از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
♦️@seemorghbook
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
♦️@seemorghbook
❤22
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖 #حکایت
در یکی از جنگها نادر شاه ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺒﺮﺩ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻯ ﺳﭙﯿﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻣﻰ ﺟﻨﮕﺪ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﻧﺒﺮﺩ، ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ.
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﻯ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﭘﺮﺳﺶ ﻧﺎﺩﺭ پاسخ داد و نادر متوجه شد ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﺍﻫﻞ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
سپس نادر ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﻓﻐﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، مگر ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻯ؟؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻯ...!
♦️@seemorghbook
📖 #حکایت
در یکی از جنگها نادر شاه ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺒﺮﺩ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻯ ﺳﭙﯿﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻣﻰ ﺟﻨﮕﺪ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﻧﺒﺮﺩ، ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ.
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﻯ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﭘﺮﺳﺶ ﻧﺎﺩﺭ پاسخ داد و نادر متوجه شد ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﺍﻫﻞ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
سپس نادر ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﻓﻐﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، مگر ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻯ؟؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻯ...!
♦️@seemorghbook
❤48👍16
☕️قطعهای از کتاب
همین که پایم را می گذارم خانه کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانهی طرف. چون که جلوی کتابخانه کسی بهتر از هر کجای دیگر میشود روحیات صاحبخانه را شناخت
📕#کافه_پیانو
✍#فرهاد_جعفری
♦️@seemorghbook
همین که پایم را می گذارم خانه کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانهی طرف. چون که جلوی کتابخانه کسی بهتر از هر کجای دیگر میشود روحیات صاحبخانه را شناخت
📕#کافه_پیانو
✍#فرهاد_جعفری
♦️@seemorghbook
👍33❤8👎1👏1😁1
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
آدمی می داندکه روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده می شود
تمام ترسش نیز از همین است
اما روح بیشتر آدم ها
زودتر از جسم شان می پوسد
نمی دانم چرا کسی ازاین موضوع وحشتی ندارد
#زولفو_لیوانلی
♦️@seemorghbook
آدمی می داندکه روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده می شود
تمام ترسش نیز از همین است
اما روح بیشتر آدم ها
زودتر از جسم شان می پوسد
نمی دانم چرا کسی ازاین موضوع وحشتی ندارد
#زولفو_لیوانلی
♦️@seemorghbook
👍26❤6
من بدبین نیستم. جهان ما بد است»
نوبل ادبیات را که گرفت معلوم شد شاهکارش نه رمانهایی که نوشت، بلکه زندگیش بود؛
روستازادهای که آرزوی نویسندگی داشت. اما حتی به دبیرستان هم نرفت.
فقرزدهای که اولین کتاب زندگیش را در ۱۹ سالگی خرید.
تنگدستی که با والدین بیسوادش در حاشیهی لیسبون تا نوجوانی، در یک اتاق زندگی میکردند و او روزها پادویی، مکانیکی و کارگری میکرد تا کمکخرج خانواده باشد و شبها آخرین نفری بود که کتابخانهی مرکزی پایتخت را ترک میکرد.
اولین رمانش را که به تشویق دختری که عاشقش بود نوشت، شکست کامل خورد.
بارها بیکار شد. همیشه بدهکار بود و سالها توسط دوستانش ملامت میشد که دست از رویای نویسندگی بکشد.
همه چیزش را از دست داده بود جز یک چیز؛ امید!
گفته است پس از شکست اولین کتابش ۴۰ سال از نظرها پنهان شد و به کسی نگفت که شبها تا صبح همچنان مینویسد.
بیشتر عمرش را از همان کودکی تا دههها بعد، در تنگدستی و فشار گذراند. چه بهلحاظ مالی، چه از نظر سیاسی که بابت ایستادگیاش علیه استبداد بارها تهدید شد و اخراج!
آنقدر به رویای نوشتن وفادار بود که در نهایت در ۶۰ سالگی، بالاخره ناشری حاضر شد رمانش را منتشر کند و…
و روژه ساراماگو در ۷۶ سالگی نوبل ادبیات گرفت!
پیش از مرگش گفت که مهمترین حادثهای که باعث شد نویسنده شود در تابستان ۱۴ سالگیش رقم خورد. زمانی که پدربزرگ باید راهی پایتخت میشد برای عمل قلب که پزشکان گفته بودند عملی ساده است.
«پیرمرد پیش از رفتن به حیاط خانه رفت، چند درخت زیتون و انجیری را که داشت، در آغوش گرفت و در حالی که سخت میگریست با یکیک آنان خداحافظی تلخی کرد…
زیرا میدانست که دیگر زنده به روستا باز نخواهد گشت»
که یادآور همان فراز درخشانی است که دههها بعد در “بینایی” نوشت:
«گفت: ظاهرا راه را گم کردهاند.
پرسیدم: چه کسانی؟
گفت: روزهای خوب»
♦️@seemorghbook
نوبل ادبیات را که گرفت معلوم شد شاهکارش نه رمانهایی که نوشت، بلکه زندگیش بود؛
روستازادهای که آرزوی نویسندگی داشت. اما حتی به دبیرستان هم نرفت.
فقرزدهای که اولین کتاب زندگیش را در ۱۹ سالگی خرید.
تنگدستی که با والدین بیسوادش در حاشیهی لیسبون تا نوجوانی، در یک اتاق زندگی میکردند و او روزها پادویی، مکانیکی و کارگری میکرد تا کمکخرج خانواده باشد و شبها آخرین نفری بود که کتابخانهی مرکزی پایتخت را ترک میکرد.
اولین رمانش را که به تشویق دختری که عاشقش بود نوشت، شکست کامل خورد.
بارها بیکار شد. همیشه بدهکار بود و سالها توسط دوستانش ملامت میشد که دست از رویای نویسندگی بکشد.
همه چیزش را از دست داده بود جز یک چیز؛ امید!
گفته است پس از شکست اولین کتابش ۴۰ سال از نظرها پنهان شد و به کسی نگفت که شبها تا صبح همچنان مینویسد.
بیشتر عمرش را از همان کودکی تا دههها بعد، در تنگدستی و فشار گذراند. چه بهلحاظ مالی، چه از نظر سیاسی که بابت ایستادگیاش علیه استبداد بارها تهدید شد و اخراج!
آنقدر به رویای نوشتن وفادار بود که در نهایت در ۶۰ سالگی، بالاخره ناشری حاضر شد رمانش را منتشر کند و…
و روژه ساراماگو در ۷۶ سالگی نوبل ادبیات گرفت!
پیش از مرگش گفت که مهمترین حادثهای که باعث شد نویسنده شود در تابستان ۱۴ سالگیش رقم خورد. زمانی که پدربزرگ باید راهی پایتخت میشد برای عمل قلب که پزشکان گفته بودند عملی ساده است.
«پیرمرد پیش از رفتن به حیاط خانه رفت، چند درخت زیتون و انجیری را که داشت، در آغوش گرفت و در حالی که سخت میگریست با یکیک آنان خداحافظی تلخی کرد…
زیرا میدانست که دیگر زنده به روستا باز نخواهد گشت»
که یادآور همان فراز درخشانی است که دههها بعد در “بینایی” نوشت:
«گفت: ظاهرا راه را گم کردهاند.
پرسیدم: چه کسانی؟
گفت: روزهای خوب»
♦️@seemorghbook
❤36👍7👏6🙏2
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
تا سال 1954، باور تمام دنيا بر این بود که انسان با توجه به محدودیت های فیزیکی که دارد ، هیچ گاه نخواهد توانست یک مایل را زیر 4 دقیقه بدود!
تا اینکه راجر بنستر در مسابقه ای ،
یک مایل را در کمتر از 4 دقیقه دوید!
از آن پس در مدت یکسال ، حدود 20 هزار نفر این رکورد را زدند و کم کم این کار به سطح دبیرستانها کشیده شد!!
چه چیزی فرق کرد در عرض یکسال؟
هیچ چیز، جز یک کلمه
باور ، باور به شدن، باور به امکان
"باورتان را تغيير دهید تا زندگيتان تغيير كند "
♦️@seemorghbook
تا سال 1954، باور تمام دنيا بر این بود که انسان با توجه به محدودیت های فیزیکی که دارد ، هیچ گاه نخواهد توانست یک مایل را زیر 4 دقیقه بدود!
تا اینکه راجر بنستر در مسابقه ای ،
یک مایل را در کمتر از 4 دقیقه دوید!
از آن پس در مدت یکسال ، حدود 20 هزار نفر این رکورد را زدند و کم کم این کار به سطح دبیرستانها کشیده شد!!
چه چیزی فرق کرد در عرض یکسال؟
هیچ چیز، جز یک کلمه
باور ، باور به شدن، باور به امکان
"باورتان را تغيير دهید تا زندگيتان تغيير كند "
♦️@seemorghbook
👏25❤11👍6
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
قومی زپی مذهب و دین می سوزند
قومی ز برای حور عین می سوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
و ایشان همه در حسرت این می سوزند!
#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
قومی زپی مذهب و دین می سوزند
قومی ز برای حور عین می سوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
و ایشان همه در حسرت این می سوزند!
#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
❤29👏10
☕️ قطعهای از کتاب
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد,و آن این است,تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد,وآن اینکه, حیوان راه اشتباه را دوباره تکرار نمیکند,اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود,
برای همین است که حیوانات تاریخ ندارند,اما انسانها با تکرار اشتباهات, تاریخ سازند...
📕#قانونهای_نانوشته
✍#شهرام_شریف_پیران
♦️@seemorghbook
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد,و آن این است,تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد,وآن اینکه, حیوان راه اشتباه را دوباره تکرار نمیکند,اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود,
برای همین است که حیوانات تاریخ ندارند,اما انسانها با تکرار اشتباهات, تاریخ سازند...
📕#قانونهای_نانوشته
✍#شهرام_شریف_پیران
♦️@seemorghbook
👏33👍13❤5❤🔥2
زندگی در جایی که
یک مشت نادان دور و برت باشند، سخت است؛
اما زندگی در جایی که
قدرت دست همان نادانها باشد، وحشتناک است.
#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
یک مشت نادان دور و برت باشند، سخت است؛
اما زندگی در جایی که
قدرت دست همان نادانها باشد، وحشتناک است.
#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
👍61👏19❤7🤯2
بعد از هر خوشحالی کوچک، از خودش میپرسید آیا این خوشحالیِ کوچک در اینروزها، خیانت به آنچه رخ داده نیست؟ و سپس میگریست.
#کیمیا_رجبی
♦️@seemorghbook
#کیمیا_رجبی
♦️@seemorghbook
😢48❤7👍3
«در حکومت توتالیتر هر پیشرفتی در حقیقت پسرفت است»
#هربرت_مارکوزه (نبرد علیه آزادیخواهی…)
در بخش پایانی “خرد و انقلاب” نوشته بود؛ هیچ حکومت ِتوتالیتری نمیتواند بدون سرکوب نیازهای شهروندانش، نیروهای مولد خود را توسعه دهد؛
«این امر مستلزم نظارت کامل و وحشیانه، بر همهی روابط اجتماعی و شخصی، لغو آزادیهای فردی و اجتماعی و یکپارچگی تودهها از طریق ارعاب است.
در چنین وضعیتی جامعه به صورت یک اردوگاه نظامی در میآید و همه چیز در خدمت مصلحت حکومت قرار میگیرد»
و از آنجایی که فرهنگ، آخرین سنگری است که فرد در آن میتواند مدعی حق خویش در برابر حکومت شود؛
«فاشیسم با تمام قدرت، بیهیچ تخفیفی، بنیاد فرهنگ را از ریشه میزند»
♦️@seemorghbook
#هربرت_مارکوزه (نبرد علیه آزادیخواهی…)
در بخش پایانی “خرد و انقلاب” نوشته بود؛ هیچ حکومت ِتوتالیتری نمیتواند بدون سرکوب نیازهای شهروندانش، نیروهای مولد خود را توسعه دهد؛
«این امر مستلزم نظارت کامل و وحشیانه، بر همهی روابط اجتماعی و شخصی، لغو آزادیهای فردی و اجتماعی و یکپارچگی تودهها از طریق ارعاب است.
در چنین وضعیتی جامعه به صورت یک اردوگاه نظامی در میآید و همه چیز در خدمت مصلحت حکومت قرار میگیرد»
و از آنجایی که فرهنگ، آخرین سنگری است که فرد در آن میتواند مدعی حق خویش در برابر حکومت شود؛
«فاشیسم با تمام قدرت، بیهیچ تخفیفی، بنیاد فرهنگ را از ریشه میزند»
♦️@seemorghbook
👍15❤8👏8😁1
«سکوت، انتهای محبّت به کسی است که از او خشمی در خویشتن داریم امّا توان از دست دادنش را نداریم.»
#رولو_می
♦️@seemorghbook
#رولو_می
♦️@seemorghbook
👍25❤4❤🔥4😢1
☕️ قطعهای از کتاب
انسان هر چه سیاه روز تر باشد
یا قومی هر قدر زیرپا افتاده تر و بینوا تر باشند،
امید اجر اخروی و رویای بهشت در دلشان ریشه دارتر است.
خاصه وقتی صدهزار مبلغ مذهبی مدام بر آتش این امید بدمند و منافع خود را در آن بجویند.
📕#جن_زدگان
✍#فئودور_داستایوفسکی
♦️@seemorghbook
انسان هر چه سیاه روز تر باشد
یا قومی هر قدر زیرپا افتاده تر و بینوا تر باشند،
امید اجر اخروی و رویای بهشت در دلشان ریشه دارتر است.
خاصه وقتی صدهزار مبلغ مذهبی مدام بر آتش این امید بدمند و منافع خود را در آن بجویند.
📕#جن_زدگان
✍#فئودور_داستایوفسکی
♦️@seemorghbook
👍27👏11❤4😁2👎1
...ما بدبختِ این هستیم که خوب طاقت می آوریم. مثل قاطر کار می کنیم و مثل شتر صبوریم. مثل گوسفند، مطیع و مثل جغد ساکت و مثل مرغِ حق، شکرگزار!
#بهرام_بیضایی
♦️@seemorghbook
#بهرام_بیضایی
♦️@seemorghbook
👍66❤10❤🔥5😢4👎2😱1💯1
“درد شلاق را فراموش کن، زخم تحقیر را نه”
در جایی نوشته است «اینجا انسان زندگی نمیکند، فقط نفس میکشد»
الکساندر پوشکین ۸ سال از عمر ۳۷ سالهاش را پای نوشتن ِشاهکار “یوگنی آنِگین” گذاشت و عجیب آنکه روزگار همان را به سرش آورد که برای قهرمان ِداستانِ منظوم خود نوشته بود.
روایت ِدلدادهای که عشقش رد شد و به قیمت ِزوال امیدهایش، فهمید؛
تراژدی یعنی رسیدن چیزی که هنوز موعد آمدنش نبوده؛
که یعنی، پایان ِزندگی ِفرا نرسیده!
اندوهی که به جان مینشیند، آنگاه که میبینی به وقت خود، به ضیافت زندگی نرسیدی و جز به رنج از روزگار، میراثی به هدیه نبردی.
او که با سِحر قلمش، دل تزار را ربود،
قفل تبعیدش را شکست،
نام خود را در چهارگوشهی امپراتوری روسیه بلندآوازه کرد،
اما به دخترکی دلبست که نباید!
او که خودش پیشترها داستان “شلیک” را با این فراز آغاز کرده بود:
«من سوگند خوردم که او را برابر قانون دوئل بکشم»
و اینچنین پوشکین، در اوج شکوفایی ادبی، برای حیثیتش دوئل کرد.
زیرا لقب “مقرب ِحضور” در دربار تزار را نمیخواست و شأن خود را علیرغم سبکسری همسر زیبا رویش، بیش از شبنشینیهای دربار میدانست و گفته بود که؛
نمیخواهد حرمت قلم و مرتبهی ادبیات را حقیر کند.
دوئل کرد.
کشته شد.
و به دستور دربار و حکم پلیس امنیت در خفا خاکسپاریش کردند،
مبادا مجلس وداع با بزرگترین شاعر روس، به مراسم رسوایی حکومت ِاستبداد منجر شود.
پوشکین “یوگنی آنِگین” را با ذکر نام سعدی شیراز و در نهایت اندوه از بازی تلخ روزگار، چنین سروده بود:
«نیکبخت کسی که مجلس ِجشن ِزندگی را قبل از پایانش ترک کرد و جام شراب را تا به آخر سرنکشید»
و شاعر خود نیز چنین کرد!
♦️@seemorghbook
در جایی نوشته است «اینجا انسان زندگی نمیکند، فقط نفس میکشد»
الکساندر پوشکین ۸ سال از عمر ۳۷ سالهاش را پای نوشتن ِشاهکار “یوگنی آنِگین” گذاشت و عجیب آنکه روزگار همان را به سرش آورد که برای قهرمان ِداستانِ منظوم خود نوشته بود.
روایت ِدلدادهای که عشقش رد شد و به قیمت ِزوال امیدهایش، فهمید؛
تراژدی یعنی رسیدن چیزی که هنوز موعد آمدنش نبوده؛
که یعنی، پایان ِزندگی ِفرا نرسیده!
اندوهی که به جان مینشیند، آنگاه که میبینی به وقت خود، به ضیافت زندگی نرسیدی و جز به رنج از روزگار، میراثی به هدیه نبردی.
