در نبرد با حماقت
سادهترین و نرم خوترین انسانها
درنهایت به خشونت میگرایند.
شاید این بهترین ابزار برای دفاع باشد،
زیرا پیشانی احمق،
خود دلیلی بر کوفتن مشت گرهکرده بر آن است.
📚 انسانی بسیار انسانی
🕴 فردریش نیچه
Nemo @Diiaazepam
سادهترین و نرم خوترین انسانها
درنهایت به خشونت میگرایند.
شاید این بهترین ابزار برای دفاع باشد،
زیرا پیشانی احمق،
خود دلیلی بر کوفتن مشت گرهکرده بر آن است.
📚 انسانی بسیار انسانی
🕴 فردریش نیچه
Nemo @Diiaazepam
مقاله ای تحت عنوان آنجا که موسیقی خشونت است از الکس راکس به ترجمه محمد معماریان.
پژوهشگران تاریخ موسیقی میگویند در چند سدۀ گذشته تصور عمومی دربارۀ موسیقی تغییری شگرف کرده است. تا پیش از آن موسیقی همیشه چیزی مبهم و بالقوه خطرناک تلقی میشد که نیروهایی شیطانی در آن نهفته است، اما امروزه ما موسیقی را هنری معصوم و جهانشمول میدانیم. اما نگاهی به همراهی مداومِ موسیقی با جنگها، کشتارها و شکنجهها شاید این تصویر ذهنی را تغییر دهد.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
پژوهشگران تاریخ موسیقی میگویند در چند سدۀ گذشته تصور عمومی دربارۀ موسیقی تغییری شگرف کرده است. تا پیش از آن موسیقی همیشه چیزی مبهم و بالقوه خطرناک تلقی میشد که نیروهایی شیطانی در آن نهفته است، اما امروزه ما موسیقی را هنری معصوم و جهانشمول میدانیم. اما نگاهی به همراهی مداومِ موسیقی با جنگها، کشتارها و شکنجهها شاید این تصویر ذهنی را تغییر دهد.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش اول:
در دسامبر ۱۹۸۹، دیکتاتور پاناما مانوئل نوریگا را نیروهای آمریکایی از قدرت برکنار کردند. نوریگا برای آنکه دستگیر نشود، به سفارتخانۀ واتیکان در پاناماسیتی پناه بُرد. هنگامی که یک ژنرال آمریکایی سر رسید تا با سفیر پاپ رایزنی کند، ارتش ایالات متحده از بلندگوهایش موسیقی پخش کرد تا جلوی استراق سمع روزنامهنگاران را بگیرد. بعد اعضای یک واحد عملیات روانی به این نتیجه رسیدند که پخش بیوقفۀ موسیقی شاید آنقدر روی اعصاب نوریگا برود که تسلیم شود. آنها ترانههای ایستگاه رادیوی نیروهای مسلح محلی را تقاضا کردند، و پنجرۀ نوریگا را نشانه گرفتند. گمان میشد آن دیکتاتور از اُپرا خوشش میآید، لذا عمدۀ قطعات را هاردراک انتخاب کردند. ترانهها پیامهای تهدیدآمیز و گاه مضحک میفرستادند: «دیگه بسه جناب آقای مؤدب»۱ از آلیس کوپر، «کل شب منو لرزوندی»۲ از ایسی/دسیسی.
این صحنۀ تماشایی برای رسانهها دلپذیر بود، ولی رییسجمهور جورج دابلیو. بوش و ژنرال کالین پاول که رییس وقت ستاد کل نیروهای مسلح بود، موافق نبودند. بوش این کارزار را «رنجاننده و حقیر» نامید و پاول متوقفش کرد. میگویند نوریگا که در دهۀ ۱۹۶۰ در پایگاه فورتبرگ در ایالت کارولینای شمالی آموزش عملیاتِ روانی دیده بود، در میانۀ آن غوغا راحت خوابید. با این حال، افسران ارتش و مأموران اجرای قانون متقاعد شدند که به تاکتیک ارزشمندی دست یافتهاند. یک سخنگوی عملیاتروانی اعلام کرد: «از زمان واقعۀ نوریگا، شاهد افزایش استفاده از بلندگوها بودهایم.» در زمان محاصرۀ پایگاه فرقۀ داودیه در شهر واکو (ایالت تگزاس) در سال ۱۹۹۳، افبیآی روز و شب موسیقی و نویز پخش میکرد. در سال ۲۰۰۲ که ستیزهجویان فلسطینی کلیسای مهد در بیتاللحم را اشغال کردند، بنا به گزارشها، قوای اسرائیلی سعی کردند با هویمتال فلسطینیان را بیرون برانند. و در جریان اشغال عراق، سیا موسیقی را به رژیم شکنجههایش موسوم به «بازجویی پیشرفته» افزود. در گوانتانامو، همۀ لباسهای زندانیان به جز شورتشان را درمیآوردند، دست و پایشان را به میز میبستند، چراغهای فلاشر روی چشمانشان میانداختند که چیزی نبینند، و در همین حال با هویمتال و رپ و آهنگهای مخصوص کودکان به گوشهایشان هجوم میآوردند. از آن زمان که شیپورها پشت دیوارهای اریحا به صدا درآمدند، موسیقی همراه جنگ بوده است؛ اما در چند دهۀ اخیر، سلاحی بیسابقه از آن ساخته شده که در خور میدان ناواقعی نبردهای مدرن است.
وقتی موسیقی برای اهداف جنگی به کار گرفته میشود، معمولاً فکر میکنیم که علیه طبیعت معصومش استفاده شده است. به قول پندهای بینمک، طلسم موسیقی میتواند وحشیها را هم افسون کند، غذای عشق است، فاصلهمان را از بین میبرد و آزادمان میکند. در برابر شواهدی که میگویند موسیقی میتواند بر عقل سایه بیافکند، خشم را برانگیزد، درد بیافریند و حتی جان کسی را بگیرد، مقاومت میکنیم. رسالههایی با یک عالم پینوشت دربارۀ جنبۀ تاریک موسیقی بعید است به قدر آثار علمی عامهپسند شوخ و شنگی فروش داشته باشند که جار میزنند موسیقی میتواند ما را باهوشتر، شادتر و مولدتر کند. ولی همان آثار کمفروش احتمالاً ما را به کارکرد حقیقی موسیقی در تکامل تمدن بشر نزدیکتر میکنند.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
در دسامبر ۱۹۸۹، دیکتاتور پاناما مانوئل نوریگا را نیروهای آمریکایی از قدرت برکنار کردند. نوریگا برای آنکه دستگیر نشود، به سفارتخانۀ واتیکان در پاناماسیتی پناه بُرد. هنگامی که یک ژنرال آمریکایی سر رسید تا با سفیر پاپ رایزنی کند، ارتش ایالات متحده از بلندگوهایش موسیقی پخش کرد تا جلوی استراق سمع روزنامهنگاران را بگیرد. بعد اعضای یک واحد عملیات روانی به این نتیجه رسیدند که پخش بیوقفۀ موسیقی شاید آنقدر روی اعصاب نوریگا برود که تسلیم شود. آنها ترانههای ایستگاه رادیوی نیروهای مسلح محلی را تقاضا کردند، و پنجرۀ نوریگا را نشانه گرفتند. گمان میشد آن دیکتاتور از اُپرا خوشش میآید، لذا عمدۀ قطعات را هاردراک انتخاب کردند. ترانهها پیامهای تهدیدآمیز و گاه مضحک میفرستادند: «دیگه بسه جناب آقای مؤدب»۱ از آلیس کوپر، «کل شب منو لرزوندی»۲ از ایسی/دسیسی.
این صحنۀ تماشایی برای رسانهها دلپذیر بود، ولی رییسجمهور جورج دابلیو. بوش و ژنرال کالین پاول که رییس وقت ستاد کل نیروهای مسلح بود، موافق نبودند. بوش این کارزار را «رنجاننده و حقیر» نامید و پاول متوقفش کرد. میگویند نوریگا که در دهۀ ۱۹۶۰ در پایگاه فورتبرگ در ایالت کارولینای شمالی آموزش عملیاتِ روانی دیده بود، در میانۀ آن غوغا راحت خوابید. با این حال، افسران ارتش و مأموران اجرای قانون متقاعد شدند که به تاکتیک ارزشمندی دست یافتهاند. یک سخنگوی عملیاتروانی اعلام کرد: «از زمان واقعۀ نوریگا، شاهد افزایش استفاده از بلندگوها بودهایم.» در زمان محاصرۀ پایگاه فرقۀ داودیه در شهر واکو (ایالت تگزاس) در سال ۱۹۹۳، افبیآی روز و شب موسیقی و نویز پخش میکرد. در سال ۲۰۰۲ که ستیزهجویان فلسطینی کلیسای مهد در بیتاللحم را اشغال کردند، بنا به گزارشها، قوای اسرائیلی سعی کردند با هویمتال فلسطینیان را بیرون برانند. و در جریان اشغال عراق، سیا موسیقی را به رژیم شکنجههایش موسوم به «بازجویی پیشرفته» افزود. در گوانتانامو، همۀ لباسهای زندانیان به جز شورتشان را درمیآوردند، دست و پایشان را به میز میبستند، چراغهای فلاشر روی چشمانشان میانداختند که چیزی نبینند، و در همین حال با هویمتال و رپ و آهنگهای مخصوص کودکان به گوشهایشان هجوم میآوردند. از آن زمان که شیپورها پشت دیوارهای اریحا به صدا درآمدند، موسیقی همراه جنگ بوده است؛ اما در چند دهۀ اخیر، سلاحی بیسابقه از آن ساخته شده که در خور میدان ناواقعی نبردهای مدرن است.
وقتی موسیقی برای اهداف جنگی به کار گرفته میشود، معمولاً فکر میکنیم که علیه طبیعت معصومش استفاده شده است. به قول پندهای بینمک، طلسم موسیقی میتواند وحشیها را هم افسون کند، غذای عشق است، فاصلهمان را از بین میبرد و آزادمان میکند. در برابر شواهدی که میگویند موسیقی میتواند بر عقل سایه بیافکند، خشم را برانگیزد، درد بیافریند و حتی جان کسی را بگیرد، مقاومت میکنیم. رسالههایی با یک عالم پینوشت دربارۀ جنبۀ تاریک موسیقی بعید است به قدر آثار علمی عامهپسند شوخ و شنگی فروش داشته باشند که جار میزنند موسیقی میتواند ما را باهوشتر، شادتر و مولدتر کند. ولی همان آثار کمفروش احتمالاً ما را به کارکرد حقیقی موسیقی در تکامل تمدن بشر نزدیکتر میکنند.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش دوم:
آنچه صدا را بیش از پیش قدرتمند میکند، گریزناپذیر بودن آن است: صدا فضا را اشباع میکند و از دیوارها میگذرد. کینیار، رماننویس و مقالهنویسی که در کنایه و نغزگویی هم دستی دارد، مینویسد:
صدا، سراسر نامرئی، از جنس سوراخکُن لفافههاست؛ خواه بدن باشند، یا اتاق، آپارتمان، قلعه، شهر سنگربندیشده. بیجسم، از همۀ موانع میگذرد... شنیدن مثل دیدن نیست. دیدنیها با پلک از میان میروند، با جداره یا پردهای متوقف میشوند، دیواری کافی است تا بلادرنگ از دسترس خارجشان کند. شنیدنیها نه پلک و جداره میدانند، نه پرده و دیوار میشناسند... صدا یورش میآورد. از مرزها میگذرد.
فارغ از بحث گوشبندها، این حقیقت که گوشها پلک ندارند نشان میدهد چرا واکنشها به صداهای نامطلوب ممکن است بسیار تند باشند. ما با مهاجمانی بیچهره روبرو میشویم، دستهایی نامرئی که لمسمان میکنند.
پیشرفتهای فناورانه، بویژه در طراحی بلندگو، قدرت تهاجمی صدا را افزایش دادهاند. در کتاب بسیار بلند: صدا به مثابۀ یک سلاح۵ (انتشارات نیوپرس)، ژولیت ولسلر جزئیات تلاشها برای ساخت دستگاههای صوتیای را ارائه میدهد که شاید بتوانند قوای دشمن را از پا بیاندازند یا جمعیت را متفرق کنند. دستگاههای آکوستیک دوربُرد، موسوم به «توپ صدا»، تُنهای زیر و ضربانی میفرستند که شدتشان به ۱۴۹ دسیبل میرسد که برای ایجاد آسیب شنوایی دائمی کفایت میکند. واحدهای پلیس این دستگاهها را چندین بار از جمله در یک تجمع «اشغال والاستریت» در سال ۲۰۱۱ و در فرگوسن (ایالت میزوری) در سال ۲۰۱۴ به کار گرفتند. یک دستگاه تجاری به نام موسکیتو۶ جوانان را وا میدارد که متفرق شوند. این دستگاه صداهایی با فرکانس ۱۷.۵ تا ۱۸.۵ کیلوهرتز پخش میکند که به طور کلی فقط افراد زیر ۲۵سال میتوانند بشنوند. تحقیقاتِ بیشترِ نظامی دربارۀ تسلیحات فرکانسپایین و فرکانسبالا، که توسعهدهندگان امید داشتند «دل و روده را آب کند»، ظاهراً نتیجه ندادند، گرچه نظریههای توطئه در اینترنت فراواناند.
انسانها به آن سیگنالهای موسیقایی که منتخب یا پسندشان نیست با انزجار واکنش نشان میدهند. نظریههای عصبشناختی متعدد دربارۀ نحوۀ تأثیر موسیقی بر ذهن (مثلاً نظر استیون پینکر که موسیقی یک «کیکپنیر سمعی» است، یعنی یک لذت بیفایدۀ بیولوژیک)، از این نکته غفلت میکنند که سلایق شخصی بر پردازش اطلاعات موسیقایی در ذهن ما اثر میگذارند. ژانری که یک نفر را به خشم میآورد، شاید برای دیگری مثل دارونما عمل کند. لورا میچلِ روانشناس در مطالعهای در سال ۲۰۰۶ که اثر جلسات موسیقیدرمانی بر تسکین درد را میآزمود، دریافت که برای فرد دردمند، «موسیقیِ مرجّح» او مفیدتر از قطعهای است که گمان میرود ذاتاً ویژگی آرامبخش دارد. به بیان دیگر، موسیقیدرمانی برای یک هوادار هویمتال باید قطعههای هویمتال باشد، نه اِنیا.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
آنچه صدا را بیش از پیش قدرتمند میکند، گریزناپذیر بودن آن است: صدا فضا را اشباع میکند و از دیوارها میگذرد. کینیار، رماننویس و مقالهنویسی که در کنایه و نغزگویی هم دستی دارد، مینویسد:
صدا، سراسر نامرئی، از جنس سوراخکُن لفافههاست؛ خواه بدن باشند، یا اتاق، آپارتمان، قلعه، شهر سنگربندیشده. بیجسم، از همۀ موانع میگذرد... شنیدن مثل دیدن نیست. دیدنیها با پلک از میان میروند، با جداره یا پردهای متوقف میشوند، دیواری کافی است تا بلادرنگ از دسترس خارجشان کند. شنیدنیها نه پلک و جداره میدانند، نه پرده و دیوار میشناسند... صدا یورش میآورد. از مرزها میگذرد.
فارغ از بحث گوشبندها، این حقیقت که گوشها پلک ندارند نشان میدهد چرا واکنشها به صداهای نامطلوب ممکن است بسیار تند باشند. ما با مهاجمانی بیچهره روبرو میشویم، دستهایی نامرئی که لمسمان میکنند.
پیشرفتهای فناورانه، بویژه در طراحی بلندگو، قدرت تهاجمی صدا را افزایش دادهاند. در کتاب بسیار بلند: صدا به مثابۀ یک سلاح۵ (انتشارات نیوپرس)، ژولیت ولسلر جزئیات تلاشها برای ساخت دستگاههای صوتیای را ارائه میدهد که شاید بتوانند قوای دشمن را از پا بیاندازند یا جمعیت را متفرق کنند. دستگاههای آکوستیک دوربُرد، موسوم به «توپ صدا»، تُنهای زیر و ضربانی میفرستند که شدتشان به ۱۴۹ دسیبل میرسد که برای ایجاد آسیب شنوایی دائمی کفایت میکند. واحدهای پلیس این دستگاهها را چندین بار از جمله در یک تجمع «اشغال والاستریت» در سال ۲۰۱۱ و در فرگوسن (ایالت میزوری) در سال ۲۰۱۴ به کار گرفتند. یک دستگاه تجاری به نام موسکیتو۶ جوانان را وا میدارد که متفرق شوند. این دستگاه صداهایی با فرکانس ۱۷.۵ تا ۱۸.۵ کیلوهرتز پخش میکند که به طور کلی فقط افراد زیر ۲۵سال میتوانند بشنوند. تحقیقاتِ بیشترِ نظامی دربارۀ تسلیحات فرکانسپایین و فرکانسبالا، که توسعهدهندگان امید داشتند «دل و روده را آب کند»، ظاهراً نتیجه ندادند، گرچه نظریههای توطئه در اینترنت فراواناند.
انسانها به آن سیگنالهای موسیقایی که منتخب یا پسندشان نیست با انزجار واکنش نشان میدهند. نظریههای عصبشناختی متعدد دربارۀ نحوۀ تأثیر موسیقی بر ذهن (مثلاً نظر استیون پینکر که موسیقی یک «کیکپنیر سمعی» است، یعنی یک لذت بیفایدۀ بیولوژیک)، از این نکته غفلت میکنند که سلایق شخصی بر پردازش اطلاعات موسیقایی در ذهن ما اثر میگذارند. ژانری که یک نفر را به خشم میآورد، شاید برای دیگری مثل دارونما عمل کند. لورا میچلِ روانشناس در مطالعهای در سال ۲۰۰۶ که اثر جلسات موسیقیدرمانی بر تسکین درد را میآزمود، دریافت که برای فرد دردمند، «موسیقیِ مرجّح» او مفیدتر از قطعهای است که گمان میرود ذاتاً ویژگی آرامبخش دارد. به بیان دیگر، موسیقیدرمانی برای یک هوادار هویمتال باید قطعههای هویمتال باشد، نه اِنیا.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش سوم
لیلی هرش در موسیقی در جرائم آمریکا۷ (انتشارات دانشگاه میشیگان) بررسی میکند که چطور میتوان از واگراییِ سلایق برای کنترل اجتماعی بهره گرفت. در سال ۱۹۸۵، مدیران تعدادی از فروشگاههای زنجیرهای سِوِناِلِوِن۸ در استان بریتیشکلمبیای کانادا پخش موسیقیهای کلاسیک و ملایم را در پارکینگهای خود آغاز کردند تا نوجوانهای پرسهزن را از آنجا دور کنند. ایدۀ مدیران این بود که چنین قطعههایی برای جوانان به طرز تحملناپذیری بیمزه و بیحال است. سپس این شرکت همین کار را در کل آمریکای شمالی تکرار کرد، و این روش به سرعت به سایر فضاهای تجاری بسط یافت. گویا این کار جواب داد، که این اتفاق لابد مایۀ آزردگی خاطر هواداران موسیقی کلاسیک بویژه آن دسته از جوانترهایشان است که احساس تنهایی میکنند. این کار برعکس مفهوم «موزیک» بود که ابداع شد تا یک روکش صوتی مطبوع به فضاهای عمومی بدهد. در اینجا، موسیقی بیکلام به دفعکننده تبدیل میشود.
به نظر هرش، تصادفی نیست که وقتی سونالون تکنیک پاکسازی موسیقاییاش را کامل میکرد، قوای آمریکایی نیز در زمینۀ آزار موسیقایی مشغول تجربهگری بودند. هر دو نمونه، بازتاب استراتژی «بازدارندگی از طریق موسیقی» هستند که از خشم علیه امور ناخواسته بهره میگیرند. با رواجِ فناوری دیجیتال قابل حمل، از سیدیها تا آیپاد و سپس تلفنهای هوشمند، تحمیل موسیقی بر فضا و محکمترکردن میخهای روانی سادهتر از همیشه شده است. به حکم منطق، گام بعدی شاید یک الگوریتم در وبسایت اسپاتیفای باشد که میتواند کشف کند چه ترکیبی از ترانهها بهتر میتوانند یک نفر خاص را دیوانه کنند.
در سال ۱۹۴۴ که پریمو لِوی، شیمیدان یهودی ایتالیایی، به آشویتس وارد شد، تلاش میکرد علاوه بر آنچه میدید، منطق و کارکرد آنچه را میشنید هم بفهمد. وقتی زندانیان پس از یک روزْ کار سخت به اردوگاه برمیگشتند، با موسیقیهای عامهپسند شاد قدمرو و رژه میرفتند: بویژه آهنگ رقص پولکای «رُزاموند» که آن روزها در جهان محبوب بود. (در آمریکا به آن «پولکای بشکۀ آبجو» میگفتند و از جمله خواهران اندروز آن را اجرا کردهاند.) اولین واکنش لِوی، خنده بود. فکر میکرد شاهد یکجور «لودگی بزرگ طبقِ سلیقۀ توتنی [نژاد قدیمی ژرمنها]» است. بعداً فهمید که این همنشینی گروتسک موسیقی آرام با وحشت میخواهد روح را نابود کند، همانطور که کورۀ آدمسوزی بدن را بلاتردید نابود میکرد. رگههای شاد «رُزاموند» که هنگام تیرباران دستهجمعی یهودیان در اردوگاه مایدانک هم از بلندگوها جاری بود، رنجی که اردوگاه رقم میزد را به سُخره میگرفت.
نازیها پیشتازان سادیسم موسیقایی بودند، گرچه بلندگوها ظاهراً بیشتر برای پوشاندن جیغهای قربانیان بود تا آنکه آنها را شکنجه بدهد. جاناتان پیسلک در کتاب اهداف صوتی: سربازان آمریکایی و موسیقی در جنگ عراق۹ یک سابقۀ سینمایی درسآموز از این مسئله را در فیلم «خبرنگار خارجی»۱۰ آلفرد هیچکاک پیدا کرده است که جاسوسان نازی دیپلماتی را با نورهای روشن و موسیقی سوینگ زجر میدادند. بازجویی پیشرفتۀ صوتی، تا حدی، یکی از فانتزیهای هالیوودی است که به واقعیت راه یافته است، چنانکه جنبههای دیگری از رژیم شکنجۀ آمریکایی نیز از برنامههای تلویزیونی مثل سریال «۲۴» الهام گرفتهاند. به همین ترتیب، در جنگ فلوجه در سال ۲۰۰۴، بلندگوهای نصبشده روی خودروهای زرهی هاموی عراقیها را با متالیکا و ایسی/دیسی بمباران میکردند، یعنی تقلیدی از صحنۀ واگنر در فیلم «اینک آخرالزمان» که دستۀ بالگردها ضمن پخش «والکوریت»۱۱ یک روستای ویتنامی را با خاک یکی کردند.
در اسرائیل، بازداشتیهای فلسطینی به صندلیهای مهدکودک بسته میشدند، دستبند به دست و کلاهک بر سر، و در موسیقی کلاسیک مدرنیست غرق میشدند. در شیلی تحت حکومت پینوشه، بازجوها در کنار گزینههای دیگر، موسیقی متن فیلم «پرتقال کوکی» را به کار میگرفتند که آن سکانس مشهور بیزاریدرمانیاش، با قطعهای از بتهوون، شاید مشوّق آزمونش در زندگی واقعی شده باشد.
در آمریکا، یک یادداشت ژنرال ریکاردو سانچز در سپتامبر ۲۰۰۳ مجوز شکنجۀ موسیقایی را صادر کرد: «داد، موسیقی بلند و کنترل نور» میشد برای «ایجاد هراس، سردرگم کردن بازداشتی و طولانی ساختن شوک دستگیری» استفاده شود، به شرط آنکه حجمش «کنترلشده باشد تا مانع جراحت شود.»
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
لیلی هرش در موسیقی در جرائم آمریکا۷ (انتشارات دانشگاه میشیگان) بررسی میکند که چطور میتوان از واگراییِ سلایق برای کنترل اجتماعی بهره گرفت. در سال ۱۹۸۵، مدیران تعدادی از فروشگاههای زنجیرهای سِوِناِلِوِن۸ در استان بریتیشکلمبیای کانادا پخش موسیقیهای کلاسیک و ملایم را در پارکینگهای خود آغاز کردند تا نوجوانهای پرسهزن را از آنجا دور کنند. ایدۀ مدیران این بود که چنین قطعههایی برای جوانان به طرز تحملناپذیری بیمزه و بیحال است. سپس این شرکت همین کار را در کل آمریکای شمالی تکرار کرد، و این روش به سرعت به سایر فضاهای تجاری بسط یافت. گویا این کار جواب داد، که این اتفاق لابد مایۀ آزردگی خاطر هواداران موسیقی کلاسیک بویژه آن دسته از جوانترهایشان است که احساس تنهایی میکنند. این کار برعکس مفهوم «موزیک» بود که ابداع شد تا یک روکش صوتی مطبوع به فضاهای عمومی بدهد. در اینجا، موسیقی بیکلام به دفعکننده تبدیل میشود.
به نظر هرش، تصادفی نیست که وقتی سونالون تکنیک پاکسازی موسیقاییاش را کامل میکرد، قوای آمریکایی نیز در زمینۀ آزار موسیقایی مشغول تجربهگری بودند. هر دو نمونه، بازتاب استراتژی «بازدارندگی از طریق موسیقی» هستند که از خشم علیه امور ناخواسته بهره میگیرند. با رواجِ فناوری دیجیتال قابل حمل، از سیدیها تا آیپاد و سپس تلفنهای هوشمند، تحمیل موسیقی بر فضا و محکمترکردن میخهای روانی سادهتر از همیشه شده است. به حکم منطق، گام بعدی شاید یک الگوریتم در وبسایت اسپاتیفای باشد که میتواند کشف کند چه ترکیبی از ترانهها بهتر میتوانند یک نفر خاص را دیوانه کنند.
در سال ۱۹۴۴ که پریمو لِوی، شیمیدان یهودی ایتالیایی، به آشویتس وارد شد، تلاش میکرد علاوه بر آنچه میدید، منطق و کارکرد آنچه را میشنید هم بفهمد. وقتی زندانیان پس از یک روزْ کار سخت به اردوگاه برمیگشتند، با موسیقیهای عامهپسند شاد قدمرو و رژه میرفتند: بویژه آهنگ رقص پولکای «رُزاموند» که آن روزها در جهان محبوب بود. (در آمریکا به آن «پولکای بشکۀ آبجو» میگفتند و از جمله خواهران اندروز آن را اجرا کردهاند.) اولین واکنش لِوی، خنده بود. فکر میکرد شاهد یکجور «لودگی بزرگ طبقِ سلیقۀ توتنی [نژاد قدیمی ژرمنها]» است. بعداً فهمید که این همنشینی گروتسک موسیقی آرام با وحشت میخواهد روح را نابود کند، همانطور که کورۀ آدمسوزی بدن را بلاتردید نابود میکرد. رگههای شاد «رُزاموند» که هنگام تیرباران دستهجمعی یهودیان در اردوگاه مایدانک هم از بلندگوها جاری بود، رنجی که اردوگاه رقم میزد را به سُخره میگرفت.
نازیها پیشتازان سادیسم موسیقایی بودند، گرچه بلندگوها ظاهراً بیشتر برای پوشاندن جیغهای قربانیان بود تا آنکه آنها را شکنجه بدهد. جاناتان پیسلک در کتاب اهداف صوتی: سربازان آمریکایی و موسیقی در جنگ عراق۹ یک سابقۀ سینمایی درسآموز از این مسئله را در فیلم «خبرنگار خارجی»۱۰ آلفرد هیچکاک پیدا کرده است که جاسوسان نازی دیپلماتی را با نورهای روشن و موسیقی سوینگ زجر میدادند. بازجویی پیشرفتۀ صوتی، تا حدی، یکی از فانتزیهای هالیوودی است که به واقعیت راه یافته است، چنانکه جنبههای دیگری از رژیم شکنجۀ آمریکایی نیز از برنامههای تلویزیونی مثل سریال «۲۴» الهام گرفتهاند. به همین ترتیب، در جنگ فلوجه در سال ۲۰۰۴، بلندگوهای نصبشده روی خودروهای زرهی هاموی عراقیها را با متالیکا و ایسی/دیسی بمباران میکردند، یعنی تقلیدی از صحنۀ واگنر در فیلم «اینک آخرالزمان» که دستۀ بالگردها ضمن پخش «والکوریت»۱۱ یک روستای ویتنامی را با خاک یکی کردند.
در اسرائیل، بازداشتیهای فلسطینی به صندلیهای مهدکودک بسته میشدند، دستبند به دست و کلاهک بر سر، و در موسیقی کلاسیک مدرنیست غرق میشدند. در شیلی تحت حکومت پینوشه، بازجوها در کنار گزینههای دیگر، موسیقی متن فیلم «پرتقال کوکی» را به کار میگرفتند که آن سکانس مشهور بیزاریدرمانیاش، با قطعهای از بتهوون، شاید مشوّق آزمونش در زندگی واقعی شده باشد.
در آمریکا، یک یادداشت ژنرال ریکاردو سانچز در سپتامبر ۲۰۰۳ مجوز شکنجۀ موسیقایی را صادر کرد: «داد، موسیقی بلند و کنترل نور» میشد برای «ایجاد هراس، سردرگم کردن بازداشتی و طولانی ساختن شوک دستگیری» استفاده شود، به شرط آنکه حجمش «کنترلشده باشد تا مانع جراحت شود.»
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش چهارم
آیا این شنیدنِ اجباری شکنجه است؟ سوزان کیوزیک، موسیقیشناس دانشگاه نیویورک و یکی از اولین دانشپژوهانی که تأملات عمیقی دربارۀ موسیقی در جنگ عراق داشت، در مقالهای در سال ۲۰۰۸ برای ژورنال جامعۀ موسیقی آمریکا به این پرسش پرداخت. در دولت بوش، حکومت ایالات متحده میگفت تکنیکهایی که درد روانی، نه جسمانی، ایجاد میکنند، طبق تعریف کنوانسیونهای بینالمللی «شکنجه» نیستند. ولی کیوزیک روشن میکند که در تاکتیک «موسیقی بلند» میتوان میزان هولناکی از سادیسم بیمحابا را دید: آهنگها انگار چنان انتخاب میشوند که به یک اندازه مایۀ تفریحِ زندانبان در یک سو و انزجار زندانی در سوی دیگر شوند. احتمالاً تعداد کمی از بازداشتیها متن ترانههای انگلیسیای را میفهمیدند که ایشان را هدف گرفته بود.
فهرست پخش زندانها بنا به سیاستهای رسمی معین نمیشد، بلکه بازجویان در محل و با استفاده از هر موسیقی که دم دستشان بود فیالبداهه تدبیری میاندیشیدند. پیسلک که با تعدادی از کهنهسربازهای جنگ عراق مصاحبه کرده است، مشاهده کرد که سربازان بسیاری از آن آهنگها را برای منفعت شخصیشان پخش میکردند، بویژه وقتی که میخواستند روحیۀ خودشان را برای یک عملیات خطرناک بالا ببرند. آنها نیز آنارشیستترین نمونههای هویمتال و رپ گانگستری را میپسندیدند. بدینترتیب، دستهای آهنگ هم شوری مرگبار در دل سربازان میانداخت و هم روح «رزمجویان دشمن» را نابود میکرد. هیچ سندی از این روشنتر نمیتوان یافت برای جهانشمولنبودن موسیقی، برای ظرفیتش در نشاندنِ بذرهای خصومت.
مانطور که هرش و دیگر پژوهشگران اشاره کردهاند، تصور موسیقی بهعنوان امری بالذات خیر و نیک، صرفاً در چند سدۀ گذشته ریشه دوانده است. فلاسفۀ اعصار پیشین، این هنر را چیزی مبهم و نامطمئن میدیدند که باید از طریق درست مدیریت و منتقل میشد. در جمهوری، افلاطون این تصور را تمسخر میکند که: «موسیقی و شعر صرفاً نمایشاند و هیچ آسیبی نمیزنند.» او بین دو چیز تمایز قائل میشود: گونههای موسیقایی که «به طرزی شایسته نوا و ضرباهنگ فرد شجاعی را تقلید میکنند که در میدان نبرد خدمت میکند»، و آنهایی که به نظرش نرم، زننما، شهوانی یا سودازده میآمدند. کتاب مناسک۱۷ چینی بین صدای شادمانۀ دولتی که خوب حکمرانی میشود، و صدای رنجیدۀ دولتی سردرگم، تفاوت قائل میشد. ژان کالوَن اعتقاد داشت موسیقی «قدرتی موذی و تقریباً افسانهای دارد تا ما را به هرجا که میلش بود بکشاند» و ادامه میداد: «باید بسیار بیشتر بهوش باشیم تا مهار موسیقی را چنان به دست بگیریم که به نیکی در خدمت ما باشد و به هیچ طریق آسیبی به ما نزند.»
متفکران آلمانیِ مکاتب ایدئالیست و رمانتیک (از جمله هگل، ای.تی.اِی هوفمان و شوپنهاور)، جرقۀ بازنگری شگرفی در اهمیت موسیقی را زدند. موسیقی به دروازۀ روح بیکران تبدیل شد که میل جمعی بشر به آزادی و برادری را بیان میکرد. با تقدیس بتهوون، موسیقی به محمل نبوغ تبدیل گشت. با جایگاه رفیع بتهوون، ادعای جهانشمولی به سادگی با هدفِ تفوّق و برتری ژرمنها درآمیخت. ریچارد تاروسکین، موسیقیشناسی که دیدگاه شدیداً غیراحساساتیاش به تاریخ موسیقی غرب به استوانۀ پژوهشهای جدیدتری در این حوزه تبدیل شد، عبارتی طنزآمیز را نقل میکند که استنلی هافمنِ مورّخ (که پارسال درگذشت) بیان کرده بود: «ارزشهای جهانشمول وجود دارند، و از قضا همان ارزشهای خودم هستند.»
هرچند موسیقی توان خارقالعادهای در خلق احساس تعلق به اجتماع دارد، هیچ اجتماعی بدون طرد بیگانگان نمیتواند شکل بگیرد. آن حس یکتایی که یک ترانه در دستهای از انسانها برمیانگیزد، میتواند زیبا یا نفرتآور تلقی شود، که معمولاً بسته به این است که آن ترانه را بپسندید یا از آن متنفر باشید. بُلندی صدا، تنش را تشدید میکند: بالابُردن صدای موسیقی کنشی هژمونیک است: اعلام بیزاری از هرکسی که متفاوت میاندیشد. خواه در حال رژه باشیم یا رقص یا بیصدا نشسته بر روی صندلی، صداست که از همۀ ما را در تودهای واحد قالب میزند. همانطور که کینیار در نفرت از موسیقی اشاره کرده است، واژۀ لاتین obaudire به معنای حرفشنوی، حاوی کلمۀ audire به معنای شنیدن است. او مینویسد موسیقی «انسان را مسحور کرده و وامیدارد که هرچه بیانشدنی است را فرو بگذارد... به هنگام شنیدن، انسان اسیر میشود.»
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
آیا این شنیدنِ اجباری شکنجه است؟ سوزان کیوزیک، موسیقیشناس دانشگاه نیویورک و یکی از اولین دانشپژوهانی که تأملات عمیقی دربارۀ موسیقی در جنگ عراق داشت، در مقالهای در سال ۲۰۰۸ برای ژورنال جامعۀ موسیقی آمریکا به این پرسش پرداخت. در دولت بوش، حکومت ایالات متحده میگفت تکنیکهایی که درد روانی، نه جسمانی، ایجاد میکنند، طبق تعریف کنوانسیونهای بینالمللی «شکنجه» نیستند. ولی کیوزیک روشن میکند که در تاکتیک «موسیقی بلند» میتوان میزان هولناکی از سادیسم بیمحابا را دید: آهنگها انگار چنان انتخاب میشوند که به یک اندازه مایۀ تفریحِ زندانبان در یک سو و انزجار زندانی در سوی دیگر شوند. احتمالاً تعداد کمی از بازداشتیها متن ترانههای انگلیسیای را میفهمیدند که ایشان را هدف گرفته بود.
فهرست پخش زندانها بنا به سیاستهای رسمی معین نمیشد، بلکه بازجویان در محل و با استفاده از هر موسیقی که دم دستشان بود فیالبداهه تدبیری میاندیشیدند. پیسلک که با تعدادی از کهنهسربازهای جنگ عراق مصاحبه کرده است، مشاهده کرد که سربازان بسیاری از آن آهنگها را برای منفعت شخصیشان پخش میکردند، بویژه وقتی که میخواستند روحیۀ خودشان را برای یک عملیات خطرناک بالا ببرند. آنها نیز آنارشیستترین نمونههای هویمتال و رپ گانگستری را میپسندیدند. بدینترتیب، دستهای آهنگ هم شوری مرگبار در دل سربازان میانداخت و هم روح «رزمجویان دشمن» را نابود میکرد. هیچ سندی از این روشنتر نمیتوان یافت برای جهانشمولنبودن موسیقی، برای ظرفیتش در نشاندنِ بذرهای خصومت.
مانطور که هرش و دیگر پژوهشگران اشاره کردهاند، تصور موسیقی بهعنوان امری بالذات خیر و نیک، صرفاً در چند سدۀ گذشته ریشه دوانده است. فلاسفۀ اعصار پیشین، این هنر را چیزی مبهم و نامطمئن میدیدند که باید از طریق درست مدیریت و منتقل میشد. در جمهوری، افلاطون این تصور را تمسخر میکند که: «موسیقی و شعر صرفاً نمایشاند و هیچ آسیبی نمیزنند.» او بین دو چیز تمایز قائل میشود: گونههای موسیقایی که «به طرزی شایسته نوا و ضرباهنگ فرد شجاعی را تقلید میکنند که در میدان نبرد خدمت میکند»، و آنهایی که به نظرش نرم، زننما، شهوانی یا سودازده میآمدند. کتاب مناسک۱۷ چینی بین صدای شادمانۀ دولتی که خوب حکمرانی میشود، و صدای رنجیدۀ دولتی سردرگم، تفاوت قائل میشد. ژان کالوَن اعتقاد داشت موسیقی «قدرتی موذی و تقریباً افسانهای دارد تا ما را به هرجا که میلش بود بکشاند» و ادامه میداد: «باید بسیار بیشتر بهوش باشیم تا مهار موسیقی را چنان به دست بگیریم که به نیکی در خدمت ما باشد و به هیچ طریق آسیبی به ما نزند.»
متفکران آلمانیِ مکاتب ایدئالیست و رمانتیک (از جمله هگل، ای.تی.اِی هوفمان و شوپنهاور)، جرقۀ بازنگری شگرفی در اهمیت موسیقی را زدند. موسیقی به دروازۀ روح بیکران تبدیل شد که میل جمعی بشر به آزادی و برادری را بیان میکرد. با تقدیس بتهوون، موسیقی به محمل نبوغ تبدیل گشت. با جایگاه رفیع بتهوون، ادعای جهانشمولی به سادگی با هدفِ تفوّق و برتری ژرمنها درآمیخت. ریچارد تاروسکین، موسیقیشناسی که دیدگاه شدیداً غیراحساساتیاش به تاریخ موسیقی غرب به استوانۀ پژوهشهای جدیدتری در این حوزه تبدیل شد، عبارتی طنزآمیز را نقل میکند که استنلی هافمنِ مورّخ (که پارسال درگذشت) بیان کرده بود: «ارزشهای جهانشمول وجود دارند، و از قضا همان ارزشهای خودم هستند.»
هرچند موسیقی توان خارقالعادهای در خلق احساس تعلق به اجتماع دارد، هیچ اجتماعی بدون طرد بیگانگان نمیتواند شکل بگیرد. آن حس یکتایی که یک ترانه در دستهای از انسانها برمیانگیزد، میتواند زیبا یا نفرتآور تلقی شود، که معمولاً بسته به این است که آن ترانه را بپسندید یا از آن متنفر باشید. بُلندی صدا، تنش را تشدید میکند: بالابُردن صدای موسیقی کنشی هژمونیک است: اعلام بیزاری از هرکسی که متفاوت میاندیشد. خواه در حال رژه باشیم یا رقص یا بیصدا نشسته بر روی صندلی، صداست که از همۀ ما را در تودهای واحد قالب میزند. همانطور که کینیار در نفرت از موسیقی اشاره کرده است، واژۀ لاتین obaudire به معنای حرفشنوی، حاوی کلمۀ audire به معنای شنیدن است. او مینویسد موسیقی «انسان را مسحور کرده و وامیدارد که هرچه بیانشدنی است را فرو بگذارد... به هنگام شنیدن، انسان اسیر میشود.»
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش پایانی:
لحن کتابِ ظریف و دلهرهآور کینیار، کاملاً متفاوت از آثار دانشگاهی خشک در مضمون موسیقی و خشونت است. این اثر در فضایی غریب بین فلسفه و قصه سر میکند که خاص فرانسویهاست، گشت و گذارهای رمزآمیزی در وادی متنِ ترانهها دارد، و به صحنههایی از تاریخ و اسطوره جان میبخشد. یک سکانس حیرتانگیز، یادآور ماجرای پطرس مقدس است که پس از شامِ آخر و پیش از سومین بانگ خروس، مسیح را انکار کرد. در خیال کینیار، از آن به بعد صداهای زیر موجب آشفتگی پطرس میشد، او خانهاش را عایق کرد تا از غوغای خیابان بگریزد. «آن قصر پوشیده از سکوت بود، و پردهها از پنجرههایش آویخته.»
کینیار تا چندین سال در عرصۀ موسیقی فرانسه فعال بود، چنانکه کنسرت برگزار میکرد و با جوردی ساوال (ویولننواز کاتالان) همکاری داشت. در نوشتن فیلمنامۀ «همۀ صبحهای دنیا»۲۱ (۱۹۹۱) از روی کتابش که موسیقی در آن موج میزد، همکاری کرد. اندکی بعد از همۀ این پروژهها کناره گرفت و نفرت از موسیقی را بهمنزلۀ نوعی توبهنامه نوشت. او دلیل تغییر نظرش را توضیح نمیدهد، اما در برابر حضور بیمعنای موسیقی در سراسر زندگی معاصر (مثل همان موتزارت در پارکینگ سونالون) موضع میگیرد. کینیار به این شکایت آشنا، لحنی هیولاوار میدهد. در فصلی دربارۀ موزیکهای جهنمی آشویتس، از تولستوی نقلقول میکند که: «هرجا کسی بخواهد برده داشته باشد، باید هرقدر که میشود موسیقی داشته باشد.»
دلهرهآورترین قطعههای کتاب میگویند که موسیقی همواره بطنی خشن داشته است، که شاید در میل به سلطه و کشتن ریشه داشته باشد. گمانهزنیاش این است که شاید برخی از ابتداییترین موسیقیها، دستپخت شکارچیان برای به دام انداختن شکارشان باشد، و یک فصل را به اسطورۀ سیرنها۲۲ اختصاص میدهد که به روایت او، انسان را اغفال میکردند همانطور که روزگاری انسان حیوانات را با موسیقی اغفال میکرد. کینیار به این هم میاندیشد که برخی اسلحههای اولیه، شاید کاربردی دوگانه بهمثابۀ آلت موسیقی هم داشتهاند: زهی که روی کمان کشیده میشد، هم میتوانست تلنگری بخورد تا مرتعش شود، هم میتوانست تیری را در هوا پرتاب کند. موسیقی آشکارا به کشتار حیوانات وابسته بود: کمانهایی از جنس موی اسب که روی زه کشیده میشود، شاخهای کندهشده از سر حیواناتی که در مسابقه شکار میشدند.
با این نشخوارهای فکری شوم چه باید کرد؟ تبرّی جستن از موسیقی که ممکن نیست؛ حتی کینیار هم نمیتواند خود را به چنین کاری قانع کند. در عوض، میتوانیم از افسانۀ معصومیت موسیقی تبرّی بجوییم. کنار گذاشتن آن وهم به معنای تقلیل اهمیت موسیقی نیست؛ بلکه به ما امکان میدهد قدرت غریب این رسانه را به خاطر بسپاریم. اعتراف به اینکه موسیقی میتواند ابزار شرّ شود، یعنی جدی گرفتن آن بهمثابۀ شکلی از بیان بشری.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
لحن کتابِ ظریف و دلهرهآور کینیار، کاملاً متفاوت از آثار دانشگاهی خشک در مضمون موسیقی و خشونت است. این اثر در فضایی غریب بین فلسفه و قصه سر میکند که خاص فرانسویهاست، گشت و گذارهای رمزآمیزی در وادی متنِ ترانهها دارد، و به صحنههایی از تاریخ و اسطوره جان میبخشد. یک سکانس حیرتانگیز، یادآور ماجرای پطرس مقدس است که پس از شامِ آخر و پیش از سومین بانگ خروس، مسیح را انکار کرد. در خیال کینیار، از آن به بعد صداهای زیر موجب آشفتگی پطرس میشد، او خانهاش را عایق کرد تا از غوغای خیابان بگریزد. «آن قصر پوشیده از سکوت بود، و پردهها از پنجرههایش آویخته.»
کینیار تا چندین سال در عرصۀ موسیقی فرانسه فعال بود، چنانکه کنسرت برگزار میکرد و با جوردی ساوال (ویولننواز کاتالان) همکاری داشت. در نوشتن فیلمنامۀ «همۀ صبحهای دنیا»۲۱ (۱۹۹۱) از روی کتابش که موسیقی در آن موج میزد، همکاری کرد. اندکی بعد از همۀ این پروژهها کناره گرفت و نفرت از موسیقی را بهمنزلۀ نوعی توبهنامه نوشت. او دلیل تغییر نظرش را توضیح نمیدهد، اما در برابر حضور بیمعنای موسیقی در سراسر زندگی معاصر (مثل همان موتزارت در پارکینگ سونالون) موضع میگیرد. کینیار به این شکایت آشنا، لحنی هیولاوار میدهد. در فصلی دربارۀ موزیکهای جهنمی آشویتس، از تولستوی نقلقول میکند که: «هرجا کسی بخواهد برده داشته باشد، باید هرقدر که میشود موسیقی داشته باشد.»
دلهرهآورترین قطعههای کتاب میگویند که موسیقی همواره بطنی خشن داشته است، که شاید در میل به سلطه و کشتن ریشه داشته باشد. گمانهزنیاش این است که شاید برخی از ابتداییترین موسیقیها، دستپخت شکارچیان برای به دام انداختن شکارشان باشد، و یک فصل را به اسطورۀ سیرنها۲۲ اختصاص میدهد که به روایت او، انسان را اغفال میکردند همانطور که روزگاری انسان حیوانات را با موسیقی اغفال میکرد. کینیار به این هم میاندیشد که برخی اسلحههای اولیه، شاید کاربردی دوگانه بهمثابۀ آلت موسیقی هم داشتهاند: زهی که روی کمان کشیده میشد، هم میتوانست تلنگری بخورد تا مرتعش شود، هم میتوانست تیری را در هوا پرتاب کند. موسیقی آشکارا به کشتار حیوانات وابسته بود: کمانهایی از جنس موی اسب که روی زه کشیده میشود، شاخهای کندهشده از سر حیواناتی که در مسابقه شکار میشدند.
با این نشخوارهای فکری شوم چه باید کرد؟ تبرّی جستن از موسیقی که ممکن نیست؛ حتی کینیار هم نمیتواند خود را به چنین کاری قانع کند. در عوض، میتوانیم از افسانۀ معصومیت موسیقی تبرّی بجوییم. کنار گذاشتن آن وهم به معنای تقلیل اهمیت موسیقی نیست؛ بلکه به ما امکان میدهد قدرت غریب این رسانه را به خاطر بسپاریم. اعتراف به اینکه موسیقی میتواند ابزار شرّ شود، یعنی جدی گرفتن آن بهمثابۀ شکلی از بیان بشری.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
گاهی بین سمفونیِ شلوغ و پر سروصدای زندگیات
قَد دو سه میزان سکوت کن!
از هرچه آدم روی این زمینِ گردِ خاکیست فاصله بگیر
و خودت را بغل کن!
آدم هارا،ناامیدی هارا،فکر هارا
برای چند ساعت بگذار پشت سرت!
فیلم مورد علاقه ات را برای دوهزار و یکامين بار پِلِی کن
با لباس راحتیات روی مبل لم بده،
زل بزن به صفحهی تلویزیون
دستت را دور لیوان مخصوصِ قهوهات حلقه کن
و کِیفِ گرمای قشنگش را ببر!
زندگی یک وقتهایی همینطوری میچسبد
همینطوری بیخیال
همینطوری ساکت
همینطوری تنها...
#مژده_خردمندان
Nemo @Diiaazepam
قَد دو سه میزان سکوت کن!
از هرچه آدم روی این زمینِ گردِ خاکیست فاصله بگیر
و خودت را بغل کن!
آدم هارا،ناامیدی هارا،فکر هارا
برای چند ساعت بگذار پشت سرت!
فیلم مورد علاقه ات را برای دوهزار و یکامين بار پِلِی کن
با لباس راحتیات روی مبل لم بده،
زل بزن به صفحهی تلویزیون
دستت را دور لیوان مخصوصِ قهوهات حلقه کن
و کِیفِ گرمای قشنگش را ببر!
زندگی یک وقتهایی همینطوری میچسبد
همینطوری بیخیال
همینطوری ساکت
همینطوری تنها...
#مژده_خردمندان
Nemo @Diiaazepam
در کل آدم بدی نبود...البته اگه قیافه، شخصیت و شعور رو فاکتور بگیریم !
📽 #Millers_Crossing
Nemo @Diiaazepam
📽 #Millers_Crossing
Nemo @Diiaazepam
شما خواسته اید که پرستشگریِ مردمِ خویش را بر حق جلوه دهیدو این را 《خواست حقیقت》نامیده اید، شما فرزانگانِ نامدار !
و دلتان همیشه با خود گفته است :《من از میانِ مردم برخاسته ام و ندایِ خدا نیز از آن جا به من رسیده است.》
شما نمایندگانِ مردم همیشه، چون خَر، خیره سر و حیله گر بوده اید .
#چنین_گفت_زرتشت
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
و دلتان همیشه با خود گفته است :《من از میانِ مردم برخاسته ام و ندایِ خدا نیز از آن جا به من رسیده است.》
شما نمایندگانِ مردم همیشه، چون خَر، خیره سر و حیله گر بوده اید .
#چنین_گفت_زرتشت
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
آتشبس کریسمس اشاره به توقف کوتاه مدت جنگ و خاموشی تفنگها در سال ۱۹۱۴ در جریان جنگ جهانی اول است...
Nemo @Diiaazepam
Nemo @Diiaazepam
آتشبس کریسمس اشاره به توقف کوتاه مدت جنگ و خاموشی تفنگها در سال ۱۹۱۴ در جریان جنگ جهانی اول است.
ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.
هفته منتهی به کریسمس، شماری از سربازان آلمانی و انگلیسی... با سلام و دست تکان دادن، بههمدیگر نزدیک شدند و گویی با هم دشمنی ندارند، غذا و هدیه رّد و بدَل کردند و عملاً یک آتشبس نانوشته را به اجرا گذاشتند.
آنها با هم آواز خواندند، ورزش کردند و مسابقه فوتبالدادند و مثل کسانیکه بعد از مدتها همدیگر را میبینند، آدرس و عکس به هم دادند و قرار گذاشتند بعد از اتمام جنگ همدیگر را ملاقات کنند! دیداری که به دلیل قربانیهای بیشمار جنگ اول، شاید هیچوقت پیش نیامد.
Nemo @Diiaazepam
ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.
هفته منتهی به کریسمس، شماری از سربازان آلمانی و انگلیسی... با سلام و دست تکان دادن، بههمدیگر نزدیک شدند و گویی با هم دشمنی ندارند، غذا و هدیه رّد و بدَل کردند و عملاً یک آتشبس نانوشته را به اجرا گذاشتند.
آنها با هم آواز خواندند، ورزش کردند و مسابقه فوتبالدادند و مثل کسانیکه بعد از مدتها همدیگر را میبینند، آدرس و عکس به هم دادند و قرار گذاشتند بعد از اتمام جنگ همدیگر را ملاقات کنند! دیداری که به دلیل قربانیهای بیشمار جنگ اول، شاید هیچوقت پیش نیامد.
Nemo @Diiaazepam
جلوى پاى بعضى ها بايد يك خط بكشيم و بگوييم:
ببين فلانى جانم من شب تا صبح صبح تا شب به تو فكر ميكنم...
من عكسهايت را روزى هزاران بار زير و رو ميكنم
من جاى تو هم در كافه ها قهوه مينوشم
من نگرانت ميشوم
خلاصه در يك كلام،
برايت جانم را ميدهم
تو اما از اين خط جلوتر نيا
من تو را با فاصله دوست دارم
من به اين دوست داشتن عادت كرده ام
باور كن عشق،همه چيز را خراب ميكند !
👤 علی قاضینظام
Nemo @Diiaazepam
ببين فلانى جانم من شب تا صبح صبح تا شب به تو فكر ميكنم...
من عكسهايت را روزى هزاران بار زير و رو ميكنم
من جاى تو هم در كافه ها قهوه مينوشم
من نگرانت ميشوم
خلاصه در يك كلام،
برايت جانم را ميدهم
تو اما از اين خط جلوتر نيا
من تو را با فاصله دوست دارم
من به اين دوست داشتن عادت كرده ام
باور كن عشق،همه چيز را خراب ميكند !
👤 علی قاضینظام
Nemo @Diiaazepam
آدمهایی که روح بزرگی دارند،
عقدههای کمتری دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری...
برای همین نباید از آنها ترسید...
آدمهای کوچک و حقیر با عقدههای بزرگ ترسناکترند...
چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند!!
چقدر اين جمله دلنشينه:
افکار هر انسان میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها میگذراند.
خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید...
Nemo @Diiaazepam
عقدههای کمتری دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری...
برای همین نباید از آنها ترسید...
آدمهای کوچک و حقیر با عقدههای بزرگ ترسناکترند...
چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند!!
چقدر اين جمله دلنشينه:
افکار هر انسان میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها میگذراند.
خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید...
Nemo @Diiaazepam
هزار جور فکر های شگفت انگیز در مغزم می چرخد،میگردد.همه انها را می بینم،اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای،باید سرتا سر زندگانی خودم را شرح بدهم و ان ممکن نیست.این اندیشه ها،این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است،نتیجه طرز زندگانی افکار موروثی انچه دیده شنیده،خوانده،حس کرده یا سنجیده ام.همه انها وجود موهوم مزخرف مرا ساخته.
#صادق_هدایت
#زنده_به_گور📚
Schindler @Diiaazepam
#صادق_هدایت
#زنده_به_گور📚
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
انسان هميشه براي چيز هايي كه ارزو ميكند قدرت كافي دارد؛فقط سستي اراده است كه نميگذارد او در راه رسيدن به آرزوي خود گام بردارد
#روسو
Schindler @Diiaazepam
#روسو
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
ماکیاولی.....قسمت اول
همه میخواهند خوب و شرافتمند به نظر برسند،ولی این از نظر ماکیاولی ایده خوبی نبود.او معتقد بود که گاهی بهتر است دروغع بگوییم،خلف وعده کنیم،و حتی دشمنانمان را به قتل برسانیم.هیچ شاهزاده ای نباید نگران عمل نکردن به گفته هایش باشد.به گفته او شایذاره لایق باید خود نبودن را بیاموزد و مهم ترین حفظ امر قدرت است و هرکاری در این راه قبول است.جای تعجب یست که کتاب او شهریار از زمان انتشار در سال 1532 تاکنون شهرت خوبی نداته استو این کتاب از نظر برخی رورانه یا فدر بهترین حالت،راهنمایی تبهکاران است و از نظر برخی دیگر دقیقترین روایتی است که تا به حال در باره واقعیات دنیای سیاست نوشته شده است.
ماکیاولی در فلورانس متولد و در سفر هایش به سراسر اروپا،با شاهان و امپراتوران بسیار و همچنین پاپ ملاقات کرد.او زیاد درباره آنها فکر نمیکردتنها رهبری که توجهش را جلب کرد چزاره بورجا بود.چزاره مردی بی رحم و خشن و فرزند نامشروع پاپ الکساندر ششم بود که زمانی که حکمرانی بخش بزرگی از ایتالیا در دست گرفت از فریب دادن و قتل دشمنانش فروگذار نکرد.تا جایی که به ماکیاولی مربوط میشد کار بورجا درست بود ولی در نهایت مغلوب بد اقبالی خود شد:همزمان با حمله دشمن بیمار شد.بداقبالی هم در زندگی ماکیاولی نقش مهمی را ایفا میکرد و این موضوعی بود که همیشه فکر او را به خود مشغول میساخت.
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
#ماكياولي
Schindler @Diiaazepam
همه میخواهند خوب و شرافتمند به نظر برسند،ولی این از نظر ماکیاولی ایده خوبی نبود.او معتقد بود که گاهی بهتر است دروغع بگوییم،خلف وعده کنیم،و حتی دشمنانمان را به قتل برسانیم.هیچ شاهزاده ای نباید نگران عمل نکردن به گفته هایش باشد.به گفته او شایذاره لایق باید خود نبودن را بیاموزد و مهم ترین حفظ امر قدرت است و هرکاری در این راه قبول است.جای تعجب یست که کتاب او شهریار از زمان انتشار در سال 1532 تاکنون شهرت خوبی نداته استو این کتاب از نظر برخی رورانه یا فدر بهترین حالت،راهنمایی تبهکاران است و از نظر برخی دیگر دقیقترین روایتی است که تا به حال در باره واقعیات دنیای سیاست نوشته شده است.
ماکیاولی در فلورانس متولد و در سفر هایش به سراسر اروپا،با شاهان و امپراتوران بسیار و همچنین پاپ ملاقات کرد.او زیاد درباره آنها فکر نمیکردتنها رهبری که توجهش را جلب کرد چزاره بورجا بود.چزاره مردی بی رحم و خشن و فرزند نامشروع پاپ الکساندر ششم بود که زمانی که حکمرانی بخش بزرگی از ایتالیا در دست گرفت از فریب دادن و قتل دشمنانش فروگذار نکرد.تا جایی که به ماکیاولی مربوط میشد کار بورجا درست بود ولی در نهایت مغلوب بد اقبالی خود شد:همزمان با حمله دشمن بیمار شد.بداقبالی هم در زندگی ماکیاولی نقش مهمی را ایفا میکرد و این موضوعی بود که همیشه فکر او را به خود مشغول میساخت.
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
#ماكياولي
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
پس نصایح ماکیاولی دقیقا چه بوذد و چرا کتاب های او باعث حیرت بسیاری از خوانندگانش شد؟
س نصایح ماکیاولی دقیقا چه بود؟
نظریه اصلی او این بود که شهریار باید از ((virtu))برخورد دار باشد.این کلمه ایتالیایی و به معنی مردانگی یا رشادت است.مفهوم آن چیست؟ماکیاولی معتقد بود که موفقیت تا حدودی زیادی به خوش اقبالی بستگی دارد. به عقیده او نیمی از اتفاقاتی که برای ما رخ میدهد به بخت و اقبال،و نیمی دیگر به تصمیمات و انتخاب های ما بستگی دارد.ولی در عین حال معتقد بود که میتوان با شجاعت و سرعت در تصمیمگیری احتمال موفقیت را افزایش داد.صرف این واقعیت که شانس و اقبال نقش عمده ای را در زندگی ما ایفا میکنند بدین معنا نیست که مانند قربانی ها رفتار کنیم .رود ممکن است طغیان کند و ما نمیتوانیم از آن جلوگیری کنیم،ولی ساخت سد و ایجاد سایر امکانات دفاعی روی رود باعث افزایش حفط بقا میشود.به بیان دیگر،رهبری که امادگی دارد و از فرصت هایش استفاده میکند،موفق تر از رهبری ست که این کار را نمیکند..
ماکیاولی معتقد بود فلسفه اش ریشه در واقعیت دارد.او منطورش را از طریق مثال های مختلفی از تاریخ متاخر رویداد های سیاسی و افرادی که با آنها ملاقات کرده بود به خوانندگان نشان داد.مثلا زمانی که چزاره بورجا متوجه شد که خانواده ارسینی مشغول توطئه چینی برای سرنگونی اوست طوری وانمود کرد که از این قضیه اطلاعی ندارد.او رهبران انها را فریب داد و برای مذاکره به محلی به نام سینیگالیکا کشاندشان.هنگامی که به آنجات رسیدند همه آنها را به قتل رساند.ماکیاولی این فریب را تایید میکرد و این از نظریه او نمونه خوبی از ((virtu)) بود.
به نظر میرسد ماکیاولی با قتل و جنایت موافق بوده است.در واقع در شرایطی که نتایج این اقدام توجیهی برای آن بود،همین طور هم بود.ولی منظورش از مثال هایی که میزد این نبود.از نظر ماکیاولی نتیجه نهایی مهم تر از راه دستیابی به آن بود:بورجا شهریار خوبی بود،چون در مورد کاری که بایستی برای حفط قدرتش انجام میداد،نازک طبعی به خرج نمیداد.کشتار بی هدف؛کشتن تنها به صرف کشتن،مورد نظر ماکیاولی نبود:جنایاتی که توصیف میکرد از این نوع نبودند.او معتقد بود عمل کردن بر اساس نازک طبعی در چنین شرایطی هم به ضرر بورجا بود و هم به ضرر کشور تمام میشد
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
#ماكياولي
Schindler @Diiaazepam
س نصایح ماکیاولی دقیقا چه بود؟
نظریه اصلی او این بود که شهریار باید از ((virtu))برخورد دار باشد.این کلمه ایتالیایی و به معنی مردانگی یا رشادت است.مفهوم آن چیست؟ماکیاولی معتقد بود که موفقیت تا حدودی زیادی به خوش اقبالی بستگی دارد. به عقیده او نیمی از اتفاقاتی که برای ما رخ میدهد به بخت و اقبال،و نیمی دیگر به تصمیمات و انتخاب های ما بستگی دارد.ولی در عین حال معتقد بود که میتوان با شجاعت و سرعت در تصمیمگیری احتمال موفقیت را افزایش داد.صرف این واقعیت که شانس و اقبال نقش عمده ای را در زندگی ما ایفا میکنند بدین معنا نیست که مانند قربانی ها رفتار کنیم .رود ممکن است طغیان کند و ما نمیتوانیم از آن جلوگیری کنیم،ولی ساخت سد و ایجاد سایر امکانات دفاعی روی رود باعث افزایش حفط بقا میشود.به بیان دیگر،رهبری که امادگی دارد و از فرصت هایش استفاده میکند،موفق تر از رهبری ست که این کار را نمیکند..
ماکیاولی معتقد بود فلسفه اش ریشه در واقعیت دارد.او منطورش را از طریق مثال های مختلفی از تاریخ متاخر رویداد های سیاسی و افرادی که با آنها ملاقات کرده بود به خوانندگان نشان داد.مثلا زمانی که چزاره بورجا متوجه شد که خانواده ارسینی مشغول توطئه چینی برای سرنگونی اوست طوری وانمود کرد که از این قضیه اطلاعی ندارد.او رهبران انها را فریب داد و برای مذاکره به محلی به نام سینیگالیکا کشاندشان.هنگامی که به آنجات رسیدند همه آنها را به قتل رساند.ماکیاولی این فریب را تایید میکرد و این از نظریه او نمونه خوبی از ((virtu)) بود.
به نظر میرسد ماکیاولی با قتل و جنایت موافق بوده است.در واقع در شرایطی که نتایج این اقدام توجیهی برای آن بود،همین طور هم بود.ولی منظورش از مثال هایی که میزد این نبود.از نظر ماکیاولی نتیجه نهایی مهم تر از راه دستیابی به آن بود:بورجا شهریار خوبی بود،چون در مورد کاری که بایستی برای حفط قدرتش انجام میداد،نازک طبعی به خرج نمیداد.کشتار بی هدف؛کشتن تنها به صرف کشتن،مورد نظر ماکیاولی نبود:جنایاتی که توصیف میکرد از این نوع نبودند.او معتقد بود عمل کردن بر اساس نازک طبعی در چنین شرایطی هم به ضرر بورجا بود و هم به ضرر کشور تمام میشد
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
#ماكياولي
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
ماکیاولی...قسمت پایانی
نکته ای که ماکیاولی بر آن تاکید میکند این است که بهتر است از رهبر بترسند تا این که دوستش داشته باشند.ایدئال این است مردم رهبرشان را هم دوست داشته باشند و هم از او بترسند،ولی دستیابی به چنین هدفی دشوار است.اگر بر عشق و علاقه مردم به خود تکیه کنید،این خطر وجود دارد که در شرایط دشوار از شما دست بکشند.ولی اگر از شما بترسند به شما خیانت نخواهند کرد.این بخشی از بد گمانی او و دیدگاه پست او در باره ماهیت انسان محسوب میشود.به اعتقاد او نوع انسان قابل اعتماد،طمعکار و دو روست.برای این که حاکمی موفق باشید با این موضوع را بدانید.اعتماد کردن به وعده های دیگران خطرناک است،مگر این که آنها را از عواقب خلف وعده ترسانده باشید.
اگر میتوانید با مهربانی،عمل کردن به وعده ها و مورد علاقه بودن به اهدافتان برسید باید این کار ها را انجام دهید(یا حداقل تظاهر به انجام دادن آنها کنید).ولی اگر نمیتوانید،باید این خصوصیات انسانی را با خصوصیات حیوانی در هم بیامیزید.سایر فلاسفه معتقدند رهبران باید بر خصوصیات انسانیشان متکی باشند ولی ماکیاولی معتقد بود رهبران گاهی هم باید مانند حیواناتی درنده خو عمل کنند.حیواناتی که انسان باید از آنها الگو بردارد شیر و روباه است.روباه مکار است و به دام نمی افتد و شیر قدرتمند و ترسناک.همیشه مانند شیر بر اساس غریزه درنده خویی عمل کردن خطرناک است چون آدمی را در معرض گرفتار شدن در دام قرار میدهد.از آنجا که همیشه نمیتوان مانند روباهی مکار بود:برای حفظ قدرت گاهی هم به قدرت شیر نیاز است.ولی اگر بر مهربانی و عدالت متکی باشیم زیاد دوام نمی آوریم.خوشبختانه مردم زود باورند و فریب ظواهر را میخورند.پس میتوان در ظاهر رهبری شرافتمند و مهربان بود،ولی در واقع پیمان شکنی و ظلم پیشه کرد.
ماکیاولی خود را واقع بین میدانست و به اعتقاد خودش به خود خواهی عمیق نوع انسان پی برده بود.
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
#ماكياولي
Schindler @Diiaazepam
نکته ای که ماکیاولی بر آن تاکید میکند این است که بهتر است از رهبر بترسند تا این که دوستش داشته باشند.ایدئال این است مردم رهبرشان را هم دوست داشته باشند و هم از او بترسند،ولی دستیابی به چنین هدفی دشوار است.اگر بر عشق و علاقه مردم به خود تکیه کنید،این خطر وجود دارد که در شرایط دشوار از شما دست بکشند.ولی اگر از شما بترسند به شما خیانت نخواهند کرد.این بخشی از بد گمانی او و دیدگاه پست او در باره ماهیت انسان محسوب میشود.به اعتقاد او نوع انسان قابل اعتماد،طمعکار و دو روست.برای این که حاکمی موفق باشید با این موضوع را بدانید.اعتماد کردن به وعده های دیگران خطرناک است،مگر این که آنها را از عواقب خلف وعده ترسانده باشید.
اگر میتوانید با مهربانی،عمل کردن به وعده ها و مورد علاقه بودن به اهدافتان برسید باید این کار ها را انجام دهید(یا حداقل تظاهر به انجام دادن آنها کنید).ولی اگر نمیتوانید،باید این خصوصیات انسانی را با خصوصیات حیوانی در هم بیامیزید.سایر فلاسفه معتقدند رهبران باید بر خصوصیات انسانیشان متکی باشند ولی ماکیاولی معتقد بود رهبران گاهی هم باید مانند حیواناتی درنده خو عمل کنند.حیواناتی که انسان باید از آنها الگو بردارد شیر و روباه است.روباه مکار است و به دام نمی افتد و شیر قدرتمند و ترسناک.همیشه مانند شیر بر اساس غریزه درنده خویی عمل کردن خطرناک است چون آدمی را در معرض گرفتار شدن در دام قرار میدهد.از آنجا که همیشه نمیتوان مانند روباهی مکار بود:برای حفظ قدرت گاهی هم به قدرت شیر نیاز است.ولی اگر بر مهربانی و عدالت متکی باشیم زیاد دوام نمی آوریم.خوشبختانه مردم زود باورند و فریب ظواهر را میخورند.پس میتوان در ظاهر رهبری شرافتمند و مهربان بود،ولی در واقع پیمان شکنی و ظلم پیشه کرد.
ماکیاولی خود را واقع بین میدانست و به اعتقاد خودش به خود خواهی عمیق نوع انسان پی برده بود.
#تاريخچه_كوتاهي_از_فلسفه
#نايجل_واربرتون
#ماكياولي
Schindler @Diiaazepam