🌴🌴 ریگان سلام 🌴
1.45K subscribers
38.8K photos
6.24K videos
341 files
12.7K links
اجتماعی ،فرهنگی ،خبری تحلیلی ،سرگرمی

ارسال خبر، مطلب، عکس و فیلم و سوژه و تبلیغات

ارتباط با ادمین :

@Tmr_alb

@R_izadyan
Download Telegram
تا لحظاتی دیگر،
برنامه خندوانه با حضور بمی ها و غزلسرای شهیر بمی #حامد_عسکری

🔻 ریگان سلام ،برای تمامی سلایق 🔻
🆔 @RiganSalam
کاروان را بشنوید باصدای استاد بنان.
ترانه ای که #حامد_عسکری ،شاعر جوان بمی قطعه ای از آن را در برنامه امشب #خندوانه اجرا کرد.
#شب_خوش 🌟

🔻 ریگان سلام ،برای تمام سلایق 🔻
🆔 @RiganSalam
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دودلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

#حامد_عسکری

به #ریگان_سلام بپیوندید🔻🔻
🆔 @RiganSalam
تو‌همــان‌آب‌گـوارای‌به‌وقـت‌سحـری
نچشیدیم‌لبی‌از‌تــــــــو،اذان‌راگفتند

#حامد_عسکری

کانال #ریگان_سلام 🔻
https://t.me/joinchat/AAAAAEDg_-uFwq0NdI0XMg
معرفی صفحه اینستاگرام اهالی شرق استان کرمان
#حامد_عسکری_شاعر_بمی
@rigansalam
مجددا تولد امام رضا رو تبریک میگم

شعر زیر تقدیم به وجود با صفاتون❤️


رو دیوارِ حجره ی بابابزرگ
کنارِ شیشه های گلاب و بید

چشممو گرفته یه قاب قشنگ
با یه عکس ِ کهنه ی سیاه سفید

پرده ی نقاشیه پشت سرش
طرحِ یه گنبد و چندتا کفتره

دستِ آدما به روی سینه و ..
نگاشون زلاله و معطره

آقاجون میگه نبین کهنه شده
دلخوشیِ لحظه های بَدَمه

توی این عکس فقط ده سالمه
یادگار اولین مشهدمه

آقاجون میگه بابام بنّا بود
پاک و صاف و ساده و بی ادعا

یه روزی با لب خندون بهمون
گفت پاشین میخوایم بریم امام رضا

اسم سلطان خراسان انگاری
همه ی وجود و اعتقادشه

پیرِمرد سنی ازش گذشته باز
همه ی خاطره هاشو یادشه

یادشه تسبیح سرخی که باباش
روبروی گنبد طلا گرفت

یادشه نقاره میزدن غروب
یادشه که دختری شفا گرفت

خاطرات آقاجون شیرینه
میگه و دوباره جون میگیره

هردفعه قصه ی عکسو میگه
حجره بوی زعفرون میگیره

میگه وقتی زندگی سخت گرفت
وقتی که هجوم آوردن غصه ها

هرجای دنیا باشی می بینتت
تو فقط صداش بزن #امام‌رضا


#حامد_عسکری❤️❤️

https://t.me/rigansalam/7945


دکلمه ی این شعر با صدای شاعر👇👇

❇️ #ریگان_سلام ❇️
🆔 @Rigansalam 👈
Audio
#نوای_واپسین_شب

آقاجون میگه نبین کهنه شده
دلخوشیِ لحظه های بَدَمه

توی این عکس فقط ده سالمه
یادگار اولین مشهدمه

#حامد_عسکری

❇️ #ریگان_سلام ❇️
🆔 @Rigansalam 👈
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست
لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست

هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است
فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست

مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات
هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست

من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من
دستی به التماس به سمت پریده هاست

از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیده هاست...
.
.
#حامد_عسکری

https://t.me/rigansalam/8723
.
مرد گفت تعطيله آقا منتظريم اونا كه تو هستن بيان ببنديم بريم . گفتم از راه دور اومديم گفت : فردا ايشالا. باران گفت: بابا ميشه تا اينجا اومديم منو سوار شتر كني مي شد. نزديك شترها شديم نشسته بودند و نشخوار مي كردند مرد نازنيني كه اتفاقا اهل نرماشير بم بود با لباس بلند و روشن بلوچي و كلاهي بره اي مالكشان بود گفتم : چه جورياست ؟ گفت ده تومن ميگيرم تا پشت باغ شازده ميريم ميايم حدود دو كيلومتر ... به باران گفتم سوار شو گفت تنها مي ترسم مامان هم ... دست مادرش را گرفتم و با الله بسم الله سوار شد . شتر كه بلند شد هول كردند ريز جيغ زدند و لب گزيدند. مرد شتر دار جلو افتاد و رو به تپه هاي ورم كرده ي پشت باغ و آفتاب در حال غروب به راه افتادند. مرد بلوچي پوش تازيانه نداشت يعني داشت اما نه براي بچه هاي من. شتر هم لخت و بي محمل نبود . مسيرهم كوتاه بود. ديدن رفتنشان آشوبم كرد . گام تند كردم نيكان جا ماند . به كدامشان برسم؟ به بلوچ مرد گفتم رامه ؟ گفت : ها بي زبون كاريت نداره ... گفتم افسارشو بده خودم مي برمشون تو از صب خيلي راه رفتي . از خدا خواسته برگشت . حالا همه محرم بوديم همه هم ميخنديديم البته خدا از دل من خبر داشت . عرض شكم و پلوهاي شتر به رغم محمل اذيتشان ميكرد . باران ناليد: بسه خسته شدم پاهام گرفت . مادرش گفت حالت تهوع گرفتم. من ساربان بودم . باران گفت : بنشونش من پياده شم بلد نبودم . بغض داشت خفه ام ميكرد تپه هاي زيتوني دور دست در اشكم حجمشان كم و زياد ميشد . به هر بدبختي بود برگشتيم. به بلوچمرد كه رسيديم براي شتر وردي خواند و شتر روي دستهايش نشست دوباره جيغ زدند. نفس نفس بودند. دستهاي عرق كرده شان بوي پشم شتر گرفته بود و چادرهاشان خاكي بود. مسير فقط دو كيلومتر بود. برگشتيم جلوي باغ شازده فالوده فروشي دم باغ به دادم رسيد . بهانه ش كردم : تا فالوده بخوريد من برم يه سر به ماشين بزنم ... و خدا ميداند چه روضه اي بود و چه اشكي ريختم . من محرم بودم . مسير دو كيلومتر بود ساربان مهربان بود . كل قصه نيم ساعت هم نشد ... شما خودتان زحمت انطباقاتش با روضه هايي كه ميشنويد را بكشيد.الا لعنت الله علي القوم الظالمين و سيعلم الذين ...

#حامد_عسکری

T.me/Rigansalam
یادداشت #حامد_عسکری شاعر بمی درمورد زلزله اخیر
🆔 @RiganSalam 👈
🌴🌴 ریگان سلام 🌴
یادداشت #حامد_عسکری شاعر بمی درمورد زلزله اخیر 🆔 @RiganSalam 👈
.
من دلم حتا براي موزاييك هاي حياط خانه مان در بم تنگ ميشود تو هي بگو تسليت. من دلم براي بوي بالش هاي خانه مادر بزرگم تنگ ميشود تو بگو خدا صبر بدهد. همه كاربرهاي اينستاگرام در همه جهان هم بزنند #كردستان_تسليت يك لحظه جگر برشته يك مادر كرد را تسلي نميدهد. كلمه ها يك وقتهايي مسخره و مضحك ميشوند. كاركردشان را از دست مي دهند. يكي اش همين تسليت . از صبح توي نشابور دلم انگار سواران مغول دارند بكوب مي تازند. سرم بازار مسگران كرمان است. ده مرد بلوچ رقص چوب ميكنند و يك دسته دمام زن بوشهري با بدنهايي سياه و براق و بومي چون حجر الاسود با چهره هايي سنگي لاينقطع مي كوبند.ذهن لعنتي خيالپردازم ول كن نيست . يك ور كله ام مادري بختياري بر سر مزار جوان بلندبالايش گيس پريشان كرده و زبان گرفته ام در شهر بي چراغ شهر بي سراغ : خداحافظ رقص هاي هوشرُباي كردي ... خداحافظ دامن هاي رنگين كماني خاك گرفته ... خداحافظ نوعروسان بلوغاتي...خدا حافظ بوسه هاي مدفون ... خداحافظ شب به خيرهاي سين نشده ...خداحافظ دهانهاي پر از "دوستت دارم" و خاك ...خداحافظ گيوه هاي سفيد همچون بره هاي مسيح ...خداحافظ مادران پابه ماه... خداحافظ پدران كولبر و خاطره شده ... به خودم ميگويم و چه مسخره ميگويم خدا كند خبر به كيهان كلهر به كامكارها نرسد ... خداكند قطعه اي نسازند و ننوازند...چه تلخ است و مقدس اين اندوه شرقي مرگ قبيله اي...مردن شغل ماست ... ما خاورميانه اي ها را ميگويم ... سيل زلزله جنگ ترور انفجار ...يا ميميريم يا ميكشندمان ... و اين قصه ادامه دارد...رسانه هامان مسابقه گذاشته اند براي انتشار عكس جنازه و خاك و خون ... مدير ستادبحرانمان ميگويد: غافلگير شديم ... من خاك بر سر فقط از دستم برمي آيد پست بگذارم ...زني در سرپل ذهاب دنبال يك ليوان آب جوشيده است براي شيرخشك نوزادش... .
توضيح عكس:
اولين نوروز بعد از زلزله بالباسهايي نو و تميز بر آوارهاي مقدس خانه

