🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 اولین و هولناکترین بدبیاری.!
3 تیر / 24 ژوئن
#آمبروز_بیرس (Ambrose Bierce)
(زادهٔ ۲۴ ژوئن ۱۸۴۲ - درگذشته ۱۹۱۴)
روزنامهنگار، نویسنده، ویراستار و داستاننویس آمریکایی بود. بیشتر نامداری او به دلیل نگارش کتاب «فرهنگ شیطان» است.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
این کتاب در ایران به زبان فارسی یک بار از سوی #نشر_فرهنگ_معاصر و با ترجمهی #رضی_هیرمندی به نام «فرهنگ شیطان» و یک بار هم با نام «دائرةالمعارف شیطان» و با ترجمهٔ #مهشید_میرمعزی از سوی #نشر_مروارید به چاپرسیده است.
از وی سه کتاب «قلمرو وحشت»، «تیر خلاص/ مجموعه داستانهای کوتاه» و «شاهد اعدام» در ایران منتشر شده است.
نمونهای از معنای واژگانی «فرهنگ شیطان» بیرس:
بیدین: در نیویورک به کسی میگویند که به دین مسیح معتقد نیست و در قسطنطنیه به کسی که به دین مسیح معتقد است.
▫️
تبعیدی: آنکه با اقامت در خارج به وطن خود خدمت میکند و سفیر هم نیست.
▫️
دیکتاتور: رئیس یک جامعه که وبای استبداد را به طاعون هرج و مرج ترجیح میدهد.
▫️
متعصب: کسی که با شدت و شور به عقیدهای دل بسته است که شما آن را نمیپسندید.
▫️
معذرت: گذاشتن بنای توهین بعدی
▫️
ادراک: خیلی دیر به حماقت خود پیبردن
▫️
تولد: اولین و هولناکترین بدبیاری
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 اولین و هولناکترین بدبیاری.!
3 تیر / 24 ژوئن
#آمبروز_بیرس (Ambrose Bierce)
(زادهٔ ۲۴ ژوئن ۱۸۴۲ - درگذشته ۱۹۱۴)
روزنامهنگار، نویسنده، ویراستار و داستاننویس آمریکایی بود. بیشتر نامداری او به دلیل نگارش کتاب «فرهنگ شیطان» است.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
این کتاب در ایران به زبان فارسی یک بار از سوی #نشر_فرهنگ_معاصر و با ترجمهی #رضی_هیرمندی به نام «فرهنگ شیطان» و یک بار هم با نام «دائرةالمعارف شیطان» و با ترجمهٔ #مهشید_میرمعزی از سوی #نشر_مروارید به چاپرسیده است.
از وی سه کتاب «قلمرو وحشت»، «تیر خلاص/ مجموعه داستانهای کوتاه» و «شاهد اعدام» در ایران منتشر شده است.
نمونهای از معنای واژگانی «فرهنگ شیطان» بیرس:
بیدین: در نیویورک به کسی میگویند که به دین مسیح معتقد نیست و در قسطنطنیه به کسی که به دین مسیح معتقد است.
▫️
تبعیدی: آنکه با اقامت در خارج به وطن خود خدمت میکند و سفیر هم نیست.
▫️
دیکتاتور: رئیس یک جامعه که وبای استبداد را به طاعون هرج و مرج ترجیح میدهد.
▫️
متعصب: کسی که با شدت و شور به عقیدهای دل بسته است که شما آن را نمیپسندید.
▫️
معذرت: گذاشتن بنای توهین بعدی
▫️
ادراک: خیلی دیر به حماقت خود پیبردن
▫️
تولد: اولین و هولناکترین بدبیاری
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #1 اسفند/ 20 فوریه
#عمران_صلاحی (زاده ۱ اسفند ۱۳۲۵ – درگذشته ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابتِ «حالا حکایت ماست» مینوشت که بعدها توسط #نشر_مروارید به چاپ رسید. از دیگر آثار وی میتوان «آن سوی نقطهچینها»، «پشت دریچهی جهان»، «کلک مرغابی»، «قطاری در مه»، «شاید باور نکنید» و «یک لب و هزار خنده» را نام برد.
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را
به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه ی تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد ،
از شمال می آید
اگر شراره دهد،
از جنوب می آید
اگر سپیده دهد ..
اگر ستاره .....
مرا محاصره کن
از مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن
ای نسیم طعم تمشک !
مرا محاصره کن
ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن ،
مثل یک جزیره ی غمگین !
#عمران_صلاحی
...
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن میدَود
تو گفتی که از نقطهچینها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعلهی گیسوانات
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند
#عمران_صلاحی
〰️
کمر هفته شکست !!
می توانم بروم پس فردا ،
نفسی تازه کنم ...
می توانم راحت
با تکان دادن دستم ،
همه جا پر بزنم ...
می توانم بروم
و به فرمان دلم
سرِ دیوارِ تو ،
دستی بزنم برگردم ...
ای دلِ خسته به پیش !
برویم
تا دیاری که در آن ایست و
خبرداری نیست ...
برویم
تا که چشمانم را
در خیابان بچرانم یک روز !
مادرم
چای را دم کرده ست
و سماور ،
سخن از آمدنم می گوید ...
#عمران_صلاحی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #1 اسفند/ 20 فوریه
#عمران_صلاحی (زاده ۱ اسفند ۱۳۲۵ – درگذشته ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابتِ «حالا حکایت ماست» مینوشت که بعدها توسط #نشر_مروارید به چاپ رسید. از دیگر آثار وی میتوان «آن سوی نقطهچینها»، «پشت دریچهی جهان»، «کلک مرغابی»، «قطاری در مه»، «شاید باور نکنید» و «یک لب و هزار خنده» را نام برد.
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را
به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه ی تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد ،
از شمال می آید
اگر شراره دهد،
از جنوب می آید
اگر سپیده دهد ..
اگر ستاره .....
مرا محاصره کن
از مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن
ای نسیم طعم تمشک !
مرا محاصره کن
ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن ،
مثل یک جزیره ی غمگین !
#عمران_صلاحی
...
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن میدَود
تو گفتی که از نقطهچینها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعلهی گیسوانات
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند
#عمران_صلاحی
〰️
کمر هفته شکست !!
می توانم بروم پس فردا ،
نفسی تازه کنم ...
می توانم راحت
با تکان دادن دستم ،
همه جا پر بزنم ...
می توانم بروم
و به فرمان دلم
سرِ دیوارِ تو ،
دستی بزنم برگردم ...
ای دلِ خسته به پیش !
برویم
تا دیاری که در آن ایست و
خبرداری نیست ...
برویم
تا که چشمانم را
در خیابان بچرانم یک روز !
مادرم
چای را دم کرده ست
و سماور ،
سخن از آمدنم می گوید ...
#عمران_صلاحی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#نویسنده_ملل
#یادمان
25 مرداد/16 اگوست
#چارلز_بوکوفسکی (Charles Bukowski) (زاده ۱۶ اگوست ۱۹۲۰ - درگذشته ۹ مارس ۱۹۹۴) نویسنده و شاعر آمریکایی بود. نوشتههای بوکوفسکی به شدت از فضای لس آنجلس، شهری که در آن زندگی میکرد تاثیر می گرفت. او اغلب به عنوان نویسندهٔ تأثیرگذارِ معاصر نام برده میشود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفتهاست. بوکوفسکی، هزاران شعر، صدها داستان کوتاه و ۶ رمان نوشته و به چاپ رساندهاست. از داستانهای کوتاه وی، دو مجموعه داستان «موسیقی آب گرم» و «آدمکشها» به فارسی برگردان شده است. بوکوفسکی سرانجام در سن ۷۳ سالگی، از بیماری سرطان خون درگذشت.
نگاهی به رمانهای وی:
▪️«اداره پست» که اولین رمان نویسنده است در سال 1971 منتشر شد. #نشر_قاصدک_صبا این کتاب را با ترجمه #فرح_آمیلی منتشر کرده.
▪️«هزارپیشه» (با نام اصلی: Factotum) دومین رمان این نویسنده است که در سال 1975 منتشر شد. «هزارپیشه» در ایران با ترجمه #امیر_ریاحی توسط #نشر_نگاه و با ترجمه #نیلوفر_داد توسط نشر قاصدک صبا منتشرشده است.
