نقدآگین
12.2K subscribers
3.82K photos
3.36K videos
93 files
9.05K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
#زنان

«باید بدانید که برای زندگی آینده، هیچ چیزی بالاتر و قوی‌تر و سالم‌تر و خوب‌تر از خاطرهٔ خوب نیست، به خصوص خاطرهٔ دوران کودکی و خاطرهٔ خانه ...».
(برادران کارامازوف، داستایوفسکی)

🍂 قرار بود، زنانه بنویسم، از مبارزه بنویسم، اما کودکان، چنان زیر و زبر عواطفم را می‌خراشند که از جنسیت تهی می شوم.

🍂 برای دختران و پسرانمان خاطرات خوب بسازیم؛ قصه، موسیقی، رقص، تئاتر، ورزش، بازی (پازل، لگو، کاغذ و تا و ...)؛ خاطرات خوب نجات بخشند، خشونت‌زدایند و نیز بخشندگی‌زا.

🍂 زنان و مردان فردا را لبریز کنیم از احساس «من خوبم، تو هم خوبی».

🍂 آخر چه می خواهیم بکنیم با این دختران و پسران بازمانده از خشونت های خانگی، بازمانده از جنگ، بازمانده از زندگی و بازمانده از فردا؟!

📍نه برای زنان، که امروز «زنانه» برای کودکان باید مبارزه کرد!

✍️ #آرتینه



🌾@Naqdagin
📘گاهِ خودآگاهی

✍️ #آرتینه
(۱/۲)

🍂 قرار شد برای هشت مارس چند خطی دربارۀ «زن» بنویسم، اما نتوانستم. متنی دیگر نوشتم و به زور به زنان مربوطش کردم و رفع تکلیف! اما حریف من، «من» بودم! یقۀ خودم را چسبیدم که «چرا نتوانستی دو جمله دربارۀ جنسِ خودت، دربارۀ زن بنویسی؟». پرسش، اساسی بود و من بدجوری گوشۀ رینگ گیر افتاده بودم.

🍂 نشستم و چشم‌هایم را بستم و برگشتم به لحظه‌ای که باید متن را می‌نوشتم. تمام وجودم آکنده شد از «خشم»! خشم از چه؟ چرا به این شدت؟ سرچشمه‌اش کجا بود؟ ترس. ترس از چه؟ از ناتوانی در توصیف؟ ناتوانی در قلم زدن؟ ناتوانی در دور خوردن در کلیشه‌های ژورنالیستی؟ ناتوانی در ارائۀ آنچه در ذهنم مجسم می‌شود اما به کلمه تبدیل نمی‌گردد؟ چرا به کلمه تبدیل نمی‌گردد؟ بخاطر ضعف در استدلال؟ آیا می‌ترسم ناتوانی‌ام در استدلال‌ورزی مبرهن شود؟ آیا واقعاً نمی‌توانم؟ این وضعیت ناتوانی چگونه بر من چیره شده است؟ نکند بخاطر همین «زن» بودنم است؟ نکند حالا که می‌خواهم از سایه به روشنا بیایم و تمام قد در مقابل مردانی با سلاح منطق در دست، چهار خط خودم را بنویسم، ترس امانم را بریده است؟ خشمم ناشی از ترس است یا از اشراف خودم بر ترسم؟ اما همه‌اش این نیست. این نباید باشد.

🍂 من اساساً زنی «زبان بریده» و «ناتوان در دلیل آوردن» نبوده و نیستم، و بعید می‌دانم که بعد از این هم باشم! خودم را جمع و جور کردم. باید برای این وضعیتِ پیش آمده پاسخ یا پاسخ‌هایی هم باشد. اولین پاسخ «تنبلی» است که البته می‌توانستم رندانه چیزی درباره‌اش ننویسم! اما چون تنبلی صفتی بی‌جنسیت است و از مشترکات بین‌الانسانی محسوب می‌شود و من هم صادقانه این متن را نوشتم؛ پس لازم بود که حتماً مورد اشاره قرار بگیرد، اما پاسخ دوم، مرتبط با موضوع این نوشته است.

🍂 نوشتن من به چه درد می‌خورد؟ گیرم که من نوشتم، گیرم که یکی خواند. جهان را مگر چه خواهد شد؟ توفیرش چیست؟ مگر اینهمه رسانه، NGO، اینهمه داوطلبان حقوق زنان مجدّانه شبانه‌روز تلاش نمی‌کنند؟ مگر چیزی در دنیا عوض می‌شود؟
الان این پاسخ دارد از ذهنتان می‌گذرد که «اگر رسانه‌ها نبودند، امروزه با این سرعت اطلاعات نشر نمی‌یافتند و حداقل، سرعت و میزان خشونت‌ها، تعرضات و تجاوزات جنسی، بارداری‌های ناخواسته، بیماری‌های مقاربتی، محدودیت‌های پوششی و گفتاری و رفتاری علیه زنان، قابل آمارگیری، مشاهده و پیگیری نمی‌شدند». درست! اما پرسش این است که اساساً این روش یا روش‌ها به رفع کامل مشکل کمک می‌کند؟

🍂 اینجاست که وقتی می خواهد قلمم بچرخد، حتی آب دهانم را هم نمی‌توانم قورت بدهم. (قبل از اینکه به جملۀ بعدی بروید باید متذکر شوم که می‌دانم پدیدارهای انسانی به‌هیچ عنوان تک‌عاملی بررسی نمی‌شوند و اساساً با رویکرد تک‌عاملی پیش رفتن، می تواند بر میزان خطاهای احتمالی بیافزاید؛ لذا در کنار عواملی که می‌توان دربارۀ آنها به گفتگو نشست)، فروتنانه و البته در حدِ یک ایده، نظرم این است که:

«گِلِ این جهان را «مردان» سرشته‌اند؛ شالودۀ دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم «مردانه» ریخته شده است. ظاهراً هم این سیستم چندان کارآمد نبوده؛ اگرنه با این تعداد طرفدار حقوقِ‌ بشر و محیطِ زیست و مخالفانِ جنگ و نژادپرستی و مخالفانِ کارِ اجباریِ کودکان و مخالفان عدم حقوق برابر زنان با مردان، جهان باید به «عدن» شبیه می‌بود تا به «عدم».

🍂 از طرفی زنان، جهانی دارند که در جاهایی با جهان مردان همپوشانی دارد؛ ولی «زمینه»‌اش کاملاً متفاوت است (اینجا درست همانجایی است که نمی‌توانم افکارم را به کلمه تبدیل کنم). بخاطر همین تفاوت کانتکست، رویکردها و راهکارهایشان هم متفاوت می‌شود؛ (شاید مثالش بتواند روش برخوردِ زنانه با خشمِ مردانه در یک لحظه باشد. سکوتِ زن و ترکِ صحنه؛ بعد از چند دقیقه برگشتنِ زن با یک لیوانِ آب و نشستن در گوشه‌ای از صحنه تا لحظۀ آرام شدن مرد و به کلام آمدن او. نوازش، حمایت، بوسه، ایجاد حسِ امنیت و نهایتاً به سخن آمدن و نقد و نظر را مطرح کردن. در صورتی که خشمِ بوجود آمده بین دو مرد، غالباً به این شیوه پایان نمی‌یابد).

(ادامه دارد)




🌾@Naqdagin
📘گاهِ خودآگاهی

✍️ #آرتینه
(۲/۲)

🍂 بیشتر از این اما نمی‌توانم پیش بروم، چون تا آنجا که خودم را می‌شناسم، به نظرم، ما زنان خود نمی‌دانیم چه هستیم، چه انتظاری از جهان و خود داریم، و به کجا می خواهیم برسیم؟ لطفاً به بانوان برنخورد!! باید بپذیریم که ما در جهانی مردانه با سیستم آموزشی مردانه، با منطق ارسطویی با فیزیک نیوتنی و نسبیت اینشتین، با سمفونی نُه بتهوون و با سوپرمن‌ها و اِسپایدرمن‌ها رشد یافته‌ایم. برای همین «مارگارت تاچر» و «انگلا مرکل»، بیشتر به مردانی می‌مانند که دامن پایشان کرده‌اند (هرچند که همین هم غنیمت است و برای مثال در همین پاندومی اخیر آلمان و نیوزلند عملکردهای قابل قبولی درخصوص کنترل بیماری ارائه دادند).

🍂 ما در واقع یا زمینۀ ذهنی خود را از ابتدا سرکوب کرده‌ایم؛ یا آن را پاک کرده‌ایم (شاید چون آموزش‌هایمان آن را بی‌مصرف دانسته‌اند)، یا در دسترس است اما نمی‌دانیم چگونه از آن استفاده کنیم (اخیراً روانشناسی چیزهایی از تفاوت‌های رفتاری و ذهنی و یا زیست‌جهان فکری زنان و مردان ارائه داده‌است)، یا رندانه مخفی‌اش می‌کنیم.

🍂 اشاره کردم که «تنبلی» صفتی بی‌جنسیت است و من با خودم قرار گذاشته بودم که متنی صادقانه ارائه دهم. شاید اولین راه حل، رجوع به خود است. پیشنهادم به خودم و به هم‌جنسانم که مخاطب این متن بوده‌اند، این است که بیایید صادقانه خودمان را روبرو قرار دهیم و عمیق و موشکافانه خودمان را بشناسیم. با «تنبلی» و «رندی» شروع کنیم که هم می‌شناسیمش و هم در دسترس ترین عامل است. چرا که «زندگیِ اندیشه نشده، ارزش زیستن ندارد»(الحق که جملاتی در تاریخ تفکر پیدا می شوند که نه تاریخ مصرفشان تمام می شود و نه جنسیت مخاطبانشان قابل تفکیک است).



🌾@Naqdagin
#تجربه_زیسته

📘روز از نو، روزی از نو!
— گاهِ خودآگاهی

✍️ #آرتینه



🌾@Naqdagin
📘روز از نو، روزی از نو!
— گاهِ خودآگاهی

✍️ #آرتینه

🍂 «نوروز» به چه معنا؟ «نو شدن» به کدام معنا؟ اصلاً کدام «معنا»؟ در لحظۀ تحویل سال واقعاً قرار است چه اتفاقی بیافتاد؟ از کودکی پوچی این لحظه برایم مانند پوچی لحظۀ خواندن خطبۀ عقد می ماند. آخر چطور می شود دو نفر که تا یک لحظۀ پیش نمی توانستند دست هم را بگیرند، ناگهان می توانند در آغوش هم بغلتند؟

🍂 جهانی که اساساً و ذاتاً «معنایی» بار خود ندارد و مردمانش نیز از بار معناهای «برساخته» خودشان تهی گشته اند؛ جهانی که اخلاقمند نیست و «اخلاق» مردمانش نیز ضمانت اجرا ندارد؛ جهانی که در آن، آدم ها «تنها» می آیند، رنج می کشند و گاه با مرگ هایی دردناک «تنها» از دنیا می روند، چطور بعد از حدود سیصد و شصت و پنج روز در یک لحظه می تواند از چرخیدن بی مفهومش به دور خورشید، برای من معنایی از «نو شدن» داشته باشد؟

🍂 باید برای «معنا یافتن» به جایی از این جهان وصل بود. جایی که آدم هایی که واژۀ «معنا» را برای این مفهوم ساختند، به آن متصل بودند، یا جایی دیگر از جهان، نمی دانم کجا!

🍂 آیا من به این جهان، تنها نقطه ای از آن وصل ام؟ باید باشم. اگرنه چرا تا حدود چهل سالگی رنج زندگی را تحمل کرده ام؟ «مرگ» هرگز واقعیتی نبوده که ترس از آن مانع از خاتمه دادن به زندگی ام بوده باشد. از طرف دیگر، «پوچی» زندگی چنان برایم آشکار است که هر لحظه می توانم صدای پمپاژ آن را در رگهایم بشنوم. پس، باید چیزی به نازکی حتی یک تار عنکبوت من را به نقطه ای معلق در این جهان وصل کرده باشد.

🍂 لحظۀ به خودآگاهی رسیدن، لحظه ای استعلاییست یا لااقل برای من اینطور می نماید. درست مانند حس لحظه ای که از بالای یک چرخ و فلک بزرگ با سرعت به پایین حرکت می کنی! نقطۀ اتصال من به این جهان، اتفاقاً با رنجی که از آن سخن گفتم کاملاً در ارتباط است. «بارِ هستی»!

🍂 آه! که این «بارِ هستی» است که مرا در نسبتی با این جهان حفظ کرده است. ارتباطی پارادوکسیکال با رنجی که از آن شکایت می کنم. برای من یک عمر به دوش کشیدن بار زندگی اگر بتواند حتی یک لحظه جهان را برای فقط یک نفر نا-رَنج تر یا فراموشیده-رنج تر بنمایاند، کافی است تا «معنایی» به زندگی ام بخشیده باشم.

🍂 بهارِ چهل سال پیش، «بار هستی» بر دوشم گذاشته شد و تا شانه هایم تحمل داشته باشند، هر روز «وظیفه» دارم تا از «نو» آن را بر دوشم بگذارم. اگر قرار باشد «نو-روز» معنایی برای من داشته باشد، جز این نخواهد بود.




🌾@Naqdagin
#نقد_فرهنگ

🍂 بازی، با برداشتن چند قلوه‌ سنگ از روی زمین شروع می‌شود؛ بازی با جان. کودکان با سنگ به جان سگ و گربه‌ها می‌افتند؛ حیواناتی که نمی‌توانند از خود دفاع کنند و بزرگ‌ترها، عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دهند.

🍂 تربیت، با برداشتن چوب و باز کردن کمربند شروع می‌شود؛ از راه افتادن به جان کودکانی که نمی‌توانند از خود دفاع کنند و جامعه از خود عکس‌العملی درخور نشان نمی‌دهد.

🍂 جنگ، با برداشتن تفنگ شروع می‌شود. جنگ بخاطر قدرت، منابع و زمین؛ دیگر دولت‌ها تا منافعشان درگیر نشود، ککشان هم نمی‌گزد از بابت جان‌هایی که از انسان‌های گوشت و پوست و خون‌دار مثل خودشان، گرفته می‌شود.

🍂 آنک، سیکل معیوب زندگی انسان بر روی کرهٔ خاکی‌ست که دائم در حال شدن است.

🍂 سگ هم اگر رید وسط این سیکل معوج، یک عده می‌دوند وسط و می‌مالندش به سر و صورتشان که تبرک بگیرند از وحشی‌گری‌ای که تنها انسان توان خلق آن را داشته و دارد.

به یاد وانیل و دیگر جاندارانی که جان شیرینشان را بخاطر جنون و بی‌تفاوتی «انسان خردمند» از دست داده و می‌دهند.

✍️ #آرتینه



🌾@Naqdagin