کانال محمدکاظم کاظمی
2.81K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
949 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
🍀🌸 دو مذهب

🔹 قسمت ششم، نقش عالمان دین

نقش عالمان دین
باری کسی به من گفت: «متوجه شده‌ای که در بین شهرهای مختلف افغانستان، تعصب مذهبی علیه شیعه در هرات بیشتر از بقیه جای‌هاست؟» این برایم جالب بود. قدری فکر کردم و به او گفتم: «در مقابل هم متوجه شده‌ای که در ایران هم در قم تعصب شیعی بیشتر است؟» و بعد به این نتیجه رسیدیم که این می‌تواند به خاطر تمرکز مدارس دینی در این دو شهر باشد. این تنها در افغانستان و ایران نیست. در پاکستان و هندوستان نیز چنین بوده است.
بدین ترتیب علمای دین هر مذهب، با یک نظام اعتقادی و منابع روایی خاصی که آن نظام را تأیید می‌کند پرورده می‌شوند و حتی اگر بی تعصب هم باشند، به سبب اختلاف اطلاعات دینی خویش، مخالف همدیگر بار می‌آیند. اگر تعصب و انگیزه‌های سیاسی و حکومتی را هم به این بیفزاییم، دیگر چه خواهد شد!
من به خاطر دارم که باری معلم دینی ما در کابل، حکایت نبرد حضرت علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ احزاب را این طور نقل می‌کرد که «یک نفر کافر در کوچه راه می‌رفت. حضرت علی فوراً او را به زمین زد و می‌خواست گردنش را بزند که آن کافر به صورت حضرت آب دهان انداخت و حضرت شمشیر را انداخت و مدتی صبر کرد... تا آخر ماجرا.»
آن معلم ما به ظاهر از حضرت تمجید می‌کرد و از صبر و اخلاص حضرت می‌گفت، ولی خواسته یا ناخواسته علی را تحقیر می‌کرد، این که طرف در کوچه راه می‌رود، او را به زمین بزنند و بخواهند بکشند... یعنی علی چنین شخصی بوده است؟ یعنی اسلام این طور دینی است؟ به راستی آن معلم ما ـ که معلم درس دینی بود ـ نمی‌دانست که این جریان مربوط به میدان جنگ و آن کافر، عمر بن عبدود که با هزار پهلوان برابری می‌کرد؟ نمی‌دانست که علی چقدر به همان کافر گفت که یا مسلمان شود، یا میدان را ترک کند و برود، و او نپذیرفت؟ نمی‌دانست که وقتی علی به جنگ عمر بن عبدود رفت، حضرت پیامبر فرمود «اکنون تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» نمی‌دانست که حضرت پیامبر آن ضربت علی را با عبادت ثقلین برابر دانست؟ آن وقت این عالم دین، می‌آید و آن صحنه آموزنده و باشکوه تاریخ اسلام را به این صورت تحریف می‌کند. دانش‌آموزی که با این آموزه‌ها بزرگ می‌شود، فکر می‌کند هر کس را در خیابان دید و او را کافر دانست، باید گردنش را بزند. این گروه‌های تکفیری مگر از کجا پیدا شدند؟ این‌ها حاصل چنین نظام آموزشی دینی‌ای هستند.
در طرف مقابل هم همین بی‌اطلاعی‌ها وجود دارد. شما «تشیع صفوی و تشیع علوی» دکتر شریعتی را بخوانید تا ببینید که از سوی علمای متعصب شیعه چه تحریف‌هایی نسبت به شخصیت خلفا شده است.
بنابراین می‌توان گفت که بخش عمده‌ای از این اختلاف‌ها ناشی از رفتار علمای متعصب بوده است. اما این را هم باید پذیرفت که اگر هم در مقاطعی تقریب و همراهی‌ای میان مسلمانان ایجاد شده است، باز به همت علمای روشن‌اندیش و وحدت‌طلب بوده است که ما از این قبیل هم بسیار داشته‌ایم و داریم. در این یک قرن اخیر، به ویژه حدود پنجاه سال قبل، در علمای دو مذهب، یک احساس نیاز شدید برای وحدت و همدلی پدید آمد. استعمار غرب اختلاف جامعۀ مسلمان را به اوج رسانده بود و علمای ضد استعمار ما یکی از راه‌های رهایی مسلمانان را در همین وحدت می‌دیدند.
از سمت تشیع کسانی مثل علامه کاشف‌الغطاء، سید شرف‌الدین و سید جواد مغنیه و از سمت تسنن کسانی مثل عبدالمجید سلیم، مصطفی عبدالرزاق و به ویژه شیخ محمود شلتوت، بسیاری از موانع وحدت را از میان برداشتند. گام بزرگ، فتوای شیخ شلتوت بود که برای اولین بار در تاریخ، فقه جعفری را در کنار مکاتب فقهی چهارگانۀ اهل سنت به رسمیت شناخت.
ولی در سال‌های اخیر متأسفانه در هر دو جامعۀ شیعه و سنی، صدای این علما کمتر به گوش کسی می‌رسد. سال‌هاست که در جامعۀ شیعی ـ که من به چشم می‌بینم ـ تفکر دینی کمرنگ و کم‌توان شده است. در مقابل آنچه پررنگ‌تر شده است، مراسم و مناسک مذهبی است و مداحی و مرثیه‌خوانی.
من مخالف مجالس تبلیغ و وعظ و مدح و مرثیه بزرگان دین نیستم، ولی در یک جامعۀ سالم، همه چیز باید به طور متوازن رشد کند. به نظر می‌رسد که این رشد، قدری نامتوازن است و حتی در مواردی، گرایش‌هایی علیه علمای روشن‌نگر دینی هم دیده می‌شود. امروزه می‌بینیم که بعضی از گروه‌های افراطی شیعه حتی به آیت‌الله مطهری هم دشنام می‌دهند. به شریعتی که قبلاً هم دشنام می‌دادند. در سمت تسنن هم امروزه آنچه بیشتر غلبه دارد و در رسانه‌ها ترویج می‌شود، فتواهای شیخ شلتوت و امثال او نیست، بلکه فتواهای عالمان افراطی وابسته به حکومت‌های تفرقه‌افکن منطقه است.
🍀🌸 دو مذهب

🔹 قسمت هفتم، نقش سیاست

این روشن است که بسیاری از اختلاف‌های مذهبی ما یا به دست اهل سیاست ایجاد شده، یا تشدید شده است. ستم‌های حکومت‌های اموی و عباسی و اقمار آنان مثل غزنویان بر شیعیان غیرقابل انکار است. درگیری‌های حکومت‌های صفوی و عثمانی باز حدیثی مفصل دارد. البته حکومت صفوی از جهت تثبیت مذهب تشیع و ایجاد یک دولت شیعی مقتدر، به تشیع خدمت کرد. ولی جدال این دو حکومت که هر یک قطب اصلی یک مذهب به حساب می‌آمدند، در مجموع اسلام را تضعیف کرد.
بهره‌برداری استعمارگران، به ویژه انگلیسان از درگیری‌های مذهبی مسلمانان تا کنون هم ادامه دارد. در پشت سر بیشتر جریان‌های افراطی هر دو سوی، دست انگلیس و دیگر قدرت‌های جهانی نهفته است. متأسفانه افراطیان مذهبی هیچ نمی‌دانند که بزرگ‌ترین بهره از این اختلاف‌ها را دشمنان اسلام می‌گیرند، چنان که تا کنون هم گرفته‌اند.
اما در خود جهان اسلام هم سیاست در این جدال‌ها بی‌اثر نیست. امروزه عربستان سعودی با آن گرایش افراطی، بسیار مایل است که نقش مرکزیت اهل سنت دنیا را بیابد، درست در مقابل ایران که در میان اهل تشیع دنیا چنین موقعیتی یافته است. شیعیان کشورهای دیگر، گاهی جور این مجادلات را می‌کشند.
البته اگر منصفانه بنگریم، باید بپذیریم که نقش عربستان و قدرت‌های اقماری آن غالباً تهاجمی بوده است، یعنی یک عزم جدی برای تضعیف جامعۀ شیعی در سراسر دنیا. ولی موضع ایران تدافعی است و نسبتاً ملایم، به گونه‌ای که بیشتر خود را حامی شیعیان می‌داند و نه مهاجم بر اهل سنت.
در همین مسیر، این را هم باید پذیرفت که در ایران، به نسبت عربستان و بعضی کشورهای دیگر، تلاش عمده حکومت، حفظ آرامش و مناسبات سالم میان اهالی دو مذهب بوده است. به همین دلیل است که شیعیان افراطی از جمهوری اسلامی ایران هم دل خوشی ندارند، چون گویا در این کشور دست خود را برای تهاجم‌های رسانه‌ای و تبلیغی بر اهل سنت بسته می‌بینند. بی‌سبب نیست که شبکه‌های تلویزیونی آنان مرتباً به جمهوری اسلامی و سران آن دشنام می‌دهند و از این که جمهوری اسلامی دشنام دادن به بزرگان مذاهب دیگر، قمه زدن و دیگر رفتارهای تحریک‌آمیز را ممنوع کرده است، سخت ناراضی هستند.
اما حال که بحث ایران پیش آمد، بد نیست اضافه کنم که به نظر من آنچه در ایران می‌گذرد، از یک منظر دیگر قابل تأمل است، و آن سیاست فرهنگی و مذهبی کشور است. در این سال‌ها فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی کشور، توازن خوبی نداشته است. من جوانب این عدم توازن را تا جایی که خودم درک می‌کنم ذکر می‌کنم.
۱. کمرنگ شدن شخصیت حضرت پیامبر در برابر دیگر بزرگان دین. شما کافی است که تبلیغات مذهبی رسانه‌ها و مجامع دینی و تبلیغی برای حضرت عباس و حضرت پیامبر را با هم مقایسه کنید.
۲. تشدید شخصیت‌گرایی و در مقابل کمرنگ شدن تعالیم دینی. یعنی مردم بیشتر به تجلیل شخصیت‌های دینی توجه کنند، تا عمل کردن به تعالیم دینی. چنین است که بسیاری کسان «حبّ علی» داشتن را برای شیعه و یا مسلمان بودن خود کافی و مایه نجات در آخرت می‌دانند، در حالی که انتظار واقعی از یک شیعه، علی‌وار رفتار کردن است، نه تنها دوست داشتن علی.
۳. کمرنگ شدن نقش عالمان و متفکران دین و در مقابل پررنگ شدن گروه‌های تبلیغی مثل مداحان و ذاکران اهل بیت.
۴. کمرنگ شدن قرآن و پررنگ‌شدن روایات، حتی اگر روایات معتبری نباشد.
۵. کمرنگ شدن نقش عقل و پررنگ‌ شدن نقش نقل در فهم درست دین. در همین مسیر است که اخباری‌گری تا حدودی و در میان بعضی از اقشار مذهبی تشدید شده است.
همین‌جا بگویم که من مخالف تجلیل‌ها و مراسم و برنامه‌های تبلیغی مذهبی نیستم، ولی تصور می‌کنم که گرایش عمومی در این سال‌ها در ایران، به سمت شعائر، مناسبت‌ها، تجلیل‌ها و برنامه‌های ظاهری و عام‌پسند، بیشتر از حد لازم بوده و به همین میزان به تعالی اخلاقی جامعه که هدف اصلی دین است، کمتر توجه شده است. البته این را هم بگویم که این قضاوت من، نسبی و محدود به اطلاعات و چشمدیدهای خودم است.
مجموعه این عوامل باعث شده است که رفتارهای عام‌پسندانۀ دینی بیشتر رواج یابد و افراطیان که معمولاً در میان عوام قدرت نفوذ بیشتری دارند، از این موقعیت استفاده کنند، هرچند جمهوری اسلامی خودش این تمایل را نداشته باشد.
من سال‌هاست که از جامعۀ افغانستان دور هستم و نمی‌توانم قضاوت دقیقی بکنم، ولی به نظر می‌رسد که همین نوع گرایش در سال‌های اخیر، کمابیش در کشور ما هم دیده می‌شود و می‌بینیم که بعضی تنش‌های مذهبی را ایجاد کرده است. این در حالی است که در کشور ما جدال‌های مذهبی بسیار اندک بوده و اگر جدالی هم بوده، بیشتر قومی و زبانی بوده است.

