#خاستگاه_دین
در کانون فلسفهی فویرباخ دربارهی دین، این اندیشه به چشم میخورد که در تصورات دینی مانند «ایدهی خدا» یا «نامیرایی روح»، #سرشت آدمی بازتاب یافته است و #طبیعت آدمی مقدمتا نه از طریق #خرد، بلکه از طریق حسیات متعین میگردد. در حالی که هگل در تصورات دینی، نطفهای از حقیقتهای معقول را میدید، فویرباخ بر این باور بود که دین در گوهر خود به #حسیات آدمی وابسته است. برای نمونه وی معتقد بود که «ایدهی خدا» بیانگر آرزوی آدمی برای دستیابی به قدرت و کمال است و #ایمان به «نامیرایی روح»، برخاسته از آرزوی آدمی برای داشتن عمر جاوید.
در کانون فلسفهی فویرباخ دربارهی دین، این اندیشه به چشم میخورد که در تصورات دینی مانند «ایدهی خدا» یا «نامیرایی روح»، #سرشت آدمی بازتاب یافته است و #طبیعت آدمی مقدمتا نه از طریق #خرد، بلکه از طریق حسیات متعین میگردد. در حالی که هگل در تصورات دینی، نطفهای از حقیقتهای معقول را میدید، فویرباخ بر این باور بود که دین در گوهر خود به #حسیات آدمی وابسته است. برای نمونه وی معتقد بود که «ایدهی خدا» بیانگر آرزوی آدمی برای دستیابی به قدرت و کمال است و #ایمان به «نامیرایی روح»، برخاسته از آرزوی آدمی برای داشتن عمر جاوید.
مهمترین آثار فویرباخ در نقد دین، «سرشت مسیحیت» و «درسگفتارهایی دربارهی سرشت دین» نام دارد. در نخستین اثر که چاپ نخست آن به سال ۱۸۴۱ باز میگردد، دربارهی #تاریخ دین و خاستگاه و اشکال اولیهی آن بررسیهای چندانی صورت نگرفته است. ولی فویرباخ در همین اثر تصریح میکند که «دین، دوپارگی آدمی با خویشتن است». به دیگر سخن، آدمی #خدا را به عنوان ذاتی در برابر خود مینهد و این برابر نهاد، به انشقاقی میان خدا و آدمی و مآلا برآمد دین میانجامد.
وی سپس در «درسگفتارهایی دربارهی سرشت دین» که نخستین چاپ آن به سال ۱۸۵۱ بازمیگردد، دیدگاههای خود را دربارهی خاستگاه دین گسترش میدهد و مشخصتر میکند و علت پیدایش دین را #وابستگی آدمی به طبیعت و #ترسهای او در این رابطه میداند. به گفتهی فویرباخ، احساس وابستگی، دلیل پیدایش دین است، ولی موضوع اولیهی این #احساس_وابستگی، طبیعت است و بنابراین #طبیعت نخستین موضوع #دین است.
فویرباخ در این پیوند نمونههای فراوانی از ادیان طبیعی و اشکال تاریخی ادیان #چندخدایی ارائه میکند تا نشان دهد بیم از هیبت بلایای طبیعی و پدیدههای طبیعت و نیز سپاسگزاری و نیایش پس از رفع این بلایا، در این احساس وابستگی چه نقشی داشتهاند. او نتیجه میگیرد که خداییکردن پدیدههای طبیعت و پرستش آنها در میان اقوام طبیعی، نخستین و کهنترین اشکال دین برای آدمی هستند.
فویرباخ «حس پایانپذیری» آدمی را نیز یکی دیگر از اشکال این احساس وابستگی میداند و تصریح میکند که در نتیجهی این حس یا #آگاهی، آدمی به این موضوع پی میبرد که موجودی #فانی است و روزی خواهد مرد. فویرباخ ادیان طبیعی را سرچشمهی ادیان متاخر میداند و میافزاید که این ادیان نیز پیامد دوگانگی و تردید آدمیاند و در رابطهی میان او و طبیعت پدید آمدهاند.
وی سپس در «درسگفتارهایی دربارهی سرشت دین» که نخستین چاپ آن به سال ۱۸۵۱ بازمیگردد، دیدگاههای خود را دربارهی خاستگاه دین گسترش میدهد و مشخصتر میکند و علت پیدایش دین را #وابستگی آدمی به طبیعت و #ترسهای او در این رابطه میداند. به گفتهی فویرباخ، احساس وابستگی، دلیل پیدایش دین است، ولی موضوع اولیهی این #احساس_وابستگی، طبیعت است و بنابراین #طبیعت نخستین موضوع #دین است.
فویرباخ در این پیوند نمونههای فراوانی از ادیان طبیعی و اشکال تاریخی ادیان #چندخدایی ارائه میکند تا نشان دهد بیم از هیبت بلایای طبیعی و پدیدههای طبیعت و نیز سپاسگزاری و نیایش پس از رفع این بلایا، در این احساس وابستگی چه نقشی داشتهاند. او نتیجه میگیرد که خداییکردن پدیدههای طبیعت و پرستش آنها در میان اقوام طبیعی، نخستین و کهنترین اشکال دین برای آدمی هستند.
فویرباخ «حس پایانپذیری» آدمی را نیز یکی دیگر از اشکال این احساس وابستگی میداند و تصریح میکند که در نتیجهی این حس یا #آگاهی، آدمی به این موضوع پی میبرد که موجودی #فانی است و روزی خواهد مرد. فویرباخ ادیان طبیعی را سرچشمهی ادیان متاخر میداند و میافزاید که این ادیان نیز پیامد دوگانگی و تردید آدمیاند و در رابطهی میان او و طبیعت پدید آمدهاند.