به امید خدا دوشنبه همین هفته در بابل کارگاه شعر خواهیم داشت. با سپاس از دوستان انجمن ادبی روشنا، به خصوص شاعر گرامی جناب حمید حمزهنژاد.
Forwarded from کانال انجمن ادبی روشنا مازندران (حمید حمزه نژاد)
منتظر حضورتان هستیم
#لطفا_اطلاع_رسانی_کنید
#انجمن_ادبی_روشنا_مازندران
#ادبیها
کانال تلگرام انجمن👇👇
@roshanasher
#لطفا_اطلاع_رسانی_کنید
#انجمن_ادبی_روشنا_مازندران
#ادبیها
کانال تلگرام انجمن👇👇
@roshanasher
Forwarded from دیاران
⭕️قسمت ششم مستندهای دیاران را از دست ندهید
✅روایت زندگی سه خواهر نقاش افغانستانی؛ امروز ساعت ۲۰ از شبکه مستند صدا و سیما
#مستندهای_دیاران
#مهاجران_موفق
#نخبه_های_افغانستانی
♓️@diaran
✅روایت زندگی سه خواهر نقاش افغانستانی؛ امروز ساعت ۲۰ از شبکه مستند صدا و سیما
#مستندهای_دیاران
#مهاجران_موفق
#نخبه_های_افغانستانی
♓️@diaran
❤1
Forwarded from Deleted Account
آقای یوسف محمدی، دیروز با من تماس گرفت و متاسفانه از مشکل حادی که چند وقتی دچارش شده است گفت: از بیماری دیابت که ناگهان او را از پای انداخته و باعث قطع سه انگشتش شده است. پزشکان نظر دادهاند که اگر فوری اقدام پیشگیرانه را انجام ندهد، هر دو پایش از مچ، شاید هم از زانو قطع خواهد شد. آقای محمدی میگفت: «کسی را ندارم که از من حمایت کند، حالا چشم امیدم به هنرمندان و فرهنگیان کشورم است. دوستان کمکم کنید.» شماره تماس آقای محمدی را اگر کسی خواسته باشد، نزد من است. کسانی که می توانند یاریرسان این مرد هنرمند بشوند لطفا دریغ نفرمایند.
کمکهایتان را به شماره کارت 5047061049302017 به نام محمدسرور رجایی وایز بفرمایید. هرکسی هر مبلغی واریز کرد لطفا تلفنی خبر بدهد.
+989354152369
محمدسرور رجایی
@msrajaee
کمکهایتان را به شماره کارت 5047061049302017 به نام محمدسرور رجایی وایز بفرمایید. هرکسی هر مبلغی واریز کرد لطفا تلفنی خبر بدهد.
+989354152369
محمدسرور رجایی
@msrajaee
Forwarded from M_fayyaz
#حمید_مبشر_را_دریابیم
حمید مبشر، شاعر نامآشنای کشور و شناخته شده است. از او دو کتاب ماندگار در عرصهٔ ادبیات چاپ شدهاست. این شاعر توانمند، اکنون دچار بیماری شده و هردو کلیهاش دچار مشکل شدهاست و در این روزها دیالیز میشود.
تماسی که الآن با وی داشتم، به شدت نیازمند همکاری مالی مردم خیر است. خواهشمندم دوستان و خیَرین بزرگوار کمک خویش را دریغ نکنند.
6037997110572014
بانک ملی، به نام حمید مبشر
حمید مبشر، شاعر نامآشنای کشور و شناخته شده است. از او دو کتاب ماندگار در عرصهٔ ادبیات چاپ شدهاست. این شاعر توانمند، اکنون دچار بیماری شده و هردو کلیهاش دچار مشکل شدهاست و در این روزها دیالیز میشود.
تماسی که الآن با وی داشتم، به شدت نیازمند همکاری مالی مردم خیر است. خواهشمندم دوستان و خیَرین بزرگوار کمک خویش را دریغ نکنند.
6037997110572014
بانک ملی، به نام حمید مبشر
🔹 حمید مبشر را دریابیم.
در پیوند به یادداشتهای بالا 👆
حمید مبشر از شاعران بسیار خوب افغانستان است. از او دو مجموعه شعر منتشر شده است. او از بهترینهای شعر مهاجرت به ویژه در شهر قم به حساب میآید. و در عین حال او از کسانی است که همه دشواریهای مهاجرت از بیمدرکی و اشتغال به کارهای سخت بگیرید تا مهمانی در اردوگاه سفیدسنگ را گذرانده است و گویا مشکل کلیههای او نیز حاصل شبهای سرد اردوگاه در دهۀ هفتاد بوده است. و اینک او نیز بسیاری از مهاجران همنسل خویش مشکلات جسمی ناشی از سه چهار دهه دشواری را تجربه میکند،
رسیدن به میانسالی و گاه کهولت، در عین محرومیت از مزایایی مثل بیمه و بازنشستگی و دیگر چیزهایی که میتواند به داد شخص برسد. دامن بسیاریها را گرفته است، از استاد نجیب مایل هروی بگیرید تا یوسف محمدی و حمید مبشر. و اینک جامعۀ مهاجر با این دشواریهایی که خود با آن روبهروست، میباید این عوارض را هم تحمل کند.
در اینجا روی سخن من با متولیات و دستاندرکاران امور است، چه در جهت افغانستانی قضیه و چه در جهت ایرانی آن. به راستی نمیشود تدبیری اندیشید تا همۀ بیماران این جامعه و به خصوص فرهنگیان و ادبای آن، از بعضی حمایتها برخوردار شوند؟ البته که فعلاً آنچه در پیش روی ماست رسیدگی فوری به یوسف محمدی و حمید مبشر است، ولی این زنجیرههای متوالی دشواریها پایانی نخواهد یافت، مگر این که راهی اصولی سنجیده شود.
نمیدانم در بین خوانندگان این سطور کسانی هستند که میتوانند در حوزۀ امور قانونی و اداری مربوط به مهاجرین راهی برای رفع این دشواریها بیابند یا نه. ولی این چیزی است که واقعاً به آن نیاز است.
در پیوند به یادداشتهای بالا 👆
حمید مبشر از شاعران بسیار خوب افغانستان است. از او دو مجموعه شعر منتشر شده است. او از بهترینهای شعر مهاجرت به ویژه در شهر قم به حساب میآید. و در عین حال او از کسانی است که همه دشواریهای مهاجرت از بیمدرکی و اشتغال به کارهای سخت بگیرید تا مهمانی در اردوگاه سفیدسنگ را گذرانده است و گویا مشکل کلیههای او نیز حاصل شبهای سرد اردوگاه در دهۀ هفتاد بوده است. و اینک او نیز بسیاری از مهاجران همنسل خویش مشکلات جسمی ناشی از سه چهار دهه دشواری را تجربه میکند،
رسیدن به میانسالی و گاه کهولت، در عین محرومیت از مزایایی مثل بیمه و بازنشستگی و دیگر چیزهایی که میتواند به داد شخص برسد. دامن بسیاریها را گرفته است، از استاد نجیب مایل هروی بگیرید تا یوسف محمدی و حمید مبشر. و اینک جامعۀ مهاجر با این دشواریهایی که خود با آن روبهروست، میباید این عوارض را هم تحمل کند.
در اینجا روی سخن من با متولیات و دستاندرکاران امور است، چه در جهت افغانستانی قضیه و چه در جهت ایرانی آن. به راستی نمیشود تدبیری اندیشید تا همۀ بیماران این جامعه و به خصوص فرهنگیان و ادبای آن، از بعضی حمایتها برخوردار شوند؟ البته که فعلاً آنچه در پیش روی ماست رسیدگی فوری به یوسف محمدی و حمید مبشر است، ولی این زنجیرههای متوالی دشواریها پایانی نخواهد یافت، مگر این که راهی اصولی سنجیده شود.
نمیدانم در بین خوانندگان این سطور کسانی هستند که میتوانند در حوزۀ امور قانونی و اداری مربوط به مهاجرین راهی برای رفع این دشواریها بیابند یا نه. ولی این چیزی است که واقعاً به آن نیاز است.
Forwarded from م انصاری
سال ها پیش،درجشنواره ی "هنرآسمانی"،باشاعرتوانا ودغدغه مند،حمیدمبشر آشناشدم.برچهره اش گرد راهی طولانی نشسته بود وسکوت متفکرانه اش حکایت ازاندوهی عمیق،داشت.پیش ازآن دیدار،چندغزل متفاوت بادرونمایه ای فلسفی ونوستالوژی خاص ازوی خوانده بودم که سخت ،به دلم نشسته بود.بعدازآن ،یک باردیگر نیز ،دیدارمیسر شد.
باری،چند روز به شدت درگیربیمارستان بودم وازدنیای پیرامون بی خبر.دیروز،بابهبودی نسبی،یادداشتی تکان دهنده ازاستادکاظمی خواندم که ازشرایط سخت وطاقت سوزحمیدمبشرخبرمی داد.
امروز،استادزکریا اخلاقی،تلفنی ازشرایط بسیارسخت این شاعردردآشنا خبرداد که قلبم را به شدت فشرد.
دوستان شاعر!تادیرنشده است حمیدمبشر رادریابیم.شاعری که درتنهایی وغربت،ازهردوکلیه،به شدت دچار مشکل است وپی درپی،"دیالیز"می شود و...
باری،چند روز به شدت درگیربیمارستان بودم وازدنیای پیرامون بی خبر.دیروز،بابهبودی نسبی،یادداشتی تکان دهنده ازاستادکاظمی خواندم که ازشرایط سخت وطاقت سوزحمیدمبشرخبرمی داد.
امروز،استادزکریا اخلاقی،تلفنی ازشرایط بسیارسخت این شاعردردآشنا خبرداد که قلبم را به شدت فشرد.
دوستان شاعر!تادیرنشده است حمیدمبشر رادریابیم.شاعری که درتنهایی وغربت،ازهردوکلیه،به شدت دچار مشکل است وپی درپی،"دیالیز"می شود و...
به امید خدا میخواهیم کانال «خانۀ آینه» را کارگاهی برای شرح و توضیح و فهم شعر بیدل بسازیم. به نظرم آمده است که در کنار هر شعری که نقل میشود، نکاتی هم ارائه شود که به فهم دیگر شعرهای بیدل هم کمک کند. عزیزانی که مایل به آشنایی بیشتر با بیدل به این شیوه هستند، میتوانند این کانال را دنبال کنند. ⬇⬇⬇
Forwarded from خانهٔ آینه
💠 از رباعیات بیدل
هر بلهوس از ننگ نیاید بیرون
هر آینه از زنگ نیاید بیرون
هر دل ندهد خبر ز کیفیت عشق
این شعله ز هر سنگ نیاید بیرون
🔻 توضیح: منظور از شعلهای که از سنگ بیرون میآید، جرقهای است که با سنگ آتشزنه ایجاد میشده است. بر اساس همین قضیه، در شعر بیدل شعله یا آتش یا شرر با سنگ ارتباط محکمی دارد. به واقع سنگ منبع آتش دانسته میشود و همین، تصویرهای بسیاری در شعر او ایجاد کرده است.
هر که دیدیم از تعلق در طلسم سنگ بود
یک شرر آزادهای، از خود جدایی، بر نخاست
و دقت در این نکته، معنی بسیاری از بیتهای بیدل را روشن میکند، مثل این بیت:
از طبع شوخ، این همه در بند کلفتیم
بستند چون شرار، به سنگ آشیان ما
اینجا میگوید مثل شرار (جرقۀ آتش) آشیان ما را به سنگ بستهاند، یعنی آرامش نداریم. ولی چرا آشیان را به سنگ بستهاند؟ چون شرار از سنگ بیرون میآید.
#خانه_آینه
#رباعی_بیدل
@khanehayeneh
هر بلهوس از ننگ نیاید بیرون
هر آینه از زنگ نیاید بیرون
هر دل ندهد خبر ز کیفیت عشق
این شعله ز هر سنگ نیاید بیرون
🔻 توضیح: منظور از شعلهای که از سنگ بیرون میآید، جرقهای است که با سنگ آتشزنه ایجاد میشده است. بر اساس همین قضیه، در شعر بیدل شعله یا آتش یا شرر با سنگ ارتباط محکمی دارد. به واقع سنگ منبع آتش دانسته میشود و همین، تصویرهای بسیاری در شعر او ایجاد کرده است.
هر که دیدیم از تعلق در طلسم سنگ بود
یک شرر آزادهای، از خود جدایی، بر نخاست
و دقت در این نکته، معنی بسیاری از بیتهای بیدل را روشن میکند، مثل این بیت:
از طبع شوخ، این همه در بند کلفتیم
بستند چون شرار، به سنگ آشیان ما
اینجا میگوید مثل شرار (جرقۀ آتش) آشیان ما را به سنگ بستهاند، یعنی آرامش نداریم. ولی چرا آشیان را به سنگ بستهاند؟ چون شرار از سنگ بیرون میآید.
#خانه_آینه
#رباعی_بیدل
@khanehayeneh
👍1
Forwarded from خبرهای شعر خراسان (محمدکاظم کاظمی)
🔹نقد مجموعه شعر «غم چیز دیگری است» از زهرا محدثی خراسانی
🔻 یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷
🔻 مشهد، بولوار هاشمیه، بین هاشمیه ۲۰ و ۲۲
حوزۀ هنری خراسان رضوی
🔻 یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷
🔻 مشهد، بولوار هاشمیه، بین هاشمیه ۲۰ و ۲۲
حوزۀ هنری خراسان رضوی
Forwarded from یاسر عرب
حذف کروات مجسمه دکتر شریعتی در دانشگاه فرهنگیان ساری!
خانه از پای بست ویران است
خواجه در نقش بند ایوان است!
موندم چرا ریش براش نگذاشتن؟
@yaser_arab57
خانه از پای بست ویران است
خواجه در نقش بند ایوان است!
موندم چرا ریش براش نگذاشتن؟
@yaser_arab57
Forwarded from یاسر عرب
کراوات استاد علیاصغر بشیر
کروات، کروات و هنوز هم کروات!
✍️محمدکاظم کاظمی
✅سال ۱۳۶۷ بود و اوج دوران ایدئولوژیک بودن ما و همنسلان ما. در آن سالها در ایران پوشیدن کراوات خطایی بزرگ شناخته میشد و ما در «انجمن اسلامی شعرای مهاجر افغانستان» قصد داشتیم تصویرهایی از مفاخر ادب و فرهنگ افغانستان را برای استفاده در مجالس و محافل آماده کنیم، در قالب پرترههای نقاشی.
✅عکسی از استاد مرحوم علیاصغر بشیر به همین منظور به هنرمند نقاش ما ناصر طالب سپرده شد، برای کشیدن تابلوی از چهرۀ ایشان. عکس از دهههای چهل و پنجاه بود و همراه با کت و شلوار و کراواتی به سبک متجددان افغانستان در آن سالها. خوب چه میکردیم، دوستان پیشنهاد کردند که در نقاشی، کراوات را حذف کنیم، چنان که در آن سالها در نقاشیهای دکتر علی شریعتی هم این «اصلاح» صورت میگرفت. و ما تصویر استاد بشیر را اصلاح کردیم و با انتظارات جامعۀ انقلابی عصر برابر ساختیم.
✅شاید هیچکدام از ما در این «اصلاح»، به اثرات زیانبار آن واقف نبودیم و شاید اگر کسی ما را از این کار برحذر میداشت، در نظر ما غربزده و ضد دین میآمد. ولی اکنون و پس از سالها، میبینم که چه کار ناروایی بوده است این تحریف به نیت اصلاح.
✅بزرگترین زیان این گونه تحریفها این است که ما را از حقیقت دور نگه میدارد، حقیقتی که ممکن است بیشتر از کراوات نداشتن استاد بشیر سودمند باشد. وقتی حقیقت را مخدوش میکنیم، قضاوتهای ما هم مخدوش میشود و چه بسا که سالها بعد در مورد تاریخ، و فرهنگ خویش اسیر ارزیابیهای نادرست میشویم. مثلاً ممکن است کسی با دیدن این نقاشی علیاصغر بشیر، او را «از پیشگامان تحریم کراوات» در میان روشنفکران افغانستان بپندارد.
✅یا کسی دیگر تصور کند که استاد آنقدر غرق در پژوهشهای علمی و نگارش کتابها و مقالات بوده که بر خلاف غالب همنسلان و همردیفهای خویش، به سر و وضع خود توجهی نداشته است.
اما وقتی حقیقت را حفظ کنیم (هرچند این حقیقت خلاف میل ما باشد) میتوانیم قضاوت درستی از وضع داشته باشیم.
✅میتوانیم نفوذ لباسپوشیدن غربی را در کشور خویش ردیابی کنیم و بدین نتیجه برسیم که روشنفکران ما در آن زمان غالباً از این فرهنگ متأثر بودهاند. همچنین میتوان دریافت که در آن زمانهها کراوات پوشیدن در کشور ما عیبی به شمار نمیآمده است.
✅چرا چنین بوده است؟ این خود میتواند دلایلی داشته باشد. حتی میتوان یک سیر تاریخی را پی گرفت. یک نسل در دهههای چهل و پنجاه کراواتیاند؛ نسلی دیگر در دهههای شصت و هفتاد آن را به کنار مینهند؛ باز در دهۀ هشتاد همه اینها به میدان میآید.
✅اینها خود میتواند دستمایۀ تحقیق باشد، البته تحقیق به معنی رسیدن به حقیقت. ولی وقتی اسناد دستیابی به حقیقت را مخدوش کرده باشیم، دیگر تحقیق ما بر هیچ مبنای درستی استوار نیست.
✅حال بیاییم و ببینیم که ما در رفتارهای روزانه، در نوشتههایمان، در تحقیقها و تصحیحها، در سخنرانیها، چقدر حقیقت را پاس میداریم و چقدر از تحریف آن، برای هر مصلحتی که باشد، پرهیز میکنیم. و مهمتر از همه اینها، تحریف تاریخ است که حقیقتهای بسیاری را برای ما باژگونه نموده است.
✅اینک سی سال از آن زمان گذشته است. در آن زمان ما به اختیار کراوات مردم را حذف کردیم. و در همین اواخر به اجبار ناچار شدم در کتابی، کراواتهای عکسهای قدیمی را حذف کنم و پیراهنهای یقه هفت و یقه اسکی زیبایی بر تن دکتر رجایی بخارایی و حسین خدیو جم و استاد محمد قهرمان و دیگران کنم، تا مجوز کتاب به مانع نخورد، در کنار مقنعهها و روسریهایی به سبک امروز، بر سر بانوان در عکسهای دهههای سی و چهل.
@yaser_arab57
کروات، کروات و هنوز هم کروات!
✍️محمدکاظم کاظمی
✅سال ۱۳۶۷ بود و اوج دوران ایدئولوژیک بودن ما و همنسلان ما. در آن سالها در ایران پوشیدن کراوات خطایی بزرگ شناخته میشد و ما در «انجمن اسلامی شعرای مهاجر افغانستان» قصد داشتیم تصویرهایی از مفاخر ادب و فرهنگ افغانستان را برای استفاده در مجالس و محافل آماده کنیم، در قالب پرترههای نقاشی.
✅عکسی از استاد مرحوم علیاصغر بشیر به همین منظور به هنرمند نقاش ما ناصر طالب سپرده شد، برای کشیدن تابلوی از چهرۀ ایشان. عکس از دهههای چهل و پنجاه بود و همراه با کت و شلوار و کراواتی به سبک متجددان افغانستان در آن سالها. خوب چه میکردیم، دوستان پیشنهاد کردند که در نقاشی، کراوات را حذف کنیم، چنان که در آن سالها در نقاشیهای دکتر علی شریعتی هم این «اصلاح» صورت میگرفت. و ما تصویر استاد بشیر را اصلاح کردیم و با انتظارات جامعۀ انقلابی عصر برابر ساختیم.
✅شاید هیچکدام از ما در این «اصلاح»، به اثرات زیانبار آن واقف نبودیم و شاید اگر کسی ما را از این کار برحذر میداشت، در نظر ما غربزده و ضد دین میآمد. ولی اکنون و پس از سالها، میبینم که چه کار ناروایی بوده است این تحریف به نیت اصلاح.
✅بزرگترین زیان این گونه تحریفها این است که ما را از حقیقت دور نگه میدارد، حقیقتی که ممکن است بیشتر از کراوات نداشتن استاد بشیر سودمند باشد. وقتی حقیقت را مخدوش میکنیم، قضاوتهای ما هم مخدوش میشود و چه بسا که سالها بعد در مورد تاریخ، و فرهنگ خویش اسیر ارزیابیهای نادرست میشویم. مثلاً ممکن است کسی با دیدن این نقاشی علیاصغر بشیر، او را «از پیشگامان تحریم کراوات» در میان روشنفکران افغانستان بپندارد.
✅یا کسی دیگر تصور کند که استاد آنقدر غرق در پژوهشهای علمی و نگارش کتابها و مقالات بوده که بر خلاف غالب همنسلان و همردیفهای خویش، به سر و وضع خود توجهی نداشته است.
اما وقتی حقیقت را حفظ کنیم (هرچند این حقیقت خلاف میل ما باشد) میتوانیم قضاوت درستی از وضع داشته باشیم.
✅میتوانیم نفوذ لباسپوشیدن غربی را در کشور خویش ردیابی کنیم و بدین نتیجه برسیم که روشنفکران ما در آن زمان غالباً از این فرهنگ متأثر بودهاند. همچنین میتوان دریافت که در آن زمانهها کراوات پوشیدن در کشور ما عیبی به شمار نمیآمده است.
✅چرا چنین بوده است؟ این خود میتواند دلایلی داشته باشد. حتی میتوان یک سیر تاریخی را پی گرفت. یک نسل در دهههای چهل و پنجاه کراواتیاند؛ نسلی دیگر در دهههای شصت و هفتاد آن را به کنار مینهند؛ باز در دهۀ هشتاد همه اینها به میدان میآید.
✅اینها خود میتواند دستمایۀ تحقیق باشد، البته تحقیق به معنی رسیدن به حقیقت. ولی وقتی اسناد دستیابی به حقیقت را مخدوش کرده باشیم، دیگر تحقیق ما بر هیچ مبنای درستی استوار نیست.
✅حال بیاییم و ببینیم که ما در رفتارهای روزانه، در نوشتههایمان، در تحقیقها و تصحیحها، در سخنرانیها، چقدر حقیقت را پاس میداریم و چقدر از تحریف آن، برای هر مصلحتی که باشد، پرهیز میکنیم. و مهمتر از همه اینها، تحریف تاریخ است که حقیقتهای بسیاری را برای ما باژگونه نموده است.
✅اینک سی سال از آن زمان گذشته است. در آن زمان ما به اختیار کراوات مردم را حذف کردیم. و در همین اواخر به اجبار ناچار شدم در کتابی، کراواتهای عکسهای قدیمی را حذف کنم و پیراهنهای یقه هفت و یقه اسکی زیبایی بر تن دکتر رجایی بخارایی و حسین خدیو جم و استاد محمد قهرمان و دیگران کنم، تا مجوز کتاب به مانع نخورد، در کنار مقنعهها و روسریهایی به سبک امروز، بر سر بانوان در عکسهای دهههای سی و چهل.
@yaser_arab57
👍1
Forwarded from عکس نگار
🔷 باران
🔻 زینب بیات
خواهری و برادری قشنگ است. فکر می کنی تا خواهرت را داری و تا برادرت کنارت هست. یک حامی قوی پشتت هست. و دست ترا در پریشانی ها رها نمی کند.
به خصوص اگر مهاجر افغانستانی باشی و گاهی یک نگرانی دلت را چنگ بزند که به گیر نیروی انتظامی نیفتی و رد مرز نشوی.
این خواهری و برادری و حمایت را در این چند روز از نزدیک دیدم.
باران را به یاد دارید؟
باران یا همان زهرا بهرامی دختری افغانستانی است که در فیلمی به همین نام سالها پیش بازی کرد.
باران حالا در متن زندگی واقعی خودش بازی کرد. و خوب بازی کرد و باید جایزه نقش اول یک خواهر مهربان را به او داد.
برادرش در ارومیه دست نیروی انتظامی افتاد. برایش حکم رد مرز صادر شد. خانواده باران نمی دانستند چه کنند و چگونه پسرجوان شان را نجات دهند که رد مرز نشود. پسری که تجربه این فضاها و ناامنی ها را نداشت.
در این چند روز فضای خانواده باران، بارانی بود تنها کاری که از دست شان برمی آمد گریه...
اما باران خود را به آتش زد. تا آب را به سرچشمه برگرداند. تا برادرش را از اردوگاه و گیر نیروی انتظامی خلاص کند. تجاربی که حتما خواهران و مادران افغانستانی در ایران زیاد دارند تا عزیزشان را از اردوگاه خلاص کنند. هر چند به سختی، هر چند به تلخی....
زهرا در مشهد تپید. اداره اتباع رفت این طرف و آن طرف دوید.
دوبار به زاهدان رفت. به ارومیه رفت و شب و روز نشناخت. تا بالاخره در آخرین لحظات در سر نقطه مرزی برادرش را نگه داشت. تا برگردد و اسیر ناامنی ها نگردد.
باران دست برادرش را گرفت. او چیزهای زیادی شنید از اردوگاه، از توهین هایی که به افغانستانی ها شده بود. از بدرفتاری و از خشونت ها.
بخوانم بیت بی پایان بخوانم
برای ملت افغان بخوانم
برای ملت آواره ی خود
از ایران تا به پاکستان بخوانم...
با همه ی تجارب سخت و تلخ این چند روز، برادر حالا دل جمع بود که در کنار خواهرش هست و مادرچشم انتظارش را خواهد دید.
باران با همه وجود تلاش کرد. احساس ضعف و درماندگی نکرد. و تصویری از یک دختر افغانستانی برجای گذاشت. مهربان، پرتلاش و خستگی ناپذیر.
#مهاجر
#بی_سرنوشت
#باران_زهرا_بهرامی
#اردوگاه
@zaynabbayat
🔻 زینب بیات
خواهری و برادری قشنگ است. فکر می کنی تا خواهرت را داری و تا برادرت کنارت هست. یک حامی قوی پشتت هست. و دست ترا در پریشانی ها رها نمی کند.
به خصوص اگر مهاجر افغانستانی باشی و گاهی یک نگرانی دلت را چنگ بزند که به گیر نیروی انتظامی نیفتی و رد مرز نشوی.
این خواهری و برادری و حمایت را در این چند روز از نزدیک دیدم.
باران را به یاد دارید؟
باران یا همان زهرا بهرامی دختری افغانستانی است که در فیلمی به همین نام سالها پیش بازی کرد.
باران حالا در متن زندگی واقعی خودش بازی کرد. و خوب بازی کرد و باید جایزه نقش اول یک خواهر مهربان را به او داد.
برادرش در ارومیه دست نیروی انتظامی افتاد. برایش حکم رد مرز صادر شد. خانواده باران نمی دانستند چه کنند و چگونه پسرجوان شان را نجات دهند که رد مرز نشود. پسری که تجربه این فضاها و ناامنی ها را نداشت.
در این چند روز فضای خانواده باران، بارانی بود تنها کاری که از دست شان برمی آمد گریه...
اما باران خود را به آتش زد. تا آب را به سرچشمه برگرداند. تا برادرش را از اردوگاه و گیر نیروی انتظامی خلاص کند. تجاربی که حتما خواهران و مادران افغانستانی در ایران زیاد دارند تا عزیزشان را از اردوگاه خلاص کنند. هر چند به سختی، هر چند به تلخی....
زهرا در مشهد تپید. اداره اتباع رفت این طرف و آن طرف دوید.
دوبار به زاهدان رفت. به ارومیه رفت و شب و روز نشناخت. تا بالاخره در آخرین لحظات در سر نقطه مرزی برادرش را نگه داشت. تا برگردد و اسیر ناامنی ها نگردد.
باران دست برادرش را گرفت. او چیزهای زیادی شنید از اردوگاه، از توهین هایی که به افغانستانی ها شده بود. از بدرفتاری و از خشونت ها.
بخوانم بیت بی پایان بخوانم
برای ملت افغان بخوانم
برای ملت آواره ی خود
از ایران تا به پاکستان بخوانم...
با همه ی تجارب سخت و تلخ این چند روز، برادر حالا دل جمع بود که در کنار خواهرش هست و مادرچشم انتظارش را خواهد دید.
باران با همه وجود تلاش کرد. احساس ضعف و درماندگی نکرد. و تصویری از یک دختر افغانستانی برجای گذاشت. مهربان، پرتلاش و خستگی ناپذیر.
#مهاجر
#بی_سرنوشت
#باران_زهرا_بهرامی
#اردوگاه
@zaynabbayat
Forwarded from آثار محمدکاظم کاظمی
http://www.mkkazemi.com/1397/08/05/palayesh-2/
مقالهای مفصل دربارۀ پالایش زبان فارسی، به ویژه در افغانستان امروز
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
مقالهای مفصل دربارۀ پالایش زبان فارسی، به ویژه در افغانستان امروز
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
Forwarded from عکس نگار
🔵 رفاقتهای بیمرز
🔻زینب بیات
نرگس مجلۀ رشد دانش آموز را که از مدرسه بهش داده بودند. از کیفش درآورد، زیر لب غر زد و گفت: چه عجب از نوآموز بودن درآمدیم و شدیم دانشآموز.
ناگهان طرح روی جلد مجله توجه او را جلب کرد و با شوق فریاد زد، مامان نگاه کن. هر دو نفر با دیدن رنگ پرچم افغانستان بر روی دفترچۀ دانشآموزی که عکس او روی مجله بود ذوق زدیم. با عجله مجله را ورق زدیم تا ببینیم آیا مطلبی هم درون مجله دربارۀ افغانستان منتشر شده یا نه؟ که دیدیم بله، یک گزارش مفصل با عنوان «رفاقتهای بیمرز» منتشر شده است.
شرح مفصلی از دوستی و رفاقت بچههای ایرانی و افغانستانی در کنار هم، در یک مدرسه در روستای سنقرآباد استان البرز.
با بچهها گفتگوهایی انجام شده است. آنها میگویند: «ما با هم خیلی صمیمی هستیم. دوستی ما باعث پیشرفت ما شده، ما در درس ها به هم کمک میکنیم. و از هم حمایت میکنیم. حتی خارج از مدرسه دوستی ما ادامه دارد و حتی اگر با هم قهر کنیم، کاری به ملیت هم نداریم.»
از سخنان مدیر مهربان مدرسه و معلمها مشخص میشود که این رفاقت و همدلی در مدرسه، نتیجه زحمات و درایت و نگاه درست و انسانی آنها به همه دانشآموزان است.
این گزارش خوب که تهیه کننده اش خانم بهاره جلالوند است با یک مطلب زیبا با عنوان «باغ اجدادی» به پایان میرسد: «ما بیش از آنچه که فکر میکنیم به هم نزدیکیم. مثل دو برادر یا خواهر که حالا در دو سمت باغ اجدادی شان زندگی میکنند. اما از یک خانوادهاند.»
من و نرگس حالا با یک حس خوب و با رضایت به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم.
مانده نباشید مسولین مجلۀ رشد دانشآموز!
چه حرکت قشنگی انجام دادید. ما سالها مشتاق دیدن چنین مطالب و گزارشهایی بودیم. واقعاً سالها عرصه برای انجام چنین اقدامات خوب و مناسبی خالی بود. خوشحالیم که همدلی ها کار خود را کرد. و بچه های ما از غریبگی به رفاقت های بی مرز رسیدند.
#مجله_رشد_دانش_آموز
#یک_تغییر_خوب
#ایرانی_افغانستانی
#باغ_اجدادی
#رفاقتهای_بی_مرز
#نرگس_کاظمی
#زینب_بیات
@zaynabbayat
🔻زینب بیات
نرگس مجلۀ رشد دانش آموز را که از مدرسه بهش داده بودند. از کیفش درآورد، زیر لب غر زد و گفت: چه عجب از نوآموز بودن درآمدیم و شدیم دانشآموز.
ناگهان طرح روی جلد مجله توجه او را جلب کرد و با شوق فریاد زد، مامان نگاه کن. هر دو نفر با دیدن رنگ پرچم افغانستان بر روی دفترچۀ دانشآموزی که عکس او روی مجله بود ذوق زدیم. با عجله مجله را ورق زدیم تا ببینیم آیا مطلبی هم درون مجله دربارۀ افغانستان منتشر شده یا نه؟ که دیدیم بله، یک گزارش مفصل با عنوان «رفاقتهای بیمرز» منتشر شده است.
شرح مفصلی از دوستی و رفاقت بچههای ایرانی و افغانستانی در کنار هم، در یک مدرسه در روستای سنقرآباد استان البرز.
با بچهها گفتگوهایی انجام شده است. آنها میگویند: «ما با هم خیلی صمیمی هستیم. دوستی ما باعث پیشرفت ما شده، ما در درس ها به هم کمک میکنیم. و از هم حمایت میکنیم. حتی خارج از مدرسه دوستی ما ادامه دارد و حتی اگر با هم قهر کنیم، کاری به ملیت هم نداریم.»
از سخنان مدیر مهربان مدرسه و معلمها مشخص میشود که این رفاقت و همدلی در مدرسه، نتیجه زحمات و درایت و نگاه درست و انسانی آنها به همه دانشآموزان است.
این گزارش خوب که تهیه کننده اش خانم بهاره جلالوند است با یک مطلب زیبا با عنوان «باغ اجدادی» به پایان میرسد: «ما بیش از آنچه که فکر میکنیم به هم نزدیکیم. مثل دو برادر یا خواهر که حالا در دو سمت باغ اجدادی شان زندگی میکنند. اما از یک خانوادهاند.»
من و نرگس حالا با یک حس خوب و با رضایت به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم.
مانده نباشید مسولین مجلۀ رشد دانشآموز!
چه حرکت قشنگی انجام دادید. ما سالها مشتاق دیدن چنین مطالب و گزارشهایی بودیم. واقعاً سالها عرصه برای انجام چنین اقدامات خوب و مناسبی خالی بود. خوشحالیم که همدلی ها کار خود را کرد. و بچه های ما از غریبگی به رفاقت های بی مرز رسیدند.
#مجله_رشد_دانش_آموز
#یک_تغییر_خوب
#ایرانی_افغانستانی
#باغ_اجدادی
#رفاقتهای_بی_مرز
#نرگس_کاظمی
#زینب_بیات
@zaynabbayat