فرانسويها ضرب المثلى دارند كه
مى گويد :
تنها احمق ها هستند كه عوض نميشوند
با اين معنا نه تنها در زبان فارسى
ضرب المثلى نيست ، بلكه برعكس ، ضرب المثلی هست كه مى گويد :
حرف مرد يكى ست!
آيا آنجا كه مقاومت در برابر تغيير و لجبازى در پذيرش اشتباه
ريشه اى فرهنگى مى يابد
مى توان به فردايى بهتر خوشبين بود ...؟
♦️@seemorghbook
مى گويد :
تنها احمق ها هستند كه عوض نميشوند
با اين معنا نه تنها در زبان فارسى
ضرب المثلى نيست ، بلكه برعكس ، ضرب المثلی هست كه مى گويد :
حرف مرد يكى ست!
آيا آنجا كه مقاومت در برابر تغيير و لجبازى در پذيرش اشتباه
ريشه اى فرهنگى مى يابد
مى توان به فردايى بهتر خوشبين بود ...؟
♦️@seemorghbook
👍14❤3💯2
☕️قطعهای از کتاب
اگر میتوانستم برای خودم انگشتری با نوشته ای بر روی آن سفارش دهم احتمالاً این عبارت را انتخاب میکردم؛ "هیچ چیز نمیگذرد."
من معتقدم که هیچ چیز بدون این که اثری از خود به جای بگذارد، نمیگذرد. و هر قدم کوچکی که بر میداریم، بر حال و آینده ما بسیار اثر گذار است.
📕#زندگی_من
✍#آنتون_چخوف
♦️@seemorghbook
اگر میتوانستم برای خودم انگشتری با نوشته ای بر روی آن سفارش دهم احتمالاً این عبارت را انتخاب میکردم؛ "هیچ چیز نمیگذرد."
من معتقدم که هیچ چیز بدون این که اثری از خود به جای بگذارد، نمیگذرد. و هر قدم کوچکی که بر میداریم، بر حال و آینده ما بسیار اثر گذار است.
📕#زندگی_من
✍#آنتون_چخوف
♦️@seemorghbook
👍9❤5
سیاست،
هنر به دست آوردن پول از ثروتمندان
و رای از فقرا،
به بهانهی نگاهبانی هرکدام از این دو دسته از دیگری است.
#اسکار_آمرینگر
♦️@seemorghbook
هنر به دست آوردن پول از ثروتمندان
و رای از فقرا،
به بهانهی نگاهبانی هرکدام از این دو دسته از دیگری است.
#اسکار_آمرینگر
♦️@seemorghbook
👍18❤3
📕#دفتر_پرسش_ها
✍#پابلو_نرودا
پابلو نرودا، دفتر پرسش ها را در سپتامبر ۱۹۷۳، چند ماهی مانده به مرگش، به پایان رساند. نرودا با سرایش این کتاب، دایره هستی خود را به گونه انسان و به مثابه هنرمند کامل می کند. شاعر ۶۹ ساله از سرچشمه مشترک همه آثار اساسی اش می نوشد و دوباره بر سرِ آن «چاه ژرف جاودانگی»: تخیل بازآفرینی و ژرف بینی، باز می آید. این شعرهای کوتاه، که سراسر سرایش پرسش اند، بیان گر استغراق او در – به گفته هایدن کاروت– «ساختار احساس» بر زمینه تجربه اند. نرودا، اگر چه در بسیاری از مکتب های فکری، سبک های شعری، و صداها کاوید، اما عشق او یافتن و بداهه سرودن بر اساس ضرب-آهنگ های اساسی ادراک برای آشکارکردن حقیقت های ناگفته و نا گفتنی بود.
نرودا در دفتر پرسش ها به حساسیت و درون نگری ای بس ژرف تر از آثار پیشینش دست می یابد. این اشعار، شگفت زدگی های کودکان را با تجربه بزرگ سالان در می آمیزد. بزرگ سالان معمولا در برابر پرسش های «غیر عقلانی» کودکان تنها از آبشخور ذهن عقلانی خود مایه می گیرند. اما نرودا، چنان وضوح و روشنی ای را که حاصل حیاتی زیسته و آزموده است، به جان می طلبد و بیزار است از آن که در جان پناه عقل استدلالی محصور شود. برای ۳۱۶ پرسشی که در ۷۴ شعر این دفتر آمده هیچ پاسخ عقلانی وجود ندارد. این پرسش ها سطحی آینه گون را عرضه می دهند که هر کس عکس خود را در آن می بیند.
♦️@seemorghbook
✍#پابلو_نرودا
پابلو نرودا، دفتر پرسش ها را در سپتامبر ۱۹۷۳، چند ماهی مانده به مرگش، به پایان رساند. نرودا با سرایش این کتاب، دایره هستی خود را به گونه انسان و به مثابه هنرمند کامل می کند. شاعر ۶۹ ساله از سرچشمه مشترک همه آثار اساسی اش می نوشد و دوباره بر سرِ آن «چاه ژرف جاودانگی»: تخیل بازآفرینی و ژرف بینی، باز می آید. این شعرهای کوتاه، که سراسر سرایش پرسش اند، بیان گر استغراق او در – به گفته هایدن کاروت– «ساختار احساس» بر زمینه تجربه اند. نرودا، اگر چه در بسیاری از مکتب های فکری، سبک های شعری، و صداها کاوید، اما عشق او یافتن و بداهه سرودن بر اساس ضرب-آهنگ های اساسی ادراک برای آشکارکردن حقیقت های ناگفته و نا گفتنی بود.
نرودا در دفتر پرسش ها به حساسیت و درون نگری ای بس ژرف تر از آثار پیشینش دست می یابد. این اشعار، شگفت زدگی های کودکان را با تجربه بزرگ سالان در می آمیزد. بزرگ سالان معمولا در برابر پرسش های «غیر عقلانی» کودکان تنها از آبشخور ذهن عقلانی خود مایه می گیرند. اما نرودا، چنان وضوح و روشنی ای را که حاصل حیاتی زیسته و آزموده است، به جان می طلبد و بیزار است از آن که در جان پناه عقل استدلالی محصور شود. برای ۳۱۶ پرسشی که در ۷۴ شعر این دفتر آمده هیچ پاسخ عقلانی وجود ندارد. این پرسش ها سطحی آینه گون را عرضه می دهند که هر کس عکس خود را در آن می بیند.
♦️@seemorghbook
👍6❤2
آدم ها دق می كنند و ياد شان می رود اين را به ديگران بگويند ...
آدم ها دروغ مي گويند و يادشان مي رود جمعش كنند ...
آدم ها سگ می شوند و يادشان می رود پاچه را ول كنند ...
آدم ها تصميم می گيرند و يادشان می رود عقل ندارند ...
آدم ها می روند و يادشان می رود بگويند به كجا ... ؟
آدم ها می روند و يادشان می رود برگردند ...
و آدم ها هیچ وقت آدم نمی شوند ... !
#الهام_شعار
♦️@seemorghbook
آدم ها دروغ مي گويند و يادشان مي رود جمعش كنند ...
آدم ها سگ می شوند و يادشان می رود پاچه را ول كنند ...
آدم ها تصميم می گيرند و يادشان می رود عقل ندارند ...
آدم ها می روند و يادشان می رود بگويند به كجا ... ؟
آدم ها می روند و يادشان می رود برگردند ...
و آدم ها هیچ وقت آدم نمی شوند ... !
#الهام_شعار
♦️@seemorghbook
👍16💯2
کنار سی و سه پل نشسته بودم … نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد...
دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .
به عادت همیشگی ، دستم را که خالی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد...
بچه آمد و شکلات را گرفت . من که دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزدم به پدرش گفتم من قصد اذیت او را نداشتم . گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است.
کار تو باعث میگردید که بچه ، دروغ را تجربه
کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند...!
♦️@seemorghbook
دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .
به عادت همیشگی ، دستم را که خالی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد...
بچه آمد و شکلات را گرفت . من که دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزدم به پدرش گفتم من قصد اذیت او را نداشتم . گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است.
کار تو باعث میگردید که بچه ، دروغ را تجربه
کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند...!
♦️@seemorghbook
👏31👍5❤1💯1
ميگن خواب یه مرگ كوتاهه ...
ولى چه فرق عجيبى است بين"مرگ"
و"خواب"
وقتى "عزيزى"خوابيده دلت
میخواد حتى هيچ پرنده اى
پر نزنه تابيدار نشه
و وقتى "مرده"...
دوست دارى
با بلندترين صداى دنيا
بيدارش كنى ولى افسوس که هرگز بیدار نمیشه ...
تا هستیم قدر همدیگر را بدانیم❤️
♦️@seemorghbook
ولى چه فرق عجيبى است بين"مرگ"
و"خواب"
وقتى "عزيزى"خوابيده دلت
میخواد حتى هيچ پرنده اى
پر نزنه تابيدار نشه
و وقتى "مرده"...
دوست دارى
با بلندترين صداى دنيا
بيدارش كنى ولى افسوس که هرگز بیدار نمیشه ...
تا هستیم قدر همدیگر را بدانیم❤️
♦️@seemorghbook
👍19❤9👏3
صدای خش خش برگها
بوی مهر، عطرتلخ یار
نم نم باران به زیر چتر
با لبخند بی بهانه بر لبانت
و بوی خوش مهربانی
حس خوب پاییز نثارت
♦️@seemorghbook
بوی مهر، عطرتلخ یار
نم نم باران به زیر چتر
با لبخند بی بهانه بر لبانت
و بوی خوش مهربانی
حس خوب پاییز نثارت
♦️@seemorghbook
👍5❤2
برای آدمهایی که آزارتان می دهند ،
آرزوهای ِ خوب کنید !
آری ..
آرزو کنید آنقدر غرق در خوبی هایِ زندگی شوند و خیر و نیکی در لحظه هایشان جاری باشد ،
که وقتی به خودشان می آیند ،
اصلا دیگر بدی را بلد نباشند ..
بیشتر ِ آدمهایی که آزار می دهند ،
شاید یک روزی ، یک جایی ،
زخمی خورده اند و مرهمی نیافته اند
و تنها راه ِ گذر از این زخم را ،
در آزار دادن ِ دیگران جسته اند ..
با رفتار متقابل ، چنین شخصیتی از خودتان نسازید ..
این یک شعار نیست ،
و اصلا لزومی ندارد جوابِ بدی را با خوبی بدهید ،
اتفاقا برای مدتی آن ها را از حق ِ داشتن ِ خودتان محروم کنید ؛
اگر جواب بدی را دستِ کم با سکوت بدهید و در دلتان آرزوهای ِ نیک برای فرد ِ مقابل کنید ،
شما خوشبخت ترین انسانید ..
♦️@seemorghbook
آرزوهای ِ خوب کنید !
آری ..
آرزو کنید آنقدر غرق در خوبی هایِ زندگی شوند و خیر و نیکی در لحظه هایشان جاری باشد ،
که وقتی به خودشان می آیند ،
اصلا دیگر بدی را بلد نباشند ..
بیشتر ِ آدمهایی که آزار می دهند ،
شاید یک روزی ، یک جایی ،
زخمی خورده اند و مرهمی نیافته اند
و تنها راه ِ گذر از این زخم را ،
در آزار دادن ِ دیگران جسته اند ..
با رفتار متقابل ، چنین شخصیتی از خودتان نسازید ..
این یک شعار نیست ،
و اصلا لزومی ندارد جوابِ بدی را با خوبی بدهید ،
اتفاقا برای مدتی آن ها را از حق ِ داشتن ِ خودتان محروم کنید ؛
اگر جواب بدی را دستِ کم با سکوت بدهید و در دلتان آرزوهای ِ نیک برای فرد ِ مقابل کنید ،
شما خوشبخت ترین انسانید ..
♦️@seemorghbook
👍12❤3👏2
فکر کردن بیش از حد درباره ی موضوعی را متوقف کن
ما قدرت کنترل همه ی امور را نداریم
فقط رهایش کن
♦️@seemorghbook
ما قدرت کنترل همه ی امور را نداریم
فقط رهایش کن
♦️@seemorghbook
👏13
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی
و نه در فردایی
ظرف امروز، پُر از بودن توست ..
#سهراب_سپهری
♦️@seemorghbook
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی
و نه در فردایی
ظرف امروز، پُر از بودن توست ..
#سهراب_سپهری
♦️@seemorghbook
👍10❤5
☕️قطعهای از کتاب
اگر میتوانستم برای خودم انگشتری با نوشته ای بر روی آن سفارش دهم احتمالاً این عبارت را انتخاب میکردم؛ "هیچ چیز نمیگذرد."
من معتقدم که هیچ چیز بدون این که اثری از خود به جای بگذارد، نمیگذرد. و هر قدم کوچکی که بر میداریم، بر حال و آینده ما بسیار اثر گذار است.
📕#زندگی_من
✍#آنتون_چخوف
♦️@seemorghbook
اگر میتوانستم برای خودم انگشتری با نوشته ای بر روی آن سفارش دهم احتمالاً این عبارت را انتخاب میکردم؛ "هیچ چیز نمیگذرد."
من معتقدم که هیچ چیز بدون این که اثری از خود به جای بگذارد، نمیگذرد. و هر قدم کوچکی که بر میداریم، بر حال و آینده ما بسیار اثر گذار است.
📕#زندگی_من
✍#آنتون_چخوف
♦️@seemorghbook
👍7❤2
خوابِ خوشِ دیکتاتورها
با افزایش فهم تو پریشان میشود، شروع لرزش آنها با بیشتر شدن آگاهی تو است، زیرا که آنها میخواهند تو ندانی و تمام ترسشان از دانستن تو است.
♦️@seemorghbook
با افزایش فهم تو پریشان میشود، شروع لرزش آنها با بیشتر شدن آگاهی تو است، زیرا که آنها میخواهند تو ندانی و تمام ترسشان از دانستن تو است.
♦️@seemorghbook
👍28👏5😁2
📕#شب_و_هوس
✍#ارونقی_کرمانی
“مرد بلوچ” خورشید را می شناخت… خورشید را که در نیمروز, چون کوره ای گداخته, میسوخت و اشعه ی آن, چون سرب مذاب بر پیکر او می ریخت. او سر بلند کرد و آن را نگریست, آن را که بر سینه ی بیکران آسمان میخکوب کرد و چون سایر نیمروزها, داغ و پر حرارت… “مرد بلوچ” لبخندش را که غرور, رنگش زده بود بر چهره ی خورشید پاشید و با گامهای محکم و استوار, چون همیشه سربلند راه می رفت, سربلند و مغرور! “صبحگاه” به راه افتاده بود… و آن زمان که خورشید بال و پرش را بر دامان دشت گسترده بود او همچنان ره میسپرد…می رفت به آن دهکده ی کوچک که خاله اش آنجا بود… “مرد بلوچ” خورشید را دوست می داشت و…
♦️@seemorghbook
✍#ارونقی_کرمانی
“مرد بلوچ” خورشید را می شناخت… خورشید را که در نیمروز, چون کوره ای گداخته, میسوخت و اشعه ی آن, چون سرب مذاب بر پیکر او می ریخت. او سر بلند کرد و آن را نگریست, آن را که بر سینه ی بیکران آسمان میخکوب کرد و چون سایر نیمروزها, داغ و پر حرارت… “مرد بلوچ” لبخندش را که غرور, رنگش زده بود بر چهره ی خورشید پاشید و با گامهای محکم و استوار, چون همیشه سربلند راه می رفت, سربلند و مغرور! “صبحگاه” به راه افتاده بود… و آن زمان که خورشید بال و پرش را بر دامان دشت گسترده بود او همچنان ره میسپرد…می رفت به آن دهکده ی کوچک که خاله اش آنجا بود… “مرد بلوچ” خورشید را دوست می داشت و…
♦️@seemorghbook
❤5👍5