▪️سومین رمان این نویسنده «زنها» نام دارد که متاسفانه هنوز به فارسی برگردان نشده است.
▪️ساندویچ ژامبون (با نام اصلی: Ham on Rye) در سال ۱۹۸۲ منتشر شد. این رمان در واقع یک اتوبیوگرافی است. او در این رمان دست به روایت سالهای اولیه زندگیاش میزند. «ساندویچ ژامبون» را نشر نگاه با ترجمه امیر ریاحی در سال 1394 منتشر کرده است.
▪️«هالیوود» در سال 1989 منتشر شد. این کتاب و ماجرای نوشتن یک فیلم نامه توسط بوکوفسکی و سپس تبدیل شدن آن به فیلم را روایت می کند و به نحوی دردسرهای ساخت یک فیلم هالیوودی را نشان میدهد. این فیلمنامه واقعا نوشته شده و باربه شرودر آن را کرگردانی کرده. اسم فیلم «barfly» (خراباتی) است که در سال 1987 ساخته شده. (از اینجا دانلود کنید) «هالیوود» را با ترجمه #پیمان_خاکسار از #نشر_چشمه بخوانید.
▪️«عامهپسند» آخرین رمان بوکوفسکی است که در سال 1994 منتشر شد. «عامهپسند» هم با ترجمه پیمان خاکسار توسط نشر چشمه منتشر شده است.
نگاهی به مجموعه اشعار ترجمه شده:
▪️ سوختن در آب، غرق شدن در آتش/ با ترجمه پیمان خاکسار/ نشر چشمه
▪️آویزان از نخ/ با ترجمه #احمد_پوری/ #نشر_بوتیمار
▪️خوششانسها/ با ترجمه علیرضا بهنام/ #نشر_مروارید
▪️برای من غمگین نشوید/ با ترجمه سینا کمالآبادی/ #نشر_اتفاق
▪️عشق سگی است دربان جهنم/ با ترجمه علیرضا بهنام/ نشر سرزمین اهورایی
▪️شاعری با یک پرنده آبی/ با ترجمه مجتبی ویسی/ #نشر_ثالث
به مناسبت ۱۶ آگوست، سالگرد تولد #چارلز_بوکفسکی
"قلبِ خندان"
زندگی شما، مال خودتان است.
نگذارید زیر تسلیم و رضای متعفن خرد شود.
به هوش باشید.
همیشه راهی برای فرار است.
همیشه نور امیدی در جایی وجود دارد.
ممکن است نور تابانی نباشد،
اما تاریکی را در هم میشکند،
هوشیار باشید.
خدایان فرصتهایی پیش رویتان میگذارند،
آنها را بشناسید،
و در آغوش بکشید،
شما نمیتوانید مرگ را در هم بشکنید،
ولی میتوانید گاهی مرگ را در زندگیتان از بین ببرید.
هرچه بیشتر این کار را بکنید،
نور بیشتری خواهد تابید.
زندگی شما، در دستان خودتان است.
آن را به درستی دریابید وقتی هنوز در اختیارتان است.
شما شگفت انگیزید،
و خدایان بیصبرانه منتظر شاد کردنتان هستند.
#چارلز_بوکفسکی
برگردان #مهيار_مظلومى
از کتاب #شرطبندی_روی_الهام
تولدت مبارک عمو هنک
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#نویسنده_ملل
#یادمان
25 مرداد/16 اگوست
#چارلز_بوکوفسکی (Charles Bukowski) (زاده ۱۶ اگوست ۱۹۲۰ - درگذشته ۹ مارس ۱۹۹۴) نویسنده و شاعر آمریکایی بود. نوشتههای بوکوفسکی به شدت از فضای لس آنجلس، شهری که در آن زندگی میکرد تاثیر می گرفت. او اغلب به عنوان نویسندهٔ تأثیرگذارِ معاصر نام برده میشود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفتهاست. بوکوفسکی، هزاران شعر، صدها داستان کوتاه و ۶ رمان نوشته و به چاپ رساندهاست. از داستانهای کوتاه وی، دو مجموعه داستان «موسیقی آب گرم» و «آدمکشها» به فارسی برگردان شده است. بوکوفسکی سرانجام در سن ۷۳ سالگی، از بیماری سرطان خون درگذشت.
نگاهی به رمانهای وی:
▪️«اداره پست» که اولین رمان نویسنده است در سال 1971 منتشر شد. #نشر_قاصدک_صبا این کتاب را با ترجمه #فرح_آمیلی منتشر کرده.
▪️«هزارپیشه» (با نام اصلی: Factotum) دومین رمان این نویسنده است که در سال 1975 منتشر شد. «هزارپیشه» در ایران با ترجمه #امیر_ریاحی توسط #نشر_نگاه و با ترجمه #نیلوفر_داد توسط نشر قاصدک صبا منتشرشده است.
▪️سومین رمان این نویسنده «زنها» نام دارد که متاسفانه هنوز به فارسی برگردان نشده است.
▪️ساندویچ ژامبون (با نام اصلی: Ham on Rye) در سال ۱۹۸۲ منتشر شد. این رمان در واقع یک اتوبیوگرافی است. او در این رمان دست به روایت سالهای اولیه زندگیاش میزند. «ساندویچ ژامبون» را نشر نگاه با ترجمه امیر ریاحی در سال 1394 منتشر کرده است.
▪️«هالیوود» در سال 1989 منتشر شد. این کتاب و ماجرای نوشتن یک فیلم نامه توسط بوکوفسکی و سپس تبدیل شدن آن به فیلم را روایت می کند و به نحوی دردسرهای ساخت یک فیلم هالیوودی را نشان میدهد. این فیلمنامه واقعا نوشته شده و باربه شرودر آن را کرگردانی کرده. اسم فیلم «barfly» (خراباتی) است که در سال 1987 ساخته شده. (از اینجا دانلود کنید) «هالیوود» را با ترجمه #پیمان_خاکسار از #نشر_چشمه بخوانید.
▪️«عامهپسند» آخرین رمان بوکوفسکی است که در سال 1994 منتشر شد. «عامهپسند» هم با ترجمه پیمان خاکسار توسط نشر چشمه منتشر شده است.
نگاهی به مجموعه اشعار ترجمه شده:
▪️ سوختن در آب، غرق شدن در آتش/ با ترجمه پیمان خاکسار/ نشر چشمه
▪️آویزان از نخ/ با ترجمه #احمد_پوری/ #نشر_بوتیمار
▪️خوششانسها/ با ترجمه علیرضا بهنام/ #نشر_مروارید
▪️برای من غمگین نشوید/ با ترجمه سینا کمالآبادی/ #نشر_اتفاق
▪️عشق سگی است دربان جهنم/ با ترجمه علیرضا بهنام/ نشر سرزمین اهورایی
▪️شاعری با یک پرنده آبی/ با ترجمه مجتبی ویسی/ #نشر_ثالث
به مناسبت ۱۶ آگوست، سالگرد تولد #چارلز_بوکفسکی
"قلبِ خندان"
زندگی شما، مال خودتان است.
نگذارید زیر تسلیم و رضای متعفن خرد شود.
به هوش باشید.
همیشه راهی برای فرار است.
همیشه نور امیدی در جایی وجود دارد.
ممکن است نور تابانی نباشد،
اما تاریکی را در هم میشکند،
هوشیار باشید.
خدایان فرصتهایی پیش رویتان میگذارند،
آنها را بشناسید،
و در آغوش بکشید،
شما نمیتوانید مرگ را در هم بشکنید،
ولی میتوانید گاهی مرگ را در زندگیتان از بین ببرید.
هرچه بیشتر این کار را بکنید،
نور بیشتری خواهد تابید.
زندگی شما، در دستان خودتان است.
آن را به درستی دریابید وقتی هنوز در اختیارتان است.
شما شگفت انگیزید،
و خدایان بیصبرانه منتظر شاد کردنتان هستند.
#چارلز_بوکفسکی
برگردان #مهيار_مظلومى
از کتاب #شرطبندی_روی_الهام
تولدت مبارک عمو هنک
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
#عمران_صلاحی (زاده ۱ اسفند ۱۳۲۵ – درگذشته ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابتِ «حالا حکایت ماست» مینوشت که بعدها توسط #نشر_مروارید به چاپ رسید. از دیگر آثار وی میتوان «آن سوی نقطهچینها»، «پشت دریچهی جهان»، «کلک مرغابی»، «قطاری در مه»، «شاید باور نکنید» و «یک لب و هزار خنده» را نام برد.
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را
به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه ی تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد ،
از شمال می آید
اگر شراره دهد،
از جنوب می آید
اگر سپیده دهد ..
اگر ستاره .....
مرا محاصره کن
از مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن
ای نسیم طعم تمشک !
مرا محاصره کن
ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن ،
مثل یک جزیره ی غمگین !
#عمران_صلاحی
شعری برای #عمران_صلاحی
خب
« حالا حكایت ماست »
ما ماندهایم و كمی مرگ
كه قطرهچكانی هر روزه نصیبمان میشود.
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگی
كه بهخاطر آن بمیری؟
همه اندوهناكاند
بقالیها كه خریداری از كفشان رفته است
روزنامهها، كهنهفروشیها، شاعران
كه شغل دومشان تجارت رنج است،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونهی سربهراهی را از دست دادهاند.
آخر چهوقت غمناك كردن این مردم مهربان بود؟!
اما نه،
تو باید میمردی
ببین چه منزلتی پیدا كرده شعر!
رادیوهای وطن نیز شعرهای تو را میخوانند
و روی شیشههای مغازهها عكست را نصب كردهاند
تو همیشه سودآور بودی عمران
همیشه كارهای ثمربخشی میكردی.
و میگویم حالا كه راه و رسم مردن خود را میدانی
خوب است گاهگاه برخیزی و دوباره فاتحهای...
كه شعر دیگر بچهها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را میدانند.
چه كار بجایی كردی
ماهها بود بغضی توی گلویمان گیر كرده بود و
بهانهی خوبی در كف نبود
تنها تو بودی
با مرگ مختصرت
كه راضیمان میكردی
و تو تنها بودی
كه حقبهجانب و نیمرخ
میتوانستیم
در صفحهی روزنامهای بهخاطر او بگرییم،
دیگر دوستان كه میدانی
خردهحسابی داشتیم...
.
آه عمران عزیزم!
ببین همهجا طنزها ستایش شعرهای توست
تو
كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
كه زیر كلاهت پیدا نبود.
تو باید میمردی
نه بهخاطر خود
بهخاطر ما
كه چنین مرگت
زندگی را
خندهآورتر كرده است.
اما میترسم عمران
میترسم كه همین كارهایت نیز شوخی بوده باشد
و سپس شرمندهی این شعرها، آهها، پوسترها...
میترسم ناگهان ته سالن پیدا شوی
و بیایی بالا
و ببینیم آری همهمان مردهایم
همهمان مردهایم و چنان به كار روزمرهی خود مشغولیم
كه از صف محشر بازماندهایم.
نه، عمران!
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی
#شمس_لنگرودی
هرچه بیشتر مے گریزم
به تو نزدیڪتر مے شوم
هر چه رو برمے گردانم
تو را بیشتر مے بینم
جزیره اے هستم
در آب هاے شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را مے چرخانند
از تو آغاز مے شوم
در تو پایان مے گیرم
#عمران_صلاحی
برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سرجای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سرمسافر باهم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو میکردند. بیماری از کنار ما بلند شد و باکمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود.
ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟
#عمران_صلاحی
〰️
من دلام میخواهد
دختران، دختر آبی باشند
دامن از موج بپوشند و برقصند سبک
روح من
انعطاف خزه را داشته باشد در آب
در زمینی که ز بیم
اشک هم حتا
سقط میباید کرد.
گریه در آب چه لذت بخش است
من که انباشته هستم از اشک
داخل آب اگر گریه کنم
تو نخواهی فهمید
من دلام میخواهد
خانهای داشته باشم در آب
آب یعنی همهی خوبیها...
I'd like that girls
To be blue ones
To wear a skirt of wave
And lightly sway...
I'd like my soul
Like moss in water
To be limber;
On a ground, which even
Out of fear of tear drops
Should go under the abortion
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
#عمران_صلاحی (زاده ۱ اسفند ۱۳۲۵ – درگذشته ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابتِ «حالا حکایت ماست» مینوشت که بعدها توسط #نشر_مروارید به چاپ رسید. از دیگر آثار وی میتوان «آن سوی نقطهچینها»، «پشت دریچهی جهان»، «کلک مرغابی»، «قطاری در مه»، «شاید باور نکنید» و «یک لب و هزار خنده» را نام برد.
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را
به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه ی تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد ،
از شمال می آید
اگر شراره دهد،
از جنوب می آید
اگر سپیده دهد ..
اگر ستاره .....
مرا محاصره کن
از مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن
ای نسیم طعم تمشک !
مرا محاصره کن
ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن ،
مثل یک جزیره ی غمگین !
#عمران_صلاحی
شعری برای #عمران_صلاحی
خب
« حالا حكایت ماست »
ما ماندهایم و كمی مرگ
كه قطرهچكانی هر روزه نصیبمان میشود.
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگی
كه بهخاطر آن بمیری؟
همه اندوهناكاند
بقالیها كه خریداری از كفشان رفته است
روزنامهها، كهنهفروشیها، شاعران
كه شغل دومشان تجارت رنج است،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونهی سربهراهی را از دست دادهاند.
آخر چهوقت غمناك كردن این مردم مهربان بود؟!
اما نه،
تو باید میمردی
ببین چه منزلتی پیدا كرده شعر!
رادیوهای وطن نیز شعرهای تو را میخوانند
و روی شیشههای مغازهها عكست را نصب كردهاند
تو همیشه سودآور بودی عمران
همیشه كارهای ثمربخشی میكردی.
و میگویم حالا كه راه و رسم مردن خود را میدانی
خوب است گاهگاه برخیزی و دوباره فاتحهای...
كه شعر دیگر بچهها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را میدانند.
چه كار بجایی كردی
ماهها بود بغضی توی گلویمان گیر كرده بود و
بهانهی خوبی در كف نبود
تنها تو بودی
با مرگ مختصرت
كه راضیمان میكردی
و تو تنها بودی
كه حقبهجانب و نیمرخ
میتوانستیم
در صفحهی روزنامهای بهخاطر او بگرییم،
دیگر دوستان كه میدانی
خردهحسابی داشتیم...
.
آه عمران عزیزم!
ببین همهجا طنزها ستایش شعرهای توست
تو
كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
كه زیر كلاهت پیدا نبود.
تو باید میمردی
نه بهخاطر خود
بهخاطر ما
كه چنین مرگت
زندگی را
خندهآورتر كرده است.
اما میترسم عمران
میترسم كه همین كارهایت نیز شوخی بوده باشد
و سپس شرمندهی این شعرها، آهها، پوسترها...
میترسم ناگهان ته سالن پیدا شوی
و بیایی بالا
و ببینیم آری همهمان مردهایم
همهمان مردهایم و چنان به كار روزمرهی خود مشغولیم
كه از صف محشر بازماندهایم.
نه، عمران!
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی
#شمس_لنگرودی
هرچه بیشتر مے گریزم
به تو نزدیڪتر مے شوم
هر چه رو برمے گردانم
تو را بیشتر مے بینم
جزیره اے هستم
در آب هاے شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را مے چرخانند
از تو آغاز مے شوم
در تو پایان مے گیرم
#عمران_صلاحی
برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سرجای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سرمسافر باهم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو میکردند. بیماری از کنار ما بلند شد و باکمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود.
ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟
#عمران_صلاحی
〰️
من دلام میخواهد
دختران، دختر آبی باشند
دامن از موج بپوشند و برقصند سبک
روح من
انعطاف خزه را داشته باشد در آب
در زمینی که ز بیم
اشک هم حتا
سقط میباید کرد.
گریه در آب چه لذت بخش است
من که انباشته هستم از اشک
داخل آب اگر گریه کنم
تو نخواهی فهمید
من دلام میخواهد
خانهای داشته باشم در آب
آب یعنی همهی خوبیها...
I'd like that girls
To be blue ones
To wear a skirt of wave
And lightly sway...
I'd like my soul
Like moss in water
To be limber;
On a ground, which even
Out of fear of tear drops
Should go under the abortion
How's it pleasant: crying in water!
