سن یاریمین قاصدی سن، ایلن سنه چای دئمیشم
خیالینی گوندریب دیر، بس کی من آخ وای دمیشم
آخ گئجه لَر یاتمامیشام، من سنه لای لای دمیشم
سن یاتالی ، من گوزومه، اولدوزلاری سای دمیشم
هر کس سنه اولدوز دییه، اوزوم سنه آی دمیشم
سننن سورا ، حیاته من، شیرین دئسه ، زای دمیشم
هر گوزلدن بیر گول آلیب، سن گوزله پای دمیشم
سنین گون تک باتماغیوی، آی باتانا تای دمیشم
ایندی یایا قیش دئییرم، سابق قیشا ، یای دمیشم
گاه توییوی یاده سالیب، من دلی ، نای نای دمیشم
سونرا گئنه یاسه باتیب، آغلاری های های دمیشم
عمره سورن من قارا گون آخ دمیشم ، وای دمیشم
#شهریار
@rahenow🗿👈
خیالینی گوندریب دیر، بس کی من آخ وای دمیشم
آخ گئجه لَر یاتمامیشام، من سنه لای لای دمیشم
سن یاتالی ، من گوزومه، اولدوزلاری سای دمیشم
هر کس سنه اولدوز دییه، اوزوم سنه آی دمیشم
سننن سورا ، حیاته من، شیرین دئسه ، زای دمیشم
هر گوزلدن بیر گول آلیب، سن گوزله پای دمیشم
سنین گون تک باتماغیوی، آی باتانا تای دمیشم
ایندی یایا قیش دئییرم، سابق قیشا ، یای دمیشم
گاه توییوی یاده سالیب، من دلی ، نای نای دمیشم
سونرا گئنه یاسه باتیب، آغلاری های های دمیشم
عمره سورن من قارا گون آخ دمیشم ، وای دمیشم
#شهریار
@rahenow🗿👈
💠 ترجمه ی شعر بالا
تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای اماده کرده ام
خیالش را فرستاده بس که من اخ و وای گفته ام
ای چه شبها که نخوابیدم و به تولالایی گفته ام
تو وقتی خوابیدی من به چشم هایم گفتم که ستاره ها را بشمارد
هرکس به توستاره بگوید خودم به تو ماه گفته ام
هرکس زندگی را شیرین بداند، بعد از تو من زندگی را تلخ می دانم
از هر زیبا روی شاخه ای گل گرفته و به تو زیبا روی هدیه داده ام
غروب خورشید وار تو را من مثل غروب ماه می دانم
سابق زمستان را چو تابستان می دانستم ولی حالا تابستان را زمستان می دانم
گاها عروسی تو را به خاطر اورده و من دیوانه نای نای کفته ام
بعدا دوباره غمگین شده و های های گریه کرده ام
من سیاه بخت که عمر سپری می کنم آخ و و ای گفته ام
#شهریار
@rahenow🗿👈
تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای اماده کرده ام
خیالش را فرستاده بس که من اخ و وای گفته ام
ای چه شبها که نخوابیدم و به تولالایی گفته ام
تو وقتی خوابیدی من به چشم هایم گفتم که ستاره ها را بشمارد
هرکس به توستاره بگوید خودم به تو ماه گفته ام
هرکس زندگی را شیرین بداند، بعد از تو من زندگی را تلخ می دانم
از هر زیبا روی شاخه ای گل گرفته و به تو زیبا روی هدیه داده ام
غروب خورشید وار تو را من مثل غروب ماه می دانم
سابق زمستان را چو تابستان می دانستم ولی حالا تابستان را زمستان می دانم
گاها عروسی تو را به خاطر اورده و من دیوانه نای نای کفته ام
بعدا دوباره غمگین شده و های های گریه کرده ام
من سیاه بخت که عمر سپری می کنم آخ و و ای گفته ام
#شهریار
@rahenow🗿👈
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر
منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم
که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس
این که پرواز گرفته است همای شوقم
به هواداری سرویست خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس
#شهریار
@rahenow🗿👈
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر
منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم
که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس
این که پرواز گرفته است همای شوقم
به هواداری سرویست خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس
#شهریار
@rahenow🗿👈
خراب از باد #پائیز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند
به گلزار #خزان عمر چون رگبار بارانم
#شهریار
@rahenow🗿👈
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند
به گلزار #خزان عمر چون رگبار بارانم
#شهریار
@rahenow🗿👈
#ترکی
@rahenow🗿👈
گؤز یاشینا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان خنجر بئلینه تاخماز
آمما حئییف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتیمیز جهنّم اوْلماقدادیر !
