🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدّین #حافظ_شیرازی(زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری)، معروف به لسانالغیب و ترجمان الاسرار،شاعر بزرگ سدهٔ #هشتم ایران(برابر قرن چهاردهم میلادی)ویکی از #سخنوران_نامی_جهان است.
بیشتر #شعرهای او #غزل هستند که به #غزلیات_حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ #سخنپردازی_خواجوی_کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهمترین #تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته میشود.
در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به #زبانهای_اروپایی ترجمه شد و نام او به گونهای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.
هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل #آرامگاه او در #شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار میشود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگداشت حافظ نامیده شده است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدّین #حافظ_شیرازی(زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری)، معروف به لسانالغیب و ترجمان الاسرار،شاعر بزرگ سدهٔ #هشتم ایران(برابر قرن چهاردهم میلادی)ویکی از #سخنوران_نامی_جهان است.
بیشتر #شعرهای او #غزل هستند که به #غزلیات_حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ #سخنپردازی_خواجوی_کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهمترین #تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته میشود.
در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به #زبانهای_اروپایی ترجمه شد و نام او به گونهای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.
هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل #آرامگاه او در #شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار میشود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگداشت حافظ نامیده شده است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴# در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
#غزل_حضرت_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴# در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
#غزل_حضرت_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# #بابک_بیات از بیان خاطرات گذشته ابایی نداشت. از محله های جنوب شهر. سرآسیاب دولاب ، خیابان شهباز ، شکوفه ، کرمان و آن همه خاطره از خانه محقری که حتی کوچکترین صدایی به گوش همسایه ها می رسید و آغاز آهنگسازی اش از همین خانه محقر ۴۸ متری بود و خاطرات شیرین زندگی گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانی و فداکاری والدینش برای او بود.
زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودی تازه در حالی که سرمای طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود. میدان ژاله چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شود و به دانشگاه افسری برود و زندگی نظامی را شروع کند. اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقی را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.
#بابک_بیات همیشه از دوستانش مانند #محمداوشال, #ایرج_جنتى_عطایى, #خسروشریف_پور و مهندس #فریدون_حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کرد.
از دوستیش با #ایرج_جنتى_عطایى و خاطراتشان, از سفرش با #احمد_شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى #شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد, و از خاطراتش با #نصرت_رحمانى:
«زندگى بازیست, ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم, واى زین برد روان فرساى, من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم, گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش, زندگى بازیست.» وزمزمه مى کند #شاملو را که:
« همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گریزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست.»
از #شفیعى_کدکنى مى گفت.
از #ایرج_جنتى_عطایى مى گفت و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.
از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا. از #اسفندیارمنفردزاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت می کند.
از #جمعه ، از #رضاموتورى ، #فرهادمهراد و #شهیارقنبرى.
از #واروژان ، از #محمداوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست.
از #بهرام_بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود.
از #احمدشاملو و همسرش #آیداى مهربان.
در زندگی #بابک_بیات ، مرگ پسرش بسیار اثرگذار بود. پسرش #مانی که ده سال از بهترین دوران زندگی #بابک را با او گذراند و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق با فریادهایی از درونش مرد و #بابک را به دنبال خود برد که #بابک موسیقی اش را بسازد و نزد زندگان بماند. او بسان عشق «ارفئوس» رفت و بابک بسان «ارفئوس» آنقدر نواخت و نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.
و این کودک نامش #بامداد است و خدا در کنار «بامداد» ، #باربد را هم به بابک هدیه کرد.
بابک بیات همیشه از دخترش #غزل که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش «باربد» و«بامداد» که موسیقی را دنبال می کنند رضایتمندانه صحبت می کرد و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده بود.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📚🤔
🔴# #بابک_بیات از بیان خاطرات گذشته ابایی نداشت. از محله های جنوب شهر. سرآسیاب دولاب ، خیابان شهباز ، شکوفه ، کرمان و آن همه خاطره از خانه محقری که حتی کوچکترین صدایی به گوش همسایه ها می رسید و آغاز آهنگسازی اش از همین خانه محقر ۴۸ متری بود و خاطرات شیرین زندگی گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانی و فداکاری والدینش برای او بود.
زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودی تازه در حالی که سرمای طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود. میدان ژاله چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شود و به دانشگاه افسری برود و زندگی نظامی را شروع کند. اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقی را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.
#بابک_بیات همیشه از دوستانش مانند #محمداوشال, #ایرج_جنتى_عطایى, #خسروشریف_پور و مهندس #فریدون_حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کرد.
از دوستیش با #ایرج_جنتى_عطایى و خاطراتشان, از سفرش با #احمد_شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى #شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد, و از خاطراتش با #نصرت_رحمانى:
«زندگى بازیست, ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم, واى زین برد روان فرساى, من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم, گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش, زندگى بازیست.» وزمزمه مى کند #شاملو را که:
« همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گریزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست.»
از #شفیعى_کدکنى مى گفت.
از #ایرج_جنتى_عطایى مى گفت و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.
از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا. از #اسفندیارمنفردزاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت می کند.
از #جمعه ، از #رضاموتورى ، #فرهادمهراد و #شهیارقنبرى.
از #واروژان ، از #محمداوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست.
از #بهرام_بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود.
از #احمدشاملو و همسرش #آیداى مهربان.
در زندگی #بابک_بیات ، مرگ پسرش بسیار اثرگذار بود. پسرش #مانی که ده سال از بهترین دوران زندگی #بابک را با او گذراند و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق با فریادهایی از درونش مرد و #بابک را به دنبال خود برد که #بابک موسیقی اش را بسازد و نزد زندگان بماند. او بسان عشق «ارفئوس» رفت و بابک بسان «ارفئوس» آنقدر نواخت و نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.
و این کودک نامش #بامداد است و خدا در کنار «بامداد» ، #باربد را هم به بابک هدیه کرد.
بابک بیات همیشه از دخترش #غزل که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش «باربد» و«بامداد» که موسیقی را دنبال می کنند رضایتمندانه صحبت می کرد و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده بود.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴# خوش باش که هر کِه راز دانَد
دانَد که خوشیْ خوشی کَشانَد
شیرینْ چو شِکَر تو باش شاکِر
شاکِر هردَم شِکَر سِتانَد
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
دانَد که خوشیْ خوشی کَشانَد
شیرینْ چو شِکَر تو باش شاکِر
شاکِر هردَم شِکَر سِتانَد
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#چو باده در من آتش زد بِدیدَم
که از هر آب آذر میتوان کرد
بیا ای مادرِ عشرت به خانه
که جان را فَرشِ مادر میتوان کرد
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
که از هر آب آذر میتوان کرد
بیا ای مادرِ عشرت به خانه
که جان را فَرشِ مادر میتوان کرد
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴# حیلت رها کن عاشقا
دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ
پروانه شو پروانه شو
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی
مستانه شو مستانه شو
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ
پروانه شو پروانه شو
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی
مستانه شو مستانه شو
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#حیلت رها کن عاشقا
دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ
پروانه شو پروانه شو
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی
مستانه شو مستانه شو
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ
پروانه شو پروانه شو
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی
مستانه شو مستانه شو
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#تا نَکَنی کوه بَسی
دست به لَعلی نَرَسَد
تا سوی دریا نروی
گوهر و مَرجان نبری
تا نشوی مست خدا
غم نشود از تو جدا
تا صفت گرگ دَری
یوسف کنعان نَبَری
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
دست به لَعلی نَرَسَد
تا سوی دریا نروی
گوهر و مَرجان نبری
تا نشوی مست خدا
غم نشود از تو جدا
تا صفت گرگ دَری
یوسف کنعان نَبَری
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#ای تَن من خراب تو
دیدۀ من سَحابِ تو
ذَرّۀ آفتاب تو
این دل بیقرار من
لب بِگُشا و مشکلم
حل کُن و شاد کُن دلم
کآخِر تا کجا رَسَد
پنج و ششِ قمار من
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
دیدۀ من سَحابِ تو
ذَرّۀ آفتاب تو
این دل بیقرار من
لب بِگُشا و مشکلم
حل کُن و شاد کُن دلم
کآخِر تا کجا رَسَد
پنج و ششِ قمار من
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#غزل_از_عشق_نااُمید
شب نمیخواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد،
با توده آتشینی از کژدمها بر شقیقهام.
تو اما خواهی آمد،
با زبانی سوزان از باران نمک.
روز نمیخواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد
و میخکهای جویده را برای غوکها خواهم آورد.
تو اما خواهی آمد
از مجراهای تاریک زمین.
نه روز و نه شب میخواهند که بیایند،
تا بسوزم من از اشتیاق تو
و بسوزی تو از اشتیاق من.
#فدریکو_گارسیا_لورکا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
شب نمیخواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد،
با توده آتشینی از کژدمها بر شقیقهام.
تو اما خواهی آمد،
با زبانی سوزان از باران نمک.
روز نمیخواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد
و میخکهای جویده را برای غوکها خواهم آورد.
تو اما خواهی آمد
از مجراهای تاریک زمین.
نه روز و نه شب میخواهند که بیایند،
تا بسوزم من از اشتیاق تو
و بسوزی تو از اشتیاق من.
#فدریکو_گارسیا_لورکا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه زِ یکدیگر نمانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخَم را بوسه دِه کاکنون همانیم
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
که تا ناگه زِ یکدیگر نمانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخَم را بوسه دِه کاکنون همانیم
#غزل_مولانا
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#چونی تو و آن دل لطیفت
وان صورت و قامت ظریفت؟
خواهم که شَوَم شبی حریفت
ای ماه بگو که کِی بَرآیی؟
#غزل_مولانا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
وان صورت و قامت ظریفت؟
خواهم که شَوَم شبی حریفت
ای ماه بگو که کِی بَرآیی؟
#غزل_مولانا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
🔴#لب های سرخ و
طرهی افشان كه جای خود!
دنيا #غزل نداشت اگر دختری نبود
#Zartosht
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
طرهی افشان كه جای خود!
دنيا #غزل نداشت اگر دختری نبود
#Zartosht
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴#چکامه_پارسی
حال صورت این چنین
و حال معنی خود مپرس
روح مست و
عقل مست و
خاک مست
اسرار مست
#غزل_مولانا
#گروه_شمس
#هشتم_مهرماه بزرگداشت #مولانای جان گرامی باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
حال صورت این چنین
و حال معنی خود مپرس
روح مست و
عقل مست و
خاک مست
اسرار مست
#غزل_مولانا
#گروه_شمس
#هشتم_مهرماه بزرگداشت #مولانای جان گرامی باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
صبحدم از عرش
مي آمد خروشي،
عشق گفت
قدسيان گويي
كه شعر حافظ از
بر مي كنند.
#20مهر روز بزرگداشت #حافظ گرامی باد
خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدّین #حافظ_شیرازی(زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری)، معروف به لسانالغیب و ترجمان الاسرار،شاعر بزرگ سدهٔ #هشتم ایران(برابر قرن چهاردهم میلادی)ویکی از #سخنوران_نامی_جهان است.
بیشتر #شعرهای او #غزل هستند که به #غزلیات_حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ #سخنپردازی_خواجوی_کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهمترین #تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته میشود.
در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به #زبانهای_اروپایی ترجمه شد و نام او به گونهای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.
هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل #آرامگاه او در #شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار میشود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگداشت حافظ نامیده شده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
مي آمد خروشي،
عشق گفت
قدسيان گويي
كه شعر حافظ از
بر مي كنند.
#20مهر روز بزرگداشت #حافظ گرامی باد
خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدّین #حافظ_شیرازی(زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری)، معروف به لسانالغیب و ترجمان الاسرار،شاعر بزرگ سدهٔ #هشتم ایران(برابر قرن چهاردهم میلادی)ویکی از #سخنوران_نامی_جهان است.
بیشتر #شعرهای او #غزل هستند که به #غزلیات_حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ #سخنپردازی_خواجوی_کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهمترین #تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته میشود.
در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به #زبانهای_اروپایی ترجمه شد و نام او به گونهای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.
هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل #آرامگاه او در #شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار میشود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگداشت حافظ نامیده شده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بمناسبت_زادروز_فروغ_فرخزاد
فروغ فرخزاد:
«آرزوی من #آزادی #زنان #ایران و #تساوی حقوق آنها با مردان است... من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی هنری و اجتماعی زنان است.»
فروغالزمان فرخزاد هشتم دیماه ۱۳۱۳ در خیابان معزالسلطنه در محله امیریه تهران به دنیا آمد. پس از گذراندن دبستان و دبیرستان به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی فراگرفت. تا سال سوم در دبیرستان «خسرو خاور» درس خواند. یکی از همکلاسیهای فروغ میگفت: زنگهای انشا برای فروغ بدترین ساعات درس بود؛ همیشه میگفت که من از #انشا متنفرم و بیزارم چرا که معلم انشا همیشه او را توبیخ میکرد و میگفت: فروغ تو این ها را از کتابها میدزدی؟ فروغ گویا به خیاطی علاقهی وافر داشت و میگفت وقتی از خیاطی برمیگردم بهتر میتوانم #شعر بگویم.
فروغ تنها شانزده سال داشت که به یکی از بستگان مادرش دل بست و او کسی نبود جز پرویز شاپور که خود #نویسنده بود و از لحاظ سنی پانزده سال از فروغ بزرگتر بود. خانواده فروغ با این ازدواج مخالف بودند. محصول این ازدواج فرزند پسری است به نام کامیار. این وصلت چندان نپائید و از همسرش جدا شد و این جدایی موجب شد که از دیدار فرزندش محروم بماند. فروغ همواره نگران قضاوت فرزندش در مورد خود بود.
او در جایی در این باره میگوید:
«کامی یک روز بزرگ خواهد شد و مرا چنان که هستم خواهد شناخت نه آنطور که درباره من به او تلقین میکنند و معصومیت او را با تفتیشهای بیمارانهی خود آلوده میسازند.»
فروغ سیزده یا چهارده ساله بود که شعرگفتن آغاز کرد. او در مصاحبهای میگوید:
«وقتی سیزده یا چهارده ساله بودم، خیلی غزل میساختم و هیچوقت هم آنرا چاپ نکردم. وقتی #غزل را نگاه میکنم با وجود اینکه از حالت کلی آن خوشم میآید به خودم میگویم خوب خانم، کمپلکس غزلسرایی آخر تو را هم گرفت.»
فروغ هفده سال داشت که نخستین مجموعهی اشعار خود به نام «اسیر» را در سال ۱۳۳۱ چاپ کرد و بیستویکسال داشت که مجموعه «دیوار» را منتشر ساخت. در این هنگام بود که ناسزا و دشنامهای بسیاری بر فروغ باریدن گرفت. عصیان فروغ به فرهنگ ِ نرسالار خوش نیامد و تهمتها بود که از چپ و راست بر او فرود میآمد.
در سال ۱۳۳۶ و در سن بیستودوسالگی فروغ سومین مجموعه #شعر خویش به نام «عصیان» را به چاپ رساند. فروغ کمکم داشت سینما را هم تجربه میکرد. در شهریور ۱۳۳۷ و در سن بیستوسهسالگی به جهان سینما نزدیک شد. در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا شد؛ آشناییای که مسیر زندگی فروغ را تغییر داد. در سال ۱۳۴۱ فروغ فیلم “خانه سیاه است” را در آسایشگاه جذامیان بابا باغس تبریز میسازد. تهیهکنندگی این #فیلم را #ابراهیم_گلستان بر عهده میگیرد و در واقع این فیلم حاصل همکاری فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان در استودیو فیلم گلستان است.
این فیلم توانست جایزهی بهترین فیلم مستند همان سال را در فستیوال فیلم آلمان غربی از آن ِ خود کند.
خاطرۀ محمدعلی سپانلو از فروغ فرخزاد
اوایل دهه ۴۰ بود و ما دانشجویان جوانی بودیم در دانشگاه تهران که پس از هشت سال خاموشی که بهخاطر وقایع ۲۸ مرداد اتفاق افتاد بود، ساواک هر نوع شرایط دانشجویی را یک تظاهرات سیاسی تلقی میکرد و هر نوع شلوغی را پلیس تهران بههمراه ساواک و کماندوها محاصره میکرد.
در همان حال و احوالات بود که ما در دانشگاه تهران حضور داشتیم و حتی شبها تا صبح آنجا میماندیم و یادم هست که مرحوم شمشیری برای ما یک بار غذا فرستاده بود و آن هم چه غذایی؛ چلوکباب، که من خیلی هم دوست داشتم. اما پلیس آن را توقیف کرده بود ولی این مردم تهران بودند که نان میخریدند و از آن طرف دیوارها پرت میکردند درون محوطه دانشگاه برای ما که شبها در دانشگاه میماندیم تا گرسنه نمانیم.
