Forwarded from Diazepam
از تو فرار کردم و نزدیک تر شدم
راهِ گریز مرگ دویدن نبود و نیست
پرپر نزن،تمام کن این قصه را،بمیر!
تقدیرت ای کلاغ! رسیدن نبودو نیست
Diamond @Diiaazepam
راهِ گریز مرگ دویدن نبود و نیست
پرپر نزن،تمام کن این قصه را،بمیر!
تقدیرت ای کلاغ! رسیدن نبودو نیست
Diamond @Diiaazepam
این حجم از تنفر دارد کم کم مرا از پا در می آورد. برعکس چیزی که فکر میکردم بعد از مدت ها به این نتیجه رسیدم که تنفر من نسبت به دیگران نیست بلکه من از خودم متنفرم. چرا؟ چون من از تنهایی خود دنیایی ساخته ام که جای هیچ احد الناسی نیست، اما چرا نمی توانم جلوی آمدن آدم ها را بگیرم؟ خودم می خواهم یا علی رغم اراده ام به من تحمیل می شود؟ راهی که من انتخاب کرده ام ممکن است بی راهه به نظر برسد ولی در اصل عکس آن است. انسان تنها در تنهاییِ خویش می تواند خود را بیابد اما این تنهایی لزوما به معنی خاص نیست ! من کسی را میخواهم که در اجتماع تنهایی امان، که مثل خوره انسان را ذره ذره از پا در می آورد حاضر به فرسایش با من باشد ! دوست دارم در کنار هم نابودی خویش را نظاره گر باشیم. چقدر می تواند محتشم باشد این اجتماع نقیضین !
🖋 آرتین جهانشاهی
Ugოid @Diiaazepam
🖋 آرتین جهانشاهی
Ugოid @Diiaazepam
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
#می_صبوح
#حافظ
Diamond @Diiaazepam
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
#می_صبوح
#حافظ
Diamond @Diiaazepam
تقریبا همه موفقیت های عظیم بر پایه یک شکست بنا شده اند.
چهار اثر
#فلورانس_اسکاول_شین
Diamond @Diiaazepam
چهار اثر
#فلورانس_اسکاول_شین
Diamond @Diiaazepam
اگر میخواستم این درخت را با دستانم تکان دهم نمیتوانستم، ولی بادی که نمی بینیم آن را به دل خواه خود عذاب میدهد و خم میکند،ما هم به وسیله دستهای نامرئی به شدت خم میشویم و عذاب میکشیم.
#نیچه
Lachrymose @Diiaazepam
#نیچه
Lachrymose @Diiaazepam
بريم سراغ اپيكور
وحشت از مرگ کاملا منطقی به نظر می رسد،حتی اگر قرار باشد این اتفاق سال ها بعد بیفتد.این ترسی غریزی است.تعداد انسان های زنده ی که هرگز عمیقا به این موضوع فکر نکرده اند بسیار اندک است.
اپيكور معتقد بود كه هدف فلسفه بهبود روند زندگي و كمك به يافتن شادي است و به عقيده ي او ترس از مرگ اتلاف وقت است و بر منطقي نادرست استوار است.به عقيده ي او مرگ راهي براي پرشور تر كردن زندگي است.او مانند بسياري از فلاسفه معتقد بود كه فلسفه بايد عملي باشد و باعث ايجاد تغيير در نحوه زندگي باشد از نظر او كليد زندگي درك اين موضوع بود كه همه ي انسان ها در جست و جوي لذت و مهم تر از آن در صدد اجتناب از درد و رنج هستند كه انگيزه زندگي انسان همين است.پس در اين صورت بهترين روش زندگي اين بود:ساده زندگي كنيد.
او آرای فلسفی اش را در خانه ای در یک باغ تعلیم میداد و از این رو فلسفه او به نام فلسفه باغ نام گرفت..
اپیکور مانند بسیار یاز فلاسفه باستان معتقد بود فلسفه باید عملی باشد و باعث ایجاد تغییر در نحوه زندگی انسان باشد.پس افرادی هم که در باغ به او ملحق میشدند،میباستی به جای تعلم صرف به آنچه آموختند ،عمل میکردند.
از نظر اپیکور کلید زندگی درک این موضوع بود که همه انسان ها در جستوجوی لذت و مهمتر از آن،درصدد اجتناب از درد و رنجند.انگیزه زندگی انسان همین است.برطرف کردن درد و ررنج در زندگی و افزایش شادی باعث بهبود روند زندگی میشود .پس در این صورت بهترین روش زندگی این بود: ساده زندگی کنید،نسبت به اطرافیانتان مهربان باشد و در کنار دوستانتان از زندگی لذت ببرید.به این ترتیب ،به اکثر خواسته هایستان دست خواهید یافت. و دیگر چیزی نخواهد بود که نتوانید به آن دست پیدا کنید.
اپیکور میانه روی را می آموزاند. تسلیم شدن در مقابل حرص و طمع تنها باعث ایجاد خواسته های بیش تر میشود و به این ترتیب انسان همیشه در درد و رنج روانی ناشی از تمایلات بر آورده نشده به سر میبرد.
چرا نبايد از مرگ بترسيم؟يكي از دلايل آن اين است كه شما هر گز مرگ را تجربه نميكنيد. مرگ شما اتفاقي نيست كه برايتان رخ بدهد و وقتي رخ بدهد شما دگر حضور نداريد.لودویگ ویتگنشتاین در تایید نظریه او میگوید:مرگ رویدادی در زندگی نیست. منظور از این نکته این است ه ما اتفاقات را تجربه میکنیم،ولی مرگ ما در واقع از بین رفتن امکان تجربه کردن است،نه اتفاق دیگری که بتوانیم آ« را به شکل خودآگاه تجربه کنیم و در زندگیمان شاهدش باشیم.
اپيكور معتقد بود كه ما از اتم تشكيل شده ايم:زماني كه اين اتمها در هنگام مرگ از هم جدا ميشوند،ما ديگر همچون موجودي خود آگاه نيستيم. حتي اگر ميتوانستيم اين ذرات تجذيه شده را دوباره در كنار هم قرار داد و روح را در كالبدمان دميد،آن چه به وجود مي آمد هيچ ارتباطي با من نداشت. آن موجود گرچه شبيه به من بود اما واقعا من نبود. من درد هاي او را حس نميكردم،چون زماني كه جسم از بدن باز مي ايستد هيچ چيز نميتواند آن را به زندگي باز گرداند،زنجيره هويت از هم گسسته ميشود
برخي افراد از مجازات در زندگي پس از مرگ وحشت دارند. اپيكور آن نگراني را هم برطرف كرد او با اطمينان به پيروانش گفت كه خدايان در واقع به مخلوقاتشان علاقه اي ندارند. وجود آنها مجزا از ماست،و خود را در گير دنيا نميكنند پس مشكلي براي شما رخ نميدهد. اپيكور كل فلسفه خود را در اين سنگ نبشته خلاصه كرد:
نبوده ام؛بوده ام؛نيستم؛اهميت نميدهم
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
Schindler @Diiaazepam
وحشت از مرگ کاملا منطقی به نظر می رسد،حتی اگر قرار باشد این اتفاق سال ها بعد بیفتد.این ترسی غریزی است.تعداد انسان های زنده ی که هرگز عمیقا به این موضوع فکر نکرده اند بسیار اندک است.
اپيكور معتقد بود كه هدف فلسفه بهبود روند زندگي و كمك به يافتن شادي است و به عقيده ي او ترس از مرگ اتلاف وقت است و بر منطقي نادرست استوار است.به عقيده ي او مرگ راهي براي پرشور تر كردن زندگي است.او مانند بسياري از فلاسفه معتقد بود كه فلسفه بايد عملي باشد و باعث ايجاد تغيير در نحوه زندگي باشد از نظر او كليد زندگي درك اين موضوع بود كه همه ي انسان ها در جست و جوي لذت و مهم تر از آن در صدد اجتناب از درد و رنج هستند كه انگيزه زندگي انسان همين است.پس در اين صورت بهترين روش زندگي اين بود:ساده زندگي كنيد.
او آرای فلسفی اش را در خانه ای در یک باغ تعلیم میداد و از این رو فلسفه او به نام فلسفه باغ نام گرفت..
اپیکور مانند بسیار یاز فلاسفه باستان معتقد بود فلسفه باید عملی باشد و باعث ایجاد تغییر در نحوه زندگی انسان باشد.پس افرادی هم که در باغ به او ملحق میشدند،میباستی به جای تعلم صرف به آنچه آموختند ،عمل میکردند.
از نظر اپیکور کلید زندگی درک این موضوع بود که همه انسان ها در جستوجوی لذت و مهمتر از آن،درصدد اجتناب از درد و رنجند.انگیزه زندگی انسان همین است.برطرف کردن درد و ررنج در زندگی و افزایش شادی باعث بهبود روند زندگی میشود .پس در این صورت بهترین روش زندگی این بود: ساده زندگی کنید،نسبت به اطرافیانتان مهربان باشد و در کنار دوستانتان از زندگی لذت ببرید.به این ترتیب ،به اکثر خواسته هایستان دست خواهید یافت. و دیگر چیزی نخواهد بود که نتوانید به آن دست پیدا کنید.
اپیکور میانه روی را می آموزاند. تسلیم شدن در مقابل حرص و طمع تنها باعث ایجاد خواسته های بیش تر میشود و به این ترتیب انسان همیشه در درد و رنج روانی ناشی از تمایلات بر آورده نشده به سر میبرد.
چرا نبايد از مرگ بترسيم؟يكي از دلايل آن اين است كه شما هر گز مرگ را تجربه نميكنيد. مرگ شما اتفاقي نيست كه برايتان رخ بدهد و وقتي رخ بدهد شما دگر حضور نداريد.لودویگ ویتگنشتاین در تایید نظریه او میگوید:مرگ رویدادی در زندگی نیست. منظور از این نکته این است ه ما اتفاقات را تجربه میکنیم،ولی مرگ ما در واقع از بین رفتن امکان تجربه کردن است،نه اتفاق دیگری که بتوانیم آ« را به شکل خودآگاه تجربه کنیم و در زندگیمان شاهدش باشیم.
اپيكور معتقد بود كه ما از اتم تشكيل شده ايم:زماني كه اين اتمها در هنگام مرگ از هم جدا ميشوند،ما ديگر همچون موجودي خود آگاه نيستيم. حتي اگر ميتوانستيم اين ذرات تجذيه شده را دوباره در كنار هم قرار داد و روح را در كالبدمان دميد،آن چه به وجود مي آمد هيچ ارتباطي با من نداشت. آن موجود گرچه شبيه به من بود اما واقعا من نبود. من درد هاي او را حس نميكردم،چون زماني كه جسم از بدن باز مي ايستد هيچ چيز نميتواند آن را به زندگي باز گرداند،زنجيره هويت از هم گسسته ميشود
برخي افراد از مجازات در زندگي پس از مرگ وحشت دارند. اپيكور آن نگراني را هم برطرف كرد او با اطمينان به پيروانش گفت كه خدايان در واقع به مخلوقاتشان علاقه اي ندارند. وجود آنها مجزا از ماست،و خود را در گير دنيا نميكنند پس مشكلي براي شما رخ نميدهد. اپيكور كل فلسفه خود را در اين سنگ نبشته خلاصه كرد:
نبوده ام؛بوده ام؛نيستم؛اهميت نميدهم
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
Schindler @Diiaazepam
"دستورات"
واژه ی دستور فارسی و جمع آن "دستورها" ست. معرب این کلمه دُستور به ضم اول ، و جمع آن دساتیر است .
بنابراین "دستورات" در عربی نامستعمل و در فارسی نادرست است و از استعمال آن باید پرهیز کرد .
#درست_بنویسیم
Diamond @Diiaazepam
واژه ی دستور فارسی و جمع آن "دستورها" ست. معرب این کلمه دُستور به ضم اول ، و جمع آن دساتیر است .
بنابراین "دستورات" در عربی نامستعمل و در فارسی نادرست است و از استعمال آن باید پرهیز کرد .
#درست_بنویسیم
Diamond @Diiaazepam
چرا فقط نوبت به ما که میرسد دعوای حلال و حرام پیش می آید؟ لابد مال حرام وقتی که یك خوشه یك خوشه باشد حرام است اما وقتی که خرمن خرمن باشد حرام حساب نمی شود .
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
Diamond @Diiaazepam
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
Diamond @Diiaazepam
خودت را بهتر کن،
این تمام کاری است که میتوانی
برای بهتر کردن جهان انجام دهی.
#ویتگنشتاین
Nemo @Diiaazepam
این تمام کاری است که میتوانی
برای بهتر کردن جهان انجام دهی.
#ویتگنشتاین
Nemo @Diiaazepam
در رمان «چراغها را من خاموش می کنم» با یک داستان خطی و کلاسیک طرف هستیم. زویا پیرزاد به خوبی توانسته است حس یک رمان زنانه را به خواننده انتقال دهد و القا کند. اشاراتی که در طول رمان به جزئیات شده است و توصیفات ریز و دقیقی که تنها از یک ذهن زنانه می توان انتظار چنین توجهی را داشت، این مسأله را تایید می کند. زویا پیرزاد در این رمان بیشتر توجه خود را به یک زن-مادر و خصوصیات و رفتارهای این طیف از زنان معطوف داشته است؛ زنانی که عاشق خانواده هستند و آنقدر خود را غرق در مسائل خانواده کرده اند که در آن ذوب شده و خود را به کل فراموش کرده اند. زنانی که بعد از مدتی یادشان می رود که اصلا خودی هم وجود دارد و احساسات، تمایلات، خواسته ها و ارضای نیازهای خانواده بیشتر از شخص زن-مادر مهم می شود. مثلا در جایی از داستان کلاریس (راوی داستان) با خودش می گوید: «در این هفده سال چند بار ظرف های صبحانه تا عصر نشسته مانده بود؟ شاید فقط یکی دو بار در ماه های آخری که دوقلوها را حامله بودم.». کلاریس زنی میانسال است که 17 سال از ازدواج او با آرتوش می گذرد. آنها صاحب سه فرزند به نام های آرمن (15 ساله)، آرمینه و آرسینه (دوقلوهای شیرین) هستند. آرتوش در شرکت نفت در آبادان کار می کند و اتفاقات رمان نیز در آبادان می افتد.
کلاریسی که خود راوی داستان است آنقدر حضور او در کنار اعضای خانواده و دوستان مسلم و دائمی شده است که نام او کمتر صدا زده می شود. هر چند همه از او انتظار دارند و در مواقع سخت اوست که به داد همه می رسد و کارها را انجام می دهد اما حضور او تبدیل به عادت شده است. این مسأله آنقدر بارز است که بعضا در طول داستان فراموش میکنیم که نام راوی داستان چه بوده است. حتی خود کلاریس هم خیلی از مواقع خودش را فراموش میکند. مثلا در بخشی از داستان که یک مهمانی در خانه کلاریس در حال برگزاری است و همه دور میز شام جمع شدهاند، کلاریس به میز شام نگاه میکند تا کم و کسری نباشد و متوجه میشود که برای خودش بشقاب نیاورده است: «وقت میز چیدن برای مهمانها همیشه یادم میرفت خودم را بشمارم».
مهمترین مسأله ای که می توان در مورد این رمان بیان داشت این است که عشق در طول داستان به طور آشکار بیان نمیشود. نمیدانم این مسأله را ناشی از خصوصیات کلاریس بدانیم یا نوعی ترس از ابراز آن توسط نویسنده. به هر حال نوعی ترس از ابراز آن هم در راوی داستان (کلاریس) و هم در نویسنده داستان (زویا پیرزاد) به خوبی دیده می شود. همه احساسات و علاقه کلاریس به امیل در لفافه بیان می شود. زویا پیرزاد سعی کرده این عشق را بیشتر از روی تجلیات آن نشان دهد تا مستقیما به آن بپردازد. در هر صورت نویسنده در پرداخت به این مسائل نوعی ظرافت به خرج داده است و عشق و علاقه را در زیر این ظرافتها نشان داده است. این تجلیات و یا این ظرافت ها، بیشتر در قالب نوعی حسادت زنانه بیان شده است.
. در کل زویا پیرزاد اگر کمی به خود جرات میداد میتوانست بیشتر از این، حوادث داستان و یا حداقل عشق کلاریس را بست و گسترش دهد و تا حدودی به جذابیت بیشتر داستان کمک کند اما این کار را نکرده و شاید هم نتوانسته است بکند.
به طور کلی می توان چنین گفت که به نظر می رسد داستان تا صفحه 150 مقدمه ای است برای صفحات بعد و پس از صفحه 150 است که داستان تا حدودی به اوج می رسد. هر چند بنده شک دارم که از «به اوج رسیدن» استفاده کنم. اما در مجموع با اینکه شاهد مقدمهای طولانی هستیم اما رمان خوشخوان است و به هیچ وجه حوصله آدم سر نمی رود و تا حدودی لذت بخش نیز هست. صحبت های کلاریس با خودش (ورِ خوشبین، ورِ بدبین) که به نوعی کشمکش درونی او را نشان می داد از قسمت های جالب رمان است. همچنین خانواده آرتوش و کلاریس خوب توصیف شده و شخصیت پردازی افراد خانواده خوب از آب درآمده و زویا پیرزاد از پس این مهم به خوبی برآمده است.
#چراغها_را_من_خاموش_می_کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
کلاریسی که خود راوی داستان است آنقدر حضور او در کنار اعضای خانواده و دوستان مسلم و دائمی شده است که نام او کمتر صدا زده می شود. هر چند همه از او انتظار دارند و در مواقع سخت اوست که به داد همه می رسد و کارها را انجام می دهد اما حضور او تبدیل به عادت شده است. این مسأله آنقدر بارز است که بعضا در طول داستان فراموش میکنیم که نام راوی داستان چه بوده است. حتی خود کلاریس هم خیلی از مواقع خودش را فراموش میکند. مثلا در بخشی از داستان که یک مهمانی در خانه کلاریس در حال برگزاری است و همه دور میز شام جمع شدهاند، کلاریس به میز شام نگاه میکند تا کم و کسری نباشد و متوجه میشود که برای خودش بشقاب نیاورده است: «وقت میز چیدن برای مهمانها همیشه یادم میرفت خودم را بشمارم».
مهمترین مسأله ای که می توان در مورد این رمان بیان داشت این است که عشق در طول داستان به طور آشکار بیان نمیشود. نمیدانم این مسأله را ناشی از خصوصیات کلاریس بدانیم یا نوعی ترس از ابراز آن توسط نویسنده. به هر حال نوعی ترس از ابراز آن هم در راوی داستان (کلاریس) و هم در نویسنده داستان (زویا پیرزاد) به خوبی دیده می شود. همه احساسات و علاقه کلاریس به امیل در لفافه بیان می شود. زویا پیرزاد سعی کرده این عشق را بیشتر از روی تجلیات آن نشان دهد تا مستقیما به آن بپردازد. در هر صورت نویسنده در پرداخت به این مسائل نوعی ظرافت به خرج داده است و عشق و علاقه را در زیر این ظرافتها نشان داده است. این تجلیات و یا این ظرافت ها، بیشتر در قالب نوعی حسادت زنانه بیان شده است.
. در کل زویا پیرزاد اگر کمی به خود جرات میداد میتوانست بیشتر از این، حوادث داستان و یا حداقل عشق کلاریس را بست و گسترش دهد و تا حدودی به جذابیت بیشتر داستان کمک کند اما این کار را نکرده و شاید هم نتوانسته است بکند.
به طور کلی می توان چنین گفت که به نظر می رسد داستان تا صفحه 150 مقدمه ای است برای صفحات بعد و پس از صفحه 150 است که داستان تا حدودی به اوج می رسد. هر چند بنده شک دارم که از «به اوج رسیدن» استفاده کنم. اما در مجموع با اینکه شاهد مقدمهای طولانی هستیم اما رمان خوشخوان است و به هیچ وجه حوصله آدم سر نمی رود و تا حدودی لذت بخش نیز هست. صحبت های کلاریس با خودش (ورِ خوشبین، ورِ بدبین) که به نوعی کشمکش درونی او را نشان می داد از قسمت های جالب رمان است. همچنین خانواده آرتوش و کلاریس خوب توصیف شده و شخصیت پردازی افراد خانواده خوب از آب درآمده و زویا پیرزاد از پس این مهم به خوبی برآمده است.
#چراغها_را_من_خاموش_می_کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
Diazepam
#معرفی_کتاب #چراغ_هارا_من_خاموش_می_کنم #زویا_پیرزاد Diamond @Diiaazepam
کنارهای سرخ را تک تک خوردم و به یاد پدرم افتادم که میگفت: «نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست وخودت رو خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بی فایدهست.»
چراغ ها را من خاموش می کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
چراغ ها را من خاموش می کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
Cheraghha ra man khamoosh mikonam(romansara).pdf
3.3 MB
فایل pdfکتاب چراغهارا من خاموش می کنم
@Diiaazepam
@Diiaazepam
بانوی پیر انگلیسی خودکشی می کند. در دفتر یادداشت هایش از ماه ها پیش هر روز یک چیز می نوشته است: "امروز کسی نیامد."
جلد سوم یادداشت ها
#آلبر_کامو
Diamond @Diiaazepam
جلد سوم یادداشت ها
#آلبر_کامو
Diamond @Diiaazepam
«همسر»
محل تولدش کجاست
چند ساله است
نمي دانم
و در پي دانستنش نيستم
هرگز نپرسيدم
و به آن نينديشيدم
نمي دانم.
همسرم
بهترين زن دنياست
درباره ي او واقعيت هاي ديگر اهميتي ندارد...
«ناظم حکمت»
Schindler @Diiaazepam
محل تولدش کجاست
چند ساله است
نمي دانم
و در پي دانستنش نيستم
هرگز نپرسيدم
و به آن نينديشيدم
نمي دانم.
همسرم
بهترين زن دنياست
درباره ي او واقعيت هاي ديگر اهميتي ندارد...
«ناظم حکمت»
Schindler @Diiaazepam
از چار جانب
راه گريز بربسته است.
درازاي زمان را
با پاره ي زنجير خويش
مي سنجم
و ثقل آفتاب را
با گوي سياه پاي بند
در دو کفه مي نهم
و عمر
در اين تنگ ناي بي حاصل
چه کاهل مي گذرد!
قاضي ي تقدير
با من ستمي کرده است.
به داوري
ميان ما را که خواهد گرفت؟
من همه ي خدايان را لعنت کرده ام
هم چنان که مرا
خدايان.
و در زنداني که از آن اميد گريز نيست
بدانديشانه
بي گناه بوده ام!
#احمد_شاملو
Schindler @Diiaazepam
راه گريز بربسته است.
درازاي زمان را
با پاره ي زنجير خويش
مي سنجم
و ثقل آفتاب را
با گوي سياه پاي بند
در دو کفه مي نهم
و عمر
در اين تنگ ناي بي حاصل
چه کاهل مي گذرد!
قاضي ي تقدير
با من ستمي کرده است.
به داوري
ميان ما را که خواهد گرفت؟
من همه ي خدايان را لعنت کرده ام
هم چنان که مرا
خدايان.
و در زنداني که از آن اميد گريز نيست
بدانديشانه
بي گناه بوده ام!
#احمد_شاملو
Schindler @Diiaazepam