Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این ویدیو را وحیدآنلاین با شرح زیر منتشر کرد:
«لحظهای که خبر مرگ #خامنهای اعلام شد
ویدیوی دریافتی از 'جنتآباد #تهران'»
امیدواریم که شادی از مرگ خامنهای، به شادی از سرنگونی رژیم دیکتاتوری گره بخورد.
خامنهای! چه کردی که اکثریت مردم ایران منتظر شنیدن خبر مرگت بودند!
امید آنکه عاقبت خامنهای عبرتی باشد برای همه مستبدین.
#نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
«لحظهای که خبر مرگ #خامنهای اعلام شد
ویدیوی دریافتی از 'جنتآباد #تهران'»
امیدواریم که شادی از مرگ خامنهای، به شادی از سرنگونی رژیم دیکتاتوری گره بخورد.
خامنهای! چه کردی که اکثریت مردم ایران منتظر شنیدن خبر مرگت بودند!
امید آنکه عاقبت خامنهای عبرتی باشد برای همه مستبدین.
#نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
❤26👌3
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"ما غرب تهرانیم داره یه جایی تو مرکز #تهران رو میزنه همین الان، یا هم شرقه.
ممتد داره همین یه نقطه رو به مدت پنج دقیقه میزنه
بعدشم سمت غربمون که مهرآباده رو زد"
ویدیوی دریافتی با شرح بالا: بامداد جمعه ۱۵ اسفند
Vahid
📡 @VahidOnline
ممتد داره همین یه نقطه رو به مدت پنج دقیقه میزنه
بعدشم سمت غربمون که مهرآباده رو زد"
ویدیوی دریافتی با شرح بالا: بامداد جمعه ۱۵ اسفند
Vahid
📡 @VahidOnline
👍1
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
'حمله هماکنون به #تهران'
ویدیوی دریافتی، بامداد جمعه ۱۵ اسفند
Vahid
آپدیت: نوشت سمت دانشگاه امام علی
📡 @VahidOnline
ویدیوی دریافتی، بامداد جمعه ۱۵ اسفند
Vahid
آپدیت: نوشت سمت دانشگاه امام علی
📡 @VahidOnline
👍1
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چهار دقیقه گزارش یک شهروند از اواخر بمباران نیمساعت پیش #تهران
با دوربینی رو به آسمان در پی جنگنده.
گویا یکی از اهداف اصلی حملات سنگین نقطهای در مرکز شهر بوده.
Vahid
📡 @VahidOnline
با دوربینی رو به آسمان در پی جنگنده.
گویا یکی از اهداف اصلی حملات سنگین نقطهای در مرکز شهر بوده.
Vahid
📡 @VahidOnline
❤4👍1
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😍2👍1
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚠️💥
سه دقیقه ویدیو از انفجارهای بمباران جایی در مرکز #تهران
دریافتی با شرح: 'جمعه ۱۵ اسفند ساعت ۵ صبح'
Vahid
در انتهای ویدیو میگه سمت پاستور. در پیامها هم میگن سمت میدان حر و پاستور بوده.
📡 @VahidOnline
سه دقیقه ویدیو از انفجارهای بمباران جایی در مرکز #تهران
دریافتی با شرح: 'جمعه ۱۵ اسفند ساعت ۵ صبح'
Vahid
در انتهای ویدیو میگه سمت پاستور. در پیامها هم میگن سمت میدان حر و پاستور بوده.
📡 @VahidOnline
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5👍1
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚠️💥
سه دقیقه ویدیو از انفجارهای بمباران جایی در مرکز #تهران
دریافتی با شرح: 'جمعه ۱۵ اسفند ساعت ۵ صبح'
Vahid
در انتهای ویدیو میگه سمت پاستور. در پیامها هم میگن سمت میدان حر و پاستور بوده.
📡 @VahidOnline
سه دقیقه ویدیو از انفجارهای بمباران جایی در مرکز #تهران
دریافتی با شرح: 'جمعه ۱۵ اسفند ساعت ۵ صبح'
Vahid
در انتهای ویدیو میگه سمت پاستور. در پیامها هم میگن سمت میدان حر و پاستور بوده.
📡 @VahidOnline
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدیویی از دود ناشی از انفجار در تهران، از بالای خیابان اندیشه ۶ در سهروردی
حملات هوایی شب گذشته با شدت زیادی ادامه داشته است.
فرستنده ویدیو میگوید ۱۵ـ۱۶ صدای مهیب آمد، شیشههای تعدادی از خانههای این منطقه شکسته.
پرزیدنت ترامپ امروز بار دیگر به نیروهای مسلح جمهوری اسلامی هشدار داد سلاح را زمین بگذارند، در غیر این صورت کشته خواهند شد.
#جنگ #تهران
@Tavaana_TavaanaTech
حملات هوایی شب گذشته با شدت زیادی ادامه داشته است.
فرستنده ویدیو میگوید ۱۵ـ۱۶ صدای مهیب آمد، شیشههای تعدادی از خانههای این منطقه شکسته.
پرزیدنت ترامپ امروز بار دیگر به نیروهای مسلح جمهوری اسلامی هشدار داد سلاح را زمین بگذارند، در غیر این صورت کشته خواهند شد.
#جنگ #تهران
@Tavaana_TavaanaTech
👍3
گلشن فتحی، فعال مدنی، در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس از حضور خود در تهران و عبور از مقابل زندان اوین و دادگاه انقلاب نوشت؛ جایی که به گفته او سرنوشت زندگیاش برای همیشه تغییر کرد. او در این روایت شخصی، از خاطرات بازداشت، دادگاه، تهدید به اعدام و رنج سالهایی گفت که از یک دانشجوی منتقد به «متهم امنیتی» تبدیل شد.
متن خانم فتحی به شرح زیر است:
«در تهران هستم. حس عجیبی در شهر جاری است.
از جلوی دادگاه انقلاب و اوین رد شدم؛ همان جایی که سرنوشت زندگی من برای همیشه عوض شد…
در ذهنم مدام صداها برمیگشت: صدای بازپرس ثاراللهی، قاضی مقیسه، قاضی صلواتی.
روزهایی که از یک دانشجوی منتقد و دلسوز برای کشورم، در اوج جوانی و عشق به میهن، تبدیل شدم به «مجرم خطرناک»؛ جاسوس، اقدام علیه امنیت ملی، توهین به رهبر، اجتماع و تبانی، ارتباط با رسانههای خارجی…
اتهامهایی که مثل پتک روی زندگیام فرود آمدند و همهچیز را ویران کردند.
همان جایی که با دستبند برده شدم.
همان جایی که مادرم پشت سرم جیغ میکشید و به او گفته بودند: «اعدام میشود.»
حالا… دیگر آن تصویر قبلی را نداشت.
به مادرم زنگ زدم.
همین که گوشی را برداشت، بغضم ترکید.
گفتم: «مامان… میدونی کجام؟
همونجا… همونجا که دست و پامو بوسیدی و گفتی نمیتونم داغتو ببینم…
گفتی به حرمت شیری که بهت دادم نکن…»
جایی که از ۸۸ بارها تهدید شدم…
من در آن روزهای جهنمی غرق شده بودم.
مامانم آن طرف خط سکوت کرده بود،
و من فقط هقهق میکردم و روبهرویم ویرانی و سکوت بود.
یک بسیجی به شیشه زد: «حرکت کن.»
مبهوت، پایم را روی گاز گذاشتم و راه افتادم.
در مسیر رانندگی چند بار ایستادم.
برای من، تقریباً در هر خیابان این شهر ردپایی از تلخی جمهوری اسلامی مانده است؛
خاطرهای از ترس، تحقیر، بازجویی، دادگاه یا انتظار پشت درهای زندان.
هر خیابانش، بهجای نقطه امید، جایی برای سرکوب تعبیه شده بود.
بارها به خاطر حجاب تحقیر شدم؛ در همین خیابانها…
خدای من…
و با این حال، در دل همین شهر، زیر صدای آژیر و انفجار، حس عجیبی جریان دارد؛
انگار بسیاری از مردم، در سکوت و در دل این جنگ و ویرانی، به یک فهم مشترک رسیدهاند:
تمام شد…
یک جمله کوتاه و سالهای عمر همهی ما.»
#تهران #پایان_دیکتاتور
@Tavaana_TavaanaTech
متن خانم فتحی به شرح زیر است:
«در تهران هستم. حس عجیبی در شهر جاری است.
از جلوی دادگاه انقلاب و اوین رد شدم؛ همان جایی که سرنوشت زندگی من برای همیشه عوض شد…
در ذهنم مدام صداها برمیگشت: صدای بازپرس ثاراللهی، قاضی مقیسه، قاضی صلواتی.
