کانال محمدکاظم کاظمی
2.81K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
951 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
با سپاس از شاعر جوان و ارجمند نیشابوری، سهیل سعادت. 👆
یادداشتی بر شعری از استاد محمد کاظم کاظمی به بهانه ی زادروز این بزرگ مرد عرصه ی ادبیات
این شعر را چند باری خوانده بودم و بسیار میپسندیدمش و روزی که در اختتامیه رند کاغذین جامه از زبان خود استاد شنیدمش و با چند توضیح که برایتان میگویم ناخواسته به احترام شکوه و بدیع بودن شعر از جایم بلند شدم
البته از توضیحات لازمش این است که کاغذپران بازی در افغانستان به معنای بادبادک بازیست
اما دانستنشان بیشک شما در این شعر به عمق بیشتری میبرد

بادبادک بازی در آن دیار مسابقه ای با شکوه دارد و آیینی پهلوانی
چرخه آن پایین نخ بادبادک است که با آن بادبادک را کنترل میکنند
بادبادک ها به وسیله شیشه اندود شدن نخ هایشان چون دو گلادیاتور به جان هم می افتند که یک از ان ها که نخش را گرفته پهلوان شود
بادبادکی که نخش پاره شود دچار آزادی میشود آزادی چیست حال ؟
رهایی موقت تا صاحب جدید تو را بگیرد و دوباره تعمیر کند و دوباره مسابقه....
اما وارد شعر میشویم
یک
لایه اول داستان غم انگیز درگیری بادبادک هاست و با بیان شیوای استاد همین کافی بوده که بگوییم شعر قویست
اما قضیه آنجا وارد شعر ناب میشود که ما با نماد آفرینی توسط شاعر روبه رو میشویم نه حتی استفاده از نماد های پیشین
کاری که نیما در مرغ آمین،خشک آمد کشتگاه من و....
و اخوان در زمستان و کتیبه و..‌میکند
و البته باید در نظر داشت این کار در شعر کلاسیک انجام میدهد و اینگونه است که روحش همه نیماییست
دامنه ی تاویل این نماد بسیار بالاست
با توجه به شعر چند مورد را من میگویم
بادبادک نماد مردم در مقابل بادبادک باز صاحب قدرت
بادبادک انسان مجبور در مقابل بادبادک باز جبر
بادبادک انسان ها در مقابل بادبادک باز «مبلغین مذهبی عقیدتی »و...
و البته این ها دیگر مخاطب از ظن خود یار شعر میشود
ورنه استاد در شعر خوانی گفتند برای صاحبان قدرت
نکته ی دیگر انکه این شعر اعتراض مثل بسیاری از شعرهای استاد و برعکس بسیاری از شعرهای اعتراض معاصر نه شعار است و تاریخ مصرف دارد در هر زمانی هر گروهی میتوانند از آن استفاده کنند
کمی جزئی تر وارد متن میشویم
شروع داستان تکلیف نقش ها را مشخص میکند و در مصرع بعد میگوید که تقسیم زمین و آسمان این است
بادبادک در آسمان است و بادبادک باز روی زمین همین میتواند مجبور بودن بادبادک را غیر مستقیم بیان کند چرا که اگر آسمان سهم تو باشد به نوعی سرنوشت تو از آسمان تعیین میشود و زمین سهم به ظاهر مختاران است

شما روی زمین با چرخه ی تقدیر شنگیدن
و ما در آسمان با طالع بی پیر جنگیدن
بله در ادامه چرخه را با آن توضیح که گفتم ببینید بله شما روی زمین با چرخه ی تقدیر بازی میکنید«همان چرخه که نخ بادبادک را کنترل میکند» و باز در مصرع بعد با واژه ی طالع دوباره با این جبر روبه رو میشویم که با واژه ی بی پیر این عبارت غم انگیز زیباتر میشود چرا که بادبادک پیر و رهبری ندارد و خودش هدفی هم ندارد رها در دست باد است و انسان
نبایست موسیقی زیبایی که دوقافیه بودن بیت ایجاد کرده ست را نادیده گرفت

شما شادان که اینک از چه سویی باد می آید
و ما را هر نفس مرگی دگر در یاد می آید

عبارت از چه سویی باد می آید عبارتی دوسویه است و زیبا
چرا که بادبادک باز منتظر است و خوشحال که ببیند از چه سویی باد می آید
و از طرفی منتظر بودن برای اینکه از چه سویی باد می آید به نوعی عبارت کنایی ست از اینکه برای شما فرقی نمیکند عقیده ای ندارید و بسته به موقعیت تغییر میدهید عقیده را تا بازی دهید دیگران را حال شما نگاه کنید همه ی این توضیحات را در یک مصرع جا داده است استاد بی که مشکلی در دریافت پیش بیاید
و ما را هر نفس مرگی دگر در یاد می آید

هر نفس از سوی هر لحظه است و از سوی دیگر چون مصرع پیش از باد و سوی باد سخن میگوید هر نفس همان هر باد جدید یا در لایه های بعد تغییر موقعیت است
کسی در آسمان گردن به گردن میشود با من
بله اینجا برادر نیز دشمن میشود با من

بله در نهایت بادبادکی دیگر با بادبادک_راوی گردن به گردن میشود
گردن به گردن شدن همان عبارت کنایی شاخ به شاخ شدن است و نکته ان است که اگر نخ ها را گردن بادبادک ببینیم برای برد دو بادبادک گردن به گردن میشوند
و در مصرع بعد زیرکی تمام را در واژه ی نیز میبینیم چرا که بادبادک دشمن اصلی را بادبادک باز میبیند نه ان دیگر بادبادک که از روی جبر دشمن است
دمی با او شکست آید دمی با من شکست آید
و آزادی که آخر در بهای جان به دست آید
آزادی را هم توضیح دادم اگر آن توضیح نباشد هم معنای بیت کامل است اما وقتی آن را میدانیم رندی شاعر بر ما مسلم میشود از این بالا و پایین رفتن و برد و باخت چیزی که حاصل میشه آزادیه بله در لایه ی دوم این بیان میشود که درست است که ما را اصحاب قدرت به نام آزادی به جنگ با هم واداشته اند اما آزادی تنها با مرگ ما به دست می آید

و آزادی که دستی باز میگیرد ز حلقومم

بله عمریست با یک هستی و صد مرگ محکوم
م
و این آزادی چون مرگ است غم انگیز است و غم انگیز تر همان که بادبادک را صاحب عوض میشود و دوباره باید بجنگد
پس مرگ نیز گویا مرگ فلسفی یا سیاسی است نه واقعی نا امید میشوی میبری از یک رهبر و چرخه ات به دست دیگر رهبر می افتد و بایست برای او بجنگی
و اینگونه یک هستی و صد مرگ را تجربه میکنی
و در بیت بعد بیان میکند که هنوزم پایبند چرخه تقدیر باید شد و باز واژه شناسی استاد را ببینید
چون بادباک است پایبند واژه ای بسیار بسیار زیبا و دقیق است و این پایبندی به چرخه مساوی است با درگیر شدن با دیگر برادران
و باز یاد آور نقش ها میشود در بیت بعد و میگوید که این تقدیر ضعیف و پهلوان است
جسارت شاعر در آوردن واژه ی پهلوان به عنوان صفت بادبادک باز هر چند از نظر آنکه در افغانستان بادبادک بازی شکلی پهلوانی دارد آمده است اما باز هم ستودنیست چرا که پهلوان پیش از این بار منفی نداشته جز در موارد آیرونی که ان هم منظور طنز است و مخالف آن اما در اینجا خود صفت پهلوان را به نقش منفی داده است
و بیت آخر تیر خلاص است
و ما باید همیشه زندگانی ها فدای زندگی شما بکنیم تا شما از این کاغذپرانی ها شادمان باشید
این بررسی جزئی از متن بود حال با این توضیحات خودتان ببینید که از بعد محتوایی چقدر این شعر معتبر و ارزشمند است
پ ن
یادداشت نوشتن از طرف کوچکی چون من بر شعری فرابزرگی چون استادکاظمی جز جسارت و گستاخی نمیتواند باشد اما آنقدر ذوق داشتم امشب از خواندن دوباره این شعر که نشد که ننویسم
امیدوارم استاد به بزرگواری خود ببخشایند مرا
شاعر گرانقدر جواد محقق امسال به دبیری دوازدهمین جشنواره شعر فجر برگزیده شده است. این انتخاب شایسته را به ایشان و همه اهالی شعر فارسی تبریک می گویم.
#جواد_محقق
#جشنواره_شعر_فجر
@mkazemkazemi
دقیقاً در لحظۀ‌ رفع فیلتر. 👆
Forwarded from خانهٔ آینه
🍀 همچو خواب دیدۀ ماهی به دریا سوختیم

آمیزه‌ای از بیت‌های دو غزل بیدل، به یاد سوختگان نفتکش سانچی
🔸
خرمن هستی به برق وهم عقبا سوختیم‌
آه از آن آتش که ما در یادش اینجا سوختیم‌

بر بساط دهر، نقش طاقتیم‌، امّا چه سود؟
آتش شوقی ز هر کس شعله زد، ما سوختیم‌

سردمهری‌های گردون هم کم از آتش نبود
چون گیاه ناتوان آخر به سرما سوختیم‌

از سپند ما شراری هم در این محفل نجَست‌
سوخت پیش از ما لب اظهار، هر جا سوختیم‌

وصل هم آبی نزد بر آتش سعی طلب‌
همچو خواب دیدۀ ماهی به دریا سوختیم‌

در دیار ما چو شمع از بس که قحط درد بود
تا شود یک داغ روشن، جمله اعضا سوختیم‌

از نشان و نام ما بگذر که ما بی‌حاصلان‌
دفتر خود یک قلم تا بال عنقا سوختیم‌

صرفۀ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم‌
شمع خود در هر کجا بردیم، خود را سوختیم‌

#بیدل
#آتش
#نفتکش_سانچی
@khanehayeneh
🔹 در پست بعد یادداشتی از شاعر عزیز، محمدرضا معلمی را می‌خوانید که به مناسبت پنجاه‌سالگی من نوشته است.
🔸
انتشار این سلسله مطالب در کانالم خالی از خودستایی هم نیست فی‌الواقع. و من واقعاً در تردیدم که این کار درست است یا نه. ولی گاهی حس می‌کنم که نسبت به این همه مهربانی و محبت جفا کرده‌ام اگر این مطالب را منتشر نکنم.
خوب آدم که ده بار پنجاه ساله نمی‌شود. در پنجاه‌سالگی ما همه عزیزان سنگ تمام گذاشتند و نمی‌شود از این‌ها چشم‌پوشی کرد، به خصوص که با هر پیامی از این دست که می‌خوانم و منتشر می‌کنم، بر احساس بدی که اخیراً از بطالت یا کم‌ثمری دارم، غلبه پیدا می‌کنم.
امیدوارم که بتوانم همتی کنم و با حضور بهتری در صحنۀ نوشتن و سرودن و برنامه‌های آموزشی، جوابگوی این همه محبت باشم.
محمدکاظم کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from میم ر میم آلارم
برای استاد عزیزم محمدکاظم کاظمی

بیشتر از دو سال است که عزیزترین روز هفته برایم چهارشنبه است. فردای سه‌شنبه‌های تلخ و بی‌حوصله به روزی می‌رسم که دوستش دارم. به روزی که در آن با دوستانم حلقه‌ی شعر آفتابگردان‌های مشهد را تشکیل می‌دهیم و نگین این حلقه کسی نیست جز استادی که پیش از آن و بیش از آن که به ما شعر بیاموزد، به ما درس اخلاق و انسانیت می‌دهد: استاد محمدکاظم کاظمی. محمدکاظم کاظمی بودن یعنی چهارشنبه‌ها ساعت پنج عصر، پایت را که درون حسینیه‌ی هنر می‌گذاری فراموش می‌کنی تا الان چند کتاب نوشته‌ای و هم‌اکنون در حال نوشتن چند کتاب هستی؛ فراموش می‌کنی چند شاعر کوچک و بزرگ با حرف‌ها و کتاب‌های تو رشد کرده‌اند و شعر آموخته‌اند؛ فراموش می‌کنی عده‌ی زیادی از کارشناسان تو را از قیصر شعر فارسی والاتر و بزرگ‌تر می‌دانند؛ فراموش می‌کنی دبیر جشنواره‌ی شعر فجر بوده‌ای؛ فراموش می‌کنی چه شاعران و چه اساتید بزرگی تشنه‌ی لحظه‌ای دیدن و واژه‌ای شنیدنت هستند؛ اما فراموش نمی‌کنی لبخندت را همراه خودت داخل بیاوری؛ لبخندی که آن قدر بر روی لبانت بوده که اگر از او بپرسند زادگاه و وطنت کجاست؟ می‌گوید لب‌های محمدکاظم کاظمی؛
فراموش نمی‌کنی نگذاری لب‌های ما بی‌لبخند بمانند؛ فراموش نمی‌کنی که تواضعت بیشتر از نقدها و نکته‌های ادبی‌ات به شعر و شخصیت ما کمک می‌کند؛ فراموش نمی‌کنی که به یاد ما بیاوری که هر شعری ماندنی نیست، اما هر مهربانی‌ای ماندنی است و فراموش نمی‌کنی که این گردهمایی دوستانه را با مهرت به مهد شعرها و شاعران جوان تبدیل کنی، با ایشان یکی شوی، پابه‌پایشان در سرزمین شعر قدم بزنی و مناظر لذت‌بخش را نشانشان بدهی.
دو سال و نیم از زمانی که اولین بار پایم را در انجمن امین یا همان انجمن آفتابگردان‌های مشهد گذاشتم می‌گذرد. بهترین دوستانم را چهارشنبه‌ها در همین جلسه می‌بینم و شعرهایشان را می‌شنوم و شعرهایم را می‌شنوند. دوستانی که حالا تعدادشان از صدنفر گذشته و روز به روز هم این حلقه‌ی دوستی گسترده‌تر می‌شود. دوستانی که جلسه‌ای را تشکیل داده‌اند که صمیمیت و دوستی در آن حرف اول را می‌زند و به گفته‌ی خود استاد، یاد جلسات دهه‌ی هفتاد مشهد را در خاطر استاد عزیزمان زنده می‌کند. جلساتی که خود استاد با دوستانی مثل مصطفی محدثی خراسانی و مرتضی امیری اسفندقه و... در آن‌ها رشد کرده‌اند و حالا بعد از بیست سال، هر کدامشان، استاد هستند و مشغول تربیت شاگردانی. از این جمع شاعرانه و دوستانه خاطرات خوب فراوانی دارم. از عقد و عروسی و تولد اعضا بگیرید تا پذیرفته‌شدن خودم و دوستانم در دوره‌های آفتابگردان‌ها و... اما شاید بهترین خاطره‌ها مربوط به جلسات تولد استاد است. امسال سومین سالی بود که برای استاد کاظمی عزیز جشن تولدی ولو مختصر گرفتیم. دور هم جمع شدیم، شعرهایی که دسته‌جمعی یا انفرادی و طنز یا جدی برای استاد سروده بودیم را خواندیم و هدیه‌هایمان را تقدیمشان کردیم. به امید آن که لبخندی عمیق‌تر و دلچسب‌تر از همیشه از استاد یادگاری بگیریم و خداراشکر که باز هم موفق شدیم. البته اصولا لبخند گرفتن از انسان‌هایی مثل استاد که ذاتا خوش‌قلب و مهربانند کار آسانی است. انسان‌های مهربانی که رنج و سختی‌های فراوان کشیده‌اند و حالا قدر لبخند را بیشتر از دیگران می‌دانند و آن را از خودشان و دیگران دریغ نمی‌کنند.
تولد استادم را بار دیگر به خودشان و دوستان و دوست‌دارانشان تبریک می‌گویم. امیدوارم لبخند از روی لب استاد محو نشود حتی به قدر ثانیه‌ای. از خدا برای استاد محمدکاظم کاظمی سلامتی و طول عمر با عزت و موفقیت خواستارم.
بعد از دو سال و نیم...
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
(احمد شاملو)
🏠 داستان خانۀ ما
(در پیوند با تصویر پست بالا و توضیح ماجرا)

بهار ۱۳۹۱ بود و سه سال از زمانی می‌گذشت که ما در خانه‌ای که با دشواری‌های فراوان خریده بودیم، مستقر شده بودیم. یک روز دیدم از ادارۀ‌ ثبت احوال مأمور آمد و معلوم شد که معاملۀ این خانه در چند دست قبل مخدوش بوده است. یعنی بعضی از ورثه، خانۀ‌ میراثی را بدون پرداخت حق بعضی دیگر، فروخته‌اند و خانه سه دست گشته و به ما رسیده است. و حالا آن ورثه محروم، شکایت کرده‌اند و سند خانه باطل شده است و قرار است آن را به مزایده بگذارند، که سهم آنان را بپردازند.
▫️
خلاصه کار در ظرف سه ماه اجرایی شد. حکم تخلیه صادر شد و در مرداد ۹۴ با حکم دادگاه خانه توقیف شد. ما به اضطرار، ظرف چند روز سرپناهی یافتیم و خانۀ خودمان را با همه زحمتی که برایش کشیده بودیم و تازه از بدهی‌هایش خلاص شده بودیم، تحویل دادگاه دادیم.
▫️
قصه طولانی است. وکیل بگیر و دادگاه برو و فروشندگان قبلی را پیدا کن و... اکنون بعد از سی ماه کار به اینجا رسیده است که توانسته‌ایم خانۀ‌ خودمان را پس بگیریم با تحمل هزینۀ‌ای بسیار در حدی که با این پول می‌شد یک آپارتمان خرید. در واقع ما سهم آن ورثه را که مبلغ سنگینی هم بود، پرداختیم و خانه را متصرف شدیم. البته داستان پایان نیافته و هنوز ادامه دارد، تا این روند لاک‌پشتی دادگاه‌ها طی شود و آبی به جوی برگردد و خسارتی که دیده‌ایم تأمین شود.
▫️
در این مدت سختی‌ها، اضطراب‌ها، نگرانی‌ها و هزینه‌های خاص این شرایط را گذراندیم. از این پس هم کار بسیار سهل نخواهد بود، چون ما حدود نیمی از خانه را در عمل دوباره می‌خریم و باز باید سال‌ها این خسارت جبران شود. ولی خدا را همیشه شکر می‌کنم که ضرر جانی نبود و مالی بود؛ و ما مقصر نبودیم بلکه صاحب حق بودیم و اکنون هم به شکر خدا به نظر می‌رسد که قسمت سخت ماجرا گذشته است.
▫️
در این مدت بسیاری‌ها همراهی‌مان کردند. بیش از همه همسر عزیزم زینب که از دست رفتن خانه‌ای را که بیشترش به کوشش خود او و با کار و پشتکار خود او فراهم شده بود، دید و هیچ‌گاه توکل و صبر و آرامش خود را به کنار نگذاشت. همچنان پشت و پناه روحی من و مادرم بود.
خواهر و برادرانم از دل و جان مایه گذاشتند، هم‌چنین شوهر خواهرم هادی ساعی که خداوند همیشه پشت و پناه او باد. و همین طور خواهران و برادران همسرم که هر آنچه در توانشان بود در این مدت در طبق اخلاص گذاشتند.
دوستان گرامی عابس قدسی، وحید جلیلی، غفار یعقوبی، سعیده موسوی‌زاده، وکیل محترم جواد عطاری بهار و بسیار عزیزان دیگر، هر کدام به شکلی یاری کردند. به یاد می‌آورم ‌روزی را که از طرفی من به نمایندگی از مهاجرین افغانستان به برنامۀ ماه عسل دعوت شده بودم و از طرفی افسر با حکم تخلیه به درِ خانه آمده بود. آقای جلیلی گفت: تو با خاطرجمعی برو به برنامه شرکت کن و کار را به ما بسپار؛ و توانست برای تخلیه مهلت بگیرد تا من در برنامه شرکت کنم.
و باید به طور ویژه سپاسگزار شاعر گرامی خانم عفت کاظمی و همسرشان وکیل محترم سید یاسر عقیلی باشم که بعد از این که جریان به بن‌بست خورده بود، کار را به دست گرفتند و با جدیت تمام، تا بدین جا پیش بردند که ما خانه‌مان را دوباره تصرف کنیم. و امید است که با همت آنان و لطف خداوند، مسیر طولانی این پرونده به پایان برسد.
به هر حال ما هنوز در نیمۀ راه هستیم. هم باید امور سند خانه به انجام برسد و هم هزینۀ سنگینی که ما برای تصرف مجدد خانه کرده‌ایم جبران شود.
▫️
اکنون و در نقطۀ عطف ماجرا که استرداد خانه است، این داستان را به تفصیل و با جزئیات نوشتم، تا هم دوستانی که در این مدت نگران بودند خاطرجمع شوند و هم عزیزانی که گاه و بیگاه این موضوع برایشان مایۀ پرسش بود، در جریان قرار گیرند.
#خانۀ_کاظمی
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
قبض بامعرفت
تو فکر کن دو سال و نیم است با همین ادب و احترام پیام می دهد که "جنابعالی احتمالا به دلیل مشغله کاری و..." آخرش هم قطع نکرده است. باید معرفت را از این یاد بگیریم.
یا خدا! 😱
یعنی آن دزدی که آمده و در و پنجره های آلمینیومی را برده این قدر آب مصرف کرده؟
نکند خانه ما را کارواش ساخته بودند ما خبر نداشتیم.
🔹درخت‌های سوخته
🔸محمدکاظم کاظمی
در حاشیۀ واقعۀ انتحاری در مؤسسۀ تبیان و دفتر خبرگزاری صدای افغان
▫️
امروز مراسم تجلیل از کشتگان واقعۀ انتحاری در دفتر خبرگزاری صدای افغان و مؤسسۀ تبیان بود، و من پیش از این‌ها باید در این مورد چیزی می‌نوشتم. ما اهالی مطبوعات به نوعی هم‌خانواده‌ایم. ممکن است حوزۀ کار یا رویکردهای ما در مواردی با هم فرق داشته باشد، به هر حال این واقعه در خانوادۀ بزرگ مطبوعات و رسانه و کارهای فرهنگی اتفاق افتاده و برای همۀ ما مهم است.
در میان نهادهای فرهنگی مهاجرین در ایران، تبیان را می‌شود علاوه بر یک مرکز فعالیت فرهنگی، یک کانون پرورش نیرو هم دانست. اکنون که به چشم‌انداز گذشته می‌نگرم، بسیاری از فعالان عرصۀ مطبوعات و رسانۀ ما به نحوی با تبیان همکار بوده‌اند و از اینجا به دیگر نهادهای فرهنگی مهاجرین در سراسر دنیا راه یافته‌اند، هرچند بسیاری از آن‌ها شاید اکنون با تبیان هم‌سو هم نباشند. بسیار نیروهای ورزیدۀ عرصۀ مطبوعات و رسانه هستند که در عمل دورۀ کارآموزی‌شان را در «فریاد عاشورا»، «انصاف» و «صدای افغان» گذرانده‌اند.
فریاد عاشورا در زمان خودش یک پدیده در عرصۀ روزنامه‌نگاری افغانستان بود، با مطالب متنوع و گاه حتی دلیرانۀ خود نسبت به مسائل کشور و مهاجرین. من یک بریدۀ روزنامه از مصاحبۀ تند و تیز غفار یعقوبی با رئیس وقت اداره اتباع را دارم که در «فریاد عاشورا» چاپ شد. چاپ این مصاحبۀ چالش‌برانگیز آن هم در دورۀ حاکمیت سیاست «مشت آهنین» استاندار و رئیس ادارۀ اتباع وقت، همین اکنون حیرت‌برانگیز به نظر می‌رسد.
این نشریات در حوزۀ فعالیت‌های ادبی نیز فعال بودند و هستند. در واقع کتاب «این قند پارسی» من حاصل مطالبی است که دربارۀ وضعیت زبان فارسی در نشریۀ انصاف می‌نوشتم و سپس به صورت کتاب درآمد. همین طور یک سلسله از مطالب آموزشی من دربارۀ نگارش در انصاف و سایت صدای افغان منتشر شد و بسیار مطالب دیگر از این دست، از اهل شعر و ادب ما.
▫️
باری، هیچ چیزی به اندازۀ از دست دادن این سرمایه‌های انسانی خسارت‌آفرین نیست و با هر فردی که از جمع نخبگان ما از میان می‌رود، سرمایه‌ای که سال‌ها برای ثمربخشی‌اش زمان گرفته است، از میان می‌رود. فرقی هم نمی‌کند که این افراد چه گرایشی و چه نگرشی داشته باشند. این را برای بعضی دوستانی می‌گویم که تصور می‌کنند اگر یک نیروی مطبوعاتی در سمت مخالفشان از بین رفت، آنان سود کرده‌اند. نه، این یک زیان کلی به فرهنگ و رسانۀ ماست. در واقع با همین تکثر نگاه‌ها و نگرش‌هاست که ما به جایی می‌رسیم. جامعۀ یک‌سو همیشه رو به زوال می‌رود.
اما از این بدتر و نگران‌کننده‌تر این است که چنین وقایعی آن بستر پرورش نیرو را از بین ببرد و آسیب بزند، که این دیگر واقعاً جبران‌ناپذیر است. در واقع آسیب‌دیدن نهادهایی فرهنگی، مطبوعاتی و علمی ما مثل سوزاندن زمین است به طوری که دیگر پرورش درخت و گیاه هم در آن ممکن نباشد.
من در جایی گفته بودم
درختِ سوخته‌، آری‌، عوض شود آسان‌
زمین سوخته آسان عوض نخواهد شد

#تبیان
#فریاد_عاشورا
#انصاف
#حادثه_انتحاری
@mkazemkazemi
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
(مهدی اخوان ثالث)
Forwarded from خبرهای شعر خراسان (محمدکاظم کاظمی)
📚 نقد و رونمایی دو کتاب شعر
روی بال نسیم از محمدصادق بخشی
چکاوک جنداب از محمدعلی عالی
یک‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
بولوار هاشمیه، بین هاشمیه ۲۰ و ۲۲
حوزۀ هنری خراسان رضوی