کتاب : #چراغ_آخر (نایاب)

نویسنده : صادق چوبک

کشتی تازه لنگر برداشته و راه دریا را پیش گرفته بود، اما هنوز صدای دندان قرچه چرثقیل ها که مدتی پیش از کار افتاده بودند تو گوش جواد زُق زُق می کرد و درونش را می خراشید. کشتی به خود می لرزید. صدای کشدار جهنمی آتشخانه و موتور و لرزش دردناکی بر تن آن انداخته بود. تخته های کف آن زیر پایش مورمور می کرد و حالت خواب رفتگی در پای خودش حس می کرد. او با سفر دریا آشنا بود. اما آن چه در این سفر آزارش می داد، گروه بسیاری از مسافرین جورواجور و زوّار رنگ ورانگی بودند که بلیت درجه سه داشتند و روی سطح کشتی پهلوی او تو همدیگر وول می زدند.اگر پول بیشتری داشت، او هم دست کم یک بلیت درجه دو می خرید و می رفت تو یک اتاق کوچک که حمام و روشویی وتخت خواب پاکیزه ای داشت و دور از شلوغی در را رو خودش می بست و از دریچه کوچک گردی که درِ چسبان کیپی داشت تو دریا نگاه می کرد. اما اکنون که او هم رو سطحه جا داشت ناچار بود دست کم از بوشهر تا بصره را با صد جور آدم دیگر همنشین و دمخور باشد و تو روی آن ها نگاه کند و جار و جنجالشان را تحمل کند. چاره نبود. فصل زیارت بود.مسافرین درجه یک و دو، در اتاق های خود در طبقه های بالای کشتی جا گرفته بودند و گروهی از آن ها که کاری نداشتند رو نرده های عرشه خم شده بودند و به مسافرین درجه سه و دریا نگاه می کردند. مسافرین درجه سه گُله بگله رو سطح کشتی جا گرفته بودند.

نوع فایل: Pdf
کلیه کتاب های نویسنده درپایان پست تقدیم میگردد https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#چراغ از
خنده ات گيرم
كہ راه صبح بگشايم



#حسین_منزوے
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادمان

#گوستاو_فلوبر

عادتهای نویسندگان جهان

کتاب راحتی نیست !

#فلوبر نوشتن «مادام بوآری» را در سپتامبر سال 1851 شروع کرد؛ کمی بعد از بازگشت به منزل مادری اش در #کوئاسه فرانسه. دو سال قبل را در خارج از کشور و در نواحی مدیترانه ای گذرانده بود و به نظر می رسید این سفر طولانی، اشتیاق کودکانه او به #ماجراجویی و هیجان را ارضا کرده باشد. در ان زمان فلوبر چندان از رسیدن به میان سالی راضی نبود. شکمی بزرگ داشت با موهایی که به سرعت می ریخت. این شرایط همراه شد با اینکه احساس کرد باید برای نوشتن #نظم داشته باشد؛ نوشتن #شاهکاری به نام «مادام بوآری».


کتاب از آغاز برایش مشکلاتی ایجاد کرد. او برای همراه و #معشوق دیرینش لوییز کوله نوشت: «دیشب رمانم را شروع کردم. از حالا سختی های وحشتناکی را بابت سبکی که انتخاب کردم، پیش بینی می کنم. این کتاب، #کتاب_راحتی_برای_نوشتن_نیست
فلوبر برای تمرکز روی کارش روال #سخت_گیرانه ای تدوین کرد که به او اجازه می داد هر شب چندین ساعت بنویسد چون در طول روز هر سر و صدایی #حواسش را پرت می کرد. همراه او، مادر پیرش، برادرزاده پنج ساله و تیزهوشش #کارولین، معلم سرخانه انگلیسی او و اکثر اوقات عمویش هم بودند.
فلوبر هر روز صبح ساعت 10 بلند می شد و زنگ پیشخدمت را به صدا در می آوردم تا برایش روزنامه ها، نامه ها، لیوانی آب سرد و #پیپ چاق شده اش را بیاورد. بعد مشتی به دیوار بالا می زد تا اگر مادرش دوست دارد بیاید و کنارش بنشیند و باهم صحبت کنند. بعد از آن هم نوبت به نظافت روزانه و استفاده تونیک ضدریزش مو می رسید. ناهار را معمولا سبک می خورد و بعد از تدریس تاریخ و جغرافیا به برادرزاده اش، مطالعه می کرد. اما وقت نوشتن فلوبر شب بود.
خودش در این باره می گفت: «گاهی از خودم می پرسم چرا بازوانم به خاطر این همه خستگی از بدنم جدا نمی شوند یا چرا مغزم آب نمی شود. من زندگی ریاضت کشانه و سختی را می گذراندم؛ زندگی عاری از لذات بیرونی. با چنان عشقی کارم را دوست دارم که جنون آمیز و غریب به نظر می رسد؛ مثل زاهدی که جامه زبری را دوست دارد، در عین اینکه جامه جسمش را آزار می دهد.»
واقعا چه چیزی
بهتر از اینکه شب،
درحالیکه :باد
به #شیشه ها می کوبد
و
#چراغ هم #روشن است
آدم کنار #آتش بنشیند
و
#کتابی بخواند.

آدم هیچ دغدغه ای ندارد،
ساعتها می گذرد.
بی حرکت در سرزمین هایی
که جلوی چشمت
ظاهر می شوند میگردی،
فکرت با خیال آکنده می شود
و
ماجراها را دنبال می کنی
یا
حتی وارد جزئیاتشان می شوی.
فکرت با ماجراها
هم یکی می شود،
انگار تویی که
لباس آنها را
به تن داری.
#مادام_بوواری
#گوستاو_فلوبر

وقتی انقلاب شد خیال کردم که دیگر خوشبخت می‌شویم،
یادتان هست چقدر زیبا بود؟
چه نفس راحتی می‌کشیدیم!
امّا دوباره همه چیز
از همیشه بدتر شده
#تربیت_احساسات
#گوستاو_فلوبر
#مهدی_سحابی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity