594159408.pdf
4.1 MB
⭕️ شماره ۲۵ دوهفتهنامه #شهربانو با نگاهی به لایحه اعطای تابعیت به فرزندان زنان ایرانی که همسر اتباع خارجی شدهاند منتشر شده است
دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۸
ضمیمه روزنامه شهرآرا برای بانوان مشهدی
#مطالعات_زنان
@womenstudies
دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۸
ضمیمه روزنامه شهرآرا برای بانوان مشهدی
#مطالعات_زنان
@womenstudies
🔹 مهاجران افغانستان و شمشیر داموکلس
🔸 محمدکاظم کاظمی
🔻 در حاشیۀ سخنان آقای سید عباس عراقچی معاون محترم وزارت امور خارجه، مبنی بر احتمال اخراج مهاجران افغانستان در صورت تشدید تحریمها.
▫️
به نظر من به این سخنان (که البته ایشان میکوشیدند آن را به نرمترین لحن ممکن بیان کنند و حداقل از بابت لحن، باید قدردان ایشان بود) از چند منظر میشود نگریست؛ هم از جهت آماری، که متأسفانه چون دست ما از آمارهای رسمی تهی است نمیتوانیم دادههای آماری ایشان را نقد کنیم؛ هم از جهت پیوندهای اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی مهاجران با کشور میزبان و هم از جهت منافع استراتژیک و درازمدت کشور ایران در این خصوص. به اینها بیفزایید «خونشریکی» این دو ملت و جنگیدن و شهادت در سنگرهای همدیگر را، در حالی که خون شهدای مدافع حرم هنوز خشک نشده است.
ولی آنچه من در اینجا میخواهم به آن اشاره کنم، افزودن فشاری است که اثرات روانی این سخن ایشان از هر دو جانب، بر جامعۀ مهاجر میآورد؛ هم افزودن بر فرسایش روحی درازمدت این مردم و هم تحریک ناخواستۀ گروهی از مردم جامعۀ میزبان، هرچند از آن سوی نیز ما حمایتهای بسیاری از سوی دوستان ایرانی نسبت به مهاجران دیدیم.
آنچه در این میان دردناک است، این است که این مردمی که قریب به سه یا چهار دهه است در تنگنا و سختی بودهاند، باز دستمایۀ رفع چالشهای منطقهای شوند. من خیلی دوست دارم خوشبین باشم و سخنان جناب عراقچی را حمل بر این نکنم که ما مهاجران باز هم نقش اهرم فشار یافتهایم، در حالی که خود همواره تحت فشار بودهایم. ولی سخنان دیگری که پیش از این هم در چنین مواردی گفته شده است، با این خوشبینی من میستیزد. مثلاً باری یکی از دیپلماتهای جمهوری اسلامی ایران هم چند سال پیش گفت که اگر پارلمان افغانستان فلان پیمان را با فلان کشور امضا کند، ما مهاجرین را اخراج خواهیم کرد. باری دیگر یکی از مقامات در مورد قضیۀ آب هیرمند و هریرود، از مهاجران به عنوان یکی از ابزارها فشار آوردن بر دولت افغانستان اسم برد. در چند مورد در تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری، اخراج مهاجران به عنوان یک راه حل مشکلات اقتصادی نام برده شد و در مجموع ما شاهد بودهایم که «اخراج مهاجرین» شمشیر داموکلس بوده است برای نگهداشتن بر سر مخالفان، در منازعات منطقهای یا بینالمللی.
ولی به راستی این عادلانه و منصفانه است که مهاجرینی که قریب به چهل سال است انواع دشواریها و تنگناها را به دلایل گوناگون (و بعضی ناگزیر) تحمل کردهاند، همواره یا شمشیر داموکلس اخراج را بر روی سر خود حس کنند، یا خود به شمشیری برای دیگران بدل شوند؟ چرا باید جامعۀ مهاجر هزینۀ چیزهایی را بدهد که خود در ایجاد آنها مقصر نیست و اگر هم احیاناً بنا بر این آمارها عامل دشواریها بوده است، در این قضیه تقصیری نداشته است، جز این که در چنبرۀ یک سلسله مناسبات و شرایط دشوار منطقهای و بینالمللی در این بازی بزرگ جدید جهانی گیر افتاده است؟
@mkazemkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
🔻 در حاشیۀ سخنان آقای سید عباس عراقچی معاون محترم وزارت امور خارجه، مبنی بر احتمال اخراج مهاجران افغانستان در صورت تشدید تحریمها.