روزهایی که از یک دانشجوی منتقد و دلسوز برای کشورم، در اوج جوانی و عشق به میهن، تبدیل شدم به «مجرم خطرناک»؛ جاسوس، اقدام علیه امنیت ملی، توهین به رهبر، اجتماع و تبانی، ارتباط با رسانههای خارجی…
اتهامهایی که مثل پتک روی زندگیام فرود آمدند و همهچیز را ویران کردند.
همان جایی که با دستبند برده شدم.
همان جایی که مادرم پشت سرم جیغ میکشید و به او گفته بودند: «اعدام میشود.»
حالا… دیگر آن تصویر قبلی را نداشت.
به مادرم زنگ زدم.
همین که گوشی را برداشت، بغضم ترکید.
گفتم: «مامان… میدونی کجام؟
همونجا… همونجا که دست و پامو بوسیدی و گفتی نمیتونم داغتو ببینم…
گفتی به حرمت شیری که بهت دادم نکن…»
جایی که از ۸۸ بارها تهدید شدم…
من در آن روزهای جهنمی غرق شده بودم.
مامانم آن طرف خط سکوت کرده بود،
و من فقط هقهق میکردم و روبهرویم ویرانی و سکوت بود.
یک بسیجی به شیشه زد: «حرکت کن.»
مبهوت، پایم را روی گاز گذاشتم و راه افتادم.
در مسیر رانندگی چند بار ایستادم.
برای من، تقریباً در هر خیابان این شهر ردپایی از تلخی جمهوری اسلامی مانده است؛
خاطرهای از ترس، تحقیر، بازجویی، دادگاه یا انتظار پشت درهای زندان.
هر خیابانش، بهجای نقطه امید، جایی برای سرکوب تعبیه شده بود.
بارها به خاطر حجاب تحقیر شدم؛ در همین خیابانها…
خدای من…
و با این حال، در دل همین شهر، زیر صدای آژیر و انفجار، حس عجیبی جریان دارد؛
انگار بسیاری از مردم، در سکوت و در دل این جنگ و ویرانی، به یک فهم مشترک رسیدهاند:
تمام شد…
یک جمله کوتاه و سالهای عمر همهی ما.»
#تهران #پایان_دیکتاتور
@Tavaana_TavaanaTech
👍14❤11🕊3
گلشن فتحی، فعال مدنی:
مردم را متهم نکنید!
این جنگ، اگر به ایران رسیده باشد، نتیجه سیاستهای خود شما(جمهوری اسلامی) است
گلشن فتحی، فعال مدنی ساکن تهران، روز گذشته نوشت:
«حالا که به انبارهای نفت حمله شده و تهران اتاق گاز سمی شده، بحران جدی شده و حتی صحبت از تغییر نقشه ایران و احتمال بمباران شهرها مطرح است، به جای آنکه تسلیم واقعیت شوید و کشوری را که به این نقطه رساندهاید به مردم پس بدهید، باز هم به جان همان مردم افتادهاید.
شما حق ندارید مردم عادی را متهم کنید که جنگ را به داخل کشور کشاندهاند.
مردم در صحنه سیاست جمهوری اسلامی هیچکاره بودهاند.
هیچگاه در تصمیمهای بزرگ، در دشمنسازیها، در ماجراجوییهای منطقهای و در شعارهای جنگطلبانه نقشی نداشتهاند.
فراموش نکنید که این شما بودید که سالها شعار «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا» سر میدادید.
۴۷ سال پرچم آمریکا و اسراییل را زیر پا انداختید، آتش زدید و به آن توهین کردید.
در بسیاری از ادارات شما حتی شرط استخدام این بود که فرد هرگز به آمریکا سفر نکرده باشد.
هر موشک و هر پروژهای که ساختید، صدها برابر قدرت واقعیاش برایش شاخ و شانه کشیدید و با افتخار اعلام کردید که برای نابودی اسرائیل ساخته شده است.
نام بردن از اسرائیل در بسیاری از موارد جرم بود، اما نابودی آن را شعار رسمی خود کردید.
انکار هولوکاست را به تریبون رسمی حکومت تبدیل کردید.
سالها با همین شعارها برای خودتان دشمن ساختید، بحران ساختید و جهان را مقابل ایران قرار دادید.
حالا که نتیجه این سیاستها به درِ خانه مردم رسیده،
حالا که خطر جنگ و ویرانی واقعی شده،
میخواهید مردم را مقصر معرفی کنید؟
نه.
مردم ایران نه تصمیمگیر این سیاستها بودهاند و نه طراح این دشمنیها.
مردم فقط قربانیان ۴۷ سال تصمیمهایی هستند که بدون آنها و علیه منافع آنها گرفته شده است.
اگر امروز ایران در آستانه یک بحران خطرناک ایستاده،
مسئول آن کسانی هستند که دههها با شعارهای توخالی، ماجراجوییهای ایدئولوژیک و دشمنسازیهای بیپایان، کشور را به این نقطه رساندهاند.
مردم را متهم نکنید.
این جنگ، اگر به ایران رسیده باشد، نتیجه سیاستهای خود شماست.»
#جنگ #ایران #تهران
@Tavaana_TavaanaTech
مردم را متهم نکنید!
این جنگ، اگر به ایران رسیده باشد، نتیجه سیاستهای خود شما(جمهوری اسلامی) است
گلشن فتحی، فعال مدنی ساکن تهران، روز گذشته نوشت:
«حالا که به انبارهای نفت حمله شده و تهران اتاق گاز سمی شده، بحران جدی شده و حتی صحبت از تغییر نقشه ایران و احتمال بمباران شهرها مطرح است، به جای آنکه تسلیم واقعیت شوید و کشوری را که به این نقطه رساندهاید به مردم پس بدهید، باز هم به جان همان مردم افتادهاید.
شما حق ندارید مردم عادی را متهم کنید که جنگ را به داخل کشور کشاندهاند.
مردم در صحنه سیاست جمهوری اسلامی هیچکاره بودهاند.
هیچگاه در تصمیمهای بزرگ، در دشمنسازیها، در ماجراجوییهای منطقهای و در شعارهای جنگطلبانه نقشی نداشتهاند.
فراموش نکنید که این شما بودید که سالها شعار «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا» سر میدادید.
۴۷ سال پرچم آمریکا و اسراییل را زیر پا انداختید، آتش زدید و به آن توهین کردید.
در بسیاری از ادارات شما حتی شرط استخدام این بود که فرد هرگز به آمریکا سفر نکرده باشد.
هر موشک و هر پروژهای که ساختید، صدها برابر قدرت واقعیاش برایش شاخ و شانه کشیدید و با افتخار اعلام کردید که برای نابودی اسرائیل ساخته شده است.
نام بردن از اسرائیل در بسیاری از موارد جرم بود، اما نابودی آن را شعار رسمی خود کردید.
انکار هولوکاست را به تریبون رسمی حکومت تبدیل کردید.
سالها با همین شعارها برای خودتان دشمن ساختید، بحران ساختید و جهان را مقابل ایران قرار دادید.
حالا که نتیجه این سیاستها به درِ خانه مردم رسیده،
حالا که خطر جنگ و ویرانی واقعی شده،
میخواهید مردم را مقصر معرفی کنید؟
نه.
مردم ایران نه تصمیمگیر این سیاستها بودهاند و نه طراح این دشمنیها.
مردم فقط قربانیان ۴۷ سال تصمیمهایی هستند که بدون آنها و علیه منافع آنها گرفته شده است.
اگر امروز ایران در آستانه یک بحران خطرناک ایستاده،
مسئول آن کسانی هستند که دههها با شعارهای توخالی، ماجراجوییهای ایدئولوژیک و دشمنسازیهای بیپایان، کشور را به این نقطه رساندهاند.
مردم را متهم نکنید.
این جنگ، اگر به ایران رسیده باشد، نتیجه سیاستهای خود شماست.»
#جنگ #ایران #تهران
@Tavaana_TavaanaTech
❤11💔6👍3
گلشن فتحی، فعال مدنی:
امروز نهمین روزی بود که خورشید به خانهی من نتابید
وقایع نگاری، روزهای جنگ، حس و حال درونی و مشاهدات، در این روزها که روزهای مهمی از تاریخ ایران است، اهمیت زیادی دارد.
گلشن فتحی، فعال مدنی، هر روز احساس و افکار و مشاهدات خود را مینویسد.
او دیروز نوشت:
«یکشنبه شب تهران
شب که میشود، ترس هم بیدار میشود.
نمیدانم چرا، اما تاریکی انگار اضطراب را چند برابر میکند.
مدام از خودم میپرسم:برای جنگنده و بمب مگر فرقی میان روز و شب هست؟اگر قرار است بیاید، مگر تاریکی مانعش میشود؟
امروز نهمین روزی بود که خورشید به خانهٔ من نتابید.
پنجرهها را چسب زدهام. پشتشان مبل گذاشتهام. پردهها همیشه کشیدهاند.
خانه تاریک است… آنقدر تاریک که گاهی احساس میکنم روح خانه از آن رفته است.
چیدمان خانه که به هم ریخت، انگار ذهن من هم به هم ریخت.
مجسمههای بزرگ و گلدانها را از روی میزها برداشتم.
میزها حالا پر از چیزهایی است که برای زنده ماندن لازماند:شمع، فندک، چراغقوه، و خرت و پرتهایی که شاید در یک لحظهٔ اضطراری به کار بیایند. گوشی موبایلم را لحظه ای از خودم دور نمیکنم
یکی از اتاقها دیگر اتاق نیست. شبیه اتاق انتظار مرگ شده است.
بطریهای آب معدنی، خریدهای اضطراری، کولهٔ نجات،لباس، جعبهٔ کمکهای اولیه و یک جفت کفش که باید دمِ دست باشد.
از آن اتاق بدم میآید. به من حس مرگ میدهد.
حسِ آماده بودن برای چیزی که هیچکس نمیخواهد نامش را بلند بگوید.
روزها شاید ده بار به آن اتاق میروم. فقط میایستم و نگاه میکنم.
با خودم چک میکنم: چیزی جا نمانده؟ اگر مجبور شدم در ده دقیقه از خانه بیرون بروم چه؟ اگر چند روز نتوانستم برگردم چه؟ تعلقاتم چه؟
بعد بغض میکنم.
باورم نمیشود ذهنم به چه چیزهایی فکر میکند.
به جنگ به بمب. به بقا.
اینها چیزهایی نبود که قرار بود روزی دربارهشان فکر کنم.
این روزها گاهی احساس میکنم من مادرِ مادرم شدهام.
او آنقدر ترسیده، آنقدر مضطرب است که گاهی شبیه دختربچهای میشود که مدام میپرسد:
«همه چیز خوب میشود؟»
و من باید آرامش کنم.اما حقیقت این است که خودم هم میترسم.
دختری که در خانهای تاریک نشسته، پنجرههایش را چسب زده، مبلها را سپر کرده، و هر شب به صدای آسمان گوش میدهد.
دختری که امیدوار است صدایی که از آسمان میآید فقط صدای باد باشد.
نه جنگنده. نه بمب.فقط باد.»
#جنگ #تهران #روایتگری
@Tavaana_TavaanaTech
امروز نهمین روزی بود که خورشید به خانهی من نتابید
وقایع نگاری، روزهای جنگ، حس و حال درونی و مشاهدات، در این روزها که روزهای مهمی از تاریخ ایران است، اهمیت زیادی دارد.
گلشن فتحی، فعال مدنی، هر روز احساس و افکار و مشاهدات خود را مینویسد.
او دیروز نوشت:
«یکشنبه شب تهران
شب که میشود، ترس هم بیدار میشود.
نمیدانم چرا، اما تاریکی انگار اضطراب را چند برابر میکند.
مدام از خودم میپرسم:برای جنگنده و بمب مگر فرقی میان روز و شب هست؟اگر قرار است بیاید، مگر تاریکی مانعش میشود؟
امروز نهمین روزی بود که خورشید به خانهٔ من نتابید.
پنجرهها را چسب زدهام. پشتشان مبل گذاشتهام. پردهها همیشه کشیدهاند.
خانه تاریک است… آنقدر تاریک که گاهی احساس میکنم روح خانه از آن رفته است.
چیدمان خانه که به هم ریخت، انگار ذهن من هم به هم ریخت.
مجسمههای بزرگ و گلدانها را از روی میزها برداشتم.
میزها حالا پر از چیزهایی است که برای زنده ماندن لازماند:شمع، فندک، چراغقوه، و خرت و پرتهایی که شاید در یک لحظهٔ اضطراری به کار بیایند. گوشی موبایلم را لحظه ای از خودم دور نمیکنم
یکی از اتاقها دیگر اتاق نیست. شبیه اتاق انتظار مرگ شده است.
بطریهای آب معدنی، خریدهای اضطراری، کولهٔ نجات،لباس، جعبهٔ کمکهای اولیه و یک جفت کفش که باید دمِ دست باشد.
از آن اتاق بدم میآید. به من حس مرگ میدهد.
حسِ آماده بودن برای چیزی که هیچکس نمیخواهد نامش را بلند بگوید.
روزها شاید ده بار به آن اتاق میروم. فقط میایستم و نگاه میکنم.
با خودم چک میکنم: چیزی جا نمانده؟ اگر مجبور شدم در ده دقیقه از خانه بیرون بروم چه؟ اگر چند روز نتوانستم برگردم چه؟ تعلقاتم چه؟
بعد بغض میکنم.
باورم نمیشود ذهنم به چه چیزهایی فکر میکند.
به جنگ به بمب. به بقا.
اینها چیزهایی نبود که قرار بود روزی دربارهشان فکر کنم.
این روزها گاهی احساس میکنم من مادرِ مادرم شدهام.
او آنقدر ترسیده، آنقدر مضطرب است که گاهی شبیه دختربچهای میشود که مدام میپرسد:
«همه چیز خوب میشود؟»
و من باید آرامش کنم.اما حقیقت این است که خودم هم میترسم.
دختری که در خانهای تاریک نشسته، پنجرههایش را چسب زده، مبلها را سپر کرده، و هر شب به صدای آسمان گوش میدهد.
دختری که امیدوار است صدایی که از آسمان میآید فقط صدای باد باشد.
نه جنگنده. نه بمب.فقط باد.»
#جنگ #تهران #روایتگری
@Tavaana_TavaanaTech
💔12
گلشن فتحی، فعال مدنی ساکن تهران، در روایتی از دل شهری جنگزده مینویسد: در شهری که پر از زندان، بازداشتگاه و مقرهای سرکوب است، مردم حتی به یک پناهگاه ساده برای نجات جان خود دسترسی ندارند. او میگوید در حالی که ساختار قدرت برای خود پناهگاههای امن ساخته، شهروندان عادی در میان دود، موشک و اضطراب، بیهیچ سازوکار حفاظتی رها شدهاند.
«دائم فکر میکنم… شهری که پر از زندان و بازداشتگاه است، مقرهای سرکوب، ایستگاههای پلیس و بسیج، پایگاه امر به معروف، شهری که هر خیابانش برای ما ترسناک بود، چطور ممکن است حتی یک پناهگاه درست و حسابی برای مردمش نداشته باشد؟
میبینم که مقامات، زیر دفترهایشان، در طول یک خیابان بدون سند و بدون هیچ قراردادی برای خودشان، خانواده و کیف کشهایشان پناهگاه ساختهاند؛ پناهگاههایی که فقط بمبهای سنگرشکن میتوانند نابودشان کنند. تازه، همه پناهگاهها هم نیستند، فقط بخشی از آنها.
اما پارادوکس این است: حکومت جنگطلب است، شعار «نه سازش، نه تسلیم» میدهد، آماده حمله و نبرد با دشمنان است، غرب ستیز است، بنر نابودی کشورها را به چهره شهر میزند ولی برای جنگ واقعی حاضر نیست. هیچ استراتژی واقعی برای حفظ جان شهروندان وجود ندارد. ما، مردم عادی، با عمر و جانمان هزینه این جاهطلبی و بیبرنامگی را میدهیم.
من، دختری در قلب تهران جنگزده، فقط میتوانم نگاه کنم و تصور کنم اگر این جنگ بیشتر ادامه پیدا کند، کجا میتوانیم برویم؟ کجا میتوانیم جانمان را نجات دهیم؟ هیچ آژیر خطر، هیچ اتاق امن، هیچ پناهگاه شهری برای شهروندان عادی وجود ندارد.
هر بار که پنجرهها را مسدود میکنم، ظرف آب و غذا برای حیوانها را دم دست میگذارم و خودم در گوشهای امن مینشینم، این سوال در ذهنم میچرخد: چرا شهری که با ترس و سرکوب ساخته شده، برای مردمش آماده نیست؟ چرا ما باید با جانمان بازی کنیم، وقتی ساختار قدرت خودش را در برابر خطر مصون کرده و ما را تنها گذاشته است؟
در این شهر، بوی دود و باروت از هر طرف میآید و مردم، در حالی که هیچ تضمینی برای امنیتشان نیست، فقط تلاش میکنند زنده بمانند. و من هر روز، با اضطراب و بغض، منتظر میمانم، مینویسم، و سعی میکنم زنده بمانم…
در اسراییل اما با گنبد آهنین، فلاخن داوود و ده ها سپر دفاعی زمانی که موشک ها در ایران شلیک میشوند برای مردم از طریق موبایلها اطلاع رسانی میشود و همه به پناهگاه دسترسی دارند… ایران»
#جنگ #تهران #ایران #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
«دائم فکر میکنم… شهری که پر از زندان و بازداشتگاه است، مقرهای سرکوب، ایستگاههای پلیس و بسیج، پایگاه امر به معروف، شهری که هر خیابانش برای ما ترسناک بود، چطور ممکن است حتی یک پناهگاه درست و حسابی برای مردمش نداشته باشد؟
میبینم که مقامات، زیر دفترهایشان، در طول یک خیابان بدون سند و بدون هیچ قراردادی برای خودشان، خانواده و کیف کشهایشان پناهگاه ساختهاند؛ پناهگاههایی که فقط بمبهای سنگرشکن میتوانند نابودشان کنند. تازه، همه پناهگاهها هم نیستند، فقط بخشی از آنها.
اما پارادوکس این است: حکومت جنگطلب است، شعار «نه سازش، نه تسلیم» میدهد، آماده حمله و نبرد با دشمنان است، غرب ستیز است، بنر نابودی کشورها را به چهره شهر میزند ولی برای جنگ واقعی حاضر نیست. هیچ استراتژی واقعی برای حفظ جان شهروندان وجود ندارد. ما، مردم عادی، با عمر و جانمان هزینه این جاهطلبی و بیبرنامگی را میدهیم.
من، دختری در قلب تهران جنگزده، فقط میتوانم نگاه کنم و تصور کنم اگر این جنگ بیشتر ادامه پیدا کند، کجا میتوانیم برویم؟ کجا میتوانیم جانمان را نجات دهیم؟ هیچ آژیر خطر، هیچ اتاق امن، هیچ پناهگاه شهری برای شهروندان عادی وجود ندارد.
هر بار که پنجرهها را مسدود میکنم، ظرف آب و غذا برای حیوانها را دم دست میگذارم و خودم در گوشهای امن مینشینم، این سوال در ذهنم میچرخد: چرا شهری که با ترس و سرکوب ساخته شده، برای مردمش آماده نیست؟ چرا ما باید با جانمان بازی کنیم، وقتی ساختار قدرت خودش را در برابر خطر مصون کرده و ما را تنها گذاشته است؟
در این شهر، بوی دود و باروت از هر طرف میآید و مردم، در حالی که هیچ تضمینی برای امنیتشان نیست، فقط تلاش میکنند زنده بمانند. و من هر روز، با اضطراب و بغض، منتظر میمانم، مینویسم، و سعی میکنم زنده بمانم…
در اسراییل اما با گنبد آهنین، فلاخن داوود و ده ها سپر دفاعی زمانی که موشک ها در ایران شلیک میشوند برای مردم از طریق موبایلها اطلاع رسانی میشود و همه به پناهگاه دسترسی دارند… ایران»
#جنگ #تهران #ایران #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
💔8❤2
دستکم ۱۰ کشته در حملات پهپادی به ایست بازرسیهای تهران
چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴، خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران از حملات پهپادی به ایست بازرسیهای تهران و کشته شدن دستکم ده نفر (بنا بر آمار غیررسمی) از افرادی که جمهوری اسلامی به آنها «مدافعان امنیت» میگوید و بسیجیان مستقر در ایستهای بازرسی خبر داد.
لازم به ذکر است، طبق گزارشهای دریافتی جو تهران پادگانی توصیف شده و نیروهای نظامی در میادین با تیربار مستقر هستند، ویدیوهایی هم از تردد خودروهای نظامی در سطح شهر منتشر شده است.
این نیروها همانهایی هستند که چندین بار با شلیک بی ضابطه در ایست بازرسیها هموطنانمان را به قتل رساندهاند، همانهایی هستند که در دی ماه خونین به سوی معترضان بیسلاح، تیراندازی کردهاند.
حملات پهپادی به این افراد، این نوید را میدهد که اگر بار دیگر مردم برای اعتراضات در آینده نزدیک به خیابان بیایند، ممکن است پشتیبانی پهپادی هم داشته باشند و توان سرکوب حکومت در خیابان تضعیف شود.
#تهران #جنگ #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴، خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران از حملات پهپادی به ایست بازرسیهای تهران و کشته شدن دستکم ده نفر (بنا بر آمار غیررسمی) از افرادی که جمهوری اسلامی به آنها «مدافعان امنیت» میگوید و بسیجیان مستقر در ایستهای بازرسی خبر داد.
لازم به ذکر است، طبق گزارشهای دریافتی جو تهران پادگانی توصیف شده و نیروهای نظامی در میادین با تیربار مستقر هستند، ویدیوهایی هم از تردد خودروهای نظامی در سطح شهر منتشر شده است.
این نیروها همانهایی هستند که چندین بار با شلیک بی ضابطه در ایست بازرسیها هموطنانمان را به قتل رساندهاند، همانهایی هستند که در دی ماه خونین به سوی معترضان بیسلاح، تیراندازی کردهاند.
حملات پهپادی به این افراد، این نوید را میدهد که اگر بار دیگر مردم برای اعتراضات در آینده نزدیک به خیابان بیایند، ممکن است پشتیبانی پهپادی هم داشته باشند و توان سرکوب حکومت در خیابان تضعیف شود.
#تهران #جنگ #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
👌15❤3👍1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
'شعارهای شبانه مردم همراه با صدای پهپاد'
ویدیوهای دریافتی با شرح بالا، 'ازگل #تهران حدود ساعت ۲۳:۳۰ چهارشنبه ۲۰ اسفند'
وحید آنلاین این ویدیو را با شرح فوق منتشر کرده است.
آنطور که گزارش شده امشب لات پهپادی گستردهای به ایستهای بازرسی انجام شده که منجر به کشته شدن چندین نفر از نیروهای بسیجی شده است.
شعارهای ضد حکومت در محله ازگل تهران که محلهای است که معمولاً حامیان حکومت در آن به طور نسبی زیاد بودند و خانه برخی از سردمداران حکومت در آن منطقه بوده است، نشانگر این است که جمهوری اسلامی، حتی در صورت بقا پس از پایان این جنگ، با چالشی جدی مواجه خواهد شد.
#نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
ویدیوهای دریافتی با شرح بالا، 'ازگل #تهران حدود ساعت ۲۳:۳۰ چهارشنبه ۲۰ اسفند'
وحید آنلاین این ویدیو را با شرح فوق منتشر کرده است.
آنطور که گزارش شده امشب لات پهپادی گستردهای به ایستهای بازرسی انجام شده که منجر به کشته شدن چندین نفر از نیروهای بسیجی شده است.
شعارهای ضد حکومت در محله ازگل تهران که محلهای است که معمولاً حامیان حکومت در آن به طور نسبی زیاد بودند و خانه برخی از سردمداران حکومت در آن منطقه بوده است، نشانگر این است که جمهوری اسلامی، حتی در صورت بقا پس از پایان این جنگ، با چالشی جدی مواجه خواهد شد.
#نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
🕊2❤1
Forwarded from گفتوشنود
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گلشن فتحی، فعال مدنی ساکن تهران روایتی از روزهای جنگ از تهران را با این ویدیو منتشر کرد و نوشت:
کشور درگیر جنگ است و در آستانه فروپاشی ایستاده…مسجد محله برای شب قدر نوحه میخواند برای مظلومیت حضرت علی.
بیش از هزار سال است که اشک میریزند و بسیار هم قابل احترام است. اما چرا کسی مادران دادخواه همین امسال را به یاد نمیآورد.
هیچکس از جنایتهای ۱۸ و ۱۹ دی نمیگوید،
از مدرسه میناب از هواپیما اوکراینی از سانچی، از سینما رکس، از جنایتهای کوی دانشگاه، از مهسا امینی، از کهریزک و از آبان ۹۸…
برای همه آنهاانگار جایی در این عزاداریهای بلند
وجود نداردو فقط برای مظلومیت امام اول شیعیان اشک میریزند.
صدای نوحهشان با غرش آسمان زیر ضرب جنگنده ها
و لرزش زمین از سنگینی بمباران ها در هم آمیخته است.
هوا سرد است و خیابانها خلوت و من میان این صداها حس عجیبی دارم…
در سرزمینی ایستادهام که برای هزار سال پیش
بیوقفه گریه میکند اما برای زخمهای تازهاش
سکوت کرده است.
#تهران #جنگ #عزا #گفتگو_توانا
کشور درگیر جنگ است و در آستانه فروپاشی ایستاده…مسجد محله برای شب قدر نوحه میخواند برای مظلومیت حضرت علی.
بیش از هزار سال است که اشک میریزند و بسیار هم قابل احترام است. اما چرا کسی مادران دادخواه همین امسال را به یاد نمیآورد.
هیچکس از جنایتهای ۱۸ و ۱۹ دی نمیگوید،
از مدرسه میناب از هواپیما اوکراینی از سانچی، از سینما رکس، از جنایتهای کوی دانشگاه، از مهسا امینی، از کهریزک و از آبان ۹۸…
برای همه آنهاانگار جایی در این عزاداریهای بلند
وجود نداردو فقط برای مظلومیت امام اول شیعیان اشک میریزند.
صدای نوحهشان با غرش آسمان زیر ضرب جنگنده ها
و لرزش زمین از سنگینی بمباران ها در هم آمیخته است.
هوا سرد است و خیابانها خلوت و من میان این صداها حس عجیبی دارم…
در سرزمینی ایستادهام که برای هزار سال پیش
بیوقفه گریه میکند اما برای زخمهای تازهاش
سکوت کرده است.
#تهران #جنگ #عزا #گفتگو_توانا
👌9👍1
روایت گلشن فتحی از تهرانِ زیر جنگ: «انگار انسان برای زنده ماندن حتی به جهنم هم عادت میکند»
تهران برای زنده ماندن میجنگد.
با رخوت میجنگد، با ترس، با ناامیدی… و با خودِ جنگ میجنگد
به شکل عجیبی مرکز و جنوب شهر از شمال شلوغترند.
شاید چون مردم، برای ادامه دادن، چارهای جز بیرون آمدن ندارند.
زندگی، حتی زیر صدای بمباران هم، دست از تقلا برنمیدارد.
امروز ذهنم درگیر یک سؤال بود:
آیا من برای دموکراسی به کشوری دیگر، که اسیر دیکتاتور است، خواهم جنگید؟
اگر خلبان باشم، یا در نیروی دریایی، یا زمینی…
یا حتی فقط یک سرباز معمولی، نمیدانم جوابم چیست. برای غزه و یمن و… نه تنها پاسخم نه قاطع است، بلکه همیشه منتقد هزینه کرد منابع کشورم در آنجا بودم.
برای وطنم؟ بیهیچ تردیدی، بله
و من میخواهم با خودم صادق باشم:
احتمالاً من هرگز، در هیچ سطحی، برای حمله نخواهم جنگید.
امروز تلاش کردم از رخوت فرار کنم.
شاید چون سیل جنگندهها کمتر بود…
به جز چهار، پنج نقطه صدا، آتش، و ستونهای دود، کمتر به چشم میآمد.
خدای من…
باورم نمیشود چه مینویسم. چهار، پنج نقطه بمباران میشود و این، حالا برایم «کم» شده است.
انگار انسان، برای زنده ماندن، حتی به جهنم هم عادت میکند.
امروز رفتم بازار گل.
میخواستم برای تراس خانهام گیاه بگیرم.
هر سال همین روزها، تراسم پر از سبزی و زندگی میشد…
اما امروز، خودم را به زور کشاندم.
شهر، زیر لایهای از دوده چرب و غبار خفهکننده دفن شده بود، و با این حال زندگی، هنوز جریان داشت.
باریک، لرزان، مثل آبراههای که راهش را گم کرده
و از خشکسالی میترسد.
در مسیر، بیش از ده ایست بازرسی بود.
یکی از آنها متوقفم کرد.صندوق عقب، داشبورد، زیر صندلیها همهجا را گشت.
بعد، با لحنی عجیب، همزمان محکم و معذب، گفت:
«موبایلتون رو لطف میکنید؟»
گفتم: جسارتاً، وسیله شخصیست. این کار را نمیکنم.اما واقعا ترسیده بودم، انگار در دلم رخت میشستند. نگاه کردن به او به من اضطراب میداد
گفت: حکم داریم.
گفتم حکم را نشان بدهد.در حکم، چیزی از تفتیش تلفن نبود. فقط تحویل.
گوشی را خاموش کردم و به او دادم.
گفت: روشنش کنید.
اینبار، لحنش جدیتر شد.
من هم، به همان اندازه جدی، گفتم:
به اندازهای که مافوقتون دستور داده، تحویل دادم—
نه بیشتر.
مکث کرد. انگار میان «دستور» و «تردید» گیر کرده بود.
درشت اندام بود، ترسناک. ریش و سبیلش از زیر ماسک بیرون زده بود. اما عجیب اینجا بود که سنش
به نظرم از من هم کوچکتر میآمد.
عینک داشت…و از پشت آن، چشمهای خرماییِ قشنگش پیدا بود.
و همانجا،در همان چند ثانیه،هزار فکر از سرم گذشت
پسر به این زیبایی… مادرش میداند شغلش چیست؟
میداند هر روز، میان ترس آدمها میایستد؟
میداند دستهایی را میگیرد که فقط میخواهند زندگی کنند؟ یا هنوز، در ذهنش، همان پسربچهایست
که شبها از تاریکی میترسید و به آغوش او پناه میبرد؟
با خودم فکر کردم… اگر روزی عاشق شود چه؟
اگر دلش بلرزد برای کسی برای زنی که هر بار صدای انفجار میآید،قلبش فرو میریزد…که نمیداند مردش،
کجای این شهر دودگرفته،میان کدام ایست بازرسی، ایستاده… یا افتاده…
عشق، در زمانه جنگ، شبیه راه رفتن روی لبه تیغ است نه میشود دوست نداشت، نه میشود از ترسِ از دست دادن، نفس کشید.
و اگر روزی بچهای داشته باشد…
کودکی که از او بپرسد: بابا، شغلت چیه؟
چه خواهد گفت؟
بگوید «مراقبم»؟ یا «میترسانم»؟
بگوید «برای امنیت ایستادهام»؟ یا برای ترسی که در چشمهای تو خانه میکند؟
کودکش، وقتی بزرگ شود، از او قهرمان میسازد…یا از او میترسد؟
و من،
همانطور که به چشمهایش نگاه میکردم، فقط به یک چیز فکر میکردم
چقدر آدمها شبیه هماند. چقدر زندگیها میتوانستند ساده باشند…
اگر جنگ نبود، اگر ترس نبود، اگر اینهمه «باید» بین دلها دیوار نکشیده بود.
او آن طرف ایستاده بود، من این طرف
و بین ما، نه فقط یک ایست بازرسی، که تمام فاصلهی یک جهانِ زخمی کشیده شده بود
بخش دوم روزنوشت جنگ یکشنبه #تهران
گوشی را از دستم گرفت و به مردی مسنتر داد.
نمیدانم… دلم میخواست ریسک کنم؟ برای کامل ماندن این نوشتهها؟ یا از حقم دفاع کنم؟ یا فقط… زنده بمانم؟
هیچ فکری نکرده بودم. هیچ تصمیمی نگرفته بودم. انگار بدنم جلوتر از ذهنم حرکت میکرد.
نشست داخل ماشینم و گفت: «بزن بغل.»
نشستم، ساکت، و صدایم در نمیآمد.
آنقدر محکم گفت: «گوشی رو روشن کن، رمز رو بزن» که جرأت «نه» گفتن نداشتم—با اینکه حقم را میدانستم، با اینکه قانون را بلد بودم… اما ترس، گاهی از هر دانستنی قویتر است.
ادامه را در لینک زیر بخوانید:
https://tinyurl.com/5y5tfd3s
#جنگ #ایران
@Tavaana_TavaanaTech
تهران برای زنده ماندن میجنگد.
با رخوت میجنگد، با ترس، با ناامیدی… و با خودِ جنگ میجنگد
به شکل عجیبی مرکز و جنوب شهر از شمال شلوغترند.
شاید چون مردم، برای ادامه دادن، چارهای جز بیرون آمدن ندارند.
زندگی، حتی زیر صدای بمباران هم، دست از تقلا برنمیدارد.
امروز ذهنم درگیر یک سؤال بود:
آیا من برای دموکراسی به کشوری دیگر، که اسیر دیکتاتور است، خواهم جنگید؟
اگر خلبان باشم، یا در نیروی دریایی، یا زمینی…
یا حتی فقط یک سرباز معمولی، نمیدانم جوابم چیست. برای غزه و یمن و… نه تنها پاسخم نه قاطع است، بلکه همیشه منتقد هزینه کرد منابع کشورم در آنجا بودم.
برای وطنم؟ بیهیچ تردیدی، بله
و من میخواهم با خودم صادق باشم:
احتمالاً من هرگز، در هیچ سطحی، برای حمله نخواهم جنگید.
امروز تلاش کردم از رخوت فرار کنم.
شاید چون سیل جنگندهها کمتر بود…
به جز چهار، پنج نقطه صدا، آتش، و ستونهای دود، کمتر به چشم میآمد.
خدای من…
باورم نمیشود چه مینویسم. چهار، پنج نقطه بمباران میشود و این، حالا برایم «کم» شده است.
انگار انسان، برای زنده ماندن، حتی به جهنم هم عادت میکند.
امروز رفتم بازار گل.
میخواستم برای تراس خانهام گیاه بگیرم.
هر سال همین روزها، تراسم پر از سبزی و زندگی میشد…
اما امروز، خودم را به زور کشاندم.
شهر، زیر لایهای از دوده چرب و غبار خفهکننده دفن شده بود، و با این حال زندگی، هنوز جریان داشت.
باریک، لرزان، مثل آبراههای که راهش را گم کرده
و از خشکسالی میترسد.
در مسیر، بیش از ده ایست بازرسی بود.
یکی از آنها متوقفم کرد.صندوق عقب، داشبورد، زیر صندلیها همهجا را گشت.
بعد، با لحنی عجیب، همزمان محکم و معذب، گفت:
«موبایلتون رو لطف میکنید؟»
گفتم: جسارتاً، وسیله شخصیست. این کار را نمیکنم.اما واقعا ترسیده بودم، انگار در دلم رخت میشستند. نگاه کردن به او به من اضطراب میداد
گفت: حکم داریم.
گفتم حکم را نشان بدهد.در حکم، چیزی از تفتیش تلفن نبود. فقط تحویل.
گوشی را خاموش کردم و به او دادم.
گفت: روشنش کنید.
اینبار، لحنش جدیتر شد.
من هم، به همان اندازه جدی، گفتم:
به اندازهای که مافوقتون دستور داده، تحویل دادم—
نه بیشتر.
مکث کرد. انگار میان «دستور» و «تردید» گیر کرده بود.
درشت اندام بود، ترسناک. ریش و سبیلش از زیر ماسک بیرون زده بود. اما عجیب اینجا بود که سنش
به نظرم از من هم کوچکتر میآمد.
عینک داشت…و از پشت آن، چشمهای خرماییِ قشنگش پیدا بود.
و همانجا،در همان چند ثانیه،هزار فکر از سرم گذشت
پسر به این زیبایی… مادرش میداند شغلش چیست؟
میداند هر روز، میان ترس آدمها میایستد؟
میداند دستهایی را میگیرد که فقط میخواهند زندگی کنند؟ یا هنوز، در ذهنش، همان پسربچهایست
که شبها از تاریکی میترسید و به آغوش او پناه میبرد؟
با خودم فکر کردم… اگر روزی عاشق شود چه؟
اگر دلش بلرزد برای کسی برای زنی که هر بار صدای انفجار میآید،قلبش فرو میریزد…که نمیداند مردش،
کجای این شهر دودگرفته،میان کدام ایست بازرسی، ایستاده… یا افتاده…
عشق، در زمانه جنگ، شبیه راه رفتن روی لبه تیغ است نه میشود دوست نداشت، نه میشود از ترسِ از دست دادن، نفس کشید.
و اگر روزی بچهای داشته باشد…
کودکی که از او بپرسد: بابا، شغلت چیه؟
چه خواهد گفت؟
بگوید «مراقبم»؟ یا «میترسانم»؟
بگوید «برای امنیت ایستادهام»؟ یا برای ترسی که در چشمهای تو خانه میکند؟
کودکش، وقتی بزرگ شود، از او قهرمان میسازد…یا از او میترسد؟
و من،
همانطور که به چشمهایش نگاه میکردم، فقط به یک چیز فکر میکردم
چقدر آدمها شبیه هماند. چقدر زندگیها میتوانستند ساده باشند…
اگر جنگ نبود، اگر ترس نبود، اگر اینهمه «باید» بین دلها دیوار نکشیده بود.
او آن طرف ایستاده بود، من این طرف
و بین ما، نه فقط یک ایست بازرسی، که تمام فاصلهی یک جهانِ زخمی کشیده شده بود
بخش دوم روزنوشت جنگ یکشنبه #تهران
گوشی را از دستم گرفت و به مردی مسنتر داد.
نمیدانم… دلم میخواست ریسک کنم؟ برای کامل ماندن این نوشتهها؟ یا از حقم دفاع کنم؟ یا فقط… زنده بمانم؟
هیچ فکری نکرده بودم. هیچ تصمیمی نگرفته بودم. انگار بدنم جلوتر از ذهنم حرکت میکرد.
نشست داخل ماشینم و گفت: «بزن بغل.»
نشستم، ساکت، و صدایم در نمیآمد.
آنقدر محکم گفت: «گوشی رو روشن کن، رمز رو بزن» که جرأت «نه» گفتن نداشتم—با اینکه حقم را میدانستم، با اینکه قانون را بلد بودم… اما ترس، گاهی از هر دانستنی قویتر است.
ادامه را در لینک زیر بخوانید:
https://tinyurl.com/5y5tfd3s
#جنگ #ایران
@Tavaana_TavaanaTech
1💔12❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«امروز صبح، تجریش:
میدان #تجریش نوستالژی #تهران، خستهتر از همیشه در آستانهٔ نوروز ایستاده، بیآنکه بوی عید در کوچههایش بچرخد. نه صدای خندهای هست، نه هیاهوی خریدی، نه آن همهمهای که هر سال دل آدم را بیاجازه میبرد میان زندگی. جای خالیِ همهچیز پیداست، انگار کسی ناگهان صدا را از شهر گرفته باشد. نه خبری از حاجیفیروز که با صورت سیاه و دلی روشن بخواند و برقصد و بگوید «ارباب خودم…» و نه از آن دستفروشهایی که بهار را توی بساطشان میچیدند. تجریش مانده با خیابانهایی که انگار آه میکشند، با آدمهایی که آرامتر راه میروند، کمحرفتر و خستهتر. نوروز نزدیک است، اما دلها هنوز در زمستان گیر کردهاند، و شهر شبیه کسیست که باید لبخند بزند اما فقط نگاه میکند، به جایی دور، به گذشته دردناکمان و آینده مبهم💔💔💔 #جنگ »
ـ متن و ویدیو از حساب ایکس گلشن فتحی، دانشآموخته حقوق و فعال مدنی، که هر روز احساسات و افکار خود در شرایط این روزها را مینویسد و به اشتراک میگذارد.
سالی که پشت سر گذاشتیم، سالی پر حادثه بود، اعدام پر شمار زندانیان، جنگ ۱۲ روزه، جنایت بیسابقه دی ماه خونین، جنگی که اکنون در جریان است...
مردم هنوز داغدار هستند. داغ جاویدنامان دی ماه هنوز زنده است و خیلی از خانوادهها مثل سابق عید ندارند. اما امید هرگز در ایران نمیمیرد. ایران در طی اعصار، به امید زنده مانده، به امید گذر از ظلمات و رسیدن به صلح و روشنایی.
امسال نوروز ضخاک پیر و بسیاری از فرماندهان خونریز سپاه تروریستی زنده نیستند. بسیاری از قاتلان کشته شدهاند. امیدوار باشیم به اینکه در آیندهای نه چندان دور بقیه این فرقه جنایتکار حاکم، با از بین بروند یا تسلیم شوند و به خواسته مردم تن بدهند و قدرت را واگذار کنند.
به امید آزادی
#نه_به_جمهوری_اسلامی #ایران
@Tavaana_TavaanaTech
«امروز صبح، تجریش:
میدان #تجریش نوستالژی #تهران، خستهتر از همیشه در آستانهٔ نوروز ایستاده، بیآنکه بوی عید در کوچههایش بچرخد. نه صدای خندهای هست، نه هیاهوی خریدی، نه آن همهمهای که هر سال دل آدم را بیاجازه میبرد میان زندگی. جای خالیِ همهچیز پیداست، انگار کسی ناگهان صدا را از شهر گرفته باشد. نه خبری از حاجیفیروز که با صورت سیاه و دلی روشن بخواند و برقصد و بگوید «ارباب خودم…» و نه از آن دستفروشهایی که بهار را توی بساطشان میچیدند. تجریش مانده با خیابانهایی که انگار آه میکشند، با آدمهایی که آرامتر راه میروند، کمحرفتر و خستهتر. نوروز نزدیک است، اما دلها هنوز در زمستان گیر کردهاند، و شهر شبیه کسیست که باید لبخند بزند اما فقط نگاه میکند، به جایی دور، به گذشته دردناکمان و آینده مبهم💔💔💔 #جنگ »
ـ متن و ویدیو از حساب ایکس گلشن فتحی، دانشآموخته حقوق و فعال مدنی، که هر روز احساسات و افکار خود در شرایط این روزها را مینویسد و به اشتراک میگذارد.
سالی که پشت سر گذاشتیم، سالی پر حادثه بود، اعدام پر شمار زندانیان، جنگ ۱۲ روزه، جنایت بیسابقه دی ماه خونین، جنگی که اکنون در جریان است...
مردم هنوز داغدار هستند. داغ جاویدنامان دی ماه هنوز زنده است و خیلی از خانوادهها مثل سابق عید ندارند. اما امید هرگز در ایران نمیمیرد. ایران در طی اعصار، به امید زنده مانده، به امید گذر از ظلمات و رسیدن به صلح و روشنایی.
امسال نوروز ضخاک پیر و بسیاری از فرماندهان خونریز سپاه تروریستی زنده نیستند. بسیاری از قاتلان کشته شدهاند. امیدوار باشیم به اینکه در آیندهای نه چندان دور بقیه این فرقه جنایتکار حاکم، با از بین بروند یا تسلیم شوند و به خواسته مردم تن بدهند و قدرت را واگذار کنند.
به امید آزادی
#نه_به_جمهوری_اسلامی #ایران
@Tavaana_TavaanaTech
🕊6💔4
گلشن فتحی، نویسنده و پژوهشگر حقوقی ساکن تهران، در روایتی شخصی از سهشنبهشب جنگ، تصویری از چهارشنبهسوری متفاوت و آمیخته با ترس، ناامنی و اضطراب ترسیم میکند؛ شبی که بهجای شادی و آیینهای همیشگی، با صدای انفجار، نگرانی از بمباران و تلاش برای حفظ نشانههایی از زندگی در دل بحران همراه شده است.
یادداشت او به شرح زیر است:
روایت سه شنبه شب تهران از جنگ
چهارشنبهسوری… نه آن چهارشنبهسوریای که از کودکی یادمان مانده، با خندههای بلند، با بوی شادی، با «سرخی تو از من…» این یکی، بیشتر شبیه ایستادن در دلِ چیزی نامعلوم است. خودم را به سختی کشیدم بیرون، خیلی سخت؛ پاهایم انگار مالِ من نبودند. رفتم آجیل و خشکبار تواضع، جایی که سالها آجیلِ شب عید و یلدا و چهارشنبهسوری را از آن میگرفتیم. همه چیز همان بود.اما هیچ چیز همان نبود! قیمتها، نگاهها، و آن حسِ ناآرامی که لابهلای قفسهها راه میرفت. دستم رفت سمت آجیل، اما بیشتر از وزنش، سنگینیِ فکرهایم را حس میکردم. من این روزها با همه چیز میجنگم؛ با خودم، با یأس، با ترس، با صدای جنگندهها، با تصورِ بمباران، با مرگ.
بعضی روزها آنقدر فرو میروم که از همان رختخوابِ محقری که روی زمین پهن کردهام تکان نمیخورم، و بعضی روزها از صبح زود میزنم بیرون، خیابانهای تهران را درخاطراتم ثبت میکنن؛ همان خیابانهایی که باید بوی نوروز بدهند و پر از شورِ زندگی باشند و حالا… دارم مثل یک شاهد ثبتشان میکنم،، مثل کسی که میترسد چیزی از یاد برود. مدام به خودم میگویم نترس؛ تو در مهمترین روزهای خاورمیانه، در یکی از مهمترین نقطههای جهان ایستادهای، بیطرف باش، بنویس، ثبت کن. اما راستش را بخواهی… من از مرگِ خودم نمیترسم، شاید به همین خاطر ماندهام تهران؛ اما از یک قطره اشکِ مادرم، هر روز میمیرم. از اینکه گوشهای دریای کوچکِ خاله گلشن از این صداها آزرده شود، از اینکه چیزی را بفهمد که نباید بفهمد، از اینکه سوگ را تجربه کند… زبانم را گاز میگیرم. خدای من… حتی نوشتنش هم سخت است.
و با همهی اینها چهارشنبهسوری را خاموش نکردم؛ یک آتشِ کوچک در حیاط روشن کردیم، تهِ ساختمان، برای اینکه چیزی را زنده نگه داریم، برای اینکه بگوییم هنوز هستیم. آش رشته در قابلمهی مسی، با عطر پیازداغ، کنار آتش میجوشید. جمع شده بودیم دور هم، اما هیچ جمعی دیگر جمع رفقا نیست؛ همه چیز آغشته به سیاست است، به جنگ، به آیندهی ایران، به بحثهایی که گاهی به دلخوری میرسد. آنهایی که موافق جنگاند، آنقدر خشمگین که جایی برای گفتوگو نگذاشتهاند، و آنهایی که مخالفاند، خسته از توضیح دادن.
یکی از بچهها شروع کرد به خواندن وقتی میای صدای پات…همه ساکت شدیم، همه بغض کردیم، با خوف و رجا همراهی کردیم. رسیدیم به «ای که تویی همه کسم… بی تو میگیره نفسم…»
و من… به ایران فکر میکردم و هقهق میکردم. به ۱۸ و ۱۹ دی، به مدرسهی میناب، به آبان ۹۸، به هواپیمای اوکراینی، به همهی هموطنهایی که دور از وطناند، به آنهایی که در غربت عزیزی را از دست دادند، به رفقایی که این روزها از آنطرف دنیا پیام میدهند فقط برای اینکه خبری از خانوادهشان بگیرم. راستش را بخواهی، فکر میکنم مخاطبِ هایده، کلمه به کلمهاش، «ایران» است.
از حملهی مغول تا همین چند ساعت پیش، همهاش از ذهنم رد میشد. آش را نخوردم، بغض اجازه نمیداد. یک چای در لیوان کاغذی بیکیفیتی که خودم خریده بودم ریختم، مستأصل و خسته، نشستم روی زمین، کنار آتش؛ تمامِ جانم بوی چوبِ سوخته و دود گرفته بود.غرق در فکر بودم که یک صدای خیلی بلند، شیشههای آلاچیق را لرزاند، دو تا از گلدانهای دورِ آبنمای حیاط افتاد و شکست، و بعد… یک انفجارِ خیلی وحشتناک. تدی و کلویی به شدت میلرزیدند، لیوان چای توی دستم کج شد و ریخت. سگها را بغل کردم. اینترنت قطع بود، ویپیانها از کار افتاده، سیگنال شبکههای خبری هم نبود. همه ساکت، فقط به هم نگاه میکردیم. یکی از بچهها رفت پشتبام، برگشت و گفت «به نظر میاد ماکویی پورِه…» گلدانهای شمعدانی شکسته بودند. اما برای ما مهم نبود هدف چه بود، کجا بود، برای چه بود! ما فقط آرامش میخواستیم، امنیت.
آتش را خاموش کردیم. گفتم بیاین بالا، فعلاً بیرون نرین، خطرناکه. آمدیم خانهی من. رفتم توی اتاق، سگها را بغل کردم، زولپیدم خوردم… و خوابیدم. یا شاید… فقط چشمهایم را بستم، برای چند ساعت از این همه رنج فرار کنم…
ـ عکس از کانال وحیدآنلاین
#جنگ #نوروز #چهارشنبه_سوری #تهران
@Tavaana_TavaanaTech
یادداشت او به شرح زیر است:
روایت سه شنبه شب تهران از جنگ
چهارشنبهسوری… نه آن چهارشنبهسوریای که از کودکی یادمان مانده، با خندههای بلند، با بوی شادی، با «سرخی تو از من…» این یکی، بیشتر شبیه ایستادن در دلِ چیزی نامعلوم است. خودم را به سختی کشیدم بیرون، خیلی سخت؛ پاهایم انگار مالِ من نبودند. رفتم آجیل و خشکبار تواضع، جایی که سالها آجیلِ شب عید و یلدا و چهارشنبهسوری را از آن میگرفتیم. همه چیز همان بود.اما هیچ چیز همان نبود! قیمتها، نگاهها، و آن حسِ ناآرامی که لابهلای قفسهها راه میرفت. دستم رفت سمت آجیل، اما بیشتر از وزنش، سنگینیِ فکرهایم را حس میکردم. من این روزها با همه چیز میجنگم؛ با خودم، با یأس، با ترس، با صدای جنگندهها، با تصورِ بمباران، با مرگ.
بعضی روزها آنقدر فرو میروم که از همان رختخوابِ محقری که روی زمین پهن کردهام تکان نمیخورم، و بعضی روزها از صبح زود میزنم بیرون، خیابانهای تهران را درخاطراتم ثبت میکنن؛ همان خیابانهایی که باید بوی نوروز بدهند و پر از شورِ زندگی باشند و حالا… دارم مثل یک شاهد ثبتشان میکنم،، مثل کسی که میترسد چیزی از یاد برود. مدام به خودم میگویم نترس؛ تو در مهمترین روزهای خاورمیانه، در یکی از مهمترین نقطههای جهان ایستادهای، بیطرف باش، بنویس، ثبت کن. اما راستش را بخواهی… من از مرگِ خودم نمیترسم، شاید به همین خاطر ماندهام تهران؛ اما از یک قطره اشکِ مادرم، هر روز میمیرم. از اینکه گوشهای دریای کوچکِ خاله گلشن از این صداها آزرده شود، از اینکه چیزی را بفهمد که نباید بفهمد، از اینکه سوگ را تجربه کند… زبانم را گاز میگیرم. خدای من… حتی نوشتنش هم سخت است.
و با همهی اینها چهارشنبهسوری را خاموش نکردم؛ یک آتشِ کوچک در حیاط روشن کردیم، تهِ ساختمان، برای اینکه چیزی را زنده نگه داریم، برای اینکه بگوییم هنوز هستیم. آش رشته در قابلمهی مسی، با عطر پیازداغ، کنار آتش میجوشید. جمع شده بودیم دور هم، اما هیچ جمعی دیگر جمع رفقا نیست؛ همه چیز آغشته به سیاست است، به جنگ، به آیندهی ایران، به بحثهایی که گاهی به دلخوری میرسد. آنهایی که موافق جنگاند، آنقدر خشمگین که جایی برای گفتوگو نگذاشتهاند، و آنهایی که مخالفاند، خسته از توضیح دادن.
یکی از بچهها شروع کرد به خواندن وقتی میای صدای پات…همه ساکت شدیم، همه بغض کردیم، با خوف و رجا همراهی کردیم. رسیدیم به «ای که تویی همه کسم… بی تو میگیره نفسم…»
و من… به ایران فکر میکردم و هقهق میکردم. به ۱۸ و ۱۹ دی، به مدرسهی میناب، به آبان ۹۸، به هواپیمای اوکراینی، به همهی هموطنهایی که دور از وطناند، به آنهایی که در غربت عزیزی را از دست دادند، به رفقایی که این روزها از آنطرف دنیا پیام میدهند فقط برای اینکه خبری از خانوادهشان بگیرم. راستش را بخواهی، فکر میکنم مخاطبِ هایده، کلمه به کلمهاش، «ایران» است.
از حملهی مغول تا همین چند ساعت پیش، همهاش از ذهنم رد میشد. آش را نخوردم، بغض اجازه نمیداد. یک چای در لیوان کاغذی بیکیفیتی که خودم خریده بودم ریختم، مستأصل و خسته، نشستم روی زمین، کنار آتش؛ تمامِ جانم بوی چوبِ سوخته و دود گرفته بود.غرق در فکر بودم که یک صدای خیلی بلند، شیشههای آلاچیق را لرزاند، دو تا از گلدانهای دورِ آبنمای حیاط افتاد و شکست، و بعد… یک انفجارِ خیلی وحشتناک. تدی و کلویی به شدت میلرزیدند، لیوان چای توی دستم کج شد و ریخت. سگها را بغل کردم. اینترنت قطع بود، ویپیانها از کار افتاده، سیگنال شبکههای خبری هم نبود. همه ساکت، فقط به هم نگاه میکردیم. یکی از بچهها رفت پشتبام، برگشت و گفت «به نظر میاد ماکویی پورِه…» گلدانهای شمعدانی شکسته بودند. اما برای ما مهم نبود هدف چه بود، کجا بود، برای چه بود! ما فقط آرامش میخواستیم، امنیت.
آتش را خاموش کردیم. گفتم بیاین بالا، فعلاً بیرون نرین، خطرناکه. آمدیم خانهی من. رفتم توی اتاق، سگها را بغل کردم، زولپیدم خوردم… و خوابیدم. یا شاید… فقط چشمهایم را بستم، برای چند ساعت از این همه رنج فرار کنم…
ـ عکس از کانال وحیدآنلاین
#جنگ #نوروز #چهارشنبه_سوری #تهران
@Tavaana_TavaanaTech
💔4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در دوران جنگ، سالمندان، معلولان و کودکان (به خصوص کودکان با شرایط خاص مثل اوتیستیک) آسیبپذیرترین اقشار هستند.
افرادی که نباید فراموششان کنیم.
گلشن فتحی، در اقدامی زیبا، ساندویچ الویه درست کرده، کیک تهیه کرده و رفته به آسایشگاه معلولان
او ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«اگر #جنگ سنگینتر شد، اگر برقها رفت،
اگر صداها بلندتر و تاریکی عمیقتر شد،
اگر همهچیز در هیاهوی بقا گم شد…
فراموش نکنید فراموششدهترینها را.
آنهایی که حتی پیش از جنگ هم در حاشیهی جهان ایستاده بودند
کودکان و بزرگسالانی با معلولیتهای ذهنی،
که جهان را سادهتر، بیواسطهتر، و گاهی ترسناکتر از ما تجربه میکنند.
برای آنها، هر صدای ناگهانی یک فروپاشیست،
هر خاموشی، گم شدنِ کامل جهان، و هر نبودِ آغوش، یک تنهایی بیانتها.
آنهابیش از نان و دارو، تشنهی امنیتاند،
تشنهی لمسِ آرام،تشنهی مهربانیِ بیدلیل.
در جهان ما امنیت به آنی فرو میریزد،این ما هستیم که معنا را نگه میداریم با یک نگاه،با یک دست گرفتن، با یادآوریِ اینکه هیچ انسانی نباید از دایرهی توجه حذف شود.
اگر همهچیز از بین رفت، اگر حتی نامها و نشانهها محو شدند، بگذارید یک چیز باقی بماند
اینکه ما کسی را تنها نگذاشتیم.
معلولین ذهنیِ این سرزمین قربانیانِ بیصدای این بحراناند
این جهان کمتر صدایشان را شنیده است.
یادشان کنید، کنارشان بمانید، و نگذارید در تاریکی، بیپناهتر از همیشه، گم شوند.»
ـ اگر برایتان مقدور است، حتی با دست خالی هم شده به دیدار سالمندان و معلولان بروید، با آنها حرف بزنید، آغوشی باز برایشان داشته باشید.
حواستان به افرادی که کار و درآمد خود را از دست دادهاند، باشد و به آنها کمک برسانید. به خصوص به کارگران و افراد زحمتکش ...
خانوادههای دادخواه و خانوادههای کشتهشدههای غیر نظامی جنگ هم سر بزنید. هوای همدیگر را داشته باشیم.
#تهران #ایران
@Tavaana_TavaanaTech
افرادی که نباید فراموششان کنیم.
گلشن فتحی، در اقدامی زیبا، ساندویچ الویه درست کرده، کیک تهیه کرده و رفته به آسایشگاه معلولان
او ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«اگر #جنگ سنگینتر شد، اگر برقها رفت،
اگر صداها بلندتر و تاریکی عمیقتر شد،
اگر همهچیز در هیاهوی بقا گم شد…
فراموش نکنید فراموششدهترینها را.
آنهایی که حتی پیش از جنگ هم در حاشیهی جهان ایستاده بودند
کودکان و بزرگسالانی با معلولیتهای ذهنی،
که جهان را سادهتر، بیواسطهتر، و گاهی ترسناکتر از ما تجربه میکنند.
برای آنها، هر صدای ناگهانی یک فروپاشیست،
هر خاموشی، گم شدنِ کامل جهان، و هر نبودِ آغوش، یک تنهایی بیانتها.
آنهابیش از نان و دارو، تشنهی امنیتاند،
تشنهی لمسِ آرام،تشنهی مهربانیِ بیدلیل.
در جهان ما امنیت به آنی فرو میریزد،این ما هستیم که معنا را نگه میداریم با یک نگاه،با یک دست گرفتن، با یادآوریِ اینکه هیچ انسانی نباید از دایرهی توجه حذف شود.
اگر همهچیز از بین رفت، اگر حتی نامها و نشانهها محو شدند، بگذارید یک چیز باقی بماند
اینکه ما کسی را تنها نگذاشتیم.
معلولین ذهنیِ این سرزمین قربانیانِ بیصدای این بحراناند
این جهان کمتر صدایشان را شنیده است.
یادشان کنید، کنارشان بمانید، و نگذارید در تاریکی، بیپناهتر از همیشه، گم شوند.»
ـ اگر برایتان مقدور است، حتی با دست خالی هم شده به دیدار سالمندان و معلولان بروید، با آنها حرف بزنید، آغوشی باز برایشان داشته باشید.
حواستان به افرادی که کار و درآمد خود را از دست دادهاند، باشد و به آنها کمک برسانید. به خصوص به کارگران و افراد زحمتکش ...
خانوادههای دادخواه و خانوادههای کشتهشدههای غیر نظامی جنگ هم سر بزنید. هوای همدیگر را داشته باشیم.
#تهران #ایران
@Tavaana_TavaanaTech
❤12💯1