In-water-crying of me
Overflown of teardrops,
Won't get your regard...
I'd like
To have a house in water!
Water means the goodness...all
■●شاعر: #عمران_صلاحی
■●برگردان به انگلیسی: #فخری_موسوی
«بادبادک جان»
تا افق پله به پله
شب به نرمي گام برداشت
در كنار پله ها
فانوس روشن بود
بادبادك هاي بازيگوش
دم تكان دادند
بادبادك رفت بالا
قرقره از غصه لاغر شد
بادبادك جان چه مي بيني از آن بالا؟
بادبادك جان چه مي بيني از آن بالا؟
در ميان جاده ها آيا غباري هست ؟
بر فراز تخت سنگ آيا نشان از نعل اسب تك سواري هست؟
بادبادك جان ببين آيا بهاري هست؟
بادبادك جان ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد؟
بر سر سفره بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد
بادبادك جان ببين پيك اميد آيا روي دوشش كوله باري هست؟
من دلم با خويش مي گويد
كه آري هست
من دلم با خويش مي گويد
كه آري هست
#عمران_صلاحی
میچرخد آسیاب...
میچرخد آسیاب
خون میرود ز جوی
از دشت سینه،
گندم بغض دمیده است
میچرخد آسیاب
نان میکند طلوع
از پشت خون
میچرخد آسیاب و
سرم میشود سفید
میچرخد آسمان و
دانهی سرد ستارگان
در زیر سنگ ماه کهن آرد میشود
میچرخد آفتاب و
دانهی زرد هزار نور
افشانده میشود
میچرخد آب و
قایق قلبی غریق را
با خویش میبرد
من کیستم؟
دژی که سپر کرده سینه را
در پیش باد و آتش و سیلاب و صاعقه
غافل که موریانه در او صف کشیده است...
ما با غلاف خالی
شمشیر میکشیم...
میچرخد آسیاب،
میگرید آفتاب...
📕 #گزینه_اشعار_عمران_صلاحی
#عمران_صلاحی
#نشر_مروارید
من یک ضد انقلابیم!
من ضدِ انقلابم
من عاشقِ اراذل و اوباشم
من دوستدارِ اشرارم
من جانیان و راهزنان را
بسیار دوست دارم
مُزدور و سرسپردهی بیگانهام
من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م.
وقتی
حیدر عمو اوغلیِ خدانشناس
در گُنبدِ امام رضا برق میکشد
من کِیف میکنم
وقتی جنابعالی
از انقلاب
معنایِ دیگری داری
من ضدِ انقلابم، آری...
#عمران_صلاحی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
In-water-crying of me
Overflown of teardrops,
Won't get your regard...
I'd like
To have a house in water!
Water means the goodness...all
■●شاعر: #عمران_صلاحی
■●برگردان به انگلیسی: #فخری_موسوی
«بادبادک جان»
تا افق پله به پله
شب به نرمي گام برداشت
در كنار پله ها
فانوس روشن بود
بادبادك هاي بازيگوش
دم تكان دادند
بادبادك رفت بالا
قرقره از غصه لاغر شد
بادبادك جان چه مي بيني از آن بالا؟
بادبادك جان چه مي بيني از آن بالا؟
در ميان جاده ها آيا غباري هست ؟
بر فراز تخت سنگ آيا نشان از نعل اسب تك سواري هست؟
بادبادك جان ببين آيا بهاري هست؟
بادبادك جان ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد؟
بر سر سفره بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد
بادبادك جان ببين پيك اميد آيا روي دوشش كوله باري هست؟
من دلم با خويش مي گويد
كه آري هست
من دلم با خويش مي گويد
كه آري هست
#عمران_صلاحی
میچرخد آسیاب...
میچرخد آسیاب
خون میرود ز جوی
از دشت سینه،
گندم بغض دمیده است
میچرخد آسیاب
نان میکند طلوع
از پشت خون
میچرخد آسیاب و
سرم میشود سفید
میچرخد آسمان و
دانهی سرد ستارگان
در زیر سنگ ماه کهن آرد میشود
میچرخد آفتاب و
دانهی زرد هزار نور
افشانده میشود
میچرخد آب و
قایق قلبی غریق را
با خویش میبرد
من کیستم؟
دژی که سپر کرده سینه را
در پیش باد و آتش و سیلاب و صاعقه
غافل که موریانه در او صف کشیده است...
