Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 زمان چطور از دستمون در میره؟ (+)
— درسی برای زندگی بهتر از پینک فلوید و رمان ابلوموف
🔸ترانهی «Time» از پینک فلوید به ما یادآوری میکنه که اگه غافل باشیم، زندگی و فرصتها از دستمون میره. شخصیت ابلوموف در رمانش میپرسه: «چه زمانی باید زندگی کرد؟» بیایید با هم بررسی کنیم که چطور میتونیم زمان را درک کنیم و مدیریت کنیم تا زندگی بهتری رو تجربه کنیم. این فقط یک معرفی کتاب یا موسیقی نیست؛ این یک سفر هیجانانگیز به دنیای یک کتاب و یک ترانه است!
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— درسی برای زندگی بهتر از پینک فلوید و رمان ابلوموف
🔸ترانهی «Time» از پینک فلوید به ما یادآوری میکنه که اگه غافل باشیم، زندگی و فرصتها از دستمون میره. شخصیت ابلوموف در رمانش میپرسه: «چه زمانی باید زندگی کرد؟» بیایید با هم بررسی کنیم که چطور میتونیم زمان را درک کنیم و مدیریت کنیم تا زندگی بهتری رو تجربه کنیم. این فقط یک معرفی کتاب یا موسیقی نیست؛ این یک سفر هیجانانگیز به دنیای یک کتاب و یک ترانه است!
.
#زیستروان #نقد_کتاب#ادبیات #رمان #خودشناسی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 خاک بر سر کدام ایرانی؟
— در حاشیه سخنان دیروز علی خامنهای
🎙#مهدی_نصیری
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— در حاشیه سخنان دیروز علی خامنهای
🎙#مهدی_نصیری
🔸در این ویدیو، به تحلیل سخنان آیتالله خامنهای پرداخته میشود که در آن، وی از حضور یک ایرانی در نشستی با آمریکاییها برای تصمیمگیری در مورد آینده ایران پس از جمهوری اسلامی انتقاد کرده است. در ادامه، به تاریخچه جمهوری اسلامی و رویکرد رهبران آن به ایرانگرایی پرداخته میشود و به این نکته اشاره میگردد که آیتالله خمینی از اشغال ایران توسط متفقین و اخراج رضاشاه ابراز شادی کرده بود. سپس، به رویکرد جمهوری اسلامی در انکار ملت ایران و تکیه بر مفهوم «امت» اشاره شده و به این موضوع پرداخته میشود که چگونه ثروت ایران صرف نیروهای شورشی در کشورهای دیگر شده است. در بخش دیگری از ویدیو، به تقبیح ملیگرایی و ایرانگرایی توسط آیتالله خمینی و تکفیر دکتر مصدق به دلیل ملیگرایی او پرداخته میشود. در پایان، به این موضوع پرداخته میشود که اگر قرار باشد ایرانی نفرین شود، باید به سراغ چه کسانی رفت و به نقش جمهوری اسلامی در ویرانی ایران و آوارگی میلیونها ایرانی اشاره میشود.
.
#حکومت_اسلامی #ایران
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
ترامپ مصاحبهی علی مطهری رو که گفته بود ما از اول قصد تولید بمب هستهای رو داشتیم تو اکانت خودش قرار داده...
در کنار تمام رویدادهایی که داره رخ میده و من فعلا در گروه در موردشون صحبت کردم، این کار ترامپ میتونه یک مرحله گمانهزنیهام در مورد رخداد نظامی تقویت کنه.
فعلا باید دید نتیجهی نشست فردا با E3 چه خواهدشد، هرچند که رهبر جمهوری اسلامی تکلیف رو روشن کرده براشون ولی تلاش آخر هم برای خرید وقت 6 ماهه ممکنه انجام بدن.
https://truthsocial.com/@realDonaldTrump/posts/115084661083955420
🌾 @Naqdagin | @daneshagahi
در کنار تمام رویدادهایی که داره رخ میده و من فعلا در گروه در موردشون صحبت کردم، این کار ترامپ میتونه یک مرحله گمانهزنیهام در مورد رخداد نظامی تقویت کنه.
البته همونطور که در گروه هم توضیح دادم، این بار خیلی متفاوت خواهد بود، اگر رخ بدهد.
فعلا باید دید نتیجهی نشست فردا با E3 چه خواهدشد، هرچند که رهبر جمهوری اسلامی تکلیف رو روشن کرده براشون ولی تلاش آخر هم برای خرید وقت 6 ماهه ممکنه انجام بدن.
https://truthsocial.com/@realDonaldTrump/posts/115084661083955420
.➖➖➖
#حکومت_اسلامی
🌾 @Naqdagin | @daneshagahi
فرق است بین شوخی و توهین
خیامِ «بی همه چیز»؟
فردوسیِ … ؟ روی «بیناموس» صدای بوق گذاشته شده.
اون عزیزان که دستشون از دنیا کوتاهه، دِینشون رو به «ایران» ادا کردند و رفتند. ما چه کردیم با میراثِ اونها؟ جز اینکه باید میخوندیم و نخوندیم؟ جز اینکه باید به فرزندانمون یاد میدادیم و ندادیم؟ جز اینکه باید حداقل از آن مراقبت کنیم شاید که روزی نسلی قدردانتر از ما پیدا بشه و بهتر از ما به جهانیان معرفیش کنه؟
همه جای دنیا اساطیرشون رو روی سرشون میگذارن، در اروپا موزهها پُر هستن از بچه مدرسهایهایی که معلمهاشون با چه شور و حرارتی از تاریخ و اساطیرشون براشون صحبت میکنن و بچهها پلک نمیزنن.
بله شوخی میکنن، ولی توهین؟ اون هم به این شکل؟ اون هم در کشوری که تمام اساطیرش شدن چند کتاب، و اون چند کتاب هم در اکثر خونهها رفتن کنج طاقچه؟ کشوری که بخش زیادی از میراث فرهنگی، هنری و تاریخیش رو به یغما بردن؟ کم تبر خورده فرهنگ ایران؟
#adam_hesabiha
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
خیامِ «بی همه چیز»؟
فردوسیِ … ؟ روی «بیناموس» صدای بوق گذاشته شده.
اون عزیزان که دستشون از دنیا کوتاهه، دِینشون رو به «ایران» ادا کردند و رفتند. ما چه کردیم با میراثِ اونها؟ جز اینکه باید میخوندیم و نخوندیم؟ جز اینکه باید به فرزندانمون یاد میدادیم و ندادیم؟ جز اینکه باید حداقل از آن مراقبت کنیم شاید که روزی نسلی قدردانتر از ما پیدا بشه و بهتر از ما به جهانیان معرفیش کنه؟
همه جای دنیا اساطیرشون رو روی سرشون میگذارن، در اروپا موزهها پُر هستن از بچه مدرسهایهایی که معلمهاشون با چه شور و حرارتی از تاریخ و اساطیرشون براشون صحبت میکنن و بچهها پلک نمیزنن.
بله شوخی میکنن، ولی توهین؟ اون هم به این شکل؟ اون هم در کشوری که تمام اساطیرش شدن چند کتاب، و اون چند کتاب هم در اکثر خونهها رفتن کنج طاقچه؟ کشوری که بخش زیادی از میراث فرهنگی، هنری و تاریخیش رو به یغما بردن؟ کم تبر خورده فرهنگ ایران؟
#adam_hesabiha
📕در دفاع از آزادیِ ابتذال
📺 بسی رنج بردیم...
.
#چپ_فرهنگی #ابتذال_فرهنگی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
1️⃣ خشم در برابر فلان کمدین، خشمی شخصی نیست. خشمی تاریخی است. خشم علیه یک جریان است. جریانی که نیمقرن، از نوعی «آزادی بیان یکجانبه» برای توهین به فرهنگ و تاریخ ایران بهرهمند شده و هر چه خواسته علیه ایراندوستیِ ایرانیان گفته و نوشته و لگدش را زده و شیتیلش را هم گرفته؛ اما مخالفین این جریان (یعنی ایراندوستان) از آزادی مشابه بینصیب بودهاند؛ رسانه هم نداشتند و بودجه هم نداشتند و خشم را انبار کردند. آدم با خشمی انباشته، معلوم است که حالش ناخوش میشود و با هر ضربهای، بههم میریزد.
2️⃣ کسی که این خشم را تقبیح میکند، این خشم را نفهمیده. وقتی کسی خشم مردم را به عنوان «تعصب» یا «مقدسگرایی» تقبیح میکند، درواقع به نفع همان جریان توهینکننده عمل میکند؛ چون بدون درک زمینههای اجتماعی و تاریخی، مردم را سرزنش میکند. خشمی بهحق است و نمیتوانیم با کلینویسیهایی مثل این که "خشم ایرانگرایان، بازتولید تعصبات مذهبیون است" قصه را تحریف کنیم. این حرفها مغالطهآلودند. مغلطهگر، مثل «یار کمکی» آمده و میخواهد کار کمدین را تکمیل کند!
3️⃣ این پیشفرض عجیب که «از شوخی نباید رنجید» عمیقا مخرب است. اصلا همین پیشفرض، ضد آزادی است. چرا؟ چون رنجش مخاطب، بخشی از آزادی مخاطب است. مخاطب بدون «ترس از سرزنش» باید بگوید که "ناراحت شدم". کمدین میخواهد آزاد باشد که حرفش را هر چه هست و در هر سطحی بزند. درست است و کسی که آزادمنش است، آزادی کمدین را بدون قیدوشرط میخواهد. اما این آزادی دهههاست که ناقص مانده. آزادی ناقص و رانتی و مشکوک، اصلا آزادی نیست. باید واکنش مردم را هم تحمل کنند. آزادی مخاطب را تحمل کنند. و آزادی همه را تحمل کنند.
✍🏻 #معین_دهاز
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @TahlilZamane
2️⃣ کسی که این خشم را تقبیح میکند، این خشم را نفهمیده. وقتی کسی خشم مردم را به عنوان «تعصب» یا «مقدسگرایی» تقبیح میکند، درواقع به نفع همان جریان توهینکننده عمل میکند؛ چون بدون درک زمینههای اجتماعی و تاریخی، مردم را سرزنش میکند. خشمی بهحق است و نمیتوانیم با کلینویسیهایی مثل این که "خشم ایرانگرایان، بازتولید تعصبات مذهبیون است" قصه را تحریف کنیم. این حرفها مغالطهآلودند. مغلطهگر، مثل «یار کمکی» آمده و میخواهد کار کمدین را تکمیل کند!
3️⃣ این پیشفرض عجیب که «از شوخی نباید رنجید» عمیقا مخرب است. اصلا همین پیشفرض، ضد آزادی است. چرا؟ چون رنجش مخاطب، بخشی از آزادی مخاطب است. مخاطب بدون «ترس از سرزنش» باید بگوید که "ناراحت شدم". کمدین میخواهد آزاد باشد که حرفش را هر چه هست و در هر سطحی بزند. درست است و کسی که آزادمنش است، آزادی کمدین را بدون قیدوشرط میخواهد. اما این آزادی دهههاست که ناقص مانده. آزادی ناقص و رانتی و مشکوک، اصلا آزادی نیست. باید واکنش مردم را هم تحمل کنند. آزادی مخاطب را تحمل کنند. و آزادی همه را تحمل کنند.
✍🏻 #معین_دهاز
📕در دفاع از آزادیِ ابتذال
📕تفاوت شوخی و توهین
📺 بسی رنج بردیم...
.
#چپ_فرهنگی #ابتذال_فرهنگی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @TahlilZamane
Telegram
نقدآگین
📺 بسی رنج بردیم...
ترانه: سحرقیز
خواننده: ai
📕در دفاع از آزادیِ ابتذال
.
#بوقت_آواز
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
ترانه: سحرقیز
خواننده: ai
📕در دفاع از آزادیِ ابتذال
.
#بوقت_آواز
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 یاوهگوییهای سعید لیلاز درباره ایران باستان
🔸در مقالهای با عنوانِ «سعید لیلاز و افسانههای یونانی: بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان» به قلم نویسندۀ مهمان #نیما_کیانی، در پست بعد، به این ادعاها پرداخته میشود.
🔸شما نیز اگر متنی در نقدِ مباحث روز (در حوزۀ ادیان و یا فرهنگ و تاریخ) نگاشتهاید، میتوانید به آیدی جناب اشکان (موجود در بیوی کانال نقدآگین)، مطلبِ خود را ارسال نمایید. پس از بررسی و در صورت تایید، بعد از ویراستریهای لازم، مطلب شما در نقدآگین نشر خواهد شد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🔸در مقالهای با عنوانِ «سعید لیلاز و افسانههای یونانی: بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان» به قلم نویسندۀ مهمان #نیما_کیانی، در پست بعد، به این ادعاها پرداخته میشود.
🔸شما نیز اگر متنی در نقدِ مباحث روز (در حوزۀ ادیان و یا فرهنگ و تاریخ) نگاشتهاید، میتوانید به آیدی جناب اشکان (موجود در بیوی کانال نقدآگین)، مطلبِ خود را ارسال نمایید. پس از بررسی و در صورت تایید، بعد از ویراستریهای لازم، مطلب شما در نقدآگین نشر خواهد شد.
.
#چپ_فرهنگی #ابتذال_فرهنگی #استمرارطالبان #ایرانستیزان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱)
✍🏻 #نیما_کیانی
پیشگفتار
تاریخ ایرانِ کهن، از هخامنشیان تا ساسانیان، آیینهای است که فراز و فرودهای فرهنگیِ مردمی سرسخت را بازمیتاباند؛ مردمی که با همهی کشورگشاییها و شاهنشاهی بر سرزمینهای پهناور، تنها به تسخیر ملتها بسنده نکردند، بلکه با گرامیداشت فرهنگها و باورهای دیگران، تمدنی ژرف و فرهمند آفریدند. با این همه، یونانیانِ کینهتوز دیروز و برخی روشنفکران دژآگاه امروز، همچون سعید لیلاز، از روی نادانی یا سودجویی، کوشیدهاند این تاریخ را با انگهایی ناروا، چون دیوانگیِ شاهان یا فروکاستنِ فرهنگِ پُربارِ هخامنشی به دیوانگی و ساسانی به فرمان های خشکِ شریعت، باژگونه جلوه دهند.
این نوشتار، با استناد به سندهای استوار تاریخی و باستانشناسی، از جمله پژوهشهای پی بر بریان، امیرمهدی بدیع و علیرضا شاهپور شهبازی، به واکاوی این اتهامات میپردازد و نشان میدهد که اندیشه و سبک زندگی بالندۀ پویا و چندفرهنگیِ ایرانیان، از ایده های پهلوانی رستم گونه تا مدارای دربار ساسانی، فراسوی فقه و سیاست، آرمانهای آزادگی، دادگری و راستکرداری را پاس داشته است. این بازخوانی، نه تنها پاسخی است به کژنمایی های تاریخ نگاران، بلکه فراخوانی است برای بازنگری و بازشناسی کیستی راستین ایرانی؛ میراثی که در گذرِ سدهها، با همهی تیرگیافکنیها، چراغِ فرهنگِ این سرزمین را فروزان نگاه داشته است.
بهره یکم)
هرگاه قومی به دست قوم دیگر به زیر کشیده شود، ای بسا که به افسانهسرایی روی آورد. مصریان که کمبوجیه در سال ۵۲۵ پیش از زایش مسیح، سرزمینشان را به زیر یوغ کشید، داستانهایی بافتند تا غرورِ درهمشکستهشان را مرهم نهند. یونانیان نیز که کینهی ایرانیان در پوست و استخوانشان ریشه دوانده بود، هر پیروزی ایران را در پردهای از ریشخند و خوارداشت پیچیدند. از نگاهِ روانشناسیِ کشورداری، این رویکرد پذیرفتنی است: ملتی که در میدانِ نبرد تابِ ایستادگی در برابر کشورگشا را ندارد، قلم و زبان را به جنگ میفرستد.
ولی پرسش اینجاست: چگونه است که پس از دو هزار و پانصد سال، هنوز برخی از ایرانیان همان افسانههای دشمنان را با شور و شیدایی بازمیگویند و چهره نیاکان خویش را میآلایند؟ چرا سعید لیلاز، که خود را روشنفکر میخواند، گزارشهای هرودوت یونانی را چون سخن آسمانی میپذیرد و کمبوجیه را دیوانهای مینمایاند که گویا خرد با سرش بیگانه است؟ این نه واکاوی خردمندانه، که خودزنی فرهنگی است؛ خنجری تیز که به ریشههای هویت ایرانی فرومیرود و بنیانهای کیستی ما را در روزگار نو زخمگین می سازد.
این کژنمایی تاریخی و فرهنگی، اما با بینشِ ژرف و روشن بینی پژوهندگانِ راستی پژوهی چون پیر بریان هویدا میگردد. در کتاب "تاریخ شاهنشاهی هخامنشی"، او با ژرفنگری کممانندی، نوشتههای یونانیان را میکاود و آشکار میسازد که نوشتههای هرودوت بیش از آنکه حقیقت های تاریخی را بازتابانند، آکنده از کینهتوزی و ریشخندهای دشمنانهاند. بریان نشان میدهد که این روایتها بازتاب ترس و کینه شکستخوردگان است - و بازگویی آنها امروز نه نشانه دانایی، که بندگی اندیشگی و خیانت به میراث کهن است:
🔺این سخن، کلید ماجراست. هرودت، که در روزگار جنگهای پارسیان و یونانیان قلم میزد، نه تاریخنگاری بییکسو، که مبلغی با نگرش ستیزه جو و دشمن خو بود. او و همتایانش هرچه توانستند علیه پارسیان گفتند و نوشتند تا کشورگشایان خاور را در چشم جهانیان خوار بدارند و پست بنمایانند. پس چرا سعید لیلاز باید این داستانهای کینآلود را طوطی وار بازگوید؟ چرا باید پیشینهی ایران را از روزن دیدِ بیگانگان بدخواه بنگرد و به فرزندانِ این سرزمین فرادهد؟
نمونه آشکار این کژگویی و کژنویسی، داستان گاو اپیس است؛ گاوی که مصریان به قداست و سپندینگی آن باور داشتند. هرودت در تواریخ خود ادعا میکند:
پیر بریان، با دستاویزِ یافتههای باستانشناسی، این افسانه را واژگون میسازد و نشان میدهد که کمبوجیه نه تنها به آیینهای مصری را خوار نداشت، بلکه آنها را گرامی نیز داشت:
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱)
✍🏻 #نیما_کیانی
پیشگفتار
تاریخ ایرانِ کهن، از هخامنشیان تا ساسانیان، آیینهای است که فراز و فرودهای فرهنگیِ مردمی سرسخت را بازمیتاباند؛ مردمی که با همهی کشورگشاییها و شاهنشاهی بر سرزمینهای پهناور، تنها به تسخیر ملتها بسنده نکردند، بلکه با گرامیداشت فرهنگها و باورهای دیگران، تمدنی ژرف و فرهمند آفریدند. با این همه، یونانیانِ کینهتوز دیروز و برخی روشنفکران دژآگاه امروز، همچون سعید لیلاز، از روی نادانی یا سودجویی، کوشیدهاند این تاریخ را با انگهایی ناروا، چون دیوانگیِ شاهان یا فروکاستنِ فرهنگِ پُربارِ هخامنشی به دیوانگی و ساسانی به فرمان های خشکِ شریعت، باژگونه جلوه دهند.
این نوشتار، با استناد به سندهای استوار تاریخی و باستانشناسی، از جمله پژوهشهای پی بر بریان، امیرمهدی بدیع و علیرضا شاهپور شهبازی، به واکاوی این اتهامات میپردازد و نشان میدهد که اندیشه و سبک زندگی بالندۀ پویا و چندفرهنگیِ ایرانیان، از ایده های پهلوانی رستم گونه تا مدارای دربار ساسانی، فراسوی فقه و سیاست، آرمانهای آزادگی، دادگری و راستکرداری را پاس داشته است. این بازخوانی، نه تنها پاسخی است به کژنمایی های تاریخ نگاران، بلکه فراخوانی است برای بازنگری و بازشناسی کیستی راستین ایرانی؛ میراثی که در گذرِ سدهها، با همهی تیرگیافکنیها، چراغِ فرهنگِ این سرزمین را فروزان نگاه داشته است.
بهره یکم)
هرگاه قومی به دست قوم دیگر به زیر کشیده شود، ای بسا که به افسانهسرایی روی آورد. مصریان که کمبوجیه در سال ۵۲۵ پیش از زایش مسیح، سرزمینشان را به زیر یوغ کشید، داستانهایی بافتند تا غرورِ درهمشکستهشان را مرهم نهند. یونانیان نیز که کینهی ایرانیان در پوست و استخوانشان ریشه دوانده بود، هر پیروزی ایران را در پردهای از ریشخند و خوارداشت پیچیدند. از نگاهِ روانشناسیِ کشورداری، این رویکرد پذیرفتنی است: ملتی که در میدانِ نبرد تابِ ایستادگی در برابر کشورگشا را ندارد، قلم و زبان را به جنگ میفرستد.
ولی پرسش اینجاست: چگونه است که پس از دو هزار و پانصد سال، هنوز برخی از ایرانیان همان افسانههای دشمنان را با شور و شیدایی بازمیگویند و چهره نیاکان خویش را میآلایند؟ چرا سعید لیلاز، که خود را روشنفکر میخواند، گزارشهای هرودوت یونانی را چون سخن آسمانی میپذیرد و کمبوجیه را دیوانهای مینمایاند که گویا خرد با سرش بیگانه است؟ این نه واکاوی خردمندانه، که خودزنی فرهنگی است؛ خنجری تیز که به ریشههای هویت ایرانی فرومیرود و بنیانهای کیستی ما را در روزگار نو زخمگین می سازد.
این کژنمایی تاریخی و فرهنگی، اما با بینشِ ژرف و روشن بینی پژوهندگانِ راستی پژوهی چون پیر بریان هویدا میگردد. در کتاب "تاریخ شاهنشاهی هخامنشی"، او با ژرفنگری کممانندی، نوشتههای یونانیان را میکاود و آشکار میسازد که نوشتههای هرودوت بیش از آنکه حقیقت های تاریخی را بازتابانند، آکنده از کینهتوزی و ریشخندهای دشمنانهاند. بریان نشان میدهد که این روایتها بازتاب ترس و کینه شکستخوردگان است - و بازگویی آنها امروز نه نشانه دانایی، که بندگی اندیشگی و خیانت به میراث کهن است:
«جانبداری آگاهانهای که علیه کمبوجیه وجود دارد، موجب میشود در درستی روایت هرودت درباره او تردید کنیم.» (جلد اول، ترجمه فارسی، ص ۲۸۷)
🔺این سخن، کلید ماجراست. هرودت، که در روزگار جنگهای پارسیان و یونانیان قلم میزد، نه تاریخنگاری بییکسو، که مبلغی با نگرش ستیزه جو و دشمن خو بود. او و همتایانش هرچه توانستند علیه پارسیان گفتند و نوشتند تا کشورگشایان خاور را در چشم جهانیان خوار بدارند و پست بنمایانند. پس چرا سعید لیلاز باید این داستانهای کینآلود را طوطی وار بازگوید؟ چرا باید پیشینهی ایران را از روزن دیدِ بیگانگان بدخواه بنگرد و به فرزندانِ این سرزمین فرادهد؟
نمونه آشکار این کژگویی و کژنویسی، داستان گاو اپیس است؛ گاوی که مصریان به قداست و سپندینگی آن باور داشتند. هرودت در تواریخ خود ادعا میکند:
کمبوجیه، در اوج جنون و دیوانگی، این گاو را از پای درآورد و آیینهای مصریان را به ناروا خوار انگاشت؛ روایتی که کمبوجیه را پادشاهی دیوخو و گسسته خرد می نمایند، بیپروا در برابر مقدسات.
پیر بریان، با دستاویزِ یافتههای باستانشناسی، این افسانه را واژگون میسازد و نشان میدهد که کمبوجیه نه تنها به آیینهای مصری را خوار نداشت، بلکه آنها را گرامی نیز داشت:
«سنگنوشتههای مصری و لوحههای بهجایمانده از خاکسپاریِ اپیس گواهی میدهند که این گاو نه به دستِ کمبوجیه کشته شد و نه ناسزایی روا داشته شد؛ بلکه، شاهنشاهِ پارسی به آیینِ رسمی و با سپاسداری از باورهای مصریان، در آیینِ خاکسپاری آن انباز گشت.» (همان، برگ ۲۹۴)
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۲)
✍🏻 #نیما_کیانی
این گواهی، سیلی سنگینی است بر چهره روایت دروغین هرودت. پادشاهی که با آیین و شکوه در خاکسپاری گاو سپند مصریان حاضر میشود، چگونه میتواند دیوانهای ددمنش و گسسته خرد باشد که به همه سنت ها پشت پا میزند؟ این پادگویی آشکار، پرده از رخسار کژنویسی تاریخی برمی دارد.
کمبوجیه، ناساز با آنچه یونانیان کژنویس و همپیمان های امروزین شان ــ چون لیلاز ــ ادعا میکنند، سیاستمداری بود آگاه که میدانست فرمانروایی بر شاهنشاهی بزرگ هخامنشی جز با ارج نهادن به فرهنگ و باورهای مردمان شکستخورده شدنی نیست. همان راه و روشی که کوروش بزرگ در بابل پیش گرفت و استوانهی جاودانش گواه راستین آن است. پس چگونه میتوان پذیرفت که کمبوجیه ناگهان خرد از کف نهاده و سپندینههای مصریان را هیچ انگاشته است؟
این اتهام جنون و دیوانگی، بیش و پیش از آنکه نمایانگر حقیقت تاریخی باشد، ابزاری بود سیاستزده و تبلیغاتی. نخست، برای آلودنِ چهرهی گشورگشایی که مصر را به زانو درآورد و غرورِ دیرینه و فرعونی این سرزمین را درهم شکست؛ و دوم، رزمافزاری در دستِ مغانِ مصری که با آمدنِ کمبوجیه، بخشی از برتریها و داراییهای نیایشگاههایشان کاسته شده بود. اینان، که سرَوَری دیرپایشان در خطر فروپاشی بود، به بدگویی روی آوردند و چهرهی شهریار پارسی را در هالهای از دیوانگی و خردباختگی، پوشاندند و کوشیدند شکست خویش را با نیرنگِ گفتار جبران کنند.
پیر بریان به روشنی نشان میدهد که بسیاری از روایتهای یونانی دربارهی کمبوجیه، نه بازگفت بییکسوی تاریخ، که پژواکی است از تبلیغاتِ نیایشگاهی در مصر؛ تبلیغاتی که کاهنان برکنارشده ساختند و سپس، به قلمِ یونانیانی چون هرودوت، در تاریخ جاودانه شد. به گفتهی او:
و این سخن، سوای آن دستهای پنهانی است که حتی در درونِ کاخهای هخامنشی نیز کوشیدند چهرهی کمبوجیه را بیالایند و از او فرّهزدایی کنند. اکنون به ژرفا بنگریم: این بازیِ سیاسانه که بذر آن دو هزار و پانصد سال پیش کاشته شد، هنوز بر زبانِ امثالِ لیلاز میگردد. و این دیگر نادانیِ ساده نیست، که خیانتِ آشکار به هویّتِ ملیی ایرانیان است.
لیلاز و هماندیشانش، چون آینهای شکسته، تنها بازتابدهندهی همان دروغهای کهنهی کاهنانِ مصری هستند-آنان که نه بینشِ تاریخی که کینتوزیِ سیاسی را پیشه کردهاند. سخنپراکنی ایشان، گویی خنجری است زهرآگین که نه بر پیکر کمبوجیه، که بر پیکرهی تاریخ ایرانزمین فرود میآید. آیا اینان نمیدانند که با بازگوییِ دروغهای هماوردان دیرین، آب به آسیابِ تاریخسازی بیگانگان میریزند؟ یا خود نیز آگاهانه در این دسیسه فرهنگی دست دارند؟
اما چرا این اتهامهای ناروا چنین پایدار ماندند؟ زیرا یونانیان قلم به دست داشتند و تاریخ را به سود خویش نگاشتند. هرودوت و هماندیشان، با زبانی فریبنده نزد باختریان، پارسیان را دیوانه و خونریز و ددمنش نمایاندند. این «ادبیات سیاهنمایانه» - چنانکه بریان میخواندش- چنان ریشه دواند که تا امروز در نوشتهها و گفتارها بازتاب مییابد. لیلاز نیز از همان کسان است که این روایتها را بیهیچ واکاوی یا جستوجویی بازمیگوید؛ گویی از یاد برده که کار تاریخنگاری، تنها بازگفتن سخنان هرودوت نیست.
بریان راه راستین را نشان میدهد:
بهره دوم: بازخوانی اتهام دیوانگی خشایارشا (نوبت اول)
هنگامی که سخن از تاریخ به میان میآید، قلم دشمن همیشه تیزتر از شمشیر پیروزگران بوده است. یونانیان، که زیر سایه شاهنشاهی هخامنشی به تنگ بند آمده بود، هرچه توانستند علیه خشایارشا، پادشاه بزرگ پارسیان، نوشتند تا او را دیوانهای خودپسند، گسسته خرد و بسیار کامجو بنمایانند. هرودت، مورخ یونانی، با چنان کینهای قلم زده که گویی خشایارشا نه شهریاری سیاستورز، که خودکامه ای بیخرد بوده که سربازانش را با تازیانه به سوی یونان راند. این نگاره، قرنهاست که در ذهنها ریشه دوانده و بدتر آنکه، همانندان سعید لیلاز، که خود را روشناندیش میخوانند، همان روایتهای باژگونه و کینآلود را طوطیوار بازگو میکنند
اما حقیقت در کدامین سو است؟ آیا خشایارشا به راستی دیوانهای بود که آنچنان که آیسخلوس میگوید شهریاری بزرگی را به باد داد؟ یا آن اتهامات، بخش آشکاری از همان کارزار سیاهنمایی است که دشمنان پارسیان به آهنگ خوارداشتن و کوچانگاشتن ایشان سامان دادند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۲)
✍🏻 #نیما_کیانی
این گواهی، سیلی سنگینی است بر چهره روایت دروغین هرودت. پادشاهی که با آیین و شکوه در خاکسپاری گاو سپند مصریان حاضر میشود، چگونه میتواند دیوانهای ددمنش و گسسته خرد باشد که به همه سنت ها پشت پا میزند؟ این پادگویی آشکار، پرده از رخسار کژنویسی تاریخی برمی دارد.
کمبوجیه، ناساز با آنچه یونانیان کژنویس و همپیمان های امروزین شان ــ چون لیلاز ــ ادعا میکنند، سیاستمداری بود آگاه که میدانست فرمانروایی بر شاهنشاهی بزرگ هخامنشی جز با ارج نهادن به فرهنگ و باورهای مردمان شکستخورده شدنی نیست. همان راه و روشی که کوروش بزرگ در بابل پیش گرفت و استوانهی جاودانش گواه راستین آن است. پس چگونه میتوان پذیرفت که کمبوجیه ناگهان خرد از کف نهاده و سپندینههای مصریان را هیچ انگاشته است؟
این اتهام جنون و دیوانگی، بیش و پیش از آنکه نمایانگر حقیقت تاریخی باشد، ابزاری بود سیاستزده و تبلیغاتی. نخست، برای آلودنِ چهرهی گشورگشایی که مصر را به زانو درآورد و غرورِ دیرینه و فرعونی این سرزمین را درهم شکست؛ و دوم، رزمافزاری در دستِ مغانِ مصری که با آمدنِ کمبوجیه، بخشی از برتریها و داراییهای نیایشگاههایشان کاسته شده بود. اینان، که سرَوَری دیرپایشان در خطر فروپاشی بود، به بدگویی روی آوردند و چهرهی شهریار پارسی را در هالهای از دیوانگی و خردباختگی، پوشاندند و کوشیدند شکست خویش را با نیرنگِ گفتار جبران کنند.
پیر بریان به روشنی نشان میدهد که بسیاری از روایتهای یونانی دربارهی کمبوجیه، نه بازگفت بییکسوی تاریخ، که پژواکی است از تبلیغاتِ نیایشگاهی در مصر؛ تبلیغاتی که کاهنان برکنارشده ساختند و سپس، به قلمِ یونانیانی چون هرودوت، در تاریخ جاودانه شد. به گفتهی او:
«آنچه هرودوت بازمیگوید، بیش از آنکه کردار راستین کمبوجیه باشد، نمایانگرِ خشمِ کاهنان مصری است که سوداگریهایشان به خطر افتاده بود.»
و این سخن، سوای آن دستهای پنهانی است که حتی در درونِ کاخهای هخامنشی نیز کوشیدند چهرهی کمبوجیه را بیالایند و از او فرّهزدایی کنند. اکنون به ژرفا بنگریم: این بازیِ سیاسانه که بذر آن دو هزار و پانصد سال پیش کاشته شد، هنوز بر زبانِ امثالِ لیلاز میگردد. و این دیگر نادانیِ ساده نیست، که خیانتِ آشکار به هویّتِ ملیی ایرانیان است.
لیلاز و هماندیشانش، چون آینهای شکسته، تنها بازتابدهندهی همان دروغهای کهنهی کاهنانِ مصری هستند-آنان که نه بینشِ تاریخی که کینتوزیِ سیاسی را پیشه کردهاند. سخنپراکنی ایشان، گویی خنجری است زهرآگین که نه بر پیکر کمبوجیه، که بر پیکرهی تاریخ ایرانزمین فرود میآید. آیا اینان نمیدانند که با بازگوییِ دروغهای هماوردان دیرین، آب به آسیابِ تاریخسازی بیگانگان میریزند؟ یا خود نیز آگاهانه در این دسیسه فرهنگی دست دارند؟
اما چرا این اتهامهای ناروا چنین پایدار ماندند؟ زیرا یونانیان قلم به دست داشتند و تاریخ را به سود خویش نگاشتند. هرودوت و هماندیشان، با زبانی فریبنده نزد باختریان، پارسیان را دیوانه و خونریز و ددمنش نمایاندند. این «ادبیات سیاهنمایانه» - چنانکه بریان میخواندش- چنان ریشه دواند که تا امروز در نوشتهها و گفتارها بازتاب مییابد. لیلاز نیز از همان کسان است که این روایتها را بیهیچ واکاوی یا جستوجویی بازمیگوید؛ گویی از یاد برده که کار تاریخنگاری، تنها بازگفتن سخنان هرودوت نیست.
بریان راه راستین را نشان میدهد:
«برای شناخت راستین تاریخ هخامنشیان، باید از دام نوشتههای یونانی رها شد و به سرچشمههای بومی، چون سنگنبشتههای پارسی و مصری، روی آورد.» (همان، برگ ۳۱۲)
بهره دوم: بازخوانی اتهام دیوانگی خشایارشا (نوبت اول)
هنگامی که سخن از تاریخ به میان میآید، قلم دشمن همیشه تیزتر از شمشیر پیروزگران بوده است. یونانیان، که زیر سایه شاهنشاهی هخامنشی به تنگ بند آمده بود، هرچه توانستند علیه خشایارشا، پادشاه بزرگ پارسیان، نوشتند تا او را دیوانهای خودپسند، گسسته خرد و بسیار کامجو بنمایانند. هرودت، مورخ یونانی، با چنان کینهای قلم زده که گویی خشایارشا نه شهریاری سیاستورز، که خودکامه ای بیخرد بوده که سربازانش را با تازیانه به سوی یونان راند. این نگاره، قرنهاست که در ذهنها ریشه دوانده و بدتر آنکه، همانندان سعید لیلاز، که خود را روشناندیش میخوانند، همان روایتهای باژگونه و کینآلود را طوطیوار بازگو میکنند
اما حقیقت در کدامین سو است؟ آیا خشایارشا به راستی دیوانهای بود که آنچنان که آیسخلوس میگوید شهریاری بزرگی را به باد داد؟ یا آن اتهامات، بخش آشکاری از همان کارزار سیاهنمایی است که دشمنان پارسیان به آهنگ خوارداشتن و کوچانگاشتن ایشان سامان دادند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۳)
✍🏻 #نیما_کیانی
با اتکا به منابع راستین تاریخی، و بهویژه بررسی سنجیده پوشینه سوم کتاب یونانیان و بربرها از امیرمهدی بدیع و کاوشهای ژرف پیر بریان در تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان، این اتهام را بازخوانی کرده و ریشههای تحریف را با روشنی و رسایی برمینماییم.
هرودت در کتاب هفتم تواریخ خود، خشایارشا را پادشاهی می نمایاند که گویی خرد خود را باخته و با گزینش هایی نسنجیده، شاهنشاهی بزرگ پارسیان را به سوی نابودی کشانده. او از لشکرکشی سترگ خشایارشا به یونان میگوید، از پلی که بر هلسپونت (تنگه داردانل) زد و از کانالی که در کوه آتوس کند تا کشتیهایش از آن بگذرند. اما در لابهلای این توصیفها، هرودت با زیرکی و فریب اتهاماتی میبافد:
این نگاره، که لیلاز و همانندان او بیچونوچرا پذیرفتهاند، با بودههای تاریخی شکافی به فراخی و پهنای تاریخ دارد. امیرمهدی بدیع در کتاب گرانسنگ یونانیان و بربرها (۱۵ جلد) به روشنی یادآور میشود که خشایارشا، ناساز با روایت هرودت، شهریاری بود که به فرمان داریوش، پدرش، به تخت نشست و از نخستین گامها، شایستگی خویش را نمایان ساخت. بدیع مینویسد:
این سخن، ریشه اتهامات را آشکار میسازد. خشایارشا، که سنگنبشتههای تختجمشید او را «پسر داریوش شاه هخامنشی» و برگزیده اهورامزدا میخوانند، نهتنها با هیچ ستیزهای در راه رسیدن به سریر شاهنشهی روبرو نشد، بلکه شهنشاهی را با شکوه و استوارب فرماندهی کرد. سنگنبشته خشایارشا در تختجمشید، که امیرمهدی بدیع بدان استناد می کند، چنین میگوید:
این سنگنبسته، گواهی است بر برگزیدگی از سوی پدر (که هیچ گاه بیهوده کسی را به کاری نمیگماشت) و شکوه فرمانروایی خشایارشا. او نه شهریاری سست و کام پرست، که جانشینی بود که داریوش با ژرفنگری، سنجیده و اندیشیده، برای شهنشاهی برگزید. ولی چرا هرودوت و هماندیشانش همچون لیلاز، این حقیقت را نادیده میگیرند؟ پاسخ روشن است: هرودوت در روزگار نبردهای ایران و یونان مینوشت، آنگاه که یونان میبایست دشمن خویش را خوار شمارد. او تاریخنگاری بیپیرایه و بییکسو نبود؛ سخنپردازی بود که برای پیروزیهای یونان در ماراتون و سالامیس قلم میفرسود.
روایت او که لیلاز بیهیچ پرسش و چونوچرایی بازگو میکند، نه سند تاریخی که افسانهای است ساختگی برای بزرگنمایی یونانیان (به ویژه آتنیان) و کوچک شمردن ایرانیان- آن مردان بزرگواری که گاه ناخواسته، ارجها و بلندیشان برجستهشان در همین روایات نیز خودنمایی میکند.
یکی از اتهامات بنیادی کیان این است که شورش مصر را ددمنشانه سرکوب کدرد. او در کتاب هفتم مینویسد که:
این روایت، خشایارشا را پادشاهی خشن و بیرحم نشان میدهد که گویی با زور و وحشیگری مصر را زیر سلطه برد. اما بدیع، با استناد به منابع دیگر، این ادعا را زیر سؤال میبرد. او اشاره میکند که
پیر بریان نیز در تاریخ امپراتوری هخامنشیان این موضوع را میکاود. او تأکید میکند که سیاست هخامنشیان، از جمله خشایارشا، بر ارجنهادن به سنتهای خودی و پاسداشت ساختارهای بومی استوار بود. بریان مینویسد:
این سیاست، با نگاره شاهی دیوانه که هرودت میسازد، سازگار نیست. خشایارشا، با گماشتن برادرش به شهربانی مصر، نهتنها آرامش را بازگرداند، بلکه به قانونها و دین مصریان ارج نهاد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۳)
✍🏻 #نیما_کیانی
با اتکا به منابع راستین تاریخی، و بهویژه بررسی سنجیده پوشینه سوم کتاب یونانیان و بربرها از امیرمهدی بدیع و کاوشهای ژرف پیر بریان در تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان، این اتهام را بازخوانی کرده و ریشههای تحریف را با روشنی و رسایی برمینماییم.
هرودت در کتاب هفتم تواریخ خود، خشایارشا را پادشاهی می نمایاند که گویی خرد خود را باخته و با گزینش هایی نسنجیده، شاهنشاهی بزرگ پارسیان را به سوی نابودی کشانده. او از لشکرکشی سترگ خشایارشا به یونان میگوید، از پلی که بر هلسپونت (تنگه داردانل) زد و از کانالی که در کوه آتوس کند تا کشتیهایش از آن بگذرند. اما در لابهلای این توصیفها، هرودت با زیرکی و فریب اتهاماتی میبافد:
خشایارشا را بادسر، خردباخته و گوش بهفرمان درباریان نشان میدهد و حتی لشکرکشیاش را به ریشخند میگیرد، گویی سپاهیان او با تازیانه از تنگه گذشتند.
این نگاره، که لیلاز و همانندان او بیچونوچرا پذیرفتهاند، با بودههای تاریخی شکافی به فراخی و پهنای تاریخ دارد. امیرمهدی بدیع در کتاب گرانسنگ یونانیان و بربرها (۱۵ جلد) به روشنی یادآور میشود که خشایارشا، ناساز با روایت هرودت، شهریاری بود که به فرمان داریوش، پدرش، به تخت نشست و از نخستین گامها، شایستگی خویش را نمایان ساخت. بدیع مینویسد:
خشایارشا جانشین برگزیده داریوش بود. واقعیتهایی وجود دارند که این را ثابت میکنند و در عین حال نشان میدهند بدنهادی هرودت، که پلوتارک در برابرش به اعتراض برخاست، در داوری نسبت به خشایارشا به نهایت خشونت خود رسیده است.» (یونانیان و بربرها، جلد سوم، ص ۱۵۲)
این سخن، ریشه اتهامات را آشکار میسازد. خشایارشا، که سنگنبشتههای تختجمشید او را «پسر داریوش شاه هخامنشی» و برگزیده اهورامزدا میخوانند، نهتنها با هیچ ستیزهای در راه رسیدن به سریر شاهنشهی روبرو نشد، بلکه شهنشاهی را با شکوه و استوارب فرماندهی کرد. سنگنبشته خشایارشا در تختجمشید، که امیرمهدی بدیع بدان استناد می کند، چنین میگوید:
«شاه خشایارشا گوید: داریوش پسران دیگری داشت، زیرا اراده اهورامزدا چنین بود. پدرم مرا بعد از خود بزرگترین کسان کرد و زمانی که داریوش به اراده اهورامزدا تخت را بهجا گذاشت، من بر تخت پدر شاه شدم.» (یونانیان و بربرها، جلد سوم، ص ۱۵۱)
این سنگنبسته، گواهی است بر برگزیدگی از سوی پدر (که هیچ گاه بیهوده کسی را به کاری نمیگماشت) و شکوه فرمانروایی خشایارشا. او نه شهریاری سست و کام پرست، که جانشینی بود که داریوش با ژرفنگری، سنجیده و اندیشیده، برای شهنشاهی برگزید. ولی چرا هرودوت و هماندیشانش همچون لیلاز، این حقیقت را نادیده میگیرند؟ پاسخ روشن است: هرودوت در روزگار نبردهای ایران و یونان مینوشت، آنگاه که یونان میبایست دشمن خویش را خوار شمارد. او تاریخنگاری بیپیرایه و بییکسو نبود؛ سخنپردازی بود که برای پیروزیهای یونان در ماراتون و سالامیس قلم میفرسود.
روایت او که لیلاز بیهیچ پرسش و چونوچرایی بازگو میکند، نه سند تاریخی که افسانهای است ساختگی برای بزرگنمایی یونانیان (به ویژه آتنیان) و کوچک شمردن ایرانیان- آن مردان بزرگواری که گاه ناخواسته، ارجها و بلندیشان برجستهشان در همین روایات نیز خودنمایی میکند.
یکی از اتهامات بنیادی کیان این است که شورش مصر را ددمنشانه سرکوب کدرد. او در کتاب هفتم مینویسد که:
خشایارشا، پس از طغیان مصریان در ۴۸۶ پیش از میلاد ، «طغیان را در هم شکست، یوغی سنگینتر از عهد داریوش به مصریان تحمیل کرد و آن سرزمین را به برادرش هخامنش سپرد» (یونانیان و بربرها، ص ۱۵۳).
این روایت، خشایارشا را پادشاهی خشن و بیرحم نشان میدهد که گویی با زور و وحشیگری مصر را زیر سلطه برد. اما بدیع، با استناد به منابع دیگر، این ادعا را زیر سؤال میبرد. او اشاره میکند که
مصریان، ملتی سرفراز و خودگردانخواه، بارها علیه سروری بیگانگان شوریدند، اما خشایارشا «به فرونشاندن طغیان بدون سرکوب بیثمر و بدون توسل به وحشیگری اکتفا کرد» (یونانیان و بربرها، ص ۱۵۵).
پیر بریان نیز در تاریخ امپراتوری هخامنشیان این موضوع را میکاود. او تأکید میکند که سیاست هخامنشیان، از جمله خشایارشا، بر ارجنهادن به سنتهای خودی و پاسداشت ساختارهای بومی استوار بود. بریان مینویسد:
«خشایارشا، همچون داریوش، سنتهای ملت های شکستخورده را پاس میداشت و می کوشید با نگهداشت ساختارهای بومی، استواری شاهنشاهی را پایندانی کند.» (تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان، جلد یکم، ترجمه فارسی، ص ۳۵۶)
این سیاست، با نگاره شاهی دیوانه که هرودت میسازد، سازگار نیست. خشایارشا، با گماشتن برادرش به شهربانی مصر، نهتنها آرامش را بازگرداند، بلکه به قانونها و دین مصریان ارج نهاد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۴)
✍🏻 #نیما_کیانی
امیر مهدی بدیع اشاره میکند که
این کردار، نشانه دیوانگی نیست، بلکه نشان از خردمندی و چارهسازیای دارد که امپراتوری هخامنشی را برای دو قرن پایدار ساخت و پابرجا نگه داشت.
اما چرا کسانی چون لیلاز چشم بر حقیقت میبندند؟ چرا به جای آنکه به سنگنبشتههای پارسی و نوشتارهای بومی تکیه کنند، خود را به روایتهای آغشته به کینهتوزی هرودوت و افسانهبافان یونانی میسپارند؟ این وارونگی نگرش، تنها یک لغزش پژوهشی نیست؛ بلکه دنبالهی همان کوششی است که از روزگار استالین به این سو، بخشی از فرهیختگان ایرانی را در بند کشیده است: کوششی که میخواست ایرانیان، تاریخ خویش را نه با آوای خود، که به زبان دشمن بشنوند.
🔺در همین گفتار، سعید لیلاز اتحاد جماهیر شوروی را پرستشگاه خود میداند و از فروریزی آن سخت غمگین است.
لیلاز، هنگامی که اتهام «دیوانگی خشایارشا» را بازمیگوید، در حقیقت تنها یک گزارهی تاریخی را دگرگون نمیکند؛ او با این کار به نسل جوان این سرزمین چنین القاء می کند که شهریاران این سرزمین جز بیمار و نابخرد نبودهاند و بنیاد شاهنشاهی ایران نه بر خرد و سامانمندی، بلکه بر تازیانه و دیوانگی استوار بوده است. این دیگر نقد تاریخی یا حتی لغزش پژوهشی نیست؛ این همان درهمشکستن ریشههای کیستی ایرانی با تبر کژگویی و کژنویسی است.
چنین گفتارهایی، به جای آنکه راه روشنی به سوی شناخت راستی بگشاید، پردهای تیره بر اندیشهی نسلهای جوان میافکند؛ نسلی که بیش از هر زمان دیگر به امید، به پایههای استوار، و به آگاهی از دوره های سرافرازی یا سرفکندگی فرهنگی خویش نیازمند است. خوارشماری شهریاران و بزرگان این سرزمین ( بدون درک پیچیدگیها)، آن هم با تکیه بر سخنان دشمنان سوگندخورده تاریخی، فرهیختگی نیست؛ نابخردی است. نابخردی در برابر کیستی ایرانی، نابخردی در برابر حافظه جمعی، و نابخردی در برابر آن آتش نامیرایی که در ژرفای تاریخ ایران ریشه دارد:
بریان در کتاب خود هشدار میدهد:
این هشدار خطاب به کسانی چون سعید لیلاز است که بیهیچ سنجشی، روایتهای یونانی را چونان سخن آسمانی میانگارند و آنها را سنجیدار شناخت تاریخ ایران میپندارند. خشایارشا، ناساز با آنچه در این روایتها بازتاب یافته، شهریاری نبود که شاهنشاهی خویش را با دیوانگی راهبری کند. او، همچون داریوش، شاهی قانونمند و پیماندار و پیمانآفرین بود:
در سنگنبشتههای خشایارشاه نیز میخوانیم:
این گفتار نه تنها فرمان، بل بازتابِ اندیشهای است که بزرگیِ شاه را در نگاهبانی از قانون و ارج انسانی میبیند، نه در زور و خشونتِ بیهوده.
یکی از برجستهترین نمونههای این اندیشه در تاریخ دیپلماسی و نبردهای هخامنشیان، داستان فرستادگان خشایارشا در اسپارت است. آنگاه که خشایارشا برای برقراری آشتی و گستراندن پیوندهای سیاسی، نمایندگانی به اسپارت گسیل داشت، این سفیران به سبب بیدادگری و دشمنخویی اسپارتیان کشته شدند. یونانیان از همان آغاز ارج سفیر را شکستند و با کینهتوزی، دژآگاهی و بادسری رفتار کردند. این رویداد میتوانست بهانهای برای کینخواهی بیاندازه و مرزِ خشایارشا باشد. ولی خشایارشاه به وارون آن رفتار کرد. او با بزرگواری فرستادگان اسپارت را پذیرفت و از خونخواهی شخصی چشمپوشی کرد. او نشان داد که شاه بزرگ، قانون و ارج انسانی را بر انتقام و کینه برتری میدهد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۴)
✍🏻 #نیما_کیانی
امیر مهدی بدیع اشاره میکند که
حتی ماسپرو، مصرشناس فرانسوی که به پارسیان چندان روی خوش نشان نمیدهد، اذعان دارد که خشایارشا پس از آرام کردن مصر، به آبادگری پرداخت و در وادی حمامات دستور به آبادانی و سازندگی داد (یونانیان و بربرها، ص ۱۵۵).
این کردار، نشانه دیوانگی نیست، بلکه نشان از خردمندی و چارهسازیای دارد که امپراتوری هخامنشی را برای دو قرن پایدار ساخت و پابرجا نگه داشت.
اما چرا کسانی چون لیلاز چشم بر حقیقت میبندند؟ چرا به جای آنکه به سنگنبشتههای پارسی و نوشتارهای بومی تکیه کنند، خود را به روایتهای آغشته به کینهتوزی هرودوت و افسانهبافان یونانی میسپارند؟ این وارونگی نگرش، تنها یک لغزش پژوهشی نیست؛ بلکه دنبالهی همان کوششی است که از روزگار استالین به این سو، بخشی از فرهیختگان ایرانی را در بند کشیده است: کوششی که میخواست ایرانیان، تاریخ خویش را نه با آوای خود، که به زبان دشمن بشنوند.
🔺در همین گفتار، سعید لیلاز اتحاد جماهیر شوروی را پرستشگاه خود میداند و از فروریزی آن سخت غمگین است.
لیلاز، هنگامی که اتهام «دیوانگی خشایارشا» را بازمیگوید، در حقیقت تنها یک گزارهی تاریخی را دگرگون نمیکند؛ او با این کار به نسل جوان این سرزمین چنین القاء می کند که شهریاران این سرزمین جز بیمار و نابخرد نبودهاند و بنیاد شاهنشاهی ایران نه بر خرد و سامانمندی، بلکه بر تازیانه و دیوانگی استوار بوده است. این دیگر نقد تاریخی یا حتی لغزش پژوهشی نیست؛ این همان درهمشکستن ریشههای کیستی ایرانی با تبر کژگویی و کژنویسی است.
چنین گفتارهایی، به جای آنکه راه روشنی به سوی شناخت راستی بگشاید، پردهای تیره بر اندیشهی نسلهای جوان میافکند؛ نسلی که بیش از هر زمان دیگر به امید، به پایههای استوار، و به آگاهی از دوره های سرافرازی یا سرفکندگی فرهنگی خویش نیازمند است. خوارشماری شهریاران و بزرگان این سرزمین ( بدون درک پیچیدگیها)، آن هم با تکیه بر سخنان دشمنان سوگندخورده تاریخی، فرهیختگی نیست؛ نابخردی است. نابخردی در برابر کیستی ایرانی، نابخردی در برابر حافظه جمعی، و نابخردی در برابر آن آتش نامیرایی که در ژرفای تاریخ ایران ریشه دارد:
از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند/که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست
بریان در کتاب خود هشدار میدهد:
«منابع یونانی، به دلیل دشمنی با پارسیان، اغلب تصویری تحریفشده از تاریخ هخامنشیان ارائه میدهند که باید با احتیاط و با تکیه بر شواهد غیریونانی بررسی شود.» (تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص ۴۵)
این هشدار خطاب به کسانی چون سعید لیلاز است که بیهیچ سنجشی، روایتهای یونانی را چونان سخن آسمانی میانگارند و آنها را سنجیدار شناخت تاریخ ایران میپندارند. خشایارشا، ناساز با آنچه در این روایتها بازتاب یافته، شهریاری نبود که شاهنشاهی خویش را با دیوانگی راهبری کند. او، همچون داریوش، شاهی قانونمند و پیماندار و پیمانآفرین بود:
بهخواست اهورامزدا من چنینم که راستی را دوست دارم و بدی را دشمن. دوست ندارم که توانا بر ناتوان، ستم کند یا بزرگی از زیردستی زور بشنود. هر آنچه زیباست، من آن را دوست دارم. من دوست و برده دروغ نیستم. تندخو نیستم. حتی وقتی خشم مرا فرا میگیرد، با ارادهام آن را فرومینشانم.
در سنگنبشتههای خشایارشاه نیز میخوانیم:
تو که پس از من خواهی آمد، اگر خواهان آنی که تا زمانی که زندهای نیکبختی باشی، و هنگامی درگذشتی فرخندگی یابی، قانون های مزدا-آفریده را ارج بنه، اهورامزدا را بزرگ بدار و آرتا را برزگ بدار: دادگری و قانون
این گفتار نه تنها فرمان، بل بازتابِ اندیشهای است که بزرگیِ شاه را در نگاهبانی از قانون و ارج انسانی میبیند، نه در زور و خشونتِ بیهوده.
یکی از برجستهترین نمونههای این اندیشه در تاریخ دیپلماسی و نبردهای هخامنشیان، داستان فرستادگان خشایارشا در اسپارت است. آنگاه که خشایارشا برای برقراری آشتی و گستراندن پیوندهای سیاسی، نمایندگانی به اسپارت گسیل داشت، این سفیران به سبب بیدادگری و دشمنخویی اسپارتیان کشته شدند. یونانیان از همان آغاز ارج سفیر را شکستند و با کینهتوزی، دژآگاهی و بادسری رفتار کردند. این رویداد میتوانست بهانهای برای کینخواهی بیاندازه و مرزِ خشایارشا باشد. ولی خشایارشاه به وارون آن رفتار کرد. او با بزرگواری فرستادگان اسپارت را پذیرفت و از خونخواهی شخصی چشمپوشی کرد. او نشان داد که شاه بزرگ، قانون و ارج انسانی را بر انتقام و کینه برتری میدهد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۵)
✍🏻 #نیما_کیانی
این گزینشِ شاه، نمادِ آشکارِ سنت ایرانی در دیپلماسی و آیین شهریاری بود. نزد ایرانیان، فرستاده نه تنها یک تن، که آورندهی پیام، نمایندهی مردم و پاسدارِ اعتماد میان کشورها بود. ارجشکنی یا گزند به او، شکستن آشکار قانون و دادگری به شمار میرفت. خشایارشا با گذشت و کردارِ شایسته با اسپارتیان، نه تنها داد را بکار بست، که باورِ یونانیان به قانونِ ایران و جایگاهِ شاهِ بزرگ را استوارتر ساخت. آنها در بسیاری از کشمکشهای میان خود خواستار داوری شاه بزرگ بودند.
این کردارِ شاه، نمونهای شد برای همهی سفیران، همپیمانان و حتی دشمنان سوگندخورده، که به این بزرگی و مشروعیت اعتراف داشتند که ایمان به قانون و ارجِ انسانی، پایهی راستینِ توان و شکوهِ شاهنشاهی است.
تمیستوکلس، سردار آتن و دشمن دیرینه ایران، درست در هنگامه جنگ، بارها -خیانتکارانه- به شاه نامه نوشت و در پایان به دربار هخامنشی پناه برد، زیرا میدانست تنها در سایهی قانون ایران میتواند بیبیم و هراس و در اوج نیکبختی زندگی کند و گوینده این جمله شگفت به خاندان خود کسی جز او نیست:
پائوزانیاس، سردار بزرگ اسپارتی نیز، که در نبردها همواره در برابر ایرانیان ایستاده بود، خواستگار دختر خشایارشا شد و فرمانبری از خشایارشا را بر پادشاهی بر اسپارت برتری میداد. اینها تنها نشانههایی از اعتراف دشمنان به جایگاه قانونی و مشروع شاه ایران بودند و معنایی جز باور به فرمانفرمایی قانون در پارس و ارجنهادن شاه به حقوق دیگران ندارند.
خشایارشا تنها یک سردار جنگی نبود؛ او پاسدارِ سنت ایرانی بود که در شاهنامه نیز بازتاب یافته است:
او با این نگرش، شاهنشاهیِ چندفرهنگی ایران را نه با زور و ستمِ بیمرز، که با پایبندی به داد، بردباری و خردورزی رهبری کرد.
این خودزنی فرهنگی که لیلاز و هماندیشان او در مغاک آن فروغلتیدهاند، باید از ریشه و بن برکنده شود. تاریخِ ما، تاریخِ شهریارانی است که شاهنشاهیِ بزرگی را با خردورزی، ارج نهادن به فرهنگهای گوناگون و پایبندی به داد راهبری کردهاند، نه دیوانگانی که هرودوت و برخی پژوهندگانِ باختری نگارگری میکنند. هنگامِ آن فرا رسیده که به کتاب و نبشتههای باستانی و بازخوانی انتقادی آثاری چون تاریخ هرودوت از افق ایران بازگردیم، آنجا که قانونمندی، دادگری، راستی، ارج و مردمانگی نه شعار، که ایدههای بنیانگذار شهریاری و سنجیدار بزرگیِ شاهان نیکمنش بوده است.
خشایارشا نمادِ برجستهای از آیینِ شهریاری بود که شهرآیینی و رامش، داد و بردباری، و شکوهِ انسانی را بر گیتی فرمانروا میساخت. حتی دشمنان (اگر نیک میان خطوطشان را بکاویم)، او را چون شهریاری استوار و دادپیشه میشناختند. او با نگاهبانی از امنیتِ سفیران، پاسداشتِ قانون، و دادِ آمیخته به مهر، به نسلهای پسین آموخت که شهریارِ راستین آن است که توانایی را با داد و مردمانگی درمیآمیزد و فراتر از هر ستیزهگری، پاسدار داد و مهر باشد.
از همین روست که امیر مهدی بدیع در بخش قانونمندی در درستکاری از کتاب خود مینویسد:
هرودت، با خامه کینهتوزانهاش، خشایارشا را چنان نگارهپردازی کرده که گویی پادشاهی بود غرق در کامجویی جنسی و خردگیسختگی، که سپاهش را با تازیانه به سوی یونان روانه کرد (سپاهی که بخش چشمگیری از آن خود یونانیان بودند!!) و سرانجام در کنج شبستان کاخش به دسیسهچینیهای جنسی سرگرم شد. چنین نگارهای، که سعید لیلاز و دیگر ایراتبیزان بدون پرسش و هیچ چونوچرایی و با آزی سیریناپذیر بازگو میکنند، نهتنها شکاف فراخی با حقیقت تاریخی دارد، بلکه بخشی از پروژهای است که میخواهد پارسیان را ددخو و خونخوار و شاهنشاهی هخامنشی را پوچ جلوه دهد. اما آیا خشایارشا به راستی اینگونه بود؟ یا این روایتها، ساخته ذهن دشمنانی است که نمیتوانستند فروغ و فرّ پارسیان را تاب بیاورند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۵)
✍🏻 #نیما_کیانی
این گزینشِ شاه، نمادِ آشکارِ سنت ایرانی در دیپلماسی و آیین شهریاری بود. نزد ایرانیان، فرستاده نه تنها یک تن، که آورندهی پیام، نمایندهی مردم و پاسدارِ اعتماد میان کشورها بود. ارجشکنی یا گزند به او، شکستن آشکار قانون و دادگری به شمار میرفت. خشایارشا با گذشت و کردارِ شایسته با اسپارتیان، نه تنها داد را بکار بست، که باورِ یونانیان به قانونِ ایران و جایگاهِ شاهِ بزرگ را استوارتر ساخت. آنها در بسیاری از کشمکشهای میان خود خواستار داوری شاه بزرگ بودند.
این کردارِ شاه، نمونهای شد برای همهی سفیران، همپیمانان و حتی دشمنان سوگندخورده، که به این بزرگی و مشروعیت اعتراف داشتند که ایمان به قانون و ارجِ انسانی، پایهی راستینِ توان و شکوهِ شاهنشاهی است.
تمیستوکلس، سردار آتن و دشمن دیرینه ایران، درست در هنگامه جنگ، بارها -خیانتکارانه- به شاه نامه نوشت و در پایان به دربار هخامنشی پناه برد، زیرا میدانست تنها در سایهی قانون ایران میتواند بیبیم و هراس و در اوج نیکبختی زندگی کند و گوینده این جمله شگفت به خاندان خود کسی جز او نیست:
اگر یونانیان ما را بدبخت نکرده بودند؛ اکنون در شوش در سرزمین پارس اینقدر نیکبخت نمیبودیم.
پائوزانیاس، سردار بزرگ اسپارتی نیز، که در نبردها همواره در برابر ایرانیان ایستاده بود، خواستگار دختر خشایارشا شد و فرمانبری از خشایارشا را بر پادشاهی بر اسپارت برتری میداد. اینها تنها نشانههایی از اعتراف دشمنان به جایگاه قانونی و مشروع شاه ایران بودند و معنایی جز باور به فرمانفرمایی قانون در پارس و ارجنهادن شاه به حقوق دیگران ندارند.
خشایارشا تنها یک سردار جنگی نبود؛ او پاسدارِ سنت ایرانی بود که در شاهنامه نیز بازتاب یافته است:
ارج نهادن به فرستاده، پرهیز از آزار بیگناهان، و ستایشِ راستی و دلیری- حتی اگر از آنِ دشمن باشد.
او با این نگرش، شاهنشاهیِ چندفرهنگی ایران را نه با زور و ستمِ بیمرز، که با پایبندی به داد، بردباری و خردورزی رهبری کرد.
این خودزنی فرهنگی که لیلاز و هماندیشان او در مغاک آن فروغلتیدهاند، باید از ریشه و بن برکنده شود. تاریخِ ما، تاریخِ شهریارانی است که شاهنشاهیِ بزرگی را با خردورزی، ارج نهادن به فرهنگهای گوناگون و پایبندی به داد راهبری کردهاند، نه دیوانگانی که هرودوت و برخی پژوهندگانِ باختری نگارگری میکنند. هنگامِ آن فرا رسیده که به کتاب و نبشتههای باستانی و بازخوانی انتقادی آثاری چون تاریخ هرودوت از افق ایران بازگردیم، آنجا که قانونمندی، دادگری، راستی، ارج و مردمانگی نه شعار، که ایدههای بنیانگذار شهریاری و سنجیدار بزرگیِ شاهان نیکمنش بوده است.
خشایارشا نمادِ برجستهای از آیینِ شهریاری بود که شهرآیینی و رامش، داد و بردباری، و شکوهِ انسانی را بر گیتی فرمانروا میساخت. حتی دشمنان (اگر نیک میان خطوطشان را بکاویم)، او را چون شهریاری استوار و دادپیشه میشناختند. او با نگاهبانی از امنیتِ سفیران، پاسداشتِ قانون، و دادِ آمیخته به مهر، به نسلهای پسین آموخت که شهریارِ راستین آن است که توانایی را با داد و مردمانگی درمیآمیزد و فراتر از هر ستیزهگری، پاسدار داد و مهر باشد.
از همین روست که امیر مهدی بدیع در بخش قانونمندی در درستکاری از کتاب خود مینویسد:
آنچه به کوروش و کمبوجیه و بعد داریوش، خشایارشا و اردشیر اجازه داد امپراتوری ایجاد کنند، شلاق نبود، بلکه چیزی دیگر بود، کاملا چیزی دیگر که پژواک و تایید خود را در استر (یکم، ۱۳) می یابد: خشایارشا فرزانگان متبحر در علم قانونها را به شور فراخواند، زیرا رسم بر آن جاری بود که امور شاه در برابر خبرگان، اهل قانون، و داوران طرح شود. این امر احترام به شدت اعلام شده برابری در درستی است که عدالت در حقیقت، ابراز ایمان سیاسی و نیز مذهبی جهان هخامنشی به شمار می رفت، ابراز ایمانی که ابتدا در سنگنوشتههای داریوش و بعد در سنگنوشته های خشایارشا چون ترجیعبندی تکرار میشود.
هرودت، با خامه کینهتوزانهاش، خشایارشا را چنان نگارهپردازی کرده که گویی پادشاهی بود غرق در کامجویی جنسی و خردگیسختگی، که سپاهش را با تازیانه به سوی یونان روانه کرد (سپاهی که بخش چشمگیری از آن خود یونانیان بودند!!) و سرانجام در کنج شبستان کاخش به دسیسهچینیهای جنسی سرگرم شد. چنین نگارهای، که سعید لیلاز و دیگر ایراتبیزان بدون پرسش و هیچ چونوچرایی و با آزی سیریناپذیر بازگو میکنند، نهتنها شکاف فراخی با حقیقت تاریخی دارد، بلکه بخشی از پروژهای است که میخواهد پارسیان را ددخو و خونخوار و شاهنشاهی هخامنشی را پوچ جلوه دهد. اما آیا خشایارشا به راستی اینگونه بود؟ یا این روایتها، ساخته ذهن دشمنانی است که نمیتوانستند فروغ و فرّ پارسیان را تاب بیاورند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۶)
✍🏻 #نیما_کیانی
یکی از نامدارترین اتهامات هرودت، داستان تازیانهزدن هلسپونت است. او ادعا میکند:
این داستان که دشمنان تاریخ و فرهنگ ایران همواره با شور و شادمانی بازگو میکنند، بیش از آنکه حقیقت باشد، طنزی است که هرودت برای ریشخند پارسیان آفریده است.
بدیع در یونانیان و بربرها این روایت را به چالش میکشد و مینویسد:
این طنز هرودت، که لیلاز آن را جدی گرفته، نهتنها بیاعتبار است، بلکه نشاندهنده نیت او برای تحقیر پارسیان است. آیا پادشاهی که ده سال برای آمادهسازی لشکرکشی به یونان برنامهریزی کرد، پلی بر هلسپونت ساخت و کانالی در آتوس کند، میتواند اینقدر بیخرد باشد؟ بریان در تاریخ امپراتوری هخامنشیان تأکید میکند که اینگونه داستانها بخشی از «ادبیات سیاهنمایی» یونانیان است که برای تضعیف مشروعیت هخامنشیان ساخته شدهاند (تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص ۴۵).
هرودوت در روایت گذر سپاه خشایارشا از تنگه هلسپونت، صحنهای میسازد که از همان آغاز رنگ و بوی ریشخند و دستانداختن میدهد. او مینویسد که
بیدرنگ پس از این نگاه، رویدادی «شگفتانگیز» را گزارش میکند:
بدینگونه، در ذهن خواننده، دو نگاره بههمبسته آفریده میشود: سپاه ایران همانقدر وارونه و ناساز با طبیعت است که خرگوش زاییدن یک مادیان. در این چهارچوببندی، هرودوت بر آن نیست که حقیقت تاریخی را بازگوید، بلکه میخواهد شکوه دشمنی را که نزدیک بود یونان را فرمانبردای وادارد، همچون نمایشی خندهدار و پوچ در حافظه آیندگان بنشاند.
اما هر کس اندکی در پیامدهای راستین آن جنگها بیندیشد، درمییابد که این نگاره طنزآلود، بیش از آنکه حقیقتی تاریخی باشد، نمادی ادبی برای بازآفرینی غرور درهمشکسته یونانیان است. زیرا اگر سپاه ایران براستی ارتشی از بردگانی بیجان بود که تنها با تازیانه پیش میرفتند، پس چگونه شد که بیشتر دولتشهرهای یونان، بجای ایستادگی، در پی خشایارشا روان شدند؟ چگونه شد که از کرانههای مقدونیه تا دل آتن، موجی از سازش و همراهی پدید آمد؟ این پرسش بنیادین، کل طنز هرودوت را فرو میریزد.
توکودیدس، مورخی که بدرستی در میان تاریخنگاران «راستگوتر» شناخته میشود، در دفتر سوم (LVI) تاریخ خود، بیانی به دست میدهد که ردّی نهان اما استوار بر سخن هرودوت است. او مینویسد:
این گواهی تاریخی، بهگونهای خاموش و بیپیرایه، کل دستگاه ریشخندآمیز هرودوت را واژگون میسازد. چراکه اگر سپاه ایران نیرویی درهمشکسته و بیجان بود، هراس از فرمانبرداری همگانی چه معنایی داشت؟ چرا ایستادگی و پایداری، استثنا بود نه قاعده و هنجار؟
توکودیدس نه طنزپرداز است و نه در پی برانگیختن احساسات قومی؛ او با نثری خشک و تهی از خیالپردازی، رخدادها را برمیشمرد. و همین سردی و ایجاز و فشردگی گزارش او، خود بهترین سند توانایی و هیمنه سپاه هخامنشی است. زیرا آنچه نزد هرودوت به رخسار طنز و گزافگویی و نماد میآید، نزد توکودیدس در کالبد بیم و سازش همگانی نگاریده میشود. این همان ردّ سربسته اما کوبنده است: حقیقت تاریخی از روزن خموشی و فشردگی توکودیدس بیشتر خود را مینمایاند تا در پرگویی خیالپردازانه هرودوت.
افزون بر این، لیزیاس در خطابهی یادبود خود (Oraison funèbre) همان معنا را استواری میبخشد:
در این گزارش، سپاه ایران نهتنها بهزور تازیانه رهبری نمیشود، بلکه چنان هیمنهای دارد که حتی کسانی که نمیخواستند، نیز در برابر آن سر فرود میآورند. بدینسان، روایت لیزیاس نیز در کنار توکودیدس، همچون وزنهای تاریخی، دروغ ریشخندآمیز هرودوت را بر زمین میکوبد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۶)
✍🏻 #نیما_کیانی
یکی از نامدارترین اتهامات هرودت، داستان تازیانهزدن هلسپونت است. او ادعا میکند:
خشایارشا، هنگامکه توفان پل شناور او بر تنگه را خراب کرد، دستور داد دریا را تازیانه بزنند و به آن توهین کنند، گویی شهریاری دیوانه است که حتی با طبیعت میجنگد
این داستان که دشمنان تاریخ و فرهنگ ایران همواره با شور و شادمانی بازگو میکنند، بیش از آنکه حقیقت باشد، طنزی است که هرودت برای ریشخند پارسیان آفریده است.
بدیع در یونانیان و بربرها این روایت را به چالش میکشد و مینویسد:
«کسانی که به عبارت هرودت میچسبند که خشایارشا سپاهش را با شلاق از تنگه گذراند، نباید عبارت بعدی را از نظر دور بدارند: سربازان او آماده میشدند راه خود را دنبال کنند که مادیانی خرگوش به دنیا آورد و سپاه خشایارشا در حد مادیانی است که خرگوش میزاید.» (یونانیان و بربرها، ص ۱۸۲)
این طنز هرودت، که لیلاز آن را جدی گرفته، نهتنها بیاعتبار است، بلکه نشاندهنده نیت او برای تحقیر پارسیان است. آیا پادشاهی که ده سال برای آمادهسازی لشکرکشی به یونان برنامهریزی کرد، پلی بر هلسپونت ساخت و کانالی در آتوس کند، میتواند اینقدر بیخرد باشد؟ بریان در تاریخ امپراتوری هخامنشیان تأکید میکند که اینگونه داستانها بخشی از «ادبیات سیاهنمایی» یونانیان است که برای تضعیف مشروعیت هخامنشیان ساخته شدهاند (تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص ۴۵).
هرودوت در روایت گذر سپاه خشایارشا از تنگه هلسپونت، صحنهای میسازد که از همان آغاز رنگ و بوی ریشخند و دستانداختن میدهد. او مینویسد که
شاه با تازیانه، مردانش را از تنگه گذراند؛ گویی این سپاه بزرگ، نه ارتشی آراسته، بسامان و توانا، بلکه تودهای از کالبدهای بیجان بود که تنها با ترس از تازیانه به جنبش درمیآمدند.
بیدرنگ پس از این نگاه، رویدادی «شگفتانگیز» را گزارش میکند:
مادیانی خرگوشی میزاید!
بدینگونه، در ذهن خواننده، دو نگاره بههمبسته آفریده میشود: سپاه ایران همانقدر وارونه و ناساز با طبیعت است که خرگوش زاییدن یک مادیان. در این چهارچوببندی، هرودوت بر آن نیست که حقیقت تاریخی را بازگوید، بلکه میخواهد شکوه دشمنی را که نزدیک بود یونان را فرمانبردای وادارد، همچون نمایشی خندهدار و پوچ در حافظه آیندگان بنشاند.
اما هر کس اندکی در پیامدهای راستین آن جنگها بیندیشد، درمییابد که این نگاره طنزآلود، بیش از آنکه حقیقتی تاریخی باشد، نمادی ادبی برای بازآفرینی غرور درهمشکسته یونانیان است. زیرا اگر سپاه ایران براستی ارتشی از بردگانی بیجان بود که تنها با تازیانه پیش میرفتند، پس چگونه شد که بیشتر دولتشهرهای یونان، بجای ایستادگی، در پی خشایارشا روان شدند؟ چگونه شد که از کرانههای مقدونیه تا دل آتن، موجی از سازش و همراهی پدید آمد؟ این پرسش بنیادین، کل طنز هرودوت را فرو میریزد.
توکودیدس، مورخی که بدرستی در میان تاریخنگاران «راستگوتر» شناخته میشود، در دفتر سوم (LVI) تاریخ خود، بیانی به دست میدهد که ردّی نهان اما استوار بر سخن هرودوت است. او مینویسد:
«در گذشته، در آن گیرودار هولناک، هنگامی که بربران همگی ما را از سرسپردگی میترسانیدند، بهدشواری میشد یونانیای را یافت که دلیرانه در برابر قدرت خشایارشا ایستادگی کند.»
این گواهی تاریخی، بهگونهای خاموش و بیپیرایه، کل دستگاه ریشخندآمیز هرودوت را واژگون میسازد. چراکه اگر سپاه ایران نیرویی درهمشکسته و بیجان بود، هراس از فرمانبرداری همگانی چه معنایی داشت؟ چرا ایستادگی و پایداری، استثنا بود نه قاعده و هنجار؟
توکودیدس نه طنزپرداز است و نه در پی برانگیختن احساسات قومی؛ او با نثری خشک و تهی از خیالپردازی، رخدادها را برمیشمرد. و همین سردی و ایجاز و فشردگی گزارش او، خود بهترین سند توانایی و هیمنه سپاه هخامنشی است. زیرا آنچه نزد هرودوت به رخسار طنز و گزافگویی و نماد میآید، نزد توکودیدس در کالبد بیم و سازش همگانی نگاریده میشود. این همان ردّ سربسته اما کوبنده است: حقیقت تاریخی از روزن خموشی و فشردگی توکودیدس بیشتر خود را مینمایاند تا در پرگویی خیالپردازانه هرودوت.
افزون بر این، لیزیاس در خطابهی یادبود خود (Oraison funèbre) همان معنا را استواری میبخشد:
«در برابر خشایارشا هیچکس قد برنمیافراشت؛ برخی نه به خواست خود فرمان میبردند، برخی دیگر از سر خیانت تن به فرمانبرداری میدادند؛ آنان سرسپرده دو انگیزه بودند: سود و بیم.»
در این گزارش، سپاه ایران نهتنها بهزور تازیانه رهبری نمیشود، بلکه چنان هیمنهای دارد که حتی کسانی که نمیخواستند، نیز در برابر آن سر فرود میآورند. بدینسان، روایت لیزیاس نیز در کنار توکودیدس، همچون وزنهای تاریخی، دروغ ریشخندآمیز هرودوت را بر زمین میکوبد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۷)
✍🏻 #نیما_کیانی
هرودوت با آوردن تمثیل مادیانی که خرگوش میزاید، بر آن بود که نیروی ایران را همچون وارونگیای ناساز با طبیعت جلوه دهد؛ اما توکودیدس با گزارش خشک و بیپیرایه خویش نشان داد که این وارونگی تنها زاییده خیال مورخ یونانی است، نه حقیقت میدان نبرد. اگر قدرت ایران چنین میانتهی و بیجان و پوشالین میبود، بیمانگیزی آن برای یونان هرگز چنین «هولناک» نمینمود و پایداری در برابر آن به «کمینه» نمیرسید.
از دید روش نیز باید درنگ کرد: هرودوت دل در گرو گردآوری داستانها و افسانهها داشت و بدینسان، تاریخ او آمیختهای از گزارش و اسطوره بود. در برابر، توکودیدس که خود در کورهی جنگهای پلوپونزی گداختهشده بود، ارزش تاریخ را در واکاوی راستین و پرهیز از پنداربافی میدانست. از این رو، هر کجا میان این دو ناسازگاری پدید آید، داوری خرد به سود توکودیدس خواهد بود. در این زمینهی ویژه نیز، حقیقت خشک و بیآرایهی او بهترین گواه است که ریشخند هرودوت چیزی جز بازسازی روانی مردمانی شکستخورده نبوده است.
در گستره روانشناسی همگانی نیز میتوان معنلی این طنز هرودوت را بازجست: مردمی که تا مرز فرمانبری ایران پیش رفته بودند، نیاز داشتند در حافظهی آیندگان، آن ترس و هراس سهمگین را سبک و خندهدار نمایش دهند. «تمثیلهای وارونه»، کارآمدترین ابزار چنین نیازیاند. مادیانی که خرگوش میزاید، به همان سان ناپذیرفتنی و ناساز با طبیعت است که شکست یونان باید نشدنی بنماید.
بدینگونه، تاریخنگاری هرودوت به رواندرمانی قومی فروکاسته میشود؛ حال آنکه تاریخ راستین، آنگونه که توکودیدس به ایجاز بازگفت، سرشار از هراس، سرسپردگی، و شکوه و هیمنه سپاهی بود که گسترهاش از هند تا اتیوپی کشیده شده بود.
در کنار توکودید، ایزوکراتس، سخنور نامآور همروزگار افلاطون، نیز گواهی استوار بر قدرت ایران در روزگار خشایارشا و اردشیر (صلح پرآوازه آنتالکیداس) میدهد. او بارها نالان و شکوهکنان بر سر یونانیان فریاد میزند که چرا ایرانیان باید در نقش کدخدا و داور یونان باشند، و چرا یونانیان، ناتوان از گرهگشایی از کارهای خویش، ناچار به نیروی ایران پناه میبرند. در سخنرانی «پانگیریکوس» مینویسد:
این شکوهی نهفته نشان میدهد که قدرت ایران چنان فراگیر و سامانیافته بود که بزرگان یونان را نیز به فرمانبری واداشته بود. پس، طنز هرودوت دربارهی سپاه ایران و آن مادیانِ خرگوشزا، در برابر این گواهیها، نه تنها بیارجوارز بلکه گمراهکننده است.
ایزوکراتس، همانند توکودیدس، نشان می دهد که قدرت ایران هراسآور و کارساز بود و نقشی بیمیانجی در سیاستِ یونان داشت. از این رو، آنچه هرودوت به طنز بیان میکرد، در برابر نگاره چندسویه و گلایهآمیز ایزوکراتس، تنها مرهمی بر دلِ درهمشکستهٔ یونانیان بود. حقیقت تاریخ اما شکوه و قدرت ایران را بر آفتاب مینهد. سپاهِ خشایارشا لشکری نبود که تنها با تازیانه برانگیخته شود، بلکه نیرویی بود سامانیافته و بزرگ که هیمنه شهر-دولتهای یونان را درهم میشکست و آنان را در برابر ایران به فرمانبری میانگیخت.
نگاره آشنا از خشایارشا در منابع یونانی، نگاره یک شاه دیوانه و کامجو است؛ شاهی که تنها با تازیانه مردانش را برمیانگیزد و فرمانهایش از روی خودکامگی صادر میشود. اما چنین نمایی، نه تاریخ است و نه دریافتی درست از خرد سیاسی. خرد سیاسی در ایران آن روزگار، خردی نیرومند و سنجنده و ژرفکاو بود که توانایی راهبری گسترهای پهناور، از هند تا اتیوپی، و رهبری مردمانی گونهگون با فرهنگها و زبانهای گوناگون را داشت. این خرد، نه در خشم و زور، بلکه در سامانمندی، توازن، و پیشبینی رفتار دشمنان و یاران آشکار میشد.
ایران، با این خرد سیاسی، نه تنها سپاه خویش را سامان میداد، بلکه در سیاست یونان نیز نقش بیمیانجی بازی میکرد. یونانیانی که ناتوان از گشودن گرههای خویش بودند، ناچار به ایران روی میآوردند و ایرانیان، نه تنها دشمن، بلکه داور و میانجی کارهای ایشان میشدند. این واقعیت نشان میدهد که نیروی ایران تنها بر نیروی رزمی استوار نبود، بلکه با خرد و چارهسازی توانست هیمنه و رخنه خویش را در سراسر منطقه گسترش دهد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۷)
✍🏻 #نیما_کیانی
هرودوت با آوردن تمثیل مادیانی که خرگوش میزاید، بر آن بود که نیروی ایران را همچون وارونگیای ناساز با طبیعت جلوه دهد؛ اما توکودیدس با گزارش خشک و بیپیرایه خویش نشان داد که این وارونگی تنها زاییده خیال مورخ یونانی است، نه حقیقت میدان نبرد. اگر قدرت ایران چنین میانتهی و بیجان و پوشالین میبود، بیمانگیزی آن برای یونان هرگز چنین «هولناک» نمینمود و پایداری در برابر آن به «کمینه» نمیرسید.
از دید روش نیز باید درنگ کرد: هرودوت دل در گرو گردآوری داستانها و افسانهها داشت و بدینسان، تاریخ او آمیختهای از گزارش و اسطوره بود. در برابر، توکودیدس که خود در کورهی جنگهای پلوپونزی گداختهشده بود، ارزش تاریخ را در واکاوی راستین و پرهیز از پنداربافی میدانست. از این رو، هر کجا میان این دو ناسازگاری پدید آید، داوری خرد به سود توکودیدس خواهد بود. در این زمینهی ویژه نیز، حقیقت خشک و بیآرایهی او بهترین گواه است که ریشخند هرودوت چیزی جز بازسازی روانی مردمانی شکستخورده نبوده است.
در گستره روانشناسی همگانی نیز میتوان معنلی این طنز هرودوت را بازجست: مردمی که تا مرز فرمانبری ایران پیش رفته بودند، نیاز داشتند در حافظهی آیندگان، آن ترس و هراس سهمگین را سبک و خندهدار نمایش دهند. «تمثیلهای وارونه»، کارآمدترین ابزار چنین نیازیاند. مادیانی که خرگوش میزاید، به همان سان ناپذیرفتنی و ناساز با طبیعت است که شکست یونان باید نشدنی بنماید.
بدینگونه، تاریخنگاری هرودوت به رواندرمانی قومی فروکاسته میشود؛ حال آنکه تاریخ راستین، آنگونه که توکودیدس به ایجاز بازگفت، سرشار از هراس، سرسپردگی، و شکوه و هیمنه سپاهی بود که گسترهاش از هند تا اتیوپی کشیده شده بود.
در کنار توکودید، ایزوکراتس، سخنور نامآور همروزگار افلاطون، نیز گواهی استوار بر قدرت ایران در روزگار خشایارشا و اردشیر (صلح پرآوازه آنتالکیداس) میدهد. او بارها نالان و شکوهکنان بر سر یونانیان فریاد میزند که چرا ایرانیان باید در نقش کدخدا و داور یونان باشند، و چرا یونانیان، ناتوان از گرهگشایی از کارهای خویش، ناچار به نیروی ایران پناه میبرند. در سخنرانی «پانگیریکوس» مینویسد:
یونانیانی که توان نگاهبانی از حقوق خویش ندارند، سرانجام به ایران روی میآورند و ایرانیان، نه تنها دشمن، بلکه داور و میانجی کارهای یونان میشوند.
این شکوهی نهفته نشان میدهد که قدرت ایران چنان فراگیر و سامانیافته بود که بزرگان یونان را نیز به فرمانبری واداشته بود. پس، طنز هرودوت دربارهی سپاه ایران و آن مادیانِ خرگوشزا، در برابر این گواهیها، نه تنها بیارجوارز بلکه گمراهکننده است.
ایزوکراتس، همانند توکودیدس، نشان می دهد که قدرت ایران هراسآور و کارساز بود و نقشی بیمیانجی در سیاستِ یونان داشت. از این رو، آنچه هرودوت به طنز بیان میکرد، در برابر نگاره چندسویه و گلایهآمیز ایزوکراتس، تنها مرهمی بر دلِ درهمشکستهٔ یونانیان بود. حقیقت تاریخ اما شکوه و قدرت ایران را بر آفتاب مینهد. سپاهِ خشایارشا لشکری نبود که تنها با تازیانه برانگیخته شود، بلکه نیرویی بود سامانیافته و بزرگ که هیمنه شهر-دولتهای یونان را درهم میشکست و آنان را در برابر ایران به فرمانبری میانگیخت.
نگاره آشنا از خشایارشا در منابع یونانی، نگاره یک شاه دیوانه و کامجو است؛ شاهی که تنها با تازیانه مردانش را برمیانگیزد و فرمانهایش از روی خودکامگی صادر میشود. اما چنین نمایی، نه تاریخ است و نه دریافتی درست از خرد سیاسی. خرد سیاسی در ایران آن روزگار، خردی نیرومند و سنجنده و ژرفکاو بود که توانایی راهبری گسترهای پهناور، از هند تا اتیوپی، و رهبری مردمانی گونهگون با فرهنگها و زبانهای گوناگون را داشت. این خرد، نه در خشم و زور، بلکه در سامانمندی، توازن، و پیشبینی رفتار دشمنان و یاران آشکار میشد.
ایران، با این خرد سیاسی، نه تنها سپاه خویش را سامان میداد، بلکه در سیاست یونان نیز نقش بیمیانجی بازی میکرد. یونانیانی که ناتوان از گشودن گرههای خویش بودند، ناچار به ایران روی میآوردند و ایرانیان، نه تنها دشمن، بلکه داور و میانجی کارهای ایشان میشدند. این واقعیت نشان میدهد که نیروی ایران تنها بر نیروی رزمی استوار نبود، بلکه با خرد و چارهسازی توانست هیمنه و رخنه خویش را در سراسر منطقه گسترش دهد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin