#هستیکاوی
📘واژگان آسمان را ذبح میکنند
✍️ #بهرام_بسطامی
یادداشت زیر تقدیم میشود به جناب خسرو یزدانی گرامی، بابت متنی که با عنوان «زمانهی یک پندار» (اینجا) نوشتند، و زمینهای برای قلمی شدن این یادداشت را در پگاه امروز فراهم ساختند.
#یادداشت
#دین_و_نادین #معنویت
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
📘واژگان آسمان را ذبح میکنند
✍️ #بهرام_بسطامی
یادداشت زیر تقدیم میشود به جناب خسرو یزدانی گرامی، بابت متنی که با عنوان «زمانهی یک پندار» (اینجا) نوشتند، و زمینهای برای قلمی شدن این یادداشت را در پگاه امروز فراهم ساختند.
#یادداشت
#دین_و_نادین #معنویت
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
📘واژگان آسمان را ذبح میکنند
✍️ #بهرام_بسطامی
(۱/۲)
پدر پیرم هزار کتاب مقدس را خوانده است؛ او مکررا با واژهی خدا و محمد و موسی و عیسی به ارگاسم میرسد. او افیون خود را برتر از افیونهای نو میپندارد. تصور او از معنویت، خواندن مداوم یک سری متن خاص است. او معنویت را در گذشته میجوید. او با جهان صمیمی نیست؛ یعنی زیبایی بی حد و شگفت جهان آنگونه که هست را نمیبیند؛ زیبایی لبخند یک کودک، زیبایی بوسهای بر لبان یک معشوق در آغاز صبح، و خنده کردن و رقصیدن و بازی کردن بی دلیل با کودکان را نمیفهمد! چون بنظرش همهی اینها با مرگ تمام میشوند، پس خدایی نیستند و جاودان و غایتی به ذاته؛ بلکه دنیوی و پستند و غریزی، مگر با نیت جلب رضایت خدایی در آسمان، و رسیدن به بهشتش و دور شدن از دوزخش انجام شوند.
او دنیا را تنها از دریچهی شرطیشدگیهای کودکیش میفهمد و آن را به خودی خود معنادار و زیبا و شگفتانگیز نمیبیند.
او از رازها میگوید، که در جهان قدیم بود؛ اما من در حجم تملکی که بر حقایق نشان میدهد و تفرعن و خودمداریاش، هیچ راز حل نشده و پنهانی نمیبینم و نتیجتا تواضعی راستین!
او که جز شعر دیگران را نمیگوید، و خود و یکسری انبان از کتابها را مرکز حقیقتهای جهان میداند، و در ذهنش حقیقت در گذشتهای طلایی است، و حقیقت تمامش در آن چند کتاب فرسوده یافت میشود و بیان شده؛ و برایش حقیقت در یکسری آداب ابدی-ازلی است که ملائک برای ما آوردهاند، و اگر کسی سواد و وقت خواندن آن کتب آسمانی را نداشته باشد، و بخت تحمل آن آداب خندهآور دولّا و راست شدنهای مکرر را نداشته باشد، گرگ است و خوک؛ نهایتا با تخفیف الاغ!
نمیدانم شما هم اینطور هستید یا خیر؟ که از کسانی که زیاد با واژهی خدا و واژههای کتب مقدس خودارضایی میکنند، چه سیاستمدار و چه پاپ و چه شاعر، بترسید؟ یعنی بترسید از اینکه به احتمال زیاد، به چیزهای واقعی و زیبای هر روزه و چیزهای کوچک و انسانی و طبیعی حیات شگفتانگیز ما بیتفاوتند؟ و به دردهای واقعی من و شما به چشم تقدیر و بلای خدایان برای گناهان و غفلت ما از آن عالیمقامان (از بیکاری همیشهی نظارهگر ما) مینگرند؟
او مرا به خودمحوری و خودپرستی متهم میکند و هر روز و هر شب از اخلاق و معنویت میگوید و قصههای در حافظهاش را تکرار میکند و به ارگاسم میرسد! ولی من جز زبانش هیچ جنبشی معنویی در عمل و وجودش نمیبینم. باور ندارم کسی که زیاد اسم خدایان را (مثل کاغذ توالت) بهره میبرد، انسان حقیقتا معنویی است. انسان معنوی شاید حتی یک بار هم نامی از خدایی نبرد، حتی از انسانیت و اخلاق!
انسان معنوی شاید، مرتب دیگران را گمراه نبیند و مثل نوح تقاضای عذاب و مرگ آنان را نکند. انسان معنوی شاید دنبال نصیحت خلق الله، مرتب دنبال یک منبر جدید نگردد.
انسان معنوی در ذهن بسیار کوچک و محدود من، شاید آن دختر پرستاری باشد که با وجود یتیم بودن و بی همسر و فرزند بودن، در سن ۳۸ سالگی، در وسط کرونا میان مریضهایی که میتوانند هر لحظه مرگش را رقم زنند میرود، و برایشان لبخند و کلمات محبتآمیز و نوازش میآورد و با زبان بی زبانی میگوید من اینجا هستم، تا شما نگران چیزی نباشید.
شاید این دختر برای اخلاقش نیاز به هیچ خدایی و هویج بهشت بی پایانی نداشته باشد. و همین او را معنویتر میکند در چشمان من.
البته پدر پیرم، او را گرگی از میان گرگها میبیند! مگر میشود انسان بدون واژههای کتب باستانی-نیاکانی و واژه خدا، دست مریض و پیری و بیماری را ببوید و ببوسد و نوازش کند و بگیرد و برایش شببیداری بکشد و مرگ هم به شوخی بگیرد؟! حتما توطئهای در میان است و فراماسونرها و یهودیان میخواهند او را وسیلهای برای تخفیف خدایان قوم و قبیلهی ما قرار دهند! یا آن دختر قصد دارد در نهان دست آن بیماران همنوعش را مثل گرگ بدرد! یا بدنبال پول و قدرت بیشتر چنین محبت میکند و با جانش بازی میکند!
مگر میشود بدون آنکه نماز و قربانی به درگاه خدایان ببرد، و انجیل و گاهان و قرآن را از بر بخواند از خودِ محبت بی دریغ و دلنگرانی دائمی دیگران، لذت برد؟ و زیبایی را بخاطر زیبایی دوست بدارد و معنای حیات خودش بیابد؟
مگر میشود؟
پدر پیر من خیلی به عالم و آدم بدبین است! حتی به دین-مکتب فلسفی کهن جین هندیها هم که نظیر چنین باورها و اعمال عجیبی دارند، بدبین است و آنها را دیندار نمی داند! مگر دیندارِ بی خدایانِ برتر و خالق هم داریم؟ کتابِ مقدسِ بی خالق؟! و بی تکیه اساسی به خدایان و لزوم ایمان به تابوی فکری و امر غیر معقول و غیرقابل پرسش و جستجوی عقلی؟ بدون حتی اجازهی قربانی به درگاه آن خدایان منتظر خون و ترس و خشیت ما؟! یعنی خدایان را خوار بداری و خود را معنوی و دیندار هم بدانی، ای متفرعن خودپرست شکمبارهی شهوتپرست جین؟!!
آری پدر پیرم به آینده هم بدبین است و...
(ادامه دارد)
🌾@Naqdagin
✍️ #بهرام_بسطامی
(۱/۲)
پدر پیرم هزار کتاب مقدس را خوانده است؛ او مکررا با واژهی خدا و محمد و موسی و عیسی به ارگاسم میرسد. او افیون خود را برتر از افیونهای نو میپندارد. تصور او از معنویت، خواندن مداوم یک سری متن خاص است. او معنویت را در گذشته میجوید. او با جهان صمیمی نیست؛ یعنی زیبایی بی حد و شگفت جهان آنگونه که هست را نمیبیند؛ زیبایی لبخند یک کودک، زیبایی بوسهای بر لبان یک معشوق در آغاز صبح، و خنده کردن و رقصیدن و بازی کردن بی دلیل با کودکان را نمیفهمد! چون بنظرش همهی اینها با مرگ تمام میشوند، پس خدایی نیستند و جاودان و غایتی به ذاته؛ بلکه دنیوی و پستند و غریزی، مگر با نیت جلب رضایت خدایی در آسمان، و رسیدن به بهشتش و دور شدن از دوزخش انجام شوند.
او دنیا را تنها از دریچهی شرطیشدگیهای کودکیش میفهمد و آن را به خودی خود معنادار و زیبا و شگفتانگیز نمیبیند.
او از رازها میگوید، که در جهان قدیم بود؛ اما من در حجم تملکی که بر حقایق نشان میدهد و تفرعن و خودمداریاش، هیچ راز حل نشده و پنهانی نمیبینم و نتیجتا تواضعی راستین!
او که جز شعر دیگران را نمیگوید، و خود و یکسری انبان از کتابها را مرکز حقیقتهای جهان میداند، و در ذهنش حقیقت در گذشتهای طلایی است، و حقیقت تمامش در آن چند کتاب فرسوده یافت میشود و بیان شده؛ و برایش حقیقت در یکسری آداب ابدی-ازلی است که ملائک برای ما آوردهاند، و اگر کسی سواد و وقت خواندن آن کتب آسمانی را نداشته باشد، و بخت تحمل آن آداب خندهآور دولّا و راست شدنهای مکرر را نداشته باشد، گرگ است و خوک؛ نهایتا با تخفیف الاغ!
نمیدانم شما هم اینطور هستید یا خیر؟ که از کسانی که زیاد با واژهی خدا و واژههای کتب مقدس خودارضایی میکنند، چه سیاستمدار و چه پاپ و چه شاعر، بترسید؟ یعنی بترسید از اینکه به احتمال زیاد، به چیزهای واقعی و زیبای هر روزه و چیزهای کوچک و انسانی و طبیعی حیات شگفتانگیز ما بیتفاوتند؟ و به دردهای واقعی من و شما به چشم تقدیر و بلای خدایان برای گناهان و غفلت ما از آن عالیمقامان (از بیکاری همیشهی نظارهگر ما) مینگرند؟
او مرا به خودمحوری و خودپرستی متهم میکند و هر روز و هر شب از اخلاق و معنویت میگوید و قصههای در حافظهاش را تکرار میکند و به ارگاسم میرسد! ولی من جز زبانش هیچ جنبشی معنویی در عمل و وجودش نمیبینم. باور ندارم کسی که زیاد اسم خدایان را (مثل کاغذ توالت) بهره میبرد، انسان حقیقتا معنویی است. انسان معنوی شاید حتی یک بار هم نامی از خدایی نبرد، حتی از انسانیت و اخلاق!
انسان معنوی شاید، مرتب دیگران را گمراه نبیند و مثل نوح تقاضای عذاب و مرگ آنان را نکند. انسان معنوی شاید دنبال نصیحت خلق الله، مرتب دنبال یک منبر جدید نگردد.
انسان معنوی در ذهن بسیار کوچک و محدود من، شاید آن دختر پرستاری باشد که با وجود یتیم بودن و بی همسر و فرزند بودن، در سن ۳۸ سالگی، در وسط کرونا میان مریضهایی که میتوانند هر لحظه مرگش را رقم زنند میرود، و برایشان لبخند و کلمات محبتآمیز و نوازش میآورد و با زبان بی زبانی میگوید من اینجا هستم، تا شما نگران چیزی نباشید.
شاید این دختر برای اخلاقش نیاز به هیچ خدایی و هویج بهشت بی پایانی نداشته باشد. و همین او را معنویتر میکند در چشمان من.
البته پدر پیرم، او را گرگی از میان گرگها میبیند! مگر میشود انسان بدون واژههای کتب باستانی-نیاکانی و واژه خدا، دست مریض و پیری و بیماری را ببوید و ببوسد و نوازش کند و بگیرد و برایش شببیداری بکشد و مرگ هم به شوخی بگیرد؟! حتما توطئهای در میان است و فراماسونرها و یهودیان میخواهند او را وسیلهای برای تخفیف خدایان قوم و قبیلهی ما قرار دهند! یا آن دختر قصد دارد در نهان دست آن بیماران همنوعش را مثل گرگ بدرد! یا بدنبال پول و قدرت بیشتر چنین محبت میکند و با جانش بازی میکند!
مگر میشود بدون آنکه نماز و قربانی به درگاه خدایان ببرد، و انجیل و گاهان و قرآن را از بر بخواند از خودِ محبت بی دریغ و دلنگرانی دائمی دیگران، لذت برد؟ و زیبایی را بخاطر زیبایی دوست بدارد و معنای حیات خودش بیابد؟
مگر میشود؟
پدر پیر من خیلی به عالم و آدم بدبین است! حتی به دین-مکتب فلسفی کهن جین هندیها هم که نظیر چنین باورها و اعمال عجیبی دارند، بدبین است و آنها را دیندار نمی داند! مگر دیندارِ بی خدایانِ برتر و خالق هم داریم؟ کتابِ مقدسِ بی خالق؟! و بی تکیه اساسی به خدایان و لزوم ایمان به تابوی فکری و امر غیر معقول و غیرقابل پرسش و جستجوی عقلی؟ بدون حتی اجازهی قربانی به درگاه آن خدایان منتظر خون و ترس و خشیت ما؟! یعنی خدایان را خوار بداری و خود را معنوی و دیندار هم بدانی، ای متفرعن خودپرست شکمبارهی شهوتپرست جین؟!!
آری پدر پیرم به آینده هم بدبین است و...
(ادامه دارد)
🌾@Naqdagin
Telegram
📚نقدآگین
📘واژگان آسمان را ذبح میکنند
✍️ #بهرام_بسطامی
یادداشت زیر تقدیم میشود به جناب خسرو یزدانی گرامی، بابت متنی که با عنوان «زمانهی یک پندار» (اینجا) نوشتند، و زمینهای برای قلمی شدن این یادداشت را در پگاه امروز فراهم ساختند.
#یادداشت
#دین_و_نادین #معنویت…
✍️ #بهرام_بسطامی
یادداشت زیر تقدیم میشود به جناب خسرو یزدانی گرامی، بابت متنی که با عنوان «زمانهی یک پندار» (اینجا) نوشتند، و زمینهای برای قلمی شدن این یادداشت را در پگاه امروز فراهم ساختند.
#یادداشت
#دین_و_نادین #معنویت…
📘واژگان آسمان را ذبح میکنند
(۲/۲)
..و عذاب قوم بیخدا شده را نزدیک میبیند و خدایش، خدای گذشته و پس پریروزهاست، نه خدایی در همین نزدیک و در دستان و قلب آن دختر و نگاهش که آینده را زیبا میبیند و میسازد.
پدر پیر من، همیشه سرش در کتب مقدس است. خدا را درون آن واژههای سیاه و تاریک تاریخ جستجو میکند. به نظرش خدا گم شده و درون آن تاریکیها جامانده است. به همین خاطر با تسبیحِ همیشه در دستش، می کوشد رسنی اندازد و آن خدا و خدایان و پیامبری که میتواند او و جهان را نجات دهد، از دل واژههای سیاه آن کتابها در آورد.
من هم با کتابها مشکل خاصی ندارم. اما من بخش سفید کتابها و نگفتههای آنها را بیشتر دوست دارم. به همین خاطر از نوجوانی، بر زیر قسمتهای سیاهشان خط میکشیدم و حاشیهنویسیها می کردم و سوالهای بسیاری که در ذهنم فوران می کرد، مینوشتم، با چند علامت سوال و تعجب!
آخر خدا حتما به همهی ما وحی می کند، ولو به شکل سوال؛ مگر میشود اگر خدایی باشد، خدایی چنین ظالم و گم و گور و ناتوان باشد که به من و شما وحی نکند و ما را با خود جهان (بسان مظهرش) آنگونه که هست، آشنا نکند؟ و ما را به یک مشت کتاب که معلوم نیست چه سیری در نگارششان در زمان سیطرهی قدرتهای تمامیتخواه و استبدادی جهان طی شده، عودت دهد؟
وقتی زیادی کتابها را میخواندم، درون قبلم حس میکردم حقیقتا از خدا دور شدهام، و بعد میرفتم و گریه می کردم و معذرت می خواستم از خدا! آخر چرا نویسندگان این کتابها اینقدر زشتی و پلشتی و صفات حقیر و تنگمنشانه و بد به خدا نسبت دادهاند؟ مگر خدا هم از جنس ما نیست؟ خدای آنها چرا اینقدر بدخواه و بدبین و بدباور و تنگنظر و پر خشم است؟
البته مدتی قبلتر، کتابها به من وهمِ برتری از دیگر مردم کافر را میدادند. دیگران در نظرم دنیاپرست و خوک و گرگ و نجس جلوه میکردند و دستانم را پس از دست دادن با آنها میشستم تا یکوقت نمازم باطل نشود(!) (هر چند از این کار هم حس گناه میکردم و مدت زیادی نتوانستم تابش بیاورم)، آخر آنها کتاب های مقدس من و حقایق یقینی مورد اعتقاد من را نمیخواندند و حفظ نبودند؛ آخر آنها مثل من ۵ بار نماز نمیخواندند و مسجد را خانهی خدا نمی دیدند! آنها حتما گرگ بودند، مگر میشود بی خدا بود و از خدا نترسید و نماز نخواند و آدم بود؟ یعنی یک آدم بسیار معمولی که در حدّ وسع هوای دیگران را دارد و به همسایه و همسر و فرزندش احترام میگذارد و در همه چیز بر انصاف و یگانهبینی پایبندی نشان میدهد؟ و معنا را در خود زندگی و بودن می یابد، در همین افعالی که بسیاری از مالکان معنویت(!) جز با نیت دیده شدن توسط خدایی در آسمانها نمیتوانند انجامش دهند!
آن دختر به من آموخت که میشود. و بدون حتی یک کلمه آموخت. با وجودش آموخت که میشود. گویی وجودش همان قسمتهای سفید کتابهای مقدس بودند که در آغاز چندان توانا به خواندنشان نبودم. سیاهی همیشه جلوهگرتر است و نادیدنیها پنهان از نظرهای کمسو و بیطلب.
شاید به همین خاطر پدرم خدا را که این همه جهان پر از اوست نمیبیند، و به انبانی از کتابها دل بسته است و با عینک ذرهبینیاش شب و روز دنبال او میگردد و مرتب از ترس نماز و ورد میخواند. وردهایی از پیش تعینشده و مقدس؛ البته به جهت کهن بودن و به زبانِ غیر عمومی/غیرعادی بودن! گویی هر چه خدا عجیب و غریبتر باشد و دورتر از انسان، ترسناکتر و پرستیدنیتر است. اما به نظرم این خدا نیست و عشق و دوستی، این اوج خودپرستی و تفرعن و خیال پرستی پدرم است که خود را مخفی کرده است پشت واژگان.
چه بسیار واژگانی که واژگون واقعیت آنگونه که هست، هستند و ذهنها را از مواجهه با خود واقعیت دور میدارند. خصوصا واژهپردازیهای شاعرانه و شاعرانهترین واژه که خداست که امکان بازی با ذهن و رهزنی ذهن عامه را بسیار دارد.
و کسانی از آن بسیار و مکرر بهره می برند که به قدرت سحر کلامشان (در ذهن شرطی شده آدمیان به این واژه) توجه دارند؛ نظیر سیاست پیشگان، پاپها و شاعران.
برخلاف مومنانی انگشت شماری که از نزدیک دیدهام و زیستشان برایم الگو بوده است، که تا نهایت ممکن از سخن پیرامون این واژه برای دیگران پرهیز میکنند و آن را تا حد امکان نمیآلایند. بلکه آن را زیست می کنند و تحقق و عینیت میبخشند با خدمت به انسان و طبیعت.
