🖋 بهتازگی «وزن کلمات» را دیدم و دلم نیامد نگویم که سالهاست وقتی درگیر و دار تلاشها و تکاپوهای بهظاهر فرهنگی گرفتار غبار بیهودگی، بیسرانجامی و خستگی میشوم، چهرههایی در ذهنم میدرخشند که بهگمانم از سود و سرانجام گذر کرده بودند و کار فکری و فرهنگی را رها از توجه و تحسین دیگران، و به دور از هیاهو، پیش میبردند و پیش میبردند بیآنکه رمقی از دست بدهند.
ماهیان آبهای عمیق با همهٔ کارسازیشان خود را در اقیانوس فرهنگ این سرزمین چیزی به حساب نمیآوردند. کوتاه قدم برمیداشتند. خشتخشت میساختند. تکیهگاه داشتند و افق، هزار سال هم اگر عمر میکردند هنوز تلّی از کارهای نکرده پیشِ رویشان بود. برای من یکی از آنان، زندهیاد ابوالحسن نجفی است. زبانشناس، محقق، مترجم و فرهنگنویسی که وقتی من به دنیا آمدم هفت دهه از عمرش میگذشت و دو دهه پس از آن درگذشت.
فرزند او، شبلی، بعد از سیسال دوری و سکوت از او و زبان او در سالهای پایانی عمرش بازگشته و میکوشد پدر را دوباره کشف کند، در مستندی به نام «وزن کلمات». در مستند او فرصتی مییابیم تا گوشههایی از ابوالحسن نجفی را بخوانیم و تمام آن ویژگیهایی را که برشمردیم، در لحظاتی بیاندازه معمولی تماشا کنیم. نکتهٔ مهم این است که شبلی پدرش را نه در مقام فرهیختهای نامآشنا بلکه همچون مردی معمولی میبیند و حتی متحیر است که چرا مادرش گاهی به او میگفته تو شبیه پدرت آدم بزرگی نشدی. البته پدر میگوید هرگز آدم بزرگی نبوده، فقط کوشش کرده.
شرم پدر حتی در برابر دوربین پسر حکایت غریبی است از نسلی که با کولهباری از کارِ مؤثر با حیرتی نجیبانه میگویند: «خیال میکنن که داری از من فیلم میگیری من تحفهای هستم.» یاد جملهای از رمان کوتاه ایو سیمون، یک مرد معمولی، میافتم: «من فرزند تو هستم و این را از یاد برده بودم». شبلی میخواهد همچون سیمون به یاد بیاورد و حاصل کارش تصویر بیتکلفی است که ابوالحسن نجفی را ساده میبیند. سخنان دیگران او را به حق بالا و بالا میبرند اما نگاه صادقانهٔ فرزند او را همچون یک کارگر معمولی میبیند و البته پدر هم در شکلگیری این تصور شریک است. و چهقدر درست. کارگر فرهنگ نه هیچ لقب دهانپرکن دیگری.
بله... احتمالاً بازهم اگر زندگی را چنان سخت گرفتم که نالهام بلند شد، یا از زمین و زمان طلبکار شدم، یا فریب خوردم که به مقصدی رسیدم، پیرمرد را به یاد خواهم آورد در میان تلّی از کتابها که به جانش بسته است. پیرمرد را در هزارسالگی؛ جایی در میان آبهای عمیق.
#ابوالحسن_نجفی #وزن_کلمات
🔹 علی قاسمی منفرد @DastNevis_Gh
بازنشر: 🔹#واژهپرداز|🆔 @VajehPardaz
🖋 بهتازگی «وزن کلمات» را دیدم و دلم نیامد نگویم که سالهاست وقتی درگیر و دار تلاشها و تکاپوهای بهظاهر فرهنگی گرفتار غبار بیهودگی، بیسرانجامی و خستگی میشوم، چهرههایی در ذهنم میدرخشند که بهگمانم از سود و سرانجام گذر کرده بودند و کار فکری و فرهنگی را رها از توجه و تحسین دیگران، و به دور از هیاهو، پیش میبردند و پیش میبردند بیآنکه رمقی از دست بدهند.
ماهیان آبهای عمیق با همهٔ کارسازیشان خود را در اقیانوس فرهنگ این سرزمین چیزی به حساب نمیآوردند. کوتاه قدم برمیداشتند. خشتخشت میساختند. تکیهگاه داشتند و افق، هزار سال هم اگر عمر میکردند هنوز تلّی از کارهای نکرده پیشِ رویشان بود. برای من یکی از آنان، زندهیاد ابوالحسن نجفی است. زبانشناس، محقق، مترجم و فرهنگنویسی که وقتی من به دنیا آمدم هفت دهه از عمرش میگذشت و دو دهه پس از آن درگذشت.
فرزند او، شبلی، بعد از سیسال دوری و سکوت از او و زبان او در سالهای پایانی عمرش بازگشته و میکوشد پدر را دوباره کشف کند، در مستندی به نام «وزن کلمات». در مستند او فرصتی مییابیم تا گوشههایی از ابوالحسن نجفی را بخوانیم و تمام آن ویژگیهایی را که برشمردیم، در لحظاتی بیاندازه معمولی تماشا کنیم. نکتهٔ مهم این است که شبلی پدرش را نه در مقام فرهیختهای نامآشنا بلکه همچون مردی معمولی میبیند و حتی متحیر است که چرا مادرش گاهی به او میگفته تو شبیه پدرت آدم بزرگی نشدی. البته پدر میگوید هرگز آدم بزرگی نبوده، فقط کوشش کرده.
شرم پدر حتی در برابر دوربین پسر حکایت غریبی است از نسلی که با کولهباری از کارِ مؤثر با حیرتی نجیبانه میگویند: «خیال میکنن که داری از من فیلم میگیری من تحفهای هستم.» یاد جملهای از رمان کوتاه ایو سیمون، یک مرد معمولی، میافتم: «من فرزند تو هستم و این را از یاد برده بودم». شبلی میخواهد همچون سیمون به یاد بیاورد و حاصل کارش تصویر بیتکلفی است که ابوالحسن نجفی را ساده میبیند. سخنان دیگران او را به حق بالا و بالا میبرند اما نگاه صادقانهٔ فرزند او را همچون یک کارگر معمولی میبیند و البته پدر هم در شکلگیری این تصور شریک است. و چهقدر درست. کارگر فرهنگ نه هیچ لقب دهانپرکن دیگری.
بله... احتمالاً بازهم اگر زندگی را چنان سخت گرفتم که نالهام بلند شد، یا از زمین و زمان طلبکار شدم، یا فریب خوردم که به مقصدی رسیدم، پیرمرد را به یاد خواهم آورد در میان تلّی از کتابها که به جانش بسته است. پیرمرد را در هزارسالگی؛ جایی در میان آبهای عمیق.
#ابوالحسن_نجفی #وزن_کلمات
🔹 علی قاسمی منفرد @DastNevis_Gh
بازنشر: 🔹#واژهپرداز|🆔 @VajehPardaz