در همین روزها بود و فروغ فرخزاد که سرش همیشه برای اینجور مسائل باید بگویم خیلی خیلی صادقانه درد میکرد و دوست داشت که همیشه وسط این قیل و قالها باشد، برایش این مسأله بهوجود آمده بود که چطور اعلامیههای «جبهه ملی» را که «جبهه ملی دوم» بود (و اتفاقاً هنوز مصدق زنده بود) برای ما جابهجا کند. فروغ آنوقتها یک فولکس واگن قورباغهای داشت و ما که از او خواستیم یک بسته از اعلامیهها را پخش کند، نه گذاشت و نه برداشت و یکراست رفت سمت پلیس و گارد، این اعلامیهها را پخش کرد.
فروغ را دستگیر کردند و بردند به پاسگاه کلانتری. کل ماجرای دستگیری فروغ دو ساعت بیشتر طول نکشید که او را آزاد کردند.
آنموقع هنوز بگیر بگیر ساواک به آن شکلها نبود و مردم تازه عادت کرده بودند به تظاهرات و شلوغبازی.
🌸🌿
🔴#بمناسبت_زادروز_فروغ_فرخزاد
فروغ فرخزاد:
«آرزوی من #آزادی #زنان #ایران و #تساوی حقوق آنها با مردان است... من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی هنری و اجتماعی زنان است.»
فروغالزمان فرخزاد هشتم دیماه ۱۳۱۳ در خیابان معزالسلطنه در محله امیریه تهران به دنیا آمد. پس از گذراندن دبستان و دبیرستان به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی فراگرفت. تا سال سوم در دبیرستان «خسرو خاور» درس خواند. یکی از همکلاسیهای فروغ میگفت: زنگهای انشا برای فروغ بدترین ساعات درس بود؛ همیشه میگفت که من از #انشا متنفرم و بیزارم چرا که معلم انشا همیشه او را توبیخ میکرد و میگفت: فروغ تو این ها را از کتابها میدزدی؟ فروغ گویا به خیاطی علاقهی وافر داشت و میگفت وقتی از خیاطی برمیگردم بهتر میتوانم #شعر بگویم.
فروغ تنها شانزده سال داشت که به یکی از بستگان مادرش دل بست و او کسی نبود جز پرویز شاپور که خود #نویسنده بود و از لحاظ سنی پانزده سال از فروغ بزرگتر بود. خانواده فروغ با این ازدواج مخالف بودند. محصول این ازدواج فرزند پسری است به نام کامیار. این وصلت چندان نپائید و از همسرش جدا شد و این جدایی موجب شد که از دیدار فرزندش محروم بماند. فروغ همواره نگران قضاوت فرزندش در مورد خود بود.
او در جایی در این باره میگوید:
«کامی یک روز بزرگ خواهد شد و مرا چنان که هستم خواهد شناخت نه آنطور که درباره من به او تلقین میکنند و معصومیت او را با تفتیشهای بیمارانهی خود آلوده میسازند.»
فروغ سیزده یا چهارده ساله بود که شعرگفتن آغاز کرد. او در مصاحبهای میگوید:
«وقتی سیزده یا چهارده ساله بودم، خیلی غزل میساختم و هیچوقت هم آنرا چاپ نکردم. وقتی #غزل را نگاه میکنم با وجود اینکه از حالت کلی آن خوشم میآید به خودم میگویم خوب خانم، کمپلکس غزلسرایی آخر تو را هم گرفت.»
فروغ هفده سال داشت که نخستین مجموعهی اشعار خود به نام «اسیر» را در سال ۱۳۳۱ چاپ کرد و بیستویکسال داشت که مجموعه «دیوار» را منتشر ساخت. در این هنگام بود که ناسزا و دشنامهای بسیاری بر فروغ باریدن گرفت. عصیان فروغ به فرهنگ ِ نرسالار خوش نیامد و تهمتها بود که از چپ و راست بر او فرود میآمد.
در سال ۱۳۳۶ و در سن بیستودوسالگی فروغ سومین مجموعه #شعر خویش به نام «عصیان» را به چاپ رساند. فروغ کمکم داشت سینما را هم تجربه میکرد. در شهریور ۱۳۳۷ و در سن بیستوسهسالگی به جهان سینما نزدیک شد. در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا شد؛ آشناییای که مسیر زندگی فروغ را تغییر داد. در سال ۱۳۴۱ فروغ فیلم “خانه سیاه است” را در آسایشگاه جذامیان بابا باغس تبریز میسازد. تهیهکنندگی این #فیلم را #ابراهیم_گلستان بر عهده میگیرد و در واقع این فیلم حاصل همکاری فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان در استودیو فیلم گلستان است.
این فیلم توانست جایزهی بهترین فیلم مستند همان سال را در فستیوال فیلم آلمان غربی از آن ِ خود کند.
خاطرۀ محمدعلی سپانلو از فروغ فرخزاد
اوایل دهه ۴۰ بود و ما دانشجویان جوانی بودیم در دانشگاه تهران که پس از هشت سال خاموشی که بهخاطر وقایع ۲۸ مرداد اتفاق افتاد بود، ساواک هر نوع شرایط دانشجویی را یک تظاهرات سیاسی تلقی میکرد و هر نوع شلوغی را پلیس تهران بههمراه ساواک و کماندوها محاصره میکرد.
در همان حال و احوالات بود که ما در دانشگاه تهران حضور داشتیم و حتی شبها تا صبح آنجا میماندیم و یادم هست که مرحوم شمشیری برای ما یک بار غذا فرستاده بود و آن هم چه غذایی؛ چلوکباب، که من خیلی هم دوست داشتم. اما پلیس آن را توقیف کرده بود ولی این مردم تهران بودند که نان میخریدند و از آن طرف دیوارها پرت میکردند درون محوطه دانشگاه برای ما که شبها در دانشگاه میماندیم تا گرسنه نمانیم.
در همین روزها بود و فروغ فرخزاد که سرش همیشه برای اینجور مسائل باید بگویم خیلی خیلی صادقانه درد میکرد و دوست داشت که همیشه وسط این قیل و قالها باشد، برایش این مسأله بهوجود آمده بود که چطور اعلامیههای «جبهه ملی» را که «جبهه ملی دوم» بود (و اتفاقاً هنوز مصدق زنده بود) برای ما جابهجا کند. فروغ آنوقتها یک فولکس واگن قورباغهای داشت و ما که از او خواستیم یک بسته از اعلامیهها را پخش کند، نه گذاشت و نه برداشت و یکراست رفت سمت پلیس و گارد، این اعلامیهها را پخش کرد.
فروغ را دستگیر کردند و بردند به پاسگاه کلانتری. کل ماجرای دستگیری فروغ دو ساعت بیشتر طول نکشید که او را آزاد کردند.
آنموقع هنوز بگیر بگیر ساواک به آن شکلها نبود و مردم تازه عادت کرده بودند به تظاهرات و شلوغبازی.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#غزل_مثنوی بسیار زیبا از
شاعر خوب #بیداد_خراسانی
🌿🍂
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود حاصل گل های پر پر است
شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است
از آن زمان که آینه گردان شب شدید
آیینه دل از دم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروززندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی زچنگ شوم زمان مرگ می چکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار وصله ناجور فصل هاست
وقتی تبر مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار
بر صدر می نشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مصور است
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار معجزه ی یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانه ها
امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان برنده تر از تیغ خنجر است
این تخته پارها که با آن چنگ می زنید
ته مانده های زورق بر خون شناور است
حرص جهان نزن که در عهد بی ثبات
روز نخست موقع مرگت مقرر است
هرگزحدیث دردت به پایان نمی رسد
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است
اما هوای شور رجزدر قلم گرفت
سردار مثنوی به کف خود علم گرفت
در عرصه ستیز رجز خوان حق شدم
بر فرق شام تیره عمود فلق شدم
مغموم و دل شکسته و رنجور و خسته ام
در ژرفنای درد عمیقی نشسته ام
پاییز بی کسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دوپهلو سورده ام
من ریزه خوار سفره ناکس نبوده ام
...
من از دیار بیهقم از نسل سر بدار
شمشیر آبدیده میدان کارزار
ای بیستون فاجعه فرهاد میشوم
قبضه به دست تیشه فریاد میشوم
تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم
رازی هزار از پس پرده عیان کنم
....
هر روز روز واقعه تکرار میشود
آخر چگونه زار نگریم برای عشق
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق
دیدم در انزوای خزان باغ عشق را
دیدم به قلب خون غزل داغ عشق را
دیدم به حکم خار به گل ها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به ساقه امید می زنند
شلاقه شب به گرده خورشید می زنند
دیدم که گرگ بره ما را دریده است
دیدم خروس دهکده را سر بریده است
دیدم هبل به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونق بازار برده بود
دیدم خدا به غربت خود زار می گریست
در سوگ دین به پهنه رخسار می گریست
دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
از بس سرودم و نشنیدید خسته ام
من از نگاه سرد شما دل شکسته ام
ای از تبار هر چه سیاهی سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
شمشیر های کهنه خود را رها کنید
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید
بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هر چار فصل سال همیشه بهار بود
اما به حکم سفسته بیداد کرده اید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده اید
مردم در این سرا چه به جز باد سرد نیست
هر که لاف مردی خود زد که مرد نیست
مردم حدیث خوردن شرم و حیاست
صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست
مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی برای لقمه نان بندگی کنید
تا کی به زیر منتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کس نکن
گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن
دل را اسیر دلبر مشکوک کرده ای
دره دری نثار ره خوک کرده ای
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من
حتی اگر که بت بپرستی عزیز من
اینان که از قبیله شوم سیاهیند
بیرق بدست شام قریب تباهیند
گویند این عجوزه شب راه چاره است
آبستن سپیده صبحی دوباره است
ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست
آبستن سپیده صبح پگاه نیست
مردم به سحر شعبده به خواب رفته اید
در این کویر تشنه پی آب رفته اید
تا کی در انتظار مسیح دوباره اید
در جستجوی نور کدامین ستاره اید
مردم برای هیبت مان آبرو نماند!!!
فریاد داد خواهیمان در گلو نماند
اینان تمام هستی ما را گرفته اند
شور و نشاطی و مستی ما را گرفته اند
در موج خیز حادثه کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه رمق ناله می کند
از حجم این سروده ورق ناله می کند
اندوه این حدیث دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طرف جنون کشید
هل من مبارز، از بن دندان بر آورم
رخش غزل دوباره به جولان در آورم
برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم
از عمق جان خدای جهان را صدا کنیم
با ازدحام این همه بت در حریم حق
فکری به حال غربت دین خدا کنیم
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#غزل_مثنوی بسیار زیبا از
شاعر خوب #بیداد_خراسانی
🌿🍂
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود حاصل گل های پر پر است
شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است
از آن زمان که آینه گردان شب شدید
آیینه دل از دم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروززندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی زچنگ شوم زمان مرگ می چکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار وصله ناجور فصل هاست
وقتی تبر مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار
بر صدر می نشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مصور است
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار معجزه ی یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانه ها
امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان برنده تر از تیغ خنجر است
این تخته پارها که با آن چنگ می زنید
ته مانده های زورق بر خون شناور است
حرص جهان نزن که در عهد بی ثبات
روز نخست موقع مرگت مقرر است
هرگزحدیث دردت به پایان نمی رسد
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است
اما هوای شور رجزدر قلم گرفت
سردار مثنوی به کف خود علم گرفت
در عرصه ستیز رجز خوان حق شدم
بر فرق شام تیره عمود فلق شدم
مغموم و دل شکسته و رنجور و خسته ام
در ژرفنای درد عمیقی نشسته ام
پاییز بی کسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دوپهلو سورده ام
من ریزه خوار سفره ناکس نبوده ام
...
من از دیار بیهقم از نسل سر بدار
شمشیر آبدیده میدان کارزار
ای بیستون فاجعه فرهاد میشوم
قبضه به دست تیشه فریاد میشوم
تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم
رازی هزار از پس پرده عیان کنم
....
هر روز روز واقعه تکرار میشود
آخر چگونه زار نگریم برای عشق
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق
دیدم در انزوای خزان باغ عشق را
دیدم به قلب خون غزل داغ عشق را
دیدم به حکم خار به گل ها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به ساقه امید می زنند
شلاقه شب به گرده خورشید می زنند
دیدم که گرگ بره ما را دریده است
دیدم خروس دهکده را سر بریده است
دیدم هبل به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونق بازار برده بود
دیدم خدا به غربت خود زار می گریست
در سوگ دین به پهنه رخسار می گریست
دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
از بس سرودم و نشنیدید خسته ام
من از نگاه سرد شما دل شکسته ام
ای از تبار هر چه سیاهی سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
شمشیر های کهنه خود را رها کنید
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید
بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هر چار فصل سال همیشه بهار بود
اما به حکم سفسته بیداد کرده اید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده اید
مردم در این سرا چه به جز باد سرد نیست
هر که لاف مردی خود زد که مرد نیست
مردم حدیث خوردن شرم و حیاست
صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست
مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی برای لقمه نان بندگی کنید
تا کی به زیر منتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کس نکن
گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن
دل را اسیر دلبر مشکوک کرده ای
دره دری نثار ره خوک کرده ای
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من
حتی اگر که بت بپرستی عزیز من
اینان که از قبیله شوم سیاهیند
بیرق بدست شام قریب تباهیند
گویند این عجوزه شب راه چاره است
آبستن سپیده صبحی دوباره است
ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست
آبستن سپیده صبح پگاه نیست
مردم به سحر شعبده به خواب رفته اید
در این کویر تشنه پی آب رفته اید
تا کی در انتظار مسیح دوباره اید
در جستجوی نور کدامین ستاره اید
مردم برای هیبت مان آبرو نماند!!!
فریاد داد خواهیمان در گلو نماند
اینان تمام هستی ما را گرفته اند
شور و نشاطی و مستی ما را گرفته اند
در موج خیز حادثه کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه رمق ناله می کند
از حجم این سروده ورق ناله می کند
اندوه این حدیث دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طرف جنون کشید
هل من مبارز، از بن دندان بر آورم
رخش غزل دوباره به جولان در آورم
برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم
از عمق جان خدای جهان را صدا کنیم
با ازدحام این همه بت در حریم حق
فکری به حال غربت دین خدا کنیم
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ویدئو
تقدیم به ملتی که سالهاست در راه رسیدن به سعادت به انتظار نشسته اند....
شعر " سنگ های همیشه " :
دوباره آمده اخبارِ جنگ های همیشه
سلامِ مجری و بعدش جفنگ های همیشه
هنوز ماشه ی اخبار تلخ را نچکانده
پر است پیکرمان از فشنگ های همیشه
به انتظار حقیقت نشسته ایم اگرچه
نصیب ماست دروغ و دلنگ های همیشه
سیاهمان تا کردند آفتاب پرستان
درآمدند دوباره به رنگ های همیشه
در آرزوی رسیدن به قله های سعادت
شدیم پله برای زرنگ های همیشه
کسی به باور من پاک کرده حافظه مان را
که می خورد سرمان هی به سنگ های همیشه...
شعر و دکلمه : #مه_زاد_رازی
#ایران #سرزمین #وطن #انتخابات #مردم #عدالت #جنگ #فقر #درد #شعر #دکلمه #دکلمه_شعر #غزل
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ویدئو
تقدیم به ملتی که سالهاست در راه رسیدن به سعادت به انتظار نشسته اند....
شعر " سنگ های همیشه " :
دوباره آمده اخبارِ جنگ های همیشه
سلامِ مجری و بعدش جفنگ های همیشه
هنوز ماشه ی اخبار تلخ را نچکانده
پر است پیکرمان از فشنگ های همیشه
به انتظار حقیقت نشسته ایم اگرچه
نصیب ماست دروغ و دلنگ های همیشه
سیاهمان تا کردند آفتاب پرستان
درآمدند دوباره به رنگ های همیشه
در آرزوی رسیدن به قله های سعادت
شدیم پله برای زرنگ های همیشه
کسی به باور من پاک کرده حافظه مان را
که می خورد سرمان هی به سنگ های همیشه...
شعر و دکلمه : #مه_زاد_رازی
#ایران #سرزمین #وطن #انتخابات #مردم #عدالت #جنگ #فقر #درد #شعر #دکلمه #دکلمه_شعر #غزل
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity