🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#چکامه_پارسی

نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجيره‌ی اشاره چنان از هم پاشيده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمی‌گيرد.

دنيا نشانه‌های ما را
در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است.

نزديک شواگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دويد در زبان
که حنجره به صفت‌هايش بدگمان شد.
تا اين‌که يک شب از خم طاقی‌ی صدايت
لغزید و ريخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

يک‌يک درآمديم در هندسه‌ی انتظار
و هر کدام روی نيمکتی يا که زير طاقی
و گوشه ميدانی خلوت کرديم:
سيمای تابخورده که خاک را چون شيارهايش
آراسته است.
و خيره مانده است در نفرتی قديمی
که عشق را همواره آواره خواسته‌ست
تنها تو بودی انگار که حتی روی نيمکتی نمی‌بايست بنشينی
و درطراوت خاموشی و فراموشی بنگری .
نزدیک شو اگر چه قرارت ممنوع است.

هیچ انتظاری نیست که رنگ دگر بپاشد
بر صفحه‌ی صبور
وقتی که ماهواره‌های طاق و نیمکت در خلٲ بگردد
و چهره‌ها تنها سیاه و سفید منعکس شود
و نیمی از تصویرها نیز هنوز
در نسخه‌های منفی باقی مانده باشد.

نوری معلق است در اشاره‌های ظلمانی
ورنه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند
باید به روی این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان
چشم‌انتظار شکی فسفرین
و برگ ترس‌خورده‌ی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟

نزدیک شو اگر چه تصویرت ممنوع است.

ساعت دوباره گردش بیتابش را آغاز کرده است
و نیمی از رخسار زمان
از لای چادر سیاهش پیداست.
از ضربه‌ای که هر ساعت نواخته می‌شود ترک برمی‌دارد خواب آب
و چهره‌ای پریشان موج در موج
می گردد و هوای خود را می‌جوید
در بازتاب گنگ سکه‌ای در آب انداخته است.


پا می‌کشند سایه‌های مضطرب
در هیبت مدور نارون‌ها
و باد لحظه به لحظه نشانه‌ها را می‌گرداند دور تا دور میدان
اینجا خزه به حلقه‌ی شفافی چسبیده است
که روزی از انگشتی افتاده است
آنجا هنوز نوری قرمز ثابت مانده است
و روی صورت شب لک انداخته است.

نزدیک شو اگرچه رؤیایت ممنوع است.

می‌بینی! این حقیقت ماست
نزدیک و دور واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همانجا که بوده مانده است
و هر شب انگار در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقه‌ی عزایی که کم‌کم عادی شده‌ست.

این یٲس مخملینه‌ی ماست
یا توده‌ی غبار گون وهمی بر انگیخته؟
که بی تحاشی مدارهای در هم را چون ستاره‌های دنباله‌دار می‌پیماید؟
آرامش‌ست که بر باد رفته است ؟
یا سایه‌ی پذیرش‌ست که خون را پوشانده است؟
بی‌ آنکه استعاره‌های وجدان از طعمش بر کنار مانده باشد.

نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.

می‌شنوم طنین تنت می‌آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متٲثر می‌‌کند.
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقه‌ی نگاهت قرار بگیرم.

چیزی به صبح نمانده است
و آخرین فرصت با نامت در گلویم
می‌تابد.
ماه شکسته صفحه‌ی مهتاب را ناموزون می‌گرداند
و تاب می‌خورد حلقه‌ی طناب
بر چوبه‌ی بلند
که صبحگاه شاید باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند.


#محمد_مختاری

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#_پالایش_زبان_پارسی

🔻صبح = بام، بامداد، بامگاه، پگاه، چاشت، سپیده‌دَم، آفتابدَم، آغاز روز

✍️ نمونه:
🔺از صبح پیشش بودم =
از بامگاه پیشش بودم

🔺هر صبح به ملاقاتش می‌رفت =
هر بامداد به دیدارش می‌رفت

🔺تا صبح نتوانست بخوابد =
تا سپیده‌دَم نتوانست بخوابد

🔺از صبح فقط به او فکر می‌کرد =
از آغاز روز تنها به او می‌اندیشید

🔺صبح راه می‌افتیم =
آفتابدَم راه می‌افتیم


🔻صبح‌به‌خیر(صباح‌الخیر) = بامداد خوش، بامداد نیک، بام‌شاد

✍️ نمونه:
🔺به همه صبح‌به‌خیر گفت =
به همه بام‌شاد گفت

🔺سلام و صبح شما به‌خیر =
درود و بامداد شما خوش

🔺صبح شما به‌خیر باشد =
بامداد شما نیک باشد

🔻صبحانه = ناشتایی، ناشتا، چاشت، چاشت بامدادی

✍️ نمونه:
🔺صبحانه‌اش را در محل کار می‌خورد =
چاشت بامدادی‌اش را سر کار می‌خورد

🔺طرز تهیه صبحانه‌ی ایرانی =
روش آماده‌سازی ناشتایی ایرانی

🔺معرفی خوشمزه‌ترین صبحانه‌های دنیا =
شناساندن خوشمزه‌ترین چاشت‌های جهان


🔻صبحگاه، صبحگاهان، صبحگاهی = پگاه

✍️ نمونه:
🔺مراسم صبحگاهی برگزار شد =
آیین‌های پگاه برگزار شد

🔺صبحگاهان که تفاوت نکند لیل و نهار =
پگاه که دگرسانی نکند و روز و شب

🔺باید مرا هر صبحگاه، دوریِ تو یادم كن =
باید مرا در هر پگاه، دوریِ تو یادم كن

👈 نکته: «انه» و «گاه» پسوند پارسی هستند و چسبیدن آن‌ها به واژگان بیگانه نادرست است.

🔻صباح = سپیده‌دم، پگاه، بام، بامداد، روز

✍️ نمونه:
🔺از سفیدی صباح تا سیاهی مساء =
از سپیدی بام تا سیاهی شام

🔺این صباح روشن از شب سیاه دارم =
این پگاه روشن از شب سیاه دارم
این روز روشن از شب سیاه دارم


🔻صبح مراد = پگاه امید

✍️ نمونه:
🔺باشد که سپیده‌ی صبح مراد، بر شما بدمد =
باشد که سپیده‌ی پگاه امید، بر شما بدمد

🔺صبح مراد ما نفسِ ناتوان کیست؟ =
پگاه امید ما دَمِشِ ناتوان کیست؟

🔺رفت شب‌ها و مرا صبح مرادی ندمید =
رفت شب‌ها و مرا پگاه امیدی ندمید

🔻صبح سعادت = پگاه خوشبختی، آغاز خوشبختی

✍️ نمونه:
🔺امید که صبح سعادتت بدمد =
امید که سپیده‌ی خوشختی‌ات بدمد
امید که خوشبخت شوی


🔻صبح صادق = بامداد راستین، پگاه راستین، روز فراخ

✍️ نمونه:
🔺صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود =
پگاه راستین ندمد تا شب یلدا نرود
روز فراخ نمی‌دمد تا شب یلدا نرود
صبح کاذب = پگاه دروغین، بامداد دروغین

نمونه:
صبح کاذب، با پدید آمدن سفیدی در سمت مشرق حاصل می‌شود =
پگاه دروغین، با پدید آمدن سپیدی در خاوران پدیدار می‌شود
بامداد دروغین، با پدید آمدن سپیدی در خاوران برمی‌آید

🔻سحـَر = پگه، پگاه، سپیده‌دم، بامداد، پایان شب

✍️ نمونه:
🔺سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی =
پگه با باد می‌گفتم سخن از آرزومندی

🔺دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند =
دوش زمان پگاه از غم رهایی‌ام دادند
دوش در سپیده‌دم از اندوه رهایم کردند

🔺باد سحری وزیدن گرفت =
باد بامدادی وزیدن گرفت


🔻سحرخیز = پگاه‌خیز

✍️ نمونه:
🔺سحرخیز باش تا کامروا باشی =
پگاه‌خیز باش تا کامروا باشی


🔻سحرگاه = سپیده‌دم، پگاهان

✍️ نمونه:
🔺در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار =
در پگاهان سر از بالش خوابت بردار

🔺در سحرگاهِ اول مرداد به دنیا آمد =
در سپیده‌دمِ یکم امرداد چشم به جهان گشود

🔻فجر = (روشنی پگاه در سیاهی شب)، سپیده‌دم، روشنی، روشنی بامداد، پگاه، بامداد

✍️ نمونه:
🔺تا طلوع فجر منتظر خواهم ماند =
تا سپیده‌دم چشم‌به‌راه خواهم ماند

🔺باید قبل از طلوع فجر حرکت کنیم =
باید پیش از برآمدن بامداد راه بیافتیم
باید پیش از روشنی بامداد راه بیافتیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

#پالایش_زبان_پارسی

#والایش_فرهنگ_ایرانی

#آرمان_ما_ایرانشهر_ماست


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﮐﻤﮏ ﺭﺯﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ 34 ﺭﻭﺯﻩ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﮐﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ می دانست ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ گفته است: “ﻋﺪﻡ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻣﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻣﺜﻼ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ، ﺳﻼﺡ ﺁﺭ . ﭘﯽ. ﺟﯽ. ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾن که ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﻣﺎ ﺑﺸﻮﻧﺪ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﺎﻧﮏﻫﺎ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﻧﺤﻮ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ .”
ﻭﯼ مهم ﺘﺮﯾﻦ ﺩﻻﯾﻞ ﻋﺪﻡ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺍﺕ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺳﯿﺎﺳی هایی ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺑﻨﯽ ﺻﺪﺭ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ گفته بود: ” ﺍﮔﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻨﯽ ﺻﺪﺭ ﺩﺭ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﺗﺠﻬﯿﺰﺍﺕ ﻭ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻧﯿﺮﻭ ﺑﻪ ﻣﺪﺍﻓﻌﺎﻥ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺻﺪﺍﻣﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ .”

طبق دست نوشته های ارزشمند شهید قمری، آمار دقیق نیروهای جان بر کف حاضر در مقاومت 34 روزه خرمشهر عبارت بودند از گردان دژ1175 تن، یگان تکاوران به فرماندهی سرهنگ هوشنگ صمدی 400 تن ، دانشجویان افسری به فرماندهی امیر حسنی سعدی 260 تن، هوانیروزی ها همگی فنی بالگرد750 تن ، سپاه حدود 75 تن که اول 30 تن بودند، ژاندارمری حدود 80 تن ، شهربانی حدود 40 تن ، مردمی و بسیج حدود 500 تن ، پرسنلی که از لشگرها خودسرانه آمده بودند 13 افسر و 20 درجه دار، بسیج از تهران و کرج 25 تن که شهید فهمیده هم جزو آنان بود.

ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﻭ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺩﻻﻭﺭ گردان ﺩﮊ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﺭﺳﻤﯽ ﺟﻨﮓ، 8 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ اتهام ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺮﻭ، ﻫﺰﯾﻨﻪ، ﻭﻗﺖ ﻭ ﻋﺪﻡ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻧﺪﮎ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ، ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﻨﺪ!! چرا که صدام حسین تصور می کرد با توجه به تصفیه های آغاز انقلاب فرماندهان ارتش، ایران آن چنان ضعیف شده که عراق به راحتی می توانست خرمشهر را یک روزه، خوزستان را سه روزه و ایران را دو هفته‌ای به طور کامل اشغال کند و پرچم ننگین عراق متجاوز را بر فراز برج آزادی تهران به اهتزاز درآورد!!

تصویر پیوست، نگارنده به همراه سرهنگ قمری در کنار پادگان دژ شلمچه است، پادگانی که با توجه به رشادت های سربازان فداکار و جان برکف ایرانی، صدام حسین چنان کینه ای از آن بر دل داشت که بلافاصله پس از پایان مقاومت 34 روزه و آغاز اشغال خرمشهر، شخصا در آنجا حاضر شد و با برافراشتن پرچم عراق صبحگاه اجرا کرد و سپس دستور داد پادگان دژ را منفجر و با خاک یکسان کنند.