و جالب آنکه مغز ادیان را به زعمشان با قلب گرفتهاند (یا حتی در فطرت خود از پیش داشتهاند) و بدلیل مشغولیت شبانه روزیشان در عمل (خدمت به دیگری اعم از انسان و طبیعت)، وقت نمییابند مثل عامهی خودمومنبینان و عالمان دین، مکرر این کتب را تورق کنند و آیاتشان را حفظ کنند و برای دیگران بازگو کنند و دانشِ دینی یا قدرتِ سخنوریِ خود را بنمایانند (مثل ۳ گروهی که ذکر شد)، یا گروهی را تکفیر کنند و در جهت نجات ذهن دنیا به سوی تئولوژی و نظام باوری خاص بکوشند!
➖➖➖
🌾@Naqdagin
(۲/۲)
..و عذاب قوم بیخدا شده را نزدیک میبیند و خدایش، خدای گذشته و پس پریروزهاست، نه خدایی در همین نزدیک و در دستان و قلب آن دختر و نگاهش که آینده را زیبا میبیند و میسازد.
پدر پیر من، همیشه سرش در کتب مقدس است. خدا را درون آن واژههای سیاه و تاریک تاریخ جستجو میکند. به نظرش خدا گم شده و درون آن تاریکیها جامانده است. به همین خاطر با تسبیحِ همیشه در دستش، می کوشد رسنی اندازد و آن خدا و خدایان و پیامبری که میتواند او و جهان را نجات دهد، از دل واژههای سیاه آن کتابها در آورد.
من هم با کتابها مشکل خاصی ندارم. اما من بخش سفید کتابها و نگفتههای آنها را بیشتر دوست دارم. به همین خاطر از نوجوانی، بر زیر قسمتهای سیاهشان خط میکشیدم و حاشیهنویسیها می کردم و سوالهای بسیاری که در ذهنم فوران می کرد، مینوشتم، با چند علامت سوال و تعجب!
آخر خدا حتما به همهی ما وحی می کند، ولو به شکل سوال؛ مگر میشود اگر خدایی باشد، خدایی چنین ظالم و گم و گور و ناتوان باشد که به من و شما وحی نکند و ما را با خود جهان (بسان مظهرش) آنگونه که هست، آشنا نکند؟ و ما را به یک مشت کتاب که معلوم نیست چه سیری در نگارششان در زمان سیطرهی قدرتهای تمامیتخواه و استبدادی جهان طی شده، عودت دهد؟
وقتی زیادی کتابها را میخواندم، درون قبلم حس میکردم حقیقتا از خدا دور شدهام، و بعد میرفتم و گریه می کردم و معذرت می خواستم از خدا! آخر چرا نویسندگان این کتابها اینقدر زشتی و پلشتی و صفات حقیر و تنگمنشانه و بد به خدا نسبت دادهاند؟ مگر خدا هم از جنس ما نیست؟ خدای آنها چرا اینقدر بدخواه و بدبین و بدباور و تنگنظر و پر خشم است؟
البته مدتی قبلتر، کتابها به من وهمِ برتری از دیگر مردم کافر را میدادند. دیگران در نظرم دنیاپرست و خوک و گرگ و نجس جلوه میکردند و دستانم را پس از دست دادن با آنها میشستم تا یکوقت نمازم باطل نشود(!) (هر چند از این کار هم حس گناه میکردم و مدت زیادی نتوانستم تابش بیاورم)، آخر آنها کتاب های مقدس من و حقایق یقینی مورد اعتقاد من را نمیخواندند و حفظ نبودند؛ آخر آنها مثل من ۵ بار نماز نمیخواندند و مسجد را خانهی خدا نمی دیدند! آنها حتما گرگ بودند، مگر میشود بی خدا بود و از خدا نترسید و نماز نخواند و آدم بود؟ یعنی یک آدم بسیار معمولی که در حدّ وسع هوای دیگران را دارد و به همسایه و همسر و فرزندش احترام میگذارد و در همه چیز بر انصاف و یگانهبینی پایبندی نشان میدهد؟ و معنا را در خود زندگی و بودن می یابد، در همین افعالی که بسیاری از مالکان معنویت(!) جز با نیت دیده شدن توسط خدایی در آسمانها نمیتوانند انجامش دهند!
آن دختر به من آموخت که میشود. و بدون حتی یک کلمه آموخت. با وجودش آموخت که میشود. گویی وجودش همان قسمتهای سفید کتابهای مقدس بودند که در آغاز چندان توانا به خواندنشان نبودم. سیاهی همیشه جلوهگرتر است و نادیدنیها پنهان از نظرهای کمسو و بیطلب.
شاید به همین خاطر پدرم خدا را که این همه جهان پر از اوست نمیبیند، و به انبانی از کتابها دل بسته است و با عینک ذرهبینیاش شب و روز دنبال او میگردد و مرتب از ترس نماز و ورد میخواند. وردهایی از پیش تعینشده و مقدس؛ البته به جهت کهن بودن و به زبانِ غیر عمومی/غیرعادی بودن! گویی هر چه خدا عجیب و غریبتر باشد و دورتر از انسان، ترسناکتر و پرستیدنیتر است. اما به نظرم این خدا نیست و عشق و دوستی، این اوج خودپرستی و تفرعن و خیال پرستی پدرم است که خود را مخفی کرده است پشت واژگان.
چه بسیار واژگانی که واژگون واقعیت آنگونه که هست، هستند و ذهنها را از مواجهه با خود واقعیت دور میدارند. خصوصا واژهپردازیهای شاعرانه و شاعرانهترین واژه که خداست که امکان بازی با ذهن و رهزنی ذهن عامه را بسیار دارد.
و کسانی از آن بسیار و مکرر بهره می برند که به قدرت سحر کلامشان (در ذهن شرطی شده آدمیان به این واژه) توجه دارند؛ نظیر سیاست پیشگان، پاپها و شاعران.
برخلاف مومنانی انگشت شماری که از نزدیک دیدهام و زیستشان برایم الگو بوده است، که تا نهایت ممکن از سخن پیرامون این واژه برای دیگران پرهیز میکنند و آن را تا حد امکان نمیآلایند. بلکه آن را زیست می کنند و تحقق و عینیت میبخشند با خدمت به انسان و طبیعت.
و جالب آنکه مغز ادیان را به زعمشان با قلب گرفتهاند (یا حتی در فطرت خود از پیش داشتهاند) و بدلیل مشغولیت شبانه روزیشان در عمل (خدمت به دیگری اعم از انسان و طبیعت)، وقت نمییابند مثل عامهی خودمومنبینان و عالمان دین، مکرر این کتب را تورق کنند و آیاتشان را حفظ کنند و برای دیگران بازگو کنند و دانشِ دینی یا قدرتِ سخنوریِ خود را بنمایانند (مثل ۳ گروهی که ذکر شد)، یا گروهی را تکفیر کنند و در جهت نجات ذهن دنیا به سوی تئولوژی و نظام باوری خاص بکوشند!
➖➖➖
🌾@Naqdagin
Telegram
📚نقدآگین
📘واژگان آسمان را ذبح میکنند
✍️ #بهرام_بسطامی
یادداشت زیر تقدیم میشود به جناب خسرو یزدانی گرامی، بابت متنی که با عنوان «زمانهی یک پندار» (اینجا) نوشتند، و زمینهای برای قلمی شدن این یادداشت را در پگاه امروز فراهم ساختند.
#یادداشت
#دین_و_نادین #معنویت…
✍️ #بهرام_بسطامی
یادداشت زیر تقدیم میشود به جناب خسرو یزدانی گرامی، بابت متنی که با عنوان «زمانهی یک پندار» (اینجا) نوشتند، و زمینهای برای قلمی شدن این یادداشت را در پگاه امروز فراهم ساختند.
#یادداشت
#دین_و_نادین #معنویت…