https://t.me/rigansalam/14685

❇️ #ریگان_سلام ❇️
🆔 @Rigansalam 👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎞روایت #حامد_عسکری از شب های سرد و تاریک مناطق زلزله زده غرب کشور / مردم بسم الله
#زلزله
#امداد_حسینی
#پویش_حسینی_امداد

🆔 @RiganSalam 👈
نوشته ای از #حامد_عسکری ،شاعر ونویسنده بمی :
@RiganSalam

اسمش منصور بود. معتاد بود. شبها را تاصبح تریاک میکشید و روزها را میخوابید. غروبها گاوگم پیدایش میشد. با موهایی براق و بلند و پشت دار. هنوز تریاک از پا نینداخته بودش. عصرها . با تیشرت نارنجی که رویش عکس گارد گرفته ی بروس لی بود با یک شلوار کردی سیاه اما بور و یک جفت دمپایی لا انگشتی توی محل پیدایش می شد. جنسش را زده بود خوابش را هم کرده بود غروبها می آمد برای اختلاط. انصافا هم خوش چانه بود و گیرا حرف میزد. پاتوقش هم سر چهار کوچه ای بود که چند مغازه کنار هم به گرده های هم فشار می آوردند. چند نخ سیگار و ساندویچی و آب میوه ای کافی بود تا تعارفش کنی و بنشیند روی صندوق سبز نوشابه ها و برایت حرف بزند. از رقصیدنش در عروسی دختر رییس جن ها درشبی در کاروانسرای یهودی های ارگ می گفت و شاباش گرفتنش و اینکه آن یکی دختر رئیس طایفه جن ها عاشقش شده است و از او خواستگاری کرده و دختر فقط چون سم داشته از منصور خان جواب نه شنیده است. بعد در همین حین تی شرتش را بالا می داد و چند زخم کهنه بدقواره را نشان می دادکه ببین چون نه گفتم اذیتم کرده اند و شبها می آمدند توی گرده ام سیخ فرو می کردند. یا می گفت توی باغ عباس خان سالاربهزادی نشسته بوده به سیخ و سنگ که صدای فوش فوش کک ماری شنیده می گفت مار نبود لاکردار اژدها بود. می گفت جست زده که خرخره م رو بچسبه دست انداختم توی دهانش و زبانش را کشیدم بیرون. می گفت نیشم هم زد ولی چون بدنم مرفین داشت عیب نکردم. غروبها منصور معرکه ای داشت و انصافا خوب قصه هایش را روایت می کرد هم درام داشت هم گره افکنی هم طرح. بسان سردار کاتبی بود که کپل به کپل اسب نادر در فتوحات هند و سیستان بوده است و با او دور یک گله آتش می نشسته و از ران یک گور خر به نیش می کشیده اند پر نمک. ما هم رعیت مفلوک گیوه سوخته و دنیا ندیده ای بودیم که دل به فتوحات سرداران مان خوش کرده بودیم و با کلماتش کجاها که نمی رفتیم. یک روز صبح در محل یک بمب خبری منفجر شد. جعبه ی شیشه ای کمک به ساخت و تکمیل مسجد محل شکسته شده بود و پولهایش را برده بودند. فردایش منصور باز آمد به پاتوق سر محل نگاهش برق بعد از نشئه کردن را نداشت. چروک شده بود . ته چشمهایش دو دو می زد... کام عمیق از سیگارش می گرفت و ساکت بود. مبهوت بود: یکی صدا رها کرد که به به منصور خان رسیدنا بخیر... منصور اما ساکت کام می گرفت... یکی گفت: چطو شده کاکا؟ منصور سکوت بود...سیگارش که تمام شد زیر پا لهش کرد و بعد به نقطه کوری خیره شد. بعد به خودش امد به کسی نگاه نمی کرد به هیچ جا نگاه نمی کرد شاید با دختر رئیس طایفه جن ها بود گفت عجب دوره زمونه ای شده... یکی صدا ول داد : چطو شده ؟کله نچرخاند سمت صدا همانطور بی مخاطب گفت : دین و ایمون ندارن این مردم بی خدا شدن همه... مردم از خدا ورگشتن... صدایی بال زد: می گی چطو شده ؟ به خودش امد جمع را دید بعد گفت : مگه خبر ندارین؟ صندوق پول مسجد ... خونه ی خدا... رو پریشب شکستن صد و بیست و هفت هزار و سیصد تومن از توش پول بردن... اعتقادا کجا رفته دین و ایمون مردم چی شده؟ یکی پقی خندید... یکی لب گزید که به روش نیار ...منصور فهمید لو قصه لو رفته کم نیاورد ادامه داد... بدبخت حتما خماری می کشیده ... شماها خبر ندارین خماری چه دردیه.. وقتی نمی زنی با مرده هیچ فرقی نداری... یه جنازه ای که درد می کشه... قلمای پات جیغ می کشن ... بینی تو نمی تونی بالا بکشی... اصلا برده که برده شاید تو همون مسجد به خدت قول داده برگردونه کسی چه می دونه؟ ما خودمون رو جای خدا نباید بذاریم که ... اون بخشنده اس... اونم قول داده برگردونه ... هم هساکت شده بودیم... حرفهای منصور که تمام شد دو تا تخم مرغ و چند پر کالباس و دوتا لواش و یه نوشابه سیاه از از بقالی خرید و تاریکی سرمه ای اول شب کوچه او را در خود بلعید. کار به دادگاه و پاسگاه نکشید. منصور موجود مهربان و دوست داشتنی ای بود. دروغهایش را محل به حساب قصه گویی اش می گذاشت و کسی را نمی رنجاند. سرایدار مسجد مدتی بعد دم گوشی به محل رساند که آورده پس داده پول صندوق شکسته را هم داده اما منصور خودش کم رنگ شد... حضور هر عصرش در محل شد یکی دو عصر در هفته آنهم بی گپ و گفت و صرفا برای خرید... زلزله که شد خانه محقر منصور را هم آوار برداری کردند... نبود ...دیگر کسی منصور را ندید... گم شد... شاید با دختر رئیس طایفه جن ها ازدواج کرد شاید باد او را با خود برد... منصور تا پیش ما بود تنها بود آنگونه که به قول ابوالفضل دبیر در کتاب قد بلندش تاریخ بیهقی: «و حسنک تنها بماند چنانکه از مادر تنها زاده شده بود و ... چنان شد که کس ندانست سرش به کجاست و تنش به کجا..»


❇️ به کانال #ریگان_سلام بپیوندید👇
🆔 @Rigansalam 👈
تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها
بیچاره بمی ها و غم نرخ رطب ها

دنبال دو رج بافته از ابریشم مویت
تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها

قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است
قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها

از عکس تو و بغض همین قدر بگویم
دردا که چه شب ها... که چه شب ها...که چه شب ها...

قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را
با سینه ی پر آه به تابیدن تب ها

گفتم غزلی تا ننویسند محال است
ذکر قد سرو از دهن نیم وجب ها

#حامد_عسکری

❇️ به کانال #ریگان_سلام بپیوندید👇
🆔 @Rigansalam 👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹شعر خوانی #حامد_عسکری غزلسرای مشهور بمی در برنامه شابک.

مردمی|فراجناحی|مستقل 👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEDg_-uFwq0NdI0XMg
در شهر نمانده‌ست درختی که به یادت
بر سینه‌ی خود ضربدرم را نشناسد!

#حامد_عسکری

مردمی|فراجناحی|مستقل 👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEDg_-uFwq0NdI0XMg
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸حامد عسکری با ذکر خاطره‌ای از مرحوم ایرج بسطامی، دلیل سانسور منقل از شعر #سعدی را اعلام می‌کند.

#حامد_عسکری #لهجه دارد.

#روز_سعدی

#ریگان_سلام
🇮🇷 @Rigansalam
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
🔖 واکنش #حامد_عسکری شاعر خوش بیان بمی به انفجار انتحاری در مقابل مدرسه‌ دخترانه در #کابل افغانستان در برنامه #وقت_سحر شبکه افق :

▪️ فردا در آن مدرسه ۵۰ دختر غیبت می‌خورند، آخه جنگ هم قاعده داره!
نمردم برادر
که زانو به آغوش،
نشستی به اندوهِ تلخِ نداری . . .

#ریگان_سلام
🇮🇷 @Rigansalam
قصه #بخشو و #مریمو

.
مریمو دختر همسایه بی‌بی بود، بلوغاتی و دررسیده، برارش ابوذرو تو‌ مدرسه ما آمادگی می‌خوند.ظهرا میومد دنبالش...ابوذرو پوزش همیشه آویزون بود، یه بره‌ی بی‌پناه وسط گرگ‌های دبستان اُحُد، هادِرِش بودم کسی خوراکیاشو نخوره،توپ جمع‌کن نباشه تو دروازه وای‌نسته، مریمو که میخندید بوی پرتقال میریخت تو‌ کله‌م . تو‌ خرماپزون همون سال بود که بی‌بی به مادرم گفت: مریمو داره عاروس میشه...بی‌بی گفت: شوش کارمند بانکه، وضعش خوبه پراید داره...ولی من دیده بودم مریمو از بخشو نوار حمیرا میگیره و‌ وقتی بخشو با موتورش جلو دبیرستانشون کون‌چرخ می‌زنه و آسفال جر میده مریمو گونه‌هاش میشه عین انار سرخ...اون روز یه وانتی اومد و ده‌تا صندوق زمزم توی جوب آب که وسط باغ بی‌بی رد میشد چید که تا شب تَگَر بشن...ظهر دوتا نری سر بریدن کردن تو دیگای مس...توی دلم رخت میشستن...غروب من داشتم با قاشق پاه‌پاه در شیشه زمزم می‌پکوندم که میثم غاره زد اومدن اومدن...پرایدی که روبانها و گلایل‌های آبی پلاسیده ریده بود به هیبتش جفت‌راهنما‌زنان وارد کوچه شد. گوسفندی را کشان‌کشان زمین زدند، کارمندبانک پیاده شد با پیراهن سفید پیچ‌اسکن و کت‌و‌شلوار مشکلی پرپیله و اپل دار و سبیل قیطانی و موهای آمیناباچانی ، خون گوسفند روی زمین شده بود عین نقشه‌ی شیلی...سازی دهلی‌ها شروع کردند... زن‌ها کلولو کشیدند، مریمو یک ذره چادرش را داد بالا که از روی انقلاب سرخ شیلی رد شود و ژپون دامنش سرخ نشود، والله العظیم توی شش میلیارد نفر آن سالهای کره‌زمین من فقط اشکهای مریمو را دیدم... تف کردم دنیا بی‌مزه شد، رغبت دو پرس غذا خوردن یکی در زنانه یکی درمردانه خاکسترشد، همه آن شش‌تا نوشابه‌ای که کف رفته بودم و زیر بافه‌های کاه پنهان کرده بودم که تاآخر هفته نوشابه داشته باشم را برگرداندم، سر چندتا نی را گره زدم و‌ توی چندتا نوشابه تف کردم که گوه بگیرند این عروسی را... سازی دهلی‌ها میزدند و من بغض داشتم...نمی‌دانم چرا ولی با قاشق رفتم تا روی صندوق پراید هم تاریخ عروسی را حک کنم که به یادگار بماند... سر کوچه کله‌چراغ یاماهایی روشن بود، بخشو ضدنور نشسته بود و‌ شاخه‌نوری که به لب داشت را کام‌حبس می‌رفت..گریه نمیکرد. عین شیر زخمی، هفّه میکرد و زخمهایش را می‌لیسید...
.
بخشو را ندیدم تا همین یکی دوسال پیش...که دور میدان فرمانداری شارژ و تخمه و خرت وپرت می‌فروخت...یک آب معدنی خریدم و‌ بقیه پولم را که میداد یک ام بی ریخت بزرگ روی مچش خالکوبی را دیدم از بین هفت‌میلیارد جمعیت جهان فقط من میدانستم آن ام یعنی : مریمو...


اثر آقای #حامد_عسکری شاعر و نویسنده #بمی

#ریگان_سلام
🇮🇷 @Rigansalam