بر پایه اسناد به یادگار مانده از شهید قمری، ایرانیان از 58 شهر برای دفاع از خرمشهر شتافته بودند و از 51 شهرایران در خرمشهر شهید دفن شده است، که این همان مفهوم عینی تعلق خرمشهر به همه 85 میلیون ایرانی و نه صرفا ساکنان فعلی آن است…

سرهنگ قمری در یادداشتی به تحریف تاریخ و بی مهری نسبت به شهدای ارتش در سرالی کیمیا در رسانه ملی واکنش نشان داده بود و در بخشی از این یادداشت اعلام کرد: ” متأسفانه در سرالب کیمیا و اکثر فیلم‌های دفاع مقدس، هیچ اشاره‌ای به مردان و تکاوران با غیرت نیروی دریایی ارتش و فرماندهان و دانشجویان شجاع دانشگاه افسری امام علی (ع) ارتش در دفاع از خرمشهر در روزهای ابتدایی جنگ
نشده است.”.
… از لحظه آغاز خدمت مقدس سربازی در تاریخ 1/5/43، زندگی پر فراز و نشیب و حماسی سرهنگ شهید علی قمری در راه میهن آغاز شد و به قول خودش، ماجراها به دنبالش می گشتند، ازجمله در حادثه ترور حسنعلی منصور در تاریخ 1/11/43، او به عنوان سرپرست نگهبانی نخست وزیری در پست خود در جلوی در شمالی مجلس شورای ملی، شاهد مستقیم ترور بود. سرهنگ قمری خود تعریف می کرد که در انتظار ورود نخست وزیر، پس ازورود ایشان، با سلام نظامی به پیشواز نخست وزیر در حال پیاده شدن از اتومبیل رفت، که در همان لحظه فردی به بهانه دادن نامه با در آوردن کلت کمری ار جیب، حسنعلی منصور را به قتل رساند. فردی که معلوم شد نامش محمد بخارایی بود. سرهنگ قمری، چهارده ماه بعد، در 21/1/44 هم در هنگام ترور نافرجام شاه توسط شمس آبادی، نگهبانی کاخ مرمر را بر عهده داشت…

دوران سربازی، طبق گفته خود ایشان، ساختار فکری سرهنگ قمری به سمت استخدام در ارتش سو داد و این گونه 56 سال جلوه گری فداکاری و رشادت بی وقفه این بزرگمرد شجاع ارتش ملی ایران زمین در عرصه های گوناگون شکل گرفت.

آرش زمانه، با فراگیری دوره‌های آموزشی تخصصی نظامی از جمله تکاوری، کوهستان، رنجر، چترباز، چریک، گریلا، جنگ‌های نامنظم در بالاترین سطح حرفه‌ای به عنوان تکاور ورزیده و نمونه ارتش ملی دوران شاهنشاهی، در جنگ های بزرگ مرزی سال های 1348، 1349 و 1353خورشیدی عراق علیه ایران، حضور فعال داشت و فداکاری ها کرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم

کوچکترین آرزویی که داشتم، نوشیدن یک لیوان آب سرد بود. اعزامی مهرماه سال نود بودم. مرکز آموزشم آخرین صفر ارتش.
ظهر که می‌شد خورشید غریبی را می‌گذاشت کنار و رسما باسن مبارک را فرش می‌کرد روی شهر خاکی خاش. میدان صبحگاه پادگان خیابانی آسفالت شده داشت که عرض آن شب‌ها دو متر بود و سر ظهر مثل بستنی وا می‌رفت و هفت هشت سانتی به آن اضافه می‌شد. وسط همین جزر و مد افقی، گیر یک استوار عقده‌ای افتاده‌ بودیم که چپ و راست ما را می‌برد رژه‌ی تنبیهی. بعد از پنج دقیقه تنها جایی از بدمان‌مان که عرق نمی‌کرد، قرنیه‌ی چشم‌مان بود.
توی ارتش، قانون پاستگی عقده از مافوق به زیر دست مدام در حال چرخشی یک طرفه‌ ست. این می‌شد که حوالی عصر جناب استوار دو سه بار قشنگ ارضا می‌شد و آن‌وقت ول‌مان می‌کرد بر کردیم آسایشگاه.
از مرکز آموزش خاش بیشتر برایتان بگویم که آب شرب نداشت و آب را با تانکر می‌آوردند. جلوی هر آسایشگاه یک مخزن پلاستیکی سفید رنگ وجود داشت که آب شرب و شستشوی سربازها را تامین می‌کرد. زیر آن آفتاب عمود منصف، مخزن آب تبدیل به سماور می‌شد و آب را جوش می‌آورد. خلاصه که مزه‌ی آب به چیزی مابین آب ولرم و پلاستیک مذاب تغییر می‌کرد. تازه این آخر مصیبت نبود! روزی از سر کنجکاوی سر مخزن پلاستیکی را باز کردیم. رنگش یکپارچه سبز لجنی بود. طوری که اگر به دستور فرمانده‌ی مرکز آموزش، عملیات لایروبی از کل مخزن‌های پادگان انجام می‌گرفت طعام صد و اندی اردک جیرینگی مهیا می‌شد.
از پادگان بیاییم بیرون. چه آفتاب تموز باشد چه چله‌ی زمستان، در هر صورت یخچال خانه‌مان وظیفه دارد آب را به شکل قالب‌های پنیر و سطل ماست یخ ببندد. مثل خارجی‌ها که ویسکی و سودا و شامپاین و دیگر مارکهایی که اسم‌شان را نمی‌دانم، جز لاینفک رژیم‌ غذایی‌شان است، من عادت دارم آب یخ بزنم به بدن:)
برگردیم پادگان. عصر که زیر بغل و پشت کمرمان شوره می‌بست با لبهایی ترک‌خورده با دهانی خشک با لیوانی در دست توی صف می‌ایستادیم تا همان آب جلبکی و جوشان نصیب‌مان شود. همان روزها بود که چشم‌ها را می‌بستم و خودم را جلوی در یخچال خانه‌مان تصور می‌کردم و حسرت یک لیوان آب‌سرد را می‌خوردم.

#حسین_خاموشی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#مهربانو_جان

تو زیبایی، به مانند یک گل بهاری که با شبنم صبحگاه باز می‌شود. من این گل را می‌چینم تا روی قلبم بگذارم، و به تو می‌گویم گل کوچکم، با تمام قلبم دوستت دارم!

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

#خطبه_هلاک

ای دوزخی سرشت اگر ظلم آسمان
میراث سرزمین مرا بر تو عرضه داشت
در زیر آفتاب دل افروز آن دیار
دست تو غیر دانه‌ی نامردمی نکاشت
وقت است تا ز کِشته ترا باخبر کنم

زان پیشتر که پیک هلاک تو در رسد
ای ناستوده مرد
زان پیشتر که خون پلیدت فرو چکد
بر سنگفرشِ سرد
بگذار تا سرود فنای تو سر کنم

در چشم من تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را ربوده‌ای
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده‌ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب گشوده‌ای

شبهای بی‌ستاره که چشمان مادران
بر گونه اشک ماتم فرزند رانده‌اند
در دیدگان سرد تو ای ناستوده مرد
رحمت ندیده‌اند و ندامت نخوانده‌اند

پیران مو سپید که بر تخته سنگ گور
نام جگر خراش عزیزان نوشته‌اند
خون گریه می‌کنند که در روزگار تو
آن را دروده‌اند که هرگز نکِشته اند.

گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران ربوده‌ای
یادش همیشه مایه‌ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان ربوده‌ای
تنها سروش اوست که در گوش هوش ماست

بگذار تا که ناله‌ی زندانیان تو
چندان رسا شود که نگنجد به سینه‌ها
سیلاب اشک و خونِ کسان را روانه کن
تا بردَمد ز خاک گل سرخ کینه‌ها

بگذار تا سپیده دم روز انتقام
وقتی که سر بر آوری ز خواب صبحگاه
پیر و جوان و خرد و کلان نعره برکشند
که ای دیو دل سیاه
مرگت خجسته باد بر انبوه مرد و زن
نامت زدوده باد ز طومار سال و ماه ….

#نادر_نادرپور / اسفند ۱۳۶۴ / پاریس

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سردار_سرزمینم

#منوچهر_خسرو_داد

روایتی خواندنی از سرلشکر منوچهر خسروداد(اخرین فرمانده هوانیروز ارتش شاهنشاهی)

در مجموعه هوانیروز، امریکایی ها از خسروداد به شدت می‌ترسیدند. همین که خبر آمدن او به یکی از پایگاه ها یا مرکز آموزش هوانیروز اصفهان می‌رسید، به قول معروف همه ماست ها کیسه میکردند. از رده بالا تا پایین، همه حالتی وحشت زده و دست و پا گم کرده پیدا می کردند.
اسمش لرزه به اندام ها می‌انداخت و البته سعی می‌کردند برای بازدید همه چیز آماده باشد. شاید ارتباط نزدیکش با دربار، باعث ترس امریکایی ها می‌شد. با این حال دل خوشی از آنها نداشت. یک روز طی یکی از بازدیدها،در حضور تمام دانشجویان خلبانی، هنرجویان فنی ، اساتید ایرانی و نیروهای کادر در مراسم صبحگاه مطالبی را عنوان کرد که با توجه به زشتی کلمات، همه آنها را نمیتوانم بازگو کنم.
اما در بحث خودکفایی و عدم وابستگی، در مقابل چند امریکایی حاضر در مراسم، جملاتی را اظهار کرد که هنوز هم باورم نمی‌شود که از زبان او جاری شده است. مسلماٌ تمام کسانی که در آن روز در میدان حضور داشتند، این اظهارات را هنوز به یاد می‌آورند. گفته هایش آنچنان داغ بود که مدت‌ها نقل مجالس بود و ما را در مقابل آمریکایی ها سربلند کرد.
"این پدر سوخته ها می‌گویند، خلبان های ایرانی یک مشت چوپان هستند که از دهات آمده‌اند. راست می‌گویند اما چشمشان کور است که ببینند، همین چوپان ها داردند اساتید آمریکایی را آموزش میدهند. من به شما خوب حقوق میدهم تا خوب بخورید، خوب بخوابید، خوب درس بخوانید، خوب یاد بگیرید، خوب بپوشید و خانواده همه شما در رفاه کامل باشد، برای اینکه تلاش کنید تا از اینها کار یاد بگیرید؛ تا این بی پدر و مادرهای مادر ق...ه را که پول و نفت این مملکت را به یغما می‌برند، بیرون کنیم.
اینها مفت اینجا نیامنده‌اند. من همین قدر که بدانم شما کار را یاد گرفته‌اید، با لگد این مفت خورهای بی پدر و مادر را از مملکت بیرون می‌ریزم."
حرف‌هایش را صادقانه میزد. در آن زمان نیاز نبود برای ما جانماز آب بکشد. از قدرت خوبی برخوردار بود و رو در روی امریکایی ها، حتی روسای شرکت بل هلیکوپتر و ژنرال های امریکایی می ایستاد و حرفش را میزد.
منبع: کتاب وقتی پلنگ خواب است، خاطرات سرهنگ خلبان حسین وکیلی

#روحشون_شاد_یادشون_گرامی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجیره‌ی اشاره چنان از هم پاشیده است
که حلقه‌های نگاه
در هم قرار نمی‌گیرد.
دنیا نشانه‌های ما را
در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.

نزدیک شو اگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دوید در زبان
که حنجره به صفت‌هایش بدگمان شد.
تا اینکه یک شب از خم طاقی یک صدایت
لرزید و ریخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

یک یک درآمدیم در هندسه انتظار
و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی
و گوشه میدانی خلوت کردیم:
سیمای تابخورده که خاک را چون شیارهایش
آراسته است.

و خیره مانده است در نفرتی قدیمی
که عشق را همواره آواره خواسته است
تنها تو بودی انگار که حتی روی نیمکتی نمی‌بایست بنشینی
و درطراوت خاموشی و فراموشی بنگری .

نزدیک شو اگر چه قرارت ممنوع است

هیچ انتظاری نیست که رنگ دگر بپاشد
بر صفحه ی صبور
وقتی که ماهواره‌های طاق و نیمکت در خلٲ بگردد
و چهره‌ها تنها سیاه و سفید منعکس شود
و نیمی از تصویرها نیز هنوز
در نسخه‌های منفی باقی مانده باشد.

نوری معلق است در اشاره‌های ظلمانی
ورنه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند
باید به روی این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان
چشم انتظار شکی فسفرین
و برگ ترس خورده‌ی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟

نزدیک شو اگر چه تصویرت ممنوع است.

ساعت دوباره گردش بیتابش را آغاز کرده است
و نیمی از رخسار زمان
از لای چادر سیاهش پیداست.
از ضربه‌ای که هر ساعت نواخته می‌شود ترک بر می‌دارد خواب آب
و چهره‌ای پریشان موج در موج
می‌گردد و هوای خود را می‌جوید
در بازتاب گنگ سکه‌ای در آب انداخته است.

پا می‌کشند سایه‌های مضطرب
در هیبت مدور نارون‌ها
و باد لحظه به لحظه نشانه‌‌ها را می‌گرداند دور تا دور میدان
اینجا خزه به حلقه‌ی شفافی چسبیده است
که روزی از انگشتی افتاده است
آنجا هنوز نوری قرمز ثابت مانده است
و روی صورت شب لک انداخته است

نزدیک شو اگرچه رویایت ممنوع است.

می‌بینی! این حقیقت ماست
نزدبک و دور واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همانجا که بوده مانده است
و هر شب انگار در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقه‌ی عزایی که کم کم عادی شده است.

این یٲس مخملینه‌ی ماست
یا توده‌ی غبار گون وهمی بر انگیخته؟
که بی‌تحاشی مدارهای در هم راچون ستاره‌های دنباله‌دار می‌پیماید؟
آرامشی است که بر باد رفته است ؟
یا سایه‌ی پذیرشی است که خون را پوشانده است؟
بی آنکه استعاره‌های وجدان از طعمش بر کنار مانده باشد.

نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.

می‌شنوم طنین تنت می‌آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متٲثر می کند.
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقه‌ی نگاهت قرار بگیرم.

چیزی به صبح نمانده است
و آخرین فرصت با نامت در گلویم می‌تابد.
ماه شکسته صفحه‌ی مهتاب را ناموزون می‌گرداند
و تاب می‌خورد حلقه‌ی طناب بر چوبه‌ی بلند
که صبحگاه شاید باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند.

#محمد_مخناری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

رومانتیسیسم، با نوستالژی بهشتی گمشده، مقاومتی است در برابر اَشکال مالیخولیایی نومیدی، ذهن کمّی‌ساز جهان بورژوایی، شیئ‌شدگی تجاری، ابتذال فایده‌گرایی و فراتر از همه، مقاومتی در برابر افسون‌زدایی از جهان.
سورئالیسم تکان‌دهنده‌ترین و شگفت‌انگیزترین نمونه در جریان‌های رومانتیک قرن بیستمی است. تنها نمونه‌ای است که ابعاد رادیکال رومانتیسیسم را به رادیکال‌ترین شکل ممکن تحقق بخشیده است. سورئالیسم جنبشی است از روح شورشیِ انسان و تلاشی چشم‌گیر برای استقرار دوبارۀ ابعاد افسون‌شدۀ وجود آدمی (شعر، شور، عشق، اسطوره، امر بدیع، ایده‌های آرمان‌شهری) که به واسطۀ تمدن و ارزش‌های آن ریشه‌کن شده‌اند. به بیانی دیگر، سورئالیسم اعتراضی است به عقلانیتِ تُنُک، تجاری ساختن زندگی و خُرداندیشی.

ستارۀ صبحگاه
میشل لووی
#شرح_فرتور
به یاد مرحوم آقا و خانم راحتی~1995
یک افسانه عکاسی توسط: ریچارد اودون
• نیویورکر

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#موسیقی

شعر فرانسوی بسیار زیبا از Paul Verlaine

Voici des fruits, des fleurs, des feuilles et des branches
Et puis voici mon coeur qui ne bat que pour vous.
Ne le déchirez pas avec vos deux mains blanches
Et qu'à vos yeux si beaux l'humble présent soit doux.

J'arrive tout couvert encore de rosée
Que le vent du matin vient glacer à mon front.
Souffrez que ma fatigue à vos pieds reposée
Rêve des chers instants qui la délasseront.

Sur votre jeune sein laissez rouler ma tête
Toute sonore encor de vos derniers baisers
Laissez-la s'apaiser de la bonne tempête
Et que je dorme un peu puisque vous reposez.

در اینجا میوه‌ها، گلها، برگها و شاخه‌ها وجود دارند
و این قلب من است که تنها برای تو می‌تپد
با دستان سپیدت قلب مرا پاره پاره مکن
به چشمان زیبای تو، این شرم فروتنانه شیرین است

من سراسر پوشیده از شبنم صبحگاه می‌رسم
که نسیم سحرگاهی پیشانی‌ام را سرد می‌کند
تحمل کن که خستگی من در پاهای آسوده توست
و رویای لحظات عزیز، آن را آرام می‌کند

بگذار سرم بر روی سینه جوانت آرام گیرد
و در تمام صداهای آخرین بوسه‌های گذشته‌ات
بگذار این طوفان کمی آرام گیرد
و من کمی بخوابم وقتی تو استراحت می‌کنی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه


شورش به‌تنهایی حمل کنندۀ نور است. و این نور، خود را فقط به سه روش آشکار می‌سازد: شعر، آزادی و عشق.
این اسطورۀ جدید چیست که شورش، عشق، شعر و آزادی را در صورتی مدرن در بر می‌گیرد؛ به یاری پیوستگی‌های انتخابی، آن‌ها را پیوند می‌دهد و بدون تحمیل سلسله‌مراتبی بر آن‌ها، سامان‌شان می‌بخشد؟ این فقط خود سوررئالیسم می‌تواند باشد، با «قدرت خدای‌گونه‌اش»(شلگل)، و در نگاه آرمان‌شهری‌اش به «آن عصر طلایی که هنوز در راه است»(شلگل).
سوررئالیسم در مقام اسطوره‌ای بوطیقایی، وارث ایده‌آل‌هایی است که یک قرن و نیم پیش‌تر توسط رومانتیسیسم اعلام شده بود. اما به هر روی، سوررئالیسم خاص‌بودگی‌های وجودی خود را دارد، زیرا که اسطوره‌ای است در حرکتی همیشگی، همواره ناتمام و همواره گشوده در برابر آفرینش شمایل و تصاویر جدید. سوررئالیسم، که فراتر از هر چیز، فعالیتی از روح انسانی است، نمی‌تواند در قالب «اسطورۀ غایی» تثبیت شود. کمال‌نایافتگیِ همیشگی، اکسیر جاودانگیِ سوررئالیسم است.


کتاب: ستارۀ صبحگاه
نویسنده: میشل لووی


Artist: Aykut Aydogdu

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی


نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.

می‌شنوم طنین تنت می‌آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متأثر می‌کند.

شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد،
شاید همین حوالی جایی،
در حلقه‌ی نگاهت قرار بگیرم.

چیزی به صبح نمانده‌ست
و آخرین فرصت با نامت در گلویم می‌تابد.
ماهِ شکسته،
صفحه‌ی مهتاب را ناموزون می‌گرداند
و تاب می‌خورد حلقه‌ی طناب بر چوبه‌ی بلند
که صبحگاه شاید
باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند...


▪️#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه

نامش یوزف چاپسکی بود. نویسنده و نقاش لهستانی؛ بازماندۀ اردوگاه‌های کار اجباری شوروی در خلال جنگ جهانی دوم. تقدیر چنین بود که از میان ۱۵ هزار هم‌رزم و هموطن زندانی، تنها او و چهارصد اسیر جنگی جان به‌ در برند. که او زنده بماند و تنها ۳ سال کمتر از یک قرن، عمر کند.
«مگر هنر و خلاقیتی نبوغ آمیز، روح ما را نجات دهد». بی‌شک این از ذهن چاپسکی گذشته بود که زیر بار سنگین ستم و بی‌حرمتی به شأن انسانی، طریقی شگفت را برای مقاومت در روزگار اسارت انتخاب کرد: تعمق بر ساختار هنر از نظرگاه مارسل پروست. دیاگرام‌های پیچیده‌ای که در تصاویر می‌بینید، تلاش چاپسکی برای شناخت معماریِ رمان محبوب‌اش «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» است. مجموعه درس‌گفتارهایی که او مخفیانه در اردوگاه و به مدد حافظه تهیه می‌کرد. هر هفته، حدود چهل زندانی در هوای گرگ‌ومیش صبحگاه و سرمای استخوان‌سوز، به هدایت چاپسکی، غرق در کشف و درک ساختار یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای ادبی می‌شدند تا به یاد بیاورند که هنوز قادر به تفکرند و جهانی که روزگاری می‌شناختند و گمان می‌کردند از دست رفته، هنوز بیرون از دیوارهای سرد و بلند اردوگاه پابرجاست.
دیاگرام‌های چاپسکی امّا خود به نوعی آثار هنری بودند که عمیقاً از معماری پیچیدۀ فضا و زمان رمان پروست تأثیر می‌گرفتند. با این حال، نظمی پنهان در مفصل‌بندی‌های انبوه و چندوجهی تحقیق او برقرار بود: شکلی منحصربفرد از جست‌وجوگری که در صدد کشف نقاط اتصال مفاهیم گوناگون، الگوهای ترکیب‌بندی و مفهوم زمان در نزد برگسون طرح می‌خورد و نهایتاً به بررسی آثار هنری دیگر می‌رسید. و این طریقی یگانه از مبارزه بود، نوعی گریز سبک‌بال. عطشی که معطوف به حفاظت از پاکی روح و شرافت قلب، جمعی را در برابر تاریکی چسبندۀ اردوگاه روئین‌تن می‌ساخت.

در مواجهه با خسران عمر و همگامیِ مرگ، زیستن چاپسکی گواه آن است که تمام حلاوت زندگی و فهم عمیق آن، با امر خلاقه گره خورده است. چه آنجا که فرد خود آفرینشگر است و چه آنجا که شوق کشف نبوغ یک هنرمند بزرگ، رهایش نمی‌کند. در ظلمانی‌ترین روزگار تنها هنر و فلسفه می‌توانند به یادمان بیاورند که روح آدمی تا چه حد می‌تواند وسیع و زیبا باشد.

شرح تصاویر:
Lost Time: (Lectures on Proust
in a Soviet Prison Camp)~1939
Author & Artist: Józef Czapski

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

سوررئالیسم یک مکتب ادبی-هنری نیست و هیچگاه هم نبوده است؛ جنبشی‌ست از روح شورشی انسان و تلاشی چشم‌گیر برای باژگونه کردن و باز-افسونی جهان؛ تلاشی برای استقرار دوبارۀ ابعاد افسون‌شدۀ موجود در قلب آدمی: شعر، شور، عشق‌های جنون‌آمیز، تخیل، جادو، اسطوره، امر بدیع و ایده‌های آرمان‌شهری که به واسطۀ تمدن و ارزش‌های آن ریشه‌کن شده‌اند.
به بیانی دیگر، سوررئالیسم اعتراضی‌ست به عقلانیت تُنُک، تجاری‌سازی زندگی و خُرداندیشی؛ مطالبۀ آرمان‌شهریِ تحول در زندگی‌ست؛ یک ماجراجویی روشن‌فکرانه و شورانگیز، سیاسی و جادویی، شاعرانه و نمایش‌گونه.


#ستارۀ_صبحگاه
#میشل_لووی

شرح تصویر:
# 1645~2015
Photographer: Masao Yamamoto

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#تلنگر


افشاگری ستوان یکم حسن شیرازی جمعی یگان گشت ارشاد تهران در خصوص چگونگی آسیب منجر به فوت *مهسا امینی*:
زمانی که مهسا را از اتوموبیل ون پیاده کردند من از پنجره یکی از طبقات او را می دیدم دخترک بسیار ترسیده بود و با صدا بلند در حالی که دستانش را روی سرش گرفته بود جیغ می کشید. یکی از خواهران به سمتش رفت و گفت، خانم جیغ نزن یک تعهد می دهی و تا یک ساعت دیگر آزاد می شوی. اما چنان ترسی در دخترک بود که گمان کنم اصلاً حرفهای او را نمیشنید و به جیغ زدن ادامه می داد و می گفت ولم کنید.
همکاران خانم او را کشان کشان به سمت ساختمان بازداشتگاه ارشاد می بردند و او همچنان جیغ می زد. ناگهان فرمانده یگان ارشاد *سرهنگ پاسدار سید عباس حسینی* که عازم کربلا هم بود و برای شرکت در مراسم اربعین ساعاتی قبل در صبحگاه از تمام نیروهای یگان طلب عفو و حلالیت کرده بود، در حالی که از شنیدن صدای جیغ دخترک خیلی عصبانی به نظر می رسید وارد معرکه شد و با مشت محکمی بر سر مهسا ضربه زد و گفت *خفه شو دختره بدکاره*.
ناگهان سکوت بر فضای یگان حاکم شد و مهسا روی زمین افتاد. سپس به او لگد زد و گفت ببرید بازداشتگاه منفی دو که تاریکترین بازداشتگاه یگان ما است. مهسا بیهوش بود ولی خانم ها سعی می کردند او را بلند کنند. خانم صدیقی گفت تمارض نمی کند جناب سرهنگ، بی هوش است و خانم خالقی هم با استرس گفت از گوشش خون می آید.
ناگهان همه سراسیمه شدند و سرهنگ که نمی خواست از خود نگرانی بروز دهد با غرور و نخوت همیشگی اش به اتاق خود برگشت و بیست دقیقه ای طول کشید تا آمبولانس به محوطه یگان آمد و مهسا را برد.
اگر در برنامه سرهنگ تداخلی نشده باشد، اکنون در کربلا مشغول عزاداری اربعین است.
من بر حسب وظیفه شرعی و شرف سربازی که به آن سوگند خورده ام حقایق را برای مردم ایران نشر دادم و این مطالب را برای بازرسی سازمان و دفتر فرماندهی معظم کل قوا نیز به صورت مکتوب ارسال کردم. مهسا در کلاس دچار سکته قلبی نشده و این بزرگترین دروغ از جانب مرتکبان قانون شکن در قتل یک دختر مسلمان است.
*با ادای احترام و عرض تسلیت و همدردی به خانواده محترم مرحومه مهسا امینی


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#شعر_جهان

و گویی چشمانش
شعله‌های آتش بودند
که تا صبحگاه
با من پرواز می‌کردند
و من در نیافتم
این چشمان عجیب‌رنگ چه‌اند؟

#آنا_آخماتووا

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

سوررئالیسم تکان‌دهنده‌ترین و شگفت‌انگیزترین نمونه در جریان‌های رومانتیک قرن بیستمی است. تنها نمونه‌ای است که ابعاد رادیکال رومانتیسیسم را به رادیکال‌ترین شکل ممکن تحقق بخشیده است. شورش عقل (جان) و انقلاب اجتماعی، آن ستاره‌های راهنمایی هستند که جنبش سوررئالیسم از آغاز حول محور آن‌ها سامان یافت و به واسطۀ آن‌ها به کاوشی بی‌انتها برای فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی ویرانگر کشیده شد. سوررئالیسم جنبشی است از روح شورشیِ انسان و تلاشی چشم‌گیر برای استقرار دوبارۀ ابعاد افسون‌شدۀ وجود آدمی (شعر، شور، عشق، اسطوره، امر بدیع، ایده‌های آرمان‌شهری) که به واسطۀ تمدن و ارزش‌های آن ریشه‌کن شده‌اند.

کتاب: ستارۀ صبحگاه
نویسنده: میشل لووی
مترجم: رضا اسکندری
انتشارات خِرد سرخ

شرح تصاویر:
Woman Shooting Cherry Blossoms ~2019
Sculptor: Yinka Shonibare

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

به اعتقاد مکس وبر، جوهرۀ تمدن مدرن غربی، عمل بر اساس غایات عقلانیت منفعت‌گراست. این عقلانیتِ ابزاری به تمام وجوه زندگی در جامعۀ ما نفوذ می‌کند و هر حرکت، هر فکر و هر جنبه‌ای از رفتار ما را شکل می‌دهد.
پرسه‌های ناخودآگاه در آن شکلی که مورد استفادۀ سوررئالیست‌ها قرار می‌گیرد(به عنوان عامل تحول ذهنی در نگره‌ها و فعالیت‌ها)، گشت‌وگذاری‌ست کاملاً بیرون از قلمرو عقلانیت ابزاری. آنانی که این پرسه‌زنی را تجربه می‌کنند، برای بازه‌ای کوتاه یا طولانی از عقلانیت خود در این‌سو و آن‌سو رفتن‌ها و رفتارهای معمول چشم می‌پوشند و به خود فرصت می‌دهند تا افسون جاهایی که کشف می‌کنند راهنمایشان باشد.
پرسه‌زنی ناخودآگاه از تقدیس‌شده‌ترین مبانی سرمایه‌داری مدرن با قوانین آهنین فایده‌گرایی و حضور همیشگی قواعد عقلانیت تُنُک‌، می‌گسلد. و به واسطۀ ارزش‌های جادویی این نقطۀ گسست مطلق، این ترک کردن همه‌چیز، می‌تواند به گذاری از سرزمین آزادی مبدل شود که تنها قطب‌نمای آن، بخت است.

کتاب: ستارۀ صبح‌گاه
نویسنده: میشل لووی
مترجم: رضا اسکندری
انتشارات خِرد سرخ

شرح تصویر:
Armin Haab in a Cafe, Paris~1952
Photographer: Paul Almasy

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی


نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجيره‌ی اشاره چنان از هم پاشيده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمی‌گيرد.

دنيا نشانه‌های ما را
در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است.

نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دويد در زبان
که حنجره به صفت‌هايش بدگمان شد.
تا اين‌که يک شب از خم طاقی‌ی صدايت
لغزید و ريخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

يک‌يک درآمديم در هندسه‌ی انتظار
و هر کدام روی نيمکتی يا که زير طاقی
و گوشه ميدانی خلوت کرديم:
سيمای تابخورده که خاک را چون شيارهايش
آراسته است.
و خيره مانده است در نفرتی قديمی
که عشق را همواره آواره خواسته‌ست
تنها تو بودی انگار که حتی روی نيمکتی نمی‌بايست بنشينی
و درطراوت خاموشی و فراموشی بنگری .
نزدیک شو اگر چه قرارت ممنوع است.

هیچ انتظاری نیست که رنگ دگر بپاشد
بر صفحه‌ی صبور
وقتی که ماهواره‌های طاق و نیمکت در خلٲ بگردد
و چهره‌ها تنها سیاه و سفید منعکس شود
و نیمی از تصویرها نیز هنوز
در نسخه‌های منفی باقی مانده باشد.

نوری معلق است در اشاره‌های ظلمانی
ورنه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند
باید به روی این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان
چشم‌انتظار شکی فسفرین
و برگ ترس‌خورده‌ی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟

نزدیک شو اگر چه تصویرت ممنوع است.

ساعت دوباره گردش بیتابش را آغاز کرده است
و نیمی از رخسار زمان
از لای چادر سیاهش پیداست.
از ضربه‌ای که هر ساعت نواخته می‌شود ترک برمی‌دارد خواب آب
و چهره‌ای پریشان موج در موج
می گردد و هوای خود را می‌جوید
در بازتاب گنگ سکه‌ای در آب انداخته است.


پا می‌کشند سایه‌های مضطرب
در هیبت مدور نارون‌ها
و باد لحظه به لحظه نشانه‌ها را می‌گرداند دور تا دور میدان
اینجا خزه به حلقه‌ی شفافی چسبیده است
که روزی از انگشتی افتاده است
آنجا هنوز نوری قرمز ثابت مانده است
و روی صورت شب لک انداخته است.

نزدیک شو اگرچه رؤیایت ممنوع است.

می‌بینی! این حقیقت ماست
نزدیک و دور واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همانجا که بوده مانده است
و هر شب انگار در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقه‌ی عزایی که کم‌کم عادی شده‌ست.

این یٲس مخملینه‌ی ماست
یا توده‌ی غبار گون وهمی بر انگیخته؟
که بی تحاشی مدارهای در هم را چون ستاره‌های دنباله‌دار می‌پیماید؟
آرامش‌ست که بر باد رفته است ؟
یا سایه‌ی پذیرش‌ست که خون را پوشانده است؟
بی‌ آنکه استعاره‌های وجدان از طعمش بر کنار مانده باشد.

نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.

می‌شنوم طنین تنت می‌آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متٲثر می‌‌کند.
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقه‌ی نگاهت قرار بگیرم.

چیزی به صبح نمانده است
و آخرین فرصت با نامت در گلویم
می‌تابد.
ماه شکسته صفحه‌ی مهتاب را ناموزون می‌گرداند
و تاب می‌خورد حلقه‌ی طناب
بر چوبه‌ی بلند
که صبحگاه شاید باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند.


#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_شــــعــــر_جــــهــــان 🌎


#_صبحگاه

باید به تو بگویم
که چقدر دوستت دارم
همیشه به همین فکر می‌کنم
در صبح‌های خاکستری، روبه‌روی مرگ

پس چای برای دهان من
هرگز گرمایی ندارد
و سیگار خشکیده است
و تن‌پوش قهوه‌ای‌ام
سردم می‌کند،

به تو نیاز دارم
و از بیرون پنجره
مراقبت می‌کنم
در برف بی‌صدا

شب در اسکله
اتوبوس‌ها برق می‌زنند
همچون ابرها و من در تنهایی
به صدای فلوت می‌اندیشم

دلتنگی تو را دارم همیشه
وقتی به ساحل می‌روم
شن‌های خیس از اشک
به چشم‌های من می‌مانند

با این همه، هیچ‌گاه نگِریستم
و تو را در درون قلبم فشردم
با واقعی‌ترین شوخی‌ها و خوشی‌هایی
که تو به آن‌ها می‌بالیدی

جایی برای پارک کردن نیست
من ایستاده‌ام و صدای کلیدهایم را درمی‌آورم
خلوت خالی ماشین چنان است
که انگار دوچرخه‌ای است

حالا چه کار می‌کنی
ناهارت را کجا خوردی
و آیا
بشقابت پر از ماهی کولی بود

سخت است فکر کردن
به تو بدون من
در جملات
افسرده‌ام می‌کنی
وقتی تنهایی

دیشب ستاره‌ها را
نمی‌شد شماره کرد و امروز
برف کاغذ مقوایی شماره‌شان است
و من دلگرم و صمیمی نخواهم بود

چیزی مرا به خود نمی‌کشد
موسیقی تنها جدول کلمات متقاطع است
و آه! تو فقط می‌دانی
که چگونه‌ام

باری، تو
تنها مسافر این جاده‌ای
و اگر جایی بعد از من هست
دلخواسته‌ام این است که نروی!

#_فرانک_اهارا

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity