🔴#عدالت، نان مردمان است گاه فراوان است، گاه کمیاب، گاه خوشمزه است، گاه بدمزه.
وقتی نان نایاب شد، گرسنگی حکمفرما می‌شود.‌وقتی نان بد شد، نارضایتی حکمفرما می‌شود.
عدالت بد را دور بیانداز ! که بی دانش و عشق آن‌را ورز داده و پخته‌اند ! بی چاشنی‌ست و لبه‌اش سوخته است ! عدالت بیات را دور بیانداز ! که بس دیر می‌رسد ! اگر نان مرغوب و فراوان باشد می‌شود بقیه‌ی غذا را نادیده گرفت. نمی‌توان همه‌چیز را یک‌باره و به فراوانی داشت

اگر از نان عدالت بخوریم کارها چنان انجام می‌گیرد که فراوانی ازقِبل آن حاصل می‌آید. همان‌گونه که به نان روزانه محتاجیم به عدالت روزانه نیز نیازمندیم ، حتی بارها در روز بدان نیازمندیم. از بام تا شام، به وقت خوشی و به هنگام کار که بدل به لذت می‌شود به روزگار سختی و شادمانی . مردمان به نان روزانه و سالم عدالت نیازمندند. پس اکنون که نان عدالت تا بدین حد اهمیت دارد دوستان ! چه کس باید آن‌را بپزد؟ چه کس نان دیگر را می‌پزد؟ نان عدالت را نیز چون هر نان دیگری باید مردمان خود بپزند.
"فراوان و در دسترس و روزانه" ...

#برتولت_برشت
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#عدالت_کجاست؟

اگر فقیر دنبال دختر راه بیفتد میشود
"منحرف"
اگر ثروتمند این کار را بکند، میشود
"عاشق"

اگر فقرا جایی جمع شوند، میشوند
"باند"،
اگر ثروتمندان جایی جمع شوند میشود
"جلسه"

اگر فقیر دزدی کند، میشود
"سرقت"،
اگر ثروتمند دزدی کند، میشود
"اختلاس"

دنياي عجيبي است ، حتی مفاهیم هم با مقدار پول که در جیب است، عوض میشود ...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
۱۳ نوامبر ـ ۲۲ آبان
🔵 روز جهانی مهربانی ـ World Kindness Day 🌺

در سال ۱۹۹۸ #روز_جهانی_مهربانی توسط جنبش جهانی مهربانی ـ World Kindness Movement متشکل از سازمان‌های غیر دولتیِ مهربانی ملل معرفی شد.

گهواره‌ی #زمین ما به دستانی برای مهربانی آن‌چنان نیازمند است تا عطش #عشق و گرسنه‌گی محبتش را مجاب کند.
تیره‌ناکی غمناک جهانمان را با همبستگی نیروی لایزال عشق و همگرایی دستان مهربانی، مرهم نهیم...
در تکاپوی #آزادی و #دموکراسی و #عدالت اجتماعی، تیرگی آپارتاید عقیدتی و نژادی و جنسیتی را از جهان بزداییم...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#عدالت زمانى اجرا میشه که فرد مورد قضاوت هم اونو به رسمیت بشناسه. عدالت، بدون وجود درک و ندامت… چیزى نیست جز انتقام.

#والتر_موزلى
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#عدالت

يك سال حبس تعزيری توام با بيست ضربه شلاق برای دزديدن هشت عدد نارنج!!!!

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#عدالت

يك سال حبس تعزيری توام با بيست ضربه شلاق برای دزديدن هشت عدد نارنج!!!!
دادگاه 2 کیفری در شهرستان ساری طی حکمی مردی را به جرم سرقت هشت عدد نارنج، به 20 ضربه شلاق، یک‌ سال حبس تعزیری و رد مال محکوم کرد.
دزد نارنج‌ها در بازجویی‌ها پذیرفت که 8 عدد نارنج را بدون اجازه صاحبش سرقت کرده است و همین کافی بود تا قاضی باقرزاده رئیس شعبه 101 دادگاه کیفری 2 شهرستان ساری وارد عمل شود و وی را محاکمه کند.
پس از دفاعیات دزد نارنج‌ها در جلسه محاکمه و رضایت‌ندادن صاحب نارنج‌های سرقتی، قاضی دادگاه طبق مواد 656 و 667 از قانون تعزیرات 1375 و درجه 5 از ماده 19 از قانون تعزیرات 1375، محمدعلی را به تحمل یک‌ سال زندان و 20 ضربه شلاق تعزیری و بازگرداندن 8 نارنج به مالباخته محکوم کرد.!!!
و اختلاسگران, ودزدان میلیاردی راست راست میرن و ...
بنابرین همیشه قانون برای مردم عادی وامی قانون است ولی برای از ما بهترون قاتق نونه.
اگر روانشاد روان بخش با ترانه بیا بیا ای لیمو پستون یه بوسم بده جونمو بستون بود حاظر میشد ان بیست ضربه شلاق را نوش جان کند ؟
نظر شما چیست؟


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ویدئو

تقدیم به ملتی که سالهاست در راه رسیدن به سعادت به انتظار نشسته اند....
شعر " سنگ های همیشه " :
دوباره آمده اخبارِ جنگ های همیشه
سلامِ مجری و بعدش جفنگ های همیشه
هنوز ماشه ی اخبار تلخ را نچکانده
پر است پیکرمان از فشنگ های همیشه
به انتظار حقیقت نشسته ایم اگرچه
نصیب ماست دروغ و دلنگ های همیشه
سیاهمان تا کردند آفتاب پرستان
درآمدند دوباره به رنگ های همیشه
در آرزوی رسیدن به قله های سعادت
شدیم پله برای زرنگ های همیشه
کسی به باور من پاک کرده حافظه مان را
که می خورد سرمان هی به سنگ های همیشه...
شعر و دکلمه : #مه_زاد_رازی
#ایران #سرزمین #وطن #انتخابات #مردم #عدالت #جنگ #فقر #درد #شعر #دکلمه #دکلمه_شعر #غزل

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#عدالت


اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلمِ دست و کاسه‌ی زانویش خُرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود. سُم یک دستش -آنکه از قلم شکسته بود- به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می‌شد.
آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ‌های اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس می‌زد. پره‌های بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندان‌های کلید شده‌اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی‌آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.
یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:
من دمبشو می‌گیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش می‌کنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور می‌دارد. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول می‌دم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمی‌تونه رو سه پا واسه؟
یک آقایی که کیف قهوه‌ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:
-مگر می‌شود حیوان را اینطور بیرون آورد؟ شما‌ها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده‌رو.
یکی از تماشاچی‌ها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت:
-این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمی‌شه. باید به یه گلوله کلکشو کند.
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیاده‌رو ایستاده بود و لبو می‌خورد و گفت:
-آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین؟ حیوون خیلی رنج می‌بره.
پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:
-زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزه دومنده حالو اومدیم و ما اینو همینطور که می‌فرمایین راحتش کردیم به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمی‌پرسن که تو گلولتو چیکارش کردی؟
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بوی گفت:
-ای بابا حیوون باکیش نیس. خدا را خوش نمی‌یاد بکشندش. فردا خوب می‌شه. دواش یه فندق مومیاییه.
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید:
-مگه چطور شده؟
یک مرد چپقی جواب داد:
-والله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.
لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دسته‌اش برای مشتری لبو پوست می‌کند جواب داد:
-هیچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می‌کنه. هیشکی به فکرش نیس. اینو... بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت:
یه قرون!... و آن وقت فریاد زد:
قند بی کپن دارم ! سیری یک قرون می‌دم.
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید:
-حالا صاحب نداره؟
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
-چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم می‌شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن می‌ارزه. درشکه‌چیش تا همین حالا اینجا بود؛ به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.
پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید:
-بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟
یک آقای عینکی خوش لباس پرسید:
-فقط دستاش خرد شده؟
همان مرد قلچماق که ریخت شوفرها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
-درشکه‌چیش می‌گفت دندهاشم خرد شده.
بخار تنکی از سوراخ های بینی اسب بیرون می‌آمد. از تمام بدنش بخار بلند می‌شد. دنده هایش از زیر پوستش دیده می‌شد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش می‌پرید. بدنش به شدت می‌لرزید. ابدا ناله نمی‌کرد. قیافه‌اش آرام و بی التماس بود. قیافه‌ی یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه می‌کرد.

#صادق_چوبک

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه

#عدالت_اجتماعی
یعنی زمانی که مردم برای بهبودِ
حال یکدیگر احساس مسئولیت کنند

#Zartosht

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity