#الف
🏷 سقوط در خلأ
قسمت دوم: سقوط
🖊 شورای سردبیری:
با این اوصاف، حالا داریم آماده میشویم به یک خلأ سیاسی پرتاب شویم. قوانین فیزیک میگویند در خلأ سرعت حد وجود ندارد و سرعت سقوط هرلحظه بیشتر میشود. اصلی که اتفاقاً در دنیای سیاست هم هست: وقتی مانعی برای مقاومت وجود ندارد، سرعت سقوط دائماً بیشتر میشود. به خاطر همان خلأ سیاسیِ پیشگفته، مثلاً در همان مثالهای تجاوزگری ایالاتمتحده یا خلیفۀ عثمانی، نفرت یا نارضایتیِ بخش عظیمی از مردم از وضعیت حاضر، سبب برکنار ماندنِ آنها تا حد تسلیمطلبی میشود. این در حالی است که باز هم اتفاقاً در هر دو مورد فقط کل مردم بهعنوان یک ملت میتوانند از موقعیت مرگ و زندگی و کاهش آسیب آن عبور کنند. مردمان یک جامعه میتوانند از حکومت دلگیر باشند، ناراضی باشند، آن را ناکارآمد بدانند ولی در برابر بیگانه در کنار آن حکومت از کشورشان دفاع کنند. جمهوری اسلامی در چهار دهۀ اخیر این حس را نابود کرده است. حکومتِ متعادل هم میتواند یک حزب قوی و بزرگ را بهعنوان اپوزیسیون در برابر داشته باشد ولی مطمئن باشد همان اپوزیسیون را هنگام تهاجم خارجی در کنار خود میبیند. کشورها اینگونه پابرجا میمانند. ایران از این ظرفیت هم خالی است.
سیستم کنونی ما اپوزیسیون ندارد، فقط دشمن دارد و از جمع دشمنان یک سیستم، اپوزیسیون درست نمیشود بلکه نیروهای گریز از مرکز حاصل میآید که از استبداد و ضلالتِ کنونی، خطر بزرگتری است. ملتی متحد و یگانه زیر یوغ یک مستبد، بهتر از ملتی منفصل و کشوری ازهمپاشیده است! سیستم آنقدر اپوزیسیونزدایی شده است که سران سه قوۀ اصلیاش نیز اپوزیسیوننمایی میکنند و حتی بالاتر: (پیام اخیر به صداوسیما را به خاطر بیاورید!)
به دلایلی، ملاتِ در دسترس برای پیوستگیِ ایرانیان در فقدان نظام حاضر، یک ملیگراییِ آمیخته با شووینیسم و بیسامان است که خود گمراههای تازه خواهد بود. علت سلطۀ آن، سلطۀ جهانبینیِ معوج و آسیبزای فقاهتی در دهههای اخیر است که نفرتی عمیق برای فرار از دامن آن به «هرچه غیر آن» به رگ و پیِ بدنۀ جامعه تزریق کرده است. بدیل این سیستم، لاجرم همان ملیگراییِ آمیخته با مشخصههای شوونیستی و حتی آمیخته با زمینههای فاشیستی است که نشانههای آن را بسیار میبینیم. به عبارت صریحتر، محتملترین پرکنندۀ خلأ حاصل از فروریزشِ سیستم کنونی، همین هیولایی است که توصیف کردیم. بسترِ جاری شدنِ سیلاب این ملیگراییِ آمیخته با شوونیسم نیز وحشی و سنگلاخ است. معنی این حرف، ویرانگر بودنِ آن ملاتِ گلآلوده است؛ آلتی پر فریب برای سلطۀ نوعی دیکتاتوری نظامی در پایان یک دورۀ ریزش و گریز از مرکز از هر سو! طرفه آنکه این نتیجۀ بد، بهترین احتمال برای حفظ یکپارچگی کشور در برابر احتمالات بدتر است.
چارهجوییِ چندانی نمیتوان کرد و آشکار است نمیتوان نظام جانشین عاقل (اپوزیسیون بهالذات) آفرید و مثل مجسمه تراش داد زیرا نظامِ جانشین باید منطبق بر نیاز تکاملی، برآمده از دل ملت و بالیده در زمان و پخته در بستر عملِ سیاسی باشد و نه خلقالساعه و برآمده از خلأ.
با این حساب، حرف حاشیهنشینانی چون جامعه نو، میتواند ضمن انذارِ مدام به سیستمِ کنونی برای رفتار خردمندانه، صرفاً این توصیه به آگاهان و فعالان باشد که توسعه و توزیعِ آگاهیِ تاریخی و سیاسی و بهویژه اندیشه به مجموعهای از مبانیِ حداقلیِ وحدتِ عملِ خردمندانه برای ارائه به جامعه، تنها و ضروریترین کاری است که اکنون میتوان کرد. شاید وحدتنظر دربارۀ عاقبت یک سقوط بتواند وحدتی برای جلوگیری از سقوط آزاد کشور در خلأ گریزناپذیرِ پیشِ رو به بار بیاورد.
حرف در این زمینه بسیار است. وامیگذاریم به موقعیتی دیگر.
🆔@jameeno
🏷 سقوط در خلأ
قسمت دوم: سقوط
🖊 شورای سردبیری:
با این اوصاف، حالا داریم آماده میشویم به یک خلأ سیاسی پرتاب شویم. قوانین فیزیک میگویند در خلأ سرعت حد وجود ندارد و سرعت سقوط هرلحظه بیشتر میشود. اصلی که اتفاقاً در دنیای سیاست هم هست: وقتی مانعی برای مقاومت وجود ندارد، سرعت سقوط دائماً بیشتر میشود. به خاطر همان خلأ سیاسیِ پیشگفته، مثلاً در همان مثالهای تجاوزگری ایالاتمتحده یا خلیفۀ عثمانی، نفرت یا نارضایتیِ بخش عظیمی از مردم از وضعیت حاضر، سبب برکنار ماندنِ آنها تا حد تسلیمطلبی میشود. این در حالی است که باز هم اتفاقاً در هر دو مورد فقط کل مردم بهعنوان یک ملت میتوانند از موقعیت مرگ و زندگی و کاهش آسیب آن عبور کنند. مردمان یک جامعه میتوانند از حکومت دلگیر باشند، ناراضی باشند، آن را ناکارآمد بدانند ولی در برابر بیگانه در کنار آن حکومت از کشورشان دفاع کنند. جمهوری اسلامی در چهار دهۀ اخیر این حس را نابود کرده است. حکومتِ متعادل هم میتواند یک حزب قوی و بزرگ را بهعنوان اپوزیسیون در برابر داشته باشد ولی مطمئن باشد همان اپوزیسیون را هنگام تهاجم خارجی در کنار خود میبیند. کشورها اینگونه پابرجا میمانند. ایران از این ظرفیت هم خالی است.
سیستم کنونی ما اپوزیسیون ندارد، فقط دشمن دارد و از جمع دشمنان یک سیستم، اپوزیسیون درست نمیشود بلکه نیروهای گریز از مرکز حاصل میآید که از استبداد و ضلالتِ کنونی، خطر بزرگتری است. ملتی متحد و یگانه زیر یوغ یک مستبد، بهتر از ملتی منفصل و کشوری ازهمپاشیده است! سیستم آنقدر اپوزیسیونزدایی شده است که سران سه قوۀ اصلیاش نیز اپوزیسیوننمایی میکنند و حتی بالاتر: (پیام اخیر به صداوسیما را به خاطر بیاورید!)
به دلایلی، ملاتِ در دسترس برای پیوستگیِ ایرانیان در فقدان نظام حاضر، یک ملیگراییِ آمیخته با شووینیسم و بیسامان است که خود گمراههای تازه خواهد بود. علت سلطۀ آن، سلطۀ جهانبینیِ معوج و آسیبزای فقاهتی در دهههای اخیر است که نفرتی عمیق برای فرار از دامن آن به «هرچه غیر آن» به رگ و پیِ بدنۀ جامعه تزریق کرده است. بدیل این سیستم، لاجرم همان ملیگراییِ آمیخته با مشخصههای شوونیستی و حتی آمیخته با زمینههای فاشیستی است که نشانههای آن را بسیار میبینیم. به عبارت صریحتر، محتملترین پرکنندۀ خلأ حاصل از فروریزشِ سیستم کنونی، همین هیولایی است که توصیف کردیم. بسترِ جاری شدنِ سیلاب این ملیگراییِ آمیخته با شوونیسم نیز وحشی و سنگلاخ است. معنی این حرف، ویرانگر بودنِ آن ملاتِ گلآلوده است؛ آلتی پر فریب برای سلطۀ نوعی دیکتاتوری نظامی در پایان یک دورۀ ریزش و گریز از مرکز از هر سو! طرفه آنکه این نتیجۀ بد، بهترین احتمال برای حفظ یکپارچگی کشور در برابر احتمالات بدتر است.
چارهجوییِ چندانی نمیتوان کرد و آشکار است نمیتوان نظام جانشین عاقل (اپوزیسیون بهالذات) آفرید و مثل مجسمه تراش داد زیرا نظامِ جانشین باید منطبق بر نیاز تکاملی، برآمده از دل ملت و بالیده در زمان و پخته در بستر عملِ سیاسی باشد و نه خلقالساعه و برآمده از خلأ.
با این حساب، حرف حاشیهنشینانی چون جامعه نو، میتواند ضمن انذارِ مدام به سیستمِ کنونی برای رفتار خردمندانه، صرفاً این توصیه به آگاهان و فعالان باشد که توسعه و توزیعِ آگاهیِ تاریخی و سیاسی و بهویژه اندیشه به مجموعهای از مبانیِ حداقلیِ وحدتِ عملِ خردمندانه برای ارائه به جامعه، تنها و ضروریترین کاری است که اکنون میتوان کرد. شاید وحدتنظر دربارۀ عاقبت یک سقوط بتواند وحدتی برای جلوگیری از سقوط آزاد کشور در خلأ گریزناپذیرِ پیشِ رو به بار بیاورد.
حرف در این زمینه بسیار است. وامیگذاریم به موقعیتی دیگر.
🆔@jameeno
👍31❤5👎1
#الف
🏷 برای آرش!
🖊 تحریریه جامعهنو:
آقای «آرش» در کامنتشان بر الف دو قسمتی «سقوط در خلأ» نوشتهاند:
مستقل و متعهد بودن صفات بنیادین کسی است که برای انجام صحیح این حرفه اراده دارد و البته صرفاً به سنجاق کردن این صفات به قبای جریدهنگاری و انداختن آن بر دوش نیست. باید آن را به پیشانی وجدان خود بچسبانی که کسی آن را نمیبیند و باید آن را در عمل نشان دهی که «در ادعا اثبات نیست»؛ باید «مار» را بنویسی و نه آنکه تصویرش را بکشی!
غرض از ورود به این بحث، تعریف از خود نزد مخاطبان باوفا نیست که عادت قلمزنان طمعکار و کاسب است. هم اعتراف است و اعتذار و هم جسارتاً اندکی توضیح واضحات دربارۀ کیفیات آنچه روزنامهنگاری متعهد میخوانیم. دائماً باید آمادۀ عذرخواهی بود چراکه باید باور داشت خطای شناختیِ یادشده، از رگ گردن به روزنامهنگار نزدیکتر است. بهعبارتیدیگر کسی که وضعیت سیاسی کشور را با همۀ پنهانکاریها، دروغگوییها و پدرسوختگیهای سیاستمدارانِ حاکم، برای دیگران شرح و تفسیر میکند، همواره در معرض خطا در شناخت ماهیت از روی ظواهرِ سیاست است و فریب خوردن از سیاستبازانِ مسلح به تشکیلات تبلیغاتی و ظاهرسازیهای باورپذیر، بسیار محتمل. سیاستِ یک سیستم مسلط و تمامت خواه و مستبد، کوه یخ است و 90درصد آن پنهان از چشم. پس نمیتوان ادعا کرد هوشمندیِ روزنامهنگار در تشخیص ماهیت و نتیجه و فرجامِ آنچه در واقع هست، همیشه قرینِ کامیابی است. بله، بسیار امکان دارد دچار خطای شناختی شویم و خواننده را به تاریکی و چالۀ خطا بکشانیم. خدا ما را ببخشد اگر چنین خطایی بکنیم و همراهان هم عذر ما را بپذیرند.
و اما بعد، وقتی در موقعیتی قرار میگیری که دیگر روزنامهای نداری که نگران سهمیۀ کاغذش و یا قطع کمک نقدی وزارت ارشاد به آن باشی، نانت را از این حرفه نمیخوری و یا اسنپ هستی یا بازنشسته یا آشپز و شاگرد لولهکش و... و تنها چیزی که از رسوم روزنامهنگاریِ متعهد برایت مانده است احضارِ نوبتی اعضای گروهت به ادارۀ اطلاعات برای حساب پس دادن است (و رسماً به همراهان اطلاع میدهیم دچار آن هستیم ولی عادت به اعلانِ دائم آن نداریم)، حرفی برای اعتذار از خطای غیرشناختی نمیماند. خطایی اگر دیدید، حاصل کمهوشیِ ماست و نه فرومایگی!
وضعیت بسیار محتملی که از آن خوف داریم و بسیار از آن مینویسیم و خوانندگان را میرنجانیم، حاصل شناخت تاریخی و تجربۀ طولانی ماست. حتی خوانندگانی که از ما انتقاد میکنند باور دارند که آنچه میگوییم درست است، اما بیفایده؛ زیرا این حکومت کشور را از فراز صخره به زیر انداخته است و داریم سقوط میکنیم. فرق ما با آرشهای عزیزی که تفاوتی در فرجام کارِ سقوط نمیبینند، این است که ما در حال سقوط و پیمودن فاصلۀ فراز صخره و اعماق دره، به این میاندیشیم که اگر با پا فرود بیاییم کمتر آسیب میبینیم یا با مخ؟ شاید عبث باشد، اما اتفاقاً برای این است که میخواهیم پس از تلاشی و از میان خاکستر، آرشها باز بتوانند بر پای بایستند و «زندگی کنند»؛ «نه زندگی آنچنانی... یه زندگی عادی».
چشم آرش جان. ما این را میبریم به فرمولهایمان؛ قبلاً بردهایم. نتایجی که با سپید کردن مو و به داوریِ وجدان گرفتهایم چنیناند که دیکتاتوری که گفتهای «هر که میخواد باشه»، حتماً میآید (شاید بسیار بدتر از اینیکی) و تو رنجی بسیار بیش از اینکه میبَری خواهی بُرد. فرمولهای ما این را میگوید و لابد باور میکنی که جامعه نو شما را نصیحت نمیکند که همین یکی را بچسب.
شش سال پیش با پیشبینی وضع فعلی، نوشتیم دیگر توقعی از این حکومت نیست، ویران کرده است و اگر قرار نیست این کشور دچار فروپاشیِ ماندگار شود، فقط ۱۲۰۰کالری نان، بهداشت و آموزشِ کودکان را تعطیل نکند، چون در مسیرِ تعطیلِ این سه قلم نیز هست. گوش نداد... و به اینجا رسیدیم که فقط خواستن نان مانده است!
🆔@jameeno
🏷 برای آرش!
🖊 تحریریه جامعهنو:
آقای «آرش» در کامنتشان بر الف دو قسمتی «سقوط در خلأ» نوشتهاند:
...شما بیا بگو اگه سقوط آزاد کنیم ال میشه بل میشه. من بلد نیستم مثل شما پیچیده حرف بزنم ولی یکچیزی رو خوب میدونم: من نمیخوام برای زندگی کردن بجنگم؛ نه زندگی آنچنانی، برای یه زندگی عادی. من حق زندگی دارم بدون دغدغۀ مالی. حالا شما اینو ببر توی فرمولهات و یه راهکار به حکومت یا هر کی دیگه بده چون میدونم درد مشترک همۀ ماست. خواستین دیکتاتور بیارید، هر کی میخواد باشه؛ نان مردم رو فقط بدیدروزنامهنگاری کار بسیار مشکلی است. غیر از چاهِ روزنامهنویسیِ مزدوری که بهمحض نافذ بودن پیش پای آدمی دهان میگشاید و مرگبار و لهکنندۀ آبرو و شخصیت است، صخرۀ خطای شناختی نیز همواره کنار پای روزنامهنگار است و سقوطش محتمل. افتادن از اینیکی دردناکتر است حتی اگر فقط منجر به زخمی شدنِ اعتبار و رنجوریِ روح در خلوت شود. رنجِ کشاندن مردمان به چالۀ خطا، بسی دردآورتر از بخشیدنِ عطای این شغل به لقایش و رفتن به دنبال کار خود و گرفتن سر خویش است!
مستقل و متعهد بودن صفات بنیادین کسی است که برای انجام صحیح این حرفه اراده دارد و البته صرفاً به سنجاق کردن این صفات به قبای جریدهنگاری و انداختن آن بر دوش نیست. باید آن را به پیشانی وجدان خود بچسبانی که کسی آن را نمیبیند و باید آن را در عمل نشان دهی که «در ادعا اثبات نیست»؛ باید «مار» را بنویسی و نه آنکه تصویرش را بکشی!
غرض از ورود به این بحث، تعریف از خود نزد مخاطبان باوفا نیست که عادت قلمزنان طمعکار و کاسب است. هم اعتراف است و اعتذار و هم جسارتاً اندکی توضیح واضحات دربارۀ کیفیات آنچه روزنامهنگاری متعهد میخوانیم. دائماً باید آمادۀ عذرخواهی بود چراکه باید باور داشت خطای شناختیِ یادشده، از رگ گردن به روزنامهنگار نزدیکتر است. بهعبارتیدیگر کسی که وضعیت سیاسی کشور را با همۀ پنهانکاریها، دروغگوییها و پدرسوختگیهای سیاستمدارانِ حاکم، برای دیگران شرح و تفسیر میکند، همواره در معرض خطا در شناخت ماهیت از روی ظواهرِ سیاست است و فریب خوردن از سیاستبازانِ مسلح به تشکیلات تبلیغاتی و ظاهرسازیهای باورپذیر، بسیار محتمل. سیاستِ یک سیستم مسلط و تمامت خواه و مستبد، کوه یخ است و 90درصد آن پنهان از چشم. پس نمیتوان ادعا کرد هوشمندیِ روزنامهنگار در تشخیص ماهیت و نتیجه و فرجامِ آنچه در واقع هست، همیشه قرینِ کامیابی است. بله، بسیار امکان دارد دچار خطای شناختی شویم و خواننده را به تاریکی و چالۀ خطا بکشانیم. خدا ما را ببخشد اگر چنین خطایی بکنیم و همراهان هم عذر ما را بپذیرند.
و اما بعد، وقتی در موقعیتی قرار میگیری که دیگر روزنامهای نداری که نگران سهمیۀ کاغذش و یا قطع کمک نقدی وزارت ارشاد به آن باشی، نانت را از این حرفه نمیخوری و یا اسنپ هستی یا بازنشسته یا آشپز و شاگرد لولهکش و... و تنها چیزی که از رسوم روزنامهنگاریِ متعهد برایت مانده است احضارِ نوبتی اعضای گروهت به ادارۀ اطلاعات برای حساب پس دادن است (و رسماً به همراهان اطلاع میدهیم دچار آن هستیم ولی عادت به اعلانِ دائم آن نداریم)، حرفی برای اعتذار از خطای غیرشناختی نمیماند. خطایی اگر دیدید، حاصل کمهوشیِ ماست و نه فرومایگی!
وضعیت بسیار محتملی که از آن خوف داریم و بسیار از آن مینویسیم و خوانندگان را میرنجانیم، حاصل شناخت تاریخی و تجربۀ طولانی ماست. حتی خوانندگانی که از ما انتقاد میکنند باور دارند که آنچه میگوییم درست است، اما بیفایده؛ زیرا این حکومت کشور را از فراز صخره به زیر انداخته است و داریم سقوط میکنیم. فرق ما با آرشهای عزیزی که تفاوتی در فرجام کارِ سقوط نمیبینند، این است که ما در حال سقوط و پیمودن فاصلۀ فراز صخره و اعماق دره، به این میاندیشیم که اگر با پا فرود بیاییم کمتر آسیب میبینیم یا با مخ؟ شاید عبث باشد، اما اتفاقاً برای این است که میخواهیم پس از تلاشی و از میان خاکستر، آرشها باز بتوانند بر پای بایستند و «زندگی کنند»؛ «نه زندگی آنچنانی... یه زندگی عادی».
چشم آرش جان. ما این را میبریم به فرمولهایمان؛ قبلاً بردهایم. نتایجی که با سپید کردن مو و به داوریِ وجدان گرفتهایم چنیناند که دیکتاتوری که گفتهای «هر که میخواد باشه»، حتماً میآید (شاید بسیار بدتر از اینیکی) و تو رنجی بسیار بیش از اینکه میبَری خواهی بُرد. فرمولهای ما این را میگوید و لابد باور میکنی که جامعه نو شما را نصیحت نمیکند که همین یکی را بچسب.
شش سال پیش با پیشبینی وضع فعلی، نوشتیم دیگر توقعی از این حکومت نیست، ویران کرده است و اگر قرار نیست این کشور دچار فروپاشیِ ماندگار شود، فقط ۱۲۰۰کالری نان، بهداشت و آموزشِ کودکان را تعطیل نکند، چون در مسیرِ تعطیلِ این سه قلم نیز هست. گوش نداد... و به اینجا رسیدیم که فقط خواستن نان مانده است!
🆔@jameeno
👍33❤2👎1
#معرفی_کتاب
در دست انتشار
«سرویس جاسوسی انگلیس از درون»
پشت پردهٔ عملیات پنهانی اینتلیجنس سرویس در خاورمیانه
استیون داریل
ترجمهٔ محسن اشرفی
نقش بریتانیا و وابستگان داخلی آن در تحولات ایران، بهویژه در کودتای ۲۸ مرداد، همواره مورد توجه اما پوشیده در لایهٔ ضخیم پنهانکاری سازمان جاسوسی و وزارت خارجهٔ این کشور بوده است. استیون داریل در این کتاب تصویری ترسیم میکند از آنچه در مورد خاورمیانه طی نیمهٔ دوم قرن بیستم در هزارتوی سرویس جاسوسی و وزارتخارجهٔ بریتانیا گذشت. در پرتو این روایت تازه، میتوان پروندهٔ کودتا بودن ماجرای ۲۸ مرداد را بازخوانی کرد و شاید بتوان آن را برای همیشه بست: کودتا رخ داد، چون ایرانیان بر حفظ اختیار بر منابع نفتی خود اصرار ورزیدند، و بریتانیا هم برای شریک کردن آمریکا در برانداختن دولت ملی بهناچار حاضر شد سهم عمدهای از نفت ایران را به شرکتهای آمریکایی بدهد.
اطلاعات بیشتر در: @neypub
در دست انتشار
«سرویس جاسوسی انگلیس از درون»
پشت پردهٔ عملیات پنهانی اینتلیجنس سرویس در خاورمیانه
استیون داریل
ترجمهٔ محسن اشرفی
نقش بریتانیا و وابستگان داخلی آن در تحولات ایران، بهویژه در کودتای ۲۸ مرداد، همواره مورد توجه اما پوشیده در لایهٔ ضخیم پنهانکاری سازمان جاسوسی و وزارت خارجهٔ این کشور بوده است. استیون داریل در این کتاب تصویری ترسیم میکند از آنچه در مورد خاورمیانه طی نیمهٔ دوم قرن بیستم در هزارتوی سرویس جاسوسی و وزارتخارجهٔ بریتانیا گذشت. در پرتو این روایت تازه، میتوان پروندهٔ کودتا بودن ماجرای ۲۸ مرداد را بازخوانی کرد و شاید بتوان آن را برای همیشه بست: کودتا رخ داد، چون ایرانیان بر حفظ اختیار بر منابع نفتی خود اصرار ورزیدند، و بریتانیا هم برای شریک کردن آمریکا در برانداختن دولت ملی بهناچار حاضر شد سهم عمدهای از نفت ایران را به شرکتهای آمریکایی بدهد.
اطلاعات بیشتر در: @neypub
👍13👎1
#الف
🏷 «فریبت میدهد»
🖊 شورای سردبیری:
یک زمانی در میانههای دههیچهل شمسی ژست غالب در محافل و گعدههای اهلفکر ابراز انزجار و اعلام برائت از حزب توده بوده؛ با ترجیعبند «فریبمان دادند»! این ترجیعبند در دهههای پسین در مورد قبیلههای دیگر هم تکرار شد و تا اصلاحطلبان هم رسید. هرگز معلوممان نشد استخدام چنین جملهای واقعا نکوهش فاعلش بوده یا اعتراف گوینده به کمهوشی و بلاهت و حماقت خودش.
حالا هم که تالانتالان است از-گور-درآمدههایی هوا را خوش دیدهاند برای شخمزدن استخوان مردگان. لابد دیده یا شنیدهاید که یک نفر رفته و محتویاتش را بر گور ساعدی خالیکرده. غمانگیز است؛ نه چون خیلی اهانت شمردهاندش؛ چون بیخود و بیفایده است؛ با اینکه آن میزان را هم از زحمت بر خودش حملکرده. کاری افشاگرانه است هم: میکوشد به مقلوبش توهینکند؛ چون شهامتش را ندارد و نمیتواند برای محبوبش، مثلا پرویز ثابتی، هورا بکشد و تکریمشکند؛ بهدلیلی بر همه معلوم: کردند و بد شد!
مسئله ولی جای دیگری است: با گاوآهن سراغ گور روشنفکران مُرده رفتن، جای با قلم و کاغذ سراغ نوشتههایشان رفتن، تکرار یک خطاست و عزمِ زدنِ یک دور باطل دیگر.
اجتماع ما یک کار را خیلیخوب میکند: گیرآوردن یک ضحاک و متمرکز دیدن هرچه شر در او و فریفتن خودش به منشاء-و-مرجع-هرچه-شر بودن آن و باور به درآمدن فرشته از پسِ بیرونرفتنش و همچنین، جورکردن یک بزغالهی قربانیِ گناه برای رد مظالم و سر بریدنش به امید بخشودهشدن خطاها و حماقتهایش و شستهشدن عرق شرمش با خونِ قربان و بعد البته، سبکبار تکرارکردن همان خطاها!
درستترش: قاطبهی اجتماع ما گناهش را گردن نمیگیرد و مسئولیت شرّی را که موجبششده، یا همراهش شده و یا مانعش نشده، نمیپذیرد؛ به خیسی میان رختخواب زلمیزند و دنبال گردن دیگری میگردد.
مثلا آنچه روشنفکرانِ اکثراً چپگرای پیش از انقلاب57 را برکشید جز یک دموکراسی غیررسمی و دوفاکتو نبود: آنها انتخاب خود اجتماعی بودند که رفت پای منبرشان نشست و کتابها و جرایدشان را خرید و وقتی پهلَوی زندانشانکرد معظمترشان شمرد و راهداد آماسکنند و خلاصه، «حرفشان را خواند» و هرچند بیصندوق، رأیش را به آنان سپرد. آنکه دستهایش را دور دهان آنها گرفت تا صدایشان بلندتر شنیدهشود جز خودِ خودِ اجتماع نبود.
در حالی که بهشان محکوم هم نبود. روشنفکران آزادیخواهِ ضدِ وضعیتِ وقتْ ولی ضد-عمل-انقلابی همچون بیضایی و پیشداد و ملک و [مولود] خانلری هم بودند؛ حکیمان مصلحی چون ناتلخانلری و یارشاطر هم بودند. در همان مجموعه کتاب کانون پرورش فکری که «ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی و «آرش کمانگیر» کسرایی چاپشد، «حقیقت و مرد دانا»ی بیضایی هم چاپشد که ضدِ فکرِ انقلاب سیاسی بود. ولی اجتماع کدام را برای خواندن برگزید؟ انتخابْ چپها بودند. اجتماع آنها و هر آنچه را که عقل آنها میتوانست بهش قد بدهد برگزید؛ شنید و باورکرد و به خودش پذیراند شر بیرون از خودش و جز خودش است و با انقلاب هم ورخواهدافتاد. پس حالا چه بزغالهی قربانیِ گناهی بهتر از روشنفکران پیش از انقلاب برای قِسم نهچندان کوچکِ پشیمانشدهی اجتماع؟
این صدقه ولی بلایی را دفع نخواهدکرد. سلطنتطلبها و چپستیزها حتی اگر سر گور ساعدی مستراح عمومی مجانی هم بسازند...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 «فریبت میدهد»
🖊 شورای سردبیری:
یک زمانی در میانههای دههیچهل شمسی ژست غالب در محافل و گعدههای اهلفکر ابراز انزجار و اعلام برائت از حزب توده بوده؛ با ترجیعبند «فریبمان دادند»! این ترجیعبند در دهههای پسین در مورد قبیلههای دیگر هم تکرار شد و تا اصلاحطلبان هم رسید. هرگز معلوممان نشد استخدام چنین جملهای واقعا نکوهش فاعلش بوده یا اعتراف گوینده به کمهوشی و بلاهت و حماقت خودش.
حالا هم که تالانتالان است از-گور-درآمدههایی هوا را خوش دیدهاند برای شخمزدن استخوان مردگان. لابد دیده یا شنیدهاید که یک نفر رفته و محتویاتش را بر گور ساعدی خالیکرده. غمانگیز است؛ نه چون خیلی اهانت شمردهاندش؛ چون بیخود و بیفایده است؛ با اینکه آن میزان را هم از زحمت بر خودش حملکرده. کاری افشاگرانه است هم: میکوشد به مقلوبش توهینکند؛ چون شهامتش را ندارد و نمیتواند برای محبوبش، مثلا پرویز ثابتی، هورا بکشد و تکریمشکند؛ بهدلیلی بر همه معلوم: کردند و بد شد!
مسئله ولی جای دیگری است: با گاوآهن سراغ گور روشنفکران مُرده رفتن، جای با قلم و کاغذ سراغ نوشتههایشان رفتن، تکرار یک خطاست و عزمِ زدنِ یک دور باطل دیگر.
اجتماع ما یک کار را خیلیخوب میکند: گیرآوردن یک ضحاک و متمرکز دیدن هرچه شر در او و فریفتن خودش به منشاء-و-مرجع-هرچه-شر بودن آن و باور به درآمدن فرشته از پسِ بیرونرفتنش و همچنین، جورکردن یک بزغالهی قربانیِ گناه برای رد مظالم و سر بریدنش به امید بخشودهشدن خطاها و حماقتهایش و شستهشدن عرق شرمش با خونِ قربان و بعد البته، سبکبار تکرارکردن همان خطاها!
درستترش: قاطبهی اجتماع ما گناهش را گردن نمیگیرد و مسئولیت شرّی را که موجبششده، یا همراهش شده و یا مانعش نشده، نمیپذیرد؛ به خیسی میان رختخواب زلمیزند و دنبال گردن دیگری میگردد.
مثلا آنچه روشنفکرانِ اکثراً چپگرای پیش از انقلاب57 را برکشید جز یک دموکراسی غیررسمی و دوفاکتو نبود: آنها انتخاب خود اجتماعی بودند که رفت پای منبرشان نشست و کتابها و جرایدشان را خرید و وقتی پهلَوی زندانشانکرد معظمترشان شمرد و راهداد آماسکنند و خلاصه، «حرفشان را خواند» و هرچند بیصندوق، رأیش را به آنان سپرد. آنکه دستهایش را دور دهان آنها گرفت تا صدایشان بلندتر شنیدهشود جز خودِ خودِ اجتماع نبود.
در حالی که بهشان محکوم هم نبود. روشنفکران آزادیخواهِ ضدِ وضعیتِ وقتْ ولی ضد-عمل-انقلابی همچون بیضایی و پیشداد و ملک و [مولود] خانلری هم بودند؛ حکیمان مصلحی چون ناتلخانلری و یارشاطر هم بودند. در همان مجموعه کتاب کانون پرورش فکری که «ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی و «آرش کمانگیر» کسرایی چاپشد، «حقیقت و مرد دانا»ی بیضایی هم چاپشد که ضدِ فکرِ انقلاب سیاسی بود. ولی اجتماع کدام را برای خواندن برگزید؟ انتخابْ چپها بودند. اجتماع آنها و هر آنچه را که عقل آنها میتوانست بهش قد بدهد برگزید؛ شنید و باورکرد و به خودش پذیراند شر بیرون از خودش و جز خودش است و با انقلاب هم ورخواهدافتاد. پس حالا چه بزغالهی قربانیِ گناهی بهتر از روشنفکران پیش از انقلاب برای قِسم نهچندان کوچکِ پشیمانشدهی اجتماع؟
این صدقه ولی بلایی را دفع نخواهدکرد. سلطنتطلبها و چپستیزها حتی اگر سر گور ساعدی مستراح عمومی مجانی هم بسازند...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
«فریبت میدهد...»
#الف یک زمانی در میانههای دههیچهل شمسی ژست غالب در محافل و گعدههای اهلفکر ابراز انزجار و اعلام برائت از حزب توده بوده؛ با ترجیعبند «فریبمان دادند»! این ترجیعبند در دهههای پسین در مورد قبیلههای دیگر هم تکرار شد و تا اصلاحطلبان هم رسید. هرگز معلوممان…
👍7👏7🤔3👎2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🏷 تمایل اکثریت، مصلحت اقلیت!
🖊 تحریریه جامعهنو:
به دلایلی معلوم و متناسب با رخدادهای چند ماه گذشته و چشمانداز آینده، این روزها بیانات یکی از آقایان روحانیِ دستگاه تبلیغات حکومت، در معرض تیربارِ رسانههای مجازی قرار گرفته است. مضمونی کلی و متناسب دارد: «رهبرِ کشور باید بر اساس مصلحت اکثریت عمل کند نه تمایل اکثریت»! ناگفته پیداست که مراد از اکثریت در اینجا، اکثریت مردم است. باوجوداینکه آخوندِ یادشده در زمرۀ مبلغان وضع حاضر است، اما خوانشِ معکوسِ مقصود او نیز ممکن است و آن اینکه رهبر کشور بر اساس تمایل اکثریت عمل میکند و نه مصلحت آنان! چرا میشود چنین برداشتی کرد؟ واضح است! کنار گذاشتن دستپختِ کارمندان مجلسیِ حکومت برای حجاب اجباری که عنوان قانون گرفته بود، طبق تمایل اکثریت انجام شد. طبق نظرسنجی حدود ۷۷درصد مردم معتقدند که به حجاب زنانِ دیگران کاری ندارند. پس حکومت نه بر اساس آنچه مصلحت میبیند بلکه براساس تمایل اکثریت تصمیم گرفته است و تمایل یا مصلحت موردنظر خود را مسکوت گذاشته است؛ بنابراین آن حکم پشت بلندگوی جناب آخوند...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🖊 تحریریه جامعهنو:
به دلایلی معلوم و متناسب با رخدادهای چند ماه گذشته و چشمانداز آینده، این روزها بیانات یکی از آقایان روحانیِ دستگاه تبلیغات حکومت، در معرض تیربارِ رسانههای مجازی قرار گرفته است. مضمونی کلی و متناسب دارد: «رهبرِ کشور باید بر اساس مصلحت اکثریت عمل کند نه تمایل اکثریت»! ناگفته پیداست که مراد از اکثریت در اینجا، اکثریت مردم است. باوجوداینکه آخوندِ یادشده در زمرۀ مبلغان وضع حاضر است، اما خوانشِ معکوسِ مقصود او نیز ممکن است و آن اینکه رهبر کشور بر اساس تمایل اکثریت عمل میکند و نه مصلحت آنان! چرا میشود چنین برداشتی کرد؟ واضح است! کنار گذاشتن دستپختِ کارمندان مجلسیِ حکومت برای حجاب اجباری که عنوان قانون گرفته بود، طبق تمایل اکثریت انجام شد. طبق نظرسنجی حدود ۷۷درصد مردم معتقدند که به حجاب زنانِ دیگران کاری ندارند. پس حکومت نه بر اساس آنچه مصلحت میبیند بلکه براساس تمایل اکثریت تصمیم گرفته است و تمایل یا مصلحت موردنظر خود را مسکوت گذاشته است؛ بنابراین آن حکم پشت بلندگوی جناب آخوند...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
👍18🔥1😁1
#الف
🏷 متن یا خوانش؟ ماشین یا راننده؟ مسئله کدام است؟
🖊 تحریریه جامعهنو:
حدود یکماه پیش، در «الفِ الفها» و در مطلب کوتاهی با عنوان «جامعهنو چه گفته است در این هفت سال؟» نوشتیم که:
ایننکته دقت آقای امیرحسین علینقی، تحلیلگر حقوق و قانوناساسی، را برانگیخته بود و ایشان در درنگی بر حساسترین نقطهی موضوع تذکری را برای ما نوشتند که متن کاملش را در instant view برای شما آوردهایم. بعدتر نیز در بسطِ قائم بر مصداق عقیدهشان مطلب «خوانش تمرکزگرا از قانوناساسی و ناترازی در استراتژی ملی کشور» را برای انتشار در اختیار جامعهنو گذاشتند که در کانال و در دسترس شماست.
به برداشت ما این همراه فاضل جامعهنو بر این باورند که تکلیف موضوع قدرت در قانوناساسی فعلی مشخص و بیابهام است و سرمنشاء قدرت مرکب آنجا نیست و قدرت به صورت واحدی منسجم در نص تثبیتشدهاست. اکنون امکان یک گفتگوی عمومی مفید در این باب هست و فرصتی است برای توضیح بیشتر آنچه «اشتباه ترکیب قدرت در قانوناساسی» میدانیم.
به ارزیابی ما نص قانوناساسی چند مشکل دارد که مهمترینش «قابلیت تفسیر براساس موضع ایمانی مفسر (و نه دانش حقوقی او)» و همچنین «تأویلپذیری بیمرز از دو سو (یکی به رأی عام و دیگری بهارادهی خاص)» است. اما این در واقع نقطهضعف و شکست آن بهعنوان یک متن حقوقی است. این نکته مهم و یک مشکل نهادی اضافی در قانوناساسی ما است: نص آن برای «پوشاندن» یک ماهیت شکلگرفته که اساساً با آزادی طبیعی بشر به عنوان نخستین حق اجتماعی در تعارض است.
در زمان شکلگیری قانوناساسی، حتی قانون سال58 که عناصر استبدادزا بهشکل بارز در آن جاسازی نشدهبود، یک مشکل بنیادین وجود داشت: تعبیه مرجعیت بهعنوان اساس! تعارض درونیاش این است که بر کارکرد مرجعیت نمیتوان محدودیت عرفی گذاشت. استخراج حکم بهعنوان یک محصول مرجعیت، حتی به احکام بنیادین دینی و حتی به کتب معتبر غیرقرآنی استوار و تثبیت و تحدید نمیشود و از یک آزادی بیمرز برخوردار است. مرجع مجتهد میتواند حکم به تعطیل نماز بدهد که ستون دین است. پس بدا به حال امور عرفی و توافقاتی از قبیل قرارداد اجتماعی بین شهروندان و حکومت.
در سال58 این درونمایه در جوف قانوناساسی پنهانشد و بعد درسال67 درجریان بازنگری قانوناساسی حجابش پسزدهشد. با افزایش خصلت استبدادی حکومت، تفسیرها و تعبیرهای شوراینگهبان هم بر آن افزودهشد و نتیجهاش شد شیوهی فاجعه حکمرانی کنونی که آقای علینقی هم در قالب مخملین «در-حال-مصادره-بودن قانوناساسی به مرور ایام» بر آن تاکید کردهاند. این یک امر حادث اتفاقی نیست؛ طبع تغییرناپذیر و ماهیت قانوناساسی فعلی است. نمیتوان با آن و نصاش کنار آمد.
همچنین در این مورد امر «تدریج» نمیتواند در نفی و اثبات و یا ارزشگذاری تحول و غایت آن موثر باشد. اتفاقا در موضوع ساختار حقوقی و ماشین قدرتِ تعبیهشده در این قانون، روند متمرکزشدن قدرت تنها موردی است که کمابیش براساس نص عملشدهاست و تغییر تدریجی در آن رخ نداده (همهی لایههای پیاز از یک جنساند؛ صرفا اندازهشان فرق دارد!). اینکه حکمران ذرهذره از آن ماشین تعبیهشده استفادهکرده و استبداد را به مراحل متکاملی رساندهاست، درواقع استخراج ظرفیتهای نهفتهی آن متن بوده و نه خوانش معوج به مرور ایام. این ماشین طوری ساختهشده که یک صندلی بیشتر ندارد، ولی جعبه دنده دارد: از سال67 این ماشین با دندهیک راهافتاد و بعد دنده عوضکرد تا به اینجا رسید. رسیدن از دندهیک به دندهچهار تدریج زمانی دارد، اما ماهیت کارکرد «ماشین» را تغییر نمیدهد!
البته بهنظرمیرسد اگر سلیقهی متفاوتی با «خوانش» متفاوت بر این ماشین مینشست، ممکن بود دندهی نهایی حرکتش روی دندههای میانی بماند و بتوان در سایهاش وضعیت قابلتحملی دید که به چپشدن ماشین ختمنمیشود؛ ولی این احتمال هم در شرایطی که در متن قانوناساسی امکان تمرکز شدید قدرت تا حد خودرأیی و استبداد موجود است، بعید بود برآوردهشود؛ چون قدرت میلی طبیعی به تمرکز دارد.
در طیف گرایشهای اصلاحطلبانه یک گرایش هم هست که ما منتسب به آنیم: میل و مطالبهی گذار داوطلبانه حکومت به مسیری با شیب و پیچ کمتر در اثر فشارهای عظیم ناشی از تراکم غیرمسئولانه قدرت آن که اصلاح قانوناساسی را نیز بالضروره با خود میآورد تا اشتباه در ترکیب قدرت در آن را رفعکند.
🆔@jameeno
🏷 متن یا خوانش؟ ماشین یا راننده؟ مسئله کدام است؟
🖊 تحریریه جامعهنو:
حدود یکماه پیش، در «الفِ الفها» و در مطلب کوتاهی با عنوان «جامعهنو چه گفته است در این هفت سال؟» نوشتیم که:
[یکی از دو مسئلهی کهنه و کلی و اساسی در ایران] ناشی از مبنای اشتباه ترکیب قدرت در قانوناساسی است که امروز، عواقب جدی آن عبارتاند از تضعیف انسجام ملی، تخریب ساختار دولت و کارکرد آن و تبخیر امید و اعتماد عمومی.
ایننکته دقت آقای امیرحسین علینقی، تحلیلگر حقوق و قانوناساسی، را برانگیخته بود و ایشان در درنگی بر حساسترین نقطهی موضوع تذکری را برای ما نوشتند که متن کاملش را در instant view برای شما آوردهایم. بعدتر نیز در بسطِ قائم بر مصداق عقیدهشان مطلب «خوانش تمرکزگرا از قانوناساسی و ناترازی در استراتژی ملی کشور» را برای انتشار در اختیار جامعهنو گذاشتند که در کانال و در دسترس شماست.
به برداشت ما این همراه فاضل جامعهنو بر این باورند که تکلیف موضوع قدرت در قانوناساسی فعلی مشخص و بیابهام است و سرمنشاء قدرت مرکب آنجا نیست و قدرت به صورت واحدی منسجم در نص تثبیتشدهاست. اکنون امکان یک گفتگوی عمومی مفید در این باب هست و فرصتی است برای توضیح بیشتر آنچه «اشتباه ترکیب قدرت در قانوناساسی» میدانیم.
به ارزیابی ما نص قانوناساسی چند مشکل دارد که مهمترینش «قابلیت تفسیر براساس موضع ایمانی مفسر (و نه دانش حقوقی او)» و همچنین «تأویلپذیری بیمرز از دو سو (یکی به رأی عام و دیگری بهارادهی خاص)» است. اما این در واقع نقطهضعف و شکست آن بهعنوان یک متن حقوقی است. این نکته مهم و یک مشکل نهادی اضافی در قانوناساسی ما است: نص آن برای «پوشاندن» یک ماهیت شکلگرفته که اساساً با آزادی طبیعی بشر به عنوان نخستین حق اجتماعی در تعارض است.
در زمان شکلگیری قانوناساسی، حتی قانون سال58 که عناصر استبدادزا بهشکل بارز در آن جاسازی نشدهبود، یک مشکل بنیادین وجود داشت: تعبیه مرجعیت بهعنوان اساس! تعارض درونیاش این است که بر کارکرد مرجعیت نمیتوان محدودیت عرفی گذاشت. استخراج حکم بهعنوان یک محصول مرجعیت، حتی به احکام بنیادین دینی و حتی به کتب معتبر غیرقرآنی استوار و تثبیت و تحدید نمیشود و از یک آزادی بیمرز برخوردار است. مرجع مجتهد میتواند حکم به تعطیل نماز بدهد که ستون دین است. پس بدا به حال امور عرفی و توافقاتی از قبیل قرارداد اجتماعی بین شهروندان و حکومت.
در سال58 این درونمایه در جوف قانوناساسی پنهانشد و بعد درسال67 درجریان بازنگری قانوناساسی حجابش پسزدهشد. با افزایش خصلت استبدادی حکومت، تفسیرها و تعبیرهای شوراینگهبان هم بر آن افزودهشد و نتیجهاش شد شیوهی فاجعه حکمرانی کنونی که آقای علینقی هم در قالب مخملین «در-حال-مصادره-بودن قانوناساسی به مرور ایام» بر آن تاکید کردهاند. این یک امر حادث اتفاقی نیست؛ طبع تغییرناپذیر و ماهیت قانوناساسی فعلی است. نمیتوان با آن و نصاش کنار آمد.
همچنین در این مورد امر «تدریج» نمیتواند در نفی و اثبات و یا ارزشگذاری تحول و غایت آن موثر باشد. اتفاقا در موضوع ساختار حقوقی و ماشین قدرتِ تعبیهشده در این قانون، روند متمرکزشدن قدرت تنها موردی است که کمابیش براساس نص عملشدهاست و تغییر تدریجی در آن رخ نداده (همهی لایههای پیاز از یک جنساند؛ صرفا اندازهشان فرق دارد!). اینکه حکمران ذرهذره از آن ماشین تعبیهشده استفادهکرده و استبداد را به مراحل متکاملی رساندهاست، درواقع استخراج ظرفیتهای نهفتهی آن متن بوده و نه خوانش معوج به مرور ایام. این ماشین طوری ساختهشده که یک صندلی بیشتر ندارد، ولی جعبه دنده دارد: از سال67 این ماشین با دندهیک راهافتاد و بعد دنده عوضکرد تا به اینجا رسید. رسیدن از دندهیک به دندهچهار تدریج زمانی دارد، اما ماهیت کارکرد «ماشین» را تغییر نمیدهد!
البته بهنظرمیرسد اگر سلیقهی متفاوتی با «خوانش» متفاوت بر این ماشین مینشست، ممکن بود دندهی نهایی حرکتش روی دندههای میانی بماند و بتوان در سایهاش وضعیت قابلتحملی دید که به چپشدن ماشین ختمنمیشود؛ ولی این احتمال هم در شرایطی که در متن قانوناساسی امکان تمرکز شدید قدرت تا حد خودرأیی و استبداد موجود است، بعید بود برآوردهشود؛ چون قدرت میلی طبیعی به تمرکز دارد.
در طیف گرایشهای اصلاحطلبانه یک گرایش هم هست که ما منتسب به آنیم: میل و مطالبهی گذار داوطلبانه حکومت به مسیری با شیب و پیچ کمتر در اثر فشارهای عظیم ناشی از تراکم غیرمسئولانه قدرت آن که اصلاح قانوناساسی را نیز بالضروره با خود میآورد تا اشتباه در ترکیب قدرت در آن را رفعکند.
🆔@jameeno
Telegraph
متن یا خوانش؟ ماشین یا راننده؟ مسئله کدام است؟
#الف حدود یکماه پیش، در «الفِ الفها» و در مطلب کوتاهی با عنوان «جامعهنو چه گفته است در این هفت سال؟» نوشتیم که:
👍19❤2
#آخر_هفته با داستان
🏷 «معتکف کوی دوست!»
🖊 تحریریه جامعهنو:
در روزهای منتهی به آخر هفتهای که گذشت تلویزیون داخلی پیوسته از مراسم اعتکاف حکومتی گزارشداد. اگر آن گزارشها را دیدید یا شنیدید، این را هم کنارش بدانید که فقط یک فقره از نتایج سرفصل «بررسی و تحلیل وضعیت دینداری در ایران» در موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان که پارسال منتشر شد، میگوید با جهشی بیش از دو برابر نسبت به پیمایش پیشین در سال94، 73درصد از مردم معتقدند امور دینی میباید از سیاست جدا باشد. البته که بنابر همین پیمایش تقیدها و اعتقادهای دینی اجتماع همچنان پابرجایند، ولی در تحولی شتابان در سنجش با دورهی پیشین قاطبهی پاسخدهندگان گفتهاند کاری با هرکس که پایبند به آن شعائر نیست، ندارند.
اینجا حرف ما از شکاف میان حکومت و اجتماع نیست - این مسئله دیگر بدیهیتر از آنی است که محتاج اشاره باشد. حرف از یک شکست دیگر است: شکست حکومتی که حتی گردن گرفت همچون دکانهای «تشریفات» که در ازای مزد عزا و عروسی مردم را سامان میدهند، عهدهدار سور و سات و مجلس گرمکن آئینهای مذهبی اجتماع هم بشود، ولی غالب اجتماعش ترجیح میدهد سجادهاش را گوشهی خانهی خودش پهن کند.
اینکه این وضعیت دقیقا نشانی است از گرایش به سکولاریسم سیاسی است یا که پیوریتانیسمی دینی و پشمینه-به-سر-کشیدنی در واکنش به رنجآور شدن زندگی اجتماعی (همچون چند دوره از تاریخ که یکیاش هم ختم به حملهی مغولها بود)، باشد برای تحلیلهای خبرهها و دانشگاهیها. ما فعلا برای ساختن فرصت درنگ بر این موضوع، در instant view تکهای را از رمان «گروگان» برایتان میآوریم که همین کار اعتکاف را بهانهای برای اندیشیدن در چیستیِ اجتماعی و سیاسی دین کردهاست.
نویسندهی «گروگان» در رمان پیشینش، «سقوط»، در جایی که یکی از شخصیتهای اصلی خاطرات خانوادگیاش را در ذهن دوره میکند، نوشته بود:
نسخهی کامل پیدیاف گروگان را هفتهی پیش در کانال منتشر کردیم و در دسترستان است. برای خواندن بخش برگزیدهی این هفته اینجا را لمس کنید.
🆔@jameeno
🏷 «معتکف کوی دوست!»
🖊 تحریریه جامعهنو:
در روزهای منتهی به آخر هفتهای که گذشت تلویزیون داخلی پیوسته از مراسم اعتکاف حکومتی گزارشداد. اگر آن گزارشها را دیدید یا شنیدید، این را هم کنارش بدانید که فقط یک فقره از نتایج سرفصل «بررسی و تحلیل وضعیت دینداری در ایران» در موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان که پارسال منتشر شد، میگوید با جهشی بیش از دو برابر نسبت به پیمایش پیشین در سال94، 73درصد از مردم معتقدند امور دینی میباید از سیاست جدا باشد. البته که بنابر همین پیمایش تقیدها و اعتقادهای دینی اجتماع همچنان پابرجایند، ولی در تحولی شتابان در سنجش با دورهی پیشین قاطبهی پاسخدهندگان گفتهاند کاری با هرکس که پایبند به آن شعائر نیست، ندارند.
اینجا حرف ما از شکاف میان حکومت و اجتماع نیست - این مسئله دیگر بدیهیتر از آنی است که محتاج اشاره باشد. حرف از یک شکست دیگر است: شکست حکومتی که حتی گردن گرفت همچون دکانهای «تشریفات» که در ازای مزد عزا و عروسی مردم را سامان میدهند، عهدهدار سور و سات و مجلس گرمکن آئینهای مذهبی اجتماع هم بشود، ولی غالب اجتماعش ترجیح میدهد سجادهاش را گوشهی خانهی خودش پهن کند.
اینکه این وضعیت دقیقا نشانی است از گرایش به سکولاریسم سیاسی است یا که پیوریتانیسمی دینی و پشمینه-به-سر-کشیدنی در واکنش به رنجآور شدن زندگی اجتماعی (همچون چند دوره از تاریخ که یکیاش هم ختم به حملهی مغولها بود)، باشد برای تحلیلهای خبرهها و دانشگاهیها. ما فعلا برای ساختن فرصت درنگ بر این موضوع، در instant view تکهای را از رمان «گروگان» برایتان میآوریم که همین کار اعتکاف را بهانهای برای اندیشیدن در چیستیِ اجتماعی و سیاسی دین کردهاست.
نویسندهی «گروگان» در رمان پیشینش، «سقوط»، در جایی که یکی از شخصیتهای اصلی خاطرات خانوادگیاش را در ذهن دوره میکند، نوشته بود:
مادرش گفتهبود بدبختی خانوادهی ما از وقتی شروع شد که دین را وسیلهی دعوا بر سر حکومت کردند. دین مال ارتباط با خداست! مرتضی آن را درست یافتهبود. دین برای مومنان بستر ارتباط با خداست؛ بین آفریننده و مخلوق. اگر بخواهیم آن را وسیله حکومت و ابزار قدرت کنیم، باید به ایدئولوژی تبدیل شود. باید به حقیقت نابی تبدیلشود که همه قدرت درک آن را ندارند و باید به داننده آن حقیقت ایمان بیاورند و به ارادهاش دیگری را بکشند. برادرانش به دو قطب، دو مرشد و راهنما که در راس هرم تشکیلالت ساختهشده از ایدئولوژی نشسته بودند ایمان آورده و در تقابل خونین آنها یکدیگر را کشتهبودند.
نسخهی کامل پیدیاف گروگان را هفتهی پیش در کانال منتشر کردیم و در دسترستان است. برای خواندن بخش برگزیدهی این هفته اینجا را لمس کنید.
🆔@jameeno
Telegraph
معتکف کوی دوست!
...وقتی به کرمان رسیدند چراغها تازه در حال روشن شدن بود. آبستا گفت: با احساس خوبی برنگشتیم. انگار از سینمایی درآمدهایم که فیلم جنگ بین ادیان را نشان داده. اگر موافق باشید فردا شما را به جایی ببرم که فضای ذهنتان عوض شود. آرمی عجولانه گفت: از ما دعوت کردهاند؟…
👍8❤1👎1
#الف
🏷 کینهٔ غیربشری!
🖊 شورای سردبیری:
خیلی سال پیش، هنگامی که عبدالناصر، رئیسجمهوری مصر، کانال سوئز را ملی کرد و بریتانیا و اروپا را به دردسر انداخت، انگلیسیها که ادارهٔ کانال را نیز در دست داشتند در صدد برانداختن او برآمدند. با کمک فرانسه به کانال یورش بردند، نشد؛ دنبال کودتا رفتند، نشد؛ خواستند او را با سیگار سمی بکشند، نشد؛ خواستند با ریشتراشی که منفجر میشد (مثل پیجرهای اسرائیل) بکشند، نشد؛ خواستند دکترش را بخرند تا به او سم بدهد، نشد... به خاطر نمیآورم چند کلک دیگرِ آنها در برابرِ اقبالِ ناصر شکست خورد، اما نکته این است که آنتونی ایدن، نخست وزیر بریتانیا در دوران ناصر به بیماریِ کینه به ناصر مبتلا شد. برای آنها که نمیدانند بگوییم که او همان کسی است که در دوران وزارت امور خارجهاش، ارزانترین و البته پرمنفعتترین کودتای انگلستان، به آسانی در ایران انجام شد و مصدق را که مانند خنجر در پهلوی بریتانیا فرو رفته بود سرنگون کرد و ایران را به دامان انگلستان برگرداند؛ اما ایدن در مورد ناصر چنین شانسی نداشت و دائما دربارهٔ لزومِ حذف ناصر توهم داشت. بیماری ناصرستیزیاش باعث شد گاهی از خشم اشیاء دفتر نخستوزیر را به دیوار بکوبد و این مرض چنان شدت یافت که بر وضعیت جسمیاش نیز اثر گذاشت. عمل جراحی که شد، زخمش خوب نمیشد، چون داروی اعصاب قوی به او میدادند. عاقبت هم مصر را به دامان اتحاد شوروی انداخت. نقل است در جلسه با آیزنهاور، رئیسجمهور ایالات متحده بدون اختیار شروع کرد دربارهٔ چگونگی کشتن ناصر صحبت کند که آیزنهاور اصلاً جوابش را نداد. ایدن، دچارِ بیماریِ دشمندیدنِ ابدی با ناصر شده بود.
این وضعیت را میتوان نتیجهٔ شخصی کردنِ خط مشی در امور غیرشخصی توصیف کرد.
از آفتهای مهم ادارهٔ مؤسسات و نهادها و کشورهاست؛ زمانی که یک نفر در جایگاه تصمیمگیری است و دیگران جایگاه، قدرت و یا جربزهٔ مخالفت با تصمیماتش را ندارند یا نمییابند و او در مورد امری عمومی، بر اساس انگیزههای شخصی بر رویکرد و روش خود بدون انعطاف میماند و به احتمال زیاد ایجاد زیان میکند. در چنین حالتی، شخص برای پذیراندن خطمشی خود فاقد استدلال منطقی است ولی هر شبهدلیلی که عرضه میکند، به خاطر جایگاهش از سوی دیگران پذیرفته میشود و فرمانهایش اجرا میشوند. در بریتانیا، اطاعت از دستور ایدن برای کشیدن یک نقشهٔ دیگر برای کشتن ناصر، طبق سلسلهمراتب انجام میشد، اما در آلمانِ هیتلری فرامینِ پیشوا به دلیلی دیگر اجرا میشدند: پیش از شروع عملیاتِ بارباروسا و تهاجمِ گسترده به اتحاد شوروی، تقریباً کل ستاد ارتش آلمان (ورماخت) با این تهاجم مخالف بود چون جنگ در دو جبههٔ گسترده را نادرست میدانست اما چون کسی نمیتوانست روی حرف پیشوا حرفی بزند و اعضای حزبِ نازی نیز او را نابغهٔ استراتژی میدانستند و برایش هورا میکشیدند، آلمان به مسیر شکست و نابودی افتاد.
نمونهٔ تازهٔ این خردمندیِ دردسرآفرین را نیز میتوان در وجود پوتین یافت. همهٔ اعضای دولتش را نفر به نفر جلوی دوربین کشید و پرسید «آره یا نه»؟ به یک مقام امنیتیاش که در درستیِ حمله به اوکراین درنگ و تردید کرد چنان نهیب زد که طرف حرفش را قورت داد و گفت هرچه شما بگویید. عاقبت را هم که میدانید. پا در باتلاق اوکراین گذاشت که بسیاری معتقدند تلهٔ غرب بود.
شخصی کردنِ امور عمومی و این احساس که آنچه من میخواهم خواستِ همه است و از آن حمایت میکنند، در ابعاد کشوری به فاجعه میانجامد. کینهٔ ایدن به ناصر، هیتلر به استالین یا پوتین به زلنسکی، همگی حاکی از ابعادی از پارانویاست. گاه این پارانویا خودِ شخص و حداکثر خانوادهاش را میآزارد ولی وقتیکه شخصِ پارانوئید عصای قدرت دارد، مصیبت، ملی خواهد بود.
انگلیسیها به حزب ایدن، آلمانیها به پیشوا و روسهابه پوتین رأی دادند و زیان دیدند. تفاوتشان در این است که ایدن که رفت، بیماریاش را با خود برد، اما برای آلمان که پیشوایش سیستم را به مادامالعمری تبدیل کرد و برای روسیه که پوتین در مسیر مادامالعمر کردنِ سروریِ خویش است، رویارویی با فاجعه، مداوم و گریزناپذیر بوده و هست.
در واقع، کشورهایی که به این بلیه مبتلا شدهاند دو گریزگاه بیشتر ندارند؛ یا بیماریِ شخصِ پارانوئید آنقدر شدت گیرد که کسی را به جای او بیاورند (انگلیسیهای مسلح به نظام دموکراتیک، ایدن را مرخص کردند و مکمیلان را آوردند) و یا اتفاقی غیرمنتظره بیفتد؛ مثل مرگ، کودتا، انقلاب، تهاجم خارجی و...!
راستش را بخواهید، فقط ظرفیت مردمان کشور است که نوع حذفِ پارانوئیدها یا دیکتاتورهای آهنینمشت را تعیین میکند. انگلیسیها انتخابات کردند، آلمانیها آنقدر اطاعت نشان دادند تا هیتلر از ترس اسارت خودکشی کرد و مردم عراق در استقبال از سرباز آمریکایی هلهله کردند.
خدا عاقبت همه را به خیر کند!
🆔@jameeno
🏷 کینهٔ غیربشری!
🖊 شورای سردبیری:
خیلی سال پیش، هنگامی که عبدالناصر، رئیسجمهوری مصر، کانال سوئز را ملی کرد و بریتانیا و اروپا را به دردسر انداخت، انگلیسیها که ادارهٔ کانال را نیز در دست داشتند در صدد برانداختن او برآمدند. با کمک فرانسه به کانال یورش بردند، نشد؛ دنبال کودتا رفتند، نشد؛ خواستند او را با سیگار سمی بکشند، نشد؛ خواستند با ریشتراشی که منفجر میشد (مثل پیجرهای اسرائیل) بکشند، نشد؛ خواستند دکترش را بخرند تا به او سم بدهد، نشد... به خاطر نمیآورم چند کلک دیگرِ آنها در برابرِ اقبالِ ناصر شکست خورد، اما نکته این است که آنتونی ایدن، نخست وزیر بریتانیا در دوران ناصر به بیماریِ کینه به ناصر مبتلا شد. برای آنها که نمیدانند بگوییم که او همان کسی است که در دوران وزارت امور خارجهاش، ارزانترین و البته پرمنفعتترین کودتای انگلستان، به آسانی در ایران انجام شد و مصدق را که مانند خنجر در پهلوی بریتانیا فرو رفته بود سرنگون کرد و ایران را به دامان انگلستان برگرداند؛ اما ایدن در مورد ناصر چنین شانسی نداشت و دائما دربارهٔ لزومِ حذف ناصر توهم داشت. بیماری ناصرستیزیاش باعث شد گاهی از خشم اشیاء دفتر نخستوزیر را به دیوار بکوبد و این مرض چنان شدت یافت که بر وضعیت جسمیاش نیز اثر گذاشت. عمل جراحی که شد، زخمش خوب نمیشد، چون داروی اعصاب قوی به او میدادند. عاقبت هم مصر را به دامان اتحاد شوروی انداخت. نقل است در جلسه با آیزنهاور، رئیسجمهور ایالات متحده بدون اختیار شروع کرد دربارهٔ چگونگی کشتن ناصر صحبت کند که آیزنهاور اصلاً جوابش را نداد. ایدن، دچارِ بیماریِ دشمندیدنِ ابدی با ناصر شده بود.
این وضعیت را میتوان نتیجهٔ شخصی کردنِ خط مشی در امور غیرشخصی توصیف کرد.
از آفتهای مهم ادارهٔ مؤسسات و نهادها و کشورهاست؛ زمانی که یک نفر در جایگاه تصمیمگیری است و دیگران جایگاه، قدرت و یا جربزهٔ مخالفت با تصمیماتش را ندارند یا نمییابند و او در مورد امری عمومی، بر اساس انگیزههای شخصی بر رویکرد و روش خود بدون انعطاف میماند و به احتمال زیاد ایجاد زیان میکند. در چنین حالتی، شخص برای پذیراندن خطمشی خود فاقد استدلال منطقی است ولی هر شبهدلیلی که عرضه میکند، به خاطر جایگاهش از سوی دیگران پذیرفته میشود و فرمانهایش اجرا میشوند. در بریتانیا، اطاعت از دستور ایدن برای کشیدن یک نقشهٔ دیگر برای کشتن ناصر، طبق سلسلهمراتب انجام میشد، اما در آلمانِ هیتلری فرامینِ پیشوا به دلیلی دیگر اجرا میشدند: پیش از شروع عملیاتِ بارباروسا و تهاجمِ گسترده به اتحاد شوروی، تقریباً کل ستاد ارتش آلمان (ورماخت) با این تهاجم مخالف بود چون جنگ در دو جبههٔ گسترده را نادرست میدانست اما چون کسی نمیتوانست روی حرف پیشوا حرفی بزند و اعضای حزبِ نازی نیز او را نابغهٔ استراتژی میدانستند و برایش هورا میکشیدند، آلمان به مسیر شکست و نابودی افتاد.
نمونهٔ تازهٔ این خردمندیِ دردسرآفرین را نیز میتوان در وجود پوتین یافت. همهٔ اعضای دولتش را نفر به نفر جلوی دوربین کشید و پرسید «آره یا نه»؟ به یک مقام امنیتیاش که در درستیِ حمله به اوکراین درنگ و تردید کرد چنان نهیب زد که طرف حرفش را قورت داد و گفت هرچه شما بگویید. عاقبت را هم که میدانید. پا در باتلاق اوکراین گذاشت که بسیاری معتقدند تلهٔ غرب بود.
شخصی کردنِ امور عمومی و این احساس که آنچه من میخواهم خواستِ همه است و از آن حمایت میکنند، در ابعاد کشوری به فاجعه میانجامد. کینهٔ ایدن به ناصر، هیتلر به استالین یا پوتین به زلنسکی، همگی حاکی از ابعادی از پارانویاست. گاه این پارانویا خودِ شخص و حداکثر خانوادهاش را میآزارد ولی وقتیکه شخصِ پارانوئید عصای قدرت دارد، مصیبت، ملی خواهد بود.
انگلیسیها به حزب ایدن، آلمانیها به پیشوا و روسهابه پوتین رأی دادند و زیان دیدند. تفاوتشان در این است که ایدن که رفت، بیماریاش را با خود برد، اما برای آلمان که پیشوایش سیستم را به مادامالعمری تبدیل کرد و برای روسیه که پوتین در مسیر مادامالعمر کردنِ سروریِ خویش است، رویارویی با فاجعه، مداوم و گریزناپذیر بوده و هست.
در واقع، کشورهایی که به این بلیه مبتلا شدهاند دو گریزگاه بیشتر ندارند؛ یا بیماریِ شخصِ پارانوئید آنقدر شدت گیرد که کسی را به جای او بیاورند (انگلیسیهای مسلح به نظام دموکراتیک، ایدن را مرخص کردند و مکمیلان را آوردند) و یا اتفاقی غیرمنتظره بیفتد؛ مثل مرگ، کودتا، انقلاب، تهاجم خارجی و...!
راستش را بخواهید، فقط ظرفیت مردمان کشور است که نوع حذفِ پارانوئیدها یا دیکتاتورهای آهنینمشت را تعیین میکند. انگلیسیها انتخابات کردند، آلمانیها آنقدر اطاعت نشان دادند تا هیتلر از ترس اسارت خودکشی کرد و مردم عراق در استقبال از سرباز آمریکایی هلهله کردند.
خدا عاقبت همه را به خیر کند!
🆔@jameeno
👍31❤2👏2
#الف
🏷 دو کلام دربارۀ «بعد از فردا»
🖊 شورای سردبیری:
ترامپ فردا رئیسجمهور ایالاتمتحده میشود. اینها را بهعنوان محتملترین تحولات مسیر پیشِ رو از ما داشته باشید:
- برنامۀ اول ترامپ دربارۀ داخلِ ایالاتمتحده است و تغییراتی که برای ساختار و بودجۀ دولت، مهاجران و انتقامکشی از دموکراتها دارد. اولویت دومش هم ایران نیست.
- در فاز پیشِ رو، دولت ترامپ علیه ایران زورِ نظامی به کار نخواهد برد. در داخلِ ایران هم مطمئناند که چنین نخواهد شد، اما میدانند اوضاع فرق خواهد کرد.
- درحالیکه حکومت ایران آمادۀ کنار آمدن با شرایط جدید و گفتوگو است، او شرایط و مواردی را در برابر حکومت ما خواهد گذاشت که غیرقابلقبولاند و یا غیرقابلقبول به نظر میرسند. حکومت ما هم این را میداند.
- به دنبال آن ایالاتمتحده تحریمهایی علیه ایران اعمال خواهد کرد که باعث ناکارآمدی بنادر ما میشوند و صادرات و واردات ایران را قطع میکنند. این کار را نه با «هنر تحریم» بلکه با «تحریمهای وحشیانه» میکند. مسیرهای بازِ دوران بایدن بسته میشوند.
- ترامپ به دنبال معاملهای با پوتین خواهد رفت که مبتنی بر بخششِ زمین اکراین به اوست. شاید در آن معامله در پیِ فرمولی برای دخیل کردنِ فشار بر ایران نیز باشد. روسیه هم که میدانید، پوتین هر چه دارد با خودش سر میز قمار در اوکراین برده است.
- فشار نهایی بر ایران در انتهای خود به یک دوراهی میرسد. خشم خود را به طریقی متوجه کشتیرانی در خلیجفارس کند یا در مورد شرایط ارائهشده پنهانی گفتگو کند. بهسختی به این کار راضی خواهد شد.
و اما بعد... کنار آمدن با ایالاتمتحده، همیشه نیازمندِ قربانی کردن چند نفر است. در برجام، قربانیانِ منتخب حکومت، حسن روحانی و ظریف و صالحی بودند. این دفعه قربانیِ طبیعی، مسعود پزشکیان است و وزیر خارجهاش عراقچی. از قیافه و حرف زدنِ عراقچی نیز پیداست که پایان داستان را میداند. پزشکیان هم سرخوشانه همچون لولیِ مست، دور آتش پروانهصفت به استقبال این موقعیت میرود؛ اما این دو کافی نیستند چون معاملۀ این دفعه توافق نیست، انخفاض است که اگر به زبان مقامات جمهوری اسلامی معنایش را بخواهید، تقریباً چیزی شبیه همان «لوله کردن» است که قالیباف به آن علاقه داشت. این اتفاقِ انخفاضی، مبنای زایشِ مبانیِ یک رابطۀ جدید بین دو طرف است. چرا این را میگوییم؟
برای تداوم ناگشودگیِ گره، امکان اضافهای نیست. نه جنگ و نه مذاکره هم به پایانِ توانِ معلقسازیِ وضعیت رسیده است و فقط خدا میداند از ترکیبِ مذاکرۀ مخفی و گفتوگوی نهاییِ رودررو چه بیرون خواهد آمد؛ اما آن نتیجه، با سازوکارِ کنونیِ قدرتِ فائقۀ سیاسی سازگار نیست. به عبارت بهتر، هستۀ مرکزی قدرت نمیتواند فرآوردۀ نهایی را قورت بدهد و کماکان برجا بماند. جام زهر نیست، قبایی است که باید به دوش انداخت! اما اولاً برای دوشِ کارگزارانی مثل پزشکیان و عراقچی دوخته نمیشود، ثانیاً قبایی است که باید در مقابل چشمِ همه به دوش انداخته شود. شاید ظرفیتِ به دوش کشیدنِ این قبا وجود نداشته باشد و شاید اصلاً قاعدۀ درست این باشد که قبای رفعِ خصومت (و نه نرمش قهرمانانه) باید بر دوش کس دیگری انداخته شود. وضعیت تناقضآمیز و طرفهای است. پیمانِ رفعِ مخاصمهای که اگر پدر بپذیرد شکست است و اگر پسر، یک شروع تازه بهسوی آیندۀ بهتر! باید به آن فکر کنند!
حکومت باید پیشاپیش به این امکان فکر کند، هرچند فعلاً، دو قوطیِ پیفپاف ذهن جامعه را زیر پاشِش خود گرفتهاند. از یکسو دشمنانِ مزدورِ کشور طعنه میزنند «شما که گفتی هرگز با ترامپ گفتگو نمیکنی؟» و از سوی دیگر حراملقمههای داخلی گیر دادهاند که چرا میخواهید مذاکره کنید! راستش هنوز نه به دار است و نه به بار، اما شریعتمداری و نیروهای بیچهرۀ ضد ملی، در واقع از یکسو و همجهت فشار میآورند؛ البته صرفاً فضاسازی است وگرنه حسین شریعتمداری میداند آنکه حرف آقای خمینی دربارۀ سلمان رشدی بود، به طاق اعلام رسمی نظام کوبیده و زیر پا گذاشته شد و اینیکی نیز (با ترامپ هرگز مذاکره نمیکنیم) چنین خواهد شد (که کار بسیار درستی است). آنچه در اصل رخداده این است که به پزشکیان گفتهاند برو جلو و به عضو دفتر گفتهاند ظریف و کمجان نهی کن! قابلدرک است و بازیِ سیاست در ایران چنین است که در اینگونه قضایا بالاترین مقام قبولِ مسئولیت نکند (ظریف و پزشکیان را از همین بابت فداکار میخوانیم).
خلاصه اینکه فردا منتظر شرایط حاد نباشید. ظاهراً چیزی رخ نخواهد داد اما در عمق، خیلی چیزها در حال تغییر است. آن چیزهایی که بیش و پیش از آمدن ترامپ در لبنان و سوریه رخ دادند، شیمیِ مغز حکومت را تغییر دادهاند!
🆔@jameeno
🏷 دو کلام دربارۀ «بعد از فردا»
🖊 شورای سردبیری:
ترامپ فردا رئیسجمهور ایالاتمتحده میشود. اینها را بهعنوان محتملترین تحولات مسیر پیشِ رو از ما داشته باشید:
- برنامۀ اول ترامپ دربارۀ داخلِ ایالاتمتحده است و تغییراتی که برای ساختار و بودجۀ دولت، مهاجران و انتقامکشی از دموکراتها دارد. اولویت دومش هم ایران نیست.
- در فاز پیشِ رو، دولت ترامپ علیه ایران زورِ نظامی به کار نخواهد برد. در داخلِ ایران هم مطمئناند که چنین نخواهد شد، اما میدانند اوضاع فرق خواهد کرد.
- درحالیکه حکومت ایران آمادۀ کنار آمدن با شرایط جدید و گفتوگو است، او شرایط و مواردی را در برابر حکومت ما خواهد گذاشت که غیرقابلقبولاند و یا غیرقابلقبول به نظر میرسند. حکومت ما هم این را میداند.
- به دنبال آن ایالاتمتحده تحریمهایی علیه ایران اعمال خواهد کرد که باعث ناکارآمدی بنادر ما میشوند و صادرات و واردات ایران را قطع میکنند. این کار را نه با «هنر تحریم» بلکه با «تحریمهای وحشیانه» میکند. مسیرهای بازِ دوران بایدن بسته میشوند.
- ترامپ به دنبال معاملهای با پوتین خواهد رفت که مبتنی بر بخششِ زمین اکراین به اوست. شاید در آن معامله در پیِ فرمولی برای دخیل کردنِ فشار بر ایران نیز باشد. روسیه هم که میدانید، پوتین هر چه دارد با خودش سر میز قمار در اوکراین برده است.
- فشار نهایی بر ایران در انتهای خود به یک دوراهی میرسد. خشم خود را به طریقی متوجه کشتیرانی در خلیجفارس کند یا در مورد شرایط ارائهشده پنهانی گفتگو کند. بهسختی به این کار راضی خواهد شد.
و اما بعد... کنار آمدن با ایالاتمتحده، همیشه نیازمندِ قربانی کردن چند نفر است. در برجام، قربانیانِ منتخب حکومت، حسن روحانی و ظریف و صالحی بودند. این دفعه قربانیِ طبیعی، مسعود پزشکیان است و وزیر خارجهاش عراقچی. از قیافه و حرف زدنِ عراقچی نیز پیداست که پایان داستان را میداند. پزشکیان هم سرخوشانه همچون لولیِ مست، دور آتش پروانهصفت به استقبال این موقعیت میرود؛ اما این دو کافی نیستند چون معاملۀ این دفعه توافق نیست، انخفاض است که اگر به زبان مقامات جمهوری اسلامی معنایش را بخواهید، تقریباً چیزی شبیه همان «لوله کردن» است که قالیباف به آن علاقه داشت. این اتفاقِ انخفاضی، مبنای زایشِ مبانیِ یک رابطۀ جدید بین دو طرف است. چرا این را میگوییم؟
برای تداوم ناگشودگیِ گره، امکان اضافهای نیست. نه جنگ و نه مذاکره هم به پایانِ توانِ معلقسازیِ وضعیت رسیده است و فقط خدا میداند از ترکیبِ مذاکرۀ مخفی و گفتوگوی نهاییِ رودررو چه بیرون خواهد آمد؛ اما آن نتیجه، با سازوکارِ کنونیِ قدرتِ فائقۀ سیاسی سازگار نیست. به عبارت بهتر، هستۀ مرکزی قدرت نمیتواند فرآوردۀ نهایی را قورت بدهد و کماکان برجا بماند. جام زهر نیست، قبایی است که باید به دوش انداخت! اما اولاً برای دوشِ کارگزارانی مثل پزشکیان و عراقچی دوخته نمیشود، ثانیاً قبایی است که باید در مقابل چشمِ همه به دوش انداخته شود. شاید ظرفیتِ به دوش کشیدنِ این قبا وجود نداشته باشد و شاید اصلاً قاعدۀ درست این باشد که قبای رفعِ خصومت (و نه نرمش قهرمانانه) باید بر دوش کس دیگری انداخته شود. وضعیت تناقضآمیز و طرفهای است. پیمانِ رفعِ مخاصمهای که اگر پدر بپذیرد شکست است و اگر پسر، یک شروع تازه بهسوی آیندۀ بهتر! باید به آن فکر کنند!
حکومت باید پیشاپیش به این امکان فکر کند، هرچند فعلاً، دو قوطیِ پیفپاف ذهن جامعه را زیر پاشِش خود گرفتهاند. از یکسو دشمنانِ مزدورِ کشور طعنه میزنند «شما که گفتی هرگز با ترامپ گفتگو نمیکنی؟» و از سوی دیگر حراملقمههای داخلی گیر دادهاند که چرا میخواهید مذاکره کنید! راستش هنوز نه به دار است و نه به بار، اما شریعتمداری و نیروهای بیچهرۀ ضد ملی، در واقع از یکسو و همجهت فشار میآورند؛ البته صرفاً فضاسازی است وگرنه حسین شریعتمداری میداند آنکه حرف آقای خمینی دربارۀ سلمان رشدی بود، به طاق اعلام رسمی نظام کوبیده و زیر پا گذاشته شد و اینیکی نیز (با ترامپ هرگز مذاکره نمیکنیم) چنین خواهد شد (که کار بسیار درستی است). آنچه در اصل رخداده این است که به پزشکیان گفتهاند برو جلو و به عضو دفتر گفتهاند ظریف و کمجان نهی کن! قابلدرک است و بازیِ سیاست در ایران چنین است که در اینگونه قضایا بالاترین مقام قبولِ مسئولیت نکند (ظریف و پزشکیان را از همین بابت فداکار میخوانیم).
خلاصه اینکه فردا منتظر شرایط حاد نباشید. ظاهراً چیزی رخ نخواهد داد اما در عمق، خیلی چیزها در حال تغییر است. آن چیزهایی که بیش و پیش از آمدن ترامپ در لبنان و سوریه رخ دادند، شیمیِ مغز حکومت را تغییر دادهاند!
🆔@jameeno
👍47❤3👎2
#پاسخ_به_همراهان
🏷 تو روحانی نیستی!
🖊 تحریریه جامعهنو:
دوستی عزیز متعرض شدند که چرا جامعه نو بیشتر از لفظ «آخوند» استفاده میکند و نه لفظ عمومیتر «روحانی». نگران بود مبادا روحانیون از اینکه به آنها بگویند آخوند، برنجند و مشکلی برای جامعه نو پیش بیاید.
شاکریم که دغدغهمندِ وضعیت ما هستید. به نظر خودمان ما اساساً کمتر به این جماعت میپردازیم و البته در کاربرد اصطلاح آخوند قصد و غرضی نیست. بیشتر برای آن است که واقعگرایانهتر است و هر چیز را به جای خود مینشاند. به این دوست عرض شد مثلاً شما کجای رفتارِ جناب آقای رسایی را با روحانیت و معنویت متناسب میدانید که بتوانید کلمۀ روحانی را برایشان به کار ببرید؟ قانع شد. شاید دیگران نیز چنین چیزی بپرسند. توضیح میدهیم.
اول اینکه لفظ آخوند حقارتبار نیست. محمدکاظم خراسانی یکی از سه مرجع بزرگ پیشوای جنبش مشروطه بود که همه بیشتر او را بهعنوان آخوند خراسانی میشناسند تا آیتالله خراسانی. دیگر اینکه لفظ روحانی برای کسانی است که به دستورها و آموزههای دینی آگاهاند و مروجِ ابعاد معنوی و روحانیِ باور به خدایند و راهنمای کسانی که در حفظ رابطۀ خود با عالم معنویت مشکل دارند. در واقع بارِ لقب روحانی، تراکم معنویت و ارتباطِ ذهن و روح با عالم بالا را به ذهن متبادر میکند و کاربرد آن برای کسانی که از روحانیت فقط عبا و عمامهاش را قرض گرفتهاند (حتی در مورد برخی میشود گفت دزدیدهاند) نادرست است. اینها باند و دستۀ سیاسی دارند، بر سر قدرت و وکالت و وزارت کشمکش دارند، بهواسطۀ عبا از بانکها وامهای میلیاردیِ بدون ضامن گرفتهاند، از آنها جز کشمکش بر سر مقام حرفی شنیده نمیشود و بر سر اثباتِ اینکه کدامیک دروغگوتر و کجدستتر است (آن دو آیتالله رئیس قوه را که به هم نامه مینوشتند و یکدیگر را افشا میکردند یادتان هست؟) از هم پیشی میگیرند. چگونه میتوان موقوفهخورِ باغپرستِ ییلاقاتِ تهران را روحانی و مرتبط با عالم معنویت دانست؟ نعرهکشِ صحن مجلس چه نشانهای از لطافتِ عوالم معنوی و روحانی دارد؟
واقع آن است که تا آنجا که شبکۀ تلویزیون ایران، صحن مجلس، ساختار ادارات و دانشگاه به ما نشان میدهد، اشخاصی به مصداق روحانی دیده نمیشوند. عمامهدارانِ عباپوشِ این دستگاهِ عظیم تنها نقشی که ندارند روحانی بودن است. جایگاه و نقش و کارکرد آنها همان نقش کمیسرِ سیاسی است که حزب کمونیست شوروی یکی از آنها را در واحدهای نظامی و غیرنظامی مستقر میکرد تا بپایِ رعایت موازین کمونیستی توسط مستخدمان باشند و منتقدان استالین را معرفی کنند.
البته این کارکردها برای حکومت فایده و برای ملت هزینههای مادی و معنوی دارد. فارغ از هزینۀ مادی، هزینۀ معنویاش بسیار بالاست. انسان موجودی بسیار ظریف و آسیبپذیر است، بهویژه روحی و روانی. بسیار نیازمند انرژی گرفتن از دیگران. برای آنها که باورمندِ عالم غیباند، مرتفعترین پناه، ایمانِ آنهاست و این نیاز در طبقات فرودست بسیار بیشتر و مهمتر است. آرامشِ حاصل از ایمان نتیجۀ حس پیوستگی به عالم بالا و مقبولیت در کنار اشخاصِ مسلح به معنویت و روحانیت است. اگر این حس از بین برود، بهویژه اگر کسی که احساس روحانی و معنوی منتقل میکند دروغگو از کار دربیاید، خلأ و فقدانی در ذهنِ شخصِ وابسته ایجاد میکند که ویرانگرِ همهچیز است. آدمی از درون و اعماق قلب فرومیپاشد.
صادق هدایت قصهای دارد از معلم سادهای که در مدرسه، شیفتۀ معلمِ شیخمسلکی میشود که دائماً از تقوا، زهد، دنیاگریزی و معنویت میگوید. در اوج شیفتگیِ خالصانه، جمعهروزی بیخبر به زیارت مرادش میرود. میبیند جلوی خانه، روستاییِ نگونبختی از ستمگریِ شیخ فریاد میکند که دختر کوچکش را به کلفتیِ خانه برده و با شکم ورآمده پس فرستاده است. در داخل خانه، زنِ شیخ فریاد میکشد که شیخ بدو که گربه گوشتِ کبک را ربود، شیخ با چوب به گربه حمله میکند که گوشت از دهن او بگیرد و گرز بر سر گربه میکوبد. هنگامیکه نفسزنان به کنار معلم برمیگردد میگوید حدیث داریم که گربه اگر بیش از پنجاه شاهی زیان زد قتلش واجب است.
هدایت حکایت میکند که آن معلمِ بیچاره آن شب سَم خورد و خود را راحت کرد. جامعه با دیدنِ ناراستیِ کسانی که او را با وعدۀ زندگی روحانی و آسودگیِ معنوی، به جهنمِ فساد و دروغگویی و دینفروشی و نامردمیِ خود کشاندهاند، خودکشی نمیکند، میمیرد. مرگِ جمعیِ ما در بیاعتمادی به یکدیگر، ناتوانی از عمل جمعی، حلال دانستنِ پارۀ ناچیزی از منابع عمومی که اگر بتوانیم برمیداریم، دور شدن از لذت معرفت در رفاقت، بیمعنا دانستنِ از خود گذشتن برای خانواده، امید بستن به نجاتبخشیِ بیگانه، فقدان پایانی امیدبخش در تحصیل علم، بیهودگیِ وفاداری به کشور و توهمات دیگر است.
🆔@jameeno
🏷 تو روحانی نیستی!
🖊 تحریریه جامعهنو:
دوستی عزیز متعرض شدند که چرا جامعه نو بیشتر از لفظ «آخوند» استفاده میکند و نه لفظ عمومیتر «روحانی». نگران بود مبادا روحانیون از اینکه به آنها بگویند آخوند، برنجند و مشکلی برای جامعه نو پیش بیاید.
شاکریم که دغدغهمندِ وضعیت ما هستید. به نظر خودمان ما اساساً کمتر به این جماعت میپردازیم و البته در کاربرد اصطلاح آخوند قصد و غرضی نیست. بیشتر برای آن است که واقعگرایانهتر است و هر چیز را به جای خود مینشاند. به این دوست عرض شد مثلاً شما کجای رفتارِ جناب آقای رسایی را با روحانیت و معنویت متناسب میدانید که بتوانید کلمۀ روحانی را برایشان به کار ببرید؟ قانع شد. شاید دیگران نیز چنین چیزی بپرسند. توضیح میدهیم.
اول اینکه لفظ آخوند حقارتبار نیست. محمدکاظم خراسانی یکی از سه مرجع بزرگ پیشوای جنبش مشروطه بود که همه بیشتر او را بهعنوان آخوند خراسانی میشناسند تا آیتالله خراسانی. دیگر اینکه لفظ روحانی برای کسانی است که به دستورها و آموزههای دینی آگاهاند و مروجِ ابعاد معنوی و روحانیِ باور به خدایند و راهنمای کسانی که در حفظ رابطۀ خود با عالم معنویت مشکل دارند. در واقع بارِ لقب روحانی، تراکم معنویت و ارتباطِ ذهن و روح با عالم بالا را به ذهن متبادر میکند و کاربرد آن برای کسانی که از روحانیت فقط عبا و عمامهاش را قرض گرفتهاند (حتی در مورد برخی میشود گفت دزدیدهاند) نادرست است. اینها باند و دستۀ سیاسی دارند، بر سر قدرت و وکالت و وزارت کشمکش دارند، بهواسطۀ عبا از بانکها وامهای میلیاردیِ بدون ضامن گرفتهاند، از آنها جز کشمکش بر سر مقام حرفی شنیده نمیشود و بر سر اثباتِ اینکه کدامیک دروغگوتر و کجدستتر است (آن دو آیتالله رئیس قوه را که به هم نامه مینوشتند و یکدیگر را افشا میکردند یادتان هست؟) از هم پیشی میگیرند. چگونه میتوان موقوفهخورِ باغپرستِ ییلاقاتِ تهران را روحانی و مرتبط با عالم معنویت دانست؟ نعرهکشِ صحن مجلس چه نشانهای از لطافتِ عوالم معنوی و روحانی دارد؟
واقع آن است که تا آنجا که شبکۀ تلویزیون ایران، صحن مجلس، ساختار ادارات و دانشگاه به ما نشان میدهد، اشخاصی به مصداق روحانی دیده نمیشوند. عمامهدارانِ عباپوشِ این دستگاهِ عظیم تنها نقشی که ندارند روحانی بودن است. جایگاه و نقش و کارکرد آنها همان نقش کمیسرِ سیاسی است که حزب کمونیست شوروی یکی از آنها را در واحدهای نظامی و غیرنظامی مستقر میکرد تا بپایِ رعایت موازین کمونیستی توسط مستخدمان باشند و منتقدان استالین را معرفی کنند.
البته این کارکردها برای حکومت فایده و برای ملت هزینههای مادی و معنوی دارد. فارغ از هزینۀ مادی، هزینۀ معنویاش بسیار بالاست. انسان موجودی بسیار ظریف و آسیبپذیر است، بهویژه روحی و روانی. بسیار نیازمند انرژی گرفتن از دیگران. برای آنها که باورمندِ عالم غیباند، مرتفعترین پناه، ایمانِ آنهاست و این نیاز در طبقات فرودست بسیار بیشتر و مهمتر است. آرامشِ حاصل از ایمان نتیجۀ حس پیوستگی به عالم بالا و مقبولیت در کنار اشخاصِ مسلح به معنویت و روحانیت است. اگر این حس از بین برود، بهویژه اگر کسی که احساس روحانی و معنوی منتقل میکند دروغگو از کار دربیاید، خلأ و فقدانی در ذهنِ شخصِ وابسته ایجاد میکند که ویرانگرِ همهچیز است. آدمی از درون و اعماق قلب فرومیپاشد.
صادق هدایت قصهای دارد از معلم سادهای که در مدرسه، شیفتۀ معلمِ شیخمسلکی میشود که دائماً از تقوا، زهد، دنیاگریزی و معنویت میگوید. در اوج شیفتگیِ خالصانه، جمعهروزی بیخبر به زیارت مرادش میرود. میبیند جلوی خانه، روستاییِ نگونبختی از ستمگریِ شیخ فریاد میکند که دختر کوچکش را به کلفتیِ خانه برده و با شکم ورآمده پس فرستاده است. در داخل خانه، زنِ شیخ فریاد میکشد که شیخ بدو که گربه گوشتِ کبک را ربود، شیخ با چوب به گربه حمله میکند که گوشت از دهن او بگیرد و گرز بر سر گربه میکوبد. هنگامیکه نفسزنان به کنار معلم برمیگردد میگوید حدیث داریم که گربه اگر بیش از پنجاه شاهی زیان زد قتلش واجب است.
هدایت حکایت میکند که آن معلمِ بیچاره آن شب سَم خورد و خود را راحت کرد. جامعه با دیدنِ ناراستیِ کسانی که او را با وعدۀ زندگی روحانی و آسودگیِ معنوی، به جهنمِ فساد و دروغگویی و دینفروشی و نامردمیِ خود کشاندهاند، خودکشی نمیکند، میمیرد. مرگِ جمعیِ ما در بیاعتمادی به یکدیگر، ناتوانی از عمل جمعی، حلال دانستنِ پارۀ ناچیزی از منابع عمومی که اگر بتوانیم برمیداریم، دور شدن از لذت معرفت در رفاقت، بیمعنا دانستنِ از خود گذشتن برای خانواده، امید بستن به نجاتبخشیِ بیگانه، فقدان پایانی امیدبخش در تحصیل علم، بیهودگیِ وفاداری به کشور و توهمات دیگر است.
🆔@jameeno
👍32❤3
#الف
🏷 انفعال در آخر خط!
🖊 شورای سردبیری:
البته حرفهایمان را دربارهٔ سیاست آتی ایالاتمتحده و واکنش ایران (فاعلی و انفعالی) زدهایم، اما علت قرار گرفتن کشور در موضع انفعالی را نگفته بودیم. امروز زمان توضیح چرایی این وضعیت است.
در روابط بین کشورها چند متغیر مهم، تعیینکنندهٔ متغیرهای جزئیاند؛ اما خلاصهترین توصیفِ این متغیرهای اصلی:
نسبت قدرتِ کلِ دو کشور نسبت به یکدیگر، نسبت توان عقلانی (توان دیپلماسی) آنها، نسبت برخورداری آنها از حمایت داخلی (اعتبار نمایندگی). توصیف خلاصهٔ این متغیرها نیز چنین است:
الف: کشوری میتواند در رابطه با دیگری دستِ بالای تعیینکنندهٔ قطعیِ نتیجه داشته باشد که نسبتِ مجموع توان نظامی و اقتصادیاش به کشور دیگر حداقل چهار به یک باشد. نسبتِ توان نظامیِ ایالاتمتحده در مقایسه با ایران، هشتاد به یک (بودجهٔ نظامی ایالاتمتحده حدود ۸۲۰ و ایران۱۰/۳ میلیارد دلار است) و نسبت تولید ناخالص داخلی آنها هفتاد به یک است (حدود ۲۸۰۰۰میلیارد و ۴۰۲میلیارد). این ارقامِ سال ۲۰۲۳ است.
ب: کشوری میتواند نسبت به کشور دیگر دست برتر داشته باشد که عقلش بیشتر باشد. با فرض برابریِ قدرت کلِ دو کشور، کسی از پس دیگری برخواهد آمد که بتواند ظرفیتهای خود را با درایتِ بیشتری به کار بگیرد، استراتژیِ رویاروییِ سنجیدهتری داشته باشد، با توجه به شرایط محیطی انعطاف بیشتری داشته باشد (دیپلماسیِ قویتری داشته باشد) و در حمله و گریز، مَکرش از ایمانش فزونتر باشد. ایالاتمتحده کاملاً بر اساس عقل سلیمِ طبقهٔ حاکمهٔ آن اداره میشود، در ایران ادارهٔ کشور بر اساس توهمات هیئت حاکمه است. ایالاتمتحده ظرفیتهای خود را نه همیشه، بلکه عمدتاً در چارچوب منافعی سنجیده به کار میگیرد (مثلاً به اوکراین کمک میکند تا روسیه را ضعیف کند) ایران ظرفیتهای خود را در جایی که هیچ کمکی هرگز به امنیت و ثبات آن نخواهد کرد مصرف میکند (به زکزاکی و حماس میدهد)، ایالاتمتحده غیر از قدرت ناشی از حق وتو، با کشورها بر اساس کاری که در مجامع و درگیریهای بینالمللی برایش انجام میدهند (در قطعنامههای سازمان ملل منعکس میشود) رفتار میکند، ایران اعتراف میکند که ترکیه در سوریه خامَش کرده و یا جرئت ندارد در هنگام همنواییِ دوستانش با دشمنانش (همراهی با امارات بر سر جزایر ایرانی و یا در قطعنامههای شورای امنیت) یقهٔ آنها را بگیرد.
درک موقعیت کشور در زمینهٔ متغیر اول و عدم چالش در زمینهٔ متغیر دوم، میتوانست حاصل خردمندی ادارهکنندگانِ کشور و در درازمدت حافظ منافع ملی باشد. تصمیمگیرندگانِ کشور قدرت درک این نکتهٔ ساده را نیز نداشتند.
ج: و بالاخره، کشوری میتواند به استحکام پشت جبههاش در ورود به عرصهٔ درگیریهای جهانی اطمینان کند که حمایت داخلی کامل داشته باشد. این امر تنها در صورت مشارکت کامل اکثریت شهروندان در ادارهٔ کشور در قالب آزادی احزاب و رسانهها و انتخابات، شدنی است. این واقعیت چالشپذیر نیست که ایران اساساً فاقد شرایط یادشده است. این باید همهٔ ما را بترساند که وزیر امور خارجهٔ جدید ایالاتمتحده در برابر کمیتهٔ تعیینِ صلاحیتش برای وزیر شدن (در برابر این کمیته، باید ارزیابیهای واقعبینانه داشت تا قبول شد)، اولین جملهای که در مورد ایران میگوید این است که بین حکومت و مردم ایران فاصلهٔ زیادی است.
مجموعهٔ عوامل فوق سبب ابتلای ایران به سیاست انفعالی در برابر ایالاتمتحده است. شدت این انفعال اخیراً به خاطر برخی مسائل افزایش یافته است و هزینهٔ ایران را برای حل مسائلش و بهویژه رفع تحریمها زیاد میکند. متأسفانه اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن روبرو خواهیم شد.
ما اصلاً موافق نیستیم که حکومت کشورمان (هر حکومتی) از این موضع وارد مذاکره با کشوری قدرتمند شود و سالهاست در چند مقطع از امکان انجام یک معامله (نه مذاکره) با ایالاتمتحده گفتیم و توصیه کردهایم. گوشِ شنوایی نبوده و فرصت آن معاملهها و تبدیل آنها به بنیان مذاکره از دست رفته است. نتیجهاش بهزودی پیش روی ماست.
نباید سراغ کم کردنِ رویِ کشورهای خیلی قدرتمند رفت. بله، ویتنام ایالاتمتحده را شکست داد، ولی در روز پیروزی، ویتنام کشوری سوخته با ناپالم بود و ایالاتمتحده فقط خراش برداشته بود. حکومت ما هم شاید روزی بتواند بگوید روی آمریکا را کم کرده، اما مسئله این است که آیا در آن روز چیزی از ایران باقی خواهد بود یا نه!
دربارهٔ اینکه چرا دستگاه راهبری ایران نمیتواند موقعیت کنونی را تغییر دهد، بعداً خواهیم نوشت.
🆔@jameeno
🏷 انفعال در آخر خط!
🖊 شورای سردبیری:
البته حرفهایمان را دربارهٔ سیاست آتی ایالاتمتحده و واکنش ایران (فاعلی و انفعالی) زدهایم، اما علت قرار گرفتن کشور در موضع انفعالی را نگفته بودیم. امروز زمان توضیح چرایی این وضعیت است.
در روابط بین کشورها چند متغیر مهم، تعیینکنندهٔ متغیرهای جزئیاند؛ اما خلاصهترین توصیفِ این متغیرهای اصلی:
نسبت قدرتِ کلِ دو کشور نسبت به یکدیگر، نسبت توان عقلانی (توان دیپلماسی) آنها، نسبت برخورداری آنها از حمایت داخلی (اعتبار نمایندگی). توصیف خلاصهٔ این متغیرها نیز چنین است:
الف: کشوری میتواند در رابطه با دیگری دستِ بالای تعیینکنندهٔ قطعیِ نتیجه داشته باشد که نسبتِ مجموع توان نظامی و اقتصادیاش به کشور دیگر حداقل چهار به یک باشد. نسبتِ توان نظامیِ ایالاتمتحده در مقایسه با ایران، هشتاد به یک (بودجهٔ نظامی ایالاتمتحده حدود ۸۲۰ و ایران۱۰/۳ میلیارد دلار است) و نسبت تولید ناخالص داخلی آنها هفتاد به یک است (حدود ۲۸۰۰۰میلیارد و ۴۰۲میلیارد). این ارقامِ سال ۲۰۲۳ است.
ب: کشوری میتواند نسبت به کشور دیگر دست برتر داشته باشد که عقلش بیشتر باشد. با فرض برابریِ قدرت کلِ دو کشور، کسی از پس دیگری برخواهد آمد که بتواند ظرفیتهای خود را با درایتِ بیشتری به کار بگیرد، استراتژیِ رویاروییِ سنجیدهتری داشته باشد، با توجه به شرایط محیطی انعطاف بیشتری داشته باشد (دیپلماسیِ قویتری داشته باشد) و در حمله و گریز، مَکرش از ایمانش فزونتر باشد. ایالاتمتحده کاملاً بر اساس عقل سلیمِ طبقهٔ حاکمهٔ آن اداره میشود، در ایران ادارهٔ کشور بر اساس توهمات هیئت حاکمه است. ایالاتمتحده ظرفیتهای خود را نه همیشه، بلکه عمدتاً در چارچوب منافعی سنجیده به کار میگیرد (مثلاً به اوکراین کمک میکند تا روسیه را ضعیف کند) ایران ظرفیتهای خود را در جایی که هیچ کمکی هرگز به امنیت و ثبات آن نخواهد کرد مصرف میکند (به زکزاکی و حماس میدهد)، ایالاتمتحده غیر از قدرت ناشی از حق وتو، با کشورها بر اساس کاری که در مجامع و درگیریهای بینالمللی برایش انجام میدهند (در قطعنامههای سازمان ملل منعکس میشود) رفتار میکند، ایران اعتراف میکند که ترکیه در سوریه خامَش کرده و یا جرئت ندارد در هنگام همنواییِ دوستانش با دشمنانش (همراهی با امارات بر سر جزایر ایرانی و یا در قطعنامههای شورای امنیت) یقهٔ آنها را بگیرد.
درک موقعیت کشور در زمینهٔ متغیر اول و عدم چالش در زمینهٔ متغیر دوم، میتوانست حاصل خردمندی ادارهکنندگانِ کشور و در درازمدت حافظ منافع ملی باشد. تصمیمگیرندگانِ کشور قدرت درک این نکتهٔ ساده را نیز نداشتند.
ج: و بالاخره، کشوری میتواند به استحکام پشت جبههاش در ورود به عرصهٔ درگیریهای جهانی اطمینان کند که حمایت داخلی کامل داشته باشد. این امر تنها در صورت مشارکت کامل اکثریت شهروندان در ادارهٔ کشور در قالب آزادی احزاب و رسانهها و انتخابات، شدنی است. این واقعیت چالشپذیر نیست که ایران اساساً فاقد شرایط یادشده است. این باید همهٔ ما را بترساند که وزیر امور خارجهٔ جدید ایالاتمتحده در برابر کمیتهٔ تعیینِ صلاحیتش برای وزیر شدن (در برابر این کمیته، باید ارزیابیهای واقعبینانه داشت تا قبول شد)، اولین جملهای که در مورد ایران میگوید این است که بین حکومت و مردم ایران فاصلهٔ زیادی است.
مجموعهٔ عوامل فوق سبب ابتلای ایران به سیاست انفعالی در برابر ایالاتمتحده است. شدت این انفعال اخیراً به خاطر برخی مسائل افزایش یافته است و هزینهٔ ایران را برای حل مسائلش و بهویژه رفع تحریمها زیاد میکند. متأسفانه اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن روبرو خواهیم شد.
ما اصلاً موافق نیستیم که حکومت کشورمان (هر حکومتی) از این موضع وارد مذاکره با کشوری قدرتمند شود و سالهاست در چند مقطع از امکان انجام یک معامله (نه مذاکره) با ایالاتمتحده گفتیم و توصیه کردهایم. گوشِ شنوایی نبوده و فرصت آن معاملهها و تبدیل آنها به بنیان مذاکره از دست رفته است. نتیجهاش بهزودی پیش روی ماست.
نباید سراغ کم کردنِ رویِ کشورهای خیلی قدرتمند رفت. بله، ویتنام ایالاتمتحده را شکست داد، ولی در روز پیروزی، ویتنام کشوری سوخته با ناپالم بود و ایالاتمتحده فقط خراش برداشته بود. حکومت ما هم شاید روزی بتواند بگوید روی آمریکا را کم کرده، اما مسئله این است که آیا در آن روز چیزی از ایران باقی خواهد بود یا نه!
دربارهٔ اینکه چرا دستگاه راهبری ایران نمیتواند موقعیت کنونی را تغییر دهد، بعداً خواهیم نوشت.
🆔@jameeno
👍48
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
درنگی بر یادداشت «فریبت میدهد» جامعهنو
🏷 روشنفکر؛ میان حکومت و مردم
🖊 آتنا میرزایی:
در خبرها آمدهبود شخصی در پاریس به گورستان پرلاشز رفته، بالای گور نویسندهی نامدار، دکتر ساعدی، عملی زشت و شرمآور مرتکبشدهاست؛ به این گناه که روزیروزگاری ایشان در زمان شاه مخالف سلطنت بودهاست.
دکتر ساعدی روشنفکری مردمی بود که با استقرار جمهوریاسلامی مجبور به ترک وطن شد و بهخاطر دوری از مام وطن، با روحیه و منشی که داشت، دقمرگ شد: مانند یک ماهی که از آب بیرونافتادهباشد؛ چون به توصیف صمد بهرنگی «چخبختیار نبودهاست» و غم سنگین وطن داشتهاست. چنین پزشک انساندوست و هنرمندی نمیباید باعث غرور و مباهات و یا دستکم مورد احترام باشد؟
گذشته از هویت فردی که چنان به ایشان جسارتکرده، کانال جامعه نو موضوع را کالبدشکافی کرده و به اعماق تاریخ و سیاست و فرهنگ و اندیشههایی رفته که از شصتسالپیش تابهحال رفتار و کردار و نگاه سیاسی ما را ساختهاست. مشکل، تعیین وظیفه برای روشنفکر است. تقلای روشنفکر چیست جز مسئولیتپذیر کردن حکومت و نه مزدور آن شدن و البته، بخشیدن آگاهی به دیگران؟ بردن حس و فکر مسئولیتپذیری به میان مردم عادی هم میتواند جزو وظایف روشفکر شمردهشود. درواقع ساختن اندیشه کار فیلسوف و عرضهی آگاهی حاصل از آن اندیشه به اجتماع وظیفهی روشنفکر است.
بنا به شواهد تاریخی چنین امری از دوران ناصرالدینشاه افتانوخیزان تا امروز ادامهداشتهاست. روشنفکران دورهی ناصری تحتتاثیر انقلاب فرانسه و اندیشههای فیلسوفان غربی کوشیدند اهمیت قانون را در حکمرانی برای دربار و مردم تشریح و روشن کنند. کتاب «یک کلمه» را میرزا یوسفخان تبریزی، وابستهی سفارت ایران در پاریس، نوشت و به همین جرم زمانیکه به ایران برگشت در زندان آنقدر کتاب را به فرق سرش کوبیدند تا کور شد و جان داد. هزینهی روشنفکری اینچنین در همهی حکومتهای بعد از دورهی ناصری تا امروز کاملا برقرار است: از روزنامهنگاران دورهی محمدعلیشاه همچون صوراسرافیل تا دکتر آرانی، فیزیکدان زمان رضاشاه و تیمورتاشِ وطندوست مخالف باجخواهی انگلیس و اخلافشان.
جدا از اینکه تصور میرود روشنفکران نسلهای گذشته را میباید در ظرف زمان خودشان سنجید و قضاوتکرد، میباید این را هم پرسید: مردم عادی هیچوقت هیچ مسئولیتی ندارند؟! کدام مسئول در طول تاریخ ایران به اشتباه خود قبل از فروپاشی اعتراف کرده یا دستکم بهانههای بیربط نیاوردهاست؟ از زمان ساسانیان تا خوارزمشاهیان بشمار تا امروز.
حکایت در باب احزاب و جریانهای اجتماعی هم بیشوکم همین است. مثلا همان حزب توده که دیر زمانی است انتساب به آن ناسزا شمردهمیشود و فراوان از خطاهایش گفته شده، آنقدری خدمت فرهنگی دارد که حتی مخالفانش قادر به انکارش نیستند. برخی معتقدند حزب توده بود که فرهنگ سیاسی را به میان مردم برد و ملیشدن نفت را نخست این حزب مطرح کرد و بزرگترین تظاهراتهای سیاسی را پیش از جنبش ملیکردن نفت برپاکرد. در دوران جمهوریاسلامی هم بعد از اعلام فتح خرمشهر از رادیو در حوالی ساعت دوی بعدازظهر حزب توده ظرف یک ساعت اعلامیه داد و خواستار اتمام جنگ و گرفتن غرامت شد ولی فردایش امامجمعهی تهران حزب سر آن اعلامیه خائن و خنجر-از-پشت-زن نامید. قضاوتش با شماست!
ولی آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
رئیسجمهوری مشهور به طرفداری از حقوقبشر در دههی نود کرهجنوبی بعد از اختلاس اطرافیان نزدیکش خودکشیکرد. در ژاپن رئیس هواپیمایی بعد از فاجعه سقوط یک هواپیما خود را کشت درحالیکه در بررسیهای بعدی معلوم شد هیچ مهندس و تکنسینی در انجام وظیفه قصور نداشته، بلکه علت حادثه ترکهایی به اندازهی مژه بر روی دم هواپیما بوده که تا آن زمان بررسی نمیشدهاند. در هندوستان گاندی وقتی از پسرش دروغ شنید، سوار خودروی او نشد و سیکیلومتر راه رفته را پیاده برگشت تا بهگفتهی خودش بیندیشد «کجای تربیت من اشتباه بوده که پسرم دروغ گفت؟»
ولی حالا اینجا عدهای توقعدارند همه عالموآدم بپذیرند تقصیر از آستین بوده و تمام جریانهای گذشته را، جز آنی که فعلا به کارشان میآید میباید دور انداخت! خب اگر ممکن است، بیندازید! ادعایتان را در عالم واقع رقمبزنید نه در دنیای بیانتهای خیالپردازی! اول جریانی عدالتپرور، میهندوست، و کارا بسازید؛ اصلاحطلبان و استمرار طلبان و باقیشان دیگر خاصیتی نخواهند داشت که بتوانند بمانند!
🆔@jameeno
درنگی بر یادداشت «فریبت میدهد» جامعهنو
🏷 روشنفکر؛ میان حکومت و مردم
🖊 آتنا میرزایی:
در خبرها آمدهبود شخصی در پاریس به گورستان پرلاشز رفته، بالای گور نویسندهی نامدار، دکتر ساعدی، عملی زشت و شرمآور مرتکبشدهاست؛ به این گناه که روزیروزگاری ایشان در زمان شاه مخالف سلطنت بودهاست.
دکتر ساعدی روشنفکری مردمی بود که با استقرار جمهوریاسلامی مجبور به ترک وطن شد و بهخاطر دوری از مام وطن، با روحیه و منشی که داشت، دقمرگ شد: مانند یک ماهی که از آب بیرونافتادهباشد؛ چون به توصیف صمد بهرنگی «چخبختیار نبودهاست» و غم سنگین وطن داشتهاست. چنین پزشک انساندوست و هنرمندی نمیباید باعث غرور و مباهات و یا دستکم مورد احترام باشد؟
گذشته از هویت فردی که چنان به ایشان جسارتکرده، کانال جامعه نو موضوع را کالبدشکافی کرده و به اعماق تاریخ و سیاست و فرهنگ و اندیشههایی رفته که از شصتسالپیش تابهحال رفتار و کردار و نگاه سیاسی ما را ساختهاست. مشکل، تعیین وظیفه برای روشنفکر است. تقلای روشنفکر چیست جز مسئولیتپذیر کردن حکومت و نه مزدور آن شدن و البته، بخشیدن آگاهی به دیگران؟ بردن حس و فکر مسئولیتپذیری به میان مردم عادی هم میتواند جزو وظایف روشفکر شمردهشود. درواقع ساختن اندیشه کار فیلسوف و عرضهی آگاهی حاصل از آن اندیشه به اجتماع وظیفهی روشنفکر است.
بنا به شواهد تاریخی چنین امری از دوران ناصرالدینشاه افتانوخیزان تا امروز ادامهداشتهاست. روشنفکران دورهی ناصری تحتتاثیر انقلاب فرانسه و اندیشههای فیلسوفان غربی کوشیدند اهمیت قانون را در حکمرانی برای دربار و مردم تشریح و روشن کنند. کتاب «یک کلمه» را میرزا یوسفخان تبریزی، وابستهی سفارت ایران در پاریس، نوشت و به همین جرم زمانیکه به ایران برگشت در زندان آنقدر کتاب را به فرق سرش کوبیدند تا کور شد و جان داد. هزینهی روشنفکری اینچنین در همهی حکومتهای بعد از دورهی ناصری تا امروز کاملا برقرار است: از روزنامهنگاران دورهی محمدعلیشاه همچون صوراسرافیل تا دکتر آرانی، فیزیکدان زمان رضاشاه و تیمورتاشِ وطندوست مخالف باجخواهی انگلیس و اخلافشان.
جدا از اینکه تصور میرود روشنفکران نسلهای گذشته را میباید در ظرف زمان خودشان سنجید و قضاوتکرد، میباید این را هم پرسید: مردم عادی هیچوقت هیچ مسئولیتی ندارند؟! کدام مسئول در طول تاریخ ایران به اشتباه خود قبل از فروپاشی اعتراف کرده یا دستکم بهانههای بیربط نیاوردهاست؟ از زمان ساسانیان تا خوارزمشاهیان بشمار تا امروز.
حکایت در باب احزاب و جریانهای اجتماعی هم بیشوکم همین است. مثلا همان حزب توده که دیر زمانی است انتساب به آن ناسزا شمردهمیشود و فراوان از خطاهایش گفته شده، آنقدری خدمت فرهنگی دارد که حتی مخالفانش قادر به انکارش نیستند. برخی معتقدند حزب توده بود که فرهنگ سیاسی را به میان مردم برد و ملیشدن نفت را نخست این حزب مطرح کرد و بزرگترین تظاهراتهای سیاسی را پیش از جنبش ملیکردن نفت برپاکرد. در دوران جمهوریاسلامی هم بعد از اعلام فتح خرمشهر از رادیو در حوالی ساعت دوی بعدازظهر حزب توده ظرف یک ساعت اعلامیه داد و خواستار اتمام جنگ و گرفتن غرامت شد ولی فردایش امامجمعهی تهران حزب سر آن اعلامیه خائن و خنجر-از-پشت-زن نامید. قضاوتش با شماست!
ولی آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
رئیسجمهوری مشهور به طرفداری از حقوقبشر در دههی نود کرهجنوبی بعد از اختلاس اطرافیان نزدیکش خودکشیکرد. در ژاپن رئیس هواپیمایی بعد از فاجعه سقوط یک هواپیما خود را کشت درحالیکه در بررسیهای بعدی معلوم شد هیچ مهندس و تکنسینی در انجام وظیفه قصور نداشته، بلکه علت حادثه ترکهایی به اندازهی مژه بر روی دم هواپیما بوده که تا آن زمان بررسی نمیشدهاند. در هندوستان گاندی وقتی از پسرش دروغ شنید، سوار خودروی او نشد و سیکیلومتر راه رفته را پیاده برگشت تا بهگفتهی خودش بیندیشد «کجای تربیت من اشتباه بوده که پسرم دروغ گفت؟»
ولی حالا اینجا عدهای توقعدارند همه عالموآدم بپذیرند تقصیر از آستین بوده و تمام جریانهای گذشته را، جز آنی که فعلا به کارشان میآید میباید دور انداخت! خب اگر ممکن است، بیندازید! ادعایتان را در عالم واقع رقمبزنید نه در دنیای بیانتهای خیالپردازی! اول جریانی عدالتپرور، میهندوست، و کارا بسازید؛ اصلاحطلبان و استمرار طلبان و باقیشان دیگر خاصیتی نخواهند داشت که بتوانند بمانند!
🆔@jameeno
👍31👎5🤔1
#الف
🏷 بر بام کوشک!
🖊 شورای سردبیری:
در تعیین فرجام نبردها، «زدن به کوه» و «گیر افتادن در قلعه» دو موقعیت متفاوت هستند. اولی میتواند منجر به تداوم نبرد با فرجامی نامعلوم و در زمانی نامحدود شود و در دومی، رسیدنِ فرجامِ مشخص صرفاً منوط به یک بازهٔ زمانی است. موقعیت کنونی کشور ما در عرصهٔ بینالمللی، دومی است. معلوم است به کجا میرسیم و یک بازهٔ زمانی محدود دارد.
روشنتر بگوییم. سرداری را در نظر بگیرید که پایگاهها و سنگرهای دفاعیِ اطراف قلعه را از دست داده و به داخل قلعه برگشته است. عاقبت او چیست؟ عواملی این عاقبت را معین میکنند. اولینِ آنها آب و غذاست: کمبودش سبب میشود اطرافیان آن را برای خود بردارند و به قلعهنشینان فرودست چیزی نرسد. دومین آن افزایش آیندهاندیشیِ نزدیکان است که نمیخواهند در سرنوشت محتوم شریک شوند. اولی زایندهٔ بیتفاوتی و دومی زایندهٔ خیانت است. دروازهٔ قلعه که فرومیریزد، فرودستان یا در کنج پنهان میشوند و یا از دشمن استقبال میکنند. نزدیکانِ خائن به دشمن میپیوندند و سردار را که دائماً به طبقات بالاتر قلعه میگریزد دنبال میکنند. پایان داستان معمولاً باید مرگی از سر ذلت یا عروجی قهرمانانه بر فراز قلعه باشد. عناصر واقعی این داستان در کل تاریخ بشر تغییر نکردهاند و پدیدآورندهٔ بخشی از ملات در پدیدار شدن بنای حکمت در حیات بشر بودهاند.
چرا راهبران مجبور میشوند به کوشک و قلعه بگریزند؟ برای پاسخ به این پرسش به هر واقعیتی چنگ بزنیم، در تحلیل نهایی به گریختنِ عقل از ذهن آنان و یا محبوس شدنِ خرد در اعماق سیاهچال ذهن آنان میرسیم. هیولای نفس، گریزانندهٔ عقل است!
موقعیت خطیر کنونی در کشور ما حاصل چنین موقعیتی است. در قلعهٔ خود گیر افتادهایم، آب و نانمان دارد ته میکشد، اعتقادی به پایان خوش نداریم و با تلقین نمیشود روی ریل مقاومت نگهمان داشت. علت صداهایی که از گوشهوکنار و اطرافیان بارگاه دربارهٔ مذاکره با آمریکا شنیده میشود همین است. برای یک سردار، شنیدن این حرف از نزدیکان که باید با محاصرهکننده مذاکره کرد، علامت آغاز روند فرار به آخرین طبقهٔ قلعه است. در این نقطه، معمولاً دیگر نمیتوان وضعیت را تغییر داد. هنگامی که فتحعلیشاه در سال ۱۸۲۶ به سلطانیه رفت، عواملی که او را وادار کردند به آخرین دفاع منجر به شکست نهایی در برابر روسیه، همه در یک جا جمع شده بودند. دربار کاملاً تقسیم شده بود به دو جناحِ موافق و مخالفِ شروع جنگ، فتوای علما برای حفظ کیان اسلام رسیده بود و خودشان هم دستهدسته به چمن سلطانیه وارد شدند، عباس میرزا هم آمد، پیمان انگلیس هم که در میانه بود. مدافعه از ایران، فقط با این شرط کوچک که ایران آغازکنندهٔ جنگ نباشد! (خیلی شبیه به بند پوشیدهٔ معاهدهٔ اخیر ایران و روسیه است که میگوید «در صورت تجاوز به هر يك از طرفها، طرف ديگر هيچ كمك نظامی يا کمک دیگری كه به تداوم تجاوز كمك كند، به متجاوز ارائه نخواهد كرد»). معلوم بود جنگ میشود و در پایان مذاکره هم میشود و فقط خداوند هنوز عهدنامهٔ ترکمنچای را در آستین حکمت خود پنهان کرده بود.
از تاریخ بیرون بیاییم؛ هر چند که حرف حساب فقط در لابهلای سطور کتاب آن پنهان است. این دعوای چنددههای ما با ایالاتمتحده (که در میانهٔ آن رفاقتهایی تاکتیکی هم در دو کشورِ دو سوی ایران وجود داشته است و اتفاقاً هر دو مورد هم مربوط به تهاجمات آمریکاست!) بهزودی پایان مییابد و مسئله فقط این است که ما دیگر نمیتوانیم پایان محتومش را تغییر دهیم. این روزها گفتنِ اینگونه حرفها از سوی منتقدان نهی شده، ظاهراً چون پیشنهاد مذاکره از سوی ابنای حکومت مجاز شده(!!) ولی بسیاری از حرفها دیگر «حاجت به بیان» هم ندارند. ما از این قلعه، فقط برای مذاکره میتوانیم بیرون برویم که معنایش را عاقلان دانند.
آیا میشود چیزهایی را نجات داد؟ پاسخ این سؤال بستگی به آن دارد که کجا ایستادهاید و میخواهید چه چیزی را حفظ کنید. آن طرف میز، اوجب واجبات حفظ همان است که این چهار دهه بوده، این طرف فقط یک واجب دارد، حفظ وحدت سرزمینی! احتمالاً با هم تعارض قطعی ندارند اما مسئله این است که حتی اگر بشود هر دو را با هم پیش برد، بر عوامل خارجی مؤثر بر آن هیچ کنترلی نیست. در گذشته (زمانی که استراتژی #خارپشت را پیشنهاد میدادیم)، توصیهٔ دائمی ما این بود که محاسبات عقلانی مبتنی بر منافع غیرایدئولوژیک در برابر جهان بیرونی اولویت یابند تا حفظ نظام همسو با منافع سرزمینی باشد، اکنون اگر چنین بگوییم توصیه به استراتژی ناممکن کردهایم. هنگامی که طرح و زور عوامل خارجی بر خرد داخلی و توان مادی آن بچربند، باید منتظر یک دگرگونی ماند و بعد دوباره حرف زد. فقط میتوان منتظر ماند!
🆔@jameeno
🏷 بر بام کوشک!
🖊 شورای سردبیری:
در تعیین فرجام نبردها، «زدن به کوه» و «گیر افتادن در قلعه» دو موقعیت متفاوت هستند. اولی میتواند منجر به تداوم نبرد با فرجامی نامعلوم و در زمانی نامحدود شود و در دومی، رسیدنِ فرجامِ مشخص صرفاً منوط به یک بازهٔ زمانی است. موقعیت کنونی کشور ما در عرصهٔ بینالمللی، دومی است. معلوم است به کجا میرسیم و یک بازهٔ زمانی محدود دارد.
روشنتر بگوییم. سرداری را در نظر بگیرید که پایگاهها و سنگرهای دفاعیِ اطراف قلعه را از دست داده و به داخل قلعه برگشته است. عاقبت او چیست؟ عواملی این عاقبت را معین میکنند. اولینِ آنها آب و غذاست: کمبودش سبب میشود اطرافیان آن را برای خود بردارند و به قلعهنشینان فرودست چیزی نرسد. دومین آن افزایش آیندهاندیشیِ نزدیکان است که نمیخواهند در سرنوشت محتوم شریک شوند. اولی زایندهٔ بیتفاوتی و دومی زایندهٔ خیانت است. دروازهٔ قلعه که فرومیریزد، فرودستان یا در کنج پنهان میشوند و یا از دشمن استقبال میکنند. نزدیکانِ خائن به دشمن میپیوندند و سردار را که دائماً به طبقات بالاتر قلعه میگریزد دنبال میکنند. پایان داستان معمولاً باید مرگی از سر ذلت یا عروجی قهرمانانه بر فراز قلعه باشد. عناصر واقعی این داستان در کل تاریخ بشر تغییر نکردهاند و پدیدآورندهٔ بخشی از ملات در پدیدار شدن بنای حکمت در حیات بشر بودهاند.
چرا راهبران مجبور میشوند به کوشک و قلعه بگریزند؟ برای پاسخ به این پرسش به هر واقعیتی چنگ بزنیم، در تحلیل نهایی به گریختنِ عقل از ذهن آنان و یا محبوس شدنِ خرد در اعماق سیاهچال ذهن آنان میرسیم. هیولای نفس، گریزانندهٔ عقل است!
موقعیت خطیر کنونی در کشور ما حاصل چنین موقعیتی است. در قلعهٔ خود گیر افتادهایم، آب و نانمان دارد ته میکشد، اعتقادی به پایان خوش نداریم و با تلقین نمیشود روی ریل مقاومت نگهمان داشت. علت صداهایی که از گوشهوکنار و اطرافیان بارگاه دربارهٔ مذاکره با آمریکا شنیده میشود همین است. برای یک سردار، شنیدن این حرف از نزدیکان که باید با محاصرهکننده مذاکره کرد، علامت آغاز روند فرار به آخرین طبقهٔ قلعه است. در این نقطه، معمولاً دیگر نمیتوان وضعیت را تغییر داد. هنگامی که فتحعلیشاه در سال ۱۸۲۶ به سلطانیه رفت، عواملی که او را وادار کردند به آخرین دفاع منجر به شکست نهایی در برابر روسیه، همه در یک جا جمع شده بودند. دربار کاملاً تقسیم شده بود به دو جناحِ موافق و مخالفِ شروع جنگ، فتوای علما برای حفظ کیان اسلام رسیده بود و خودشان هم دستهدسته به چمن سلطانیه وارد شدند، عباس میرزا هم آمد، پیمان انگلیس هم که در میانه بود. مدافعه از ایران، فقط با این شرط کوچک که ایران آغازکنندهٔ جنگ نباشد! (خیلی شبیه به بند پوشیدهٔ معاهدهٔ اخیر ایران و روسیه است که میگوید «در صورت تجاوز به هر يك از طرفها، طرف ديگر هيچ كمك نظامی يا کمک دیگری كه به تداوم تجاوز كمك كند، به متجاوز ارائه نخواهد كرد»). معلوم بود جنگ میشود و در پایان مذاکره هم میشود و فقط خداوند هنوز عهدنامهٔ ترکمنچای را در آستین حکمت خود پنهان کرده بود.
از تاریخ بیرون بیاییم؛ هر چند که حرف حساب فقط در لابهلای سطور کتاب آن پنهان است. این دعوای چنددههای ما با ایالاتمتحده (که در میانهٔ آن رفاقتهایی تاکتیکی هم در دو کشورِ دو سوی ایران وجود داشته است و اتفاقاً هر دو مورد هم مربوط به تهاجمات آمریکاست!) بهزودی پایان مییابد و مسئله فقط این است که ما دیگر نمیتوانیم پایان محتومش را تغییر دهیم. این روزها گفتنِ اینگونه حرفها از سوی منتقدان نهی شده، ظاهراً چون پیشنهاد مذاکره از سوی ابنای حکومت مجاز شده(!!) ولی بسیاری از حرفها دیگر «حاجت به بیان» هم ندارند. ما از این قلعه، فقط برای مذاکره میتوانیم بیرون برویم که معنایش را عاقلان دانند.
