🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#_پالایش_زبان_پارسی

🔻 #خدمات = پرستش‌ها، زواری‌ها، تیمارها
🔻 #خدمتکار = پیشکار، نوکر، کارگزار، زاوَر، پیشیار، پاکار، پرستار، پایزن
🔻 #خدمتکاری = پایزنی، پاکاری، زَواری، پرستاری
🔻خدمتکار مقرب = رسمی، پیشکار
🔻 #خدمت کردن = پیشکاری، برکشیدن، کارگزاری، پرستیدن
🔻 #خدمتگزار = کارمندک(کارمند جزء)، پَریستک
🔻 #خدمه = زاوَران، پیشیاران، پَرَستـَکان
🔻قسمت خدمات = بخش کاریاری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#پالایش_زبان_پارسی
#والایش_فرهنگ_ایرانی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#داستان_کوتاه
#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان

#بخش_یک:

از انسان، فقط دوبار اندازه‌گیری به عمل می‌آورند: یك‌بار هنگامی‌كه روانه ارتش می‌شود، بار دوم هنگامی‌ كه راه آن دنیا را پیش می‌گیرد. فلسفه اندازه‌گیری از یك مرده، به سبب ضرورت عملی این كار، كاملاً قابل فهم است اما حكمت اندازه‌گیری یك سرباز تازه خدمت را هنوز هم نتوانسته‌ام بفهم. می‌گویند كه از تازه خدمت‌ها و به عبارت دیگر از جدیدها باید اندازه گیری بشود، زیرا آدم‌های سینه باریك را به خدمت نمی‌برند. اما اگر از من قبول كنید ارتش بیش از هر جای دیگری آدم‌های سینه باریك دارد.
خود تشریفات اندازه‌گیری از یك «جدیدی» را «كمیسیون پزشكی» می‌نامند. انسان در چنین كمیسیونی هم دوبار حضور پیدا می‌كند: یك‌بار هنگامی‌كه با بیمه كردن خود حیاتش را تأمین می‌كند، و بار دوم هنگامی‌كه با ورود به ارتش مرگش را. همان طوری كه یك دلال سر زبان دار شركت بیمه به شما اطمینان می‌دهد كه «عمرتان را بیمه كنید تا با آرامش خاطر بمیرید؟!» فرمانده دسته هم تشویقتان می‌كند كه «با آرامش خاطر بمیرید تا حیات جاودان پیدا كنید!»

بدیهی است كه با استدلالی از این دست قصد ندارم بگویم كه شما با پیوستن به صفوف ارتش خودتان را پیشاپیش محكوم به مرگ می‌كنید. چنین محكومیتی، اگر واقعیت پیدا می‌كرد، به راستی غیر انسانی می‌بود. ارتش، به نوعی بخت آزمائی می‌ماند كه در آن به ندرت ممكن است كسی موفق به كشیدن برگ برنده شود. داوطلبانه به ارتش پیوستن هم در حكم خریدن یك تاكستان متروك است: اگر هم درآمدی داشته باشد آن قدر نخواهد بود كه به كور بگوید شفا!
گروهبان دوم لیوبا همه این حرف‌ها را با زبانی قابل فهم و بسیار گویا توضیح داد و سعی فراوان كرد قانعمان كند كه گویا خدمت در ارتش به رفتن به بهشت می‌ماند. گفت: «در جنگ، هیچ كس حق ندارد بداند كی كشته می‌شود و كی زنده می‌ماند. غالباً آن كسی می‌میرد كه امیدی به زنده ماندن دارد و كسی زنده می‌ماند كه به كشته شدن فكر می‌كند. البته اگر معلوم می‌شد كی كشته می‌شود و كی زنده می‌ماند، از نظر حفظ نظم و انضباط به مراتب بهتر می‌بود. فرمانده به من می‌گوید «امروز فلان قدر سرباز باید كشته بشود» من هم همان طوری كه شایسته است فرمان می‌دهم «تو، تو، تو و تو مرخص!» و آن وقت تو می‌روی مثل یك پارچه آقا كشته می‌شوی؛ هم دستور انجام شده، هم دفاتر و آمار مرتب می‌ماند، و هم انسان احساس می‌كند كه از كارش لذت می‌برد. البته هیچ هم معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد، چون كه البته همه گلوله‌ها به هدف نمی‌خورد! مأموریت تو كشته‌شدن است. این درست، ولی اگر یك وقت كشته نشدی دیگر تقصیر تو نیست كه! »

امر هم‌شكلی در ارتش، منجر به آن می‌شود كه همه موهاتان را از ته بتراشند، جامه متحدالشكل به‌تان بپوشانند و اجازه ندهند به چیزی فكر بكنید. آن چه بخصوص حایز اهمیت فراوان است همین «فكر نكردن» است كه یكی از ضرورتی‌ترین شروط هم‌شكلی به شمار می‌رود. گروهبان لیوبا چنین توضیح می‌داد:
سرباز حق ندارد فكر بكند! اگر بنا بود همه ما فكر بكنیم كه، دیگر برای جناب سرگرد كاری باقی نمی‌ماند كه بكند. سرباز، فقط باید گوش كند و اجرا كند، نه این‌كه فكر بكند.
بالاخره هم انسان نمی‌فهمد تكلیفش چیست: آیا باید فكر كند یا فكر نكند؟ تا وقتی مدرسه می‌روی به‌ات تلقین می‌كنند كه «پسرم، یاد بگیر كه فكر كنی. اگر فكر كردن را یاد نگیری زندگی به‌ات حرام خواهد شد!» اما بعد از آن كه مدرسه را تمام كردی وارد ارتش می‌شوی و آنجا سرت داد می‌زنند كه «حق نداری فكر كنی! این‌جا جای فكر كردن نیست!» بعد كه می‌روی و زن می‌گیری عیالت غر می‌زند كه «وظیفه من رسیدگی به كارهای خانه است، وظیفه تو فكر كردن!» اما این بار نوبت دولت است كه از فكر كردن تو اظهار عدم رضایت و ناخشنودی كند و ترا به همین جرم فكر كردن دو سالی پشت میله‌های زندان بیندازد.
این‌جاست كه آدم پاك گیج می‌شود: بالاخره باید فكر یا نكرد؟ عده‌ئی كه فكر می‌كنند معتقدند كه انسان بهتر است فكر نكند ولیكن عده‌ئی كه فكر نمی‌كنند عقیده دارند كه بهتر است كه آدم فكر بكند. یك دوست ناموفق، روزی سر درد دلش باز شده بود و به شكوه و شكایت می‌گفت: موقعی كه من فكر می‌كردم و باز فكر می‌كردم، برادرم پول روی پولی می‌گذاشت و حالا او آدم ثروتمندی ست، من یك لات آسمان جل.
یك مرد با تجربه هم، روزی برای متقاعد كردن من گفت:
- هر وقت كه زیاد در باب امری فكر می‌كردم حتماً عكسش اتفاق می‌افتاد، و اما اگر كاری را بدون فكر كردن دست می‌گرفتم، در همه حال موفق می‌شدم....

#ادامه_دارد

🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🦋🍂🍃🍂🦋🍂
🍂🍃🦋
🍃

🔴#داستان_کوتاه
#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان

#بخش_دو:

چنین است اعتقاد آن دسته از مردمی‌كه وقت بسیار بر سر فكر كردن تلف كرده‌اند. آن عده‌ئی هم كه حتی یك بار در زندگی به فكرشان زحمت نداده‌اند حرف‌های دیگری دارند كه بزنند. مثلاً زن جوانی سر شوهر پیرش فریاد زده بود:
- اگر یك ذره فكر كرده بودم هرگز زن تو نمی‌شدم!
و آن بابائی كه نمی‌تواند آب رفته را به جو برگرداند نوحه سرائی می‌كند كه:
- حیف شد فكر نكردم، والا ممكن نبود این بدبختی پیش بیاید.
و انسان، وقتی همه این شكوه‌ها را می‌شنود نمی‌تواند از خودش نپرسد كه بالاخره فكر كردن بهتر است یا فكر نكردن؟ به نظر من پاسخ این سئوال به حرفه آدم بستگی دارد: حرفه‌هائی هست كه با فكر كردن ملازمه دارد و حرفه‌هائی هست كه به عكس، مطلقاً با فكر كردن ملازمه ندارد. مثلاً آدم‌هائی مثل راننده جماعت، و سوزن بان‌ها، خلبان‌ها و لكوموتیف ران‌ها و ناوبرها حتماً باید فكر كنند. اما هیچ كس از شخصیت‌هائی نظیر دولتمردان و پروفسورها و ادبا و كارمندان عالیرتبه و دون پایه و كشیش‌ها و افسران ارتش توقع ندارد كه فكر بكنند.
كافی است كه لباس متحدالشكل را بپوشی و از فكر كردن دست بشوئی تا از یك آدم به یك سرباز مبدل بشوی. آن وقت بی درنگ می‌گذارندت توی صف، و پیش از هر كاری نظام گرفتن را یادت می‌دهند. هدف از «نظام گرفتن» كه در ارتش توجه خاصی به آن مبذول می‌شود آن است كه همه را در یك خط قرار بدهند تا كسی هوس جلو پریدن نكند. فرماندهان نظامی با صرف وقت و نیروی بسیار می‌كوشند تا این گونه عادات مفید را به افراد تحت فرماندهی شان تلقین كنند، و به‌این ترتیب است كه سرانجام تلاش در راه «یك خط قرار گرفتن» ملكه سربازها می‌شود. با این‌همه فقط كافی است كه انسان ارتش را ترك كند تا دردم این عادت شایان تحسین را از دست بدهد. علت ترك این عادت ممكن است از این واقعیت ناشی شده باشد كه در زندگی معمولی انسان، برای هدف «به جلو پریدن» ارزش بیش تری قایل می‌شوند.
در این‌جا، نه تنها «نظام گرفتن»، كه «قدم رو رفتن» را هم یادت می‌دهند. نه حق داری عقب بمانی، نه مجازی جلو بیفتی، بلكه طول قدم‌هایت باید درست به اندازه طول قدم‌های افرادی باشد كه از پس و از پیشت گام بر می‌دارند. چپ، راست! چپ، راست!
این‌جاست كه دانشنامه دانشگاهیت كاری در حقت صورت نخواهد داد و به عبارت دیگر این حق را برای تو قایل نخواهد شد كه قدم‌های بلندتری برداری. نه، تو باید فقط به آهنگ پای دیگران گام بزنی، درست هماهنگ قدم‌های كسی كه پیش از ورود به ارتش حتی یكبار هم موهایش را اصلاح نكرده بوده و پیش از ورود به ارتش حتی نام خانوادگی خودش را هم نمی‌دانسته

یادم می‌آید روزی در مقدونیه یك اسب و یك الاغ را دیدم كه جفت شان به یك گاری بسته شده بودند. آن دو می‌بایست پا به پای هم گام بر می‌داشتند. اسب بینوا هر چه سعی می‌كرد گام بلندتری بر دارد تا گاری را با سرعت بیش تری بكشد همه تلاشش در برخورد با سد كله شقی الاغ بی حاصل می‌شد. الاغ به هیچ روی نمی‌خواست به سرعت قدم‌هایش بیفزاید و حتی گاه یكسره از حركت باز می‌ماند و یا گاری را با گیجی فیلسوف مابانه خاص الاغ‌ها به سوی دیگری می‌كشید. اگر در ارتش اجازه می‌دادند انسان فكر بكند قطعاً به یاد این حادثه می‌افتادم واقعاً كه مقایسه مناسبی است!
آن گاه كه هنر «قدم رو رفتن» را فرا گرفتید تعلیم در جا زدن و پا كوفتن آغاز می‌شود. در ارتش ما پا كوفتن را بلد بودن، اهمیت زیادی دارد. چنانچه دسته، پا كوفتن را چنان یاد بگیرد كه از زیر پاشنه كفش‌های افرادش جرقه بجهد، فرمانده دسته مورد تشویق قرار خواهد گرفت. من، هنوز هم نمی‌فهمم چه ضرورتی هست كه سرباز به هنگام راه پیمائی پا به زمین بكوبد. شاید هم این اصل با یكی از مواد آئین‌نامه مطابقت می‌كند كه در آن چنین آمده است: «هدف هر حركتی عبارت است از پیمودن فاصله معینی در یك زمان معین با صرف حداقل نیرو» و شاید هم این همان خدمتی باشد كه ارتش از طریق لگدكوب كردن سنگفرش خیابان‌های شهر و جاده‌های شهرستان‌ها در حق جامعه و دولت انجام می‌دهد.
هرگاه حالی‌ام نمی‌كردند كه پیمانكاران تداركات ارتش پاكوفتن را به عنوان جزو بسیار مهم تعلیمات نظامی ابداع كرده آن را به زور در آئین نامه‌ها جا داده‌اند، هنوز هم كه هنوز است نمی‌توانستم از هدف پا كوفتن سر در بیاورم.
بعد از آن‌كه نظام گرفتن و پا كوفتن را یاد گرفتی، تعلیم احترام گذاشتن به مافوق آغاز می‌شود. در اجتماع، اگر به یكی سلام نكنی، عملت دور از ادب و نزاكت تلقی می‌شود. اما هرگاه در ارتش از سلام كردن غفلت كنی جنایتی نابخشودنی مرتكب شده‌ای. از همین روست كه در ارتش، به علم سلام دادن و احترام گذاشتن توجه خاصی مبذول می‌شود و نص آئین نامه‌هایش در این مورد بسیار جامع و گویا و كاملاً روشن است.

#ادامه_دارد

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستان_کوتاه
#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان

#بخش_سه:

یك سرباز، با توجه به تعالیم این آئین‌نامه‌ها، بیش از هر چیزی موظف است عادت كند كه به محض مشاهده یك مافوق، سر خود را به طرف آن مافوق بچرخاند نه آن چنان كه معمولاً اتفاق می‌افتد در جهت مخالف مافوق. علاوه بر این، سرباز باید یك اصل مهم دیگر را هم یاد بگیرد: اصلی كه به موجب آن، سرباز موظف است با ما فوق خود، در لحظه‌ئی كه از كنارش می‌گذرد ـ و نه در لحظه‌ئی كه مثلاً ‌از كنار مافوقش گذشته باشد ـ احترام بگذارد. آئین نامه نظامی‌در این مورد به طرزی حكیمانه صراحت دارد كه «ولی در بعضی موارد چنان چه سرباز متوجه شود كه مافوقش به طرف او نگریسته و ممكن است دیگر بدان سو ننگرد، می‌تواند زودتر از آن چه كه در آئین نامه پیش بینی شده مراسم احترام را نسبت به مافوق مورد بحث به‌جا آورد». در واقع این نكته كه آئین نامه‌های نظامی چنین آزادی عمل‌هائی را در اختیار سربازها می‌گذراند بسیار اسباب انبساط خاطر است.
تعلیم احترام گذاشتن در ارتش روی هم رفته جزو تمرین‌های سنگین به شمار نمی‌رود. با این‌همه پاره‌ئی از مواد آئین نامه مرا به سختی گیج و آشفته می‌كرد. نحوه احترام گذاشتن یك سرباز عادی برایم كاملاً روشن بود، لیكن آئین نامه به نحوه سلام دادن طبال‌ها و شیپورچی‌ها هم اشارتی داشت. البته اگر آئین نامه هر نوازنده‌ای را ملزم نمی‌كرد كه به افراد مافوق «بر حسب ویژگی‌های ساز تخصصی خود» احترام بگذارد، باز ممكن بود كه معنای این ماده برایم قابل فهم باشد. اما این حرف‌ها در حد فهم و شعور من نبود. مثلاً هرگاه یك نوازنده فلوت بخواهد در برخورد با یكی از افسران، مراسم احترام را «مطابق با ویژگی‌های ساز تخصصیش به جا بیاورد، لابد باید توی فلوتش بدمد. كه تا این جای قضیه شاید اشكال زیادی در كار نباشد. و باز، اگر طبال بخواهد با رعایت ویژگی‌های ساز تخصصی خودش مراسم احترام را نسبت به یك مافوق به جای بیاورد لابد ناچار باید مشتی به پشت یا پس گردن هر كه دم دستش قرار گرفت بكوبد. بسیار خوب، گیرم كه این‌هم عاری از اشكال باشد. اما واقعاً نمی‌فهم تكلیف سربازی كه شیپور بلند تشریفاتی یا مثلاً باس می‌نوازد چه خواهد بود و مراسم احترام را چگونه به جای آورد؟ زیرا چنین احترامی، و به عبارت دیگر احترامی كه با «رعایت ویژگی‌های ساز تخصصی » به جای آمده باشد، ممكن است به علت تشابه صدای این دو ساز با پاره‌ای از صداهای شبهه‌انگیز، حتی نوعی بی احترامی هم تلقی شود.

باری، پس از تسلط پیدا كردن به این امر مهم، و به عبارت دیگر بعد از فرا گرفتن فن احترام گذاری، تفنگ به دستت می‌دهند و درست از همان لحظه است كه تو به تفنگ تعلق پیدا می‌كنی، نه تفنگ به تو؛ تفنگت در درجه اول اهمیت قرار می‌گیرد و تو چیزی در حد «ضمایم » آن محسوب می‌شوی. مثلاً اگر از نظافت خودت غافل مانده باشی كسی به‌ات خرده نخواهد گرفت ولیكن وای به روزی كه تفنگت تمیز نباشد! ممكن است سرهیچ و پوچ دماغت را خرد كنند یا انگشتت را بشكنند یا گوشت ترا از جا بكنند ولیكن روی تفنگت حتی یك خراش هم نباید مشاهد بشود. تو می‌توانی نیست بشوی، می‌توانی حتی ـ اگر دلت خواست ـ كشته بشوی، خلاصه این‌كه می‌توانی حتی از فهرست‌ها حذف بشوی ولی تفنگت به هر قیمتی كه شده باید توی فهرست‌ها باقی بماند. تو اگر ناخوش بشوی و مثلاً مالاریا بگیری، یا پایت در برود، یا دل درد بگیری یا كلیه‌ات از ستوان فقراتت جدا بشود، به درمانگاه اعزامت خواهند كرد. در آن‌جا چند گرم گنه گنه به نافت خواهند بست، چند روزی در گوشت وزوز خواهند كرد و بار دیگر به واحد مربوطه برت خواهند گرداند ولی اگر بلائی سر تفنگت بیاید، بی درنگ دست به تشكیل كمیسیون خواهند زد، تفنگ صدمه دیده را از هر طرف وارسی خواهند كرد، همه علل حادثه را مورد بررسی قرار خواهند داد، گزارش مشروحی خواهند نوشت، تفنگ آسیب دیده را به دقت بسته بندی خواهند كرد و به تعمیرگاه مربوطه خواهند فرستاد تا چندی بعد، صحیح و سالم به واحد خودش باز پس فرستاده شود. ترا از توی خانه‌ات به ارتش می‌برند بی آن‌كه به والدینت قبض رسید بدهند، و هیچ كسی هم غمش نیست كه تو بعد از دو سال خدمت وظیفه به خانه‌ات برگردی و یا برنگردی اما در مقابل دریافت تفنگ حتماً از تو رسید می‌گیرند و تو باید در متن رسیدی كه امضا می‌كنی قید كنی كه آن را بی عیب و نقص تحویل گرفته‌ای و متعهدی كه آن را همان جور صحیح و سالم پس بدهی. و اگر خلاف این رفتار كنی گرفتار چنان بازجوئی‌هائی و گزارش‌ها و كمیسیون‌ها و تحقیقاتی خواهی شد كه مسلمان نشنود كافر نبیند!
تیر اندازی را دربدو امر با فشنگ مشقی یادت می‌دهند، و اگر كار به همین جا خاتمه پیدا می‌كرد یقین دارم كه هر كسی می‌توانست معلومات واقعاً ارزنده‌ای با خود از ارتش به یادگار ببرد، ...



ادامه دارد...

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستان_کوتاه

#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_چهار:

چون از این‌گونه فشنگ‌ها غالباً در جهان سیاست و گاهی نیز در عالم علم و ادب پیش از همه در زندگی شخصی و به ویژه در زندگی خانوادگی استفاده می‌شود.
اما در ارتش، كار به تیراندازی با فشنگ مشقی ختم نمی‌شود. یك روز خدا، فشنگ جنگی را می‌گذارند كف دستت و هدف تعلیمی‌را هم در فاصله معینی نصب می‌كنند ـ كه مترسكی است شبیه آدم و به‌ات دستور می‌دهند به طرف آن تیراندازی كنی. مترسك، با شجاعت و خونسردی بسیار جلو لوله تفنگ‌هائی كه به طرفش نشانه رفته‌اند می‌ایستد و از سر ساده دلی چنین می‌پندارد كه سرانجام حس بشر دوستی بر غالب سربازان فایق خواهد آمد و آنان ـ به همانگونه كه غالباً اتفاق می‌افتد ـ به هدف نخواهند زد.
من همیشه معقتد بودم كه می‌بایستی لباس فورم كلانتر محل را به این مترسك می‌پوشاندند. با اجرای چنین كاری دسترسی به دو هدف زیر میسر می‌شد: اولاً اكثریت قریب به اتفاق سربازان ما ـو به عبارت دیگر، سربازانی كه از میان مردم بیرون آمده‌اندـ هم در نشانه روی شان دقت می‌كردند، هم در تیراندازی شان؛ علاوه بر این، همین سربازها، همزمان با خدمت در ارتش، می‌توانستند تجربه بسیار گرانبهائی بیندوزند: تجربه‌ای كه غالباً در زندگی شان، به‌ویژه آن‌گاه كه از زیر سلطه حكومت فرماندهان بیرون می‌آیند، سخت به دردشان می‌خورد. و اتفاقاً یكی از مواد آئین نامه هم درست همین مطلب را عنوان می‌كند: «هدف از تربیت كردن یك تك تیرانداز آن است كه سرباز، حتی آن‌گاه كه از فرماندهان خویش جدا مانده باشد بتواند مستقلانه و آگاهانه و قاطعانه از عهده اجرای وظایف جنگی خویش برآید.»
وقتی كه یك سرباز جدید توانست نظام گرفتن را، قدم رو رفتن را، پاشنه بر سنگفرش كوبیدن را، احترام به ما فوق گذاشتن را و بی فكرانه آدم كشتن را، یاد بگیرد، می‌توان او را یك «نیمه سرباز» به شمار آورد. و اما نیمه دوم او با فرا گرفتن تئوری است كه شكل می‌گیرد. گروهبان‌مان می‌گفت:
- یك سرباز، تشكیل شده است از تئوری و تجربه!
البته روشن نیستم كه این سخنان حكیمانه را كجا خوانده بود، اما چنان محكم حرف می‌زد كه معلوم بود یك زمانی، در جائی، این حرف‌ها را شنیده.
من مطلقاً قادر نیستم انسان و به قول گروهبان‌مان سربازی را كه از تئوری و تجربه تشكیل شده باشد در نظرم مجسم بكنم. ولی تصور می‌كنم نظریه بالا را می‌توان به شرح زیر تصویر كرد: مشمولی كه لحظه‌ای پیش به حكم اجبار از خانه‌اش جدا شده فقط تئوری شمرده می‌شود؛ اما همان مشمول، بعد از یاد گرفتن فنون نظام گرفتن و قدم رو رفتن و پاشنه بر سنگفرش كوبیدن، تبدیل می‌شود به آمیزه‌ای از تئوری و تجربه و به عبارتی دیگر تبدیل می‌شود تقریباً به یك سرباز.
تفنگ توی دست‌های مشمولی كه تیر اندازی را یاد گرفته فقط تئوری شمرده می‌شود؛ اما كافی است كه همین مشمول فن آدم كشتن را هم بیاموزد تا تجربه خلق شود، و همین تجربه است كه در آمیزش با تئوری، یك سرباز كامل به وجود می‌آورد.
به طور كلی تعلیمات نظری درست همان چیزی است كه بیشترین فایده را به سربازها می‌رساند. خود ما، در جریان همین تعلیمات بود كه وسیع ترین و ضروری ترین معلومات را كسب كردیم. مثلاً بدین گونه بود كه در ساعات تعلیمات نظری، از گروهبان‌مان یاد گرفتیم كه میهن چیست و گروهبان كدام است؛ علاوه بر این‌ها معلوم‌مان شد كه دولت چیست و یك كاسه آش كدام است، یا پیروزی چیست و قشو كدام است؛ و كلی معلومات بسیار سودمند دیگر كه حتی بر شمردن‌شان هم دشوار است. علاوه بر همه این حرف‌ها برای نخستین بار از زبان گروهبان‌ها بود كه شنیدیم گویا هر فرد صربی از روزی كه به خدمت نظام فراخوانده شد تا لحظه مرگش یك سرباز شمرده می‌شود: «بعد از این‌كه دو سال خدمتت را انجام دادی روانه خانه‌ات می‌شوی، اما به هر صورت، توی خانه‌ات هم یك سرباز هستی؛ تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرست‌های ارتش حذف شده. نه برادر، اگر میهن لازمت داشته باشد در هر لحظه‌ای ممكن است دوباره به خدمت احضار بشوی».
چند سالی از این ماجرا گذشت. و من از روی تجربه شخصی خودم متقاعد شدم كه حق به جانب گروهبان‌مان بود: در واقع هم انسان تا زنده است نمی‌تواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریه‌ئی كه به دستش می‌رسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامه‌ئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص می‌شدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان می‌دادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كرده‌ام

ادامه دارد...

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستان_کوتاه

#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان

#بخش_پنج:

در واقع هم انسان تا زنده است نمی‌تواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریه‌ئی كه به دستش می‌رسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامه‌ئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص می‌شدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان می‌دادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كرده‌ام و به‌ام تكلیف شده بود خودم را به شعبه سوم فلان واحد معرفی كنم و قشو مورد ادعا را پس بدهم. صورت مجلس را خواندم و پشت ورقه مورد بحث با خط صربی و به زبانی روشن و گویا توضیح دادم كه چون خدمت من در پیاده نظام بوده طبعاً نمی‌توانستم قشو تحویل گرفته باشم. و در پایان این توضیح اضافه كردم كه اگر هم قشوئی تحویل من می‌بود بدون تردید پسش می‌دادم. تصور می‌كردم بعد از نگاشتن چنین توضیحی دست از سر كچلم بر خواهند داشت و چه تصور باطلی!
دو سالی گذشت و در واقع هم كاری به كارم نداشتند تا آن‌كه یك روز خدا، دوباره همان نامه كذائی كه در آن به من پیشنهاد شده بود قشو را مسترد كنم به سراغم آمد. پاسخ چند سال قبل را تكرار كردم اما به هیچ وجه افاقه نكرد: هر جا می‌رفتم آن نامه شوم هم دنبالم راه می‌افتاد و قشو معروف را از من مطالبه می‌كرد. از وزارتخانه‌ئی به وزارتخانه دیگر منتقل می‌شدم، شغلم را تغییر می‌دادم، اما نامه مورد بحث به گونه‌ای تغییر ناپذیر همراهی‌ام می‌كرد و استرداد قشو معروف را می‌طلبید. مأمور خدمت در یك كشور خارجی شدم، نامه به آن جا هم آمد. برای معالجه به یك منطقه خوش آب و هوا رفتم، آن‌جا هم دست از سرم بر نداشت. سعی كردم در دهكوره‌ئی ساكن شوم اما از این تلاش هم سودی نبردم چرا كه در آن‌جا هم نامه به سراغم آمد.
سرانجام دیدم كه دیگر ممكن است كارم به جنون بكشد. از این رو به قصد آن‌كه شر چنین عقوبتی را از سرم باز كنم، یك روز نامه لعنتی را كه آنهمه تعقیبم كرده بود برداشتم و شخصاً به شعبه سوم فلان واحد نظامی‌بردم یك سروان سر رشته‌داری با خوشروئی از من استقبال كرد. موضوع را با او در میان گذاشتم، توضیحات مفصلی دادم و آخر سر اضافه كردم كه:
ـ بابا، من تو پیاده نظام خدمت می‌كردم، پس به هیچ وجه احتیاج به قشو نداشتم. فكر می‌كنم سوة تفاهمی پیش آمده. باز اگر از من مثلاً پتو مطالبه می‌كردند، یك حرفی. چون به هر سربازی یك پتو می‌دادن، اما قشو چرا؟ خودتان بفرمائید ببینم سرباز پیاده چه احتیاجی به قشو دارد؟
- كاملاً درست است. صحیح می‌فرمائید.
به این ترتیب جناب سروان اظهارتم را با حرارت تأیید كرد و آن وقت قلمش را دست گرفت همه توضیحاتم را یادداشت كرد و در حال مشایعت من با لحن تسكین دهنده‌ئی گفت:
- خوب كردید كه خودتان تشریف آوردید وهمه چیز راتوضیح دادید. كاش این كار راچندسال پیش می‌كردید تااین قدر ناراحتمان نمی‌كردند.

با آسودگی خاطر و با اعصابی آرام گرفته از او جدا شدم ولی گفته گروهبان مان كه «تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرست‌های ارتش حذف شده. نه برادر، تا وقتی زنده هستی هر لحظه ممكن است به خدمت احضار بشوی» باز هم درست از آب درآمد. قضیه از این قرار است كه یك سال بعد نامه‌ئی به كلانتری محل رسید كه در آن از من استرداد یك عدد قشو.... و یك تخته «پتو» مطالبه شده بود! این یكی هم، مثل كنه به من چسبید و از وزارتخانه‌ئی به وزارتخانه دیگر، از اداره‌ئی به اداره دیگر، از دولتی به دولت دیگر، از سالی به سال دیگر، چنان به تعقیبم پرداخت كه دیگر نشانه‌های تشنجات عصبی در من ظهور كرد و ناچار به این فكر افتادم كه یا از تبعیت كشور صربستان چشم بپوشم و یا اصلاً انتحار كنم و به این زندگی وحشتناك خاتمه بدهم. سرانجام مانند دفعه قبل نامه را برداشتم و به شعبه سوم فلان واحد رفتم. سروان مُسنی كه سنش از حد بازنشستگی گذشته بود از من استقبال كرد و بعد از این‌كه همه چیز را به ترتیب برایش تعریف كردم گفت:
- مسلم است! اشتباه از آنجا ناشی شده كه سلف من توضیحات شما را غلط یادداشت كرده. راستی هم چطور ممكن بود كه شما قشو تحویل گرفته باشید؟ پیاده نظام و قشو؟ چه حرف مزخرفی! اما خودمانیم: حقش بود پتو را پس می‌دادید. شما كه نمی‌توانستید به همین مفتی پتوی دولت را بالا بكشید، پس بهتر بود برش می‌گرداندید. نه؟ باز اگر یقلاوی بود، یك چیزی چون سربازها معمولاً یقلاوی شان را گم می‌كنند و در اكثر موارد هم یقلاوی شان به سرقت می‌رود.
جواب دادم:
- درست می‌فرمائید باز اگر یقلاوی بود یك چیزی.
سرانجام از این كه موفق شده بودم همه چیز را توضیح بدهم و خودم را برای همیشه از شر بلائی كه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمی‌داشت خلاص كنم شاد و خندان تركش كردم.

ادامه دارد......

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸


🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#داستان_کوتاه

#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان

#بخش_شش:

چند سالی گذشت و من غرق در احساس آسودگی خاطر بودم كه یك روز ناگهان بار دیگر نامه‌ئی به كلانتری محل مان رسید كه در آن از سوی سرشته داری ارتش از من خواسته شده بود قشو و پتو و یقلاوی ارتش را مسترد كنم. و حالا باز چند سالی است كه آن نامه لعنتی دنبالم افتاده و هرچه می‌كنم دست از تعقیبم بر نمی‌دارد. كارم به جائی رسیده كه روزها مدام زیر لب زمزمه می‌كنم و شب‌ها مدام قشو و پتو و یقلاوی خواب می‌بینم. این سه شئی لعنتی چنان به ستوهم آورده‌اند و چنان با گوشت و خونم عجین شده‌اند كه هرگاه هنوز استفاده كردن از امتیازات اشرافی در كشورمان رسم می‌بود می‌توانستم هر سه تا را كنار هم قرار بدهم – دشتی وسیع و گسترده به شكل یك پتوی پهن شده، و یك قشو و یك یقلاوی مسروقه بر روی آن ـ و از تركیب آن‌ها یك علامت خانوادگی برای خودم بسازم.
با این‌همه فقط از همین طریق بود كه متقاعد شدم حق با گروهبان مان بوده‌است: یك فرد صربستانی مادام العمر موظف است خودش را یك سرباز بشمارد و حتی المقدور ارتباطش را با ارتش حفظ كند. اگر تا حالا به این واقعیت پی برده بودم چه بسا كه اصلاً در ارتش باقی می‌ماندم، به‌خصوص كه راه ترقی هم به شكل افقی وسیع در برابرم گسترده بود؛ مثلاً هم اكنون چهل سال است كه دارم عنوان گروهبانی ارتش صربستان را یدك می‌كشم، و اگر قرار بود كه در هر درجه‌ئی همین قدر در جا بزنم ممكن بود بعد از صد و بیست سال خدمت، در یك روز قشنگ، به مقام استواری هم نایل شوم.
به طور كلی، عنوان نظامی‌من دارای‌هاله‌ای از جذابیت است. نخست به سبب آن‌كه من ارشد گروهبان‌های صربستان هستم. و دوم به دلیل آن‌كه من و ناپلئون بناپارت نام آورترین گروهبان‌های همه ارتش‌های اروپا به شمار می‌رویم. شهرت ناپلئون از آن‌جا ناشی می‌شود كه توانسته بود درجه گروهبانی‌اش را با لقب امپراتوری معاوضه كند و شهرت من از آنجاست كه عنوان گروهبانی‌ام را چهل سال آزگار با هیچ لقب یا درجه دیگری معاوضه نكردم.

پایان


🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