Forwarded from کانال زینب بیات
👩👧زینب بیات
ساره، اولین تجربۀ شیرین مادری.
یادم میآمد از اولین ماههای زندگیاش و ناز دادنهایش و حس زیبای مادرانه.
ساره نازش زیاد بود و هر اسباب بازیای که میخواست برایش تهیه میکردم، در حدی که از طرف بعضی از اقوام نزدیک، متهم به فرزندسالاری میشدم.
سلیقۀ خاصی داشت و ذوق هنری خوبی. یکی از سرگرمیهای ساره این بود که سفرهای میانداخت و یک سری وسایل را با ذوق خاصی مانند یک طرح هنری میچید.
طراحی و نقاشی را از کودکی دوست داشت. یادم می آید هنوز به مدرسه نمیرفت که چهرۀ مادربزرگ خود را طوری ماهرانه کشیده بود که مورد توجه تعدادی از اقوام قرار گرفته بود و آنها هم عکسشان را برای طراحی به ساره داده بودند.
دفترهایش پر از طرح و رنگ و خلاقیت بود. عاشق استفاده از مداد رنگی بود. کلاس دوم دبستان بود که به من گفت: «مامان، خانم گفته مامانهاتون تو دفترتون سوال طرح کنن.»
من هم با اجازهتان مداد سیاه را برداشتم و از یک کنار شروع به نوشتن کردم. وقتی سؤالات تمام شد و ساره دید، گفت: «وای مامان همه رو با سیاه نوشتی؟ تو دفتر منو کشتی، بی روح کردی. ببین من چقدر از رنگهای دیگه استفاده میکنم. صفحات من رو ببین.» و من جوابی نداشتم.☺️
ساره از آن دانشآموزان خودکار بود. از همان کلاس اول تا حالا که پیشدانشگاهی است، نیازی به پی گیری های مامان نداشته و تمام درسها و کارهای مدرسه را با شور و اشتیاق انجام داده و معمولاً هم سعی داشته در کار خودش برجسته باشد، حتی در انجام فعالیتهای فرهنگی و برنامههای صبحگاهی مدرسه و حرکات ورزشی سر صف.
در خانه من و مریم به صف میشدیم و او روی مبل میایستاد و میگفت: «از جلو نظام، خبردار» من و مریم مثل دانشآموزان انجام میدادیم و ساره مشق زندگی میکرد.
در آن سالهایی که تازه وبلاگنویسی مد شده بود وبلاگی داشت به نام «هوای تازه». شعر مینوشت داستان کار میکرد و وبلاگش را به خوبی مدیریت میکرد. نوجوانی و شور و شوق مخصوص به خودش.
داستان نویسی و طراحی را بیشتر از شعر جدی گرفته و تا حالا دو تا رمان هم کار کرده است.
ساره از آن دخترانی نبود که همینطوری خیلی از چیزها را بپذیرد. اهل فکر و اهل پرسشگری بود و به راحتی مسایل سنتی رایج را نمیپذیرفت. یک روح سرکش جوان که میخواست مستقل باشد و زندگی را تجربه کند و بفهمد و خودش به آنها برسد و انتخابگر باشد. شاید این روحیه را از خودم به ارث برده باشد که با دست و پا بسته بودن زنان جامعه، هیچ وقت کنار نیامدهام و با بعضی سنن نادرست مقابله کردهام.
حالا سارۀ جوان من ۱۸ ساله شده است. وقتی به این همه شور و انگیزه و تلاش در این دوره از زندگی اش نگاه میکنم، لذت میبرم.
ساره جانم، تولدت مبارک.🎂🎂🎂🎂🎂
#مادر
#تولد
@zaynabbayat
ساره، اولین تجربۀ شیرین مادری.
یادم میآمد از اولین ماههای زندگیاش و ناز دادنهایش و حس زیبای مادرانه.
ساره نازش زیاد بود و هر اسباب بازیای که میخواست برایش تهیه میکردم، در حدی که از طرف بعضی از اقوام نزدیک، متهم به فرزندسالاری میشدم.
سلیقۀ خاصی داشت و ذوق هنری خوبی. یکی از سرگرمیهای ساره این بود که سفرهای میانداخت و یک سری وسایل را با ذوق خاصی مانند یک طرح هنری میچید.
طراحی و نقاشی را از کودکی دوست داشت. یادم می آید هنوز به مدرسه نمیرفت که چهرۀ مادربزرگ خود را طوری ماهرانه کشیده بود که مورد توجه تعدادی از اقوام قرار گرفته بود و آنها هم عکسشان را برای طراحی به ساره داده بودند.
دفترهایش پر از طرح و رنگ و خلاقیت بود. عاشق استفاده از مداد رنگی بود. کلاس دوم دبستان بود که به من گفت: «مامان، خانم گفته مامانهاتون تو دفترتون سوال طرح کنن.»
من هم با اجازهتان مداد سیاه را برداشتم و از یک کنار شروع به نوشتن کردم. وقتی سؤالات تمام شد و ساره دید، گفت: «وای مامان همه رو با سیاه نوشتی؟ تو دفتر منو کشتی، بی روح کردی. ببین من چقدر از رنگهای دیگه استفاده میکنم. صفحات من رو ببین.» و من جوابی نداشتم.☺️
ساره از آن دانشآموزان خودکار بود. از همان کلاس اول تا حالا که پیشدانشگاهی است، نیازی به پی گیری های مامان نداشته و تمام درسها و کارهای مدرسه را با شور و اشتیاق انجام داده و معمولاً هم سعی داشته در کار خودش برجسته باشد، حتی در انجام فعالیتهای فرهنگی و برنامههای صبحگاهی مدرسه و حرکات ورزشی سر صف.
در خانه من و مریم به صف میشدیم و او روی مبل میایستاد و میگفت: «از جلو نظام، خبردار» من و مریم مثل دانشآموزان انجام میدادیم و ساره مشق زندگی میکرد.
در آن سالهایی که تازه وبلاگنویسی مد شده بود وبلاگی داشت به نام «هوای تازه». شعر مینوشت داستان کار میکرد و وبلاگش را به خوبی مدیریت میکرد. نوجوانی و شور و شوق مخصوص به خودش.
داستان نویسی و طراحی را بیشتر از شعر جدی گرفته و تا حالا دو تا رمان هم کار کرده است.
ساره از آن دخترانی نبود که همینطوری خیلی از چیزها را بپذیرد. اهل فکر و اهل پرسشگری بود و به راحتی مسایل سنتی رایج را نمیپذیرفت. یک روح سرکش جوان که میخواست مستقل باشد و زندگی را تجربه کند و بفهمد و خودش به آنها برسد و انتخابگر باشد. شاید این روحیه را از خودم به ارث برده باشد که با دست و پا بسته بودن زنان جامعه، هیچ وقت کنار نیامدهام و با بعضی سنن نادرست مقابله کردهام.
حالا سارۀ جوان من ۱۸ ساله شده است. وقتی به این همه شور و انگیزه و تلاش در این دوره از زندگی اش نگاه میکنم، لذت میبرم.
ساره جانم، تولدت مبارک.🎂🎂🎂🎂🎂
#مادر
#تولد
@zaynabbayat
Forwarded from دیاران
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️ فقط در 7 كشور جهان زنان به هيچ وجه از بدو تولد حق انتقال تابعيت ندارند...
✅قطر نیز اخیرا به فرزندان مادر قطري حق اقامت دائم داده؛ اما سرنوشت فرزندان #مادر_ایرانی همچنان نامعلوم است.
@diaran
✅قطر نیز اخیرا به فرزندان مادر قطري حق اقامت دائم داده؛ اما سرنوشت فرزندان #مادر_ایرانی همچنان نامعلوم است.
@diaran
Forwarded from عکس نگار
🔷 "و او زنی بود سخت جگرآور"
🔻زینب بیات
نگاه مهربانانه اش را با آن لحن صحبت آرام و با طمانینه چقدر دوست داشتم. تکیه کلامش " خوب " بود. با یک لهجه ی شیرین هراتی که به دل می نشست. عمه جان مریم از آن زنانی بود که وقتی بهش فکر می کنم ناخودآگاه تحسینی از ته دلم بر می خیزد و آفرين اش می گویم. یاد آن جمله از نوشته ی ابوالفضل بیهقی که برای مادر حسنک وزیر به کار برده بود می افتم. " و او زنی بود سخت جگرآور". اسمش مریم بود و نام خانوادگی اش همراز، عمه ی مادر شوهرم بود و به اصطلاح پیچه سفید فامیل، و عمه جان صدایش می کردیم.
در زمان هایی که جوان بود و پنج فرزند قد و نیم قد داشت. همسرش را از دست داده بود و با یک چرخ خیاطی چرخه ی زندگی را به گردش درآورده بود. پرورش و نظارت دقیق و هوشمندی در تربیت فرزندان با کار شبانه روزی خیاطی، نتیجه اش پنج فرزند توانمند شد. دو دکتر و یک مهندس و دو معلم.
و این همه ی خستگی سالهای مرارت را از تن بانو مریم همراز بدر می آورد.
حالا نوبت سالهای سالمندی بود و نشستن و بهره گرفتن از درختان پرباری که به ثمر رساندی. اما جنگ درگرفت و وطن ناآرام شد مهاجرت ها شروع شد و فرزندان عمه جان هم مثل خیلی از جوانان افغانستانی یکی یکی کوله بار سفر بستند و آواره شدند یکی ایران، یکی آلمان و امریکا و هلند و ....
جنگ و دربدری و آوارگی به خیلی ها آسیب زد. اما من معتقدم که بیشترین آسیب را مادران دیدند. این آیینه هزار تکه، دل مادر افغانستانی بود. انگار همه ی شهرهای جهان عهد کرده بودند که از این دل، بهره ی نصیب خود کنند بی آنکه به رنج های یک زن فکر کنند وچشم های نگران و اشک آلودش را در نظر آورند. سهم این مادر شد انتظار کشیدن و دل خوش کردن به دیدار چند روزه ی فرزند، آنهم بعد از چندین سال.
عمه مریم، حالا انتظار می کشید که کی فضل احمد جان از آلمان می آید؟
فایزه جان از امریکا کی خواهد آمد و چشم او را روشن خواهد کرد؟
امان الله کی می تواند از رتردام هلند به مشهد بیاید؟
و پروین کدام روز از کابل به دیدار او خواهد آمد؟
فقط یک پسرش مانده بود دکتر نصرالله. وجودش به مادر دلگرمی می داد. دکتر نصرالله همراز در بیرجند یکی از پزشکان نامدار و مهربان شهر است. در دل ایرانی و افغانستانی جا دارد. بی شک دعای خیر مادر برای ایشان، بزرگترین سرمایه ی زندگی است.
این سالها با همه ی اینکه عمه مریم جا افتاد شده بود. ولی بازهم به هر ترتیبی از بیرجند به مشهد می آمد. وقتی که برای دیدنش می رفتیم. از همان کنار تخت، دستش را دراز می کرد و کلی سوغاتی برای مان می آورد. حال یک یک بچه ها را می پرسید. حال خودش را که می پرسیدیم می گفت: "خدا را شکر" این خدا شکر گفتن، از آن جملاتی است که از زبان بزرگان و کلانترهای ما نمی افتد و چقدر انرژی بخش است.
حالا چند روزی است که عمه مریم پرکشیده ولی همچنان بامهربانی هایش و آن نگاه نافذش، با آن شخصیت ساده ولی استوار و محکمش، همچنان رو به رویم ایستاده است. فضا عجیب عطر گل مریم می دهد. حتم دارم کلمات هم مشام شان از این عطر لبریز شده است.
روحش شاد
#مادر
#مهاجرت
#افغانستان
@zaynabbayat
🔻زینب بیات
نگاه مهربانانه اش را با آن لحن صحبت آرام و با طمانینه چقدر دوست داشتم. تکیه کلامش " خوب " بود. با یک لهجه ی شیرین هراتی که به دل می نشست. عمه جان مریم از آن زنانی بود که وقتی بهش فکر می کنم ناخودآگاه تحسینی از ته دلم بر می خیزد و آفرين اش می گویم. یاد آن جمله از نوشته ی ابوالفضل بیهقی که برای مادر حسنک وزیر به کار برده بود می افتم. " و او زنی بود سخت جگرآور". اسمش مریم بود و نام خانوادگی اش همراز، عمه ی مادر شوهرم بود و به اصطلاح پیچه سفید فامیل، و عمه جان صدایش می کردیم.
در زمان هایی که جوان بود و پنج فرزند قد و نیم قد داشت. همسرش را از دست داده بود و با یک چرخ خیاطی چرخه ی زندگی را به گردش درآورده بود. پرورش و نظارت دقیق و هوشمندی در تربیت فرزندان با کار شبانه روزی خیاطی، نتیجه اش پنج فرزند توانمند شد. دو دکتر و یک مهندس و دو معلم.
و این همه ی خستگی سالهای مرارت را از تن بانو مریم همراز بدر می آورد.
حالا نوبت سالهای سالمندی بود و نشستن و بهره گرفتن از درختان پرباری که به ثمر رساندی. اما جنگ درگرفت و وطن ناآرام شد مهاجرت ها شروع شد و فرزندان عمه جان هم مثل خیلی از جوانان افغانستانی یکی یکی کوله بار سفر بستند و آواره شدند یکی ایران، یکی آلمان و امریکا و هلند و ....
جنگ و دربدری و آوارگی به خیلی ها آسیب زد. اما من معتقدم که بیشترین آسیب را مادران دیدند. این آیینه هزار تکه، دل مادر افغانستانی بود. انگار همه ی شهرهای جهان عهد کرده بودند که از این دل، بهره ی نصیب خود کنند بی آنکه به رنج های یک زن فکر کنند وچشم های نگران و اشک آلودش را در نظر آورند. سهم این مادر شد انتظار کشیدن و دل خوش کردن به دیدار چند روزه ی فرزند، آنهم بعد از چندین سال.
عمه مریم، حالا انتظار می کشید که کی فضل احمد جان از آلمان می آید؟
فایزه جان از امریکا کی خواهد آمد و چشم او را روشن خواهد کرد؟
امان الله کی می تواند از رتردام هلند به مشهد بیاید؟
و پروین کدام روز از کابل به دیدار او خواهد آمد؟
فقط یک پسرش مانده بود دکتر نصرالله. وجودش به مادر دلگرمی می داد. دکتر نصرالله همراز در بیرجند یکی از پزشکان نامدار و مهربان شهر است. در دل ایرانی و افغانستانی جا دارد. بی شک دعای خیر مادر برای ایشان، بزرگترین سرمایه ی زندگی است.
این سالها با همه ی اینکه عمه مریم جا افتاد شده بود. ولی بازهم به هر ترتیبی از بیرجند به مشهد می آمد. وقتی که برای دیدنش می رفتیم. از همان کنار تخت، دستش را دراز می کرد و کلی سوغاتی برای مان می آورد. حال یک یک بچه ها را می پرسید. حال خودش را که می پرسیدیم می گفت: "خدا را شکر" این خدا شکر گفتن، از آن جملاتی است که از زبان بزرگان و کلانترهای ما نمی افتد و چقدر انرژی بخش است.
حالا چند روزی است که عمه مریم پرکشیده ولی همچنان بامهربانی هایش و آن نگاه نافذش، با آن شخصیت ساده ولی استوار و محکمش، همچنان رو به رویم ایستاده است. فضا عجیب عطر گل مریم می دهد. حتم دارم کلمات هم مشام شان از این عطر لبریز شده است.
روحش شاد
#مادر
#مهاجرت
#افغانستان
@zaynabbayat