کتابخانه سیمرغ
73.3K subscribers
15.3K photos
1.17K videos
7.36K files
464 links
Download Telegram
همواره زمانی فرا می‌رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی را برگزید ...
این معیار انسان شدن است!

#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
👍2711
تاریخ یعقوبی

ابن واضح یعقوبی
♦️@seemorghbook
3😁2
📕#تاریخ_یعقوبی (نایاب)

#ابن_واضح_یعقوبی

مقاومت مردم کرمان در برابر یورش تازیان:
مردم کرمان سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.
تاریخ یعقوبی از قدیمترین تاریخ‌های عمومی به زبان عربی، نوشته احمدبن ابی یعقوب بن جعفربن وَهْب بن واضح یعقوبی است.
این کتاب خلاصه‌ای است از تاریخ جهان از آغاز تا میانه‌های سده ۳ق است که نکات آشکاری در مورد سازمان اداری و تشکیلاتی حکومت‌های سده ۲ و سده ۳ق روشن می‌کند.
منشیگری و کاتب بودن یعقوبی به او کمک کرد تا اطلاعات گرانبهایی را در کتاب خود بگنجاند.

♦️@seemorghbook
👍8
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️


هرکه شد خام، به‌صد شعبده خوابش کردند
هر‌که در‌خواب نشد، خانه خرابش کردند...

بازی اهل سیاست که فریب‌ست و دروغ
خدمتِ خلقِ ستمدیده، خطابش کردند...

اول کار بسی وعده‌ی‌ِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر‌آبش کردند...

آنچه گفتند شود سرکه‌یِ نیکو و حلال
در نهانخانه‌یِ تزویر، شرابش کردند...

پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دل‌انگیز کبابش کردند...

سال‌ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند...

گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند...

زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایه‌یِ ایجاد سرابش کردند...

لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند...

#فرخی_یزدی

♦️@seemorghbook
19😢3
ميدانی جانم!
صبح‌ها همين كه صدایِ
سوت کشیدنِ کتری رویِ اجاق
را بشنوی، بویِ نانِ سنگکِ تازه‌ی
صبحِ زودِ پدر به مشامت برسد،
و صدایِ صبحانه حاضر کردنِ مادر
از آشپزخانه بیاید،
یا وقتی عطر قرمه سبزی توی خانه می پیچد و هوش از سرت میبرد ،همین که چشمت ببینتشان، گوشت نفس هایشان را بشنود، همین که آغوش گرمشان را لمس کنی و بگویی:
"چقدر دوستشان داری"
یعنی "صبحت بخیر" شده!
جمعه و شنبه و روز های دیگرش فرقی نمیکند
صبح های بودنشان همیشه بخیر میشود.

♦️@seemorghbook
👏115
☕️قطعه‌ای از کتاب

شما مردم را گرسنه نگه داشته‌ايد
و آنها را از هم جدا كرده ايد تا عصيان و شورش آن ها را از بين ببريد... شما آن ها را ضعيف و درمانده مى كنيد و وحشيانه نيروی آنها را مى بلعيد و اوقاتشان را مشغول مى كنيد تا از وحشت نه جوشش بكنند و نه مجالى براى جوشش داشته باشند. آنها يكجا ايستاده اند و درجا مى زنند...

راضى باشيد! عليرغم جمعيتى كه‌ دارند تنها هستند. من هم تنها هستم. همه‌ى ما تنها هستيم... زيرا ديگران ترسو هستند، اما با وجود تنهايى و اسارت، با وجود اينكه مانند آن ها خوار و پست شده ام، به شما اعلام مى كنم كه شما هيچ نيستيد و اين قدرتى كه‌ تا چشم كار ميكند گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به سياهى و تاريكى كشانده است؛ چيزى نيست مگر سايه كوچكى كه به روى قطعه خاكى سنگينى می‌كند و بر اثر بادی‌ خشمگين نابود می‌شود!

📕#حکومت_نظامی

#آلبر_كامو
♦️@seemorghbook
👍144
فرق بین دموکراسی و دیکتاتوری
این است که :

در دموکراسی
اول رای می‌دهی و بعد فرمان می‌بری،
ولی
در دیکتاتوری
نباید وقتت را
برای رای دادن تلف کنی....

#چارلز_بوکوفسکی

♦️@seemorghbook
👍279😁2
میرا

کریستوفر فرانک

♦️@seemorghbook
📕#میرا(ممنوعه)

#کریستوفر_فرانک

داستان بلندی است از کریستوفر فرانک نویسنده فرانسوی ، که لیلی گلستان آن را به فارسی برگردانده است...!!
از تجدید چاپ این کتاب در ایران بشدت جلوگیری می شود...!! نسخه های قبلی اثر هم ممنوعه و نایاب و به نوعی قاچاق محسوب می شود..!!
این کتاب یک پاد آرمان شهر را به تصویر میکشد و افرادی تک و توک که سعی می کنند مقاومت کنند..!!
میرا را می توان داستانی علمی تخیلی دانست ولی در عین حال داستانی سوررئالیستی نیز به شمار می رود..!!
داستان میرا در جامعه ای رخ می دهد که در آن ارزش ها ، ضد ارزش شده اند....!!
در این جامعه همه باید به هم لبخند بزنند و اگر کسی از این کار طفره برود او را جراحی می کنند...!!
سپس نقابی بر چهره اش می گذارند که قابل برداشتن نیست و بعد از مدتی جذب صورتش می شود و به همان حال
می ماند...!!
در این جامعه زوج وجود ندارد ، یعنی مفهوم زوجیت معنا ندارد و همه به صورت گروهی به تفریح می روند..!!
جامعه بر فرد مقدم است و حقوق دیگر انسان ها محترم تر...!!
سیستم حاکم نیز سیستمی کاملاً توتالیتر است...!!
چیزی که جالب است این است که همه مردم چه اصلاح شدگان , آنها که دارای نقاب هستند , و چه سایرین باید برای هم داستان های بامزه تعریف کنند و دیگران را بخندانند.!!
اما کسانی که داستان های غم انگیز تعریف کنند فوراً برای اصلاح و عمل فرستاده می شوند..!!
زمانی که این داستان در آن رخ می دهد مشخص نیست اما جغرافیای آن به خوبی ترسیم شده است :
یک دشت بیکران که سراسر آن با قیر پوشانده شده است و روزهایی که هوا گرم است..!!
ابری سیاهی سطح آن را می پوشاند...!!
خانه های داستان تماماً دیوارهای شیشه ای دارند و سرتاسر شهر با چراغ هایی روشن شده است چرا که بدی در تاریکی خفته است...!!
حالا هم ذات پنداری و پیدا کردن پرتغال فروش با تو خواننده ی فهیم و تابوکی ، تابو شکن...!!
شما را به خواندن این داستان ساختار شکن دعوت می نمایم..!!

♦️@seemorghbook
👍41👎1
بوسه‌ها آواره‌ترین مخلوقات پروردگارند
بر باد
بر در
بر خود
بر حسرت
و گاهی بر لب

كسی باور نمی‌كند
لبخندش می ‌توانست
پلی باشد
كه جمعه را
به همه‌ی روزهای هفته
پيوند بزند ...
                    

♦️@seemorghbook
👍5
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️

ظلم اگر چه بسیار است اما به سرآید و ظالم اگرچه جبار است آخر در سر آید

🔹ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه
🔹که ترا شومی ظلم افکند از جاه به چاه ...

#خواجه_عبدالله_انصاری

♦️@seemorghbook
👍24🥰4😢21👎1
یک صبح هم تا چشم باز کردی
به جایِ فکر کردن به جای خالی اش؛ به کسانی که هنوز با همه ی عشقشان کنارت هستند فکر کن...
به مادرت که برایت چای دم کرده؛
به پدرت که برایت برشته ترین قسمت نان را که دوست داشتی کنار گذاشته...

فدایِ سرت که لیاقت خوبی هایت را نداشت
برای یک بار هم که شده تو به "داشته هایت" فکر کن و صبحت را برای خودت بخیر کن...

♦️@seemorghbook
15
☕️ قطعه‌ای از کتاب

در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم. بچه ای بسیار شلوغ میکرد...
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید. آن بچه قبول کرد و آرام شد.
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم. ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای. به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی!!
با کمال تعجب بازداشت شدم! در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی!!
آنها با نظر عجیبی به من می نگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!! به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد!! آنها گدای یک بسته شکلات نبودند. آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند! اما در کشور ما، گول زدن به عنوان روش تربیتی استفاده می شود.
وقتی بچه زمین میخورد و والدین زمین را کتک میزنند تا کودک آرام شود (کار تربیتی بسیار اشتباه...!!)، وقتی میگویند اگر فلان کارو بکنی لولو میاد، اگر با غریبه حرف بزنی می دزدنت، اگر فلان کارو کنی کلاغه به بابات خبر میده...
یک طفل معصوم باید در ایران گول بخورد تا یاد بگیرد چگونه گول بزند یا گول نخورد.

📕#چرا_عقب_افتاده‌ایم

#دکتر‌_ایزدی

♦️@seemorghbook
👍19
عشق دلقک

ارونقی کرمانی

♦️@seemorghbook
8
📕#عشق_دلقک

#ارونقی_کرمانی

سول ارونقی کرمانی یکی از معروفترین پاورقی نویسان دهه ی چهل است . البته ذکر این نکنه ضروری ست که ارونقی کرمانی بیشتر با پاورقی های طولانی اش که در مجله « اطلاعات هفتگی » منتشر می شد ، شهرت داشت ، اما در عین حال گهگاه داستان هایی کوتاه نیز در این مجله منتشر می کرد ، ضمنا با توجه به اینکه تلقی و تصور پاورقی نویسانی چون او از داستان کوتاه ، با آنچه امروز مد نظر ماست ، فاصله دارد و از طرفی این داستان ها در نشریاتی برای عامه مردم منتشر می شدند ، نباید تعجب کرد اگر حاصل کار آنها امروز ضعیف به نظر می رسد . اما فراموش نکنیم که او یکی از محبوب ترین نویسندگان پاورقی در ایران بوده که بسیاری برای آثارش – چه به صورت پاورقی در اطلاعات هفتگی و چه در قالب رمان هایی در قطع کتاب های جیبی – سر و دست می شکستند ! شاید همین دلیل کافی باشد که لااقل با خواندن نمونه هایی از آثارش بدانیم پدران و مادران ما در آن روزگار از چه داستان هایی خوش شان می آمده ! شروع داستان عشق دلقک : « عباس » را در کوچه ما همه می شناختند . همه کاره و هیچکاره بود . باربری می کرد . آب حوض می کشید . حاج فیروز می شد و اگر هم کاری نبود ، معرکه می گرفت . ادا و اطوار در می آورد ، بشکن می زد ، می رقصید و تصنیف می خواند تا دو سه ریالی از این و آن تلکه کند . مثل یک هنرپیشه ماهر و زبردستی بود که تقلید همه ی ساکنین کوچه را در می آورد . تقلید رقیه خانم زن حسین قلی را در می آورد که چه طور با سبزی فروش سر کوچه چانه می زند و چه قر و اطواری می ریزد . او در تقلید استعداد عجیب و خارق العاده ای داشت و دلقک محله به شمار می رفت . یک سال قبل به کوچه ما آمد . پدر و مادر نداشت و مثل خیلی ها نظیر قارچی بود که از زمین می روید ! لبان آویخته و چشمان گرد گود افتاده ای داشت . چهره اش پر آبله بود و سرش مانند کسی که به خوره و جذام مبتلا شود ، لکه های مات پنبه ای داشت . بسیار زشت و کریه المنظر بود .اما.....

"تمام آثار ارونقی کرمانی ممنوعه است"

♦️@seemorghbook
17
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است؟ نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم
تا رسیدم بر بام! پدرم را دیدم،

زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزه‌ی فقر وسط سفره‌ی ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...

#شاملو

♦️@seemorghbook
👍15👎71