حال می پرسم یک اگربا یک برابر بود
نان و مال ِ مفتخواران
از کجا آماده میگردید؟
یک اگربا یک برابر بود
پس که پشتش زیر بارفقر خم میشد؟
یا که زیر ِضربتِ شلاق لِه میگشت؟
♦️@seemorghbook
نان و مال ِ مفتخواران
از کجا آماده میگردید؟
یک اگربا یک برابر بود
پس که پشتش زیر بارفقر خم میشد؟
یا که زیر ِضربتِ شلاق لِه میگشت؟
♦️@seemorghbook
👍22❤6😢3👏1
📕#دیوانه_بازی
✍#کریستین_بوبن
دیوانهبازی روایتی است جذاب و دلنشین از زبان دختری که در سیرک به دنیا آمده و تمام روزهای زندگیاش در سیرک رقم خورده است.
خواننده از دو سالگی با این دخترک همراه میشود و با هر خط از این داستان با او بزرگ میشود. دیوانهبازی شرح زندگی دخترکی است که دیوانهوار زندگی میکند و به دنبال رهایی از روزمرگیهاست.
♦️@seemorghbook
✍#کریستین_بوبن
دیوانهبازی روایتی است جذاب و دلنشین از زبان دختری که در سیرک به دنیا آمده و تمام روزهای زندگیاش در سیرک رقم خورده است.
خواننده از دو سالگی با این دخترک همراه میشود و با هر خط از این داستان با او بزرگ میشود. دیوانهبازی شرح زندگی دخترکی است که دیوانهوار زندگی میکند و به دنبال رهایی از روزمرگیهاست.
♦️@seemorghbook
❤9👍4
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
♦️@seemorghbook
📖#حکایت
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
♦️@seemorghbook
😁49❤5👎1
☕️قطعهای از کتاب
روز کیفر دادن هنگامی که من مقابل خداوند حضور به هم می رسانم که مورد دادرسی قرار بگیرم آیا برای این مرا در آتش جهنم خواهند انداخت که به افسانه های کودکانه صاحبان ادیان و مذاهب گوش نداده ام و او را تا حدود این افسانه های کودکانه کوچک نکردم.
من هیچ گناهی نکرده ام جز اینکه خداوند را صدها هزار برابر بزرگتر و چیزفهم تر و نیرومند تر از افسانه های کودکانه ادیان دانسته ام و این موضوع در نظر یک خدای چیزفهم گناه نیست که مستوجب کیفر باشد.
📕#جهان_بزرگ_و_انسان
✍#موریس_مترلینک
♦️@seemorghbook
روز کیفر دادن هنگامی که من مقابل خداوند حضور به هم می رسانم که مورد دادرسی قرار بگیرم آیا برای این مرا در آتش جهنم خواهند انداخت که به افسانه های کودکانه صاحبان ادیان و مذاهب گوش نداده ام و او را تا حدود این افسانه های کودکانه کوچک نکردم.
من هیچ گناهی نکرده ام جز اینکه خداوند را صدها هزار برابر بزرگتر و چیزفهم تر و نیرومند تر از افسانه های کودکانه ادیان دانسته ام و این موضوع در نظر یک خدای چیزفهم گناه نیست که مستوجب کیفر باشد.
📕#جهان_بزرگ_و_انسان
✍#موریس_مترلینک
♦️@seemorghbook
👍21❤9
پرسید: نام سرزمینت چیست؟
گفتم: نام سرزمینِ من، سرزمینِ مرگهای جوان و آرزوهای تحقق نیافته و امیدهای نامیراست.
♦️@seemorghbook
گفتم: نام سرزمینِ من، سرزمینِ مرگهای جوان و آرزوهای تحقق نیافته و امیدهای نامیراست.
♦️@seemorghbook
👍38😭19❤3👎2😢2
همه ی عالمان و شاعران و
اهل فلسفه ومنطق وبزرگان معتقدند:
شکوه عشق زیباست وبی عشق نباید زیست.
عالم نشدم اما
طی این سالها دریافتم
«عشق» جان دارد
پری روی ونازک جان است
وبشدت «مظلوم» است.
عشق یک معجزه باشکوه الهی است،
مثل یک لوح افتخار
که بعداز یک نبردِنفسگیرِ تن به تن
به گردنِ یک کُشتی گیرجسور می آویزند
خواستنی ودیدنی وبه سختی دست یافتنی است.
بطورحتم موهبت و کِسوَتی مقدس است.
گاهی آنچنان دور
که فقط با توسل به سیالِ رویا
قانع می شود،
وگاهی این گرانترین کالا ،
چنان خوش اقبال است که زیرِ یک سقف
بالا وپایینِ آبشارِاین روزگار را
دراشک ولبخندها به یک اندازه
جان می ساید وپیش می برد.
عشق توهم یک بازی
واضطراب وتشویشِ یک معامله نیست.
پس هرگز هرکس عاشق سینه چاک نخواهدبود.
عشق بیماری جان هایِ والا صبوروخسته است.
یک موهبت ازطرف معبودآسمانی است.
آنجا که پایِ گوشه چشمی ازخداونددرمیان است.
سوزنده وابدی اماخواستنی.
#صبا_پورنگار
♦️@seemorghbook
اهل فلسفه ومنطق وبزرگان معتقدند:
شکوه عشق زیباست وبی عشق نباید زیست.
عالم نشدم اما
طی این سالها دریافتم
«عشق» جان دارد
پری روی ونازک جان است
وبشدت «مظلوم» است.
عشق یک معجزه باشکوه الهی است،
مثل یک لوح افتخار
که بعداز یک نبردِنفسگیرِ تن به تن
به گردنِ یک کُشتی گیرجسور می آویزند
خواستنی ودیدنی وبه سختی دست یافتنی است.
بطورحتم موهبت و کِسوَتی مقدس است.
گاهی آنچنان دور
که فقط با توسل به سیالِ رویا
قانع می شود،
وگاهی این گرانترین کالا ،
چنان خوش اقبال است که زیرِ یک سقف
بالا وپایینِ آبشارِاین روزگار را
دراشک ولبخندها به یک اندازه
جان می ساید وپیش می برد.
عشق توهم یک بازی
واضطراب وتشویشِ یک معامله نیست.
پس هرگز هرکس عاشق سینه چاک نخواهدبود.
عشق بیماری جان هایِ والا صبوروخسته است.
یک موهبت ازطرف معبودآسمانی است.
آنجا که پایِ گوشه چشمی ازخداونددرمیان است.
سوزنده وابدی اماخواستنی.
#صبا_پورنگار
♦️@seemorghbook
❤12👏6💯2
☕️قطعهای از کتاب
کشتار و ظلمشان، آنقدر روح را نمیخراشید
و قلب را آزار نمیداد که وقاحت و بیشرمیشان در تحریفِ حقایق!
📕#استالین_خوب
✍#ویکتور_ارافیف
♦️@seemorghbook
کشتار و ظلمشان، آنقدر روح را نمیخراشید
و قلب را آزار نمیداد که وقاحت و بیشرمیشان در تحریفِ حقایق!
📕#استالین_خوب
✍#ویکتور_ارافیف
♦️@seemorghbook
👍27👏6
محروم کردن مردمی از آزادی به این بهانه که از آن سوءاستفاده می کنند، جنایتی بزرگ است.
#الکسی_دو_توکویل
♦️@seemorghbook
#الکسی_دو_توکویل
♦️@seemorghbook
👍36❤10
از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
♦️@seemorghbook
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
♦️@seemorghbook
❤22
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖 #حکایت
در یکی از جنگها نادر شاه ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺒﺮﺩ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻯ ﺳﭙﯿﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻣﻰ ﺟﻨﮕﺪ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﻧﺒﺮﺩ، ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ.
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﻯ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﭘﺮﺳﺶ ﻧﺎﺩﺭ پاسخ داد و نادر متوجه شد ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﺍﻫﻞ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
سپس نادر ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﻓﻐﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، مگر ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻯ؟؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻯ...!
♦️@seemorghbook
📖 #حکایت
در یکی از جنگها نادر شاه ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺒﺮﺩ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻯ ﺳﭙﯿﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻣﻰ ﺟﻨﮕﺪ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﻧﺒﺮﺩ، ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ.
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﻯ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﭘﺮﺳﺶ ﻧﺎﺩﺭ پاسخ داد و نادر متوجه شد ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﺍﻫﻞ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
سپس نادر ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﻓﻐﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، مگر ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻯ؟؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻯ...!
♦️@seemorghbook
❤48👍15
☕️قطعهای از کتاب
همین که پایم را می گذارم خانه کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانهی طرف. چون که جلوی کتابخانه کسی بهتر از هر کجای دیگر میشود روحیات صاحبخانه را شناخت
📕#کافه_پیانو
✍#فرهاد_جعفری
♦️@seemorghbook
همین که پایم را می گذارم خانه کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانهی طرف. چون که جلوی کتابخانه کسی بهتر از هر کجای دیگر میشود روحیات صاحبخانه را شناخت
📕#کافه_پیانو
✍#فرهاد_جعفری
♦️@seemorghbook
👍32❤7👎1👏1😁1
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
آدمی می داندکه روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده می شود
تمام ترسش نیز از همین است
اما روح بیشتر آدم ها
زودتر از جسم شان می پوسد
نمی دانم چرا کسی ازاین موضوع وحشتی ندارد
#زولفو_لیوانلی
♦️@seemorghbook
آدمی می داندکه روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده می شود
تمام ترسش نیز از همین است
اما روح بیشتر آدم ها
زودتر از جسم شان می پوسد
نمی دانم چرا کسی ازاین موضوع وحشتی ندارد
#زولفو_لیوانلی
♦️@seemorghbook
👍24❤5
من بدبین نیستم. جهان ما بد است»
نوبل ادبیات را که گرفت معلوم شد شاهکارش نه رمانهایی که نوشت، بلکه زندگیش بود؛
روستازادهای که آرزوی نویسندگی داشت. اما حتی به دبیرستان هم نرفت.
فقرزدهای که اولین کتاب زندگیش را در ۱۹ سالگی خرید.
تنگدستی که با والدین بیسوادش در حاشیهی لیسبون تا نوجوانی، در یک اتاق زندگی میکردند و او روزها پادویی، مکانیکی و کارگری میکرد تا کمکخرج خانواده باشد و شبها آخرین نفری بود که کتابخانهی مرکزی پایتخت را ترک میکرد.
اولین رمانش را که به تشویق دختری که عاشقش بود نوشت، شکست کامل خورد.
بارها بیکار شد. همیشه بدهکار بود و سالها توسط دوستانش ملامت میشد که دست از رویای نویسندگی بکشد.
همه چیزش را از دست داده بود جز یک چیز؛ امید!
گفته است پس از شکست اولین کتابش ۴۰ سال از نظرها پنهان شد و به کسی نگفت که شبها تا صبح همچنان مینویسد.
بیشتر عمرش را از همان کودکی تا دههها بعد، در تنگدستی و فشار گذراند. چه بهلحاظ مالی، چه از نظر سیاسی که بابت ایستادگیاش علیه استبداد بارها تهدید شد و اخراج!
آنقدر به رویای نوشتن وفادار بود که در نهایت در ۶۰ سالگی، بالاخره ناشری حاضر شد رمانش را منتشر کند و…
و روژه ساراماگو در ۷۶ سالگی نوبل ادبیات گرفت!
پیش از مرگش گفت که مهمترین حادثهای که باعث شد نویسنده شود در تابستان ۱۴ سالگیش رقم خورد. زمانی که پدربزرگ باید راهی پایتخت میشد برای عمل قلب که پزشکان گفته بودند عملی ساده است.
«پیرمرد پیش از رفتن به حیاط خانه رفت، چند درخت زیتون و انجیری را که داشت، در آغوش گرفت و در حالی که سخت میگریست با یکیک آنان خداحافظی تلخی کرد…
زیرا میدانست که دیگر زنده به روستا باز نخواهد گشت»
که یادآور همان فراز درخشانی است که دههها بعد در “بینایی” نوشت:
«گفت: ظاهرا راه را گم کردهاند.
پرسیدم: چه کسانی؟
گفت: روزهای خوب»
♦️@seemorghbook
نوبل ادبیات را که گرفت معلوم شد شاهکارش نه رمانهایی که نوشت، بلکه زندگیش بود؛
روستازادهای که آرزوی نویسندگی داشت. اما حتی به دبیرستان هم نرفت.
فقرزدهای که اولین کتاب زندگیش را در ۱۹ سالگی خرید.
تنگدستی که با والدین بیسوادش در حاشیهی لیسبون تا نوجوانی، در یک اتاق زندگی میکردند و او روزها پادویی، مکانیکی و کارگری میکرد تا کمکخرج خانواده باشد و شبها آخرین نفری بود که کتابخانهی مرکزی پایتخت را ترک میکرد.
اولین رمانش را که به تشویق دختری که عاشقش بود نوشت، شکست کامل خورد.
بارها بیکار شد. همیشه بدهکار بود و سالها توسط دوستانش ملامت میشد که دست از رویای نویسندگی بکشد.
همه چیزش را از دست داده بود جز یک چیز؛ امید!
گفته است پس از شکست اولین کتابش ۴۰ سال از نظرها پنهان شد و به کسی نگفت که شبها تا صبح همچنان مینویسد.
بیشتر عمرش را از همان کودکی تا دههها بعد، در تنگدستی و فشار گذراند. چه بهلحاظ مالی، چه از نظر سیاسی که بابت ایستادگیاش علیه استبداد بارها تهدید شد و اخراج!
آنقدر به رویای نوشتن وفادار بود که در نهایت در ۶۰ سالگی، بالاخره ناشری حاضر شد رمانش را منتشر کند و…
و روژه ساراماگو در ۷۶ سالگی نوبل ادبیات گرفت!
پیش از مرگش گفت که مهمترین حادثهای که باعث شد نویسنده شود در تابستان ۱۴ سالگیش رقم خورد. زمانی که پدربزرگ باید راهی پایتخت میشد برای عمل قلب که پزشکان گفته بودند عملی ساده است.
«پیرمرد پیش از رفتن به حیاط خانه رفت، چند درخت زیتون و انجیری را که داشت، در آغوش گرفت و در حالی که سخت میگریست با یکیک آنان خداحافظی تلخی کرد…
زیرا میدانست که دیگر زنده به روستا باز نخواهد گشت»
که یادآور همان فراز درخشانی است که دههها بعد در “بینایی” نوشت:
«گفت: ظاهرا راه را گم کردهاند.
پرسیدم: چه کسانی؟
گفت: روزهای خوب»
♦️@seemorghbook
❤36👍7👏6🙏2
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
تا سال 1954، باور تمام دنيا بر این بود که انسان با توجه به محدودیت های فیزیکی که دارد ، هیچ گاه نخواهد توانست یک مایل را زیر 4 دقیقه بدود!
تا اینکه راجر بنستر در مسابقه ای ،
یک مایل را در کمتر از 4 دقیقه دوید!
از آن پس در مدت یکسال ، حدود 20 هزار نفر این رکورد را زدند و کم کم این کار به سطح دبیرستانها کشیده شد!!
چه چیزی فرق کرد در عرض یکسال؟
هیچ چیز، جز یک کلمه
باور ، باور به شدن، باور به امکان
"باورتان را تغيير دهید تا زندگيتان تغيير كند "
♦️@seemorghbook
تا سال 1954، باور تمام دنيا بر این بود که انسان با توجه به محدودیت های فیزیکی که دارد ، هیچ گاه نخواهد توانست یک مایل را زیر 4 دقیقه بدود!
تا اینکه راجر بنستر در مسابقه ای ،
یک مایل را در کمتر از 4 دقیقه دوید!
از آن پس در مدت یکسال ، حدود 20 هزار نفر این رکورد را زدند و کم کم این کار به سطح دبیرستانها کشیده شد!!
چه چیزی فرق کرد در عرض یکسال؟
هیچ چیز، جز یک کلمه
باور ، باور به شدن، باور به امکان
"باورتان را تغيير دهید تا زندگيتان تغيير كند "
♦️@seemorghbook
👏25❤9👍6
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
قومی زپی مذهب و دین می سوزند
قومی ز برای حور عین می سوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
و ایشان همه در حسرت این می سوزند!
#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
قومی زپی مذهب و دین می سوزند
قومی ز برای حور عین می سوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
و ایشان همه در حسرت این می سوزند!
#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
❤29👏9
☕️ قطعهای از کتاب
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد,و آن این است,تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد,وآن اینکه, حیوان راه اشتباه را دوباره تکرار نمیکند,اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود,
برای همین است که حیوانات تاریخ ندارند,اما انسانها با تکرار اشتباهات, تاریخ سازند...
📕#قانونهای_نانوشته
✍#شهرام_شریف_پیران
♦️@seemorghbook
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد,و آن این است,تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد,وآن اینکه, حیوان راه اشتباه را دوباره تکرار نمیکند,اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود,
برای همین است که حیوانات تاریخ ندارند,اما انسانها با تکرار اشتباهات, تاریخ سازند...
📕#قانونهای_نانوشته
✍#شهرام_شریف_پیران
♦️@seemorghbook
👏31👍13❤5❤🔥2
زندگی در جایی که
یک مشت نادان دور و برت باشند، سخت است؛
اما زندگی در جایی که
قدرت دست همان نادانها باشد، وحشتناک است.
#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
یک مشت نادان دور و برت باشند، سخت است؛
اما زندگی در جایی که
قدرت دست همان نادانها باشد، وحشتناک است.
#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
👍61👏18❤7🤯2