〰〰〰〰〰〰〰〰〰
در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را
امتحان کند!!
به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت:
این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند.
شیخ بهائی گفت:کوهی از علم و دانش برآن
اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد.
ساعتی بعد عقب ماند،به میر داماد گفت:
این شیخ بهائی رعایت نمیکند دائم جلو می تازد.
میرداماد گفت:اسب او از اینکه آدم بزرگی
چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد
و می خواهد از شوق بال در آورد.
♦️@seemorghbook
در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را
امتحان کند!!
به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت:
این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند.
شیخ بهائی گفت:کوهی از علم و دانش برآن
اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد.
ساعتی بعد عقب ماند،به میر داماد گفت:
این شیخ بهائی رعایت نمیکند دائم جلو می تازد.
میرداماد گفت:اسب او از اینکه آدم بزرگی
چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد
و می خواهد از شوق بال در آورد.
♦️@seemorghbook
❤21👍8👏3🥰1
فرق آرامش و آسایش چیست؟
آسایش یک امر بیرونی
و آرامش یک پدیده درونیه
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشن
اما معدود افرادی هستن که
در آرامش زندگی می کنن
آسایش
یعنی راحتی در زندگی
که با امکانات وثروت خوب
و زیاد به دست میاد
هرچی دلشون بخواد میخرن
هر کجا خواستن میرن و......
آرامش
رو کسانی دارن که از درون کاملا سالم و سلامتند
شاید بی چیز باشن اما دلشون خوشه
به اونچه دارن راضین...
♦️@seemorghbook
آسایش یک امر بیرونی
و آرامش یک پدیده درونیه
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشن
اما معدود افرادی هستن که
در آرامش زندگی می کنن
آسایش
یعنی راحتی در زندگی
که با امکانات وثروت خوب
و زیاد به دست میاد
هرچی دلشون بخواد میخرن
هر کجا خواستن میرن و......
آرامش
رو کسانی دارن که از درون کاملا سالم و سلامتند
شاید بی چیز باشن اما دلشون خوشه
به اونچه دارن راضین...
♦️@seemorghbook
👍11❤6
🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀
انسانها بیش از هر چیز دیگر، از اندیشیدن وحشت دارند، بیش از فقر، حتی بیش از مرگ. «اندیشه» انقلاب میکند، از تخت به زیر میکشد و نابود میسازد. امتیازات دروغین، سنن و عرف جوامع، و عادات راحت طلبانهٔ انسانها را، بدون ذرهای رحم، از دم تیغ میگذراند. هیچ قانونی را به رسمیت نمیشناسد؛ آنارشیست است. مراجع قانونی را به پشیزی نمیانگارد و بر خرد کهن نیز وقعی نمینهد. اندیشه به سادگی در گودال جهنم مینگرد و هراسی او را فرا نمیگیرد. بشر، لکه کوچکی مغروق در ژرفای بی پایانی از سکوت است؛ اندیشه این را میبیند و با این حال، غرورمندانه خود را به نمایش میگذارد، گویی ارباب کائنات است. «اندیشه» چالاک، آزاد و عظیم است، یگانه روشنایی این جهان و بزرگترین مایه فخر بشر.
#برتراند_راسل
♦️@seemorghbook
انسانها بیش از هر چیز دیگر، از اندیشیدن وحشت دارند، بیش از فقر، حتی بیش از مرگ. «اندیشه» انقلاب میکند، از تخت به زیر میکشد و نابود میسازد. امتیازات دروغین، سنن و عرف جوامع، و عادات راحت طلبانهٔ انسانها را، بدون ذرهای رحم، از دم تیغ میگذراند. هیچ قانونی را به رسمیت نمیشناسد؛ آنارشیست است. مراجع قانونی را به پشیزی نمیانگارد و بر خرد کهن نیز وقعی نمینهد. اندیشه به سادگی در گودال جهنم مینگرد و هراسی او را فرا نمیگیرد. بشر، لکه کوچکی مغروق در ژرفای بی پایانی از سکوت است؛ اندیشه این را میبیند و با این حال، غرورمندانه خود را به نمایش میگذارد، گویی ارباب کائنات است. «اندیشه» چالاک، آزاد و عظیم است، یگانه روشنایی این جهان و بزرگترین مایه فخر بشر.
#برتراند_راسل
♦️@seemorghbook
👍15❤2
صبح یعنی
تار موهایت به هم آمیختن
از لبانت چای خوشرنگ غزل را ریختن
چشم درچشم تو و
دیدار لبها در سکوت
دست را چون حلقه ای
بر گردنت آویختن
♦️@seemorghbook
تار موهایت به هم آمیختن
از لبانت چای خوشرنگ غزل را ریختن
چشم درچشم تو و
دیدار لبها در سکوت
دست را چون حلقه ای
بر گردنت آویختن
♦️@seemorghbook
👍6❤1
☕ قطعهای از کتاب
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺣﺞ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﮕﺮ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ، ﮐﻔﺸﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﯿﺎﻣﺪ.
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺩﻣﺸﻖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ (ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯼ، ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻭ ﻭﺻﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ) میکند.
ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺣﺠﺎﺝ ﻓﻘﻂ ﺣﺞ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ.
ﮔﻔﺖ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺣﺞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﺰﻡ ﺣﺞ ﮐﺮﺩﻡ، عیالم ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﯼ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﺮﺍ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﻌﺎﻡ ﺑﺴﺘﺎﻥ، ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﻔﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﺮﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﺪﻡ. ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺳﺎﺧﺘﻢ. ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻡ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭهم ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻔﻘﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ.
📕#ﺗﺬﮐﺮﻩ_ﺍﻻﻭﻟﯿﺎ
✍#عطار_نيشابوری
♦️@seemorghbook
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺣﺞ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﮕﺮ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ، ﮐﻔﺸﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﯿﺎﻣﺪ.
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺩﻣﺸﻖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ (ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯼ، ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻭ ﻭﺻﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ) میکند.
ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺣﺠﺎﺝ ﻓﻘﻂ ﺣﺞ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ.
ﮔﻔﺖ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺣﺞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﺰﻡ ﺣﺞ ﮐﺮﺩﻡ، عیالم ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﯼ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﺮﺍ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﻌﺎﻡ ﺑﺴﺘﺎﻥ، ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﻔﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﺮﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﺪﻡ. ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺳﺎﺧﺘﻢ. ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻡ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭهم ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻔﻘﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ.
📕#ﺗﺬﮐﺮﻩ_ﺍﻻﻭﻟﯿﺎ
✍#عطار_نيشابوری
♦️@seemorghbook
❤24👍11
گر تو آزاد نباشی همه دنيا قفس است
هر كجا هست زمين تا به ثريا قفس است
تا كه «نادان» به جهان حكمروایی دارد
همه جا در نظر مردم «دانا» قفس است
#فریدون_مشیری
♦️@seemorghbook
هر كجا هست زمين تا به ثريا قفس است
تا كه «نادان» به جهان حكمروایی دارد
همه جا در نظر مردم «دانا» قفس است
#فریدون_مشیری
♦️@seemorghbook
👍25😭9❤4
📕#وزیر_اعظم
✍#کاترین_هرماری_وی_ای
جعفر برمکی (جعفر پسر یحیی برمکی) (۱۵۰ ه.ق./ ۷۶۷ م- ۱۸۷ ه.ق.-۸۰۳ م) یکی از وزاری ایرانی دربار هارونالرشید از خاندان برمکیان بود. وی دارای خطی خوش و بیانی فصیح و در احکام نجوم مطلع بود. هارون به او توجه و اقبالی تمام داشت و او را به حکومت ایالات متعدد منصوب ساخت و وی آنان را توسط نمایندگان خود اداره میکرد. هارون خواهر خود “عباسه” را که گاهی اوقات در جلسات وی با جعفر حضور داشت را به عقد صوری وی درآورد (برای محرمیت). ولی هنگامی که عباسه فرزندی به ظاهر از جعفر بزایید، خشم هارون برانگیخته شد و روایت کنند که دستور قتل جعفر را صادر کرد.
در کتاب وزیر اعظم سرگذشت غم انگیز جعفر برمکی با سبکی شیوا و هیجانی فوق العاده به رشته تحریر در آمده است. در این اثر چهره واقعی جعفر با فضیلت ها و ضعف هایش، با جاه طلبی ها و رویاهایش برای رسیدن به کمال مطلوب خود، به طرز گویا و بسیار لطیف توصیف شده است.
کتاب وزیر اعظم در سال ۱۹۸۱ برنده جایزه «فمینا» از کشور فرانسه شده است.
♦️@seemorghbook
✍#کاترین_هرماری_وی_ای
جعفر برمکی (جعفر پسر یحیی برمکی) (۱۵۰ ه.ق./ ۷۶۷ م- ۱۸۷ ه.ق.-۸۰۳ م) یکی از وزاری ایرانی دربار هارونالرشید از خاندان برمکیان بود. وی دارای خطی خوش و بیانی فصیح و در احکام نجوم مطلع بود. هارون به او توجه و اقبالی تمام داشت و او را به حکومت ایالات متعدد منصوب ساخت و وی آنان را توسط نمایندگان خود اداره میکرد. هارون خواهر خود “عباسه” را که گاهی اوقات در جلسات وی با جعفر حضور داشت را به عقد صوری وی درآورد (برای محرمیت). ولی هنگامی که عباسه فرزندی به ظاهر از جعفر بزایید، خشم هارون برانگیخته شد و روایت کنند که دستور قتل جعفر را صادر کرد.
در کتاب وزیر اعظم سرگذشت غم انگیز جعفر برمکی با سبکی شیوا و هیجانی فوق العاده به رشته تحریر در آمده است. در این اثر چهره واقعی جعفر با فضیلت ها و ضعف هایش، با جاه طلبی ها و رویاهایش برای رسیدن به کمال مطلوب خود، به طرز گویا و بسیار لطیف توصیف شده است.
کتاب وزیر اعظم در سال ۱۹۸۱ برنده جایزه «فمینا» از کشور فرانسه شده است.
♦️@seemorghbook
👍15
به راهی که اکثر مردم می روند شک کن،
اغلب مردم فقط تقلید می کنند
از متمایز بودن نترس!
انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.
#صادق_هدایت
♦️@seemorghbook
اغلب مردم فقط تقلید می کنند
از متمایز بودن نترس!
انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.
#صادق_هدایت
♦️@seemorghbook
👍9💯9👏5❤1
⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ
شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
#حسین_پناهی
♦️@seemorghbook
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ
شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
#حسین_پناهی
♦️@seemorghbook
❤6👍3😭1
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
مرد هر روز دیر سر کار حاضر میشد
وقتی میگفتند : چرا دیر میآیی؟
جواب میداد : یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ میزد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود .
یک روز از پچ پچهای همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود
مرد هر زمان نمیتوانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آن ها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر میخواست!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند
مرد درحالیکه نشسته بود و دستی به موهای بلند و کم پشتش میکشید به فکر فرو رفت ،
باید کاری می کرد ، باید خودش را اصلاح میکرد!
ناگهان فکری به ذهنش رسید :
"او می توانست بازیگر باشد!"
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل میداد، و همهی سفارشات مشتریانش را قبول میکرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت میزد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه میرفت، دست هایش را به هم میمالید و با اعتماد به نفس بالا میگفت : خوب بچهها درس جلسهی قبل را مرور میکنیم!
سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد اما زمان تحویل بهانههای مختلفی میآورد تا کار را دیرتر تحویل دهد : تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و دهها بار به خواستگاری رفته بود ....
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده!
مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست
او الان یک بازیگر است ، همانند بقيه مردم
♦️@seemorghbook
مرد هر روز دیر سر کار حاضر میشد
وقتی میگفتند : چرا دیر میآیی؟
جواب میداد : یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ میزد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود .
یک روز از پچ پچهای همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود
مرد هر زمان نمیتوانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آن ها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر میخواست!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند
مرد درحالیکه نشسته بود و دستی به موهای بلند و کم پشتش میکشید به فکر فرو رفت ،
باید کاری می کرد ، باید خودش را اصلاح میکرد!
ناگهان فکری به ذهنش رسید :
"او می توانست بازیگر باشد!"
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل میداد، و همهی سفارشات مشتریانش را قبول میکرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت میزد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه میرفت، دست هایش را به هم میمالید و با اعتماد به نفس بالا میگفت : خوب بچهها درس جلسهی قبل را مرور میکنیم!
سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد اما زمان تحویل بهانههای مختلفی میآورد تا کار را دیرتر تحویل دهد : تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و دهها بار به خواستگاری رفته بود ....
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده!
مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست
او الان یک بازیگر است ، همانند بقيه مردم
♦️@seemorghbook
👍30❤5😢5🤨2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از صدای پای امروز
میفهمیم
اتفاق تازهای در راه است
خدا کند دراین روز زیبا
همه غرق در باران
اجابت شویم
آن گونه که فقط خدا باشد
و ما و یک چتر آرامش
♦️@seemorghbook
میفهمیم
اتفاق تازهای در راه است
خدا کند دراین روز زیبا
همه غرق در باران
اجابت شویم
آن گونه که فقط خدا باشد
و ما و یک چتر آرامش
♦️@seemorghbook
❤9👍5
سه راه حل برای هر مشکلى وجود داره:
بپذیرش، تغییرش بده، رهاش کن.
اگر نمیتونی بپذیری، تغییرش بده.
اگر نمیتونی تغییرش بدی، رهاش کن...
#بودا
♦️ @seemorghbook
بپذیرش، تغییرش بده، رهاش کن.
اگر نمیتونی بپذیری، تغییرش بده.
اگر نمیتونی تغییرش بدی، رهاش کن...
#بودا
♦️ @seemorghbook
👏10👍6
☕️قطعه ای از کتاب
شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود
چوبهای سقفش بسیار صدا میکرد
به خداوند (صاحب) خانه
از بهر مرمت سخن بگشاد
پاسخ داد که چوب های سقف
ذکر خدا میکنند!
گفت : نیک است
لیک ترسم این ذکر به سجده
منجر شود.
📕#رساله_دلگشا
✍#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود
چوبهای سقفش بسیار صدا میکرد
به خداوند (صاحب) خانه
از بهر مرمت سخن بگشاد
پاسخ داد که چوب های سقف
ذکر خدا میکنند!
گفت : نیک است
لیک ترسم این ذکر به سجده
منجر شود.
📕#رساله_دلگشا
✍#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
🥰10👍4
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
#شفیعی_کدکنی
♦️@seemorghbook
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
#شفیعی_کدکنی
♦️@seemorghbook
👍15❤3👏1
📕#درود_بر_کاتالونیا
✍#جورج_اورول
درود بر کاتالونیا ، اثری از جرج اورول نویسنده انگلیسی، که در ۱۹۳۸ منتشر شد. در میان صدها داوطلبی که در بریگادهای بین المللی در جنگ داخلی اسپانیا جنگیدند بسیار بودند شاعران نوپا و نویسندگان خوش ذوق. اما کمتر کسی از میان ایشان به تیزبینی جورج اورول و با واقع بینی او درباره رویدادهای این دوره نوشته است.
جورج اورول برخلاف ارنست همینگوی نه بعنوان یک خبرنگار و نویسنده با شهرت بین المللی بلکه بعنوان یک داوطلب ساده به اسپانیا رفت. و باز برخلاف بسیاری از داوطلبان خارجی که به بریگادهای بین المللی پیوستند به ستون نظامی POUM در کاتالونیا پیوست که در جبهه آراگون مستقر بود. این ستون می کوشید بر شهر ساراگوسا تسلط یابد که در اوائل جنگ داخلی به تصرف ناسیونالیستها درآمده بود. اما در زمانی که واحد اورول به خط مقدم می رسد، هر دو طرف به آرامی در خطوط خود مستقر شده بودند و به جز فعالیتهای گشت و شناسایی از سایر عملیات نظامی پرهیز می کردند. این فقدان تحرک دیری نمی پاید و جورج اورول بزودی در یک حمله شبانه شرکت می جوید.
«درود کاتالونیا» حاوی مشاهدات او در این دوره است. واقع بینی او و آن حس عمیق انسانیت بدور از شعارهای عوام فریبانه و صداقت اورول در گزارش احساسات و وقایع کتاب را از سایر نوشتارهای این دوره متمایز می کند. منتقدی درباره این کتاب می نویسد: «هیچکس جز اورول نمی تواند خشونت و تراژدی جنگ داخلی اسپانیا را با این تاثیر تصویر کند.» با اینحال اورول به خواننده خود یادآور می شود که این تنها گواهی یک فرد است و نه تاریخ.
♦️@seemorghbook
✍#جورج_اورول
درود بر کاتالونیا ، اثری از جرج اورول نویسنده انگلیسی، که در ۱۹۳۸ منتشر شد. در میان صدها داوطلبی که در بریگادهای بین المللی در جنگ داخلی اسپانیا جنگیدند بسیار بودند شاعران نوپا و نویسندگان خوش ذوق. اما کمتر کسی از میان ایشان به تیزبینی جورج اورول و با واقع بینی او درباره رویدادهای این دوره نوشته است.
جورج اورول برخلاف ارنست همینگوی نه بعنوان یک خبرنگار و نویسنده با شهرت بین المللی بلکه بعنوان یک داوطلب ساده به اسپانیا رفت. و باز برخلاف بسیاری از داوطلبان خارجی که به بریگادهای بین المللی پیوستند به ستون نظامی POUM در کاتالونیا پیوست که در جبهه آراگون مستقر بود. این ستون می کوشید بر شهر ساراگوسا تسلط یابد که در اوائل جنگ داخلی به تصرف ناسیونالیستها درآمده بود. اما در زمانی که واحد اورول به خط مقدم می رسد، هر دو طرف به آرامی در خطوط خود مستقر شده بودند و به جز فعالیتهای گشت و شناسایی از سایر عملیات نظامی پرهیز می کردند. این فقدان تحرک دیری نمی پاید و جورج اورول بزودی در یک حمله شبانه شرکت می جوید.
«درود کاتالونیا» حاوی مشاهدات او در این دوره است. واقع بینی او و آن حس عمیق انسانیت بدور از شعارهای عوام فریبانه و صداقت اورول در گزارش احساسات و وقایع کتاب را از سایر نوشتارهای این دوره متمایز می کند. منتقدی درباره این کتاب می نویسد: «هیچکس جز اورول نمی تواند خشونت و تراژدی جنگ داخلی اسپانیا را با این تاثیر تصویر کند.» با اینحال اورول به خواننده خود یادآور می شود که این تنها گواهی یک فرد است و نه تاریخ.
♦️@seemorghbook
👍15🔥1