ذى حجّه میز محرّم اوْلماقدادیر !
#فارسی
هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند
انسان هوس به بستن خنجر نمى کند
بس کوردل که حرف تو باور نمى کند
فردا یقین بهشت ، جهنّم شود به ما
ذیحجّه ناگزیر ، محرّم شود به ما
#شهریار
#حیدر_بابا
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
گؤز یاشینا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان خنجر بئلینه تاخماز
آمما حئییف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتیمیز جهنّم اوْلماقدادیر !
ذى حجّه میز محرّم اوْلماقدادیر !
#فارسی
هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند
انسان هوس به بستن خنجر نمى کند
بس کوردل که حرف تو باور نمى کند
فردا یقین بهشت ، جهنّم شود به ما
ذیحجّه ناگزیر ، محرّم شود به ما
#شهریار
#حیدر_بابا
@rahenow🗿👈
تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است
طالع مگو که چشمه خورشید خاورست
کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است
آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است
بر سردر عمارت مشروطه یادگار
نقش به خون نشسته عدل مظفر است
ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم
ما را سریر دولت باقی مسخر است
راه خداپرستی ازین دلشکستگی است
اقلیم خود پرستی از آن راه دیگر است
یک شعر عاقلی و دگر شعر عاشقی است
سعدی یکی سخنور و حافظ قلندر است
بگذار شهریار به گردون زند سریر
کز خاک پای خواجه شیرازش افسر است
#شهریار
@rahenow🗿👈
طالع مگو که چشمه خورشید خاورست
کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است
آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است
بر سردر عمارت مشروطه یادگار
نقش به خون نشسته عدل مظفر است
ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم
ما را سریر دولت باقی مسخر است
راه خداپرستی ازین دلشکستگی است
اقلیم خود پرستی از آن راه دیگر است
یک شعر عاقلی و دگر شعر عاشقی است
سعدی یکی سخنور و حافظ قلندر است
بگذار شهریار به گردون زند سریر
کز خاک پای خواجه شیرازش افسر است
#شهریار
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
رفتم و بیشم نبود روی اقامت
وعده دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان است و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی است قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت
آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت
@rahenow🗿👈
پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی
از تو چه پنهان همیشه بار ندامت
خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها
نیش ندامت خلید و خار ملامت
شحنه شهری تو دست یاز به شمشیر
باری اگر شیر می کشی به شهامت
من به سلام و وداع کعبه و صحرا
صحیه زنانم که بارکن به سلامت
شمع دل شهریار شعله آخر
زد به سراپا که سوختن به تمامت
#شهریار
@rahenow🗿👈
رفتم و بیشم نبود روی اقامت
وعده دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان است و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی است قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت
آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت
@rahenow🗿👈
پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی
از تو چه پنهان همیشه بار ندامت
خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها
نیش ندامت خلید و خار ملامت
شحنه شهری تو دست یاز به شمشیر
باری اگر شیر می کشی به شهامت
من به سلام و وداع کعبه و صحرا
صحیه زنانم که بارکن به سلامت
شمع دل شهریار شعله آخر
زد به سراپا که سوختن به تمامت
#شهریار
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست
که پر بازم اگر هست دل بازم نیست
آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن
آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست
چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز
همه از سر کندم باز که دمسازم نیست
مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر
که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست
ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد
گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست
ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز
من همان روی نیازم که سر نازم نیست
دم بنای غم خود زن که نوایی داند
من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست
آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت
حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست
شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق
که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست
به حریمی زده ام پای سریر عزّت
کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست
آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد
به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست
در کتابی که منم اول و آخر مطلب
من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست
شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای
گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست
لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم
که دگر توسن طبع تتری تازم نیست
#شهریار
@rahenow🗿👈
من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست
که پر بازم اگر هست دل بازم نیست
آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن
آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست
چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز
همه از سر کندم باز که دمسازم نیست
مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر
که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست
ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد
گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست
ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز
من همان روی نیازم که سر نازم نیست
دم بنای غم خود زن که نوایی داند
من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست
آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت
حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست
شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق
که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست
به حریمی زده ام پای سریر عزّت
کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست
آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد
به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست
در کتابی که منم اول و آخر مطلب
من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست
شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای
گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست
لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم
که دگر توسن طبع تتری تازم نیست
#شهریار
@rahenow🗿👈
استاد #شهریار نامه ای دریافت می کند که روی پا کت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش نبود.و در نامه نوشته شد بود:
@rahenow🗿👈
" #شهریار عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای سخت متا ثر شدم. گفتم : خدای من این چهرهء دلداهء من است.این همان #شهریار است. این قیافهء نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است. نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم. بطوریکه دختر کوچکم سهیلا علت دگرگونیم را پرسید؟به او گفتم:عزیزم برای جوانی از دست رفته و خاطرات فراموش نشدنی آن دوران.به یاد آن شبی افتادم که می خواستی مرا به خانه امان برسانی.همان که به در خانه رسیدیم گفتم نمی گذارم تنها برگردی و وقتی ترا به نزدیک منزلت رساندم تو گفتی صحیح نیست یک دختر در این دل شب تنها برود و دوباره برگشتیم و آنقدر رفتیم و آمدیم که یکدفعه سپیده دمیده بود. و یادت هست که والدینم چه نگران شده بودند.آیا یادت هست به ییلاقمان پیاده آمد بودی و من در اتاق به تمرین سه تاری که بمن یاد داده بودی مشغول بودم واکنون نیز گهگاه سه تار را بدست می گیرم و غزل زیر ترا زمزمه می کنم
گذشته من و جانان به سینما ماند
خدا ستارهء این سینما نگه دارد
@rahenow🗿👈
استاد که چهره اش دگرگون شده بود سپس به دوست و همدم خود می گوید:
درست نوشته است روزی از من خواسته بود تا از دار الفنون مرخصی بگیرم و به ییلاقشان بروم .و وقتی همکلاسی ها از حالم با خبر شدند مرخصیم را از رئیس دارالفنون گرفتند و من شبانه خود را به ییلاق او رساندم. وچون چراغ اتاقش روشن بود در دستگاه شور با سه تار و با چشمان اشکبار غزلی را که سروده بودم را با صدای بلند خواند:
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقدهئ اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ء ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه ء گوهر اشک
به گدایی تو ای شاهد طناز امشب
و تا صدای مرا شنید می خواست خود را از پنجره به بیرون بیندازد که با التماسهای من منصرف شد. وسپس پدر ومادرش مرا به خانه اشان بردند و هنگامی که ما را تنها گذاشتند غزل زیر را سرودم:
@rahenow🗿👈
پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب
می سوزم و با این همه سوز ش خوشم امشب
در پای من افتاد سر از شوق چو دانست
مهمان تو خورشید رخ و مهوشم امشب
در راه حرم قافله از سوسن و سنبل
وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب
بزدای غبار از دل من تا بزداید
زلف پریان گرد ره از افرشم امشب
کوبیده بسی کوه و کمر سر خوش و اینک
در پای تو افتاده ام و بی هشم امشب
یا رب چه وصالی و چه رویای بهشتی است
گو باز نگیرد سرم از بالشم امشب
بلبل که شود ذوق زده لال شود لال
ای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب
در چشم تو دوریست بهشتی که نوازد
با جام در افشان و می بیغشم امشب
ما را بخدا باز گذارید خدا را
این است خود از خلق خدا خواهشم امشب
قمری ز پی تهنیت وصل تو خواند
بر سرو سرود غزل دلکشم امشب
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کردچنین سرود:
پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتـوان است ای پــــری
پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمـــی کـــردم تهـــی
با غمت پهلو زدم، غم پهــلوان است ای پــــری
هر کتاب تازه ای کـــــــز ناز داری خـــود بخــــوان
من حریفی کهنه ام،درسم روان است ای پری
یاد ایامــــی که دلــــهــــا بود لــــــبریز امیـــــــــد
آن اوان هم عمر بود،این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری
با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس
کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری
کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود
پیــــر را گــــو #شــهریار از شبروان است ای پری
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
@rahenow🗿👈
" #شهریار عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای سخت متا ثر شدم. گفتم : خدای من این چهرهء دلداهء من است.این همان #شهریار است. این قیافهء نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است. نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم. بطوریکه دختر کوچکم سهیلا علت دگرگونیم را پرسید؟به او گفتم:عزیزم برای جوانی از دست رفته و خاطرات فراموش نشدنی آن دوران.به یاد آن شبی افتادم که می خواستی مرا به خانه امان برسانی.همان که به در خانه رسیدیم گفتم نمی گذارم تنها برگردی و وقتی ترا به نزدیک منزلت رساندم تو گفتی صحیح نیست یک دختر در این دل شب تنها برود و دوباره برگشتیم و آنقدر رفتیم و آمدیم که یکدفعه سپیده دمیده بود. و یادت هست که والدینم چه نگران شده بودند.آیا یادت هست به ییلاقمان پیاده آمد بودی و من در اتاق به تمرین سه تاری که بمن یاد داده بودی مشغول بودم واکنون نیز گهگاه سه تار را بدست می گیرم و غزل زیر ترا زمزمه می کنم
گذشته من و جانان به سینما ماند
خدا ستارهء این سینما نگه دارد
@rahenow🗿👈
استاد که چهره اش دگرگون شده بود سپس به دوست و همدم خود می گوید:
درست نوشته است روزی از من خواسته بود تا از دار الفنون مرخصی بگیرم و به ییلاقشان بروم .و وقتی همکلاسی ها از حالم با خبر شدند مرخصیم را از رئیس دارالفنون گرفتند و من شبانه خود را به ییلاق او رساندم. وچون چراغ اتاقش روشن بود در دستگاه شور با سه تار و با چشمان اشکبار غزلی را که سروده بودم را با صدای بلند خواند:
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقدهئ اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ء ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه ء گوهر اشک
به گدایی تو ای شاهد طناز امشب
و تا صدای مرا شنید می خواست خود را از پنجره به بیرون بیندازد که با التماسهای من منصرف شد. وسپس پدر ومادرش مرا به خانه اشان بردند و هنگامی که ما را تنها گذاشتند غزل زیر را سرودم:
@rahenow🗿👈
پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب
می سوزم و با این همه سوز ش خوشم امشب
در پای من افتاد سر از شوق چو دانست
مهمان تو خورشید رخ و مهوشم امشب
در راه حرم قافله از سوسن و سنبل
وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب
بزدای غبار از دل من تا بزداید
زلف پریان گرد ره از افرشم امشب
کوبیده بسی کوه و کمر سر خوش و اینک
در پای تو افتاده ام و بی هشم امشب
یا رب چه وصالی و چه رویای بهشتی است
گو باز نگیرد سرم از بالشم امشب
بلبل که شود ذوق زده لال شود لال
ای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب
در چشم تو دوریست بهشتی که نوازد
با جام در افشان و می بیغشم امشب
ما را بخدا باز گذارید خدا را
این است خود از خلق خدا خواهشم امشب
قمری ز پی تهنیت وصل تو خواند
بر سرو سرود غزل دلکشم امشب
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کردچنین سرود:
پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتـوان است ای پــــری
پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمـــی کـــردم تهـــی
با غمت پهلو زدم، غم پهــلوان است ای پــــری
هر کتاب تازه ای کـــــــز ناز داری خـــود بخــــوان
من حریفی کهنه ام،درسم روان است ای پری
یاد ایامــــی که دلــــهــــا بود لــــــبریز امیـــــــــد
آن اوان هم عمر بود،این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری
با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس
کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری
کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود
پیــــر را گــــو #شــهریار از شبروان است ای پری
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
@rahenow🗿👈
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
پای به دام جسم و دل همره کاروان جان
آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا
گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی
پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا
#شهریار
https://telegram.me/rahenow
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
پای به دام جسم و دل همره کاروان جان
آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا
گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی
پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا
#شهریار
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
این آتش بر پرچم آمریکا نبود ،آتش افروزی در خانه ملت بود.
