نقدآگین
12.2K subscribers
3.9K photos
3.49K videos
93 files
9.2K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
📕کودتای ۲۸ مرداد: یک بهانۀ محض و فریبِ بزرگ
— روان‌کاویِ «آمریکاستیزیِ» سوژه‌ی شیعی و چپ؛ به‌بهانۀ یادداشت علی صاحب‌الحواشی: دینامیکِ ناگزیری‌ها در شطرنجِ سیاست
(۱/۲)
✍🏻 #ساسان_مهرآیین

🌀 برای گشودن گرهِ کورِ «آمریکاستیزی» در ایران، باید از سطح تحلیل‌های تقلیل‌گرایانه و روزمره‌ی سیاسی فراروی کرد. ماجرا از سیاست آغاز نشد؛ بلکه از یک «بحران وجودی» در روانِ انسانِ ایرانیِ در حال گذار پرده برداشت.
چرا آمریکا در ناخودآگاه جمعیِ ۵۷ی‌ها در جایگاهِ «شیطان بزرگ» تثبیت شد، اما شوروی (با نیمی از خاک ایران در اشغال تاریخی‌اش، و ضرباتِ مهلکش به مشروطه‌‌ی نوپا) و انگلیس (با استخوان‌های استعمار در این خاک، و رقم زدنِ نسل‌کشیِ ایرانیان با عاملیت در «قحطی بزرگ») در حدِ یک «دشمن کلاسیک» باقی ماندند؟


🔻 پاسخ را باید در تلاقیِ روان‌نژندیِ دو سوژه‌ی به‌ظاهر متضاد اما در باطن هم‌خون جستجو کرد: «انسانِ سنتیِ شیعی» و «چریکِ مارکسیست».

📿 الهیاتِ رنج و وحشت از «رستگاریِ سکولار» (روان‌کاوی سوژه‌ی شیعی)


🔸سوژه‌ی شیعی، قرن‌ها هویت تاریخی، هستی‌شناختی و حتی «اقتصادِ روانیِ» خود را بر محورِ «فقدان»، «مظلومیت» و «انتظار» بنا کرده بود. در این منظومه‌ی روانی، جهانِ مادی آمیخته به رنج است و رستگاری تنها در «نه گفتن» به لذت‌های دنیوی (نفس اماره) و فدا شدن در راهِ یک حقیقتِ غایب معنا می‌یابد.

📌آمریکا برای این سوژه، صرفاً یک امپراتوری نظامی نبود؛ بلکه تجلیِ نئونی و خیره‌کننده‌ی «دجال» بود. چرا؟ چون آمریکا رویای «بهشت در همین دنیا» را می‌فروخت و آن را محقق می‌کرد. هالیوود، فرهنگ مصرفی، اصالت دادن به شادکامیِ این‌جهانی و آزادی‌های فردی، مستقیماً «فلسفه‌ی رنج و زهد و انتظار شیعه» را بی‌اعتبار می‌کردند.
اگر انسان می‌توانست در همین جهان به اوج لذت و رفاه برسد، پس تقدسِ «شهادت»، سرمایه‌گذاری روی «رنج» و انتظار برای «عدالتِ آخرالزمانی» چه می‌شد؟


🔺 آمریکا شیطان بود، زیرا با سلاحِ «وسوسه» و «زیباییِ مادی» (Eros) به جنگِ الهیاتِ آخرالزمانیِ شیعه آمده بود و مرزهای اندرونیِ خانواده را بدون شلیک حتی یک گلوله فتح می‌کرد.

🔷 زهدِ انقلابی و کین‌توزی در برابر «شکوهِ سرمایه» (روان‌کاوی سوژه‌ی چپ)

🚩 در سوی دیگر، سوژه‌ی چپِ ایرانی قرار داشت که به شکلی پارادوکسیکال، نسخه‌ای سکولار از همان الهیاتِ رنج بود. چپِ مارکسیستی، اصالت را به «پرولتاریای زجردیده» می‌داد و هرگونه رفاه، درخشش فردی و فردگرایی را نمادِ «آلودگی» و عبور از آرمانِ توده‌ها می‌دانست.

🔸آمریکا برای چپ، تجلیِ وقاحتِ سرمایه بود؛ کشوری که نشان می‌داد می‌توان بدونِ خونریزی و انقلابِ سوسیالیستی، به رفاهِ عظیم رسید. این «شکوهِ مادی»، سوژه‌ی چپ را دچارِ عمیق‌ترین سطح از «کین‌توزی» (Ressentiment نیچه‌ای) می‌کرد.

🔸چریکِ ایرانی، ناتوانیِ خود در درکِ پیچیدگی‌های مدرنیته و تولیدِ ثروت را در پسِ نقابِ «ساده‌زیستی، مساوات‌طلبی و فداکاری» پنهان می‌کرد. نفرت از آمریکا، در واقع نفرت از «انسانِ رهاشده از تکالیفِ جمعی -بر محور دولتی بزرگ، مداخله‌گر و ناجیِ تمامِ فقدان‌ها-» بود؛ انسانی که می‌خواست بجای «ساختنِ اتوپیا با خون»، صرفاً «زندگی کند».

⏳ شوکِ زمان‌شناختی: تصادمِ «اکنونِ» آمریکایی با «غیابِ» شرقی
آنچه این دو سوژه را در برابر آمریکا به وحشت می‌انداخت، «سرعتِ زمانِ آمریکایی» بود.
سوژه‌ی شیعی در «گذشته‌ی تراژیک (عاشورا)» و سوژه‌ی چپ در «آینده‌ی اتوپیایی (جامعه‌ی بی‌طبقه)» زیست می‌کردند؛ هر دو با «اکنون» بیگانه‌ بودند. آمریکا اما تجسمِ عریانِ «اکنون» بود. زرق و برقِ سبک زندگی آمریکایی، وقفه‌ای در تاریخ ایجاد کرد و نشان داد که زندگی در لحظه ممکن است. این «خون‌گرمیِ لحظه»، برای روانِ ایرانی که قرن‌ها در انجمادِ «انتظار» قفل شده بود، یک شوکِ آنافیلاکتیک (حساسیتیِ شدید) به همراه داشت.


🤝 پیوند شوم: ترجمه‌ی «کاپیتال» به زبانِ «مفاتیح‌الجنان»

⚒️ شاهکارِ ویرانگرِ روشنفکرانی چون جلال آل‌احمد و علی شریعتی، ایجادِ یک «سنتزِ روان‌شناختی» میان این دو سوژه‌ی هراسان بود. آن‌ها «امپریالیسم» (دشمنِ طبقاتیِ چپ) را با «غرب‌/دنیای کفر» (دشمنِ هویتیِ شیعی) درآمیختند و هیولایی مفهومی ساختند که توانست تمامِ حقارت‌های تاریخی را توجیه کند.

🔻در این ناخودآگاهِ مشترک، نزاع با آمریکا از یک تخاصمِ ژئوپلیتیک، به یک «جنگِ کیهانی» ارتقا یافت.
چپ‌ها در ادبیاتِ عاشورا قهرمانانِ ضدامپریالیست کشف کردند و مذهبیون، ادبیاتِ ضدسرمایه‌داری را برای توجیهِ انزجارِ سنتیِ خود از آزادی‌های مدرن وام گرفتند. هر دو گروه در یک نقطه به وحدتِ کلمه رسیدند: نابودیِ مظهرِ تمدنِ غرب، تنها راهِ فرار از آینه‌ای است که عقب‌ماندگی ما را بی‌رحمانه بازتاب می‌دهد.


(ادامه دارد)
➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📕کودتای ۲۸ مرداد: یک بهانۀ محض و فریبِ بزرگ
— روان‌کاویِ «آمریکاستیزیِ» سوژه‌ی شیعی و چپ؛ به‌بهانۀ یادداشت علی صاحب‌الحواشی: دینامیکِ ناگزیری‌ها در شطرنجِ سیاست
(۲/۲)
✍🏻 #ساسان_مهرآیین

🎭 آمریکا به مثابه‌ «مازاد لذت» و سرکوبِ «آمریکای درون»

🔸از منظر روان‌کاوی لاکانی، آمریکا برای انسانِ در حالِ گذارِ ایرانی، حاملِ «لذتِ ممنوعه» (Jouissance) بود. دشمنیِ هیستریک با آمریکا، در واقع مکانیسمی دفاعی بود تا سوژه‌ی ایرانی با میلِ سرکوب‌شده‌ی خود به «رهایی، فردانیت و لذت‌جویی» روبه‌رو نشود.

🔸ما در خیابان‌ها «مرگ بر آمریکا» فریاد می‌زدیم تا صدایِ وسوسه‌انگیزِ «آمریکایِ درون» را خفه کنیم؛ همان بخشی از روان که می‌خواست از زیرِ بارِ سنگینِ سنت، تاریخ و رسالت‌های آسمانی شانه خالی کند و طعمِ شیرینِ زندگیِ بی‌تکلفِ مدرن را بچشد.

🔸کشتنِ نمادینِ آمریکا در شعارها، خودزنیِ روانیِ جامعه‌ای بود که همزمان شیفته و وحشت‌زده‌ی امرِ مدرن بود.

⛓️ فرار از آزادی و سنگینیِ بارِ مدرنیته

🔸در این منظومه‌ی تحلیلی، ۲۸ مرداد دیگر «دلیلِ اصلی» یا «گناهِ نخستین» نیست؛ بلکه در اصطلاحِ فرویدی، یک «خاطره‌ی پوششی» (Screen Memory) است؛ بهانه‌ای تاریخی و کادوپیچ‌شده برای پنهان کردنِ یک اضطرابِ عمیق‌تر.

👈 ۲۸ مرداد مانند سندرم «عضو خیالی» (Phantom Limb) عمل می‌کند: دستی که قطع شده اما مغز هنوز تمامِ دردهای ارگانیسم را به آن ارجاع می‌دهد. اگر این کودتا هم در کار نبود، ائتلافِ سرخ و سیاه حتماً بهانه‌ی دیگری برای شیطان‌سازی و فرافکنیِ وضعیتِ انحطاطِ تاریخی‌ می‌تراشید.

📌 آمریکاستیزی، طغیانِ غرایزِ معطوف به مرگ (Thanatos) علیه اراده‌ی معطوف به زندگی (Eros) بود. ما آمریکا را طرد کردیم، نه به خاطر رفتارهای سیاسی‌اش (که بدتر از نسل‌کشی بزرگ انگلستان در ایجادِ قحطی‌ بزرگ در ایران، و تصرفاتِ استعماریِ روسیه از بخشِ بزرگی از ایران‌زمین، و حمایت سیاسی - نظامی‌اش از سرکوبِ مشروطه‌خواهان نبود)، بلکه دقیقاً به‌خاطرِ «امکان‌هایی که برای زیستن» به ما (به‌عنوانِ سوژه‌های شیعیِ چپ‌زده) پیشنهاد می‌داد. تحملِ جهانِ مدرن با تمامِ آزادی‌ها و مسئولیت‌های فردی‌اش، برای سوژه‌ای که قرن‌ها در پیله‌ی «تکلیفِ جمعی» و «تقدسِ رنج» خو گرفته بود، هولناک و ویرانگر بود. ما یک «دیگریِ بزرگ» در بیرون ساختیم و لعنتش کردیم، تا مجبور نشویم با خلأها و ویرانی‌های ساختارهای پوسیده‌ی درونمان مواجه شویم.

.


#زیست‌روان #روان‌کاوی #نقد_چپ #نقد_شیعه #حکومت_اسلامی

➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📘روان‌کاویِ یک تروما: چرا بایگانیِ اسناد برای فهمِ تاریخ کافی نیست؟
— پاسخی روش‌شناختی به نقد جناب علی صاحب‌الحواشی
(۱/۳)
✍🏻#ساسان_مهرآیین

🌀 عبور از سطحِ وقایع به عمقِ روانِ جمعی

🔻درنگی بر نقدِ اخیرِ جناب علی صاحب‌الحواشی، بر حاشیه‌نویسیِ این‌جانب (کودتای ۲۸ مرداد: یک بهانۀ محض و فریبِ بزرگ) بر یادداشتِ ایشان و هاردکورِ سخن‌ ایشان:
"سناتور کِین کاملا راست می‌گوید، بی‌ذره‌ای بزرگ‌نمایی یا کوچک‌نمایی:

«حمایت آمریکا از یک دیکتاتوری و سرنگونی یک دولت منتخب دموکراتیک، منجر به ایجاد ایرانی شد که [با ما] بسیار خصمانه رفتار کرده است.»"

پرده از یک انسدادِ معرفت‌شناختی در سنتِ تاریخ‌نگاریِ غالبِ ما برمی‌دارد.

🔸ایشان در یادداشتِ خود، با تقلیلِ علمِ تاریخ به انبارداریِ «فکت‌ها» و وقایع‌نگاریِ خطی، کاربستِ روان‌کاوی و فلسفه در ساحتِ جمعی را به طعنه «قصه‌سرایی» نامیده‌اند، و گمان برده‌اند که تحلیلِ روان‌شناختیِ یک رویداد، لزوماً به معنای نفیِ فیزیکی و مادیِ آن است.

🔺این نوشتار، تلاشی است برای بسطِ ابعادِ این مناقشه و نشان دادنِ این حقیقت که برای گشودنِ گره‌های کورِ تاریخِ معاصرِ ایران، ایستادن در سطحِ مناسباتِ دیپلماتیک و اسنادِ محرمانه کافی نیست؛ ما ناگزیریم به تاریک‌خانه‌ی روانِ جمعیِ ایرانیان نور بتابانیم.

🏛 افسانه‌ی «فکت‌های برهنه» و فقرِ پوزیتیویسمِ تاریخی


📌 جناب صاحب‌الحواشی به درستی بر اهمیتِ «فکت» تاکید می‌کنند، اما فراموش می‌کنند که فکت‌های خامِ تاریخی، به‌خودی‌خود هیچ معنایی تولید نمی‌کنند. تاریخ، فیزیکِ نیوتنی نیست که تنها با چیدنِ علت و معلول‌های مادی بتوان آن را به‌تمامی فهمید.

🔸اسنادِ از طبقه‌بندی خارج‌شده‌ی سیا (CIA) درباره‌ی عملیات آژاکس، فکت‌های مسلمِ تاریخی‌اند؛ اما این اسناد تنها به ما نشان می‌دهند که «چه شد»، و هرگز توضیح نمی‌دهند که «چرا جامعه‌ی ما با آنچه شد، چنان کرد؟».


❓پرسشِ رادیکالِ من این است:
چرا در میانِ انبوهِ فجایع، اشغال‌ها، قحطیِ بزرگ و تاریخی (با عاملیت مستقیم انگلیس) و مداخلاتِ ویرانگرِ روسیه در تاریخ معاصر ایران و دست‌درازیِ موفق با بخش بزرگی از خاکِ ایران‌زمین، دقیقاً ۲۸ مرداد به «دالِ مرکزی» و ترومایِ بی‌بدیلِ روانِ جمعیِ روشنفکرِ ایرانی بدل شد؟


🔺 اسنادِ اطلاعاتی نمی‌توانند به ما بگویند چرا کینه‌توزی ما از یک مداخله‌ی سیاسی، به یک الهیاتِ مرگ‌بار و غریزه‌ی ویرانگر (Thanatos) ارتقا یافت و اراده‌ی معطوف به زندگیِ یک ملت را فلج کرد. در اینجا، پوزیتیویسمِ تاریخی به لکنت می‌افتد و نیازمندِ یاری گرفتن از ابزارهای روان‌کاوی و شناخت روحِ غالبِ عجمعیِ گروه‌های خاص است.

📚 تبارشناسیِ روان‌کاویِ اجتماعی: آیا تحلیلِ جمعی «قصه‌سرایی» است؟


🔻تقلیل دادنِ تحلیلِ روان‌کاوانه‌ی جامعه به «دراز کردنِ جامعه روی کاناپه»، صرفاً نشان‌دهنده‌ی ناآشنایی با سنتِ سترگِ نقدِ روان‌کاوانه و فلسفی در یک قرنِ گذشته است. پیوند زدنِ «امرِ روانی» به «امرِ سیاسی»، نه یک بدعتِ ذوقی، که یکی از معتبرترین سنت‌های فکریِ علوم انسانی در قرن بیستم است. در ادامه به چند نمونه‌ی درخشان و تثبیت‌شده از این کاربستِ علمی اشاره می‌کنم که نشان می‌دهد چگونه اقتصادِ روانیِ توده‌ها، موتورِ محرکِ تاریخِ سیاسی است:

👤 زیگموند فروید و «روان‌شناسی توده»: فروید در رساله‌ی بنیادینِ روان‌شناسی توده و تحلیل ایگو (۱۹۲۱) و سپس در تمدن و ملالت‌های آن، به صراحت از مرزهای فردی عبور کرد. او نشان داد که چگونه مکانیسم‌هایی چون «فرافکنی»، «همانندسازی» و «لیبیدوی جمعی»، ساختارهای سیاسی و پیوندهای ایدئولوژیکِ یک جامعه را شکل می‌دهند.

👤 اریش فروم و سندرمِ «گریز از آزادی»: شاید شبیه‌ترین الگو به وضعیتِ انسانِ ایرانیِ در حال گذار، تحلیلِ درخشانِ اریش فروم باشد. فروم در کتابِ گریز از آزادی بررسی می‌کند که
چگونه انسانِ اروپایی، پس از فروپاشیِ نظامِ امن و پیش‌بینی‌پذیرِ قرون وسطی، در برابرِ آزادی‌های فردی و مسئولیت‌های دلهره‌آورِ مدرنیته دچار وحشت شد. این وحشتِ روان‌شناختی، توده‌ها را به آغوشِ اقتدارگرایی و فاشیسم سوق داد تا بارِ سنگینِ «آزادی» را از دوش خود بردارند.


🔺 آمریکاستیزیِ جامعه‌ی ما نیز، دقیقاً نسخه‌ای بومی از همین «گریز از آزادی» بود.


👤 ویلهلم رایش و کالبدشکافیِ فاشیسم: رایش در اثر سترگِ خود، «روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم»، خط بطلانی بر تحلیل‌های صرفاً اقتصادیِ مارکسیست‌ها کشید. او پرسید:
چرا توده‌های کارگر، بر خلافِ منافعِ عینی و طبقاتیِ خود، به فاشیسم رای دادند؟

پاسخِ او اسنادِ حزبی نبود؛ بلکه تحلیلِ «ساختارِ منشِ سرکوب‌شده» و گره‌خوردگیِ اقتصادِ جنسی با ایدئولوژیِ اقتدارگرا بود.

(ادامه دارد)
➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📘روان‌کاویِ یک تروما: چرا بایگانیِ اسناد برای فهمِ تاریخ کافی نیست؟
— پاسخی روش‌شناختی به نقد جناب علی صاحب‌الحواشی
(۲/۳)
✍🏻#ساسان_مهرآیین

👤 مکتب لاکان و تحلیلِ گفتمانِ سیاسی:
در دهه‌های اخیر، متفکرانی چون اسلاوی ژیژک با بهره‌گیری از مفاهیمِ لاکانی نظیر «ابژه والا» و «مازادِ لذت» (Jouissance)، نشان داده‌اند که ایدئولوژی‌ها نه بر اساسِ عقلانیتِ سیاسی، بلکه دقیقاً بر پایه‌ی مدیریتِ میل و سرکوب‌های ناخودآگاهِ جمعی عمل می‌کنند.

🎓 تداوم در آکادمی معاصر و عصر دیجیتال

🔸این سنتِ فکری، برخلافِ تصورِ ساده‌انگارانه‌ی برخی، با ورود به قرن بیست‌ و یکم نه تنها رنگ نباخته، بلکه حیاتی‌تر از همیشه به حیات خود ادامه می‌دهد. اگر روان‌کاوی در ساحتِ اجتماعی رد شده بود، چگونه «نظریه‌ی انتقادیِ روان‌کاوانه» همچنان در دانشکده‌های علوم سیاسی و مطالعات فرهنگیِ دانشگاه‌های تراز اولِ جهان (مانند اکسفورد، شیکاگو و سوربن)، یکی از ستون‌های استوارِ نقدِ وضعیتِ موجود است؟ دلیلِ این جایگاه روشن است: سیطره‌ی الگوریتم‌ها بر میلِ انسانی.

🔸اگر فروید و فروم مکانیسم‌های «فرافکنی» را در رادیو و تریبون‌های سیاسیِ قرن بیستم ردیابی می‌کردند، نظریه‌پردازانِ معاصرِ این سنت (از ژیژک تا تاد مک‌گوان)، همان مکانیسم‌ها را در الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و «سیاستِ پسا-حقیقت» کالبدشکافی می‌کنند. در عصرِ «سرمایه‌داریِ نظارتی»، روان‌کاویِ اجتماعی تنها «رادارِ» موجود برای تشخیصِ چیزی است که فراتر از داده‌های خامِ آماری در اعماقِ سوژه‌ی معاصر جریان دارد و نادیده گرفتنِ آن، به معنایِ نادیده گرفتنِ موتورِ محرکِ تحولاتِ سیاسی است.

⚡️ تقاطعِ سوژه‌ها: وحشتِ شیعی-مارکسیستی از «شکوهِ اکنون»


🔻برای فهمِ این سرکوبِ ناخودآگاه در ایرانِ دهه‌های چهل و پنجاه، باید به تقابلِ روان‌نژندانه‌ی دو سوژه‌ی هراسان با «مازادِ لذت»ی که تمدنِ آمریکایی نمایندگی می‌کرد بازگردیم:

1️⃣ سوژه‌ی شیعی که قرن‌ها اقتصادِ روانی‌اش را بر «فقدان، رنج و انتظار» بنا کرده بود،

2️⃣ و سوژه‌ی چپِ مارکسیست که رستگاری را تنها در تعریفِ خود با «پرولتاریای زجردیده» می‌جست،

... ناگهان با آمریکایی مواجه شدند که وعده‌ی «بهشت در همین دنیا» و رفاهِ بدون خون‌ریزی را می‌داد.

🔺آمریکا تجسمِ عریانِ «اکنون» و اراده‌ی معطوف به زندگی بود. این تمدن، آینه‌ای بود که بی‌اعتباریِ الهیاتِ رنجِ این دو سوژه را بی‌رحمانه بازتاب می‌داد. درخششِ فردی و آزادی‌های مدرنی که آمریکا پیشنهاد می‌داد، مستقیماً با آرمان‌گراییِ مبتنی بر رنجِ «چریکِ مارکسیست» و زهدِ «شیعه‌ی منتظر» در تضاد بود.

🎭 سقوط در دامانِ «Das Man»؛ مکانیسمی برای فرار از آزادی


🔸اینجاست که پیوندِ هستی‌شناختیِ این بحران خود را نشان می‌دهد. ما با در آستانه‌ی ورود به ساحتِ مدرنیته با سوژه‌ای (به تعبیر من انبوهِ «تازه-از-روستا-به‌-درآمده‌گان») روبرو بودیم که، به‌جای تجربه‌ی «اصالت»، دچارِ «سقوط در روزمرگی» شده‌بود. رویارویی با جهانی که در آن «فردیت» به جای «تکلیف»، و «انتخاب» به جای «تقدیر» می‌نشست، برای انسانی که قرن‌ها در ساختارهای بسته و پیش‌بینی‌پذیرِ سنت و ایدئولوژی محصور بود، اضطرابی فلج‌کننده به همراه داشت.

🔸تحملِ این «شکوهِ مادی» و مسئولیتِ سنگینِ «آزادی»، برای سوژه‌ای که در پیله‌ی «تکالیفِ جمعی» و «رسالت‌های کیهانی» خو گرفته بود، هولناک می‌نمود. این سوژه، در مواجهه با بارِ سنگینِ بودن، به آغوشِ پدیده‌ای پناه برد که مارتین هایدگر در تحلیلِ دازاین، از آن به عنوان «Das Man» (همگان / کسان) یاد می‌کند.

🔺📌 ذوب شدن در یک صدایِ واحدِ ضدآمریکایی، شعارهای خیابانی و هم‌رنگی با توده‌ی انقلابی، در واقع مکانیسمی برای غرق شدن در ساحتِ روزمرگی و تسلیم به دیکتاتوریِ داس‌من بود.


🔺در این پناهگاهِ امنِ جمعی، ائتلافِ شومِ سوژه‌ی چپ و سوژه‌ی شیعی شکل گرفت؛ ائتلافی که در آن «فرد» دیگر نیازی نداشت بارِ سنگینِ «خویشتن‌بودن»، استقلالِ فردی و تفکرِ نقادانه را به دوش بکشد. روشنفکرِ ما با ترکیبِ ادبیاتِ عاشورا و مفاهیمِ مارکسیستی، آمریکا را در هیبتِ یک «هیولای کیهانی» برساخت، تا مجبور نشود با «نقص‌ها، خلأها و وحشتِ درونیِ خود» از «الزاماتِ توسعه» و زیستن در «زیست‌-جهانِ پیچیده‌ و بکله متفاوت/سکولارِ مدرن» روبه‌رو شود.

(ادامه دارد)
➖➖➖

🌾 @Naqdagin
دولت ایرانی
🔴 تو رستمِ تهمتنی!"

رابطه ی رستم، جهان پهلوان تاریخ کهن ایران، با کی کاووس، شاهِ نابخردِ ایران، تیره و تار بود اما بخاطر این رنجش، هرگز ایران را در مقابل تجاوز بیگانگان تنها نگذاشت! حتی‌ سهراب، پسرش را می کُشد چون با لباس سپاه توران به ایران آمده!

#ایران_جان

🚩 دولت ایرانی/هواداران دکتر احمدی نژاد
🆔 @dolat_irani
📘واکاوی وضعیت انسداد ملی

✍🏻 #ساسان_مهرآیین

امروز ما با یک پدیدۀ غریب و در عین حال هولناک روبه‌رو هستیم: «هم‌گراییِ ناخودآگاهِ اضداد». عجیب است که وقتی پای کاربست واژگانی چون «وطن، بیگانه و رستم» به میان می‌آید، روایتِ هوادارانِ احمدی‌نژاد(!) به طرزِ معناداری با ادبیاتِ «چپ‌ فلسطین‌گرا»، «اصلاح‌طلبانِ استمرارطلب» (از جمله کسی چون عبدالکریم سروش)، و هستۀ سختِ ج.ا مماس می‌شود.

این هم‌گرایی، نه از سرِ «حبِّ وطن»، بلکه ناشی از یک «فلج تحلیلی» است که در آن، مفاهیمِ ملی و اساطیری (مانند رستم و میهن) به گروگان گرفته می‌شوند تا بر ماهیت یک ساختارِ ایدئولوژیکِ «ایران‌ستیز»، که عامل اصلی جنگ بوده، سرپوش گذاشته شود.

🔖 جعلِ رستم؛ سپربلا کردنِ اسطوره برای خلافت
بزرگ‌ترین مغالطۀ این طیف (از احمدی‌نژادی‌ها تا سروش)، «رستم‌سازی» از کارگزارانِ نظامی و سیاسیِ فرقه‌ای‌ست که در بنیادِ خود، ایران را نه یک «واحدِ ملیِ واجدِ تاریخ»، بلکه صرفا «خاک‌ریز»ی برای پروژۀ آخرالزمانیِ «امت-خلافت شیعی» می‌بیند.

📌 چگونه می‌توان نظامی اسلام‌گرا را که با عملکردِ نابخردانه و ستیزه‌جویانه، ایران را به نیم‌قرن انزوا، تحریم و سه جنگ ویرانگر کشانده، نمادِ «کیکاووس» (پادشاهیِ با فرّ و شکوهِ اساطیری) دانست؟ و چگونه می‌توان خدمت‌گزارانِ این ساختارِ ویران‌گر را «رستم» نامید؟ رستمِ شاهنامه، پاسدارِ مرز و خرد بود، نه کارگزارِ ایدئولوژی‌ای که هویتِ پیشا-اسلامی و منافعِ ملیِ سرزمینش را «طاغوت» و «زائده» می‌انگاشته‌است.

🔖 هراس از «ساده‌دلی»؛ اپوزیسیون در نقشِ مبلّغِ بیگانه
در سوی دیگرِ این کارزار، با جریانی روبه‌روییم که به همان اندازه خطرناک و «ساده‌دل» است. بخشی از جامعه، به تبعیت از روایت‌های «ایران‌اینترنشنال» و مواضعِ نامتوازنِ «رضا پهلوی»، دچار نوعی «خوش‌خیالیِ استراتژیک» نسبت به مقاصدِ قدرت‌های جهانی شده‌است‌.

نمی‌توان ترس از «بیگانه» را نادیده گرفت وقتی می‌بینیم از موساد تا ترامپ، صراحتا از «تسلیح گروه‌های قومی، تغییر مرزها و بازگرداندنِ ایران به عصر حجر» سخن می‌گویند، و از زدنِ زیرساخت‌ها نیز ابایی ندارند، و از جنایاتِ جنگی‌ رخ‌داده (مدرسۀ میناب)، ابراز شرم‌ساری و پوزش‌خواهی نمی‌کنند. وحشتناک‌تر آنجاست که صدایی از این اپوزیسیون در نقدِ این جنایت‌های جنگی و تهدیداتِ حیاتیِ مکرر شنیده نمی‌شود؛ آن‌ها برای چند سرباز آمریکایی ابراز همدردی می‌کنند، اما در برابرِ طرح مکرر تهدیدِ زیرساخت‌هایِ ایران توسطِ بمب‌های بیگانه، و اقداماتِ مخربِ و جنایت‌های جنگی مهاجمان، سکوتی شرم‌آور پیشه کرده‌اند.

🔖 کالبدشکافیِ بن‌بست: چرا نمی‌توانیم «خاکستری» ببینیم؟
ذهنیت ایرانی، که ریشه در ثنویتِ کهن و تفکرِ شیعی (حق و باطلِ مطلق) دارد، در مرزبندی و دیدنِ خطوط خاکستری ضعیف عمل می‌کند. این ذهنیت، فرد را ناچار می‌کند که یا در «گلۀ خوش‌خیالانِ به قدرت‌ها» باشد یا در «آغوشِ پروپاگاندایِ نظامیِ حاکمیت بنیادگرا».

• ایرانیِ اینترنشنالی: فردیت و خرد انتقادی‌اش را در برابرِ «رؤیای رهایی توسط بیگانه» ذبح کرده‌است. او توانِ دیدن این واقعیت را ندارد که دشمنِ دشمنِ ما، لزوما دوست ما نیست؛ و اگر چاره‌ای جز تماشا نداریم، نباید بدل به سربازِ جان‌برکفِ بیگانگان شویم، و چشم و زبان‌مان را نیز نسبت به جنایت و مواضع ایران‌ستیزانه‌شان ببندیم.

• ایرانیِ چپ‌زده/اصلاح‌طلب‌زده: به محضِ احساسِ خطر جنگ، به دامانِ همان سیستمی پناه می‌برد که خود «بزرگ‌ترین تهدیدِ موجودیتِ ایران» در نیم‌قرن اخیر بوده است. او مردمِ مستأصل و اپوزیسیون را شماتت می‌کند، اما چشمانش را بر این حقیقت می‌بندد که «این خانه را خودِ صاحب‌خانۀ اشغال‌-گرمنش (حکومت شیعی) ستیزه‌گر به آتش کشیده‌است».

🔖 ایستادن در میانۀ شعله‌ها: دشواری سوژۀ مستقل
ایستادن در این میانه، یعنی نغلتیدن به هیچ‌کدام از این دو «پروپاگاندای گله‌ساز»، فراتر از یک موضع سیاسی، یک «جنگ فکری»ست.
دشواریِ کار اینجاست:
چگونه می‌توان همزمان هم «ضدِ نظامِ ایران‌ستیز» بود و آن را مسببِ اصلی اکثر فجایع دانست، و هم «منتقد و مستقل از اپوزیسیون و قدرت‌هایِ بیگانه» بود؟

این جایگاه، جایگاهِ «سوژۀ خردورز» است؛ کسی که می‌فهمد:
• نظامی که ایران را خرجِ امت کرده، نمی‌تواند مدافعِ وطن باشد.
• بیگانه‌ای که از «جابجایی مرزها و نابودی زیرساخت‌ها» می‌گوید، نمی‌تواند منجی باشد.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به «بازیابیِ فردیت» و «صدای ویژۀ خردِ سوژۀ ایرانی» نیاز داریم. صدایی که مرزِ میانِ «مخالفت با استبداد» و «دفاع از کیانِ ملی» را گم نکند. ما باید بیاموزیم که می‌توان (و باید) همزمان با «ضحاکِ داخلی» جنگید، بدون آنکه فرشِ قرمز برای «ویران‌گرانِ خارجی» پهن کرد. این تنها راهِ برون‌رفت از این سیرکِ سیاسی‌ست که در یک سوی آن «رستمِ جعلی» ایستاده و در سوی دیگرش «منجیِ پوشالی».

➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📘معنویت و دینداری چه نیست؟
— دربارۀ جنجالِ سروش و غنی‌نژاد
(۱/۲)
✍🏻 #ساسان_مهرآیین

🔸واکنش بخشی از طرفدارانِ هر یک از این دو چهره، بار دیگر یکی از بیماری‌های مزمنِ فضای فکریِ ما را آشکار کرد؛ اینکه به بهانهٔ اختلافاتِ فکری و سیاسی، کلیتِ کارنامه و خدماتِ فکریِ دیگری را انکار کنیم و از پذیرشِ «دیگریِ اندیشمند» ناتوان باشیم.

🔸این از نشانه‌های دورانِ انحطاطِ فرهنگی است که افراد، به محض مشاهدهٔ موضعی نامطلوب یا خطایی آشکار در یک متفکر، تمامِ دستاوردها و اثرگذاری‌های او را نیز نفی می‌کنند. گویی اندیشمندان یا باید قدیس، معصوم و کاملاً همسو با گرایش‌های ما باشند، یا یکسره بی‌اعتبار و مظهرِ همهٔ پلشتی‌ها. این نگاهِ دوقطبی، نه تنها از فقرِ فرهنگِ نقد، بلکه از ناتوانی در پذیرشِ پیچیدگیِ انسان و اندیشه حکایت می‌کند.

🔸جالب آنکه این الگو، خود را در نسل‌های مختلفِ روشنفکریِ ما نیز بازتولید کرده است. شریعتی در مواجهه با بسیاری از پیشینیان و منتقدانش، غنی‌نژاد در مواجهه با شریعتی، و امروز سروش در مواجهه با غنی‌نژاد، هر یک به درجاتی گرفتارِ همان خطایی شده‌اند که پیش‌تر در دیگری نقد می‌کردند. گویی مسئله نه اختلافِ اشخاص، بلکه نوعی ناتوانیِ ساختاری در تفکیکِ نقدِ اندیشه از تخریبِ صاحبِ اندیشه است؛ حال آنکه اهلِ اندیشه نه پیامبرند، نه معصوم و نه متصل به غیب. خطا و محدودیت، جزء جدایی‌ناپذیرِ هر پروژهٔ فکری و انسانی است و گذرِ زمان، معمولاً این نواقص را آشکارتر می‌کند.

🔸اما مهم‌ترین نکته‌ای که این مجادلات برای من آشکار ساخت، نه داوری دربارهٔ حقانیتِ این یا آن موضع، بلکه روشن‌تر شدنِ این پرسش بود که دین، معنویت و معرفت، چه چیزهایی نیستند.

🔸انباشتِ کتاب‌ها در حافظه، ارائهٔ صدها سخنرانی دربارهٔ اخلاق و معنویت و برخورداری از اعتبار و شهرتِ علمی و فکری، به خودیِ خود هیچ تضمینی برای کمترین رشدِ اخلاقی و بلوغِ درونیِ انسان نیست. این سرمایه‌ها حتی لزوماً نمی‌توانند فرد را در بزنگاه‌های اخلاقی، اندکی هوشیارتر و متواضع‌تر سازند؛ چنان‌که ممکن است انسانی دهه‌ها دربارهٔ اخلاق و معنویت سخن بگوید و همچنان همان خطاهای شخصیتی و رفتاریِ خود را بارها و بارها تکرار کند.

🔸به گمان من، مسئلهٔ اصلیِ سروش نیز دقیقاً همین است؛ مسئله‌ای که البته به او محدود نمی‌شود و در میان بسیاری از اهلِ اندیشه و اصحابِ قلم و تریبون نیز دیده می‌شود.
یکی از بزرگ‌ترین توهماتِ روشنفکری و دینداری آن است که گمان کنیم سخن گفتن دربارهٔ اخلاق و معنویت، خودْ اخلاق و معنویت است.


🔸شاید یکی از مهم‌ترین آموزه‌های سنت‌های معنوی جهان، به‌ویژه ذن بودیسم، همین باشد که مسئلهٔ اصلیِ رشدِ انسانی، «پر کردنِ ذهن» نیست، بلکه «خالی شدن از خویشتن» است. از این منظر، بزرگ‌ترین مانعِ تحولِ اخلاقی، جهل نیست؛ بلکه هویت و تصویری است که فرد از «خودِ دانا، اخلاقی و معنویِ خویش» ساخته است. انسان می‌تواند هزاران کتاب بخواند و هزاران ساعت دربارهٔ اخلاق و معنویت سخن بگوید، اما درست به همان اندازه، نسبت به رذایل و تاریکی‌های درونیِ خود نیز کور باقی بماند.

🔸ذهنِ انباشته از دانش، عموماً ذهنی بیدار نیست. در بسیاری از مواقع، دانش، شهرت و اعتبارِ فکری به پیچیده‌ترین سازوکارهای دفاعیِ روان تبدیل می‌شوند و اجازه نمی‌دهند فرد، خشم، خودشیفتگی، کینه، نیاز به تحسین و میلِ خود به تحقیرِ دیگری را در خویشتن مشاهده کند.

🔸هرچه «منِ دانا» فربه‌تر شود، اعتراف به خطا و امکانِ تحول نیز دشوارتر می‌شود. شاید به همین دلیل است که بسیاری از سنت‌های معنوی، بیش از افزودنِ دانسته‌ها، بر نوعی تهی‌شدگی، فروتنی و مرگِ تدریجیِ «من» پای می‌فشارند.

🔸شاید مسئله از این هم عمیق‌تر باشد. یکی از خطرناک‌ترین اشکالِ «من»، نه منِ جاهل و نه حتی منِ عالم، بلکه «منِ اخلاقی و معنوی» است؛ انسانی که به تدریج خود را در سوی خیر، حقیقت، معنویت و صاحبدلی می‌بیند و ناخودآگاه دیگران را در سوی جهل، بی‌دردی و بی‌اخلاقی قرار می‌دهد. چنین فردی دیگر صرفاً به آرای مخالفانش نمی‌تازد، بلکه صلاحیتِ اخلاقی و معنویِ آنان را نیز به محاکمه می‌کشد. شاید متنِ اخیرِ سروش، یکی از روشن‌ترین مصادیقِ این خطر باشد؛ مصداقی که در ادامه، آن را دقیق‌تر بررسی خواهیم کرد.

(ادامه دارد)
➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📘معنویت و دینداری چه نیست؟
— دربارۀ جنجالِ سروش و غنی‌نژاد
(۲/۲)
✍🏻 #ساسان_مهرآیین

🔸متنِ اخیرِ سروش، بیش از آنکه نقدی بر موسی غنی‌نژاد باشد، آزمونی برای سنجشِ نسبتِ میانِ اندیشه و منشِ اخلاقی است. جالب آنکه این متن تقریباً فاقد هرگونه مواجههٔ استدلالی با مدعیاتِ غنی‌نژاد است. سروش نه تنها به نقدِ آرای غنی‌نژاد نمی‌پردازد، بلکه پیشاپیش با تقسیمِ جهان به «صاحبدلان و بی‌حاصلان»، «دردمندان و بی‌دردان» و «اهلِ طریقت و بی‌خبران»، نزاع را از قلمروِ اندیشه به قلمروِ منزلتِ اخلاقی و معنویِ اشخاص منتقل می‌کند.

🔸این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «منِ معنوی» می‌تواند به یکی از ظریف‌ترین و خطرناک‌ترین اشکالِ خودشیفتگیِ اخلاقی تبدیل شود. چگونه ممکن است کسی دهه‌ها دربارهٔ عرفان، مدارا، اخلاق، طریقت و بلوغِ معنوی سخن بگوید، اما در مقامِ نقدِ یک مخالف، به آسانی به برچسب‌زنی، تحقیرِ شخصیت، تشکیک در انگیزه‌ها و تخطئهٔ اخلاقیِ او متوسل شود؟

🔸اگر سال‌ها پرداختن به معرفت و معنویت، از مطالعه و تدریس گرفته تا سخن گفتن و نوشتن، حتی در چنین بزنگاه‌های ساده‌ای نتوانند ما را اندکی فروتن‌تر، منصف‌تر و خویشتن‌دارتر کنند، پس باید بار دیگر از خود بپرسیم که اساساً از چه چیزی سخن گفته‌ایم و چه چیزی را آموخته‌ایم.

🔸هیچ شرح و تفسیری بر آثارِ بزرگِ فلسفی، عرفانی و دینی، جایگزینِ یک فضیلتِ سادهٔ انسانی نمی‌شود؛ اینکه در مقامِ نقد، میانِ اندیشه و صاحبِ اندیشه تفکیک قائل شویم، حرمتِ انسان‌ها را پاس بداریم و از تبدیلِ اختلافِ فکری به تخریبِ شخصیت و آبروی افراد بپرهیزیم.

🔸شاید مهم‌ترین درسِ این ماجرا آن باشد که معرفت، اطلاعات نیست؛ معنویت، سخن‌سرایی دربارهٔ معنویت نیست؛ و اخلاق، مجموعه‌ای از گزاره‌های زیبا برای تدریس و سخنرانی نیست. آزمونِ حقیقیِ معنویت و اخلاق، نه در کتابخانه‌ها و کلاس‌های درس، بلکه در همان لحظه‌ای رخ می‌دهد که با مخالفِ فکریِ خود مواجه می‌شویم.

🔸معنویت و اخلاق، ضرورتاً نسبتِ مستقیمی با انباشتِ داده‌ها، اطلاعات و تحلیل‌های پیچیده ندارند. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، نوعی هوشیاریِ اخلاقی، حضورِ آگاهانه و تواضعِ معرفتی است؛ اینکه انسان هر لحظه خود را در نقطهٔ آغاز بداند، امکانِ خطای خویش را جدی بگیرد و مراقب باشد که در دفاع از حقیقتِ موردِ نظرِ خود، به ناحق بر حرمت و کرامتِ دیگری پا نگذارد.

🔸بلوغِ اخلاقی و معنوی، بیش از آنکه در تواناییِ سخن گفتن از حقیقت و فضیلت آشکار شود، در تواناییِ دیدنِ تاریکی‌های خویش، اعتراف به خطا، و تردید به برتریِ اخلاقیِ خویش آشکار می‌شود.

.


#نقد_فرهنگ #نقد_روشنفکران

➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📘استمداد از «داعش» برای مهار «داعش»
— عقلانیتِ شیادانه: اصلاح‌طلبی در مواجهه با تجسمِ خشونت
(۱/۲)
✍🏻#ساسان_مهرآیین

🔻احمد
زیدآبادی:
🔸 محمد باقر خرازی دستور قتل و کشتار شهروندان و اشغال دوایر دولتی داده! چرا بازداشت نمی‌شود؟

احمد زیدآبادی، فعال سیاسی و روزنامه نگار: آخرین بخش از سخنان سید محمد باقر خرازی در مورد برخورد با بی‌حجابی، دیگر در چارچوب اظهارنظر نمی‌گنجد.

او به صراحت دستور به قتل و کشتار شهروندان و اشغال دوایر دولتی داده است.

در هر کشوری در دنیا چنین شخصی را فوری بازداشت و محاکمه و محکوم می‌کنند.

در کشور ما افراد را به دلیل اظهارنظرشان زندان می‌کنند حال چطور چنين فرد خطرناکی آزادانه هواداران خود را به کشت و کشتار مردم فرا می‌خواند؟


🔸استمداد احمد زیدآبادی از داعش برای بازداشت و محاکمه‌ی یکی از دواعش، محمدباقر خرازی—به دلیل فراخوان صریح او به کشتار شهروندان و اشغال دوایر دولتی—پیش و بیش از آنکه نقدِ خرازی باشد، نمایشگرِ «شدتِ شیادیِ اصلاح‌طلبان» است.

🔸اصلاح‌طلبی در ایران، ساختار مبتنی بر ولایت فقیه را یک حکومت «نرمال» و متعارف، مثل همۀ دولت‌های دنیا، فرض می‌کند که می‌توان از دستگاه قضایی و امنیتی‌اش خواست تا با مروّجان خشونت برخورد کند؛ غافل از اینکه خودِ این ساختار، برپایه تقدیس ایدئولوژیک خشونت و نفی کثرت‌گرایی بنا شده است. چگونه می‌توان از هستۀ قدرتی که خود خشونت را نه یک «انحراف»، بلکه یک «ابزار مشروع و ممدوح مذهبی-سیاسی» می‌داند، انتظار برخورد با تندروی داشت؟

🔥 ۱. نظریه‌پردازی صریح خشونت؛ «از اسم خشونت نباید ترسید»

🔻این اتهام یا تقلیل‌گرایی نیست؛ بلکه سخن صریح و کلامیِ رأس همان حکومتی است که اصلاح‌طلبان به آن امید قانون‌مداری دارند. علی خامنه‌ای در خطبه‌های نماز جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۷۹ —در اوج گفتمان‌سازی اصلاح‌طلبان پیرامون «جامعه مدنی» و «خشونت‌زدایی» و چند روز پیش از آغاز توقیف فله‌ای مطبوعات—صراحتاً نظریه خشونت دولتی را صورتبندی کرد و گفت:
«بعضی‌ها در صحبت‌ها و نوشته‌هایشان، خشونت را اصلاً نفی می‌کنند! این درست نیست. خشونت دو نوع است: خشونت قانونی و خشونت غیرقانونی... آن‌جایی که قانون، مجازاتی تعیین کرده است—کشتن، کتک زدن، زندانی کردن—این‌ها خشونت است، اما خشونت قانونی است. این خشونت، خوب و لازم است و نباید از اسم خشونت ترسید. آن‌جایی که حکومت اسلامی در مقابل یک متجاوز، یک اخلال‌گر، یک اغتشاش‌گر و یک قانون‌شکن قرار می‌گیرد، بایستی با قدرت و با خشونت رفتار کند. این خشونت، ممدوح و لازم است.»


🔻قهر دولتی و تهدید به سرکوب به همین مرزها محدود نماند. او در خطبه‌های نماز جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ صراحتاً مسئولیت سرکوب خونین معترضان خیابانی را متوجه خود مردم و رهبران اعتراضات دانست و گفت:
«اگر نخبگان سیاسی بخواهند قانون را زیر پا بگذارند، چه بخواهند، چه نخواهند، مسئول خون‌ها و هرج‌ومرج‌ها و سلب امنیت خود آنها هستند... زورآزمایی خیابانی بعد از انتخابات کار درستی نیست... اگر کسانی بخواهند قانون‌شکنی کنند، مسئولیت عواقب آن و مسئولیت خون‌ها و هرج‌ومرج‌ها به عهده خود آنهاست.»


🔻گام نهایی در شرعی‌سازی و عملیاتی‌کردنِ خشونت‌های خودسرانه، در سخنرانی ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ و صدور صریح فرمان «آتش به اختیار» به بدنه هوادار نظام رخ داد:
«من همه هسته‌های فکری و عملی و جهادی و فکری - کار فرهنگی - در سراسر کشور را به این امر دعوت می‌کنم: آنجایی که احساس می‌کنید دستگاه‌های مرکزی اختلال دارند و نمی‌توانند درست مدیریت کنند، آنجا آتش‌به‌اختیارید؛ یعنی تصمیم‌گیری، اقدام و فکر کردن را خودتان مستقلاً انجام دهید.»


🔺امثال خرازی خروج از این ریل نیستند، بلکه دقیقاً محصول و مجری همین نقل‌قول‌ها و دستورهای صریح هستند؛ منطقی که اعدام، سرکوب و اقدام خودسرانه را تحت عنوان «اجرای حکم الهی» و «واکنش به اختلال» ممدوح می‌شمارد.

🩸 ۲. کشتار بزرگ دی‌ماه و توجیه عریان سرکوب؛ از «به درک واصل شدند» تا تقلیل جان‌باختگان به «رهگذر» و «فریب‌خورده»

🔻این الگوی نظری و ساختاری، در سرکوب و کشتار دی‌ماه به عریان‌ترین تجلی عملی خود رسید. خامنه‌ای در سخنرانی ۲۸ بهمن، در واکنش به خون‌های ریخته‌شده در خیابان‌ها، معترضان و مخالفان را رسماً از دایره «حق حیات» بیرون راند و گفت:
«یک عده‌ای خودِ مفسدین و فتنه‌گران و کودتاچی‌ها بودند؛ یک عده‌ای هم بودند که اجل مهلتشان نداد و به درک واصل شدند و سر و کارشان با خداست، با آنها کاری نداریم.»


(ادامه دارد)
➖➖➖

🌾 @Naqdagin