▫️
به نظر من به این سخنان (که البته ایشان میکوشیدند آن را به نرمترین لحن ممکن بیان کنند و حداقل از بابت لحن، باید قدردان ایشان بود) از چند منظر میشود نگریست؛ هم از جهت آماری، که متأسفانه چون دست ما از آمارهای رسمی تهی است نمیتوانیم دادههای آماری ایشان را نقد کنیم؛ هم از جهت پیوندهای اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی مهاجران با کشور میزبان و هم از جهت منافع استراتژیک و درازمدت کشور ایران در این خصوص. به اینها بیفزایید «خونشریکی» این دو ملت و جنگیدن و شهادت در سنگرهای همدیگر را، در حالی که خون شهدای مدافع حرم هنوز خشک نشده است.
ولی آنچه من در اینجا میخواهم به آن اشاره کنم، افزودن فشاری است که اثرات روانی این سخن ایشان از هر دو جانب، بر جامعۀ مهاجر میآورد؛ هم افزودن بر فرسایش روحی درازمدت این مردم و هم تحریک ناخواستۀ گروهی از مردم جامعۀ میزبان، هرچند از آن سوی نیز ما حمایتهای بسیاری از سوی دوستان ایرانی نسبت به مهاجران دیدیم.
آنچه در این میان دردناک است، این است که این مردمی که قریب به سه یا چهار دهه است در تنگنا و سختی بودهاند، باز دستمایۀ رفع چالشهای منطقهای شوند. من خیلی دوست دارم خوشبین باشم و سخنان جناب عراقچی را حمل بر این نکنم که ما مهاجران باز هم نقش اهرم فشار یافتهایم، در حالی که خود همواره تحت فشار بودهایم. ولی سخنان دیگری که پیش از این هم در چنین مواردی گفته شده است، با این خوشبینی من میستیزد. مثلاً باری یکی از دیپلماتهای جمهوری اسلامی ایران هم چند سال پیش گفت که اگر پارلمان افغانستان فلان پیمان را با فلان کشور امضا کند، ما مهاجرین را اخراج خواهیم کرد. باری دیگر یکی از مقامات در مورد قضیۀ آب هیرمند و هریرود، از مهاجران به عنوان یکی از ابزارها فشار آوردن بر دولت افغانستان اسم برد. در چند مورد در تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری، اخراج مهاجران به عنوان یک راه حل مشکلات اقتصادی نام برده شد و در مجموع ما شاهد بودهایم که «اخراج مهاجرین» شمشیر داموکلس بوده است برای نگهداشتن بر سر مخالفان، در منازعات منطقهای یا بینالمللی.
ولی به راستی این عادلانه و منصفانه است که مهاجرینی که قریب به چهل سال است انواع دشواریها و تنگناها را به دلایل گوناگون (و بعضی ناگزیر) تحمل کردهاند، همواره یا شمشیر داموکلس اخراج را بر روی سر خود حس کنند، یا خود به شمشیری برای دیگران بدل شوند؟ چرا باید جامعۀ مهاجر هزینۀ چیزهایی را بدهد که خود در ایجاد آنها مقصر نیست و اگر هم احیاناً بنا بر این آمارها عامل دشواریها بوده است، در این قضیه تقصیری نداشته است، جز این که در چنبرۀ یک سلسله مناسبات و شرایط دشوار منطقهای و بینالمللی در این بازی بزرگ جدید جهانی گیر افتاده است؟
@mkazemkazemi
👍1
🔹 کنسرت در راهرو
🔸محمدکاظم کاظمی
نرگس ما به نوازندگی بسیار علاقه دارد. هم ویولنسل مینوازد و هم پیانو. بسیار بااستعداد و سختکوش است و من در آیندۀ او یک نوازنده یا حتی آهنگساز خوب را میبینم.
زمستان گذشته قرار شده بود از طرف آموزشگاه موسیقی آنان، یک کنسرت همنوازی هنرجویان برگزار شود با حضور خانوادهها. سال قبل هم در سالن کانون فرهنگی تربیتی آن محل چنین کنسرتی برگزار شد و بسیار جالب بود.
نرگس با شوق و پشتکار بسیار، برای چند ماه تمرینهای این کنسرت را شرکت کرد. گاهی حتی در مسیر از خستگی خوابش میبرد، ولی تمرین را کنار نگذاشت.
بالاخره روز موعود کنسرت نزدیک شد و او با شوق بسیار ما را هم دعوت کرد. اما در واپسین روزها ناگهان باخبر شدیم که مجوز برگزاری این کنسرت در سالن را ندادهاند، چون برنامه مختلط است، هرچند با حفظ آداب و شئون مربوطه، چنان که سال قبل بود و چه خوب.
ولی امسال اجازه ندادند و این همه تمرین و علاقه و اشتیاق هنرجویان در حال به باد رفتن بود و بچهها در حال دلسرد شدن. سرانجام مسئولان آموزشگاه ناچار شدند، برنامه را در همان راهرو آموزشگاهشان برگزار کنند که فضای نامناسب ولی ناگزیری برای این برنامه بود. برنامه اجرا شد، ولی برای کسی که کنسرت سال قبل را در سالن اجرا کرده و حالا در راهرو اجرا میکند، لاجرم خاطرهای تلخ گذاشت.
به راستی اگر نرگس و دیگر نرگسهای سرخورده از این جریان فردایی پس فردایی زیر میز بزنند و بخواهند بازی دیگری را حاکم کنند، من چه میتوانم گفت؟ بله، کسی که بزرگراه را میبندد نباید شکایت داشته باشد اگر مردم به خاکی بزنند.
@mkazemkazemi
🔸محمدکاظم کاظمی
نرگس ما به نوازندگی بسیار علاقه دارد. هم ویولنسل مینوازد و هم پیانو. بسیار بااستعداد و سختکوش است و من در آیندۀ او یک نوازنده یا حتی آهنگساز خوب را میبینم.
زمستان گذشته قرار شده بود از طرف آموزشگاه موسیقی آنان، یک کنسرت همنوازی هنرجویان برگزار شود با حضور خانوادهها. سال قبل هم در سالن کانون فرهنگی تربیتی آن محل چنین کنسرتی برگزار شد و بسیار جالب بود.
نرگس با شوق و پشتکار بسیار، برای چند ماه تمرینهای این کنسرت را شرکت کرد. گاهی حتی در مسیر از خستگی خوابش میبرد، ولی تمرین را کنار نگذاشت.
بالاخره روز موعود کنسرت نزدیک شد و او با شوق بسیار ما را هم دعوت کرد. اما در واپسین روزها ناگهان باخبر شدیم که مجوز برگزاری این کنسرت در سالن را ندادهاند، چون برنامه مختلط است، هرچند با حفظ آداب و شئون مربوطه، چنان که سال قبل بود و چه خوب.
ولی امسال اجازه ندادند و این همه تمرین و علاقه و اشتیاق هنرجویان در حال به باد رفتن بود و بچهها در حال دلسرد شدن. سرانجام مسئولان آموزشگاه ناچار شدند، برنامه را در همان راهرو آموزشگاهشان برگزار کنند که فضای نامناسب ولی ناگزیری برای این برنامه بود. برنامه اجرا شد، ولی برای کسی که کنسرت سال قبل را در سالن اجرا کرده و حالا در راهرو اجرا میکند، لاجرم خاطرهای تلخ گذاشت.
به راستی اگر نرگس و دیگر نرگسهای سرخورده از این جریان فردایی پس فردایی زیر میز بزنند و بخواهند بازی دیگری را حاکم کنند، من چه میتوانم گفت؟ بله، کسی که بزرگراه را میبندد نباید شکایت داشته باشد اگر مردم به خاکی بزنند.
@mkazemkazemi
@momayezi_official
کانالی که در آن ممیزی شعر و ترانه به طنز گرفته شده است و از این جهت که ما در عرصۀ کتاب هم کمابیش با چنین مسائلی مواجه هستیم برایم جالب بود.
امیدوارم که برای شما هم جالب باشد و با دیدنش لذت یک طنز خوب و در عین حال نه چندان دور از واقعیت را تجربه کنید.
کانالی که در آن ممیزی شعر و ترانه به طنز گرفته شده است و از این جهت که ما در عرصۀ کتاب هم کمابیش با چنین مسائلی مواجه هستیم برایم جالب بود.
امیدوارم که برای شما هم جالب باشد و با دیدنش لذت یک طنز خوب و در عین حال نه چندان دور از واقعیت را تجربه کنید.
Forwarded from سهيل كريمى (Sohail Karimi/سهيل كريمى)
گفت و گو در برنامهی «سلام صبح به خیر» شبکهی سه سیما در خصوص عبارات اخیر معاون وزیر خارجهی کشورمان دربارهی مهاجران افغانستان
با حضور سهیل کریمی
عباس عراقچی
محمدحسین جعفریان
شنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۸
ساعت ۷:۱۵ صبح
با حضور سهیل کریمی
عباس عراقچی
محمدحسین جعفریان
شنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۸
ساعت ۷:۱۵ صبح
Forwarded from بریل های ناگزیر اشعار موسی عصمتی
به استاد محمدکاظم کاظمی و دوستان مهاجرم
این حوالی هنوز باران هست
چتر بازی در این خیابان هست
مثل انجیرهای سرخ مزار 1*
در دلم لعلی از بدخشان هست
ردپایی عمیق از یک اسب
پشت دروازه ی سمنگان هست
نان گندم اگر چه خشکیده است
بذر گندم برای مهمان است
ما دوتن شاخه های یک بیدیم
تا زمانی که باد و طوفان هست
قلب ما تا همیشه گلشهر*2 است
نی اگر نیست، این نیستان هست
مولوی تا همیشه خواهد بود
شمس، وقتی که در خراسان هست
نکند گریه ات امان ندهد
بین ما مردمی مسلمان هست
یک نجاشی هنوز می خندد
یک نجاشی به نام ایران هست
1)نام اثری داستانی از نویسنده افغانستانی محمد حسین محمدی
2)محله ای مهاجر نشین در مشهد
#موسی_عصمتی
@bicheshmdasht2
این حوالی هنوز باران هست
چتر بازی در این خیابان هست
مثل انجیرهای سرخ مزار 1*
در دلم لعلی از بدخشان هست
ردپایی عمیق از یک اسب
پشت دروازه ی سمنگان هست
نان گندم اگر چه خشکیده است
بذر گندم برای مهمان است
ما دوتن شاخه های یک بیدیم
تا زمانی که باد و طوفان هست
قلب ما تا همیشه گلشهر*2 است
نی اگر نیست، این نیستان هست
مولوی تا همیشه خواهد بود
شمس، وقتی که در خراسان هست
نکند گریه ات امان ندهد
بین ما مردمی مسلمان هست
یک نجاشی هنوز می خندد
یک نجاشی به نام ایران هست
1)نام اثری داستانی از نویسنده افغانستانی محمد حسین محمدی
2)محله ای مهاجر نشین در مشهد
#موسی_عصمتی
@bicheshmdasht2
Forwarded from آخرین خبر (M.Z)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺کاظم کاظمی ( شاعر افغانستانی ) در واکنش به اظهارات عراقچی در برنامه سلام صبح بخیر: امروز وارد گفتمانی شدیم که گفتمان همزبانی و همدلی است که بین دو ملت بر اساس مشترکات فرهنگی وجود دارد/ این سرزمین ها با شمشیر استعمار بیگانه از همدیگر جدا شدند
@Akharinkhabar
@Akharinkhabar
🔹 به استاد محمدکاظم کاظمی و دوستان مهاجرم
🔸 موسی عصمتی
این حوالی هنوز باران هست
چتر بازی در این خیابان هست
مثل انجیرهای سرخ مزار*
در دلم لعلی از بدخشان هست
ردپایی عمیق از یک اسب
پشت دروازه ی سمنگان هست
نان گندم اگر چه خشکیده است
بذر گندم برای مهمان هست
ما دوتن شاخه های یک بیدیم
تا زمانی که باد و طوفان هست
قلب ما تا همیشه گلشهر** است
نی اگر نیست، این نیستان هست
مولوی تا همیشه خواهد بود
شمس، وقتی که در خراسان هست
نکند گریه ات امان ندهد
بین ما مردمی مسلمان هست
یک نجاشی هنوز می خندد
یک نجاشی به نام ایران هست
*. نام اثری داستانی از نویسنده افغانستانی محمد حسین محمدی
**. محله ای مهاجر نشین در مشهد
@bicheshmdasht2
🔸 موسی عصمتی
این حوالی هنوز باران هست
چتر بازی در این خیابان هست
مثل انجیرهای سرخ مزار*
در دلم لعلی از بدخشان هست
ردپایی عمیق از یک اسب
پشت دروازه ی سمنگان هست
نان گندم اگر چه خشکیده است
بذر گندم برای مهمان هست
ما دوتن شاخه های یک بیدیم
تا زمانی که باد و طوفان هست
قلب ما تا همیشه گلشهر** است
نی اگر نیست، این نیستان هست
مولوی تا همیشه خواهد بود
شمس، وقتی که در خراسان هست
نکند گریه ات امان ندهد
بین ما مردمی مسلمان هست
یک نجاشی هنوز می خندد
یک نجاشی به نام ایران هست
*. نام اثری داستانی از نویسنده افغانستانی محمد حسین محمدی
**. محله ای مهاجر نشین در مشهد
@bicheshmdasht2