ما با غلاف خالی
شمشیر میکشیم...
میچرخد آسیاب،
میگرید آفتاب...
📕 #گزینه_اشعار_عمران_صلاحی
#عمران_صلاحی
#نشر_مروارید
من یک ضد انقلابیم!
من ضدِ انقلابم
من عاشقِ اراذل و اوباشم
من دوستدارِ اشرارم
من جانیان و راهزنان را
بسیار دوست دارم
مُزدور و سرسپردهی بیگانهام
من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م.
وقتی
حیدر عمو اوغلیِ خدانشناس
در گُنبدِ امام رضا برق میکشد
من کِیف میکنم
وقتی جنابعالی
از انقلاب
معنایِ دیگری داری
من ضدِ انقلابم، آری...
#عمران_صلاحی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
1 اسفندزادروز#شادروان_عمران_صلاحی
شاعرنویسنده طنز پردازمترجم
#عمران_صلاحی (زاده ۱ اسفند ۱۳۲۵ – درگذشته ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابتِ «حالا حکایت ماست» مینوشت که بعدها توسط #نشر_مروارید به چاپ رسید. از دیگر آثار وی میتوان «آن سوی نقطهچینها»، «پشت دریچهی جهان»، «کلک مرغابی»، «قطاری در مه»، «شاید باور نکنید» و «یک لب و هزار خنده» را نام برد.
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را
به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه ی تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد ،
از شمال می آید
اگر شراره دهد،
از جنوب می آید
اگر سپیده دهد ..
اگر ستاره .....
مرا محاصره کن
از مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن
ای نسیم طعم تمشک !
مرا محاصره کن
ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن ،
مثل یک جزیره ی غمگین !
#عمران_صلاحی
کمر هفته شکست !!
می توانم بروم پس فردا ،
نفسی تازه کنم ...
می توانم راحت
با تکان دادن دستم ،
همه جا پر بزنم ...
می توانم بروم
و به فرمان دلم
سرِ دیوارِ تو ،
دستی بزنم برگردم ...
ای دلِ خسته به پیش !
برویم
تا دیاری که در آن ایست و
خبرداری نیست ...
برویم
تا که چشمانم را
در خیابان بچرانم یک روز !
مادرم
چای را دم کرده ست
و سماور ،
سخن از آمدنم می گوید ...
#عمران_صلاحی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_کتاب_ایرانشهر
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
1 اسفندزادروز#شادروان_عمران_صلاحی
شاعرنویسنده طنز پردازمترجم
#عمران_صلاحی (زاده ۱ اسفند ۱۳۲۵ – درگذشته ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابتِ «حالا حکایت ماست» مینوشت که بعدها توسط #نشر_مروارید به چاپ رسید. از دیگر آثار وی میتوان «آن سوی نقطهچینها»، «پشت دریچهی جهان»، «کلک مرغابی»، «قطاری در مه»، «شاید باور نکنید» و «یک لب و هزار خنده» را نام برد.
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را
به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه ی تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد ،
از شمال می آید
اگر شراره دهد،
از جنوب می آید
اگر سپیده دهد ..
اگر ستاره .....
مرا محاصره کن
از مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن
ای نسیم طعم تمشک !
مرا محاصره کن
ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن ،
مثل یک جزیره ی غمگین !
#عمران_صلاحی
کمر هفته شکست !!
می توانم بروم پس فردا ،
نفسی تازه کنم ...
می توانم راحت
با تکان دادن دستم ،
همه جا پر بزنم ...
می توانم بروم
و به فرمان دلم
سرِ دیوارِ تو ،
دستی بزنم برگردم ...
ای دلِ خسته به پیش !
برویم
تا دیاری که در آن ایست و
خبرداری نیست ...
برویم
تا که چشمانم را
در خیابان بچرانم یک روز !
مادرم
چای را دم کرده ست
و سماور ،
سخن از آمدنم می گوید ...
#عمران_صلاحی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ارتباط_با_ما
#گروه_کتاب_ایرانشهر
@Bookcitychat
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity