This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از صدای پای صبح میفهمیم
اتفاق تازهای در راه است
خدا کند ای صبح همه غرق در باران اجابت شویم فقط خدا باشد و ما و یک چتر آرامش
♦️@seemorghbook
اتفاق تازهای در راه است
خدا کند ای صبح همه غرق در باران اجابت شویم فقط خدا باشد و ما و یک چتر آرامش
♦️@seemorghbook
❤5👍5
خیلی چیزها ممکن است آرامش بخش باشند. فکر میکنم تزریق مرفین هم آرامش بخش خواهد بود، ولی صرف اینکه بگوییم چیزی آرامش بخش است دلیل بر درست بودنش نیست.
#ریچارد_داوکینز
♦️@seemorghbook
#ریچارد_داوکینز
♦️@seemorghbook
👏14👍8
☕️قطعهای از کتاب
اگر می خواهید فرمانروا باشید،
سعی کنید همیشه کشور را
در رعب و وحشت نگه دارید.
همیشه کشور را در این هراس
نگه دارید که همسایه،
قصد حمله دارد و دولتهایی،
در پی فراهمسازی مقدمات جنگ هستند
و آمادهی هجوم میشوند.
همیشه شایعهسازی کنید.
هرگز مردم را در راحتی و آرامش، رها نکنید،
چون اگر مردم در راحتی و رفاه باشند،
توجهی به خواستههای سیاستمداران نمیکنند.
📕#نبرد_من
✍#آدولف_هیتلر
♦️@seemorghbook
اگر می خواهید فرمانروا باشید،
سعی کنید همیشه کشور را
در رعب و وحشت نگه دارید.
همیشه کشور را در این هراس
نگه دارید که همسایه،
قصد حمله دارد و دولتهایی،
در پی فراهمسازی مقدمات جنگ هستند
و آمادهی هجوم میشوند.
همیشه شایعهسازی کنید.
هرگز مردم را در راحتی و آرامش، رها نکنید،
چون اگر مردم در راحتی و رفاه باشند،
توجهی به خواستههای سیاستمداران نمیکنند.
📕#نبرد_من
✍#آدولف_هیتلر
♦️@seemorghbook
👍25👏2
فرق بین دموکراسی و دیکتاتوری
این است که :
در دموکراسی
اول رای میدهی و بعد فرمان میبری،
ولی
در دیکتاتوری
نباید وقتت را
برای رای دادن تلف کنی....
#چارلز_بوکوفسکی
♦️@seemorghbook
این است که :
در دموکراسی
اول رای میدهی و بعد فرمان میبری،
ولی
در دیکتاتوری
نباید وقتت را
برای رای دادن تلف کنی....
#چارلز_بوکوفسکی
♦️@seemorghbook
👍29👏3❤1🤗1
📕#صدای_بال_سیمرغ
✍#عبدالحسین_زرین_کوب
عطار! عطار پیر بعد از سالها همدلی و دلشناختگی حالا میبینم هر روز بیش از پیش دنیای من و احساس و اندیشه ای که بر آن حاکم است از دنیای تو و آرمان و اندیشه ای که در آن فرمانرواست دور و دورتر میشود. با وجود سالها آشنایی احساس میکنم هنوز فاصلۀ بسیاری ما را از یکدیگر جدا میکند. اکنون، قاف وحدت که سرحد دنیای ماورای حس است قلههایش در مه و برف فراموشی محوست. صدای بال سیمرغ را که پرافشانی او نشان عزلت گزینی از دنیای ماست دیگر هیچ کس نمیشنود. غیر از تو که آن را می شنید و که آن را تکرار می کرد؟ چه قدر از دنیای ما فاصله گرفتها ی؛ عطار! با این همه نزدیکی چقدر از هم دور مانده ایم. آشنایی ما هم به سالهای دور می رسد ، سالهای دور اما نه این قدر دور که امروز احساس میکنم. اولین برخورد ما کی بود؟ در آن سالهای خرسندی و خوش خیالی های عاری از دغدغه در اطراف من هر چه بود معجزه بود؛ آسمان که بالای سر انسان معلق بود و زمین که در فضا حرکت میکرد معجزه بود، آبشار و نسیم و شکوفه و درخت و ستاره و هر چه بود معجزه بود. مادر معجزه بود، پدر معجزه بود، و پدر بزرگ پیر که حرفۀ تو را پیشه کرده بود نیز معجزه بود. تو نیز در همان اولین برخورد که در منظومۀ کوتاه بیسرنامه ات با من کردی معجزه ای واقعی بودی. معجزه بودنت را نمی توانستم باور نکنم و انسان بیسر که شعر بگوید و راه برود و از درد و عشق خدا نغمه سرکند برایم معجزه ای زیبا بود. هنوز هشت نه سال بیشتر نداشتم و در همان سالهای دور بود که بیسرنامهات مرا مجذوب تو ساخت. یادت هست عطار؟ البته یادت نیست چون تو در آن وقت سر نداشتی و من که با جان و دل یک کودک خردسال، به معجزه های بیسرنامه دل بسته بودم و آن را از بر کرده بودم، هرگز تو را با سر ندیدم، پس آن پیشانی بلند درخشان که می بایست این تن بی سر اما زنده و تپنده را هدایت کند چه میشد؟ با این مثنوی کوتاه آکنده از افسوس و حسرت بود که با تو آشنا شدم و آن را باور کردم. اما تو آن را باور نکردی، چون بیسرنامه مال تو نبود. طی سالهای بعد، در هر فرصتی که دست داد کتاب های دیگر را که نام تو روی آنها بود خواندم- هیلاج نامه، جوهر الذات، مظهرالعجایب، پندنامه، گل و هرمز .... و چقدر طول کشید که دریافتم آنها هم از تو نیست. خوب شد که اینها از تو نیست. اگر بود که می توانست اتهام پرگویی و بیهوده گویی را از تو رفع کند؟ اما آن چه مال تو بود، عطار پیر، برایم آموزنده، مایۀ لذت و موجب تأمل و عبرت بود. منطق الطیر را بارها خواندم، چاپ های بازاری مصیبت نامه، الهی نامه اسرارنامه ات را بارها با لطف و لذت خواندم. چه زبانی! چه بیانی. بارها از قصه ای کوتاه یا از موعظه ای تأمل انگیز غرق لذت یا غرق حیرت شدم...
♦️@seemorghbook
✍#عبدالحسین_زرین_کوب
عطار! عطار پیر بعد از سالها همدلی و دلشناختگی حالا میبینم هر روز بیش از پیش دنیای من و احساس و اندیشه ای که بر آن حاکم است از دنیای تو و آرمان و اندیشه ای که در آن فرمانرواست دور و دورتر میشود. با وجود سالها آشنایی احساس میکنم هنوز فاصلۀ بسیاری ما را از یکدیگر جدا میکند. اکنون، قاف وحدت که سرحد دنیای ماورای حس است قلههایش در مه و برف فراموشی محوست. صدای بال سیمرغ را که پرافشانی او نشان عزلت گزینی از دنیای ماست دیگر هیچ کس نمیشنود. غیر از تو که آن را می شنید و که آن را تکرار می کرد؟ چه قدر از دنیای ما فاصله گرفتها ی؛ عطار! با این همه نزدیکی چقدر از هم دور مانده ایم. آشنایی ما هم به سالهای دور می رسد ، سالهای دور اما نه این قدر دور که امروز احساس میکنم. اولین برخورد ما کی بود؟ در آن سالهای خرسندی و خوش خیالی های عاری از دغدغه در اطراف من هر چه بود معجزه بود؛ آسمان که بالای سر انسان معلق بود و زمین که در فضا حرکت میکرد معجزه بود، آبشار و نسیم و شکوفه و درخت و ستاره و هر چه بود معجزه بود. مادر معجزه بود، پدر معجزه بود، و پدر بزرگ پیر که حرفۀ تو را پیشه کرده بود نیز معجزه بود. تو نیز در همان اولین برخورد که در منظومۀ کوتاه بیسرنامه ات با من کردی معجزه ای واقعی بودی. معجزه بودنت را نمی توانستم باور نکنم و انسان بیسر که شعر بگوید و راه برود و از درد و عشق خدا نغمه سرکند برایم معجزه ای زیبا بود. هنوز هشت نه سال بیشتر نداشتم و در همان سالهای دور بود که بیسرنامهات مرا مجذوب تو ساخت. یادت هست عطار؟ البته یادت نیست چون تو در آن وقت سر نداشتی و من که با جان و دل یک کودک خردسال، به معجزه های بیسرنامه دل بسته بودم و آن را از بر کرده بودم، هرگز تو را با سر ندیدم، پس آن پیشانی بلند درخشان که می بایست این تن بی سر اما زنده و تپنده را هدایت کند چه میشد؟ با این مثنوی کوتاه آکنده از افسوس و حسرت بود که با تو آشنا شدم و آن را باور کردم. اما تو آن را باور نکردی، چون بیسرنامه مال تو نبود. طی سالهای بعد، در هر فرصتی که دست داد کتاب های دیگر را که نام تو روی آنها بود خواندم- هیلاج نامه، جوهر الذات، مظهرالعجایب، پندنامه، گل و هرمز .... و چقدر طول کشید که دریافتم آنها هم از تو نیست. خوب شد که اینها از تو نیست. اگر بود که می توانست اتهام پرگویی و بیهوده گویی را از تو رفع کند؟ اما آن چه مال تو بود، عطار پیر، برایم آموزنده، مایۀ لذت و موجب تأمل و عبرت بود. منطق الطیر را بارها خواندم، چاپ های بازاری مصیبت نامه، الهی نامه اسرارنامه ات را بارها با لطف و لذت خواندم. چه زبانی! چه بیانی. بارها از قصه ای کوتاه یا از موعظه ای تأمل انگیز غرق لذت یا غرق حیرت شدم...
♦️@seemorghbook
👍14❤2🔥1
"آنکس که معتقد است اوضاع این جهان سراسر درد، از هر جهت روبراه است، فاقد ارزش های محسوس اخلاقی است. زیرا که او باید برای درد و رنج عمومی همیشه بهانه هایی را بتراشد."
#برتراند_راسل
♦️@seemorghbook
#برتراند_راسل
♦️@seemorghbook
👍11😢4👏3
اغلب آدم ها همیشه همین طورند . اگر کسی را پذیرفتند همه عیوبش را حسن می بینند و کوچکترین انتقادی بر شخص مورد پسند ایشان وارد نیست و اگر از کسی نفرت پیدا کردند از همه خصلت های نیکوی او چشم پوشی می کنند و عیوب او را بزرگ می نمایانند . در هیچ موردی حد وسط ندارند .
#جورج_اورول
♦️@seemorghbook
#جورج_اورول
♦️@seemorghbook
👍17🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حس کردم
که چقدر
دلم واسه خودم تنگ شده...
تلخ ترین حس دلتنگی،
دلتنگی واسه خودته،
واسه کسی که بودی...
#روزبه_معین
♦️@seemorghbook
که چقدر
دلم واسه خودم تنگ شده...
تلخ ترین حس دلتنگی،
دلتنگی واسه خودته،
واسه کسی که بودی...
#روزبه_معین
♦️@seemorghbook
👍9❤2
بیلی مسافر بیارادهی زمان است. بر گشت و گذارهای خود تسلط ندارد و همهی سفرها الزاماً سفر تفریحی نیست. در ترس دائم به سر میبرد زیرا هرگز نمیداند در مرحلهی بعد کدام نقش زندگیاش را باید ایفا کند.
📘#سلاخ_خانه_شماره_پنج
✍#کورت_ونه_گات
♦️@seemorghbook
📘#سلاخ_خانه_شماره_پنج
✍#کورت_ونه_گات
♦️@seemorghbook
👍5❤1
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبيه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده، و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم !... دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است... دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست..از فردای آن روز،دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،کدخدا میگفت:دزد او را کشته است!!!
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدند!!!
چون در آن آبادی،دانستن، بهايش سنگین بود!!!
ولی نادانی، انعام داشت!!! این بود که اهل آبادی،
هر روز عرعرکنان درخانه کدخدا جمع میشدند و ستایش کدخدا میکردند!!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبيه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده، و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم !... دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است... دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست..از فردای آن روز،دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،کدخدا میگفت:دزد او را کشته است!!!
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدند!!!
چون در آن آبادی،دانستن، بهايش سنگین بود!!!
ولی نادانی، انعام داشت!!! این بود که اهل آبادی،
هر روز عرعرکنان درخانه کدخدا جمع میشدند و ستایش کدخدا میکردند!!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍38❤3👎2
سر برآورد خورشید
نظری کرد به صبح
وه چه زیباست بهار
سبزه درسبزه شکفت
گل برآمد از خاک
بلبلان نغمه زیبای تو را می خوانند
♦️@seemorghbook
نظری کرد به صبح
وه چه زیباست بهار
سبزه درسبزه شکفت
گل برآمد از خاک
بلبلان نغمه زیبای تو را می خوانند
♦️@seemorghbook
❤9👍3
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یکدمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیْرِ کُهَن درگذریم
با هفتهزار سالگان سربهسریم
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
#خیام
♦️@seemorghbook
وین یکدمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیْرِ کُهَن درگذریم
با هفتهزار سالگان سربهسریم
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
#خیام
♦️@seemorghbook
👏13👍5❤3
گفته شده؛
وقتى يه اتفاق خوب تو زندگيت ميفته
سفر كن و جشن بگير
وقتى يه اتفاق بد تو زندگيت ميفته
سفر كن تا فراموشش كنى
وقتى هيچ اتفاقى تو زندگيت نميفته
سفر كن تا يه اتفاقى بيفته...
♦️@seemorghbook
وقتى يه اتفاق خوب تو زندگيت ميفته
سفر كن و جشن بگير
وقتى يه اتفاق بد تو زندگيت ميفته
سفر كن تا فراموشش كنى
وقتى هيچ اتفاقى تو زندگيت نميفته
سفر كن تا يه اتفاقى بيفته...
♦️@seemorghbook
👍18❤6👏2🍾1
☕️قطعهای از کتاب
هربرت سری تکان داد و گفت: " چه می دونم بابا" و برخاست و با رکابهای شلوارش آویخته، با پیراهنش کشان روانه ی مستراح شد با همان خلق تنگش گفت: " اینم مال همونه." رفت و انگاری می خواست یکباره از هرچی کلیساست و چاقوکش های کلیسارو است به طور قطع دور شود! انگاری مستراح تنها جایی بود که انسان می توانست آزاد اندیش باشد و برای همیشه آزاد بماند.
📕#طبل_حلبی
✍#گونتر_گراس
♦️@seemorghbook
هربرت سری تکان داد و گفت: " چه می دونم بابا" و برخاست و با رکابهای شلوارش آویخته، با پیراهنش کشان روانه ی مستراح شد با همان خلق تنگش گفت: " اینم مال همونه." رفت و انگاری می خواست یکباره از هرچی کلیساست و چاقوکش های کلیسارو است به طور قطع دور شود! انگاری مستراح تنها جایی بود که انسان می توانست آزاد اندیش باشد و برای همیشه آزاد بماند.
📕#طبل_حلبی
✍#گونتر_گراس
♦️@seemorghbook
👍16
وکیلی دزدی رو بدید که برای
اعدام میبردنش،با خود بگفت؛
در حقیقت کشتن این دزد واجب است
چون بدون لباس رسمی و منصب دولتی
میخواهد که دزدی کند...!!
#میرزا_آقا_خان_کرمانی
♦️@seemorghbook
اعدام میبردنش،با خود بگفت؛
در حقیقت کشتن این دزد واجب است
چون بدون لباس رسمی و منصب دولتی
میخواهد که دزدی کند...!!
#میرزا_آقا_خان_کرمانی
♦️@seemorghbook
👍37😁5👏1
👍15❤4👏2
کسی که فکر میکند همیشه خودش درست میگوید
آدم خطرناکی است
چون نه خود رشد میکند ونه اجازه میدهد کسی دیگر رشد کند
♦️@seemorghbook
آدم خطرناکی است
چون نه خود رشد میکند ونه اجازه میدهد کسی دیگر رشد کند
♦️@seemorghbook
👏28👍6😢1
بخشیدهام، شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشید؛ آدم زمین نیست که بتواند بار همهی این تلخیها را به دوش بکشد.
📘#نیمه_تاریک_ماه
✍#هوشنگ_گلشیری
♦️@seemorghbook
📘#نیمه_تاریک_ماه
✍#هوشنگ_گلشیری
♦️@seemorghbook
👍16😢3🤯1