بقول #شهریار_آذربایجان
به هر جا کعبه آمال ملت مجلس شوراست
در ایران هست مجلس کعبه آمال بدبختی
@rahenow 🗿👈
بقول #شهریار_آذربایجان
به هر جا کعبه آمال ملت مجلس شوراست
در ایران هست مجلس کعبه آمال بدبختی
@rahenow 🗿👈
@rahenow
سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار ۲۷ شهریورماه ۱۳۶۷ درگذشت و این روز را در ایران «روز شعر و ادب فارسی» نامگذاری گردهاند. شعر زیبای «پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند» با صدای شهریار @rahenow
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی...
🖋 #شهریار
⚫️سالروز فوت شاعر نامی معاصر محمد حسین بهجت تبریزی به تمامی دوستداران علم و ادب پارسی تهنیت عرض مینمائیم.
@rahenow 🗿👈
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی...
🖋 #شهریار
⚫️سالروز فوت شاعر نامی معاصر محمد حسین بهجت تبریزی به تمامی دوستداران علم و ادب پارسی تهنیت عرض مینمائیم.
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴️ارزش بالای زن در ادبیات آذربایجان ایران
@rahenow 🗿👈
💢 ادبیات آذربایجانی پر است ازاشعار، امثال و بایاتیهایی كه همگی وصف شایستگیها، برازندگیها و قهرمانیهای زنان و دختران این دیار را بیان میكنند.
💢تۆرک، گاه دختر را به سیب سرخ تشبیه میكند (قێز قێزێل آلما) و گاه او را تكه طلایی درخشان برمیشمارد (قێزدێ قێزێل پارچاسێ / پالچێغا دۆشر پارێلدار).
💢هرچند موقعیت خاص اجتماعی در گذشته داشتن فرزند پسر را برای خانوادههای متكی به اقتصاد كشاورزی و دامداری طلب میكرد و پدر و مادر فرزند پسر را برای تامین مالی و حمایتهای دوران سالمندی خود بیشتر میطلبیدند، اما دختر نیز نمك زندگی تلقی میشد و زنان بدون دختر را زنانی بینمك برمیشمردند: (قێز سێز آرواد / دوز سوز آرواد)
💢#هجر_خانێم یار جانی قوچاق نبی، دوشادوش همسر مبارزش بر علیه استبداد تزار در حق روستاییان فقیر آذربایجان میجنگیده و هنگامی که شیرمردش با خیانت خان محل به دام می افتد، با رشادت بی مثال به قلعه ای که نبی و همرزمانش محبوس بوده اند شبیخون زده و آزادشان میکند.
💢#سارای كه قهرمان بانوی یكی ازمعروفترین شعرهای تۆركی حكیم ابوالقاسم نباتی است، در راه عشق و عفت و پیمانش خود را به آرپاچایی میاندازد تا برای همیشه نوعروس خان چوپان خودش باقی بماند و در سوز سازهای عاشیقی غمافزاترین ترانه تورکی باشد: (آپاردێ سئللر سارائی
💢خانه مشروطه تبریز در كنار تمامی بزرگ مردان آزادیخواه، از بانوی مبارز دوره قاجار یعنی #زینب_پاشا نیز سخنها دارد. قهرمان دخت آذربایجانی كه چماق در دست به ظلم و جور میتازد و ترانه ی
«زینب پاشا اَلده زوپا
اۆز قویدی بازار اۆستۆنه»
را ورد زبانها میكند.
💢 #تئللی زری هم قهرمان دیگری است كه در روزهای خون و آتش انقلاب مشروطه در كنار دیگر بزرگمردان آزادیخواه، بهعنوان سربازی مبارز درسپاه ستارخان میجنگد و سرانجام به شهادت میرسد.
💢 #بالا_زر_خانیم درآخرین روزنبردحماسی مردم خوی باقشون ارمنی به فرماندهی آندرانیک ، درحالی که تپانچه ای دردست داشت وبه سوی دشمن شلیک میکرد وارد معرکه شد و برای جلوگیری ازعقب نشینی مدافعین شهر روسری ازسربرگرفت وفریاد زد من به جای شما می جنگم واین سخن مدافعین درحال عقب نشینی رابازگرداندوموجب پیروزی بر ارمنی ها شد.
الده تاپانچا بالا زرخانیم
گله رم دالینجا بالا زرخانیم
💢 #شهریار در منظومهی حیدربابایه سلام خود از زنان ودخترانی چون عمه جان، خانم ننه، ستاره عمه، فاطمه خالا، رخشنده، خجه سلطان عمه، رخساره، فضه خانم، ننه قێز، خانێم عمه و … یاد میكند و در قسمتهایی از این اثر به شرح آیینها و رسمهای زنان در ایام مختلف سال میپردازد.
✅ بله، زمانی که عربها دخترها را زنده به گور میکردند ،آذربایجانیها به زن ،لقب خانێم یا همان خانم دادند که در زبان تورکی به معنای (خانِ من) است.
یاشاسین آذربایجان
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
💢 ادبیات آذربایجانی پر است ازاشعار، امثال و بایاتیهایی كه همگی وصف شایستگیها، برازندگیها و قهرمانیهای زنان و دختران این دیار را بیان میكنند.
💢تۆرک، گاه دختر را به سیب سرخ تشبیه میكند (قێز قێزێل آلما) و گاه او را تكه طلایی درخشان برمیشمارد (قێزدێ قێزێل پارچاسێ / پالچێغا دۆشر پارێلدار).
💢هرچند موقعیت خاص اجتماعی در گذشته داشتن فرزند پسر را برای خانوادههای متكی به اقتصاد كشاورزی و دامداری طلب میكرد و پدر و مادر فرزند پسر را برای تامین مالی و حمایتهای دوران سالمندی خود بیشتر میطلبیدند، اما دختر نیز نمك زندگی تلقی میشد و زنان بدون دختر را زنانی بینمك برمیشمردند: (قێز سێز آرواد / دوز سوز آرواد)
💢#هجر_خانێم یار جانی قوچاق نبی، دوشادوش همسر مبارزش بر علیه استبداد تزار در حق روستاییان فقیر آذربایجان میجنگیده و هنگامی که شیرمردش با خیانت خان محل به دام می افتد، با رشادت بی مثال به قلعه ای که نبی و همرزمانش محبوس بوده اند شبیخون زده و آزادشان میکند.
💢#سارای كه قهرمان بانوی یكی ازمعروفترین شعرهای تۆركی حكیم ابوالقاسم نباتی است، در راه عشق و عفت و پیمانش خود را به آرپاچایی میاندازد تا برای همیشه نوعروس خان چوپان خودش باقی بماند و در سوز سازهای عاشیقی غمافزاترین ترانه تورکی باشد: (آپاردێ سئللر سارائی
💢خانه مشروطه تبریز در كنار تمامی بزرگ مردان آزادیخواه، از بانوی مبارز دوره قاجار یعنی #زینب_پاشا نیز سخنها دارد. قهرمان دخت آذربایجانی كه چماق در دست به ظلم و جور میتازد و ترانه ی
«زینب پاشا اَلده زوپا
اۆز قویدی بازار اۆستۆنه»
را ورد زبانها میكند.
💢 #تئللی زری هم قهرمان دیگری است كه در روزهای خون و آتش انقلاب مشروطه در كنار دیگر بزرگمردان آزادیخواه، بهعنوان سربازی مبارز درسپاه ستارخان میجنگد و سرانجام به شهادت میرسد.
💢 #بالا_زر_خانیم درآخرین روزنبردحماسی مردم خوی باقشون ارمنی به فرماندهی آندرانیک ، درحالی که تپانچه ای دردست داشت وبه سوی دشمن شلیک میکرد وارد معرکه شد و برای جلوگیری ازعقب نشینی مدافعین شهر روسری ازسربرگرفت وفریاد زد من به جای شما می جنگم واین سخن مدافعین درحال عقب نشینی رابازگرداندوموجب پیروزی بر ارمنی ها شد.
الده تاپانچا بالا زرخانیم
گله رم دالینجا بالا زرخانیم
💢 #شهریار در منظومهی حیدربابایه سلام خود از زنان ودخترانی چون عمه جان، خانم ننه، ستاره عمه، فاطمه خالا، رخشنده، خجه سلطان عمه، رخساره، فضه خانم، ننه قێز، خانێم عمه و … یاد میكند و در قسمتهایی از این اثر به شرح آیینها و رسمهای زنان در ایام مختلف سال میپردازد.
✅ بله، زمانی که عربها دخترها را زنده به گور میکردند ،آذربایجانیها به زن ،لقب خانێم یا همان خانم دادند که در زبان تورکی به معنای (خانِ من) است.
یاشاسین آذربایجان
@rahenow 🗿👈
✍ارزش بالای #زن در #ادبیات_تورکان
«( آذربایجان قیزلاری )»
ادبیات و فولكلور #آذربایجانی پر است ازاشعار، امثال و بایاتیهایی كه همگی وصف شایستگی ها، برازندگیها و قهرمانیهای زنان و دختران این دیار را بیان میكنند. فولكلور تورک، گاه دختر را به سیب سرخ تشبیه میكند (قیز قیزیل آلما) و گاه او را تكه طلایی درخشان برمیشمارد (قیزدی قیزل پارچاسی / پالچیغا دوشَر پاریلدار)《 دختر تکه ی طلاست/ رویِ گِل هم بیفته می درخشه》.
هرچند موقعیت خاص اجتماعی در گذشته داشتن فرزند پسر را برای خانوادههای متكی به اقتصاد كشاورزی و دامداری طلب می كرد و پدر و مادر فرزند پسر را برای تامین مالی و حمایتهای دوران سالمندی خودبیشتر میطلبیدند
،اما دخترنیز نمك زندگی تلقی میشد و زنانِ بدون دختر را زنانی بینمك برمیشمردند: (قیز سیز آرواد / دوز سوز آرواد) و در گوش نوعروسان دعای به دنیا آمدن دختركی زیبا را بعد از هفت پسر زمزمه میكردند:
گلین، گلین قیز گلین
عروس،عروس - عروسم دخترم
اینجی لری دوز گلین
مرواریدها را ردیف بچین عروسم
یئددی اوغلان آناسی
ای مادرِ هفت پسر
سون بئشیگی قیز گلین
(امیدوارم) آخرین بچه ات دختر شود
#سارای كه قهرمان بانویِ یكی ازمعروفترین شعرهای توركی #حكیم_ابوالقاسم_نباتی است، در راه عشق و عفت و پیمانش،خود را به #آرپاچای میاندازد تا برای همیشه نوعروس خان چوپان خودش باقی بماند و در سُوزِ سازهایِ عاشیقیِ غمافزاترینِ ترانه ی تورکی باشد:
(آپاردی سئللر سارانی).
@rahenow 🗿👈
تاریخ معاصر این خطه نیز مبهوت بزرگیِ صدها زنِ بزرگ ،در حوادث دوران قجریه، انقلاب مشروطه، استبداد رضاخانی و دوره پهلوی دوم میباشد. خانه ی مشروطه ی تبریز ، در كنار تمامی بزرگ مردان آزادیخواه، از بانویِ مبارزِ دوره ی قاجار یعنی #زینب_پاشا نیز سخنها دارد. قهرمان دختِ آذربایجانی كه چماق در دست به ظلم و جور میتازد و ترانه ی ”زینب پاشا/الده زُوپا/اوز قویدی بازار اوستونه” را ورد زبانها میكند.
#تئللی_زری هم قهرمان دیگری است كه در روزهای خون و آتش انقلاب مشروطه دركنار دیگر بزرگمردان آزادیخواه،بهعنوان سربازی مبارز درسپاه ستارخان میجنگد و سرانجام به شهادت میرسد.
#شهریار در منظومهی #حیدربابایه_سلام خود از زنان و دخترانی چون عمه جان، خانم ننه، ستاره عمه، فاطما خالا، رخشنده، خجه سلطان عمه، رخساره، فضه خانم، ننه قیز، خانیم عمه و … یاد میكند و در قسمتهایی از این اثر به شرح آیینها و رسمهای زنان در ایام مختلف سال میپردازد.
بله، زمانی که در بسیاری از کشور ها، دختران را زنده به گور میکردند ،تورکان به زن ،لقب #خانیم یا همان #خان_ام (خانم) گذاشتند که در زبان تورکی به معنای (خانِ من)بود...
@rahenow 🗿👈
«( آذربایجان قیزلاری )»
ادبیات و فولكلور #آذربایجانی پر است ازاشعار، امثال و بایاتیهایی كه همگی وصف شایستگی ها، برازندگیها و قهرمانیهای زنان و دختران این دیار را بیان میكنند. فولكلور تورک، گاه دختر را به سیب سرخ تشبیه میكند (قیز قیزیل آلما) و گاه او را تكه طلایی درخشان برمیشمارد (قیزدی قیزل پارچاسی / پالچیغا دوشَر پاریلدار)《 دختر تکه ی طلاست/ رویِ گِل هم بیفته می درخشه》.
هرچند موقعیت خاص اجتماعی در گذشته داشتن فرزند پسر را برای خانوادههای متكی به اقتصاد كشاورزی و دامداری طلب می كرد و پدر و مادر فرزند پسر را برای تامین مالی و حمایتهای دوران سالمندی خودبیشتر میطلبیدند
،اما دخترنیز نمك زندگی تلقی میشد و زنانِ بدون دختر را زنانی بینمك برمیشمردند: (قیز سیز آرواد / دوز سوز آرواد) و در گوش نوعروسان دعای به دنیا آمدن دختركی زیبا را بعد از هفت پسر زمزمه میكردند:
گلین، گلین قیز گلین
عروس،عروس - عروسم دخترم
اینجی لری دوز گلین
مرواریدها را ردیف بچین عروسم
یئددی اوغلان آناسی
ای مادرِ هفت پسر
سون بئشیگی قیز گلین
(امیدوارم) آخرین بچه ات دختر شود
#سارای كه قهرمان بانویِ یكی ازمعروفترین شعرهای توركی #حكیم_ابوالقاسم_نباتی است، در راه عشق و عفت و پیمانش،خود را به #آرپاچای میاندازد تا برای همیشه نوعروس خان چوپان خودش باقی بماند و در سُوزِ سازهایِ عاشیقیِ غمافزاترینِ ترانه ی تورکی باشد:
(آپاردی سئللر سارانی).
@rahenow 🗿👈
تاریخ معاصر این خطه نیز مبهوت بزرگیِ صدها زنِ بزرگ ،در حوادث دوران قجریه، انقلاب مشروطه، استبداد رضاخانی و دوره پهلوی دوم میباشد. خانه ی مشروطه ی تبریز ، در كنار تمامی بزرگ مردان آزادیخواه، از بانویِ مبارزِ دوره ی قاجار یعنی #زینب_پاشا نیز سخنها دارد. قهرمان دختِ آذربایجانی كه چماق در دست به ظلم و جور میتازد و ترانه ی ”زینب پاشا/الده زُوپا/اوز قویدی بازار اوستونه” را ورد زبانها میكند.
#تئللی_زری هم قهرمان دیگری است كه در روزهای خون و آتش انقلاب مشروطه دركنار دیگر بزرگمردان آزادیخواه،بهعنوان سربازی مبارز درسپاه ستارخان میجنگد و سرانجام به شهادت میرسد.
#شهریار در منظومهی #حیدربابایه_سلام خود از زنان و دخترانی چون عمه جان، خانم ننه، ستاره عمه، فاطما خالا، رخشنده، خجه سلطان عمه، رخساره، فضه خانم، ننه قیز، خانیم عمه و … یاد میكند و در قسمتهایی از این اثر به شرح آیینها و رسمهای زنان در ایام مختلف سال میپردازد.
بله، زمانی که در بسیاری از کشور ها، دختران را زنده به گور میکردند ،تورکان به زن ،لقب #خانیم یا همان #خان_ام (خانم) گذاشتند که در زبان تورکی به معنای (خانِ من)بود...
@rahenow 🗿👈