〰〰〰〰〰〰〰〰〰
نیچه : برای ساختنِ فرزندان ، باید نخست خویش را بسازی. در غیر اینصورت ، فرزندان را برای نیازهای حیوانی، فرار از تنهایی یا پر کردنِ چاله های وجودت پدید آورده ای.
#فریدریش_نیچه
♦️@seemorghbook
نیچه : برای ساختنِ فرزندان ، باید نخست خویش را بسازی. در غیر اینصورت ، فرزندان را برای نیازهای حیوانی، فرار از تنهایی یا پر کردنِ چاله های وجودت پدید آورده ای.
#فریدریش_نیچه
♦️@seemorghbook
👏22👍6❤2🔥1
☕️ قطعهای از کتاب
نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت :
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
📕#بهارستان
✍#عبدالرحمن_جامی
♦️@seemorghbook
نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت :
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
📕#بهارستان
✍#عبدالرحمن_جامی
♦️@seemorghbook
👏16❤8
نژاد،دین،غرور قومی و ناسیونالیزم
و غیره هیچ کاری نمی کنند
به جز اینکه یاد می دهند
تا از مردمی که هیچ وقت ملاقات
نکرده اید،متنفر باشید.
#داگ_استنهوپ
♦️@seemorghbook
و غیره هیچ کاری نمی کنند
به جز اینکه یاد می دهند
تا از مردمی که هیچ وقت ملاقات
نکرده اید،متنفر باشید.
#داگ_استنهوپ
♦️@seemorghbook
👍22👏4👎1
📕#داش_آکل
✍#صادق_هدایت
داش آکل" لوطی مشهور شیرازی است که خصلتهای جوانمردانهاش او را محبوب مردم ضعیف و بیپناه شهر کرده است. اما کاکارستم که گردنکلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن میگیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهی حاجی صمد، به وی دل میبازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهی جوانمردی و عمل به وظیفهی خود میداند. در نتیجه، این راز را در دل نگه میدارد. در عوض، طوطیای میخرد، و درد دلش را به او میگوید.
♦️@seemorghbook
✍#صادق_هدایت
داش آکل" لوطی مشهور شیرازی است که خصلتهای جوانمردانهاش او را محبوب مردم ضعیف و بیپناه شهر کرده است. اما کاکارستم که گردنکلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن میگیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهی حاجی صمد، به وی دل میبازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهی جوانمردی و عمل به وظیفهی خود میداند. در نتیجه، این راز را در دل نگه میدارد. در عوض، طوطیای میخرد، و درد دلش را به او میگوید.
♦️@seemorghbook
👍12❤5
«...به گردان چنین گفت رستم که من
برین کینه دادم دل و جان و تن
که اندر جهان چون سیاوش سوار
نبندد کمر نیز یک نامدار
چنین کار یکسر مدارید خرد
چنین کینه را خرد نتوان شمرد
ز دلها همه ترس بیرون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید
به یزدان که تا در جهان زندهام
به کین سیاوش دل آگندهام...»
#فردوسی
♦️@seemorghbook
برین کینه دادم دل و جان و تن
که اندر جهان چون سیاوش سوار
نبندد کمر نیز یک نامدار
چنین کار یکسر مدارید خرد
چنین کینه را خرد نتوان شمرد
ز دلها همه ترس بیرون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید
به یزدان که تا در جهان زندهام
به کین سیاوش دل آگندهام...»
#فردوسی
♦️@seemorghbook
❤27👍1🫡1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو تبدیل به چیزی میشی
✦ که فکرشو میکنی
تو جذب میکنی چیزی رو
✦ که احساسش میکنی
تو خلق میکنی چیزی رو
✦ که تصورش میکنی
♦️@seemorghbook
✦ که فکرشو میکنی
تو جذب میکنی چیزی رو
✦ که احساسش میکنی
تو خلق میکنی چیزی رو
✦ که تصورش میکنی
♦️@seemorghbook
❤9
☕️قطعهای از کتاب
«و از خودش میپرسید آیا بهتر نیست در قبر دراز بکشد و خاک رویش بریزند،
و بیهراس از خداوند میپرسید آیا راستی راستی خیال میکند آدمها از آهناند که این همه غصه و آزار را تاب بیاورند»
📕#صد_سال_تنهایی
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
♦️@seemorghbook
«و از خودش میپرسید آیا بهتر نیست در قبر دراز بکشد و خاک رویش بریزند،
و بیهراس از خداوند میپرسید آیا راستی راستی خیال میکند آدمها از آهناند که این همه غصه و آزار را تاب بیاورند»
📕#صد_سال_تنهایی
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
♦️@seemorghbook
❤17👍12😢5
حال می پرسم یک اگربا یک برابر بود
نان و مال ِ مفتخواران
از کجا آماده میگردید؟
یک اگربا یک برابر بود
پس که پشتش زیر بارفقر خم میشد؟
یا که زیر ِضربتِ شلاق لِه میگشت؟
♦️@seemorghbook
نان و مال ِ مفتخواران
از کجا آماده میگردید؟
یک اگربا یک برابر بود
پس که پشتش زیر بارفقر خم میشد؟
یا که زیر ِضربتِ شلاق لِه میگشت؟
♦️@seemorghbook
👍22❤6😢3👏1
📕#دیوانه_بازی
✍#کریستین_بوبن
دیوانهبازی روایتی است جذاب و دلنشین از زبان دختری که در سیرک به دنیا آمده و تمام روزهای زندگیاش در سیرک رقم خورده است.
خواننده از دو سالگی با این دخترک همراه میشود و با هر خط از این داستان با او بزرگ میشود. دیوانهبازی شرح زندگی دخترکی است که دیوانهوار زندگی میکند و به دنبال رهایی از روزمرگیهاست.
♦️@seemorghbook
✍#کریستین_بوبن
دیوانهبازی روایتی است جذاب و دلنشین از زبان دختری که در سیرک به دنیا آمده و تمام روزهای زندگیاش در سیرک رقم خورده است.
خواننده از دو سالگی با این دخترک همراه میشود و با هر خط از این داستان با او بزرگ میشود. دیوانهبازی شرح زندگی دخترکی است که دیوانهوار زندگی میکند و به دنبال رهایی از روزمرگیهاست.
♦️@seemorghbook
❤10👍4
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
♦️@seemorghbook
📖#حکایت
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
♦️@seemorghbook
😁53❤5👎1
☕️قطعهای از کتاب
روز کیفر دادن هنگامی که من مقابل خداوند حضور به هم می رسانم که مورد دادرسی قرار بگیرم آیا برای این مرا در آتش جهنم خواهند انداخت که به افسانه های کودکانه صاحبان ادیان و مذاهب گوش نداده ام و او را تا حدود این افسانه های کودکانه کوچک نکردم.
من هیچ گناهی نکرده ام جز اینکه خداوند را صدها هزار برابر بزرگتر و چیزفهم تر و نیرومند تر از افسانه های کودکانه ادیان دانسته ام و این موضوع در نظر یک خدای چیزفهم گناه نیست که مستوجب کیفر باشد.
📕#جهان_بزرگ_و_انسان
✍#موریس_مترلینک
♦️@seemorghbook
روز کیفر دادن هنگامی که من مقابل خداوند حضور به هم می رسانم که مورد دادرسی قرار بگیرم آیا برای این مرا در آتش جهنم خواهند انداخت که به افسانه های کودکانه صاحبان ادیان و مذاهب گوش نداده ام و او را تا حدود این افسانه های کودکانه کوچک نکردم.
من هیچ گناهی نکرده ام جز اینکه خداوند را صدها هزار برابر بزرگتر و چیزفهم تر و نیرومند تر از افسانه های کودکانه ادیان دانسته ام و این موضوع در نظر یک خدای چیزفهم گناه نیست که مستوجب کیفر باشد.
📕#جهان_بزرگ_و_انسان
✍#موریس_مترلینک
♦️@seemorghbook
👍26❤9
پرسید: نام سرزمینت چیست؟
گفتم: نام سرزمینِ من، سرزمینِ مرگهای جوان و آرزوهای تحقق نیافته و امیدهای نامیراست.
♦️@seemorghbook
گفتم: نام سرزمینِ من، سرزمینِ مرگهای جوان و آرزوهای تحقق نیافته و امیدهای نامیراست.
♦️@seemorghbook
👍38😭22❤3👎2😢2
همه ی عالمان و شاعران و
اهل فلسفه ومنطق وبزرگان معتقدند:
شکوه عشق زیباست وبی عشق نباید زیست.
عالم نشدم اما
طی این سالها دریافتم
«عشق» جان دارد
پری روی ونازک جان است
وبشدت «مظلوم» است.
عشق یک معجزه باشکوه الهی است،
مثل یک لوح افتخار
که بعداز یک نبردِنفسگیرِ تن به تن
به گردنِ یک کُشتی گیرجسور می آویزند
خواستنی ودیدنی وبه سختی دست یافتنی است.
بطورحتم موهبت و کِسوَتی مقدس است.
گاهی آنچنان دور
که فقط با توسل به سیالِ رویا
قانع می شود،
وگاهی این گرانترین کالا ،
چنان خوش اقبال است که زیرِ یک سقف
بالا وپایینِ آبشارِاین روزگار را
دراشک ولبخندها به یک اندازه
جان می ساید وپیش می برد.
عشق توهم یک بازی
واضطراب وتشویشِ یک معامله نیست.
پس هرگز هرکس عاشق سینه چاک نخواهدبود.
عشق بیماری جان هایِ والا صبوروخسته است.
یک موهبت ازطرف معبودآسمانی است.
آنجا که پایِ گوشه چشمی ازخداونددرمیان است.
سوزنده وابدی اماخواستنی.
#صبا_پورنگار
♦️@seemorghbook
اهل فلسفه ومنطق وبزرگان معتقدند:
شکوه عشق زیباست وبی عشق نباید زیست.
عالم نشدم اما
طی این سالها دریافتم
«عشق» جان دارد
پری روی ونازک جان است
وبشدت «مظلوم» است.
عشق یک معجزه باشکوه الهی است،
مثل یک لوح افتخار
که بعداز یک نبردِنفسگیرِ تن به تن
به گردنِ یک کُشتی گیرجسور می آویزند
خواستنی ودیدنی وبه سختی دست یافتنی است.
بطورحتم موهبت و کِسوَتی مقدس است.
گاهی آنچنان دور
که فقط با توسل به سیالِ رویا
قانع می شود،
وگاهی این گرانترین کالا ،
چنان خوش اقبال است که زیرِ یک سقف
بالا وپایینِ آبشارِاین روزگار را
دراشک ولبخندها به یک اندازه
جان می ساید وپیش می برد.
عشق توهم یک بازی
واضطراب وتشویشِ یک معامله نیست.
پس هرگز هرکس عاشق سینه چاک نخواهدبود.
عشق بیماری جان هایِ والا صبوروخسته است.
یک موهبت ازطرف معبودآسمانی است.
آنجا که پایِ گوشه چشمی ازخداونددرمیان است.
سوزنده وابدی اماخواستنی.
#صبا_پورنگار
♦️@seemorghbook
❤13👏7💯2
☕️قطعهای از کتاب
کشتار و ظلمشان، آنقدر روح را نمیخراشید
و قلب را آزار نمیداد که وقاحت و بیشرمیشان در تحریفِ حقایق!
📕#استالین_خوب
✍#ویکتور_ارافیف
♦️@seemorghbook
کشتار و ظلمشان، آنقدر روح را نمیخراشید
و قلب را آزار نمیداد که وقاحت و بیشرمیشان در تحریفِ حقایق!
📕#استالین_خوب
✍#ویکتور_ارافیف
♦️@seemorghbook
👍28👏8
محروم کردن مردمی از آزادی به این بهانه که از آن سوءاستفاده می کنند، جنایتی بزرگ است.
#الکسی_دو_توکویل
♦️@seemorghbook
#الکسی_دو_توکویل
♦️@seemorghbook
👍39❤10
از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
♦️@seemorghbook
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
♦️@seemorghbook
❤25