🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #یادمان

#بزرگ-علوی
#نویسنده
#بعضی از فکرها تو سر آدم خیلی دیرتر از پلاستیک تجزیه می‌شن

👤بزرگ علوی

امروز ۲۱ بهمن ماه سالروز درگذشت بزرگ علوی یکی از پیشتازان ادبیات داستانی معاصر ایران است که از او به عنوان پایه‌گذار ادبیات زندان در ایران یاد شده است.

#میزان اهمیت ما به شکم و مغزهامون ، از مقایسه تعداد کتابسراها و کبابسراهای شهرمون مشخص میشه !
افسوسِ قضیه در اینه که :
بیشترین جایی که ما به مغز اهمیت میدیم ، تو کله پاچه فروشیه !
اونم نه برای فکر کردن ، بلکه برای خوردن !

بزرگ علوی
📚 گیله مرد
#کدام زنی است که حاضر باشد به دلخواه تن خودش را بفروشد؟ هیچ چیزی شنیع تر ازاین نیست که زنی خود را تسلیم مردی کند که او را دوست ندارد. شما مردها هرگز این تنفر را نچشیده اید. آن هم نه برای یک شب یا یکبار و یا دوبار، بلکه برای سالها، برای یک عمر!

#چشمهایش
#بزرگ علوی

🚩#مادربزرگ

در انباری خانه ی مادر بزرگ به دنبال رمان"چشمهایش"از بزرگ علوی بودم که مواجه شدم بانامه هایی پنهان شده لای دفترچه ای قدیمی.
خطی دخترانه همراه عطری کهنه.
امابرای چه کسی بودواینجا لای این همه کتاب چرا پنهان شده بود نمیدانم.
راستش بعد از اتمام دانشگاه و بازگشتم از رشت توان ماندن در خانه را نداشتم و احساس خفگی میکردم و برای مدتی به خانه ی مادربزرگ پناه برده بودم.
بازگشت که چه عرض کنم تمام جانم در چشمان زنِ کافه چی که وسط جنگل همراه پسر چهار ساله اش زندگی میکرد جامانده بودو هیچوقت نتوانسته بودم برایش بگویم آن واژه هایی که پشت لب هایم پنهان بود.
درب انباری رابستم و سیگارم را آتش زدم و تکیه دادم به دیوار وتمام نامه هارا یکی ازپس ازدیگری خواندم.
گاهی ورقه ها را با تمام وجود نفس میکشیدم و باران را در ذهنم تصور میکردم...باران...پایان تمام نامه هایش نوشته بود
"آخرین برگ سفرنامه ی باران این است...که زمین چرکین است"
به این جمله که میرسیدم به یاد باران های پراکنده ی رشت و دریای مه آلود و آن کافه ی وسط جنگلِ ماه منیر که شش سال از من بزرگتر بود، سیگار دیگری روشن میکردم و خاطرات را پُکِ سنگین میزدم.
اما باران چه کسی بود که نامه هایش من را از من گرفته بود که اینگونه در جغرافیای شیرین عاشقانه اش پرسه میزدم.
عجیب که نام گیرنده اصلن گفته نشده بود.
رسیدم به آخرین نامه
واژه ها حال شوریده ای داشتند...مشغول خواندن بودم که زنگ خانه به صدا در آمد.
پیک موتوری از طرف دانشکده ای که سالها پیش مادربزرگ در آن ادبیات تدریس میکرد بسته ای آورده بود.
بسته را گرفتم و به مادربزرگ که در بالکن ایستاده بود گفتم:
مامان فروغ فک کنم اسمتو اشتباه زدن.
نگاه انتظار آلودش را از کوچه گرفت ونگاهم کرد
نه جانم درسته
اسمم تو شناسنامه بارانه...
قلبم ریخت...باران؟
چطور این همه مدت نمیدانستم
چرا مادر بزرگ هیچ وقت از اسم اصلی اش حرفی نزده بود؟
با چشمانی خیره پاکت را دستش دادم و بازگشتم به انباری تا ادامه ی آخرین نامه را بخوانم...
"نامه هایی که برایت نوشتم هیچ وقت به دستت نخواهد رسید
ساعت هفت به رسم هرروز به لاله زار آمدم تا هنگامی که پشت درب مغازه ات ایستاده ای و دستت را در جیب جلیقه ات گذاشته ای و سیگار میکشی و موسیقی فرانسوی زیر لب زمزمه میکنی...خوب ببینمت و بروم در نامه ی بعدی خاطراتی که با تو رقم نمیخورد را همراهِ واژه ها برقصم
آمدم...از همیشه باذوق تر آمدم اما کرکره ی مغازه ات پایین بود
گفتند شبانه بارو بندیل بسته و رفته ای...
راست میگفتند تو رفته بودی
برای همیشه...
رفته بودی که بهانه ی شعرهایم باشی"

#روحش شاد و یادش گرامی🥀
#کتاب های نویسنده درپایان پست تقدیم می گردد
#نوع فایل: Pdf
#برای دانلود رمان فایل زیر رالمس ڪنید.

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🔴#چشم‌هایش
همه‌ آن چیزی را که صدایش نمی‌توانست،
به من گفت. ما هزاران کلمه
با هم حرف زدیم؛ بی‌آنکه
واژه‌ای گفته باشیم...

📕صدای آرچر
#میا_شریدن

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. بعضی چیزها را احساس می‌کنید. رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست.


📓 #چشمهایش
✍️ #بزرگ_علوی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

به من مى‌گفت:
چشم‌هاى تو مرا به اين روز انداخت..
اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده
تاب و تحمل نگاه‌هاى تو را نداشتم
نمى‌ديدى كه چشم بر زمين می‌دوختم!؟

به او گفتم:
در چشم‌هاى من دقيق‌تر نگاه كن
جز تو هيچ چيزى در آن نيست...

📚 #چشمهایش
👤 #بزرگ_علوى

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

تو عقب خوشبختی پرسه میزنی. با دیپلم، با مدرک، با پول با شوهر با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.


📒 #چشمهایش
#بزرگ_علوی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity