نقدآگین
12.2K subscribers
3.82K photos
3.36K videos
93 files
9.05K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
#زیست‌‌روان

📘چرا انسان دنبال فهمِ بیشتر نمی‌رود؟

✍️#پوریا_جامعی

🍂 انسان در حد فاصل تولد تا مرگ از دوگانگی زیستی خود، یعنی زندگی و مرگ، جدا نیست. انسان موجودی پرسشگر است که به مرگ و نیستی خود واقف است. این وقوف، علتِ هراس وجودی اوست.

🍂 همین هراس است که انسان را به سوی یافتن پاسخ‌هایی بر پرسش‌های بی‌شمارش سوق می‌دهد؛ پرسش‌هایی از قبیل: زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ هدف زندگی چیست؟ و امثالهم.

🍂 من فکر می‌کنم ذهن انسان میان‌مایه در مرحله‌ی تمکین و تسلیم به پاسخ‌های قاطعانه‌ی دستورالعمل‌مانند باقی می‌ماند، که طبیعی هم هست.

🍂 پرسش‌های وجودی پرسش‌های سنگینی هستند و ذهن انسان، که تمایل دارد قدرت فعالیت خودش را مشاهده کند، از دست و پنجه نرم کردن با چنین پرسش‌هایی و مشاهده‌ی ضعف خود در پرداختن به آن‌ها رنج می‌کشد.

🍂 به همین علت، انسان‌ها عموماً تمایل پیدا می‌کنند که به دستورالعمل‌های از پیش تعیین شده و آماده گردن بنهند و در واقع صغارتی را بر خود تحمیل کنند و خود را از اندیشیدن مستقل از اراده‌ی دیگری معاف کنند تا از رنجِِ اندیشیدن به این قبیل پرسش‌های سنگین و جستجوی پاسخ‌هایشان در امان بمانند.

🍂 مسئله این‌جاست که چنین رهیافت و نگرشی به زندگی، نگرشی‌ست که انسان را به سلطه‌ی انسان‌های دیگر در می‌آورد. آیا شایسته است که به پاسخ‌های قاطعانه و دستورالعمل‌مانند برای زندگی بسنده کنیم و اجازه دهیم دیگری به جای ما فکر کند؟

🍂 پاسخ من این است: انسان می‌تواند "بفهمد". من فکر می‌کنم که فهم، انسان را بر چیزها مسلط می‌کند. فهم، قدرت است؛ قدرت در تعریف من یعنی توانایی برای پایداری در هستی خود. انسان می‌تواند بیندیشد و روابط علت و معلولی حاکم بر جهان را که در جهان بین چیزها در جریان هستند به طور روشن و متمایز بفهمد.

🍂 انسان می‌تواند همسو با گفته‌ی کانت، از صغارتی که خود بر خویشتن تحمیل کرده است خارج شود؛ صغارت یعنی ناتوانی در به کار گیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری.

🍂 فهم چیست؟ از نظر من فهم، شناخت یک ابژه به طور روشن و متمایز، با درک و بهره‌گیری از روابط علت و معلولی، و همچنین شناخت آن ابژه با بهره‌گیری از علتِ نخستین آن است. با ذکر یک مثال توضیح‌اش می‌دهم:

▪️انسان نخستین، گوزنی را در جنگل می‌بیند. به علت میل به بقا، که یکی از نخستین نمودهایش گرسنگی‌ست، تمایل به شکار گوزن پیدا می‌کند. مشاهده می‌کند که وقیت به گوزن حمله می‌برد، گوزن به سمت درخت‌ها فرار می‌کند و این اتفاق چندین بار تکرار می‌شود.

▪️انسان نخستین متوجه رابطه‌ای شکل گرفته در این میان می‌شود: حمله به گوزن (علت) و فرار گوزن به سمت درختان (معلول). انسان نخستین در عین حال به طور شهودی متوجه می‌شود که گوزن برای بقای خود پا به فرار می‌گذارد (علت نخستینِ چیزها همان کوشش برای پایداری در هستی خود است).

▪️انسان نخستین با یکی دیگر از شکارچیان هماهنگ می‌کند که کمان‌اش را بردارد و به سمت درختان نشانه بگیرد تا وقتی گوزن به آن سمت فرار کرد، شکارش کند. نفر اول به سمت گوزن حمله می‌برد، گوزن به سمت درختان فرار می‌کند و نفر دوم شکارش می‌کند.

▪️انسان نخستین با کمک روابط علت و معلولی "فهمید" که چگونه گوزن را شکار کند، و بقا پیدا کرد.

🍂 مثالی که زدم برای بقا در طبیعت وحش مصداق دارد. امروزه انسان معاصر با وجود مشکلات فراوانی که با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کند (جنگ و تجاوز و غیره) اما در طبیعت وحش حضور ندارد؛ گرچه همچنان مسئله‌‌ی کوشش برای بقای خود پابرجاست، چرا که ذات موجودات این است.

🍂 با این وجود، من فکر می‌کنم شایسته است نگاه انسان معاصر به سمت خود-تحقق‌بخشی و شکوفایی باشد. در واقع شایسته است انسان در جهت "فهم" بکوشد تا از زیر سلطه‌ی اراده‌ی انسان‌های دیگر خارج شود و زیستی غنی را تجربه کند؛ زیستی که در جهت نیل به شکوفایی باشد.

پی‌نوشت: من نسبت به تمام افکار و عقایدم شکاکم. حتی همین متن. ممکن است اشتباه باشد و خوشحال می‌شوم اشتباه باشد و بفهمم. با گارد باز می‌پذیرم و تجدیدنظر می‌کنم. تا اشتباه نکنیم، چیزی یاد نمی‌گیریم.


اینستاگرام |یوتیوب |پادكست

🌾@Naqdagin
🍂 دغدغه‌ی «رسیدن به هدف» و «معنای زندگی» بلای جانم شده‌بود؛ آرام و قرار را از من گرفته‌بود.

🍂 از صبح که پا می‌شدم به فکر دویدن بودم تا شب، که نتایج مدنظر روزانه‌ام را به دست بیاورم، تا در نهایت در طول چندین سال، به اهداف بلندمدتم برسم.

🍂 و شد آن‌چه شد. حالم از لحظات زندگی که معطوف به اهدافم نبود بهم خورد. بعنوان مثال، توان تحمل گذران لحظاتم در مترو را نداشتم. یا علاقه‌ی چندانی به قدم زنی در دبی‌مارینا واک نداشتم.

🍂 زندگی برق‌آسا پیش می‌رفت و از لحظاتم بی‌بهره می‌ماندم، ولی چیزی درست نبود. این نوع نگرش، که به عنوان نگرش پیش‌فرض و صحیح معرفی می‌شود، نمی‌توانست «ابدیت را به درون لحظه بیاورد». پس به دنبال راه چاره گشتم، و پیدایش کردم.

🍂 به‌تازگی خود را از تله‌ای باستانی رهانیده‌ام. تله‌ای به‌نام «هدفِ زندگی‌» یا «آنچه برای آن به دنیا آمده‌ام» یا «هدفی که باید به آن برسم». توضیحش می‌دهم.

🍂 پیش‌فرضی (آکسیومی) در وجودم تبلور یافته بود که «باید به نقطه‌ی معینی در زندگی‌ام برسم»؛ کاری به اینکه این نقطه کجاست و چیست، نداریم.

🍂 تله، همین تعیینِ یک نقطه است. تله، همین تعیینِ یک هدف، و وسواس حولِ آن است. تله این است که فکر کنم به دنیا آمده‌ام تا کارِ مشخصی را انجام دهم و به هدف معینی برسم.

🍂 صدالبته که من کاملن موافق تعیین اهداف و کوشش در جهت دستیابی به آن‌ها هستم. کار درستی هم هست.

🍂 اما خبطِ اساسی را وسواس حول یک هدف، و در نتیجه، قطع ارتباط با زندگی می‌بینم.

🍂 پس «شایسته است اهداف ما در خدمت زندگی‌مان قرار گیرند، نه زندگی ما در خدمت اهداف‌مان».

🍂 به‌عبارت دیگر، من در زندگی نباید بندگیِ اهدافم را بکنم.

🍂 وقتی زندگی در خدمت اهداف قرار گیرد، شاید مثلن وقتی «می‌نویسم» شهدِ لذت را بچشم، اما دیگر از ایستادن در مترو و تماشای بارقه‌ی طلایی‌رنگِ خورشید، یا قدم‌زنی در شب‌های ماریناواک، یا حتا وقت‌گذراندن در کنار خانواده‌ام لذتی نمی‌برم.

🍂 بینش من برای حل این مسئله چنین است:
اهداف من، خدا نیستند. من هم بنده‌ی غیرخدا نیستم.

🍂 پس اهداف من هم در خدمت تجربه‌ی زندگیِ من خواهند بود. زیستن و بودن، و آوردن ابدیت به لحظه، پاسخی پیش پا افتاده به نظر می‌رسد، اما پاسخی درخور است.

🍂 نظر من این است که یک چیز می‌تواند باعث شود که ابدیت را بتوانیم به لحظه بیاوریم، و آن هم شناختِ اصلِ خویشتن است؛ اینکه انسان از کجا آمده و به کجا می‌رود. پاسخ من «خدا» است. نظر من این است که انسان از خدا آمده و به خدا بازمی‌گردد، و زندگی در این دنیا برای این است که خدا را بشناسیم و آگاهانه و با اختیار بفهمیم از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم. من فکر می‌کنم کسی که این را بداند و درک کند، بر اضطرابِ لحظه غلبه می‌کند و ابدیت را به درون لحظه می‌کشاند و این‌چنین است که می‌تواند در لحظه زیست کند و لذت ببرد. من فکر می‌کنم زیستن با خدا، آوردن ابدیت به لحظه است. رسیدن به اهداف دنیوی هم به نظر من نتیجه‌ی طبیعیِ چنین زیستنی‌ست.

🍂 صدالبته که نظر شما ممکن است متفاوت باشد و اصلن خدا را قبول نداشته باشید؛ اصلِ «بندگیِ اهداف را نکردن» برای شما کارساز خواهد بود. ما اینجا هستیم که زندگی را تجربه کنیم.

🔻سه اثر مهم هم پیشنهاد می‌کنم در ارتباط با این مطلب ببینید:
انیمیشنِ Soul
فیلم Perfect Days
فیلم Click

✍🏻 #پوریا_جامعی


.


#تجربه_زیسته #موفقیت #معنای_زندگی #هدف‌گذاری #زندگی #معنا #معنویت #خدا



🌾@Naqdagin | @pouryachannel