🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

«پدرم می‌گفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود می‌آید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم‌الراحمین است.»

سال بلوا
#عباس_معروفی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی

لطفا ارزشش را داشته باش

حدود ده سال پیش، از همه‌جا ناامید شده بودم و نمی‌توانستم زندگی‌ام را جمع کنم.
دوره دانشگاه را تازه تمام کرده بودم و کار پیدا نمی‌کردم. پدرم بیمار بود. وضعیت اقتصادی به شدت دشواری داشتیم و صاحبخانه مهلتی را تعیین کرده بود تا خانه را تخلیه کنیم.
هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.

روزی از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند:
«کتابی که امانت برده‌ای را باید برگردانی!» رفتم کتاب را تحویل دهم.
در راه کتابخانه، توجهم به مکالمه‌ی یکی از اساتید با شخصی دیگر جلب شد. از مکالمه فهمیدم که آن شخص، صاحب کارخانه‌ای است که با رشته‌ی تحصیلی من مرتبط بود.

آرام پشت سرشان حرکت کردم. بلافاصله که از هم خداحافظی کردند، به سمت آن شخص رفتم.

بی‌مقدمه به او گفتم: «لطفا کمکم کنید!» با آرامش در چشمانم خیره شد. تعجب نکرده بود.
ظاهرا این نگاه برایش آشنا بود.
با حوصله به حرف‌هایم گوش داد و در نهایت گفت:
«از فردا بیا سر کار!»

فردای آن روز رفتم و در کارخانه مشغول به کار شدم. مشخص بود که به نیرویی احتیاج نداشت و صرفا به خاطر کمک به من، راضی شد سر کار بروم.

مرا دید و گفت: «این فرصت در اختیار تو! امیدوارم بتوانی از آن استفاده کنی!» من از همان روز، بی‌وقفه کار کردم. چندبرابر بیشتر از آنچه از من انتظار داشتند، کار می‌کردم. آنچنان تلاش کردم که پس از ده سال، کارخانه‌ی خودم را احداث کردم و اکنون با آن مرد بزرگ، پروژه‌های مشترک زیادی داریم.

دیروز پس از پایان یک جلسه به او گفتم:
«بعید می‌دانم لطفی که به من کردید را هرگز بتوانم جبران کنم!» گفت: «می‌توانی جبران کنی!»

گفتم: «هر کاری که باشد حاضرم برای شما انجام دهم!» در پاسخ گفت: «برای من نیازی نیست کاری بکنی! برای جبران، دست هرکسی که شجاعانه از تو کمک خواست را بگیر!»

این را گفت و رفت. در حالی که من عمیقا در حال لذت بردن از این پاسخ و فکر کردن به آن، میخکوب شده بودم، برگشت و گفت:
«البته فراموش نکن که او نیز شایسته‌‌ی این کمک باشد» پرسیدم: «چه کسی شایسته‌ی کمک هست؟»
گفت: «کسی که چندین برابر کمکی که تو به او می‌کنی، خودش به خودش کمک می‌کند»

سه درس مهمی که من از داستان زندگی خودم گرفتم:

درس اول: هر وقت که زمین خوردیم، کمک بخواهیم. در کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب»، پسرک از اسب می‌پرسد: «شجاعانه‌ترین حرفی که تا حالا زدی چه بوده است؟» اسب پاسخ می‌دهد: «کمک!»

درس دوم: وقتی از زمین بلند شدیم و شرایط بحرانی را پشت سر گذاشتیم، نقش ما تغییر می‌کند. این بار ما هستیم که باید به کسی که زمین خورده است کمک کنیم.

درس سوم (و شاید مهمترین درس): وقتی کمک گرفتیم، با تمام وجود برای بهبود وضع خودمان تلاش کنیم. یادمان باشد که اگر زمین خوردیم و کسی دستمان را گرفت، خود را روی شانه‌ی او نیندازیم.

ما هم تمام تلاشمان را بکنیم تا از زمین بلند شویم. آن کسی که به ما کمک می‌کند، خودش ممکن است در شرایط ایده‌آلی قرار نداشته باشد.

پس باید حواسمان باشد که به او آسیب نزنیم. برخی از ما وقتی کسی به کمک می‌آید، خود را کنار می‌کشیم، تمام مسئولیت زندگی خود را به او تحمیل می‌کنیم و او را از پا در می‌آوریم. درست است که ما انسان‌ها نباید همدیگر را تنها بگذاریم، اما این را هم نباید فراموش کنیم که در هر شرایطی هم که باشیم، «هیچکس مسئول زندگی ما نیست!»

در فیلم بی‌نظیرِ «نجات سرباز رایان»، افراد زیادی به خاطر «سرباز رایان» کشته می‌شوند تا او را نجات دهند. در پایان فیلم، فرمانده به «سرباز رایان» می‌گوید:

«یادت باشه همیشه طوری زندگی کنی که ارزش کاری که برات انجام شد را داشته باشی!»

#پاینده_ایران

#آرمان_ماایرانشهر_ماست

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
Forwarded from Book_iran_city
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#تلنگر

متاسفم برای ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺗﺮﺳﺖ
ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻡ که :
" ﭘﺴﺮﺍ ﺷﯿﺮﻥ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺸﯿﺮﻥ، ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻣﻮﺷﻦ ﻣﺜﻞ ﺧﺮﮔﻮﺷﻦ "
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ!
ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﮐﻪ " ﻟﺒﺎﺳﺖ ﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﯾﺎ ﺁﺭﺍﯾﺸﺖ ﺭﻭ ﮐﻢ ﮐﻦ " !
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﮕﻔﺖ : ﺗﻮ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻧﮑﻦ و ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﮔﯿﺮ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﯽ ؟
پدﺭﻡ ﻧﮕﻔﺖ : ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻭ ﮔﻤﺸﻮ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺱ...و ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺣﻤﺎﯾﺘﻢ ﮐﺮﺩ !
ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﺷﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ؛ ﺩﺭ حالی کهﺳﺎﻋﺖ ۸ ﺷﺐ ﺑﻮﺩ؛
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺳﺎﻋﺖ ۲ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ،ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽﮔﻔﺖ ؟ !
چرﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﺤﺜﻢ می شد
ماﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ : به ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺑﯽ ﺣﺮﻣﺘﯽ ﻧﮑﻦ !
ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﻧﮑﻦ
ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺧﺎﻟﻪﺍﻡ ﯾﺎ ﻋﻤﻪﺍﻡ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺣﺎﻻ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﯾﮏ ﺳﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﺯﺩه ! ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ !
ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﯿﻒ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺸﺖ ؟ ﺁن هم ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ !
ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ؟ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ؟
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩﺵ (ﻣﺎﺩﺭﻡ) ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺰﻧﺪ
ﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ هم ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺑﺰﻧﺪ
ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺮﻭﻡ ؟
و ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻮﺍﻇﺒﺶ ﺑﺎﺷﻢ... ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺎﮎ ﺑﺎﺷﻢ !
ﻭ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ، ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ .
- ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺯﻭﺭ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﯽﺗﻮاﻧﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﺎﺵ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻡ ! ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﺣﻖ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ‌ﺍﺵ
ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﻟﺶ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ ؟
مادرم ﮔﻔﺖ : "ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﮑﻨﻪ، ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﻩ.
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﺋﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﻣﯽﺷﻪ" ﻭ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ مردم ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ .
و ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻋﻘﻠﺶ ﻧﺼﻒ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ .
ولی ﻣﻦ می توانم ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ﻭ ﮐﺮﺩﻡ !
ﻭ ﺗﻮ ﺍﯼ "ﺯﻧﯽ" ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ می خوانی بر ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﺭﺩﻩ ﻣﮕﯿﺮ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﻡ
تعصبات بیجا عواقب بدی دارد. آگاهانه فرزندانتان را بزرگ کنید

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#دیالوگ_برتر

اگر خورشید نابود شود، تا هشت دقیقه‌ بعد اصلاً متوجه نخواهیم شد، چون‌ که این هشت دقیقه زمانی است که طول می‌کشد که نور به ما برسد. برای هشت دقیقه زمین همچنان روشن می‌ماند و ما گرما را احساس می‌کنیم.
یک سال از مرگ پدرم گذشته بود و من احساس می‌کردم که هشت دقیقه‌ی بین من و پدرم، در حال تمام شدن است.


Extremely Loud and Incredibly Close (2011)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#تـــلــــنــــگــــر

ساعت ۵ صبح دخترم بیدارم کرد
گفت بابا من عروس دارم من و میبری سالن
گفتم اره دخترم میبرم
وقتی امدم از در پارکینگ بیرون تو ماشین نشستم تا دخترم بیاد
دیدم اقای پاکبانی داره کوچه رو جارو میکنه ولی خیلی ناشیانه
و اصلا معلومه بلد نیست
خب من پاکبان کوچه رو میشناختم اقای عزیزی یه پیرمرد خوش برخورد و با حال بود..
ولی نوع جارو كردن این كمى ناشيانه بود؛ تا حالا در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛ رفتم دخترم و رساندم و برگشتم
دیدم هنوز داره با آشغالها بازی میکنه.
كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مُخم در ماشین رو باز كردم و صداش كردم «عزيز خوبى؟
يه لحظه تشريف بيار.
خيلى شق و رق اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش
خيلى شُسته رُفته جواب داد:
«سلام. در خدمتم مشكلى پيش اومده؟»
از لحن و نوع برخوردش جا خوردم.
نفس هاش تو سحرگاه زیادی پر انرژی بود؛ به ذهنم رسید که یه کم مهربان تر برخورد کنم
"خسته نباشی گفتم بیا تو الاچیق یه قهوه بزنیم
بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف اومد داخل و نشست
اون يكى هدفون هم از گوشش در آورد؛ دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه ميرفت تو يقه ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي شد.
پرسيدم:چى گوش ميدى؟
گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه».
كنجكاوتر شدم : « انگليسى؟! موضوعش چيه؟»
گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى».
شكّم ديگه داشت سر ريز مي شد!
« فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچی چيزى رو مى خونى؟».
با يه حالت نيم خنده تو چهره ش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ ... به خاطر شغلمه. »
از سرایدار ساختمان دو تا ابجوش گرفتم
دو تا علی کافه انداختم
رفتم سر میز متعجب تر پرسیدم که متوجه نميشم
اين اقتصاد و سنجش و اين داستان ها چه ربطي به كار شما داره؟».
نگاه ش را يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت‏: « من استاد هستم تو دانشگاه. »
قبل از اينكه بخام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم
و ادامه داد: « من پدرم پاكبان اين منطقه است. اقاى عزيزى.
در مورد شما و روانشاد پسرتونم هم براى ما خيلى تعريف كرده همیشه میگفت یه پهلوون تو کوچه هست که مهربانه.
امشب تا دیدم شناختمون ‏چون عکس تون رو با بابا دیده بودم.
جناب خمارلو من دكتراى اقتصاد دارم؛ و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي گيره.
به پدرم هر چى ميگيم زير بار نمى ره که بازخريد شه؛
ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى كنيم كه استراحت كنه.
هم كمكش كرده باشيم.هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند.»

چند لحظه سكوت فضای بین ما رو گرفت و نگاه مون تو هم قفل شده بود.
استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش.
بغلش كردم و گفتم «درود به شرفت مرد.
قدر باباتم بدون.
خيلى آدم درست و مهربونیه..

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#ویــــدئـــــو

وقتی احساس اندوه میکنی با چند نفر میتونی تماس بگیری؟
+ پدرم همیشه حرف جالبی میزد...
(کوتاه دیالوگی بین آلن دلون و مجری)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋

🔴#بخوانیم

چند وقت پیش پدرم عکس‌های قدیمی آلبومش را بیرون آورده بود و به من نشان می‌داد. عکس‌هایی از دوران نوجوانی و جوانی خودش در کنار پدرش.

چیزی گفت که هنوز هم نتوانسته‌ام این حجم از ادب و توجه و احترام را درک کنم.
در تمام عکس‌ها زانوهایش را شکسته بود تا هم قدِ پدرِ کوتاه قدش باشد. می‌گفت آنقدر حواسم به احترام و جایگاه پدرم بود که همیشه در کنارش طوری می‌ایستادم تا بلندتر از او به نظر نرسم؛ و مهم‌تر آنکه او احساس نکند بلندتر از او هستم.


راستش هر چقدر سنم بالاتر می‌رود و بادِ چرخِ نخوت و تکبر و همه‌چیز دانیِ ایام جوانی‌ام کمتر می‌شود، به اهمیت وجود بزرگسالان و حفظ جایگاهشان در هر خانواده‌ای بیشتر پی می‌برم.

بزرگترها اساس و بنیان و محور هر خانواده‌ای هستند. وقتی می‌میرند یا جایگاهشان را از دست می‌دهند، خیمه آن خانواده از هم می‌پاشد. چه بسیار خانواده‌هایی را دیده‌ایم که حتی با وجود فرهیختگی و صمیمیت اعضای آن، بعد از مرگ والدین از هم دور شده‌اند. حتی اگر سالی یک بار هم دور هم جمع شوند، دیگر خانواده نیستند؛ بلکه ازدحامی از تنهایانند.

پدرم همیشه به مادربزرگ ساکت و نحیف و رنجورم اشاره می‌کرد و می‌گفت: همین یک مشت پوست و استخوان را می‌بینی که چگونه همه را دور خودش جمع کرده؟ اگر روزی نباشد دیگر این جمع پا نخواهد گرفت.
و دقیقاً همان شد که می‌گفت.

یکی از چیزهایی که در تعطیلات نوروز توجهم را به خود جلب می‌کرد، میزان صمیمیت و محبت در هر خانواده و اعضای آن با همدیگر بود.
به جرات می‌گویم یکی از آیتم‌های به شدت تاثیرگذار بر خانواده بودن یک خانواده و نه اینکه صرفاً ازدحامی از تنهایان باشند، میزان ادب و احترام و حفظ جایگاه بزرگترها در هر خانواده‌ای بود.

چقدر تفاوت بود بین آنها که بچه‌هایشان را طوری تربیت کرده بودند که با هر رفت و آمد بزرگترها، حتی به دستشویی، به احترامشان تمام قد از جایشان بلند می‌شدند؛ با آنها که حتی یک حرف و کلام ساده و معمولی را با تندخویی و بی‌اعتنایی و بی‌توجهی به بزرگترها می‌زدند.


نه اینکه بزرگترها هیشه درست می‌گویند، یا همیشه بیشتر و بهتر می‌فهمند، یا هیچ‌گاه حرف زور و بی‌حساب و مفت نمی‌زنند، و گاهی ناخواسته و خواسته آسیب نمی‌رسانند.

ابداً منظورم این نیست. بلکه، مقصودم حفظ جایگاه و شأن آنها، و محبت و ادب و خشوع باطنی و ظاهری به آنها، و احترام و حفظ بزرگی‌شان در هر خانه؛ و ازین مهمتر، القای این حسِ بزرگی و ادب و جایگاه به آنها است.
این وضعیتی است که سودش به جیب همه می‌رود.

سالخورده‌ای که در برابر خود غبارِ غمناک مرگ را می‌بیند، دل‌خوشی‌ای جز ثمره‌ها و محصولات باغش ندارد. چه مصیبت دردناکی‌ست آنکه در برابرش هم باغی سوخته از گذشته می‌بیند و هم پایانِ آینده را.


پدرم که خودش یک کشاورز و باغدار حرفه‌ای است همیشه درخت‌ها را کج و ماوج و نادرست می‌کاشت. می‌پرسیدم چرا این کار را می‌کنی وقتی می‌دانی غلط است؟

می‌گفت: می‌دانم غلط است. اما پدرم این‌گونه خوشش می‌آید. چرا باید برای ۴ کیلو میوه بیشتر، دلش را بشکنم و بعدش سال‌ها حسرتش را بخورم؟

و البته پدرش هم همیشه از او راضی بود و از دیدنش لذت می‌برد و دعایش می‌کرد. با اینکه ۲۰ سال از مرگش گذشته است هنوز هم پدرم با احترام و جلالت از او یاد می‌کند و اشک در چشمانش حلقه می‌زند.


به راستی این ادب چیست که مولانا می‌گوید:

از خدا جوییم توفیقِ ادب
بی‌ادب، محروم گشت از لطفِ رب

بی‌ادب، تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

از ادب پُر نور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک



#دکتر_محسن_زندی_روانشناس



🌸🍂🌸@Bookirancity


🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کـــتـــاب_ولـــحـــظـــه

عشق پدرم، هرگز از دل مادرم بیرون نرفت.
او عشق به پدرم را به سرزندگی تابستان آشنایی‌شان نگه داشته است.
زندگی را پس زده تا این کار را بکند. گاهی روزهای زیادی فقط با هوا و آب زنده است. از آنجا که تنها گونه‌ی پیچیده‌ی حیات است که این کار را می‌کند، باید روی موجودی که او هست نامی گذاشت.
دایی جولیان یک بار برایم گفت که آلبرتو جاکوماتی نقاش و مجسمه‌ساز می‌گوید گاهی برای نقاشی یک صورت باید از خیر کل اندام گذشت. برای نقاشی یک برگ باید منظره‌ای را فدا کرد.
ممکن است در ابتدا به نظر برسد داری خودت را محدود می‌کنی، اما بعد از مدتی می‌فهمی با داشتن کمی از چیزی بیشتر احتمال دارد احساس خاصی از این جهان را حفظ کنی تا که وانمود کنی تمام آسمان را به تصویر می‌کشی.
انتخاب مادرم، یک صورت یا یک برگ نبود. انتخاب او پدرم بود و برای حفظ یک احساس خاص، دنیا را فدا می‌کرد.



📚 تاریخ عشق
✍🏻 #نیکول_کراوس

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی

دیگر به سلامِ هیچ خیابانی جواب نمی‌دهم
که به کوچه رسیدم و
بُن‌بست شنیدم فقط
امسال هم در خانه می‌مانم
و از ترسِ مرگ
که پشتِ در خوابیده
پنجره را در پرده می‌پیچم
پُست می‌کنم برای پدرم
که زیرِ سنگی تخت
خوابِ مرمر می‌بیند با دست‌خطِّ خواجه‌ی شیراز.

این خانه خواب ندارد می‌دانم
این پنجره به خوابِ هیچ دیواری نمی‌آید
و پشتِ این در
ترسِ مرگ بیدار است
به کوچه هم نمی‌رسم می‌دانم
ای کاش از پشتِ همین پنجره
سلامِ مرا دست‌به‌دست
به خیابان برسانید
اگر رسید شاید خداحافظ.



▫️ #شعری از فریاد شیری
▫️ #نقاشی: فردیناند هادلر

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_دلــــنـــوشـــتـــه_امـــروز❤️


#بیاد_پدران_سفر_کرده

#_پدرم 💔💔

نه توان بدست آوردنت را دارم
نه توان فراموش کردنت را
سهم من از تو فقط دلتنگیست...

من
دوستت دارم تاج سرم
به حدِ غیرِ ممکن ها...!

#بهشت_گوارای_وجودت_جان_دلم😔💔

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_دلــــنـــوشـــتـــه_امـــروز❤️


#بیاد_پدران_سفر_کرده

#_پدرم 💔💔

نه توان بدست آوردنت را دارم
نه توان فراموش کردنت را
سهم من از تو فقط دلتنگیست...

من
دوستت دارم تاج سرم
به حدِ غیرِ ممکن ها...!

#بهشت_گوارای_وجودت_جان_دلم😔💔

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕


او (پدرم) گفت:
«آدم سه جور است: مرد، نیمه‌مرد و هپلی هپو» و توضیح داد: «هپلی هپو کسی است که می‌گوید و کاری نمی‌کند. نیمه‌مرد کسی است که کاری می‌کند و می‌گوید. اما... مرد آن است که کاری می‌کند و نمی‌گوید»

📚 نونِ‌ نوشتن

👤 #محمود_دولت‌_آبادی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چــــکــــامــــه🎵


پدرم در همه خاطره هایم پیداست.
پدرم یک غزل خسته اما پر معناست.❤️‍🩹

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_یــــــــــادمـــــــــان🙏


پدرم را خدا بیامرزد، مردِ سنگ و زغال و آهن بود
سال‌های دراز عمرش را، کارگر بود، اهل معدن بود

از میان زغال‌ها در کوه، عصرها رو سفید برمی‌گشت
سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله‌ای فروتن بود

پا به پای زغال‌ها می‌سوخت! سرخ می‌شد، دوباره کُک می‌شد
کوره‌ای بود شعله‌ور در خود‌، کوره‌ای که همیشه روشن بود

بارهایی که نانش آجر شد، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش، یکی دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود

از دل کوه‌های پابرجا، از درون مخوف تونل‌ها
هفت خوان را گذشت و نان آورد، پدرم که خودش تهمتن بود

پدرم مثل واگنی خسته، از سرازیر ریل خارج شد
بی‌خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریبِ رفتن بود

مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد، کارگر بود، اهل معدن بود

یاد و خاطره‌ی کشته‌شدگان حادثه معدن #معدن‌جو طبس گرامی و جاویدان 🖤


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕

لازم نیست که زیاد به حافظه‌ام فشار بیاورم تا آن روز بارانی را با تمام جزئیاتش به یاد آورم، آن روزی که با پدرم در میان گرد و خاک، در یکی از خیابان‌ها شلوغ مسکو ایستاده بودیم و من احساس می‌کردم که بیماری عجیبی به سراغم آمده است. هیچ دردی احساس نمی‌کردم اما پاهایم توان سرپا نگهداشتنم نداشت. کلمات در گلویم گیر می‌کرد و قادر نبودم سرم را راست نگهدارم و سرم از یک طرف کج می‌شد. آنچنان بود که گفتی هر لحظه امکان داشت از پا بیفتم و از حال بروم. اگر مرا به بیمارستان می‌بردند،پزشکان مجبور بودند روی کارت تشخیص بیماری که در بالای تخت نصب شده بود بنویسند: گرسنگی مزمن، بیماریِ که در کتاب‌های معمول پزشکی از آن نامی برده نشده است.

📙صدف‌ها
#آنتوان_چخوف

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#صد_سال_موسیقی_ایرانی

#پاپ

▪️عنوان: #پسرم
▪️خواننده: #محسن_چاوشی
▪️سراینده: #محسن_چاوشی
▪️آهنگساز: #محسن_چاوشی
▪️انتشار: #سال۱۴۰۳

پدرم اینجا و مادرم اینجا و وطنم ایرانه
آخه من کجا برم همه جا جز اینجا واسه من زندانه

عشق من اینجا و پسرم اینجا و اهل کردستانه
مرده و زنده من تشنه لب دنبال خاک خوزستانه

آخه من کجا برم رمضوناش رنگ ربنای مست شجریان باشه
یا موذن زاده اذان افطارش جادوی خلوتی شهر تهران باشه

بچه ی غمگین شط خرمشهرم که تموم دنیاش قد آبادانه
دل تنگم خونه دل خونم مسته سرخی خورشید غروب هرمزگانه

من غریبم همه جا مثل ابر پاییز همه جا می‌بارم
اما تو خاک خودم موندن و مردنمو بیشتر دوست دارم

آخه من کجا برم رمضوناش رنگ ربنای مست شجریان باشه
یا موذن زاده اذان افطارش جادوی خلوتی شهر تهران باشه

چاوشی خون تو و مردم تنهاتم تکیه کن به قلبم تا ابد همراتم
چاوشی خون تو و مردم تنهاتم تکیه کن به قلبم تا ابد همراتم


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵


خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !


#_حسین_پناهی


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_یـــــــــادمــــــــان🙏

#دیوید_لینچ_نویسنده_وکارگردان بزرگ سینما در سن ۷۸ سالگی درگذشت 🖤

اگرچه فیلم‌های لینچ موفقیت بزرگی در گیشه کسب نکرده‌اند ولی همیشه محبوب منتقدان و فیلم‌دوستان بوده‌اند. فیلم‌های وی پر است از نمادهای سورئالیستی، سکانس‌های رویاگونه و نظایر آن. وی در نقاشی، مجسمه‌سازی و موسیقی نیز آثار گوناگونی خلق کرده بود.

#_یادش_گرامی

آدمی معمولی بودم که در ناحیه شمال غربی به دنیا آمدم و همان‌جا بزرگ شدم. پدرم دانش پژوهی بود که برای وزارت کشاورزی کار می‌کرد و به مطالعه درختان می‌پرداخت. به همین دلیل، من غالبا در جنگل بودم و جنگل برای یک کودک سحرآمیز است. مکان زندگی‌ام جایی بود که مردم به آن شهرک می‌گویند. دنیای من محدود به یکی دو بلوک شهری می‌شد و همه‌چیز در آنجا می‌گذشت. همهٔ رؤیاهایم، همهٔ دوستانم در آن دنیای کوچک جای داشتند؛ دنیایی که به نظرم بسیار بزرگ و سحرآمیز می‌آمد. آنجا هرقدر دلم می‌خواست می‌توانستم رؤیاپردازی کنم و با دوستانم وقت بگذرانم.

نقاشی و طراحی کردن را دوست داشتم. غالبا به اشتباه تصور می‌کردم وقتی بزرگ شوی باید دست از نقاشی و طراحی کردن برداری و به کارهای جدی‌تری بپردازی. کلاس نهم بودم که خانوادگی به الکساندریا در ویرجینیا نقل مکان کردیم. شبی در چمنزار جلو خانهٔ دوست‌دخترم، با پسری به نام توبی کیلر آشنا شدم. به من گفت پدرش نقاش است. فکر کردم منظورش نقاش ساختمان است، اما بیشتر که حرف زدیم متوجه شدم پدرش هنرمند است.

این گفت‌وگو زندگی‌ام را تغییر داد. من که به علم علاقه داشتم، ناگهان دریافتم که می‌خواهم نقاش شوم و زندگی هنری داشته باشم.


📚 صید ماهی بزرگ
✍🏻 دیوید لینچ

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم


جوانی به یکی از خانه‌های سالمندان رفت و از مدیر آنجا پرسید: چه مدارکی لازم است تا پدرم را در اینجا بستری کنم؟
مدیر به او نگاه کرد و گفت: مدارک معمولی...
1- عکسی از پدرت زمانی که مادرت را با عجله به بیمارستان می‌برد تا تو به دنیا بیایی...
2- عکسی از پدرت که در روز تولدت با شادی تو را در آغوش گرفته و در گوشت نجوا می‌کند...
3- عکسی از پدرت که خسته از کار برمی‌گردد تا برای تو و خواهر و برادرانت زندگی مناسبی فراهم کند...
4- عکسی از پدرت که در نیمه‌های شب، در سرمای شدید، تو را در آغوش گرفته و به بیمارستان می‌دود، چون تب شدیدی داری...
5- عکسی از پدرت که پس از بازگشت به خانه، کنار تختت روی زمین می‌نشیند و هر لحظه دستش را روی پیشانی‌ات می‌گذارد تا مطمئن شود که حالت بهتر شده است...
6- عکسی از مردی که با خستگی مبارزه می‌کند، دنیا را به چالش می‌کشد و کار می‌کند تا لقمه‌ای حلال برایت فراهم کند، تا روی پای خودت بایستی و مردی شوی که به او افتخار کند و زمانی که او خسته و ناتوان شد، تو پشتیبانش باشی...
7- عکسی از پدرت یک ماه قبل از عید، زمانی که فکر می‌کرد چگونه برایت لباس عید بخرد تا خوشحالی را در چشمانت ببیند و تو آن لباس را در آغوش بگیری و با آن بخوابی...
8- عکسی پنهانی از پدرت که اشک‌هایش را که با عرقش آمیخته شده پاک می‌کند، قبل از اینکه وارد خانه شود تا کسی متوجه نشود...
9- عکسی از او در حالی که قرض می‌گیرد تا هزینه مدرسه‌ات را بپردازد، یا برایت گوشی بخرد تا با دوستان و عزیزانت در ارتباط باشی، اما آخرین کسی که به او فکر می‌کنی، خود اوست...
10- و آخرین عکس از پدرت که سعی می‌کند پول پس‌انداز کند تا تو را مردی خوشبخت و پدری مانند خودش ببیند...
وقتی تو کوچک بودی، او همیشه کنارت بود، اما حالا که او پیر شده، تو کنارش هستی؟
آیا نخوانده‌ای که خداوند متعال فرموده است:
"و پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید، اگر یکی از آن دو یا هر دو در نزد تو به سن پیری برسند، به آن‌ها "اف" مگو و بر آنان فریاد مزن، بلکه با سخنان نیکو با آنان سخن بگو." (الإسراء: 23)
آیا او زمانی که تو کوچک بودی به فکر سپردن تو به پرورشگاه افتاد؟
پس چگونه می‌توانی به فکر سپردن او به خانه سالمندان باشی؟
خداوند عمر زنده‌ها را طولانی و بر درگذشتگان رحمت نازل کند.
و بگو: #_ای_اهورا_مزدای_پاک همان‌گونه که آنان مرا در کودکی پرورش دادند، بر آنان رحمت آور."

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_یــــــــــادمـــــــــان🙏



خلخالی بعد از پایان دادگاه "پدرم" خیلی کلافه بود علت را جویا شدند گفت: تفهیم اتهام شد نه دفاع و نه اظهار پشیمانی فقط گفت آماده اجرای حکم هستم
با خنده گفتند؛ آقا خوب است وقتتان را تلف نکرده
آهسته جواب داد: ما را آدم حساب نکرد.

#_پاینده_ایران

#_آرمان_ماایرانشهر_ماست

#برای‌دوستاتون‌ارسال‌کنید

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity