Forwarded from مرضیه مرادی
انگشتهایم را بر روی صفحهی گوشی تکانمیدهم و بدون توجه به تصویرهای مرورگر اینترنت، تصویرها را یکی پس از دیگری ورق میزنم. تنها رنگی که خودنمایی میکند سرخ است. رنگ خون و مقاومت. رنگی که همیشه در هر متنی و شعری که باشد مرا سراپا به مبارزه و مقاومت فرامیخواند. عجیب است که چشمهای ما این روزها اینقدر به این رنگ بی تفاوت شده است. به راحتی قرمزترین رویدادهای هستی را میبینیم که مظلومانه از پارهای از تنِ اجتماعیمان چکچکه میچکد و حتی بغضی نمیکنیم چه برسد به این که قلم برداریم و بنویسیم و حرف بزنیم و همدردی کنیم، یا همراه شویم. گاهی فکر میکنم این همه بیتفاوت بودن به همپارههای هستیمان چگونه در وجودمان رخنه کرده است؟ و چگونه یک خطِ مرزی کمرنگ که تنها بر روی کاغذی فرضی کشیده میشود میتواند مرا ایرانی کند، تو را افغانی و اورا... او را از نژادی شاید برتر... واقعا چه معجزهای در یک خط فرضی وجود دارد که قلبها و عقلها را به بیراهه کشانده است؟ امروز مثل خیلی وقتهای دیگر لبریز از بغض هستم نه محض اینکه دنیای اطرافم را مدرن نمیبینم. نه محض اینکه آرامش مادی و آسایش اقتصادی ندارم نه... محض اینکه بعد از بیش از هزار و چهارصد سال هنوز نیاموختهایم به دور از دغدغههای مذهبی و سیاسی تنها به یک جمله از مولایی کشاورز و سادهزیست در گوشهای از کرهی زمین عمل کنیم و آنچه برای خود میپسندیم برای دیگران نیز بپسندیم...
#مرضیه_مرادی
#فاجعه_کابل
#ایران_افغانستان
#متاسفم
@marmarmoradi
#مرضیه_مرادی
#فاجعه_کابل
#ایران_افغانستان
#متاسفم
@marmarmoradi