بهروز ملکی، ۳۱ ساله، در روستای تنگی سری، سنندج به دنیا آمد. او متولد ۲۰ اردیبهشت ۶۷ و ساکن مریوان بود.
بهروز در مریوان کارگر رنگکار ساختمان بود در اولین روز #آبان_خونین_۹۸ در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ از سر کار باز میگشت و کماکان لباس کارگری بر تن داشت، به ضرب گلوله نیروهای امنیتی کشته شد. بهروز را شخصیتی معرفی میکنند که از ستم و تبعیض روزمره جاری در ایران، برآشفته و ناراحت بود.
پیکر این کارگر را دو روز پس از کشته شدن، روز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ شب به خانواده تحویل دادند. نیروهای امنیتی از خانواده بهروز ملکی تعهد میگیرند که مراسم خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود و نباید در جریان آن شعاری سر داده شود یا اعتراضی صورت بگیرد.
بهزاد ملکی روایت شب مرگ برادرش را چنین تعریف میکند:
«بهروز رنگکار ساختمان بود، از سر کار برمیگشت و آخرین روز کاریاش در منزل داییاش بود. در چهارراه شبرنگ به اعتراضات بر میخورد، به خودش جرأت داد و جلوی همه میرفت، برای همین از بالای پشت بام یک ساختمان تیرانداژی میکنند و اولین گلوله به زیر قلباش اصابت میکند. همانجا روی زمین میافتد. از جایش دو سه بار بلند میشود و تلو تلو میخورد، به مردم میگوید: “من تنگی سری [روستایی در اورامان] هستم و به مغازهدارها که از فامیل هستند بگویید بهروز تنگی سری را کشتند”. بعد دوباره به زمین میافتد. خونریزی شدیدی داشته و حتی فیلماش را دیدم که وقتی بالای سرش میروند تمام کرده بود، پیرهناش را بالا میدهند و جای گلوله را نشان میدهند که تیر به قلبش خورده بود. روی زمین جنازهاش را کشیده بودند...»
پس از اینکه بهروز هدف گلوله قرار میگیرد، او را با موتور به بیمارستان انتقال میدهند. فرد ناشناسی به خانواده اطلاع میدهد که بهروز در بیمارستان است:
«وقتی بهروز تیر میخورد و مردم دور او جمع میشوند. یک موتورسوار دو ترکه پیکر بهروز را بین خودشان قرار میدهد و به بیمارستان میبرند. مادرمان هم پشت سر هم به موبایل بهروز زنگ میزد اما جواب نمیداد و نمیدانست که او شهید شده است، اما یک بار کسی موبایل را جواب میدهد، مادر میپرسد موبایل پسر من دست شما چکار میکند؟ به او میگویند بهروز زخمی شده به بیمارستان بیایید»
به گفته بهزاد ، برادرش هنگام مرگ لباسهای کارگری سر کار تناش بود،دنیا دختر او ۳ ماه بعد مرگ پدرش به دنیا آمد.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
بهروز در مریوان کارگر رنگکار ساختمان بود در اولین روز #آبان_خونین_۹۸ در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ از سر کار باز میگشت و کماکان لباس کارگری بر تن داشت، به ضرب گلوله نیروهای امنیتی کشته شد. بهروز را شخصیتی معرفی میکنند که از ستم و تبعیض روزمره جاری در ایران، برآشفته و ناراحت بود.
پیکر این کارگر را دو روز پس از کشته شدن، روز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ شب به خانواده تحویل دادند. نیروهای امنیتی از خانواده بهروز ملکی تعهد میگیرند که مراسم خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود و نباید در جریان آن شعاری سر داده شود یا اعتراضی صورت بگیرد.
بهزاد ملکی روایت شب مرگ برادرش را چنین تعریف میکند:
«بهروز رنگکار ساختمان بود، از سر کار برمیگشت و آخرین روز کاریاش در منزل داییاش بود. در چهارراه شبرنگ به اعتراضات بر میخورد، به خودش جرأت داد و جلوی همه میرفت، برای همین از بالای پشت بام یک ساختمان تیرانداژی میکنند و اولین گلوله به زیر قلباش اصابت میکند. همانجا روی زمین میافتد. از جایش دو سه بار بلند میشود و تلو تلو میخورد، به مردم میگوید: “من تنگی سری [روستایی در اورامان] هستم و به مغازهدارها که از فامیل هستند بگویید بهروز تنگی سری را کشتند”. بعد دوباره به زمین میافتد. خونریزی شدیدی داشته و حتی فیلماش را دیدم که وقتی بالای سرش میروند تمام کرده بود، پیرهناش را بالا میدهند و جای گلوله را نشان میدهند که تیر به قلبش خورده بود. روی زمین جنازهاش را کشیده بودند...»
پس از اینکه بهروز هدف گلوله قرار میگیرد، او را با موتور به بیمارستان انتقال میدهند. فرد ناشناسی به خانواده اطلاع میدهد که بهروز در بیمارستان است:
«وقتی بهروز تیر میخورد و مردم دور او جمع میشوند. یک موتورسوار دو ترکه پیکر بهروز را بین خودشان قرار میدهد و به بیمارستان میبرند. مادرمان هم پشت سر هم به موبایل بهروز زنگ میزد اما جواب نمیداد و نمیدانست که او شهید شده است، اما یک بار کسی موبایل را جواب میدهد، مادر میپرسد موبایل پسر من دست شما چکار میکند؟ به او میگویند بهروز زخمی شده به بیمارستان بیایید»
به گفته بهزاد ، برادرش هنگام مرگ لباسهای کارگری سر کار تناش بود،دنیا دختر او ۳ ماه بعد مرگ پدرش به دنیا آمد.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
❤5
بهروز ملکی، ۳۱ ساله، در روستای تنگی سری، سنندج به دنیا آمد.
او متولد ۲۰ اردیبهشت ۶۷ و ساکن مریوان بود.
بهروز در مریوان کارگر رنگکار ساختمان بود در دومین روز از اعتراضات #آبان_خونین_۹۸ ، شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ از سر کار باز میگشت و کماکان لباس کارگری بر تن داشت که به ضرب گلوله نیروهای امنیتی کشته شد.
بهروز را شخصیتی معرفی میکنند که از ستم و تبعیض روزمره جاری در ایران، برآشفته و ناراحت بود.
پیکر این کارگر را دو روز پس از کشته شدن، روز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ شب به خانواده تحویل دادند.
نیروهای امنیتی از خانواده بهروز ملکی تعهد میگیرند که مراسم خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود و نباید در جریان آن شعاری سر داده شود یا اعتراضی صورت بگیرد.
بهزاد ملکی روایت شب مرگ برادرش را چنین تعریف میکند:
«بهروز رنگکار ساختمان بود، از سر کار برمیگشت و آخرین روز کاریاش در منزل داییاش بود.
در چهارراه شبرنگ به اعتراضات بر میخورد، به خودش جرأت داد و جلوی همه میرفت، برای همین از بالای پشت بام یک ساختمان تیراندازی میکنند و اولین گلوله به زیر قلباش اصابت میکند. همانجا روی زمین میافتد، از جایش دو سه بار بلند میشود و تلو تلو میخورد، به مردم میگوید: «من تنگی سری [روستایی در اورامان] هستم و به مغازهدارها که از فامیل هستند بگویید بهروز تنگی سری را کشتند»، بعد دوباره به زمین میافتد، خونریزی شدیدی داشته ، فیلماش را دیدم که وقتی بالای سرش میروند تمام کرده بود، پیرهناش را بالا میدهند و جای گلوله را نشان میدهند که تیر به قلبش خورده بود. روی زمین جنازهاش را کشیده بودند...»
پس از اینکه بهروز هدف گلوله قرار میگیرد، او را با موتور به بیمارستان انتقال میدهند. فرد ناشناسی به خانواده اطلاع میدهد که بهروز در بیمارستان است:
«وقتی بهروز تیر میخورد و مردم دور او جمع میشوند. یک موتورسوار دو ترکه پیکر بهروز را بین خودشان قرار میدهد و به بیمارستان میبرند. مادرمان هم پشت سر هم به موبایل بهروز زنگ میزد اما جواب نمیداد و نمیدانست که او شهید شده است، اما یک بار کسی موبایل را جواب میدهد، مادر میپرسد موبایل پسر من دست شما چکار میکند؟ به او میگویند بهروز زخمی شده به بیمارستان بیایید»
به گفته بهزاد ، برادرش هنگام مرگ لباسهای کارگری سر کار تناش بود،دنیا دختر او ۳ ماه بعد مرگ پدرش به دنیا آمد.
در اعتراضات آبان ۹۸ دست کم ۲۳۱ نفر در #استان_کردستان کشته شدهاند که بهروز اولین آن بود.
#عليه_فراموشی #آبان_پایان_ناپذیر_ایران
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
او متولد ۲۰ اردیبهشت ۶۷ و ساکن مریوان بود.
بهروز در مریوان کارگر رنگکار ساختمان بود در دومین روز از اعتراضات #آبان_خونین_۹۸ ، شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ از سر کار باز میگشت و کماکان لباس کارگری بر تن داشت که به ضرب گلوله نیروهای امنیتی کشته شد.
بهروز را شخصیتی معرفی میکنند که از ستم و تبعیض روزمره جاری در ایران، برآشفته و ناراحت بود.
پیکر این کارگر را دو روز پس از کشته شدن، روز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ شب به خانواده تحویل دادند.
نیروهای امنیتی از خانواده بهروز ملکی تعهد میگیرند که مراسم خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود و نباید در جریان آن شعاری سر داده شود یا اعتراضی صورت بگیرد.
بهزاد ملکی روایت شب مرگ برادرش را چنین تعریف میکند:
«بهروز رنگکار ساختمان بود، از سر کار برمیگشت و آخرین روز کاریاش در منزل داییاش بود.
در چهارراه شبرنگ به اعتراضات بر میخورد، به خودش جرأت داد و جلوی همه میرفت، برای همین از بالای پشت بام یک ساختمان تیراندازی میکنند و اولین گلوله به زیر قلباش اصابت میکند. همانجا روی زمین میافتد، از جایش دو سه بار بلند میشود و تلو تلو میخورد، به مردم میگوید: «من تنگی سری [روستایی در اورامان] هستم و به مغازهدارها که از فامیل هستند بگویید بهروز تنگی سری را کشتند»، بعد دوباره به زمین میافتد، خونریزی شدیدی داشته ، فیلماش را دیدم که وقتی بالای سرش میروند تمام کرده بود، پیرهناش را بالا میدهند و جای گلوله را نشان میدهند که تیر به قلبش خورده بود. روی زمین جنازهاش را کشیده بودند...»
پس از اینکه بهروز هدف گلوله قرار میگیرد، او را با موتور به بیمارستان انتقال میدهند. فرد ناشناسی به خانواده اطلاع میدهد که بهروز در بیمارستان است:
«وقتی بهروز تیر میخورد و مردم دور او جمع میشوند. یک موتورسوار دو ترکه پیکر بهروز را بین خودشان قرار میدهد و به بیمارستان میبرند. مادرمان هم پشت سر هم به موبایل بهروز زنگ میزد اما جواب نمیداد و نمیدانست که او شهید شده است، اما یک بار کسی موبایل را جواب میدهد، مادر میپرسد موبایل پسر من دست شما چکار میکند؟ به او میگویند بهروز زخمی شده به بیمارستان بیایید»
به گفته بهزاد ، برادرش هنگام مرگ لباسهای کارگری سر کار تناش بود،دنیا دختر او ۳ ماه بعد مرگ پدرش به دنیا آمد.
در اعتراضات آبان ۹۸ دست کم ۲۳۱ نفر در #استان_کردستان کشته شدهاند که بهروز اولین آن بود.
#عليه_فراموشی #آبان_پایان_ناپذیر_ایران
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
❤8🔥1
کودکی ۱۷ساله بود سرشار از شوق زندگی ، در شهریار با گلوله ای سرش را شکافتند در حدی که خانواده اش او را نتوانستند شناسایی کنند و ۴ روز به دنبالش همه جا را گشتند، در آخر مادرش او را از ساعتش شناسایی می کند.
#علیرضا_نوری از اولین کشته شدههای آبان خونین در شهریار بود.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
#علیرضا_نوری از اولین کشته شدههای آبان خونین در شهریار بود.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🤬10🕊6🔥2
ایران بریفینگ
کودکی ۱۷ساله بود سرشار از شوق زندگی ، در شهریار با گلوله ای سرش را شکافتند در حدی که خانواده اش او را نتوانستند شناسایی کنند و ۴ روز به دنبالش همه جا را گشتند، در آخر مادرش او را از ساعتش شناسایی می کند. #علیرضا_نوری از اولین کشته شدههای آبان خونین…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کودکی ۱۷ساله بود سرشار از شوق زندگی ، در شهریار با گلوله ای سرش را شکافتند در حدی که خانواده اش او را نتوانستند شناسایی کنند و ۴ روز به دنبالش همه جا را گشتند، در آخر مادرش او را از ساعتش شناسایی می کند.
#علیرضا_نوری از اولین کشته شدههای آبان خونین در شهریار بود.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
#علیرضا_نوری از اولین کشته شدههای آبان خونین در شهریار بود.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🕊14🤬9🔥2
رضا اوتادی اولین کشته اعتراضات کرج در مرداد ۱۳۹۷ است که به ضرب گلوله نیروهای سپاه پاسداران کشته شد.
رضا اوتادی متولد ۲۷ شهریور ۱۳۷۱ است که در کرج، شامگاه جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷ با شلیک مستقیم گلوله کشته شد.
در تصاویر منتشرشده از اعتراضات دوازدهم مردادماه، در کرج پیکر رضا بر روی وانتی در حال انتقال است.
قاتل رضا هرگز معرفی نشد.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
رضا اوتادی متولد ۲۷ شهریور ۱۳۷۱ است که در کرج، شامگاه جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷ با شلیک مستقیم گلوله کشته شد.
در تصاویر منتشرشده از اعتراضات دوازدهم مردادماه، در کرج پیکر رضا بر روی وانتی در حال انتقال است.
قاتل رضا هرگز معرفی نشد.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🕊17🤬8🔥2
هلن احمدی، دخترک ۷ ساله اهل مهاباد، فرزند هیمن و شیوا، تازه طعم روزهای اول مدرسه را چشیده بود اما روز ۲۰ مهر ۱۴۰۱، در بازگشت از مدرسه و در حالی که همراه با سایر همکلاسی هایش شعار میداد هدف گلوله ماموران حکومتی قرار گرفت .
حکومت خانوادهاش را تهدید کرد تا علت مرگ را تصادف اعلام کنند ،خواستهای که با مخالفت خانواده مواجه شد و برای همین ۳۵ روز پیکر کوچک هلن را به اسارت گرفته بودند.
نه جنایت حکومت ونه معصومیت هلن کوچک از یاد مردم ایران نخواهد رفت . هلن صدایی کوچک با فریادی بزرگ برای آزادی بود که پر کشیدنش هر وجدانی را تکان خواهد داد.
اول مهر جای او نیز در مدرسه خالی خواهد بود…
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
حکومت خانوادهاش را تهدید کرد تا علت مرگ را تصادف اعلام کنند ،خواستهای که با مخالفت خانواده مواجه شد و برای همین ۳۵ روز پیکر کوچک هلن را به اسارت گرفته بودند.
نه جنایت حکومت ونه معصومیت هلن کوچک از یاد مردم ایران نخواهد رفت . هلن صدایی کوچک با فریادی بزرگ برای آزادی بود که پر کشیدنش هر وجدانی را تکان خواهد داد.
اول مهر جای او نیز در مدرسه خالی خواهد بود…
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🤬14❤4🕊4🔥3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسن روحانی در جریان سرکوب اعتراضات آبان ۹۸:
اغتشاشگرها عددی نیستند
کسانی که آمدند راهبندان درست کردند خوشبختانه آنقدر سیستم مانیتور و دوربین داریم که هم خودرو مشخص میشود هم پلاک هم راننده. از قوه قضائیه میخواهم وارد عمل شود
اجازه اغتشاش به اخلالگرها و توطئهگرها نخواهیم داد
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
اغتشاشگرها عددی نیستند
کسانی که آمدند راهبندان درست کردند خوشبختانه آنقدر سیستم مانیتور و دوربین داریم که هم خودرو مشخص میشود هم پلاک هم راننده. از قوه قضائیه میخواهم وارد عمل شود
اجازه اغتشاش به اخلالگرها و توطئهگرها نخواهیم داد
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🤬24🔥3
مهر ۱۴۰۱ در چنین ساعاتی نیروهای امنیتی درهای امامزاده قاسم مازندران را بستند تا غزاله را در مزاری کوچک و تنگ، و تنها با حضور خانواده به خاک بسپارند.
بعد از خاکسپاری هم دورتا دور مزار غزاله را دیوار سیمانی کشیدند.
غزاله در روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، در حالی که در خیابان فیلم میگرفت، ناگهان، گلولهای به سمت غزاله چلابی شلیک شد و بر زمین افتاد. تلفنش هنوز در دستش بود و در حال ضبط تصویر مردمی که بهتزده و حیران بالای سر غزاله جمع شده بودند و فریاد میزدند: «یکی رو کشتند. و او غزاله بود.»
غزاله پس از اصابت تیر، پنج روز در کما بود. چنانکه خالهاش میگوید یک گلولهی جنگی به پیشانیاش شلیک شده بود، پیشانیاش را سوراخ کرده بود و به حالت انفجار از سرش بیرون رفته بود. طوری که پشت سرش به اندازه یک نارنگی سوراخ شده بود.
دکترهایش گفته بودند بصلالنخاعش آسیب ندیده بود و برای همین با اینکه دچار مرگ مغزی شده بود اما حرکات غیرارادی بدنش مثل تپش قلب و عملکرد شُشها ادامه داشت. #غزاله_چلابی میخواست که در صورت مرگ مغزی اعضای بدنش اهدا شود. دوبار هم در سالهای گذشته کارتهای اهدای عضو را پر کرده بود.
وقتی که دکترها اعلام کردند راهی برای زنده نگهداشتنش نیست، هنوز ۹ عضو بدنش سالم بود و میشد که برای پیوند به دیگران اهدا شود. اما نهادهای امنیتی اجازه این کار را ندادند.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
بعد از خاکسپاری هم دورتا دور مزار غزاله را دیوار سیمانی کشیدند.
غزاله در روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، در حالی که در خیابان فیلم میگرفت، ناگهان، گلولهای به سمت غزاله چلابی شلیک شد و بر زمین افتاد. تلفنش هنوز در دستش بود و در حال ضبط تصویر مردمی که بهتزده و حیران بالای سر غزاله جمع شده بودند و فریاد میزدند: «یکی رو کشتند. و او غزاله بود.»
غزاله پس از اصابت تیر، پنج روز در کما بود. چنانکه خالهاش میگوید یک گلولهی جنگی به پیشانیاش شلیک شده بود، پیشانیاش را سوراخ کرده بود و به حالت انفجار از سرش بیرون رفته بود. طوری که پشت سرش به اندازه یک نارنگی سوراخ شده بود.
دکترهایش گفته بودند بصلالنخاعش آسیب ندیده بود و برای همین با اینکه دچار مرگ مغزی شده بود اما حرکات غیرارادی بدنش مثل تپش قلب و عملکرد شُشها ادامه داشت. #غزاله_چلابی میخواست که در صورت مرگ مغزی اعضای بدنش اهدا شود. دوبار هم در سالهای گذشته کارتهای اهدای عضو را پر کرده بود.
وقتی که دکترها اعلام کردند راهی برای زنده نگهداشتنش نیست، هنوز ۹ عضو بدنش سالم بود و میشد که برای پیوند به دیگران اهدا شود. اما نهادهای امنیتی اجازه این کار را ندادند.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🤬22🔥2❤1👍1🕊1
سالگرد به قتل رساندن محمد جامهبزرگ توسط نیروهای سپاه پاسداران است.
محمد جامهبزرگ، ۵۹ ساله، نیمهشب دوم مهر ۱۴۰۱ در پشتبام منزلش توسط مأموران سپاه پاسداران کشته شد. مأموران بدون حکم وارد خانه شدند و پس از مقاومت او، از فاصله یک متری با شلیک گلوله جان او را گرفتند.
خانواده او شکایت خود را به دادگستری ملارد ارائه کردند و پرونده به دادگاه نظامی ارجاع شد. کارشناسی اسلحه نشان داد شلیک به قصد کشت بوده و ضارب ـ پاسدار رسمی سپاه ـ شناسایی و بازداشت شد. این فرد پیشتر نیز سابقه تیراندازی غیرمجاز و حمل سلاح غیرقانونی داشته است.
در گزارش نهایی دادسرا به تلاشهایی برای انحراف پرونده، تهیه گزارشهای خلاف واقع توسط مأموران و جلوگیری از خاکسپاری پیکر محمد جامهبزرگ در ملارد اشاره شده است.
دادگاه نظامی در دی ۱۴۰۲ متهم را به قصاص محکوم کرد و دیوان عالی کشور در شهریور ۱۴۰۳ حکم را تأیید نمود. با این حال، خانواده جامهبزرگ بارها تأکید کردهاند هدفشان خونخواهی نیست بلکه دادخواهی است؛ با اینحال پرونده همچنان بلاتکلیف در دیوان است.
همسر و فرزندان محمدشاهد همه این جنایات بودند ؛
ساعت ۳ صبح، تعدادی مأمور ماسک زده زنگ در را میزنند، در را باز نکردیم اما خودشان از بالای دیوار پریدند و در را باز کردند، پسرانم از پشتبام به خانه همسایه پناه بردند و محمد به پشتبام، می خواستند محمد را ببرند اما محمد بدون حکم قضایی حاضر به رفتن با ماموران نمیشد ، در این لحظه تهدیدها شروع شد اگر با ما نیایی، گروهی دیگر به قصد کشتن همه تان میآیند، و بعد از چند دقیقه دسته دوم امدند، من را (همسر محمد )را در خانه زندانی کردند و همه به پشت بام رفتند.
همسر محمد ادامه می دهد : « صدای درگیری را می شنیدم و فریادهای محمد را تا اینکه صدای شلیک آمد دیگر در اتاقم نماندم و به پشت بام امدم تا اینکه دیدم پیکر محمد روی زمین افتاده و همه رفته اند به چشم او شلیک شده بود. بعدها و با بررسی پزشکی قانونی مشخص شد که از فاصله نزدیک به چشم او شلیک شده و به مغزش رسیده است.»
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
محمد جامهبزرگ، ۵۹ ساله، نیمهشب دوم مهر ۱۴۰۱ در پشتبام منزلش توسط مأموران سپاه پاسداران کشته شد. مأموران بدون حکم وارد خانه شدند و پس از مقاومت او، از فاصله یک متری با شلیک گلوله جان او را گرفتند.
خانواده او شکایت خود را به دادگستری ملارد ارائه کردند و پرونده به دادگاه نظامی ارجاع شد. کارشناسی اسلحه نشان داد شلیک به قصد کشت بوده و ضارب ـ پاسدار رسمی سپاه ـ شناسایی و بازداشت شد. این فرد پیشتر نیز سابقه تیراندازی غیرمجاز و حمل سلاح غیرقانونی داشته است.
در گزارش نهایی دادسرا به تلاشهایی برای انحراف پرونده، تهیه گزارشهای خلاف واقع توسط مأموران و جلوگیری از خاکسپاری پیکر محمد جامهبزرگ در ملارد اشاره شده است.
دادگاه نظامی در دی ۱۴۰۲ متهم را به قصاص محکوم کرد و دیوان عالی کشور در شهریور ۱۴۰۳ حکم را تأیید نمود. با این حال، خانواده جامهبزرگ بارها تأکید کردهاند هدفشان خونخواهی نیست بلکه دادخواهی است؛ با اینحال پرونده همچنان بلاتکلیف در دیوان است.
همسر و فرزندان محمدشاهد همه این جنایات بودند ؛
ساعت ۳ صبح، تعدادی مأمور ماسک زده زنگ در را میزنند، در را باز نکردیم اما خودشان از بالای دیوار پریدند و در را باز کردند، پسرانم از پشتبام به خانه همسایه پناه بردند و محمد به پشتبام، می خواستند محمد را ببرند اما محمد بدون حکم قضایی حاضر به رفتن با ماموران نمیشد ، در این لحظه تهدیدها شروع شد اگر با ما نیایی، گروهی دیگر به قصد کشتن همه تان میآیند، و بعد از چند دقیقه دسته دوم امدند، من را (همسر محمد )را در خانه زندانی کردند و همه به پشت بام رفتند.
همسر محمد ادامه می دهد : « صدای درگیری را می شنیدم و فریادهای محمد را تا اینکه صدای شلیک آمد دیگر در اتاقم نماندم و به پشت بام امدم تا اینکه دیدم پیکر محمد روی زمین افتاده و همه رفته اند به چشم او شلیک شده بود. بعدها و با بررسی پزشکی قانونی مشخص شد که از فاصله نزدیک به چشم او شلیک شده و به مغزش رسیده است.»
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🕊9🤬7❤3🔥3
فاطمه قائم مقامی متولد ۱۳۳۰ تهران است ، دانشجوی نیمه تمام دندانپزشکی دانشگاه تهران که پس از بازگشایی دانشگاهها در انقلاب فرهنگی تحصیل را رها نموده.
قائم مقامی از بستگان مصطفی میرسلیم است که در زمان سرپرستی میرسلیم بر شهربانی کل کشور به استخدام شهربانی درآمده و در انتظامات فرودگاه مهرآباد مشغول میشود،سپس در سال ۱۳۶۴ به عنوان مهماندار در هواپیمایی ملی و سپس با سمت سرمهماندار در هواپیمایی آسمان مشغول میشود.
درباره مرگ فاطمه قائم مقامی روایتهای ضد و نقیض فراوانی وجود دارد،اما به نظر میرسد موثق ترین روایت «جزوه ۸۸ صفحهای» برگرفته از اعترافات متهمان #قتلهای_زنجیره_ای باشد: «از اوائل سال ۱۳۶۳ بیماری قلبی خمینی شدت میگیرد پزشکان علاوه بر مراقبتهای ویژه داروهای خاصی برای وی تجویزمیکنند که در ایران یافت نمیشد مسئولیت تامین داروهای خمینی به تیمی به ریاست مستقیم علی فلاحیان و با مشارکت افرادی همچون سعید امامی ،حمیدرضا نقاشیان،اکبر خوش کوش و مهندس رضا موسوی سپرده میشود.
تهیه و تامین داروها از طریق یک رابط در لندن از داروخانهای که رضا موسوی و سعید امامی آن را شناسایی کرده بودند انجام و مسئولیت انتقال هفتگی آن به ایران را به فاطمه قائم مقامی میسپارند.
این روند تا اوائل سال ۱۳۶۸ ادامه داشته در این هنگام تیم پزشکی که بصورت روزانه سلامت خمینی را زیر نظر داشتند به یکباره متوجه میشوند خمینی شش ماه است به دو سرطان خون و معده مبتلا شده است.
یکی از پزشکان فرضیه مسموم بودن قرصها را مطرح میکند و حمیدرضا نقاشیان مسئول چک مجدد داروخانه میشود اما با مراجعه نقاشیان به داروخانه در لندن متوجه میشود داروخانه بطور کل تعطیل شده است و ظاهرا فقط برای این کار(فروش این داروها برای خمینی) ایجاد و اکنون تعطیل شده است.
با مرگ خمینی قضیه موقتا به دستور علی فلاحیان (و بعدها طبق گفته نقاشیان مشخص میشود با دستور هاشمی) مسکوت میماند اما از سال ۷۰ مجددا در دستور کار قرار میگیرد بسیاری از ماموران وزارت اطلاعات از جمله رضا موسوی و اکبر خوش کوش اخراج میشوند و فاطمه قائم مقامی نیز تحت مراقبت قرار میگیرد وجود صدها فیلم و عکس در ایران و مسافرتهای خارجی و حتی در مهمانیها و حضور در پارکها به همراه فرزندان و خانوادهاش نشان میدهد او بشدت تحت تعقیب و مراقبت قرار داشته در حالی که در این ایام نیز همچنان به همکاری با وزارت اطلاعات در حوزه واردات قاچاق موبایل مشغول بوده.
نهایتا وی در دی ماه ۱۳۷۶ از طریق معاونت ضدجاسوسی وزارت اطلاعات به همکاری با سرویس امنیتی انگلیس متهم میشود.
عبدالله اسدی، کارمند حفاظت اطلاعات وزارت اطلاعات، در اعترافات خود پس از دستگیری مورخ ۱۳۷۷/۱۰/۱۳ زمان مشکوک شدن به #فاطمه_قائم_مقامی و قتلش را کمتر از ۴۸ ساعت عنوان کرده و گفته است:«در هر صورت باید قائم مقامی به دلیل اطلاع از ماجرای داروها حذف می شد چه جاسوس بود چه جاسوس نبود»
فاطمه قائم مقامی توسط تیم سه نفره به سرپرستی عبدالله اسدی و با حضور خسرو براتی و محمد حسین اثنی عشری ۱۰ دی ۱۳۷۶ در پاسداران خیابان گلستان دهم به ضرب چهارگلوله در سر کشته میشود»
هیچ کدام از این سه نفر در دادگاه قتلهای زنجیرهای در قبال قتل خانم قائم مقامی محکوم نشدند.
#حمیدرضا_نقاشیان از اعضای دفتر خمینی و همچنین عضو دفتر خامنه ای بیست و پنج سال بعد در مصاحبهای اعلام میکند :«رهبر سابق جمهوری اسلامی با دارو ترور شده بود»
او در مصاحبه ای ویدیویی با سایت رهیافتگان اعلام کرده است که روحالله خمینی با مشکل قلبی در بیمارستان بستری شده بود اما بعدا مشخص شد که معده او خونریزی کرده است.
نقاشیان ادعا کرد کپسولهای مورد استفاده در این اقدام از طریق چند رابط از یک «داروخانه زیرپله ای» در لندن خریداری شده بود و این داروخانه قبل از آن وجود نداشت و برای این کار(فروش این داروها) ایجاد شده و بعد تعطیل شده بود.
او توضیح بیشتری درباره این داروها نداد و اعلام نکرد که آیا این داروها به توصیه پزشکان خمینی تجویز شده بود یا نه. این محافظ خمینی همچنین نگفت که افراد خریداری کننده داروها چه سمتی داشتند.
نقاشیان اعلام کرد که متن بازجویی از خریداری کنندگان این کپسولها در پرونده تشکیل شده در وزارت اطلاعات وجود دارد اما #اکبر_هاشمی_رفسنجانی در آن زمان اجازه نداده این پرونده پیگیری شود.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
قائم مقامی از بستگان مصطفی میرسلیم است که در زمان سرپرستی میرسلیم بر شهربانی کل کشور به استخدام شهربانی درآمده و در انتظامات فرودگاه مهرآباد مشغول میشود،سپس در سال ۱۳۶۴ به عنوان مهماندار در هواپیمایی ملی و سپس با سمت سرمهماندار در هواپیمایی آسمان مشغول میشود.
درباره مرگ فاطمه قائم مقامی روایتهای ضد و نقیض فراوانی وجود دارد،اما به نظر میرسد موثق ترین روایت «جزوه ۸۸ صفحهای» برگرفته از اعترافات متهمان #قتلهای_زنجیره_ای باشد: «از اوائل سال ۱۳۶۳ بیماری قلبی خمینی شدت میگیرد پزشکان علاوه بر مراقبتهای ویژه داروهای خاصی برای وی تجویزمیکنند که در ایران یافت نمیشد مسئولیت تامین داروهای خمینی به تیمی به ریاست مستقیم علی فلاحیان و با مشارکت افرادی همچون سعید امامی ،حمیدرضا نقاشیان،اکبر خوش کوش و مهندس رضا موسوی سپرده میشود.
تهیه و تامین داروها از طریق یک رابط در لندن از داروخانهای که رضا موسوی و سعید امامی آن را شناسایی کرده بودند انجام و مسئولیت انتقال هفتگی آن به ایران را به فاطمه قائم مقامی میسپارند.
این روند تا اوائل سال ۱۳۶۸ ادامه داشته در این هنگام تیم پزشکی که بصورت روزانه سلامت خمینی را زیر نظر داشتند به یکباره متوجه میشوند خمینی شش ماه است به دو سرطان خون و معده مبتلا شده است.
یکی از پزشکان فرضیه مسموم بودن قرصها را مطرح میکند و حمیدرضا نقاشیان مسئول چک مجدد داروخانه میشود اما با مراجعه نقاشیان به داروخانه در لندن متوجه میشود داروخانه بطور کل تعطیل شده است و ظاهرا فقط برای این کار(فروش این داروها برای خمینی) ایجاد و اکنون تعطیل شده است.
با مرگ خمینی قضیه موقتا به دستور علی فلاحیان (و بعدها طبق گفته نقاشیان مشخص میشود با دستور هاشمی) مسکوت میماند اما از سال ۷۰ مجددا در دستور کار قرار میگیرد بسیاری از ماموران وزارت اطلاعات از جمله رضا موسوی و اکبر خوش کوش اخراج میشوند و فاطمه قائم مقامی نیز تحت مراقبت قرار میگیرد وجود صدها فیلم و عکس در ایران و مسافرتهای خارجی و حتی در مهمانیها و حضور در پارکها به همراه فرزندان و خانوادهاش نشان میدهد او بشدت تحت تعقیب و مراقبت قرار داشته در حالی که در این ایام نیز همچنان به همکاری با وزارت اطلاعات در حوزه واردات قاچاق موبایل مشغول بوده.
نهایتا وی در دی ماه ۱۳۷۶ از طریق معاونت ضدجاسوسی وزارت اطلاعات به همکاری با سرویس امنیتی انگلیس متهم میشود.
عبدالله اسدی، کارمند حفاظت اطلاعات وزارت اطلاعات، در اعترافات خود پس از دستگیری مورخ ۱۳۷۷/۱۰/۱۳ زمان مشکوک شدن به #فاطمه_قائم_مقامی و قتلش را کمتر از ۴۸ ساعت عنوان کرده و گفته است:«در هر صورت باید قائم مقامی به دلیل اطلاع از ماجرای داروها حذف می شد چه جاسوس بود چه جاسوس نبود»
فاطمه قائم مقامی توسط تیم سه نفره به سرپرستی عبدالله اسدی و با حضور خسرو براتی و محمد حسین اثنی عشری ۱۰ دی ۱۳۷۶ در پاسداران خیابان گلستان دهم به ضرب چهارگلوله در سر کشته میشود»
هیچ کدام از این سه نفر در دادگاه قتلهای زنجیرهای در قبال قتل خانم قائم مقامی محکوم نشدند.
#حمیدرضا_نقاشیان از اعضای دفتر خمینی و همچنین عضو دفتر خامنه ای بیست و پنج سال بعد در مصاحبهای اعلام میکند :«رهبر سابق جمهوری اسلامی با دارو ترور شده بود»
او در مصاحبه ای ویدیویی با سایت رهیافتگان اعلام کرده است که روحالله خمینی با مشکل قلبی در بیمارستان بستری شده بود اما بعدا مشخص شد که معده او خونریزی کرده است.
نقاشیان ادعا کرد کپسولهای مورد استفاده در این اقدام از طریق چند رابط از یک «داروخانه زیرپله ای» در لندن خریداری شده بود و این داروخانه قبل از آن وجود نداشت و برای این کار(فروش این داروها) ایجاد شده و بعد تعطیل شده بود.
او توضیح بیشتری درباره این داروها نداد و اعلام نکرد که آیا این داروها به توصیه پزشکان خمینی تجویز شده بود یا نه. این محافظ خمینی همچنین نگفت که افراد خریداری کننده داروها چه سمتی داشتند.
نقاشیان اعلام کرد که متن بازجویی از خریداری کنندگان این کپسولها در پرونده تشکیل شده در وزارت اطلاعات وجود دارد اما #اکبر_هاشمی_رفسنجانی در آن زمان اجازه نداده این پرونده پیگیری شود.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
👍12❤10🤯3🔥1
به یاد #رضا_نوروزی که به ما شجاعت، جسارت و ایستادن پای باورها را یاد داد.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
❤21🕊9🔥1
حسین کشاورز افشار از جوانان قلعه حسن خان و متولد ۱۲ مهر ۱۳۷۱ است که در #آبان_خونین_۹۸ توسط حکومت جمهوری اسلامی در حالی به قتل رسید که سه روز پس از مراسم عروسیاش بود.
خانوادهاش یک ماه دنبال او گشتند و۲۹ آذر جسد جوان ۲۷ ساله خود را تحویل گرفتند و به خاک سپردند.
برادرش، «علی» که دو سال از او بزرگتر بود، داغ او را تاب نیاورد و یکسال پس از مرگ علی، خودش را حلقآویز کرد.
تمام عمر «حسین کشاورز افشار» ۲۷ بهار شد. صبح روز بیست و سوم آبان ۱۳۹۸، یعنی درست سه روز قبل از کشته شدنش با تیر غیب، مراسم عقد و عروسی او برگزار شد.
اهالی محل و خانواده افشار از دور و نزدیک آمده بودند و علی، برادر حسین که دو سال از او بزرگتر بود، بیش از همه برای تدارک مراسم در تکاپو بود. به نظر میرسید بعد از مدتها، شادی و پایکوبی به کوچه آنها هم رسیده است اما کسی نمیتوانست پیشبینی کند که سه روز بعد، حسین با شلیک ماموران امنیتی کشته میشود و یک سال بعد، علی که از کودکی یار و همدم برادرش بود، با اندوهی که نتوانست تحمل کند، خود را حلقآویز خواهد کرد.
غروب روز ۲۶ آبان، حسین به همسرش تلفن میزند و میگوید کارش تمام شده و بین راه است و آماده باشد تا برای شام به خانه والدینش بروند.
محل کار حسین، یک شرکت خصوصی متعلق به پسرعمهاش در خیابان «چمن» بود. از آنجا تا خانه آنها راه دوری نبود و حسین با دوستانش راهی خانه شدند. نزدیک میدان «قدس»، سر خیابان «عمارت»، به اوج شلوغی و تجمع رسیدند و حسین همراهانش را گم کرد.
«بعد از آن که حسین مابین شلوغی، دوستانش را گم میکند و طبق قراری که با زنش داشت، دنبال او نمیرود، خانوادهاش به تکاپو میافتند. تصور اولیه آنها این بود که لابد بازداشت شده است.
از فردای همان روز، تمام خانواده و بستگان دور و نزدیک بسیج میشوند تا ردی از حسین پیدا کنند. ادارهها، بیمارستانها و... را میگردند.
از آن جایی که تصور اولیه، احتمال بازداشت حسین بود، بعد از آن شب، خانواده کشاورز افشار خواب درست به چشمشان نیامد و دسته جمعی دنبال محل نگهداری او بودند. تصورشان این بود که بازداشت شده و لابد گوشه یک بازداشتگاه است و به زودی آزاد میشود.
همان شب چند آمبولانس هم همان حوالی خیابان عمارت ایستاده بود. خواهران حسین عکس او را به رانندههای آمبولانسهای عبوری نشان داده و قسمشان میدادند که اگر خبری از برادرشان دارند، بگویند. اما هیچ کس کمترین اطلاعاتی نداده است: «میگفتند برگردید خانه. راننده میگفت از ما نپرسید خانم، ما اجازه نداریم هیچ بگوییم.»
حسین کارتش را گم کرده بود و صبح همان روز بیست و ششم رفته بود بانک و کارت جدید گرفته بود. رمز کارت را هم برای این که فراموشش نشود، روی یک تکه کاغذ چسبانده بود روی کارت. به نظر میرسد وقتی گلوله خورده و بدن بیجانش روی زمین افتاده بوده، یک نفر کیف و وسایلش را دزدیده و داشته حسابش را خالی میکرده است.»
حسین افشار یک خالکوبی کوچک بالای سینهاش داشت. بعد از مراجعه دوم و دیدن کالبد یک فرد گمنام در سردخانه کهریزک، سرانجام او را با این خالکوبی شناخته بودند.
روز ۲۹ آذر پیکر او را تحویل خانوادهاش میدهند و در روستای «قلعه حسینیه» زنجان به خاک سپرده میشود.
حسین آخرین فرزند خانواده و کمک حال خواهر و برادرها بود و رابطه نزدیکی با علی، برادر دیگرش داشت.
به گفته این منبع آگاه، خانواده حسین شکایت هم کرده بودند اما مثل شکایت سایر خانوادههای آبان، به جایی نرسید: «به خانواده حسین گفتند دوربینهای آن دور و بر به علت قطعی برق کاملا قطع بودهاند و هیچ ثبت نشده است، به همین دلیل هم نمیتوانند قاتلش را شناسایی کنند.
در جریان مراسم ختم او، نیروهای امنیتی هم لابهلای مردم حضور داشتند بعد از چهلم هم یک سری مسوولان رده بالای سپاه و بسیج به خانه آنها رفتند و گفتند اشتباه شده و فقط یک اتفاق بوده است.
غالب اعضای فامیل هم آنجا بودند. همان جا پدر حسین جواب داد چرا این اتفاقها همیشه برای طبقه بیکس و کار جامعه میافتد؟ چرا یک بار برای بچههای خودتان و برای خودتان نمیافتد؟ چرا هرچه کشتید، کارگر و فروشنده و دانشآموز بود؟
این آخرین تماس مسوولان بود و دیگر نه حالی پرسیدند و نه خبری گرفتند. البته اگر کسی در شبکههای اجتماعی عکسی بازنشر کند یا جملهای بنویسد، بلافاصله تلفن میزنند که ننویسید. آنها میخواهند بدانند چرا مثلا یک برادر حق ندارد عکس برادر جوان مردهاش را در شبکههای اجتماعی بازنشر کند.»
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
خانوادهاش یک ماه دنبال او گشتند و۲۹ آذر جسد جوان ۲۷ ساله خود را تحویل گرفتند و به خاک سپردند.
برادرش، «علی» که دو سال از او بزرگتر بود، داغ او را تاب نیاورد و یکسال پس از مرگ علی، خودش را حلقآویز کرد.
تمام عمر «حسین کشاورز افشار» ۲۷ بهار شد. صبح روز بیست و سوم آبان ۱۳۹۸، یعنی درست سه روز قبل از کشته شدنش با تیر غیب، مراسم عقد و عروسی او برگزار شد.
اهالی محل و خانواده افشار از دور و نزدیک آمده بودند و علی، برادر حسین که دو سال از او بزرگتر بود، بیش از همه برای تدارک مراسم در تکاپو بود. به نظر میرسید بعد از مدتها، شادی و پایکوبی به کوچه آنها هم رسیده است اما کسی نمیتوانست پیشبینی کند که سه روز بعد، حسین با شلیک ماموران امنیتی کشته میشود و یک سال بعد، علی که از کودکی یار و همدم برادرش بود، با اندوهی که نتوانست تحمل کند، خود را حلقآویز خواهد کرد.
غروب روز ۲۶ آبان، حسین به همسرش تلفن میزند و میگوید کارش تمام شده و بین راه است و آماده باشد تا برای شام به خانه والدینش بروند.
محل کار حسین، یک شرکت خصوصی متعلق به پسرعمهاش در خیابان «چمن» بود. از آنجا تا خانه آنها راه دوری نبود و حسین با دوستانش راهی خانه شدند. نزدیک میدان «قدس»، سر خیابان «عمارت»، به اوج شلوغی و تجمع رسیدند و حسین همراهانش را گم کرد.
«بعد از آن که حسین مابین شلوغی، دوستانش را گم میکند و طبق قراری که با زنش داشت، دنبال او نمیرود، خانوادهاش به تکاپو میافتند. تصور اولیه آنها این بود که لابد بازداشت شده است.
از فردای همان روز، تمام خانواده و بستگان دور و نزدیک بسیج میشوند تا ردی از حسین پیدا کنند. ادارهها، بیمارستانها و... را میگردند.
از آن جایی که تصور اولیه، احتمال بازداشت حسین بود، بعد از آن شب، خانواده کشاورز افشار خواب درست به چشمشان نیامد و دسته جمعی دنبال محل نگهداری او بودند. تصورشان این بود که بازداشت شده و لابد گوشه یک بازداشتگاه است و به زودی آزاد میشود.
همان شب چند آمبولانس هم همان حوالی خیابان عمارت ایستاده بود. خواهران حسین عکس او را به رانندههای آمبولانسهای عبوری نشان داده و قسمشان میدادند که اگر خبری از برادرشان دارند، بگویند. اما هیچ کس کمترین اطلاعاتی نداده است: «میگفتند برگردید خانه. راننده میگفت از ما نپرسید خانم، ما اجازه نداریم هیچ بگوییم.»
حسین کارتش را گم کرده بود و صبح همان روز بیست و ششم رفته بود بانک و کارت جدید گرفته بود. رمز کارت را هم برای این که فراموشش نشود، روی یک تکه کاغذ چسبانده بود روی کارت. به نظر میرسد وقتی گلوله خورده و بدن بیجانش روی زمین افتاده بوده، یک نفر کیف و وسایلش را دزدیده و داشته حسابش را خالی میکرده است.»
حسین افشار یک خالکوبی کوچک بالای سینهاش داشت. بعد از مراجعه دوم و دیدن کالبد یک فرد گمنام در سردخانه کهریزک، سرانجام او را با این خالکوبی شناخته بودند.
روز ۲۹ آذر پیکر او را تحویل خانوادهاش میدهند و در روستای «قلعه حسینیه» زنجان به خاک سپرده میشود.
حسین آخرین فرزند خانواده و کمک حال خواهر و برادرها بود و رابطه نزدیکی با علی، برادر دیگرش داشت.
به گفته این منبع آگاه، خانواده حسین شکایت هم کرده بودند اما مثل شکایت سایر خانوادههای آبان، به جایی نرسید: «به خانواده حسین گفتند دوربینهای آن دور و بر به علت قطعی برق کاملا قطع بودهاند و هیچ ثبت نشده است، به همین دلیل هم نمیتوانند قاتلش را شناسایی کنند.
در جریان مراسم ختم او، نیروهای امنیتی هم لابهلای مردم حضور داشتند بعد از چهلم هم یک سری مسوولان رده بالای سپاه و بسیج به خانه آنها رفتند و گفتند اشتباه شده و فقط یک اتفاق بوده است.
غالب اعضای فامیل هم آنجا بودند. همان جا پدر حسین جواب داد چرا این اتفاقها همیشه برای طبقه بیکس و کار جامعه میافتد؟ چرا یک بار برای بچههای خودتان و برای خودتان نمیافتد؟ چرا هرچه کشتید، کارگر و فروشنده و دانشآموز بود؟
این آخرین تماس مسوولان بود و دیگر نه حالی پرسیدند و نه خبری گرفتند. البته اگر کسی در شبکههای اجتماعی عکسی بازنشر کند یا جملهای بنویسد، بلافاصله تلفن میزنند که ننویسید. آنها میخواهند بدانند چرا مثلا یک برادر حق ندارد عکس برادر جوان مردهاش را در شبکههای اجتماعی بازنشر کند.»
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
❤16🤬5🔥2👍1🕊1
یک روز مانده به سالروز تولدش با ۲۸ گلوله مزدوران خامنهای جانش را گرفتند…
#سپهر_شریفی ۲۰ ساله تازه وارد دانشگاه شده بود در رشتهای که سالها آرزویش را داشت ؛«کارگردانی سینما»
با آغاز انقلاب مهسا روزها در خیابان بود و شبها شعار مینوشت ، یک روز مانده به تولدش ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ماموران حکومت در حال شعار نویسی در خیابان جامی تهران او را به دام انداختند و در جریان تعقیب و گریز او را با ۲۸ گلوله ساچمهای در سر به قتل رساندند.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
#سپهر_شریفی ۲۰ ساله تازه وارد دانشگاه شده بود در رشتهای که سالها آرزویش را داشت ؛«کارگردانی سینما»
با آغاز انقلاب مهسا روزها در خیابان بود و شبها شعار مینوشت ، یک روز مانده به تولدش ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ماموران حکومت در حال شعار نویسی در خیابان جامی تهران او را به دام انداختند و در جریان تعقیب و گریز او را با ۲۸ گلوله ساچمهای در سر به قتل رساندند.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🕊8🤬6🔥2
بهروز ملکی، ۳۱ ساله، در روستای تنگی سری، سنندج به دنیا آمد.
او متولد ۲۰ اردیبهشت ۶۷ و ساکن مریوان بود.
بهروز در مریوان کارگر رنگکار ساختمان بود در دومین روز از اعتراضات #آبان_خونین_۹۸ ، شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ از سر کار باز میگشت و کماکان لباس کارگری بر تن داشت که به ضرب گلوله نیروهای امنیتی کشته شد.
بهروز را شخصیتی معرفی میکنند که از ستم و تبعیض روزمره جاری در ایران، برآشفته و ناراحت بود.
پیکر این کارگر را دو روز پس از کشته شدن، روز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ شب به خانواده تحویل دادند.
نیروهای امنیتی از خانواده بهروز ملکی تعهد میگیرند که مراسم خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود و نباید در جریان آن شعاری سر داده شود یا اعتراضی صورت بگیرد.
بهزاد ملکی روایت شب مرگ برادرش را چنین تعریف میکند:
«بهروز رنگکار ساختمان بود، از سر کار برمیگشت و آخرین روز کاریاش در منزل داییاش بود.
در چهارراه شبرنگ به اعتراضات بر میخورد، به خودش جرأت داد و جلوی همه میرفت، برای همین از بالای پشت بام یک ساختمان تیراندازی میکنند و اولین گلوله به زیر قلباش اصابت میکند. همانجا روی زمین میافتد، از جایش دو سه بار بلند میشود و تلو تلو میخورد، به مردم میگوید: «من تنگی سری [روستایی در اورامان] هستم و به مغازهدارها که از فامیل هستند بگویید بهروز تنگی سری را کشتند»، بعد دوباره به زمین میافتد، خونریزی شدیدی داشته ، فیلماش را دیدم که وقتی بالای سرش میروند تمام کرده بود، پیرهناش را بالا میدهند و جای گلوله را نشان میدهند که تیر به قلبش خورده بود. روی زمین جنازهاش را کشیده بودند...»
پس از اینکه بهروز هدف گلوله قرار میگیرد، او را با موتور به بیمارستان انتقال میدهند. فرد ناشناسی به خانواده اطلاع میدهد که بهروز در بیمارستان است:
«وقتی بهروز تیر میخورد و مردم دور او جمع میشوند. یک موتورسوار دو ترکه پیکر بهروز را بین خودشان قرار میدهد و به بیمارستان میبرند. مادرمان هم پشت سر هم به موبایل بهروز زنگ میزد اما جواب نمیداد و نمیدانست که او شهید شده است، اما یک بار کسی موبایل را جواب میدهد، مادر میپرسد موبایل پسر من دست شما چکار میکند؟ به او میگویند بهروز زخمی شده به بیمارستان بیایید»
به گفته بهزاد ، برادرش هنگام مرگ لباسهای کارگری سر کار تناش بود،دنیا دختر او ۳ ماه بعد مرگ پدرش به دنیا آمد.
در اعتراضات آبان ۹۸ دست کم ۲۳۱ نفر در #استان_کردستان کشته شدهاند که بهروز اولین آن بود.
#عليه_فراموشی #آبان_پایان_ناپذیر_ایران
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
او متولد ۲۰ اردیبهشت ۶۷ و ساکن مریوان بود.
بهروز در مریوان کارگر رنگکار ساختمان بود در دومین روز از اعتراضات #آبان_خونین_۹۸ ، شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ از سر کار باز میگشت و کماکان لباس کارگری بر تن داشت که به ضرب گلوله نیروهای امنیتی کشته شد.
بهروز را شخصیتی معرفی میکنند که از ستم و تبعیض روزمره جاری در ایران، برآشفته و ناراحت بود.
پیکر این کارگر را دو روز پس از کشته شدن، روز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ شب به خانواده تحویل دادند.
نیروهای امنیتی از خانواده بهروز ملکی تعهد میگیرند که مراسم خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود و نباید در جریان آن شعاری سر داده شود یا اعتراضی صورت بگیرد.
بهزاد ملکی روایت شب مرگ برادرش را چنین تعریف میکند:
«بهروز رنگکار ساختمان بود، از سر کار برمیگشت و آخرین روز کاریاش در منزل داییاش بود.
در چهارراه شبرنگ به اعتراضات بر میخورد، به خودش جرأت داد و جلوی همه میرفت، برای همین از بالای پشت بام یک ساختمان تیراندازی میکنند و اولین گلوله به زیر قلباش اصابت میکند. همانجا روی زمین میافتد، از جایش دو سه بار بلند میشود و تلو تلو میخورد، به مردم میگوید: «من تنگی سری [روستایی در اورامان] هستم و به مغازهدارها که از فامیل هستند بگویید بهروز تنگی سری را کشتند»، بعد دوباره به زمین میافتد، خونریزی شدیدی داشته ، فیلماش را دیدم که وقتی بالای سرش میروند تمام کرده بود، پیرهناش را بالا میدهند و جای گلوله را نشان میدهند که تیر به قلبش خورده بود. روی زمین جنازهاش را کشیده بودند...»
پس از اینکه بهروز هدف گلوله قرار میگیرد، او را با موتور به بیمارستان انتقال میدهند. فرد ناشناسی به خانواده اطلاع میدهد که بهروز در بیمارستان است:
«وقتی بهروز تیر میخورد و مردم دور او جمع میشوند. یک موتورسوار دو ترکه پیکر بهروز را بین خودشان قرار میدهد و به بیمارستان میبرند. مادرمان هم پشت سر هم به موبایل بهروز زنگ میزد اما جواب نمیداد و نمیدانست که او شهید شده است، اما یک بار کسی موبایل را جواب میدهد، مادر میپرسد موبایل پسر من دست شما چکار میکند؟ به او میگویند بهروز زخمی شده به بیمارستان بیایید»
به گفته بهزاد ، برادرش هنگام مرگ لباسهای کارگری سر کار تناش بود،دنیا دختر او ۳ ماه بعد مرگ پدرش به دنیا آمد.
در اعتراضات آبان ۹۸ دست کم ۲۳۱ نفر در #استان_کردستان کشته شدهاند که بهروز اولین آن بود.
#عليه_فراموشی #آبان_پایان_ناپذیر_ایران
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
❤2🔥2
میلاد محققی متولد ۶ دی ۱۳۷۳ در شهریار تهران است که در ۲۶ آبان ۱۳۹۸ توسط ماموران مسلح جمهوری اسلامی کشته شده است.
میلاد که هنگام به قتل رسیدنش ۲۴ سال داشت، در کودکی پدرش را از دست داده و با زحمات بسیار مادرش بزرگ شده بود.
وی در آخرین سالهای عمرش اقدام به راهاندازی فروشگاه بازیهای کامپیوتری در مجتمع بازینو منطقه مارلیک شهریار، کرده بود تا از عهده امرار معاش خود و مادر و خواهر کوچکترش برآید.
میلاد ساعت ۱۶:۳۰ تلفنی به مادرش اطلاع میدهد که مجتمع تعطیل شده و کسبه مقابل مجتمع به اعتراضات پیوستهاند و او کمی دیر به خانه میای .
ده دقیقه بعد این تماس او هدف دو گلوله جنگی قرار میگیرد ،اسلحه کلاشنیکف که سلاح سازمانی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی است.
مادر میلاد از طریق دوستانش مطلع میشود او کشته شده و پیکرش را با خودروی پلیس بردهاند.
پس از گذشت یک روز در یک مرکز امنیتی پلیس به خانواده مرگمیلاد اعلام میشود اما نیروهای امنیتی از تحویلدهی پیکر میلاد به خانواده خودداری میکنند.
پس از گذشت سه روز و پس از تهدید و اخذ تعهد از مادرش مبنی بر اینکه از برگزاری مراسم ترحیم و تدفین خودداری کند، به خانواده اطلاع میدهند ۷ صبح فردا به قبرستانی در اطراف ورامین که بسیار دور از محل زندگیشان بود، فقط مادر و خواهرانش برای خاکسپاری بیایند.
مادر #میلاد_محققی از جمله اولین مادران دادخواه است که مرگ فرزندانشان را رسانهای کردند و در اولین تجمع مادران دادخواه آبان در میدان آزادی تهران در کنار مادران پویا بختیاری،ابراهیم کتابدار،فرهادمجدم و وحید دامور بازداشت شدند.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
میلاد که هنگام به قتل رسیدنش ۲۴ سال داشت، در کودکی پدرش را از دست داده و با زحمات بسیار مادرش بزرگ شده بود.
وی در آخرین سالهای عمرش اقدام به راهاندازی فروشگاه بازیهای کامپیوتری در مجتمع بازینو منطقه مارلیک شهریار، کرده بود تا از عهده امرار معاش خود و مادر و خواهر کوچکترش برآید.
میلاد ساعت ۱۶:۳۰ تلفنی به مادرش اطلاع میدهد که مجتمع تعطیل شده و کسبه مقابل مجتمع به اعتراضات پیوستهاند و او کمی دیر به خانه میای .
ده دقیقه بعد این تماس او هدف دو گلوله جنگی قرار میگیرد ،اسلحه کلاشنیکف که سلاح سازمانی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی است.
مادر میلاد از طریق دوستانش مطلع میشود او کشته شده و پیکرش را با خودروی پلیس بردهاند.
پس از گذشت یک روز در یک مرکز امنیتی پلیس به خانواده مرگمیلاد اعلام میشود اما نیروهای امنیتی از تحویلدهی پیکر میلاد به خانواده خودداری میکنند.
پس از گذشت سه روز و پس از تهدید و اخذ تعهد از مادرش مبنی بر اینکه از برگزاری مراسم ترحیم و تدفین خودداری کند، به خانواده اطلاع میدهند ۷ صبح فردا به قبرستانی در اطراف ورامین که بسیار دور از محل زندگیشان بود، فقط مادر و خواهرانش برای خاکسپاری بیایند.
مادر #میلاد_محققی از جمله اولین مادران دادخواه است که مرگ فرزندانشان را رسانهای کردند و در اولین تجمع مادران دادخواه آبان در میدان آزادی تهران در کنار مادران پویا بختیاری،ابراهیم کتابدار،فرهادمجدم و وحید دامور بازداشت شدند.
#عليه_فراموشی
🌐 irbr.news
🆔 @irbriefing
🤬11❤4🔥2