او که با سِحر قلمش، دل تزار را ربود،
قفل تبعیدش را شکست،
نام خود را در چهارگوشهی امپراتوری روسیه بلندآوازه کرد،
اما به دخترکی دلبست که نباید!
او که خودش پیشترها داستان “شلیک” را با این فراز آغاز کرده بود:
«من سوگند خوردم که او را برابر قانون دوئل بکشم»
و اینچنین پوشکین، در اوج شکوفایی ادبی، برای حیثیتش دوئل کرد.
زیرا لقب “مقرب ِحضور” در دربار تزار را نمیخواست و شأن خود را علیرغم سبکسری همسر زیبا رویش، بیش از شبنشینیهای دربار میدانست و گفته بود که؛
نمیخواهد حرمت قلم و مرتبهی ادبیات را حقیر کند.
دوئل کرد.
کشته شد.
و به دستور دربار و حکم پلیس امنیت در خفا خاکسپاریش کردند،
مبادا مجلس وداع با بزرگترین شاعر روس، به مراسم رسوایی حکومت ِاستبداد منجر شود.
پوشکین “یوگنی آنِگین” را با ذکر نام سعدی شیراز و در نهایت اندوه از بازی تلخ روزگار، چنین سروده بود:
«نیکبخت کسی که مجلس ِجشن ِزندگی را قبل از پایانش ترک کرد و جام شراب را تا به آخر سرنکشید»
و شاعر خود نیز چنین کرد!
♦️@seemorghbook
❤37👍6
☕️ قطعهای از کتاب
اگر شما "گيوتين" را به جلوى صحنه آورده ايد و آنرا با اين شادمانى و افتخار افراشته و به آسمان رسانده ايد، فقط براى اينست كه بريدن سر از همه كار آسان تر است و پروردن انديشه در سر، از همه كار دشوارتر.
📕#تسخير_شدگان
✍#فئودور_داستایوفسکی
♦️@seemorghbook
اگر شما "گيوتين" را به جلوى صحنه آورده ايد و آنرا با اين شادمانى و افتخار افراشته و به آسمان رسانده ايد، فقط براى اينست كه بريدن سر از همه كار آسان تر است و پروردن انديشه در سر، از همه كار دشوارتر.
📕#تسخير_شدگان
✍#فئودور_داستایوفسکی
♦️@seemorghbook
👏48❤7😱1
☕️ قطعهای از کتاب
به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه میکنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان میرسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطهاش کردهاند از چنگال عدالت بیرون میکشیدند. اینان اگر به میدان اعدام میروند برای آن است که وقتی به محلهیشان برمیگردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنهی اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمیکند، فقط میخواهند دارای نقشی باشند، همسایهها را دور خود جمع کنند و آنها به حرفهایشان گوش بدهند. کافی است در خیابان جشن و سرور بهپا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی میشود. مردم تشنهی نمایشاند و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت میبرند که برگردند و آن را برای دیگران تعریف کنند. مردم اگر خشمگین شوند ترسناکاند. اما خشمشان دیرپا نیست. بدبختیهایی که متحمل شدهاند آنها را دلرحم کرده است؛ آنها چشم از صحنهی فجیعی که به تماشایش رفتهاند برمیگردانند. دل میسوزانند و با چشم گریان برمیگردند.
📕#ژاک_قضا_و_قدری_و_اربابش
✍#دنی_دیدرو
♦️@seemorghbook
به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه میکنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان میرسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطهاش کردهاند از چنگال عدالت بیرون میکشیدند. اینان اگر به میدان اعدام میروند برای آن است که وقتی به محلهیشان برمیگردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنهی اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمیکند، فقط میخواهند دارای نقشی باشند، همسایهها را دور خود جمع کنند و آنها به حرفهایشان گوش بدهند. کافی است در خیابان جشن و سرور بهپا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی میشود. مردم تشنهی نمایشاند و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت میبرند که برگردند و آن را برای دیگران تعریف کنند. مردم اگر خشمگین شوند ترسناکاند. اما خشمشان دیرپا نیست. بدبختیهایی که متحمل شدهاند آنها را دلرحم کرده است؛ آنها چشم از صحنهی فجیعی که به تماشایش رفتهاند برمیگردانند. دل میسوزانند و با چشم گریان برمیگردند.
📕#ژاک_قضا_و_قدری_و_اربابش
✍#دنی_دیدرو
♦️@seemorghbook
👏20❤15