#دو_مذهب
#قسمت_هفتم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🍀🌸 دو مذهب

🔹 قسمت هشتم و پایانی

این سلسله مطالب نه برای اثبات حقانیت یکی از مذهب بود و نه برای بیان ضرورت وحدت دو مذهب، چون اولی کاری است دشوار و در عین حال کم بازده؛ و دومی سخنی است بدیهی.
قصد من بیان وضعیت و تشریح زاویۀ دید و جوّ پرورش اهالی دو مذهب بود، تا روشن شود که به راستی ما هر یک نسبت به همدیگر در کجا ایستاده‌ایم و می‌توانیم بدون درگیرشدن در مباحث اعتقادی، چه سلوکی نسبت به هم داشته باشیم.
گفتیم که اهالی هر مذهب در یک جوّ علمی و تبلیغی خاص بارآمده‌اند و با زاویه دید مذهب خودشان به امور می‌نگرند. بنابراین آنچه را از سوی علمای دین و کتاب‌های دینی به عنوان اصول دین معرفی شده است، می‌پذیرند. اگر هم در مواردی به شک و تردیدی بربخورند، معمولاً به همان علما و کتاب‌ها مراجعه می‌کنند و آن را برطرف می‌کنند. چنین است که به طور طبیعی و یا حتی بر اثر مباحثه‌های دوجانبه، به ندرت رخ می‌دهد که مذهب خود را به کنار ‌گذارند. به همین دلیل تلاش و صرف انرژی برای اثبات عقاید خویش به نیت تغییر مذهب گروه وسیعی از مذهب مقابل، اگر هم بیهوده نباشد، بسیار کم‌بازده است. شاید اگر همین توان را صرف دعوت غیرمسلمانان به اسلام کنیم، موفق‌تر باشیم و رستگارتر.
موضوع دیگر این است که ما باید ببینیم گوهر اصلی دین و هدف بعثت انبیا چه بوده است. باید از اهل سنت و اهل تشیع پرسید که به راستی اگر همه شیعیان سنی بودند، چه کارهایی می‌کردند؟ حتماً می‌گویید نماز می‌خواندند؛ روزه می‌گرفتند؛ به حج می‌رفتند؛ به نیازمندان کمک می‌کردند؛ با دشمنان دین می‌جنگیدند؛ امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند؛ خلاصه آدم‌هایی درستکار و پرهیزگار می‌بودند. خوب اگر همه مسلمانان شیعه بودند چه؟ باز هم همین کارها را می‌کردند، با مختصر اختلافی در شیوۀ اجرا.
بنابراین وقتی از منظر اخلاق و معنویت بنگریم، می‌بینیم که پیروان راستین هر دو مذهب در ارتقای اخلاقی و معنوی خویش می‌کوشند. ارزش‌های اخلاقی ما نیز هم‌سو است، با اختلافی اندک در نوع اجرا و عمل. چنین نیست که مثلاً یک مذهب قمار را حرام بداند، دیگری نه تنها حرام نداند، که مایۀ ثواب هم بشمارد. پس می‌شود گفت که تا وقتی به دستورهای مذهبی و فقهی خود عمل می‌کنیم، در مسیر هدف کلی اسلام حرکت کرده‌ایم، با هر مذهبی که باشیم.
ما مسلمان‌ها باید ببینیم بیشترین تأکید قرآن (کتاب آسمانی دین ما) بر چیست. در قرآن چه کارهایی از مؤمنان و مؤمنات خواسته شده است. بعد ببینیم که جامعۀ ما چقدر به سفارش‌های اصلی و بزرگ دین اولویت می‌دهد، چقدر به سفارش‌های فرعی و کوچک آن.
متأسفانه در جامعۀ شیعه و سنی ما بعضی امور دیگر اولویت یافته است، اموری که یا جزء دستورهای اصلی و اساسی دین نیست یا ممکن است دین ما به آن‌ها سفارش کرده باشد، ولی یک سفارش نسبتاً کمرنگ و جزئی. چنین است که به نظر می‌رسد که رفتارهای پیروان هر دو مذهب در مواردی نامتوازن است. توجه داشته باشید که می‌گویم این عدم توازن در «پیروان» است، نه در خود مذاهب یا بزرگانشان. ما تا حدود زیادی، هم از سفارش‌های اصلی دین فاصله گرفته‌ایم و هم از آنچه بزرگان مذاهب ما و فراتر از همه، پیامبر و قرآن گفته اند.
اگر ما هر یک به دستورهای اصیل و اصلی مذهب خویش عمل کنیم، سلوک فردی و اجتماعی ما تا حدود بسیاری شبیه هم خواهد بود. آنگاه حرکت ما هم‌سو است، هرچند با نیات اعتقادی متفاوتی باشد. مثلاً شیعه ممکن است بگوید که تا وقتی به امامت عقیده نداشته باشد، نماز او قبول نیست. ولی او نماز می‌خواند. سنی این عقیده را ندارد ولی او هم نماز می‌خواند.
در نهایت هر دو گروه در یک مسیر حرکت می‌کنند (هر چند با مبانی عقیدتی نسبتاً متفاوت) ولی وقتی حرکت در یک مسیر است، نه برخورد رخ می‌دهد، نه اختلاف؛ و نه دشمن می‌تواند در میان این‌ها رخنه کند.
در قیامت هم البته آنان که هم در عمل و هم در اعتقاد به گوهر اصلی دین نزدیک‌تر بوده باشند، اجر خواهند برد. ولی ما نباید این دنیا را برای همدیگر جهنم بسازیم، به این امید که در آن دنیا به بهشت برویم. از کجا معلوم؟

#دو_مذهب
#قسمت_هشتم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🌸🍀 زیارت سخی در کابل، یادگار دولتمردان سنی افغانستان
در حاشیۀ سلسله مطالب «دو مذهب»

متنی که اینک می‌خوانید از کتاب «افغانستان به روایتی دیگر» نوشتۀ آقای شاه‌محمود نعیمی اقتباس شده است، کتابی که هم‌اکنون در دست ویرایش دارم. در این کتاب دربارۀ خاستگاه زیارت سخی در کابل، این روایت نقل شده است. آنچه در اینجا جالب است، نگاه بسیار تجلیل‌آمیز دولتمردان وقت افغانستان به حضرت علی(ع) است، کسانی که هم از اهل سنت بوده‌اند و هم پشتون بوده‌اند.
البته این‌طور مطالب برای ما مردم افغانستان که با سلوک و نگاه اهل سنت آشناییم تازگی ندارد، ولی برای دوستان ایرانی ما می‌تواند جالب باشد.

🔻 نقل از کتاب «افغانستان به روایتی دیگر» نوشتۀ شاه‌محمود نعیمی، با اندکی تلخیص:
«یکی دیگر از ماندگار‌های متأخر کابل زیارت سخی شاه مردان است. زیارت سخی در دامنۀ کوه علی‌آباد کابل، با دو گنبد سبزرنگ، مکانی است که مردم را از گوشه و کنار برای زیارت و عبادت به سوی خویش می‌کشاند.
در سال ۱۱۸۲ ق که شاه‌ولی خان (اعتماد‌الدوله) به فرمان احمد شاه ابدالی خرقۀ مبارک و متبرک پیامبر بزرگوار اسلام را از فیض‌آباد به اعزاز و اکرام زیاد جانب قندهار انتقال می‌داد، آن را برای اولین بار در همین منطقه برای زیارت اهالی شهر کابل توقف داد. حاملین خرقۀ معظمه، طوری که بازگو کرده‌اند، دو شب متواتر عیناً می‌بینند که سبزپوشی در کنار خرقۀ مبارک نماز می‌خواند. در شب سوم همان سبزپوش را مشاهده می‌کنند که شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده بر روی سنگی قرار داد و از تیغ دوسر و سیمای دلارایش هویداست که حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) است. او با جمعی از مؤمنان به نماز می‌ایستد و پس از ارشاد آنان به تقوی الهی و پرهیزکاری، می‌فرماید که در این مکان به نام من بقعه‌ای بسازید. طبق این روایت، حاملان خرقۀ مبارک صبح مشاهده می‌کنند که از هیبت ذوالفقار، سنگی که ذوالفقار بر آن نهاده بوده، شق شده است. این سنگ که در مشرق صحن زیارت موقعیت دارد، از همان روز به سنگ ذوالفقار شهرت یافته است و امروزه مردم نیت کرده و از بین آن عبور می‌کنند.
هنگامی که حاملان خرقۀ‌ متبرک رسول خدا از جریان به احمد شاه ابدالی خبر دادند، او عَلَمی در این مکان استوار کرد که در وسط صحن مبارک قرار دارد. گنبد اول این زیارت به دستور احمد شاه بابا اعمار شد و به اتفاق نظر مسلمین به زیارت سخی شاه مردان مسمی شد که تا به امروز زیارتگاه عام و خاص است. در سال ۱۹۱۹ حیات بیگم مادر امان‌الله خان جهت دستیابی استقلال افغانستان به شاه ولایت‌مآب توسل جست و پس از برآورده‌شدن حاجتش به شکرانۀ خداوند، گنبد دوم را بنا کرد و ترمیم اساسی داخل و خارج این آستان متبرک را به اتمام رسانید.
از نکات قابل توجه دربارۀ این زیارتگاه مراسم شکوهمندی است که هرساله عید نوروز در آنجا برگزار می‌شود و هزاران نفر اعم از شیعه و سنی در آن شرکت می‌کنند. در این مراسم لوای باعظمت شاه ولایت‌مآب برافراشته می‌شود»
🔹
البته این نیز گفتنی است که قریب به دو سال پیش، یک عملیات انتحاری در این زیارتگاه، حدود پنجاه نفر از زیارت‌کنندگان را کشت. و این رویدادها یعنی عملیات انتحاری در مراکز مذهبی افغانستان همه مربوط به یکی دو دهۀ اخیر است.

#دو_مذهب
@mkazemkazemi
ابوطالب مظفری_زینب بیات
اوغان و هزاره
🔴 اسطوره شد تاریخ #اوغان و #هزاره
🔷 سید ابوطالب مظفری
🔻با صدای زینب بیات
تهیه و تنظیم: زینب بیات_مریم بذرگری

#ابوطالب_مظفری
#زینب_بیات
@zaynabbayat
مجموعه شعر (بی چشم داشت )
از #موسی_عصمتی
در نمایشگاه کتاب مشهد
سالن فردوسی ورودی 3
غرفه شماره 96
انتشارات شهرستان ادب
منتظر حضور شما فرهیختگان و دوست داران کتاب هستیم
@bicheshmdasht2
Forwarded from خبرهای شعر خراسان (Zahra Salari)
*ندای نادیا*
جلسه شعر مشترک ایران و افغانستان
با یادی از نادیا انجمن شاعر هراتی
شنبه سوم آذر ماه ساعت 12 تا 2
دانشگاه فردوسی مشهد، دانشکده ادبیات و علوم انسانی - کتابخانه قطب علمی
🔴 بخشی از یک سخنرانی شفق بهسودی دربارۀ مسائل روز
عزیزالله شفق بهسودی از فعالان سیاسی افغانستان در سه چهار دهۀ اخیر است. اما او در کنار وجهۀ سیاسی، همواره به به سخنرانی‌های پرشور خویش هم شهرت داشته است. این سخنرانی از جهت نگاه واقع‌بینانه و متعدل او نسبت به اختلافات مذهبی و قومی جامعۀ افغانستان و بلکه جامعۀ اسلامی، قابل توجه است. 👇
Sokhanrani Shafaq - Wahdat.mov
8.7 MB
بخشی از سخنرانی عزیزالله شفق بهسودی دربارۀ وحدت جامعۀ اسلامی.
🔹 من چرا مسلمانم؟
محمدکاظم کاظمی

🔻
قسمت اول
این نوشته یک برداشت شخصی است، نه یک تحلیل جامع از حقانیت دین اسلام. حقانیت دین می‌تواند جوانب و وجوه مختلفی داشته باشد و هر کسی که به دین اسلام ایمان دارد می‌تواند بنا بر یکی از این وجوه ایمان آورده باشد، یا حتی شاید دلیل مسلمانی‌اش همین باشد که مسلمان به دنیا آمده است. من می‌دانم که بیان این جلوه‌های گوناگون و دلایل بی‌شمار حقانیت این دین، در حوزۀ‌ اطلاعات اندک من نیست، ولی نمی‌شود گفت که چون من بر همه ابعاد قضیه وقوف ندارم، نمی‌توانم برداشت شخصی خود را هم بیان کنم.
انسان در اولین تأمل در این موضوع، شاید بگوید که من مسلمانم چون دین اسلام بر حق است؛ چون این دین بر پیامبر گرامی اسلام، محمد (درود خدا بر او باد) نازل شده است. اما اگر بپرسند که از کجا می‌دانی که این دین بر محمد نازل شده است، شاید بگوید «خوب نازل شد دیگر. ما شنیده‌ام و خوانده‌ایم که نازل شده است.» ولی این شنیدن به راستی کافی است؟ اگر این شنیدن کافی بود، همه مردم دنیا باید مسلمان می‌شدند، چون آن‌ها هم شنیده‌اند که 1400 سال پیش کسی به نام محمد ادعای پیامبری کرده است. پس چرا با این وصف، بسیاری از انسان‌های این دنیا، اسلام را به عنوان یک دین نمی‌پذیرند؟ به نظر می‌رسد که باید چیزی قوی‌تر از آن شنیدن در کار باشد تا انسان را به حقانیت این دین قانع سازد.
به نظر من بهترین کار این است که ما یک بار با خود فرض کنیم که اصلاً مسلمان نیستیم و اکنون با خبر رسالت پیامبر مواجه شده‌ایم. برخورد ما با این قضیه چیست؟ آیا معقول‌تر این است که محمد بن عبدالله را پیامبر مبعوث از سوی خداوند بدانیم؟ یا نه، بر این باور باشیم که دینی بر پیغمبر اسلام نازل نشده است و او با این حال، ادعای پیامبری است.
بیاییم به تاریخ سفر کنیم و به جایی برسیم که مردی چهل‌ساله امّی مکتب‌ندیده بناگاه ادعای پیامبری می‌کند. اگر ما این پیامبری را نپذیریم و این ادعا را بی‌اساس بدانیم، چه فرضی می‌توانیم کرد؟ گاهی برای ردّ یک قضیه، بیایید جهت خلاف آن را بررسی کنید. ببینید که پذیرفتن آن عقلانی‌تر است یا نپذیرفتنش.
اگر ما رسالت محمد را نپذیریم، لاجرم باید بگوییم که او دروغ گفته است و 23 سال تمام، با همه دشواری‌هایی که این دروغ برایش ایجاد کرد، بر آن پای فشرده است. به راستی محمد چه انگیزه‌ای برای دروغ داشت؟ آن هم دروغی که هر روز دایره گسترده‌تری بیابد. اگر به دروغ بگوید من پیامبر شمایم، باید همه آیات قرآن را هم به دروغ به خداوند نسبت داده باشد. باید همیشه سخنانی از خود بسازد و آن را به خداوند نسبت دهد. به راستی چنین روشی، به طول 23 سال، با آن آرامش خاطری که پیامبر ما داشت، ممکن است؟ ممکن است کسی نه یک روز، بلکه 23 سال تمام خلقی را بر سر کار بگذارد، در حالی که تا چهل‌سالگی کسی از او دروغی نشنیده است؟
و از آن مهم‌تر، بهایی است که شخص برای این ادعایش می‌پردازد. آنچه یک پیغمبر دروغین را به کارش دلبسته می‌کند و او را ثابت‌قدم می‌دارد، وفور پیروان و جمع شدن خلایق به گرد اوست، به ویژه هیاهوگرانی که ممکن است خودشان این توهم را تشدید کنند. ولی پیامبر ما در چند سال اول رسالتش حتی ده نفر پیرو نداشت. اگر با معیارهای ملموس و معمول بنگریم، در آن اوایل هیچ‌کس نمی‌بایست به تداوم و پیروزی این نهضت امید داشته باشد. به همین دلیل هم مشرکان در آن سال‌ها او را جدی نگرفتند. فقط مسخره‌اش کردند و به او خندیدند.
در این وضعیت خیلی طبیعی است که اگر شخصی ادعای دروغینی برای رسالت دارد، وقتی بعد از چند سال ببیند که حتی ده دوازده نفر پیرو هم ندارد، از آن ادعا دست بکشد، یا قدری از آن مواضع اولیه‌اش کوتاه بیاید تا مخاطبان بیشتری جلب کند.
ولی پیامبر با همه بی‌توجهی‌ها، با همه تمسخرها و سپس آزار و اذیت‌ها، با همه نومیدی از دعوت بعضی از نزدیکان همچون عموهایش، با نهایت شکیبایی به کارش ادامه می‌دهد. در وضعیتی که هیچ چشم‌انداز روشنی نیست، با قاطعیت مواضع خود را حفظ می‌کند و حتی در بهای ریاست بر شهر مکه هم به کوچک‌ترین معامله‌ای راضی نمی‌شود. این می‌تواند سلوک کسی باشد که به دروغ، مدعی رسالتی شده است؟

ادامه دارد
من چرا مسلمانم؟
محمدکاظم کاظمی

🔻
قسمت دوم
یک موضوع دیگر این است که انسان‌های متفاوت، انسان‌های معترض، انسان‌های نوآور و اصلاح‌گر، معمولاً این رفتار خود را در جوانی نشان می‌دهند، در آن زمان که اهل شر و شور و ماجراجویی‌اند.
اگر محمد کسی بود که در سنین جوانی علم مخالفت با بت‌ها را بالا می‌کرد؛ اگر با آدم‌های نسبتاً معترض و ماجراجو در مکه رفت و آمد و سر و سری داشت؛ شاید می‌شد گفت که این نهضت او رنگ انسانی دارد نه الهی.
در عصر پیامبر در مکه بسیاری از جوانان روشنفکر بودند که به دین مردم مکه اعتراض داشتند. بعضی از آن‌ها بت‌ها را نمی‌پرستیدند و رسماً به آن‌ها توهین می‌کردند. بعضی‌شان وقتی دیدند که این مذهب شرک پاسخگوی نیاز روحی آنان نیست، به مذاهب دیگر گرویدند. از آن جمله است ورقه بن نوفل پسر عموی خدیجه که به مسیحیت می‌گرود.
اگر محمد هم کسی از این جنس می‌بود، از آنانی می‌بود که در جوانی ندای یک رسالت جدید می‌داد، این قابل تصور بود که این ندا، یک توهم یا رسالت دروغین باشد. ولی او در تمام سنین جوانی و میانسالی، شخصی معمولی به نظر می‌رسیده است؛ نه از تیپ انقلابیون و معترضان به حساب می‌آید، نه از تیپ ادبا و نویسندگان است؛ نه از تیپ دانشمندان و فضلای رسمی است که بتواند به اتکای توانایی‌های شخصی و مادی خود یک نهضت نو را سامان‌دهی کند.
مردم در مکه محمد را به امانت‌داری، راستگویی، درستکاری و پاک‌نهادی می‌شناختند و او برایشان شخصی محبوب و قابل احترام بود. ولی او در همان زمان یک لیدر اجتماعی نبود، یک ادیب نبود؛ یک انقلابی نبود؛ یک دانشمند نبود. به راستی می‌شود پذیرفت که شخصی مدعی رسالتی دروغین شود، ولی در تمام طول جوانی هیچ نشانی از آن بروز ندهد و در چهل‌سالگی، در سنی که آدم‌ها معمولاً از شر و شور می‌افتند؛ صاحب خانه و خانواده‌اند؛ محافظه‌کارند، اهل خطر کردن و ریسک نیستند، یکباره ادعای رسالت کند و تا آخر عمر هم با جدیتی عجیب، آن را ادامه دهد.
موضوع دیگر، این است که با فرض دروغین بودن رسالت محمد، چه انگیزه‌ای برایش متصور می‌شویم؟ او انگیزۀ شهرت و ریاست داشت؟ امکان ندارد چنین باشد، چون در سال‌های اول، حتی چشم‌اندازی برای تداوم این نهضت متصور نبود. او در چند سال اول حتی نتوانست یک گروه قابل توجه از مردم گرد خود جمع کند. بارها در طول نهضت، وضعیت به طوری پیش رفت که بیم نابودی کامل آن می‌رفت. یک بار در آستانه‌ی هجرت، یک بار در جنگ بدر، یک بار در جنگ احد، از آن شدیدتر در جنگ احزاب که دیگر نابودی مسلمانان قطعی به نظر می‌رسید. این نهضت حتی تا جنگ حنین هم از خطر نابودی ایمن نبود.
واقعاً چه می‌شود تصور کرد؟ می‌شود تصور کرد که محمد بن عبدالله با ادعای یک رسالت دروغین، در پی ریاست بود؟ در پی پادشاهی بود؟ در پی محبوبیت در بین گروه وسیعی از مردم بود؟ می‌خواست یک رهبر بزرگ معنوی باشد؟ در آن سال‌های سخت آغازین که او با جدیت بر مواضع خود پای افشرده بود، فراگیر شدن این نهضت قابل پیش‌بینی نبود، مگر برای کسانی که از روی وعده‌های الهی به این فراگیری و موفقیت ایمان داشتند. پیروان محمد را در آن سال‌ها فقط یک چیز می‌توانست در کنار این مردِ تنها جمع کند، یک ایمان قوی. ولی به راستی یک پیامبری دروغین، می‌تواند این ایمان و اراده‌ی قوی را در او و پیروانش ایجاد کند که سخت‌ترین شکنجه‌ها و دشواری‌ها را تحمل کنند؟
ادامه دارد
🔹 من چرا مسلمانم؟
محمدکاظم کاظمی

🔻 قسمت سوم و پایانی
موضوع دیگر، توان مدیریت و ادامۀ نهضت است. پیامبر ما در طول این نهضت، توان بالایی در مدیریت آن از خود نشان داده است. تاکتیک‌های مبارزه، تاکتیک‌های جنگ و صلح، حسابگری‌های دقیق در مقابل دشمن، این‌ها چیزهای اندکی نبوده است. چه کسی می‌توانست با دست خالی و با یاران اندک همه شبه جزیره عربستان را در دایره نفوذ دیانتی که خود آورده است درآورد، بدون این مهارت‌ها، شجاعت‌ها، تدبیرها و حسابگری‌ها؟
بله، ما در تاریخ نوابغ سیاسی، نظامی و تشکیلاتی داشته‌ایم. ولی آنها از همان جوانی این نبوغ را نشان داده‌اند. ولی محمد تا چهل‌سالگی جزء آدم‌های نخبه و معروف مکه به شمار نمی‌رفت. بزرگان عرصه‌ی سیاست و جنگ در مکه کسان دیگری بودند، کسانی از جنس ابوسفیان و ابوجهل و عثمان بن طلحه و خالد بن ولید و سهیل بن عمرو و در مجموع کسانی که می‌شد تصور کرد که اگر بخواهند و گرد هم جمع شوند، بتوانند حرکتی جدی پی‌ریزی کنند، که البته دیدیم همه در برابر محمد شکست خوردند.
اگر بگوییم او نابغه‌ای بود که این استعداد او در چهل‌سالگی به کمال و ظهور کامل رسید، این پرسش قابل طرح است که او در چه مکتبی، در چه خانواده‌ای، در چه تشکیلاتی پخته و آزموده شد. بسیاری از نوابغ سیاسی در خانواد‌هایشان و در حوزه‌ی مدیریتی آن خانواده‌ها آزموده می‌شوند. معاویه یکی از نوابغ سیاسی عرب است، ولی او در زیر دست پدری همچون ابوسفیان آزموده شده است. عمرو بن عاص از نوابغ است، ولی او فرزند یکی از اشراف مهم مکه است، یعنی عاص بن وائل. عبیدالله بن زیاد که به راستی نابغه‌ای در سیا
ست بود، فرزند زیاد بن ابیه است که خودش از نوابغ مکه به شمار می‌رود. عمر سعد، پسر سعد بن وقاص است. این‌ها غالباً در سایه خانواده‌هایشان توانستند این نبوغ و استعداد را به کمال برسانند، هرچند در مسیر نادرست.
ولی محمد، حتی اگر بارقه‌هایی قوی از نبوغ داشت، در کدام خانوادۀ صاحب‌نفوذ، در سایۀ کدام تشکیلات، زیر دست کدام مربی و معلم به این مرتبه از توانایی رسید که 23 سال تمام، نهضتی را با چنان مدیریت خارق‌العاده‌ای پیش ببرد که همه آن دُهّات مکه را شکست دهد؟
در باره‌ی این «دهات مکه» توضیحی بدهم. در مکه چهار نفر بودند که هوشمندان و زیرکان فوق‌العاده این شهر به شمار می‌آمدند: معاویه بن ابوسفیان، عمرو بن عاص، زیاد بن ابیه و مغیره بن شعبه. همین‌ها بودند که که دیدیم چطور نیم قرن بعد، جامعۀ مسلمین را چنان فریفتند که از کسی مثل علی بن ابوطالب رویگران کردند. بله، از این دهات اربعه، سه تن در برابر علی قرار گرفتند. معاویه، عمرو عاص و مغیره بن شعبه. و به اتکا به هوش، درایت و حیله‌گری خویش، حتی لشکریان علی را علیه خود او شوراندند. حتی کاری کردند که نماینده‌ی علی (ابوموسی اشعری) خودش به دست خود علی را از خلافت عزل کرد.
درست است که شرایط اجتماعی هم در آن زمان به نفع اینان بود و بسترهای لازم برای پیشرفت آنان فراهم شده بود، ولی نمی‌توان منکر شد که اگر قرار بود مبنای کار فقط هوش و درایت و نبوغ طبیعی انسان‌ها باشد، محال بود که پیامبر ما بدون بهره‌گیری از نیروی رسالت خویش، بتواند حریف چنین کسانی شود.
به راستی چه چیزی یک کودک یتیم چوپان، و سپس یک جوان بازرگان تعلیم‌ندیده و مدرسه نرفته را که تا چهل‌سالگی حتی یک حرکت سیاسی یا نظامی یا مدیریتی بزرگ از او بروز نکرده است، بناگاه رهبر نهضتی می‌سازد که در ظرف بیست سال، همه آن نوابغ عرب را به تسلیم وامی‌دارد و همه آن «دهات اربعه» را منکوب خود می‌سازد؟ این توانایی، این قابلیت می‌تواند منشأ انسانی صرف داشته باشد؟‌
این چیزی است که مرا به اعجاب و تسلیم وامی‌دارد و می‌بینم که اگر همه آن اعتقادات سنتی و موروثی خود را هم به کنار نهم و بخواهم از یک منظر کاملاً خشک تاریخی و اجتماعی به موضوع نگاه کنم، نمی‌توانم به رسالت الهی محمد مصطفی (درود بر او و خاندان او) ایمان نیاورم. این شاید مهم‌ترین دلیل من برای مسلمان بودن باشد.

#من_چرا_مسلمانم
@asarkazemi
🔹 تبریک به دبیر سیزدهمین جشنوارۀ شعر فجر

جناب بهمن ساکی، شاعر و پژوهشگر گرانقدر، به دبیری سیزدهمین جشنوارۀ بین‌المللی شعر فجر منصوب شده است.
این انتصاب از چند جهت مایۀ خرسندی است. وقوف توأم بر شعر کهن و نو، فعالیت توأم در عرصۀ پژوهش و شعر و نیز سلوک بی‌حاشیه و متین در طول این سال‌ها، از شایستگی ایشان برای این مسئولیت مهم خبر می‌دهد.
من در ایام دبیری یازدهمین جشنوارۀ شعر فجر افتخار داشتم که ایشان را در مقام داور بخش شعر در کنار خویش داشتیم و دقت نظر و تعادل و جامعیت کار ایشان در این امر را به آشکار ملاحظه کردیم.
امیدواریم که با دبیری ایشان، این جشنواره همچنان پربار و با دستاوردهای فراوان برگزار شود و برگ زرین دیگری بر این کارنامۀ‌ ارجمند افزوده شود.

محمدکاظم کاظمی
دبیر یازدهمین جشنوارۀ شعر فجر
۷ آذر ۱۳۹۷
طبق این خبر، بزرگ‌مرد طنز معاصر درگذشت. 👆
طنزسرا، طنزنویس، پژوهشگر عرصۀ طنز، نادرۀ دوران.
دریغ.
سید مهدی شجاعی سخن را تمام کرده است. نه جای خاطره‌گویی برای خلایق می‌گذارد و نه جای منتشر کردن عکس‌ و پیام تسلیت، مگر از سوی کسانی که واقعاً در همه ایام آسانی و سختی، در کنار ابوالفضل زرویی نصرآباد بوده‌اند. 👇
بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا اليه راجعون

مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلا.
لِيَجزِيَ اللَّهُ الصّادِقينَ بِصِدقِهِم وَيُعَذِّبَ المُنافِقينَ إِن شاءَ أَو يَتوبَ عَلَيهِم ۚ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفورًا رَحيما.

خبر درگذشت برادرم ابوالفضل زرویی نصرآباد، خبری دهشتناک و تکان دهنده بود.
مردم ایران، به خصوص اصحاب فرهنگ و ادب و هنر و بالاخص اهالی خطه طنز شخصیتی شریف، وارسته، فاضل، آزاده، مهربان، جوانمرد، اهل درد و ادیب و هنرمند را از دست دادند که داغ فقدانش تا ابد بر دلها خواهد ماند.
وسعت جای خالیش چنان بیکرانه و نامحدود است که هیچ چیز و هیچ کس، آن را پر نمی کند.
ابوالفضل زرویی نه تنها شخصیتی بی بدیل در ادبیات طنز معاصر بود که در تاریخ طنز ایران مثل و نظیر نداشت.
اگرچه مرگ حق است و سرنوشت محتوم و مختوم همه ما. اما داغ سنگین تری که سفر ناگهانی این بزرگمرد عرصه ادب، بر دل ما گذاشت، مرگ مظلومانه و غریبانه اش بود.
رحلت غریبانه ابوالفضل زرویی نشان داد که عرصه فرهنگ و ادب و هنر در کشور ما بی صاحب ترین است و هیچ قوه تمیز و تشخیصی که لعل و گوهر را از خزف بازشناسد و قدر بداند در هیچ سطحی از مدیران و مسئولان وجود ندارد.
رحلت غریبانه ابوالفضل زروئی نشان داد که در کشور ما هیچ مقام مسئولی دلش برای فرهنگ و ادب نمی تپد و سیاستگذاران و مدیران کلان در عرصه فرهنگ و هنر، از کمترین دغدغه ای برای اهالی این خطه برخوردار نیستند.
در رحلت مظلومانه این شخصیت بی بدیل عرصه ادب، همه مدیران و مسئولان عالی و دانی مسئول اند و باید در هر دو جهان پاسخگوی بی توجهی و سهل انگاری و بی رحمی خود باشند.
در این واقعه مؤلمه و مصیبت جانسوز هیچ کدام حق ندارند ابراز تاثر و تاسف کنند و پیام تسلیت بدهند و برای خود کسب آبرو کنند. کسانی که از وضعیت و شرایط این عزیز خبر داشتند و هیچ کدام هیچ قدمی برنداشتند. همان بهتر که ما را با غم خود رها کنند و به کار و بار خود بپردازند.
این مصیبت طاقت سوز را به یکایک عزیزان ادیب و طنزپرداز تسلیت عرض می کنم و برایشان از خداوند صبر و سلامتی می طلبم. بخصوص عزیزانی که ابوالفضل را از نزدیک می شناختند و با او رفاقت داشتند. عزیزانی که نمی دانند در کدام مصیبت بگریند. مصیبت از دست دادن رفیقی شفیق و با معرفت، مصیبت فقدان ادیب و طنزپردازی بی بدیل یا مصیبت بی پناهی اصحاب فرهنگ و هنر.
خداوند متعال، ابوالفضل زرویی را با موالیانش بخصوص حضرت ابوفاضل قمر بنی هاشم محشور فرماید و غریق رحمت و غفران بی انتهایش گرداند.

سید مهدی شجاعی
۹۷/۹/۱۱
Forwarded from خبرهای شعر خراسان (محمدکاظم کاظمی)
🔸نقد کتاب «ناگهانی‌ترین خراسانی»
مجموعه شعر علی‌رضا راه‌چمنی
🔻 دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷
🔹 مشهد، بولوار هاشمیه، بین هاشمیه ۲۰ و ۲۲
حوزۀ هنری خراسان رضوی