@rahenow
551 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
#داستان_کوتاه
#خانواده
#درخت_مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :


-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ،

دیگر آنجا نیستند،و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.
@rahenow👈
#داستان_کوتاه
#زندگی


سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشه...!

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»


🗿 @rahenow 👈
🗿 @rahenow👈

#زندگی_جای_دیگریست
#کنفوسیوس
#داستان_کوتاه


کنفوسیوس زنی را دید که بر دامنه کوهی سخت می گرید.
علت را پرسید و زن پاسخ داد:
اینجا پدر شوهرم را ببر درید ، سپس شوهرم نیز به همان گونه کشته شد و سرانجام نوبت به پسرم رسید که پاره پاره گشت .
حکیم پرسید:
چرا در چنین جای خطرناکی مانده ای؟
زن گفت : در اینجا از شر حکومت جبار در امانم.


🗿 @rahenow👈
#داستان_کوتاه
#جامعه



فردی به دکتر مراجعه کرده بود.در حین معاینه،یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواد که مدارک نظام پزشکی شو ارائه بده.دکتر بازرس رو به کناری میکشه و پولی دست بازرس میزاره و میگه:من دکتر واقعی نیستم.شما این پول رو بگیر بی خیال شو.بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه.مریض یقهءبازرس رو میگیره و اعتراض میکنه.بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی.مریض لبخند تلخی میزنه و میگه:اتفاقا من هم مريض نيستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجي بگيرم براي مرخصي محل كارم ...!!


📌این است حکایت ما در جامعه...چون هرکدوم مون به نوعی آلوده هستیم،نمیتونیم جلوی فساد رو بگیریم.📌

@rahenow🗿👈
#داستان_شب

از زورخانه که بیرون آمدم عصر بود و هوا سرد...گوشه ی یقه ی کتم را بالا دادم ، دیدم سبزی فروشی با چرخ

خود ایستاده است اما هنوز سبزی هایش را نفروخته است.

رفتم کنار او ایستادم و با او گپی زدم... کم کم مردم به بهانه ی سبزی خریدن به کنار من و سبزی فروش

می آمدند
و باسلام و احوالپرسی و برخی نیز با امضا گرفتن از من، سبزی می خریدند.

چند ساعتی آنجا ایستادم تا سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت. از او خداحافظی کردم و رفتم...

" گوشه ای از خاطرات جهان پهلوان تختی "
@rahenow🗿👈
#داستان_کوتاه

🐐 بز و گوسفند 🐏

بز و گوسفندی باهم می رفتند.
به جویی رسیدند، گوسفند از روی جوی جستی زد.
دنبه او بالا رفت، بز خندید وفریاد کشید : "آ... تورا برهنه دیدم"

گوسفند غمگین شد .

روی بر گرداند وگفت:
ای بی انصاف من سالهاست تو را برهنه می بینم ونمی خندم وطعنه ای به تو نمی زنم .تو پس ازعمری که یک بار مرا چنین دیده ای ، لب به سرزنش وتمسخر من می گشایی؟


چون لئیمی با هزاران عیب وعار

روز وشب بر خلق عالم آشکار

بیند اندک عیبی از صاحب کرم

بر نیارد جزبه طعن ولعن دم
https://telegram.me/rahenow
#داستان_کوتاه
#پدر
#نویسنده_نامشخص

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد
با دست اشاره کردم بره پی کارش ...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد
پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !
نا خود آگاه خنده ام گرفت .
گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "

اینو با بغض گفت ...

دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش گفتم :" بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن ... "
گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "

چراغ سبز شد ، در راه بادکنک را باد کردم و من ترکیدم!


@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈


#داستان_کوتاه

این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.



روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ، پسر او را حاکم کردند و شیر جوان سد پشت قصر را باز کرد و آب به رودخانه و همه برکه ها آمد و حیوانات شادمان ماه های اول حکومت شیر جوان در کنار هم کار میکردند و از زندگی لذت میبردند.
روزی شیر به روباه گفت : ای وزیر این حیوانات زمان پدرم مالیات نمیدادند و همیشه از آذوقه قصر پدرم برای زمستان غذای مجانی دریافت میکردند و دیدی چه بر سر او آوردند و به قتل رساندند. آب سد قصر دارد تمام میشود و اگر خشکسالی شود ما خودمان چه کنیم و دوباره حیوانات بر علیه ما توطئه میکنند و مرا به قتل میرسانند.
روباه پیر رو به شیر کرد و گفت : سلطان جوانم من این حیوانات را به خوبی میشناسم ، اگر به روشی که من میگویم حکومت کنی تا آخر عمر حاکم جنگل خواهی بود چون این حیوانات اگر در رفاه و آسایش باشند دوباره بر علیه حاکم توطئه میکنند. شیر گفت پس روش کار تو چیست ای روباه پیر.
روباه جارچیان را به وسط جنگل فرستاد وبه آنها گفت که جار بزنند و بگویند بابت کمک به آبادانی جنگل از این به بعد باید هر ماه یک سکه به صندوق قصر مالیات دهید ، چند ماه گذشت و بخاطر آبادانی همه حیوانات مالیات دادند ، وقتی دیدند هیچ کاری از سوی قصر برای جنگل انجام نشد دو تا از حیوانات اعتراض کردند و شکایت نمودند و روباه به مامورین دستور داد آن ها را دستگیر کنند و چون به شیر حاکم جوان تهمت کم کاری زدند در حضور بقیه حیوانات سر آن ها را از تن جدا کنند شیر به روباه گفت چکار میکنی حیوانات خشمگین میشوند و به قصر حمله میکنند ، روباه گفت سلطان جوانم من این حیوانات را خوب میشناسم کارتان نباشد ، حکم اجرا شد و رعب وحشت در بین حیوانات بوجود آمد.
بعد از چند وقت روباه دستور داد از این پس هر هفته باید یک سکه به قصر مالیات دهند ، حیوانات معترض شدن ولی از ترس هیچ شکایتی نکردن و مالیات را پرداخت کردند ، روباه باز به حیوانات دستور داد هفته ای سه سکه باید مالیات دهید ، سه تا از حیوانات فقیر شکایت کردند که این چه وضعی هستش شیر دارد ظلم میکند ، روباه سریعا دستور داد معترضین را به خاطر توهین به حاکم جنگل را زندانی کنند ، حیوانات دیگر سکوت کردند.
روباه مالیات را هفته ای هفت سکه اعلام کرد و هر حیوانی اعتراض میکرد به جرم توهین به سلطان جنگل زندانی یا اعدام میکرد ، شیر جوان با سکه های که حیوانات داده بودند یک قصر بزرگ و مجلل ساخت و آب را هم بر روی حیوانات بست.
حیوانات به سختی کار میکردند و هر چی در میاوردند خرج شکم خودشان و مالیات می شد و همه در غم و اندوه بودند و از ترس سلطان و اعدام نشدن اعتراض و شکایت نمیکردند و فقط در دل خود را نفرین میکردند که چرا توطئه کردند و شیر پدر را به قتل رساندند.

روباه در دم مرگ به شیر گفت اگر میخواهی همیشه حاکم بمانی حیوانات را در غم و گرفتاری نگه دار و همیشه آن ها را بترسان که اگر شکم شان سیر شود تورا خواهند کشت.

نوشته شده توسط اسکار وایلد داستان نویس بزرگ اروپا و ایرلند
@rahenow🗿👈
#داستان_کوتاه
@rahenow🗿👈
داستان خنده دار ملانصرالدین و پرواز در آسمان

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:

خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

@rahenow🗿👈
#داستان_کوتاه
@rahenow🗿👈
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.

#جرج_برناردشاو
@rahenow🗿👈
#داستان_کوتاه
@rahenow🗿👈

معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدرآن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟حالا پسرها می گویند : تمیزه !معلم جواب داد : ....نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم.تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !و از دیدگاه هر کس متفاوت است
https://telegram.me/rahenow🗿
#داستان_های_مثنوی_معنوی📚

داستان مرد و زنی که از روی اجبار برای درآمد دست به کارهای خلاف می زدند و عاقبت رفتار آنها😳

مردی از شدت فقر و فاقه، زن زیبا و ملیح خود را وادار می کرد که مردان سست اراده را به بهانه کام به دام افکند🙊. زن نزد قاضی می رود و از شوی ناسازگار خود گِلِه آغاز می کند. قاضی که از حُسن و جمال و ناز زن، عنان اختیار از کف هشته بود، به او میگوید: محکمه شلوغ و پُرغوغاست و من در این ازدحام نمی توانم به شکایت تو رسیدگی کنم. بهتر است در فلان ساعت به منزلم بیایی تا با فراغت کامل به سخنانت گوش فرا دهم و برای مشکلت راه حلی بیابم. اما زن که زیرک بود به او می گوید: جناب قاضی! هیچ جایی دنج تر از سرای من نیست. پس بهتر است جناب قاضی به آنجا قدم رنجه کنند.
مکر و افسون زن، قاضی هوسباز را به دادگاه کشید. قاضی که شهوت چشم بصیرتش را کور کرده بود قدم به خانه زن نهاد. هنوز دقایقی از ورود او نگذشته بود که مرد طبق قرار قبلی دقّ الباب کرد. قاضی که خود را در معرض رسوایی و فصاحت دید، از جا برجهید و هراسان به گوشه پستو دوید و خود را در صندوقی خالی پنهان کرد😱. شوهر زن با قیافه ای اخم آلود و لب و لُنجی آویخته 😖وارد خانه شد و با صدایی بلند که قاضی هم بشنود به همسرش خطاب کرد: ای زن! چرا این قدر از من بدگویی می کنی؟ به تازگی شنیده ام به محکمه رفته ای و علیه من طرح دعوا کرده ای. آخر انصاف هم خوب است. مگر من هست و نیستم را به پای تو نریخته ام؟ چرا این قدر جفا می کنی؟! دار و ندار من یک صندوق خالی است که در گوشه آن پستو قرار دارد. تازه این صندوق لعنتی هم بلای جان من شده است چون مردم خیال می کنند که من کالاهایی نفیس در آن ذخیره کرده ام. برای همین است که کسی به من نه قرضی می دهد و نه اعانتی. من همین فردا این صندوق را وسط بازار و در برابر چشم عابران به آتش می کشم تا همگان بدانند که من آهی در بساط ندارم. قاضی از شنیدن این سخنان در آن صندوق تنگ و تاریک مانند بید بر خود می لرزید. هم از رسوایی و هم از هلاکت.😵
زن که نقش خود را خوب ایفا می کرد با آه و ناله ساختگی گفت: ای مرد دست از این خیره سری و جنون بردار. آخر این دیگر چه کاری است می کنی؟ مرد نیز می گفت: من این حرفها سرم نمی شود! دیگر جانم به لبم رسیده است! این را گفت و از جا برجهید و طنابی آورد و چند دور اطراف صندوق پیچید و گره ای محکم زد و صبح فردا حمالی آورد و صندوق را بر پشتش نهاد و به طرف بازار حرکت کردند. مرد جلوجلو می رفت و حمّال با صد زحمت و زحیر صندوق سنگین را می کشید. قاضی که آبروی خود را بر باد می دید عاجزانه از درون صندوق حمال را صدا زد کرد: حمال! حمال!
حمال لحظه ای درنگ کرد و با تعجب به اطراف نگریست که منشا صدا را پیدا کند. اما کسی را ندید. ناچار به راهش ادامه داد. هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بود که دوباره همان صدا را بلندتر شنید. ترس بر او چیره شده بود. پیش خود گفت: نکند این صدا صدای هاتف غیبی باشد! شاید هم صدای اجنه است که با من سر دشمنی و ناسازگاری گذاشته اند؟! اما کمی که بیشتر دقت کرد دید صدا از داخل صندوق می آید. قاضی هرطور که میسّر بود به حمال حالی کرد که نزد معاون قاضی برود و از قول قاضی به او بگوید که هرچه زودتر بیاید و این صندوق را دربسته بخرد و به خانه قاضی ببرد. نایب قاضی دوان دوان سر رسید و به مرد پیشنهاد خرید صندوق را داد و پس از چانه زنی های متوالی بالاخره صد دینار 💰داد و صندوق را بازخرید و به خانه قاضی انتقال داد و بدین سان قاضی از مهلکه رسوایی برهید و در عوض مرد و همسرش نیز برای یک سال از نظر مالی تامین شدند. اما سال بعد که مرد دوباره به تنگدستی دچار شد از زن خواست که به سرای قاضی برود و شکایت پارسال را تجدید کند. زن از بیم لو رفتن نقشه، زنی را همراه خود کرد تا شکایتش را اعلام کند. قاضی پس از گوش دادن به سخنان همراه گفت که همسر این زن باید در محکمه حاضر شود. مرد در محکمه حاضر شد و چون از بدبختی خود سخن آغاز کرد، قاضی با آنکه پارسال چهره اش را ندیده بود، از لحن کلامش او را بشناخت و به طنز گفت که:
نوبت من رفت، امسال آن قمار
با دگر کس باز، دست از من بدار.

https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
#داستان_كوتاه

شخصی آشنا از معلمي پرسيد:
شما كه قاضي بوديد، چرا قضاوت را رها كرده و معلم شديد؟
معلم پاسخ داد:
زيرا وقتي به مراجعين و مجرميني كه پيش من آمدند دقيق مي شدم، مي ديدم اکثراً انسانهايي هستند كه يا آموزش صحيح نديده اند و يا دیدگاه درستي ندارند. بخودم گفتم، بجاي پرداختن به شاخ وبرگ، بايد به اصلاح ریشه بپردازیم.

و ما چقدر به معلم دانا، بیش از قاضی عادل نیازمندیم.
@rahenow🗿👈
« بهانه‌ای برای خنداندن »
@rahenow🗿👈

🔅پیرمرد هربار که می‌خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله‌ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می‌نوشت.
این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله‌ای را که پیرمرد نوشته بود را خواند.

روی اسکناس نوشته شده بود:

« وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. »

پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند.
پشت اسکناس نوشته شده بود:

« ای کلک ، تو که هنوز پولدار نشدی ... »

پسرک خندید با صدای بلند ،
هر چند صدای خنده‌ی خود را نمی‌شنید ...!
#داستان کوتاه
@rahenow🗿👈
#تله_های #اقتصادی :

@rahenow🗿👈

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.

#داستان_کوتاه #اقتصاد
https://telegram.me/rahenow
#داستان_کوتاه
#اشتباه
#تکرار_اشتباه
#سنگ_ریزه :
@rahenow🗿👈
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.

بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.

یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.

چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.

مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.

دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.
https://telegram.me/rahenow

🌟مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد.
#داستان_کوتاه #جوانمردی
@rahenow🗿👈
⭕️ مردي نزد جوانمردی آمد و گفت : تبرکي ميخواهم. جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره اي ببرم.
#جوانمرد گفت: جامه ي مرا بهايي نيست. اما سوالي دارم؟
مرد گفت: بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردي چادر بر سر کند زن مي شود؟
مردگفت: نه.
جوانمرد گفت: اگر زني جامه ي مردانه بپوشد مرد مي شود؟ مرد گفت: نه.

✅جوانمرد گفت: پس در پي آن نباش که جامه ي جوانمردان را در بر کني که اگر پوست جوانمرد را هم در بر کشي، جوانمرد نخواهي شد. زيرا جوانمردي به جان است نه به جامه.
https://telegram.me/rahenow
#داستان_کوتاه
@rahenow🗿👈
📌در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید: « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.

ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: « شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.» خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.
زنبور با آه و زاری می گوید: « قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟» ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: « می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است».
https://telegram.me/rahenow
#داستانِ این روز های تهران و ایران

کاریکاتور روزنامه ابتکار

@rahenow 🗿👈
پایان روزی که همه چیز عادی جلوه می کرد به عالیجناب خبر دادند:  "مردم در هر نقطه از خیابان که اراده می کنند ظاهر گشته و هر لحظه که بخواهند ناپدید می شوند. دیگر امیدی به مهار نیست."
لختی اندیشید و گفت:
"مقصر خیابان ها هستند که فریب خورده اند. ببینید چه کسی خیابان ها را فریب داده."
در آمدند که هر چه گشتیم یافت نشد.
فرمان داد: "پس خیابان ها را حذف کنید."
فرمان وی خیابان به خیابان و کوچه به کوچه اجرا شد.
روزی که اوضاع عادی به نظر می رسید خبر آوردند که خیابان ها و کوچه ها و محله های حذف شده  به اراده خویش ظاهر گشته و به اراده خویش ناپدید می شوند.

#داستان_مینیمال
#داستان_کوتاه_کوتاه

@rahenow 🗿👈