آیا میشود چیزهایی را نجات داد؟ پاسخ این سؤال بستگی به آن دارد که کجا ایستادهاید و میخواهید چه چیزی را حفظ کنید. آن طرف میز، اوجب واجبات حفظ همان است که این چهار دهه بوده، این طرف فقط یک واجب دارد، حفظ وحدت سرزمینی! احتمالاً با هم تعارض قطعی ندارند اما مسئله این است که حتی اگر بشود هر دو را با هم پیش برد، بر عوامل خارجی مؤثر بر آن هیچ کنترلی نیست. در گذشته (زمانی که استراتژی #خارپشت را پیشنهاد میدادیم)، توصیهٔ دائمی ما این بود که محاسبات عقلانی مبتنی بر منافع غیرایدئولوژیک در برابر جهان بیرونی اولویت یابند تا حفظ نظام همسو با منافع سرزمینی باشد، اکنون اگر چنین بگوییم توصیه به استراتژی ناممکن کردهایم. هنگامی که طرح و زور عوامل خارجی بر خرد داخلی و توان مادی آن بچربند، باید منتظر یک دگرگونی ماند و بعد دوباره حرف زد. فقط میتوان منتظر ماند!
🆔@jameeno
👍33❤3👎1
#الف
🏷 کودتا؟
🖊 تحریریه جامعهنو:
نشانههای زیادی دیده میشود از امیدواری در هستهٔ مرکزی قدرت به گریز از تلهٔ کنونی، از طریق نقب مذاکره. خوشخیالیِ بیپایهای در هوا موج میزند، مانند امیدِ به محاصرهفتادهای که برای گریز از رویارویی، به تاریکی شب دل بسته است. خب بد نیست زمانی که فرماندهٔ صف مقابل از علاقهاش به حل مسئله بدون کاربرد زور سخن میگويد، برای آسوده خفتن حرفش را باور کنیم. مسئله این است که «چو فردا برآید بلند آفتاب»، همان خواهد شد که سه چهار روز پیش گفتیم:
«اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن مواجه خواهیم شد.»
و این را هم پوشیده گفتیم که «ما فقط برای مذاکره میتوانیم از این قلعه بیرون بر.»
طبیعی است که معنای این پیشبینیهای متوالی، مخالفت زیرجلکی با مذاکره با ایالاتمتحده نیست که این وصله به جامعه نو نمیچسبد؛ هشدار به حکومت است که این پایان راهت است و توقع نشستن پشت میز از جایگاه برابر نداشته باش و به جامعه القا نکن که از پزشکیان و تیمش انتظار دستاوردی چون برجام داری! به قول محمودتان، آن دستاورد را لولو برد وقتی هشت سال پیش ترامپِ عقدهای گفت بیا برای این برجام امضای مرا هم بگیر و تو منظورش را نفهمیدی و شست خود را به او نشان دادی!
البته این هم واضح است که خطمشی ما توی سر حکومت زدن به خاطر اشتباهات استراتژیکش نیست چون صرفاً خیرخواهیم و رقابتی با آن نداریم، اما از پس زدنِ لایهٔ تعارف از روی واقعیات سخت ابا نداریم. کار جهان را نفهمیده، اشتباهات بزرگ کرده، بر اشتباه خود اصرار کرده و پشت این و آن پنهان شده و حالا وقت این است که همگی پرداختِ صورتحساب را (که خیلی هم سنگین است) به عهده بگیریم. نمیشود گفت فدای سرش اما باید این عشوههای خرکیِ گماشتگان را جمع کند. اینکه در تهران به پزشکیان تکلیف کنیم برای شروع مذاکره التماس کن و در مشهد پیچ آن بلندگوی خراب را تا آخر باز کنیم، خر فرض کردنِ همهٔ این تقریباً نود میلیون نفر است.
پس از بلایای یکسال و چند ماه اخیر، حالا دیگر فصل مشترکی قوی وجود دارد. همگی میخواهیم از این وضع آچمز دربیاییم. آئین بخردانه در چنین موقعیتی، دست کشیدن از دودوزهبازی با ملت و راست گفتن به اوست. وقتی ملت را حتی در این حد لایق نمیدانید، وقتی هنوز راضی نمیشوید انواع مضایق غیرضروری را از دوشش بردارید و بلبلانتان برایش کرکری مستانهٔ پیشین را میخوانند، چه انتظار همراهی و تحمل؟ وقتی عربدهکشانِ با اصل و نسبِ شما هنوز تهدیدِ کارگزارانِ عبور از پل صراط ترامپ را به کاربرد نیروی ضد کودتا تهدید میکنند، پیِ کدام هدف هستید؟ پزشکیان و عراقچی بروند امضا کنند برگردند، بعد به جرم خیانت بگیریدشان؟ سرکنگبین شما این است؟ هنوز کار میکند؟
آینهٔ جهانبینی که هنوز از آن دست برنمیدارید، حتی خشت خام نیست، که کلوخی در حال خرد شدن است. این را دیگر خوشباورترین باورمندان هم فهمیدهاند که ما، دستهجمعی، شکست سختی خوردهایم و وقت هزیمت است. در این هنگامهٔ هزیمت، حتی اگر پردهپوشِ برخی حقایقِ از پرده برون افتادهایم، دست از آن بازی برداریم. مُجاز کردنِ رفتن ظریف به کنفرانس و تقاضای دستگیری او توسط نیروی ضد کودتا در فرودگاه، بازیِ رسوایی است! البته پزشکیان از انچه بر سرش خواهد آمد آگاه است و دست از قربانی کردنِ خودش برنمیدارد اما حواسش به این باشد که تدارکِ تشکیلاتی با عنوان ضد کودتا برای کسانی که قرار است با امضایشان احتمالِ گریزِ حکومت از محاصرۀ کنونی افزایش یابد، از همین الان شروع شده است. لااقل به این تدارک اعتراض کند.
🆔@jameeno
🏷 کودتا؟
🖊 تحریریه جامعهنو:
نشانههای زیادی دیده میشود از امیدواری در هستهٔ مرکزی قدرت به گریز از تلهٔ کنونی، از طریق نقب مذاکره. خوشخیالیِ بیپایهای در هوا موج میزند، مانند امیدِ به محاصرهفتادهای که برای گریز از رویارویی، به تاریکی شب دل بسته است. خب بد نیست زمانی که فرماندهٔ صف مقابل از علاقهاش به حل مسئله بدون کاربرد زور سخن میگويد، برای آسوده خفتن حرفش را باور کنیم. مسئله این است که «چو فردا برآید بلند آفتاب»، همان خواهد شد که سه چهار روز پیش گفتیم:
«اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن مواجه خواهیم شد.»
و این را هم پوشیده گفتیم که «ما فقط برای مذاکره میتوانیم از این قلعه بیرون بر.»
طبیعی است که معنای این پیشبینیهای متوالی، مخالفت زیرجلکی با مذاکره با ایالاتمتحده نیست که این وصله به جامعه نو نمیچسبد؛ هشدار به حکومت است که این پایان راهت است و توقع نشستن پشت میز از جایگاه برابر نداشته باش و به جامعه القا نکن که از پزشکیان و تیمش انتظار دستاوردی چون برجام داری! به قول محمودتان، آن دستاورد را لولو برد وقتی هشت سال پیش ترامپِ عقدهای گفت بیا برای این برجام امضای مرا هم بگیر و تو منظورش را نفهمیدی و شست خود را به او نشان دادی!
البته این هم واضح است که خطمشی ما توی سر حکومت زدن به خاطر اشتباهات استراتژیکش نیست چون صرفاً خیرخواهیم و رقابتی با آن نداریم، اما از پس زدنِ لایهٔ تعارف از روی واقعیات سخت ابا نداریم. کار جهان را نفهمیده، اشتباهات بزرگ کرده، بر اشتباه خود اصرار کرده و پشت این و آن پنهان شده و حالا وقت این است که همگی پرداختِ صورتحساب را (که خیلی هم سنگین است) به عهده بگیریم. نمیشود گفت فدای سرش اما باید این عشوههای خرکیِ گماشتگان را جمع کند. اینکه در تهران به پزشکیان تکلیف کنیم برای شروع مذاکره التماس کن و در مشهد پیچ آن بلندگوی خراب را تا آخر باز کنیم، خر فرض کردنِ همهٔ این تقریباً نود میلیون نفر است.
پس از بلایای یکسال و چند ماه اخیر، حالا دیگر فصل مشترکی قوی وجود دارد. همگی میخواهیم از این وضع آچمز دربیاییم. آئین بخردانه در چنین موقعیتی، دست کشیدن از دودوزهبازی با ملت و راست گفتن به اوست. وقتی ملت را حتی در این حد لایق نمیدانید، وقتی هنوز راضی نمیشوید انواع مضایق غیرضروری را از دوشش بردارید و بلبلانتان برایش کرکری مستانهٔ پیشین را میخوانند، چه انتظار همراهی و تحمل؟ وقتی عربدهکشانِ با اصل و نسبِ شما هنوز تهدیدِ کارگزارانِ عبور از پل صراط ترامپ را به کاربرد نیروی ضد کودتا تهدید میکنند، پیِ کدام هدف هستید؟ پزشکیان و عراقچی بروند امضا کنند برگردند، بعد به جرم خیانت بگیریدشان؟ سرکنگبین شما این است؟ هنوز کار میکند؟
آینهٔ جهانبینی که هنوز از آن دست برنمیدارید، حتی خشت خام نیست، که کلوخی در حال خرد شدن است. این را دیگر خوشباورترین باورمندان هم فهمیدهاند که ما، دستهجمعی، شکست سختی خوردهایم و وقت هزیمت است. در این هنگامهٔ هزیمت، حتی اگر پردهپوشِ برخی حقایقِ از پرده برون افتادهایم، دست از آن بازی برداریم. مُجاز کردنِ رفتن ظریف به کنفرانس و تقاضای دستگیری او توسط نیروی ضد کودتا در فرودگاه، بازیِ رسوایی است! البته پزشکیان از انچه بر سرش خواهد آمد آگاه است و دست از قربانی کردنِ خودش برنمیدارد اما حواسش به این باشد که تدارکِ تشکیلاتی با عنوان ضد کودتا برای کسانی که قرار است با امضایشان احتمالِ گریزِ حکومت از محاصرۀ کنونی افزایش یابد، از همین الان شروع شده است. لااقل به این تدارک اعتراض کند.
🆔@jameeno
👍42❤2🤔1
#یادداشت_مهمان
🏷 قانون کلنگی: جامعه کوتاهمدت و قانون اساسی
🖊 امیرحسین علینقی | تحلیلگر حقوق اساسی:
مساله قانون اساسی امروزه یکی از مسائل مورد توجه جامعه ایران است و نه تنها در افق ادراک و بررسی صاحبنظران و اهل تخصص قرار دارد، بلکه به گفتگوی عمومی مردم ایران نیز راه یافته است. از اینرو، مساله تغییر در روند مدیریتی-سیاسی جامعه، خواهناخواه، با موضوع قانون اساسی و ضرورت یا عدم ضرورت فوری آن پیوند خورده است. ورود قانون اساسی به عرصه گفتگوی عمومی و تغییرطلبانه، باعث شده است تا این موضوع، از سطح مباحث حقوقی ارتفاع گرفته و جوانب دیگری را نیز دربرگیرد. با عنایت به توضیحات فوق، در این یادداشت، و در حد محدودیتهای یک یادداشت تلگرامی، تلاش میکنم تا به ابعادی از موضوع «قانون اساسی» بپردازم.
ماهیت قانون اساسی
قانون اساسی «صورتبندی حقوقی» یک «سازش» بزرگ سیاسی در «سطح ملی» است که با به خدمت گرفتن «زبان» و بر بستری از «دوام و ماندگاری» شکل میگیرد. بهعلاوه، این شاخه از حقوق (حقوق اساسی) از محدویتهایی در عرصه ضمانتاجرا رنج میبرد. این ویژگیها باعث میشوند تا در خصوص ماهیت این قانون و مشابهت آن با دیگر قوانین و انتظارتی که از یک قانون اساسی میتوان داشت، دست به عصاتر حرکت کنیم.
۱) اگر چه در ارتباط با متون حقوقی، اصل اولیه و مطلوب، همانا رسیدن به یک متن شفاف و تکمعناست، اما، واقعیت آن است که زبان (به وصف کلیاش) وحشیتر از آن است که در بند خواستهها و تمایلات معنایی ما در آید. لذا به نظر میرسد که چندان بیراه نباشد که همانند ویرجینیا وولف بر آن باشیم که گاه «کلمات ما را ناکام میکنند». (اسطوره شفافیت متن)
۲) در مقایسه با دیگر قوانین و مصوبات، قوانین اساسی متونی ماندگارترند. تلاش برای ماندگاری اما، نصنویسان را مجبور میکند تا «کلیت» بیشتری به نص خود بدهند و مثلاً به جای «شاه شجاع» از «زلف یار» صحبت کنند؛ و یا به جای محکمات از متشابهات استفاده کنند (در این زمینه خصوصاً نگاه کنید به تفسیر فخررازی از آیه ۷ سوره آلعمران). این در حالی است که «دقت» و یا «شفافیت معنایی» و یا «بیابهامی» اصولاً میانه خوبی با «دوام» ندارند. به بیان دیگر، در ارتباط با زبان، روندهای دقت و دوام همسو نیستند. در نتیجه قوانین اساسی یا مجبورند جانب «دقت» را بگیرند و از عمر یا «دوام» خود بکاهند و یا اینکه جانب «دوام» را گرفته و بخشی از شفافیت خود را فدا کنند. (دیالکتیک دقت و دوام)
۳) همچنین قانون اساسی، محصول سازشی میان مردمی متنوع در یک جامعه متکثر، در حد دولت ملی، است. اگر چنین باشد، ضرورت همنوایی و همراستایی «متن» و «زمینه» ایجاب میکند که تکثر «زمینه»، در «متن» نیز بازتاب یابد. در این صورت، هر گونه تلاش برای حذف تکثر از متن و رسیدن به شفافیت و بیابهامی و انسجام کامل قانون اساسی، ناگزیر، به حذف بخشی از جامعه از شمول قانون اساسی منتهی میشود. جدای از اینکه، آیا چنین شفافیتی میتواند از زاویه حقوقی-اخلاقی محل تایید باشد یا خیر، میتوان به تبعات سیاسی و اجتماعی بیرون راندن بخشهایی از جامعه از زیرچتر فراگیر قانون اساسی نیز اندیشید. (ماهیت سازش بنیاد قانون اساسی، دیالکتیک شفافیت و شمول و همچنین متنیت متکثر قانون اساسی)
۴) قانون اساسی و حوزه مطالعاتی مربوطهاش (حقوق اساسی) به همراه حقوق بینالملل عمومی، برخلاف دیگر شاخههای حقوق، به این علت که قدرتِ حقوقیِ تضمینگری را بالای سر خود ندارند، با محدودیتهایی در زمینه «ضمانت اجرا» مواجهاند؛ به این معنا که بازیگران قانون اساسی، اگر شرایط را مناسب ببینند، ممکن است، این متن را زیر پا گذاشته و یا آن را مصادره کرده و به راه خود روند. لذا، متاسفانه، از این قانون و حوزه پژوهشیاش نمیتوان ضمانتاجرایی را انتظار داشت که از قانون مدنی یا قانون تجارت و مجازات و قوانین گمرکی انتظار میرود. (مساله ضمانت اجرا در حقوق و قانون اساسی، بحثی مستقل و در عین حال مهم است و فرصت بیشتری برای بررسی طلب میکند.)
همه این اوصاف، محدویتهایی را بر قوانین اساسی تحمیل میکنند که، در نهایت، دست ما را از داشتن، یک متنِ بُرنده، سرراست، منسجم و بدون ابهام خالی میکند. از این زاویه، هر تحلیل و انتظاری از قانون اساسی، مستلزم عطف توجه به این محدودیتهاست.
اصلاح قانون اساسی در زمانه بحران
اکنون اما، میتوان فرض کرد که یک متن شفاف و بدون ابهام میتواند در دسترس باشد. در این حال، میتوان پرسید که آیا در شرایط نه چندان عادی موجود، میتوان یا میبایست به اصلاح قانون اساسی تن داد؟...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 قانون کلنگی: جامعه کوتاهمدت و قانون اساسی
🖊 امیرحسین علینقی | تحلیلگر حقوق اساسی:
مساله قانون اساسی امروزه یکی از مسائل مورد توجه جامعه ایران است و نه تنها در افق ادراک و بررسی صاحبنظران و اهل تخصص قرار دارد، بلکه به گفتگوی عمومی مردم ایران نیز راه یافته است. از اینرو، مساله تغییر در روند مدیریتی-سیاسی جامعه، خواهناخواه، با موضوع قانون اساسی و ضرورت یا عدم ضرورت فوری آن پیوند خورده است. ورود قانون اساسی به عرصه گفتگوی عمومی و تغییرطلبانه، باعث شده است تا این موضوع، از سطح مباحث حقوقی ارتفاع گرفته و جوانب دیگری را نیز دربرگیرد. با عنایت به توضیحات فوق، در این یادداشت، و در حد محدودیتهای یک یادداشت تلگرامی، تلاش میکنم تا به ابعادی از موضوع «قانون اساسی» بپردازم.
ماهیت قانون اساسی
قانون اساسی «صورتبندی حقوقی» یک «سازش» بزرگ سیاسی در «سطح ملی» است که با به خدمت گرفتن «زبان» و بر بستری از «دوام و ماندگاری» شکل میگیرد. بهعلاوه، این شاخه از حقوق (حقوق اساسی) از محدویتهایی در عرصه ضمانتاجرا رنج میبرد. این ویژگیها باعث میشوند تا در خصوص ماهیت این قانون و مشابهت آن با دیگر قوانین و انتظارتی که از یک قانون اساسی میتوان داشت، دست به عصاتر حرکت کنیم.
۱) اگر چه در ارتباط با متون حقوقی، اصل اولیه و مطلوب، همانا رسیدن به یک متن شفاف و تکمعناست، اما، واقعیت آن است که زبان (به وصف کلیاش) وحشیتر از آن است که در بند خواستهها و تمایلات معنایی ما در آید. لذا به نظر میرسد که چندان بیراه نباشد که همانند ویرجینیا وولف بر آن باشیم که گاه «کلمات ما را ناکام میکنند». (اسطوره شفافیت متن)
۲) در مقایسه با دیگر قوانین و مصوبات، قوانین اساسی متونی ماندگارترند. تلاش برای ماندگاری اما، نصنویسان را مجبور میکند تا «کلیت» بیشتری به نص خود بدهند و مثلاً به جای «شاه شجاع» از «زلف یار» صحبت کنند؛ و یا به جای محکمات از متشابهات استفاده کنند (در این زمینه خصوصاً نگاه کنید به تفسیر فخررازی از آیه ۷ سوره آلعمران). این در حالی است که «دقت» و یا «شفافیت معنایی» و یا «بیابهامی» اصولاً میانه خوبی با «دوام» ندارند. به بیان دیگر، در ارتباط با زبان، روندهای دقت و دوام همسو نیستند. در نتیجه قوانین اساسی یا مجبورند جانب «دقت» را بگیرند و از عمر یا «دوام» خود بکاهند و یا اینکه جانب «دوام» را گرفته و بخشی از شفافیت خود را فدا کنند. (دیالکتیک دقت و دوام)
۳) همچنین قانون اساسی، محصول سازشی میان مردمی متنوع در یک جامعه متکثر، در حد دولت ملی، است. اگر چنین باشد، ضرورت همنوایی و همراستایی «متن» و «زمینه» ایجاب میکند که تکثر «زمینه»، در «متن» نیز بازتاب یابد. در این صورت، هر گونه تلاش برای حذف تکثر از متن و رسیدن به شفافیت و بیابهامی و انسجام کامل قانون اساسی، ناگزیر، به حذف بخشی از جامعه از شمول قانون اساسی منتهی میشود. جدای از اینکه، آیا چنین شفافیتی میتواند از زاویه حقوقی-اخلاقی محل تایید باشد یا خیر، میتوان به تبعات سیاسی و اجتماعی بیرون راندن بخشهایی از جامعه از زیرچتر فراگیر قانون اساسی نیز اندیشید. (ماهیت سازش بنیاد قانون اساسی، دیالکتیک شفافیت و شمول و همچنین متنیت متکثر قانون اساسی)
۴) قانون اساسی و حوزه مطالعاتی مربوطهاش (حقوق اساسی) به همراه حقوق بینالملل عمومی، برخلاف دیگر شاخههای حقوق، به این علت که قدرتِ حقوقیِ تضمینگری را بالای سر خود ندارند، با محدودیتهایی در زمینه «ضمانت اجرا» مواجهاند؛ به این معنا که بازیگران قانون اساسی، اگر شرایط را مناسب ببینند، ممکن است، این متن را زیر پا گذاشته و یا آن را مصادره کرده و به راه خود روند. لذا، متاسفانه، از این قانون و حوزه پژوهشیاش نمیتوان ضمانتاجرایی را انتظار داشت که از قانون مدنی یا قانون تجارت و مجازات و قوانین گمرکی انتظار میرود. (مساله ضمانت اجرا در حقوق و قانون اساسی، بحثی مستقل و در عین حال مهم است و فرصت بیشتری برای بررسی طلب میکند.)
همه این اوصاف، محدویتهایی را بر قوانین اساسی تحمیل میکنند که، در نهایت، دست ما را از داشتن، یک متنِ بُرنده، سرراست، منسجم و بدون ابهام خالی میکند. از این زاویه، هر تحلیل و انتظاری از قانون اساسی، مستلزم عطف توجه به این محدودیتهاست.
اصلاح قانون اساسی در زمانه بحران
اکنون اما، میتوان فرض کرد که یک متن شفاف و بدون ابهام میتواند در دسترس باشد. در این حال، میتوان پرسید که آیا در شرایط نه چندان عادی موجود، میتوان یا میبایست به اصلاح قانون اساسی تن داد؟...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
قانون کلنگی: جامعه کوتاهمدت و قانون اساسی
#یادداشت_مهمان مساله قانون اساسی امروزه یکی از مسائل مورد توجه جامعه ایران است و نه تنها در افق ادراک و بررسی صاحبنظران و اهل تخصص قرار دارد، بلکه به گفتگوی عمومی مردم ایران نیز راه یافته است. از اینرو، مساله تغییر در روند مدیریتی-سیاسی جامعه، خواهناخواه،…
👍9❤2
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
🏷 لزوم توجه به واقعیتها و پرهیز از گفتاردرمانی
🖊 اسداله شمائی:
برای خدا مهم نیست که جهان در چه وضعی است. بشر باید کلاهش را محکم بچسبد و خودش به فکر خودش باشد.
بشر به تجربه این را دریافته و همین کار را هم میکند. به جای واگذاشتن به خدا و حضرت ابوالفضل اول از طریق دادگاه و پلیس و نظام قضایی میکوشد حقش را بستاند و فقط اگر نشد، به خدا و... وامیگذارد.
حکومت هم از خدا ناامید است و با سیستمهای نطارتی و تنبیهی و نهادهای مختلف میکوشد آب از آب تکان نخورد. یعنی هیچکس کارش را به خدا نسپرده است.
بشر با گوشت و پوست دریافته که دستی از غیب بیرون نمیآید و کاری نمیکند و او خودش باید با محاسبه و حساب و کتاب امورات زندگیاش را پیش ببرد. ما وقتی کسی بیاحتیاطی میکند یا از چیزی خوب مراقبت نمیکند چیزی میگوییم که معادل همان عبارت ویتگنشتاین است. مثلاً اگر بچه دوچرخهاش را بدون قفل و زنجیر کنار خیابان بگذارد و به خانه بیاید با توپ و تشر به او میگوییم «به امان خدا ول کردی اومدی خونه؟»
این یعنی همان:
حالا هم حاکمیت باید بداند که نباید امور را به امان خدا رها کند.
کمر ملت زیر تورم و تحریم خرد میشود و اگر حاکمیت بخواهد با همان فرمان سابق و خرج از دین و خداوند و غیب یعنی گزارههایی چون: «نصرت خدا نزدیک است»، «وعدهٔ خداوند در پيروزی مؤمنان تخلف ندارد»، «بهزودی به خواست خداوند منّان صحنه به سود جریان مقاومت تغییر خواهد کرد»، «با صبر و اتکال به خداوند متعال دشمن به زانو درخواهد آمد» و...
سیاست غلط گذشته را ادامه بدهد، از روز روشنتر است که قیام گرسنگان ایران را به باد خواهد داد.
آمدن پزشکیان در نگاه اکثریت جامعه و مصلحان و تحولخواهان برای این بود که آن سیاست کنار گذاشته شود.
پزشکیان آخرین فرصت نظام است.
ما رأی دهندگان به رئیسجمهور انتظار داریم او جمهور را نمایندگی کنند و رئیس جمهور باشد و بماند.
إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ (الرعد:11)
🆔@jameeno
🏷 لزوم توجه به واقعیتها و پرهیز از گفتاردرمانی
🖊 اسداله شمائی:
برای خدا مهم نیست که جهان در چه وضعی است. بشر باید کلاهش را محکم بچسبد و خودش به فکر خودش باشد.
بشر به تجربه این را دریافته و همین کار را هم میکند. به جای واگذاشتن به خدا و حضرت ابوالفضل اول از طریق دادگاه و پلیس و نظام قضایی میکوشد حقش را بستاند و فقط اگر نشد، به خدا و... وامیگذارد.
حکومت هم از خدا ناامید است و با سیستمهای نطارتی و تنبیهی و نهادهای مختلف میکوشد آب از آب تکان نخورد. یعنی هیچکس کارش را به خدا نسپرده است.
بشر با گوشت و پوست دریافته که دستی از غیب بیرون نمیآید و کاری نمیکند و او خودش باید با محاسبه و حساب و کتاب امورات زندگیاش را پیش ببرد. ما وقتی کسی بیاحتیاطی میکند یا از چیزی خوب مراقبت نمیکند چیزی میگوییم که معادل همان عبارت ویتگنشتاین است. مثلاً اگر بچه دوچرخهاش را بدون قفل و زنجیر کنار خیابان بگذارد و به خانه بیاید با توپ و تشر به او میگوییم «به امان خدا ول کردی اومدی خونه؟»
این یعنی همان:
این که جهان چگونه است، برای امر برتر به کلی بیتفاوت است. خداوند خود را در درون جهان عیان نمیسازد - ویتگنشتاین / رسالهٔ منطقی-فلسفی
حالا هم حاکمیت باید بداند که نباید امور را به امان خدا رها کند.
کمر ملت زیر تورم و تحریم خرد میشود و اگر حاکمیت بخواهد با همان فرمان سابق و خرج از دین و خداوند و غیب یعنی گزارههایی چون: «نصرت خدا نزدیک است»، «وعدهٔ خداوند در پيروزی مؤمنان تخلف ندارد»، «بهزودی به خواست خداوند منّان صحنه به سود جریان مقاومت تغییر خواهد کرد»، «با صبر و اتکال به خداوند متعال دشمن به زانو درخواهد آمد» و...
سیاست غلط گذشته را ادامه بدهد، از روز روشنتر است که قیام گرسنگان ایران را به باد خواهد داد.
آمدن پزشکیان در نگاه اکثریت جامعه و مصلحان و تحولخواهان برای این بود که آن سیاست کنار گذاشته شود.
پزشکیان آخرین فرصت نظام است.
ما رأی دهندگان به رئیسجمهور انتظار داریم او جمهور را نمایندگی کنند و رئیس جمهور باشد و بماند.
إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ (الرعد:11)
🆔@jameeno
👍27❤2👎2🤔1
#الف
🏷 آنچه هست
🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعهنو:
آینده را نمیشود پیشبینی کرد و بنا به اقتضای شرایط و پرهیز از مخاطرات، صرفاً میشود سراغ توضیحِ ایجابیِ مسائل رفت و روندها را تحلیل کرد. دیرزمانی است که اجباراً نمیتوان صریح و روشن از آیندۀ این کشور و حکومت حرف زد و باید مثال بر مثال خروار کرد تا مبادا نتیجۀ استدلالها مکدر شود. اساساً نمیشود بهراحتی گفت چون ممکن است گوینده به سیاه نمایی و خالی کردن دلها متهم میشود و لذاست که آگاهی در بند خودسانسوری، دندانش به جگر است. خب بلی اگر به این دلایل نمیتوان از آینده گفت اما با علم و اطمینان و یقین میتوان گفت که حال و گذشتۀ این کشور و حکومت چه بوده و چه هست! این نه نیازمندِ پیشبینی است و نه میشود بردش زیر سایۀ دیو سانسور و کتمان و انکارش کرد چون فاشتر از آن است که آفتاب. بلی با علم و اطمینان میتوان از آن گفت چون این دیگر آینده نیست که رویدادهایش منوط به هزار چرخِ نخوردۀ سیبِ فلک و امر ملک باشد. ما تمام آنچه را که در این چند دهه گذشته است لحظهبهلحظه زندگی کردهایم و بحرانها و مشکلات، زندگیِ مرد و زن و کوچک و بزرگمان را زیر و رو کرده است و اساساً در این زمینه اصلاً نیازی به رسانه و کار رسانهای نیست.
جامعه دهههاست که با تورم و بیکاری و به محال سپردنِ یکبهیکِ ملزوماتِ معمولیِ یک زندگیِ معمولی محشور است. آیا امروزه رفاه حتی به مخیلۀ بخش عظیمی از جامعه خطور میکند؟ همینکه ذلیلتر نشوند ممنوندارِ روزگارند. اینکه رفاه را به محال سپردهاند، پیشرفت است؟ برای اینکه بدانند رفاه به محال سپرده شده است نیازی به سر چوب کردنِ فقرِ مردم در رسانههای داخل و خارج است؟ اینکه سفرههایشان طی دهههای گذشته خالی و خالیتر شده است، پیشرفت است که لازم باشد کسی نشانشان بدهد که خودشان سر سفرهاند و دعاگوی باعثوبانیاش.
اینکه مردم امروز خدا خدا میکنند که برق نرود و گاز باشد و بحران انرژی به ملموسترین شکل ممکن گریبانگیرِ همه شده، نشانۀ پیشرفت است؟ اگر اینها پیشرفت است پس پسرفت چیست؟ اینکه خرید خانه و ماشین به محال سپرده شدهاند چه؟ اینکه همان سفرههای خالی، از گوشت و لبنیات و پروتئین خالی و خالیتر شدهاند و اساساً جامعه به چاهِ قوت لایموت پرت شده است چطور؟ یعنی اگر این خاک سیاه که دهههاست به آن نشستهایم و از آبِ دیده و عرقِ شرمِ مردم گِل شده است نشانۀ پیشرفت است، پس فلاکت و بیچارگی و پسرفت چیست؟
رودها و دریاچههای خشکشده چطور؟ آنها نیز نشانۀ پیشرفت است؟ ورشکستگیِ نظام بازنشستگی و نظام بانکی چطور؟ آن وهمیاتِ بخار شده در محور مقاومت چطور؟ حداقل آنجا که وضع پیشرفتهای فرضی و وهمی رسیده است به آنچه عیان است و حاجت به بیان ندارد. یکبهیکِ بحرانهای گوناگونِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و زیستمحیطی و داخلی و خارجی که حکومت آنها را ساخته و هیچ عزم و ارادهای نیز برای حلش ندارد و از قضا عاملِ استمرار و وخامتِ آنهاست و جامعه آنها را زندگی کرده و میکند و هزینهاش را داده است و میدهد چطور؟ نشانههای پیشرفت هستند؟
پیشرفت و توسعه، ملاکها و معیارهای روشنی دارد. از سرمایهگذاری داخلی و خارجی تا حجم تجارت خارجی و درآمد سرانه، از بهبود معیارهای رفاه مانند فقر و توزیع درآمد و اشتغال و مسکن تا کارآمدیِ حکومت و نرخ مشارکت سیاسی و کاهش فساد (اداری و مالی) و پاسخگو بودن حکومت. وضعیت کشور و حکومت در این زمینهها و سایر زمینههای مشابه و مرتبط، یعنی در واقع آنچه هست، در بارزترین و مشهودترین و مفهومترین شکل ممکن است. آنقدر بارز و مشهود و مفهوم که میشود برای تعریفِ هر ملاک و معیاری، صرفاً آن ملاک و معیار را در آینۀ آنچه هست بازتاب داد و گفت، نه چنین؛ مثلاً در تعریفِ مقولۀ کارآمدیِ حکومت گفت: نه چنین! در تعریف آزادی بیان گفت: نه چنین! در تعریف جمهوری گفت: نه چنین! در تعریف فساد و ناکارآمدی و خفقان گفت: چنین.
وقتی از آنچه هست حرف میزنیم و نه از آنچه خواهد بود (که ترسناک است و خدا، مردم و کشور را از آن حفظ کند)، داریم با علم و اطمینان و یقین از این مسائل و موارد حرف میزنیم که با هر متر و معیاری نشانههای پیشرفت نیستند. وقتی سالهای سال است که اثری از عوامل رشد و توسعه نیست (وضع شاخصها در دولت خاتمی و دو سالِ اولِ دولت روحانی قابل دفاع و امیدوارکننده بودند که البته بودند و آن امیدها، حسرتهای دیروز و امروزِ مردماند و فردای حکومت) و در عوض سالهای سال است که موانعِ رشد و توسعه برجا و پایدارند، آنچه در گذشته و حال بوده و هست چیست و آنچه در آینده خواهد بود چه خواهد بود؟ پیشرفت؟
🆔@jameeno
🏷 آنچه هست
🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعهنو:
آینده را نمیشود پیشبینی کرد و بنا به اقتضای شرایط و پرهیز از مخاطرات، صرفاً میشود سراغ توضیحِ ایجابیِ مسائل رفت و روندها را تحلیل کرد. دیرزمانی است که اجباراً نمیتوان صریح و روشن از آیندۀ این کشور و حکومت حرف زد و باید مثال بر مثال خروار کرد تا مبادا نتیجۀ استدلالها مکدر شود. اساساً نمیشود بهراحتی گفت چون ممکن است گوینده به سیاه نمایی و خالی کردن دلها متهم میشود و لذاست که آگاهی در بند خودسانسوری، دندانش به جگر است. خب بلی اگر به این دلایل نمیتوان از آینده گفت اما با علم و اطمینان و یقین میتوان گفت که حال و گذشتۀ این کشور و حکومت چه بوده و چه هست! این نه نیازمندِ پیشبینی است و نه میشود بردش زیر سایۀ دیو سانسور و کتمان و انکارش کرد چون فاشتر از آن است که آفتاب. بلی با علم و اطمینان میتوان از آن گفت چون این دیگر آینده نیست که رویدادهایش منوط به هزار چرخِ نخوردۀ سیبِ فلک و امر ملک باشد. ما تمام آنچه را که در این چند دهه گذشته است لحظهبهلحظه زندگی کردهایم و بحرانها و مشکلات، زندگیِ مرد و زن و کوچک و بزرگمان را زیر و رو کرده است و اساساً در این زمینه اصلاً نیازی به رسانه و کار رسانهای نیست.
جامعه دهههاست که با تورم و بیکاری و به محال سپردنِ یکبهیکِ ملزوماتِ معمولیِ یک زندگیِ معمولی محشور است. آیا امروزه رفاه حتی به مخیلۀ بخش عظیمی از جامعه خطور میکند؟ همینکه ذلیلتر نشوند ممنوندارِ روزگارند. اینکه رفاه را به محال سپردهاند، پیشرفت است؟ برای اینکه بدانند رفاه به محال سپرده شده است نیازی به سر چوب کردنِ فقرِ مردم در رسانههای داخل و خارج است؟ اینکه سفرههایشان طی دهههای گذشته خالی و خالیتر شده است، پیشرفت است که لازم باشد کسی نشانشان بدهد که خودشان سر سفرهاند و دعاگوی باعثوبانیاش.
اینکه مردم امروز خدا خدا میکنند که برق نرود و گاز باشد و بحران انرژی به ملموسترین شکل ممکن گریبانگیرِ همه شده، نشانۀ پیشرفت است؟ اگر اینها پیشرفت است پس پسرفت چیست؟ اینکه خرید خانه و ماشین به محال سپرده شدهاند چه؟ اینکه همان سفرههای خالی، از گوشت و لبنیات و پروتئین خالی و خالیتر شدهاند و اساساً جامعه به چاهِ قوت لایموت پرت شده است چطور؟ یعنی اگر این خاک سیاه که دهههاست به آن نشستهایم و از آبِ دیده و عرقِ شرمِ مردم گِل شده است نشانۀ پیشرفت است، پس فلاکت و بیچارگی و پسرفت چیست؟
رودها و دریاچههای خشکشده چطور؟ آنها نیز نشانۀ پیشرفت است؟ ورشکستگیِ نظام بازنشستگی و نظام بانکی چطور؟ آن وهمیاتِ بخار شده در محور مقاومت چطور؟ حداقل آنجا که وضع پیشرفتهای فرضی و وهمی رسیده است به آنچه عیان است و حاجت به بیان ندارد. یکبهیکِ بحرانهای گوناگونِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و زیستمحیطی و داخلی و خارجی که حکومت آنها را ساخته و هیچ عزم و ارادهای نیز برای حلش ندارد و از قضا عاملِ استمرار و وخامتِ آنهاست و جامعه آنها را زندگی کرده و میکند و هزینهاش را داده است و میدهد چطور؟ نشانههای پیشرفت هستند؟
پیشرفت و توسعه، ملاکها و معیارهای روشنی دارد. از سرمایهگذاری داخلی و خارجی تا حجم تجارت خارجی و درآمد سرانه، از بهبود معیارهای رفاه مانند فقر و توزیع درآمد و اشتغال و مسکن تا کارآمدیِ حکومت و نرخ مشارکت سیاسی و کاهش فساد (اداری و مالی) و پاسخگو بودن حکومت. وضعیت کشور و حکومت در این زمینهها و سایر زمینههای مشابه و مرتبط، یعنی در واقع آنچه هست، در بارزترین و مشهودترین و مفهومترین شکل ممکن است. آنقدر بارز و مشهود و مفهوم که میشود برای تعریفِ هر ملاک و معیاری، صرفاً آن ملاک و معیار را در آینۀ آنچه هست بازتاب داد و گفت، نه چنین؛ مثلاً در تعریفِ مقولۀ کارآمدیِ حکومت گفت: نه چنین! در تعریف آزادی بیان گفت: نه چنین! در تعریف جمهوری گفت: نه چنین! در تعریف فساد و ناکارآمدی و خفقان گفت: چنین.
وقتی از آنچه هست حرف میزنیم و نه از آنچه خواهد بود (که ترسناک است و خدا، مردم و کشور را از آن حفظ کند)، داریم با علم و اطمینان و یقین از این مسائل و موارد حرف میزنیم که با هر متر و معیاری نشانههای پیشرفت نیستند. وقتی سالهای سال است که اثری از عوامل رشد و توسعه نیست (وضع شاخصها در دولت خاتمی و دو سالِ اولِ دولت روحانی قابل دفاع و امیدوارکننده بودند که البته بودند و آن امیدها، حسرتهای دیروز و امروزِ مردماند و فردای حکومت) و در عوض سالهای سال است که موانعِ رشد و توسعه برجا و پایدارند، آنچه در گذشته و حال بوده و هست چیست و آنچه در آینده خواهد بود چه خواهد بود؟ پیشرفت؟
🆔@jameeno
👍30
#الف
🏷 در بیابان نیرنگ، واحهی روشنگری!
🖊 شورای سردبیری:
در حالی که بخش بزرگی از اطلاعات مرتبط به امنیت کشور هرروز بهعمد و یا در اثر نادانی بر سر بازار رسانهای بیرون میریزد، سیاست مربوط به مهاجران حکومت درلایهی ضخیمی از پنهانکاری دور از دسترس مانده و اطلاعات ضد و نقیض نیز احتمالا برای ایجاد اغتشاش اطلاعاتی همان پوشش پنهانکارانه بیرون دادهمیشود.
این شیوهی برخورد مقامات حکومت در موضوع افغانهای ساکن ایران بسیار آسیبزا و احمقانه است. اخیراً دوباره یک کارمند حکومت در مجلس گفته افغانها ۶۷هزار میلیارد تومان خرج روی دست ایران میگذارند. بیبیسی هم با گردآوری انواع اخبار راست و دروغ در یک گزارش، سهم خود را در ساختن آشوب خبری در این زمینه ادا کردهبود. همهی اینها دودی غلیظ است که در نهایت به چشم کشور خواهد رفت: علائمی از اینکه یک مسئلهی امنیتی واضح، عمداً و بهتدریج به یک مشکل ضدامنیتی تبدیل میشود.
مختصات مسئلهی افاغنه در ایران بسیار روشن است و ما در مطالب متعدد به آنها پرداختهایم. خلاصهی آنها به قرار زیر است:
- رقمدادن دربارهی زیان اقتصادی حضور افاغنه در ایران اشتباه است؛ چون وقتی شمار آنان مشخص نیست، بقیه محاسبات کاری سردستی و احمقانه است که اصل مشکل را از چشم دور میکند. افغانان در برابر آنچه در ایران مصرف میکنند، کار میکنند و مجموع دستمزد و ارزشافزوده کار آنها حتما از مصرفشان بالاتر است. اگر یک افغان در ایران هست ولی کار نمیکند یا از طالبان حقوق میگیرد و یا از حکومت ایران. در اولی جاسوس است و تروریست قطعا (مأمور دولت بیگانه بدون پاسپورت دیپلماتیک) و یا مزدور حکومت؛ چون حکومت ایران هیچ صنمی با شهروندان افغان نمیتواند داشتهباشد مگر استخدام آنها بهعنوان مزدور امنیتی.
- کنترل حضور افاغنه در ایران از طریق مرزبانی اشتباه است و صرفا از طریق محل کار آنها توسط سازمانهای اداری و امنیت شهری باید صورتگیرد. افغان غیرشاغل در ایران بمب ساعتی است. کارفرمایی که کارگر افغانش را پنهانمیکند مجرم امنیتی است و باید پاسخگو باشد و جرایم بسیار سنگین مالی متحملشود.
- رعایت شأن انسانی افاغنه وظیفهی مردم و حکومت ایران است. افعانی که در ایران کار میکند باید حق بیمه و مالیات بپردازد و در عوض از خدمات بهداشت و درمان و آموزش برخوردار باشد. امتناع از رعایت این حقوق و رفتار غیرمحترمانه با آنها، پائینکشیدن سطح درک و شعور انسانی ایرانیان بهطور عام است.
- افاغنهی شمال افغانستان همزبان و رابط اتصال ما با حوزهی فرهنگیمانند که تا مرزهای شمال چین و سراسر تاجیکستان ادامهدارد. درواقع آنها زمانی بخشی از ایران بزرگ بودهاند که با سیاست بریتانیا در دو قرن پیش اکنون جدا افتادهاند.
- باید حکومت را وادار کرد به صراحت بگوید که هدفش از رفتار متناقض دربارهی حضور افغانها چیست: جبران کاهش زاد و ولد؟ تشکیل گروههای جهادی برای مداخله در کشورهای دیگر؟ جلب نظر مساعد طالبان؟ تشکیل گردانهای سرکوب شورشهای داخلی؟
- از زمان روی کار آوردن طالبان به کارداری ایالاتمتحده در افغانستان مسئلهی افغانها در ایران از موضوعی اقتصادی-اجتماعی به یک مشکل امنیتی بزرگ تعییر ماهیت دادهاست. حکومت که سیاستهای امنیتساز آن در غرب آسیا بهکلی پوچ از کار درآمده و شکست خورده و هیچ توضیح قابلقبولی هم برای این شکستهای متوالی و پرهزینه ندارد، نمیتواند به تخیلات امنیتی در شرق کشور ادامهدهد. استخدام افغانان بهعنوان مداخلهگر در مسائل امنیتی کشور و حفظ سلطه برفضای داخلی، پرتابکردن نارنجک به فضای کشور است و امنیت داخلی را نیز از دو سو به ارادهی طالبان گره میزند: از یک سو مجاز کردن طالبان به کاشتن هستههای تروریستی تا اعماق شهرها و روستاهای کشور است و از سوی دیگر ایجاد امکان تحرکات جمعی در کلنیهای افغاننشین در هنگام مقتضی. انگلیسیها که استاد سیاستهای مهاجرتیاند مهاجران را در کشور خودشان کامل پخش میکنند تا روند حلشدن و جذب بدون خطر داشتهباشند و بهشدت جلوی کلنیسازی در خاک خودشان را میگیرند. نتایج سیاست یا بیسیاستی حکومت بیدانش ایران در این زمینه وحشتناک است.
- در دهههای اخیر ملت ایران به سرعت معیارهای اجتماعی خود را تغییر داده و از هنجارهای ایدئولوژیک-مذهبی حکومت فاصله گرفته است. عیار ملیگرایی (و حتی شکل افراطی شوونیستی آن) در حال جانشینی همذاتپنداریهای مذهبی در ذهن ایرانیان است. حکومت باید سیاست خود را در زمینهی اتکا به شیعهی افعان و عرب و پاکستانی تغییر دهد و یک عامل مهم تصادم خود با مردم را حذفکند.
دربارهی این موضوع قبلا هم مطالب روشنگر مشروحی داشتهایم:
🏷 و بالاخره... افغانها!
🏷 دیوار!
🏷 توطئهی افغانی!
🏷 ابربمب خوشهای را اخراج کنید!
🏷 تقاضای جامعهنو از همراهان همیشگی: افغانستان و افغانها
🆔@jameeno
🏷 در بیابان نیرنگ، واحهی روشنگری!
🖊 شورای سردبیری:
در حالی که بخش بزرگی از اطلاعات مرتبط به امنیت کشور هرروز بهعمد و یا در اثر نادانی بر سر بازار رسانهای بیرون میریزد، سیاست مربوط به مهاجران حکومت درلایهی ضخیمی از پنهانکاری دور از دسترس مانده و اطلاعات ضد و نقیض نیز احتمالا برای ایجاد اغتشاش اطلاعاتی همان پوشش پنهانکارانه بیرون دادهمیشود.
این شیوهی برخورد مقامات حکومت در موضوع افغانهای ساکن ایران بسیار آسیبزا و احمقانه است. اخیراً دوباره یک کارمند حکومت در مجلس گفته افغانها ۶۷هزار میلیارد تومان خرج روی دست ایران میگذارند. بیبیسی هم با گردآوری انواع اخبار راست و دروغ در یک گزارش، سهم خود را در ساختن آشوب خبری در این زمینه ادا کردهبود. همهی اینها دودی غلیظ است که در نهایت به چشم کشور خواهد رفت: علائمی از اینکه یک مسئلهی امنیتی واضح، عمداً و بهتدریج به یک مشکل ضدامنیتی تبدیل میشود.
مختصات مسئلهی افاغنه در ایران بسیار روشن است و ما در مطالب متعدد به آنها پرداختهایم. خلاصهی آنها به قرار زیر است:
- رقمدادن دربارهی زیان اقتصادی حضور افاغنه در ایران اشتباه است؛ چون وقتی شمار آنان مشخص نیست، بقیه محاسبات کاری سردستی و احمقانه است که اصل مشکل را از چشم دور میکند. افغانان در برابر آنچه در ایران مصرف میکنند، کار میکنند و مجموع دستمزد و ارزشافزوده کار آنها حتما از مصرفشان بالاتر است. اگر یک افغان در ایران هست ولی کار نمیکند یا از طالبان حقوق میگیرد و یا از حکومت ایران. در اولی جاسوس است و تروریست قطعا (مأمور دولت بیگانه بدون پاسپورت دیپلماتیک) و یا مزدور حکومت؛ چون حکومت ایران هیچ صنمی با شهروندان افغان نمیتواند داشتهباشد مگر استخدام آنها بهعنوان مزدور امنیتی.
- کنترل حضور افاغنه در ایران از طریق مرزبانی اشتباه است و صرفا از طریق محل کار آنها توسط سازمانهای اداری و امنیت شهری باید صورتگیرد. افغان غیرشاغل در ایران بمب ساعتی است. کارفرمایی که کارگر افغانش را پنهانمیکند مجرم امنیتی است و باید پاسخگو باشد و جرایم بسیار سنگین مالی متحملشود.
- رعایت شأن انسانی افاغنه وظیفهی مردم و حکومت ایران است. افعانی که در ایران کار میکند باید حق بیمه و مالیات بپردازد و در عوض از خدمات بهداشت و درمان و آموزش برخوردار باشد. امتناع از رعایت این حقوق و رفتار غیرمحترمانه با آنها، پائینکشیدن سطح درک و شعور انسانی ایرانیان بهطور عام است.
- افاغنهی شمال افغانستان همزبان و رابط اتصال ما با حوزهی فرهنگیمانند که تا مرزهای شمال چین و سراسر تاجیکستان ادامهدارد. درواقع آنها زمانی بخشی از ایران بزرگ بودهاند که با سیاست بریتانیا در دو قرن پیش اکنون جدا افتادهاند.
- باید حکومت را وادار کرد به صراحت بگوید که هدفش از رفتار متناقض دربارهی حضور افغانها چیست: جبران کاهش زاد و ولد؟ تشکیل گروههای جهادی برای مداخله در کشورهای دیگر؟ جلب نظر مساعد طالبان؟ تشکیل گردانهای سرکوب شورشهای داخلی؟
- از زمان روی کار آوردن طالبان به کارداری ایالاتمتحده در افغانستان مسئلهی افغانها در ایران از موضوعی اقتصادی-اجتماعی به یک مشکل امنیتی بزرگ تعییر ماهیت دادهاست. حکومت که سیاستهای امنیتساز آن در غرب آسیا بهکلی پوچ از کار درآمده و شکست خورده و هیچ توضیح قابلقبولی هم برای این شکستهای متوالی و پرهزینه ندارد، نمیتواند به تخیلات امنیتی در شرق کشور ادامهدهد. استخدام افغانان بهعنوان مداخلهگر در مسائل امنیتی کشور و حفظ سلطه برفضای داخلی، پرتابکردن نارنجک به فضای کشور است و امنیت داخلی را نیز از دو سو به ارادهی طالبان گره میزند: از یک سو مجاز کردن طالبان به کاشتن هستههای تروریستی تا اعماق شهرها و روستاهای کشور است و از سوی دیگر ایجاد امکان تحرکات جمعی در کلنیهای افغاننشین در هنگام مقتضی. انگلیسیها که استاد سیاستهای مهاجرتیاند مهاجران را در کشور خودشان کامل پخش میکنند تا روند حلشدن و جذب بدون خطر داشتهباشند و بهشدت جلوی کلنیسازی در خاک خودشان را میگیرند. نتایج سیاست یا بیسیاستی حکومت بیدانش ایران در این زمینه وحشتناک است.
- در دهههای اخیر ملت ایران به سرعت معیارهای اجتماعی خود را تغییر داده و از هنجارهای ایدئولوژیک-مذهبی حکومت فاصله گرفته است. عیار ملیگرایی (و حتی شکل افراطی شوونیستی آن) در حال جانشینی همذاتپنداریهای مذهبی در ذهن ایرانیان است. حکومت باید سیاست خود را در زمینهی اتکا به شیعهی افعان و عرب و پاکستانی تغییر دهد و یک عامل مهم تصادم خود با مردم را حذفکند.
دربارهی این موضوع قبلا هم مطالب روشنگر مشروحی داشتهایم:
🏷 و بالاخره... افغانها!
🏷 دیوار!
🏷 توطئهی افغانی!
🏷 ابربمب خوشهای را اخراج کنید!
🏷 تقاضای جامعهنو از همراهان همیشگی: افغانستان و افغانها
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
این مطلب در روز شنبه سیام تیرماه تحریر شدهاست و به علت تراکم مطالب اکنون منتشر میشود.
#الف
🏷 و بالاخره... افغانها!
🖊 شورای سردبیری:
اخیرا مخالفت با حضور افاغنه در ایران بالا گرفته و به تشنجهایی هم منجر شدهاست. گاه به نظر میرسد این حضور در حال تبدیل…
#الف
🏷 و بالاخره... افغانها!
🖊 شورای سردبیری:
اخیرا مخالفت با حضور افاغنه در ایران بالا گرفته و به تشنجهایی هم منجر شدهاست. گاه به نظر میرسد این حضور در حال تبدیل…
👍19❤1
#آخر_هفته با #بررسی_کتاب
نگاهی بر وجهی خاص از یک رمان خاص
🏷 قصه دوجنسیتیها در ایران!
ماهبخشان در رمان «گروگان» از چه میگوید؟
🖊 آذر س. | روانشناس:
چگونه میتوان رنج قشر ناشناختهای از یک جامعه را که خود نیز سعی میکند ناشناخته بماند درک کرد و برخلاف عقاید انسانستیز سنتی که کیفیات ذاتی انسانها را جز در یک مدل ذهنی قابلپذیرش نمیداند با صاحبان آن آلام و رنجها همدلی داشت؟ چگونه میشود به کسی کمک کرد، در جایی که نیازش به کمک را پنهان میکند؟ این پرسشی است که «معتمد ماهبخشان» در رمان اخیر خود «گروگان» مطرح کرده و پاسخ دادهاست.
گروگان علیرغم آنکه به مسائل دیگری غیر از زندگی دوجنسیتیها هم نگاه میکند و یکسره به مسئلهی دوجنسیتیهای ایران نپرداخته، پوشیدگی زندگی آنها را در قالب داستانی که میگوید انعکاس داده و رمان بسیار خوبی برای درک مسائل آنهاست. هم برای همه تراجنسیتیها و هم کسانی که میخواهند دربارهی آنها بنویسند. سراغ ندارم کسی توانستهباشد چنین نرم و پوشیده شکستگی روح یک دختر دوجنسیتی را در ادبیات داستانی به تصویر بکشد، رنج او را ببیند و در بستر جامعهی خودش توصیفش کند. دختر دوجنسیتی «گروگان» که بهدلایلی فکر میکنم قهرمان قصه فقط اوست، همهی زندگی رنجبارش را بهتنهایی گذرانده، جز مادرش کسی را از راز زندگیاش باخبر نکرده و کولهبار غم و بیچارگیاش را نزد دوستترین دوستش، مردی که دوستش دارد، باز نکرده است. تلخی و زهرآلودگی سرنوشت او انعکاسی است از خورهای که هنگام حضور دیگران، روحش را در سردابی تاریک تحلیل میبرد و به سوی مرگی پس از زندگی بیحاصل میسراند. او انگار همسرنوشت معتمد، شخص اول رمان «سقوط» ماهبخشان است که او نیز رازی را که درون خود داشت به خودش نیز اظهار نمیتوانست کرد و چارهای جز آغوش گشودن برای مرگ نداشت.
مرگها در کارهای ماهبخشان خیلی نمادیناند. مرگ قهرمان داستان گروگان همزمان با آشکاری هویت جنسیاش، نمادی از نابردباری کنونی جامعه و ماندگاری شناخت وهمآمیز جامعه از پدیده طبیعی دوجنسیتی و اصرار آن بر شیطانی و بیمار بودن دوجنسیتیها و اعمال خشونت بر آنهاست؛ نماد راندهشدگی بیانتها. مرگ نمادین قهرمان داستان سقوط هم همین سرشت را داشت. او مظهری ازکمونیستهای دههی چهل و پنجاه بود: شکستخورده و راندهشده! یکبار روح، اراده و ذهنش میمیرد که نمادی از مرگ آرمانهای برآوردهنشده و مرگ باورهای ذهنیاش است و یکبار جسمش کم میآورد و واقعاً میمیرد؛ چون سازوکار حیاتیاش از کار میافتد. مینا در داستان گروگان نیز چنین است. دختردوجنسیتی میمیرد؛ چون روح انسانی جامعه در پیشگاه خرافات و ترس از ناشناخته مرده است. هردو از رنجی میمیرند که آن را از یک جامعه بیرحم پنهان میکنند.
برای ما که [خارج از ایران] در جوامعی سرشار از پذیرش دگرگونگی دیگری زندگی میکنیم، احتمالا پذیرش دفن رنج دگرگون بودن در اعماق خویشتن غیرمنطقی و ناپذیرفتنی بنماید، اما در وطنمان [ایران] چنین نیست: دگرگونبودن ننگ است و پذیرفتنی نیست و رنج پنهانشدن از خود، غالبا به رنجهایی بیشتر و حتی مرگ منجر میشود. با نویسنده که در ایران ساکن است مکاتبه کردم با این پرسش که شناختش را از دنیای دوجنسیتیها چگونه فراهم آوردهاست. پاسخ وحشتناکی داد. گفت در ایران منبع مکتوب قابلاعتنا و مطمئنی دربارهی مسائل آنها وجود ندارد. منابع محدود موجود توصیفیاند و بیشتر نگاه کالبدشکافی رفتاری دارند و به آن چون بیماری و پدیدهای شرارتبار نگاه میشود. وجه اجتماعی زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفتهاست و امتناع تحقیق جامعهشناسانه و روشنگر در مراکز آکادمیک غلبه دارد. برای همین میشود گفت ماهبخشان سراغ یک بخش تاریک جامعه ایران رفته است و داستانش میتواند معبری برای ورودی همدلانه به موضوع دوجنسیتیها در جامعهی ایران باشد.
در پایان میتوانم بنویسم پاسخ پرسشی که در ابتدا مطرح کردم خیلی ناامیدکننده است: ماهبخشان میگوید نه، کمکی به آنها نمیشود کرد و تا زمانی که انسانها مجبور نباشند در ایران هویت خود، چه هویت سیاسی و چه هویت جنسی، خود را پنهان کنند، راه درازی ماندهاست. مشکل آنها نیز سیاست حکومتهاست.
🆔@jameeno
نگاهی بر وجهی خاص از یک رمان خاص
🏷 قصه دوجنسیتیها در ایران!
ماهبخشان در رمان «گروگان» از چه میگوید؟
🖊 آذر س. | روانشناس:
چگونه میتوان رنج قشر ناشناختهای از یک جامعه را که خود نیز سعی میکند ناشناخته بماند درک کرد و برخلاف عقاید انسانستیز سنتی که کیفیات ذاتی انسانها را جز در یک مدل ذهنی قابلپذیرش نمیداند با صاحبان آن آلام و رنجها همدلی داشت؟ چگونه میشود به کسی کمک کرد، در جایی که نیازش به کمک را پنهان میکند؟ این پرسشی است که «معتمد ماهبخشان» در رمان اخیر خود «گروگان» مطرح کرده و پاسخ دادهاست.
گروگان علیرغم آنکه به مسائل دیگری غیر از زندگی دوجنسیتیها هم نگاه میکند و یکسره به مسئلهی دوجنسیتیهای ایران نپرداخته، پوشیدگی زندگی آنها را در قالب داستانی که میگوید انعکاس داده و رمان بسیار خوبی برای درک مسائل آنهاست. هم برای همه تراجنسیتیها و هم کسانی که میخواهند دربارهی آنها بنویسند. سراغ ندارم کسی توانستهباشد چنین نرم و پوشیده شکستگی روح یک دختر دوجنسیتی را در ادبیات داستانی به تصویر بکشد، رنج او را ببیند و در بستر جامعهی خودش توصیفش کند. دختر دوجنسیتی «گروگان» که بهدلایلی فکر میکنم قهرمان قصه فقط اوست، همهی زندگی رنجبارش را بهتنهایی گذرانده، جز مادرش کسی را از راز زندگیاش باخبر نکرده و کولهبار غم و بیچارگیاش را نزد دوستترین دوستش، مردی که دوستش دارد، باز نکرده است. تلخی و زهرآلودگی سرنوشت او انعکاسی است از خورهای که هنگام حضور دیگران، روحش را در سردابی تاریک تحلیل میبرد و به سوی مرگی پس از زندگی بیحاصل میسراند. او انگار همسرنوشت معتمد، شخص اول رمان «سقوط» ماهبخشان است که او نیز رازی را که درون خود داشت به خودش نیز اظهار نمیتوانست کرد و چارهای جز آغوش گشودن برای مرگ نداشت.
مرگها در کارهای ماهبخشان خیلی نمادیناند. مرگ قهرمان داستان گروگان همزمان با آشکاری هویت جنسیاش، نمادی از نابردباری کنونی جامعه و ماندگاری شناخت وهمآمیز جامعه از پدیده طبیعی دوجنسیتی و اصرار آن بر شیطانی و بیمار بودن دوجنسیتیها و اعمال خشونت بر آنهاست؛ نماد راندهشدگی بیانتها. مرگ نمادین قهرمان داستان سقوط هم همین سرشت را داشت. او مظهری ازکمونیستهای دههی چهل و پنجاه بود: شکستخورده و راندهشده! یکبار روح، اراده و ذهنش میمیرد که نمادی از مرگ آرمانهای برآوردهنشده و مرگ باورهای ذهنیاش است و یکبار جسمش کم میآورد و واقعاً میمیرد؛ چون سازوکار حیاتیاش از کار میافتد. مینا در داستان گروگان نیز چنین است. دختردوجنسیتی میمیرد؛ چون روح انسانی جامعه در پیشگاه خرافات و ترس از ناشناخته مرده است. هردو از رنجی میمیرند که آن را از یک جامعه بیرحم پنهان میکنند.
برای ما که [خارج از ایران] در جوامعی سرشار از پذیرش دگرگونگی دیگری زندگی میکنیم، احتمالا پذیرش دفن رنج دگرگون بودن در اعماق خویشتن غیرمنطقی و ناپذیرفتنی بنماید، اما در وطنمان [ایران] چنین نیست: دگرگونبودن ننگ است و پذیرفتنی نیست و رنج پنهانشدن از خود، غالبا به رنجهایی بیشتر و حتی مرگ منجر میشود. با نویسنده که در ایران ساکن است مکاتبه کردم با این پرسش که شناختش را از دنیای دوجنسیتیها چگونه فراهم آوردهاست. پاسخ وحشتناکی داد. گفت در ایران منبع مکتوب قابلاعتنا و مطمئنی دربارهی مسائل آنها وجود ندارد. منابع محدود موجود توصیفیاند و بیشتر نگاه کالبدشکافی رفتاری دارند و به آن چون بیماری و پدیدهای شرارتبار نگاه میشود. وجه اجتماعی زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفتهاست و امتناع تحقیق جامعهشناسانه و روشنگر در مراکز آکادمیک غلبه دارد. برای همین میشود گفت ماهبخشان سراغ یک بخش تاریک جامعه ایران رفته است و داستانش میتواند معبری برای ورودی همدلانه به موضوع دوجنسیتیها در جامعهی ایران باشد.
در پایان میتوانم بنویسم پاسخ پرسشی که در ابتدا مطرح کردم خیلی ناامیدکننده است: ماهبخشان میگوید نه، کمکی به آنها نمیشود کرد و تا زمانی که انسانها مجبور نباشند در ایران هویت خود، چه هویت سیاسی و چه هویت جنسی، خود را پنهان کنند، راه درازی ماندهاست. مشکل آنها نیز سیاست حکومتهاست.
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#آخر_هفته با کتاب
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که…
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که…
👍11❤1🔥1
#الف
🏷 فهرست!
🖊 شورای سردبیری:
قدیمیترین فرد پیشرو در جنبش مشروطۀ ایران میرزاملکوم خان است. اولین مطرحکنندۀ لزوم حکومت قانون، محدود کردن اختیارات تکنفره و یکی از نخستین افرادی که در قامت روزنامهنگار، ایران را در مسیر مشروطهخواهی انداخت. بزرگیاش را گفتیم، یک نقطهضعف ظاهراً کوچکش را هم بگوییم: مخارج زندگی در فرنگ! این همان است که آدمی را به روبَهمزاجی و بدتر از آن دچار میکند!
دورانی که در لندن مقام سیاسی داشت، حقهای زد و از ناصرالدینشاه برای یک فرنگی، امتیاز راهاندازی لاتاری در ایران گرفت، ولی خودش پشت آن امتیاز بود و ۲۰۰۰۰لیره کاسب شد. وقتی قرارداد به خاطر اعتراض ایرانیان در حال لغو شدن بود، فوراً امتیازنامه را در بورس لندن فروخت و ۲۰۰۰۰ لیر دیگر به جیب زد.
البته از این شارلاتانبازیهای سیاسیون ایرانیان در فرنگ کم نداریم. علت اصلی این است که زندگی خرج دارد و در مملکت غریب باید چیزی را فروخت تا قوتی به کف آید. تفاوت میرزاملکوم با شارلاتانهای امروزی این است که او از خودی و بیگانه جیببری میکرد اما مزدور نبود. تفاوت بزرگی است. جیببر روحش را میفروشد، مزدور وطنش را! تعداد شارلاتانهای کنونی با برچسبِ اپوزیسیون، در خارج از کشور خیلی زیاد است. یک کاسبی پر رونق! از بلالفروشِ زیر پل رسالت که برای پناهندگی گرفتن عکس رهبر را جلوی دوربین پاره کرده است تا دانشجوی سال اولِ بهاصطلاح پناهندۀ سیاسی و تا بهاصطلاح روزنامهنگاران و سیاستمدارانِ سابق، مشغول مزدوریاند.
این شارلاتانها خود را نماینده و سخنگوی ایرانیانِ مهاجر جا میزنند. این چشمبندی است. ایرانیانِ مهاجر جماعتی هستند مرکب از انگیزهها و سلایق گوناگون؛ ترجیحدهندگانِ زندگی در جایی با اتمسفر اجتماعی و اقتصادی و فرهنگیِ متفاوت که میتوانند علائق ملی را نیز حفظ کرده باشند. به نظر میرسد اکثر این جماعت، دلسوز و ناموافقِ وضعیت فعلی کشورند و در حال ساخت زندگیِ تازه برای خانوادۀ خود. بین آنها کارآفرینان موفق، متخصصان برجسته و خانوادههای آراسته به فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران بسیار است. این گروه از مهاجران سبب تمیز قضاوت مردمان آن مناطق و روشن کردن ذهن آنان دربارۀ تفاوتهای ایرانیان با اعراب کشورهای خرپول میشوند. آنها به شارلاتانهای سیاسی سواری نمیدهند و البته آنقدر آنها را بیمقدار میدانند که در برابر آنان برآمدی هم نمیکنند. این جماعت به خاطر نیاز به رفتوآمد به ایران نیز از اجزای اپوزیسیونِ خودخوانده دوری میکند و اعتمادی به آن ندارد.
گروه کوچکِ بداقبال و نکبتزدهای نیز هست که برای گذران مجبور است نقش اپوزیسیون را بازی کند و یا در استخدام سازمانهای آمریکایی برای روز بادا! اینها در داخل و خارجِ ایران بیش از دیگران به چشم میآیند اما کوچکترین تأثیری در تعیین آیندۀ ایران ندارند و فقط بهاشتباه به نظر میرسد که فرآوردههای تحلیلی آنها بر تصمیمسازیهای غرب در مورد ایران مؤثر است. پنتاگون، لندن و پاریس بر اساس تبلیغات در مورد ایران تصمیم نمیگیرند. نگاه آنها به درون و هستۀ مرکزی حکومت است و عیارهای ارزیابی و سنجههای خود را بهدقت پنهان میکنند. هزینه دادن برای خنثیسازی این جماعت، اتلافِ وقت و پول است و البته گهگاه از آنها بهرهبرداری امنیتی هم شده است.
حساب گروههای متشکل البته متفاوت است. تجربه نشان داده سرمایهگذاری اصلی و عمدۀ سازمانهای اطلاعاتیِ مداخلهگرِ غربی روی دارودستههای سازماندار و مسلحِ مناطق مرزی است تا در زمان مناسب و نیاز، آنها را مانند خنجری، ناگهانی و از پشت فرود آورند. وجود چند دولت در اطراف کشور که در شکستن گردنِ ایران منافع دارند، این خطر را تشدید و چندسویه میکند. از همین رو تنظیم روابط با این کشورها و قفل کردن منافع اقتصادی آنها در ایران به رفتارهای امنیتیشان، رویکردی منطقی است برای بهینه کردن امنیت سرزمینی. اقدامی که برای دور کردن گروههای مسلح در مرز با کردستان عراق انجام شد، الگوی خوبی برای کاربرد در مورد دیگر کشورهاست.
اما این امرِ آشکاری است که سرنخ این گروهها جایی فراتر از کشورهای همسایه، به پنتاگون و سیا و موساد وصل است. در ماجرای ریگی و کردهای مسلح، این واقعیت بهوضوح از پرده بیرون افتاد. تا رابطه با این کشورها تنظیم نشود، مزاحمتهای مرزی و خطرِ آن خنجر رفع نخواهد شد. شاید ایالاتمتحده از هزینۀ پروپاگاندا کم کند اما هرگز پولتوجیبیِ چماقهای واقعیاش را کم نمیکند. اهمیتِ خنثی کردن این چماقها کمتر از رفع تحریم اقتصادی نیست. میدانیم که فهرست مطالبات ایالاتمتحده از ایران بلند است و در این روزها و در مقابل آن مطالبات، نباید گنجاندن رفع مزاحمتهای امنیتیِ حاشیهای در فهرست مطالبات متقابل ایران از پنتاگون و اسرائیل فراموش شود!
🆔@jameeno
🏷 فهرست!
🖊 شورای سردبیری:
قدیمیترین فرد پیشرو در جنبش مشروطۀ ایران میرزاملکوم خان است. اولین مطرحکنندۀ لزوم حکومت قانون، محدود کردن اختیارات تکنفره و یکی از نخستین افرادی که در قامت روزنامهنگار، ایران را در مسیر مشروطهخواهی انداخت. بزرگیاش را گفتیم، یک نقطهضعف ظاهراً کوچکش را هم بگوییم: مخارج زندگی در فرنگ! این همان است که آدمی را به روبَهمزاجی و بدتر از آن دچار میکند!
دورانی که در لندن مقام سیاسی داشت، حقهای زد و از ناصرالدینشاه برای یک فرنگی، امتیاز راهاندازی لاتاری در ایران گرفت، ولی خودش پشت آن امتیاز بود و ۲۰۰۰۰لیره کاسب شد. وقتی قرارداد به خاطر اعتراض ایرانیان در حال لغو شدن بود، فوراً امتیازنامه را در بورس لندن فروخت و ۲۰۰۰۰ لیر دیگر به جیب زد.
البته از این شارلاتانبازیهای سیاسیون ایرانیان در فرنگ کم نداریم. علت اصلی این است که زندگی خرج دارد و در مملکت غریب باید چیزی را فروخت تا قوتی به کف آید. تفاوت میرزاملکوم با شارلاتانهای امروزی این است که او از خودی و بیگانه جیببری میکرد اما مزدور نبود. تفاوت بزرگی است. جیببر روحش را میفروشد، مزدور وطنش را! تعداد شارلاتانهای کنونی با برچسبِ اپوزیسیون، در خارج از کشور خیلی زیاد است. یک کاسبی پر رونق! از بلالفروشِ زیر پل رسالت که برای پناهندگی گرفتن عکس رهبر را جلوی دوربین پاره کرده است تا دانشجوی سال اولِ بهاصطلاح پناهندۀ سیاسی و تا بهاصطلاح روزنامهنگاران و سیاستمدارانِ سابق، مشغول مزدوریاند.
این شارلاتانها خود را نماینده و سخنگوی ایرانیانِ مهاجر جا میزنند. این چشمبندی است. ایرانیانِ مهاجر جماعتی هستند مرکب از انگیزهها و سلایق گوناگون؛ ترجیحدهندگانِ زندگی در جایی با اتمسفر اجتماعی و اقتصادی و فرهنگیِ متفاوت که میتوانند علائق ملی را نیز حفظ کرده باشند. به نظر میرسد اکثر این جماعت، دلسوز و ناموافقِ وضعیت فعلی کشورند و در حال ساخت زندگیِ تازه برای خانوادۀ خود. بین آنها کارآفرینان موفق، متخصصان برجسته و خانوادههای آراسته به فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران بسیار است. این گروه از مهاجران سبب تمیز قضاوت مردمان آن مناطق و روشن کردن ذهن آنان دربارۀ تفاوتهای ایرانیان با اعراب کشورهای خرپول میشوند. آنها به شارلاتانهای سیاسی سواری نمیدهند و البته آنقدر آنها را بیمقدار میدانند که در برابر آنان برآمدی هم نمیکنند. این جماعت به خاطر نیاز به رفتوآمد به ایران نیز از اجزای اپوزیسیونِ خودخوانده دوری میکند و اعتمادی به آن ندارد.
گروه کوچکِ بداقبال و نکبتزدهای نیز هست که برای گذران مجبور است نقش اپوزیسیون را بازی کند و یا در استخدام سازمانهای آمریکایی برای روز بادا! اینها در داخل و خارجِ ایران بیش از دیگران به چشم میآیند اما کوچکترین تأثیری در تعیین آیندۀ ایران ندارند و فقط بهاشتباه به نظر میرسد که فرآوردههای تحلیلی آنها بر تصمیمسازیهای غرب در مورد ایران مؤثر است. پنتاگون، لندن و پاریس بر اساس تبلیغات در مورد ایران تصمیم نمیگیرند. نگاه آنها به درون و هستۀ مرکزی حکومت است و عیارهای ارزیابی و سنجههای خود را بهدقت پنهان میکنند. هزینه دادن برای خنثیسازی این جماعت، اتلافِ وقت و پول است و البته گهگاه از آنها بهرهبرداری امنیتی هم شده است.
حساب گروههای متشکل البته متفاوت است. تجربه نشان داده سرمایهگذاری اصلی و عمدۀ سازمانهای اطلاعاتیِ مداخلهگرِ غربی روی دارودستههای سازماندار و مسلحِ مناطق مرزی است تا در زمان مناسب و نیاز، آنها را مانند خنجری، ناگهانی و از پشت فرود آورند. وجود چند دولت در اطراف کشور که در شکستن گردنِ ایران منافع دارند، این خطر را تشدید و چندسویه میکند. از همین رو تنظیم روابط با این کشورها و قفل کردن منافع اقتصادی آنها در ایران به رفتارهای امنیتیشان، رویکردی منطقی است برای بهینه کردن امنیت سرزمینی. اقدامی که برای دور کردن گروههای مسلح در مرز با کردستان عراق انجام شد، الگوی خوبی برای کاربرد در مورد دیگر کشورهاست.
اما این امرِ آشکاری است که سرنخ این گروهها جایی فراتر از کشورهای همسایه، به پنتاگون و سیا و موساد وصل است. در ماجرای ریگی و کردهای مسلح، این واقعیت بهوضوح از پرده بیرون افتاد. تا رابطه با این کشورها تنظیم نشود، مزاحمتهای مرزی و خطرِ آن خنجر رفع نخواهد شد. شاید ایالاتمتحده از هزینۀ پروپاگاندا کم کند اما هرگز پولتوجیبیِ چماقهای واقعیاش را کم نمیکند. اهمیتِ خنثی کردن این چماقها کمتر از رفع تحریم اقتصادی نیست. میدانیم که فهرست مطالبات ایالاتمتحده از ایران بلند است و در این روزها و در مقابل آن مطالبات، نباید گنجاندن رفع مزاحمتهای امنیتیِ حاشیهای در فهرست مطالبات متقابل ایران از پنتاگون و اسرائیل فراموش شود!
🆔@jameeno
👍19❤3👎1🤔1