Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۳)
✍🏻 #نیما_کیانی
در باره ادعای دیوانگی، شهبازی به روشنی بازمینماید که هیچ گواه تاریخی یا دانشیک در دست نیست که نشان دهد پیوندهای اندک با خویشان همخون یک سنت حسنه انگاشته میشده است. او در بخش سوم («ازدواج با محارم به ندرت در همه جا روی داده است») روشن میسازد که این کار در میان ملتهای دیگر، همچون مصریان و رومیان، نیز گاه رخ میداد. او نمونه هرقل، فرمانروای روم خاوری، را میآورد که با خواهرزادهاش مارتینا پیوند بست و با آنکه مردم او را نکوهیدند، هیچ گزارش باورکردنی از دیوانگی برآمده از این پیوند در دست نیست (نیکهفوروس، تاریخ کوتاه، برگ ۵۳–۵۴). چنین نمونهها آشکار میسازد که اتهام دیوانگی برآمده از همخونی، همچون آنچه لیلاز گفته است، بیشتر زاده پندار و کینهورزی نویسندگان بیگانه است تا بازتابی از راستی تاریخی.
شهبازی همچنین در بخش «موارد معین تاریخی» فهرستی اندک از پیوندهای با خویشان نزدیک به دست میدهد که تنها نمونههای اندکی در دوره هخامنشی را در بر میگیرد. این نمونهها، از آن میان پیوند کمبوجیه، همچون استثناء و نه قاعده گزارش شدهاند و هیچ پیوندی با خشایارشا ندارند. او بر آن است که این پیوندها زاده خودکامگی فردی بودهاند و نه بخشی از یک آیین فرهنگی یا قانونی. برای نمونه، در باره اردشیر دوم، شهبازی به گفته پلوتارک (زندگانی اردشیر، بند ۲۷) اشاره میکند که مادرش، پروشات، او را برانگیخت تا با دخترش استاتیرا زناشویی کند و گفت به «باورها و قوانین» اعتنایی نکند. شهبازی روشن میسازد که این «باورها و قوانین» همان قانونهای پارسی است و نه یونانی، و از همینرو، نشانگر ناخشنودی عرف ایرانی از چنین پیوندهایی است. این سندها بازمینماید که زناشویی با خویشان نزدیک در ایران باستان نه تنها «سنتی نیکو» شمرده نمیشد، بلکه کاری شگفت و ناخوشایند دانسته میشد.
لیلاز با چشمپوشی از این سندها و تکیه بر نگارههای کهنه و نادرست، سیمایی دگرگونه و کژدیس از فرهنگ هخامنشی بهدست داده است. شهبازی در بخش سوم («نقد اسناد») هشدار میدهد که بسیاری از اتهامها علیه ایرانیان، از آن میان نسبت دادن زناشویی با خویشان نزدیک بهسان رسمی فراگیر، برآمده از کینه یا کژفهمی نویسندگان بیگانه است. او بر آن است که اگر چنین رسمی بهراستی فراگیر میبود، نسل ایرانیان بهسبب نابسامانیهای ژنتیکی در همان روزگار هخامنشی دچار فروپاشی میشد، در حالی که تاریخ هخامنشیان از توان و پایداری ایشان نشان دارد. ادعای لیلاز که پیوندهای همخونی به دیوانگی انجامیده است نیز هیچ پشتوانه دانشیک یا تاریخی ندارد.
از این رو، ادعاهای سعید لیلاز که زناشویی با خویشان همخون در روزگار هخامنشی «سنتی حسنه» بوده و به دیوانگی شاهان انجامیده است، یکسره بیپایه است. نوشته شهبازی روشن میسازد که این کار نه در قوانین و نه در عرف پارسی جایگاهی نداشت و در نمونههای اندک (چون کمبوجیه) زاده خودسری و زیرپاگذاشتن قانون.ها بود. همچنین هیچ گواه تاریخی یا دانشیک در دست نیست که نشان دهد این پیوندها به آشفتگی روانی انجامیدهاند. لیلاز با بازگفت نگاره نادرست و بیآنکه به واکاویهای تاریخی ژرف بنگرد، به کژنمایی در هویت و فرهنگ ایرانی پرداخته است.
بهره چهارم
ادعای سعید لیلاز که
نهتنها سادهانگارانه است، بلکه ژرفا و فراخنا و بلندای فرهنگ مردمی (فراسوی دین و سیاست) در زمان ساسانیان را نادیده میگیرد. این نگرش، که بازگشت به ریشههای کیستی ایرانی را به گونهای واپسگرایانه و غیرانتقادی فهم میکند، از شناخت جان چندفرهنگی، بالنده و گشوده-به-جهان فرهنگ ساسانی ناتوان است.
فرهنگ مردمی در دوره ساسانی نه بر مدار دستورهای خشک دینی و سیاسی، که بر آیینهای مردمی، آرمانهای پهلوانی و ارزشهای انسانی استوار بود. از همینرو با فروپاشی دستگاه سیاسی ساسانی نه تنها فرو نریخت، بلکه همچون پشتوانهای نیرومند، فرهنگ و تمدن اسلامی پس از خود را را خوراک و نیرو بخشید.
آرمان پهلوانی، که در شاهنامهی فردوسی با چهره رستم دستان به چکاد شکوه خود میرسد، نهتنها نمایانگر دلاوریهای تن و پیکر، بلکه نمودگاه ارزشهای بلند انسانی چون آزادگی، راستی و دادگری است. این آیین، ریشه در فرهنگ مردمی روزگار ساسانی دارد و روحیهای را بازمیتاباند که در برابر هرگونه زورآوری سیاسی یا دینی، پایداری و ایستادگی میکند و ارج و بزرگواری انسانی را بر هر چیز برتر میشناسد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۳)
✍🏻 #نیما_کیانی
در باره ادعای دیوانگی، شهبازی به روشنی بازمینماید که هیچ گواه تاریخی یا دانشیک در دست نیست که نشان دهد پیوندهای اندک با خویشان همخون یک سنت حسنه انگاشته میشده است. او در بخش سوم («ازدواج با محارم به ندرت در همه جا روی داده است») روشن میسازد که این کار در میان ملتهای دیگر، همچون مصریان و رومیان، نیز گاه رخ میداد. او نمونه هرقل، فرمانروای روم خاوری، را میآورد که با خواهرزادهاش مارتینا پیوند بست و با آنکه مردم او را نکوهیدند، هیچ گزارش باورکردنی از دیوانگی برآمده از این پیوند در دست نیست (نیکهفوروس، تاریخ کوتاه، برگ ۵۳–۵۴). چنین نمونهها آشکار میسازد که اتهام دیوانگی برآمده از همخونی، همچون آنچه لیلاز گفته است، بیشتر زاده پندار و کینهورزی نویسندگان بیگانه است تا بازتابی از راستی تاریخی.
شهبازی همچنین در بخش «موارد معین تاریخی» فهرستی اندک از پیوندهای با خویشان نزدیک به دست میدهد که تنها نمونههای اندکی در دوره هخامنشی را در بر میگیرد. این نمونهها، از آن میان پیوند کمبوجیه، همچون استثناء و نه قاعده گزارش شدهاند و هیچ پیوندی با خشایارشا ندارند. او بر آن است که این پیوندها زاده خودکامگی فردی بودهاند و نه بخشی از یک آیین فرهنگی یا قانونی. برای نمونه، در باره اردشیر دوم، شهبازی به گفته پلوتارک (زندگانی اردشیر، بند ۲۷) اشاره میکند که مادرش، پروشات، او را برانگیخت تا با دخترش استاتیرا زناشویی کند و گفت به «باورها و قوانین» اعتنایی نکند. شهبازی روشن میسازد که این «باورها و قوانین» همان قانونهای پارسی است و نه یونانی، و از همینرو، نشانگر ناخشنودی عرف ایرانی از چنین پیوندهایی است. این سندها بازمینماید که زناشویی با خویشان نزدیک در ایران باستان نه تنها «سنتی نیکو» شمرده نمیشد، بلکه کاری شگفت و ناخوشایند دانسته میشد.
لیلاز با چشمپوشی از این سندها و تکیه بر نگارههای کهنه و نادرست، سیمایی دگرگونه و کژدیس از فرهنگ هخامنشی بهدست داده است. شهبازی در بخش سوم («نقد اسناد») هشدار میدهد که بسیاری از اتهامها علیه ایرانیان، از آن میان نسبت دادن زناشویی با خویشان نزدیک بهسان رسمی فراگیر، برآمده از کینه یا کژفهمی نویسندگان بیگانه است. او بر آن است که اگر چنین رسمی بهراستی فراگیر میبود، نسل ایرانیان بهسبب نابسامانیهای ژنتیکی در همان روزگار هخامنشی دچار فروپاشی میشد، در حالی که تاریخ هخامنشیان از توان و پایداری ایشان نشان دارد. ادعای لیلاز که پیوندهای همخونی به دیوانگی انجامیده است نیز هیچ پشتوانه دانشیک یا تاریخی ندارد.
از این رو، ادعاهای سعید لیلاز که زناشویی با خویشان همخون در روزگار هخامنشی «سنتی حسنه» بوده و به دیوانگی شاهان انجامیده است، یکسره بیپایه است. نوشته شهبازی روشن میسازد که این کار نه در قوانین و نه در عرف پارسی جایگاهی نداشت و در نمونههای اندک (چون کمبوجیه) زاده خودسری و زیرپاگذاشتن قانون.ها بود. همچنین هیچ گواه تاریخی یا دانشیک در دست نیست که نشان دهد این پیوندها به آشفتگی روانی انجامیدهاند. لیلاز با بازگفت نگاره نادرست و بیآنکه به واکاویهای تاریخی ژرف بنگرد، به کژنمایی در هویت و فرهنگ ایرانی پرداخته است.
بهره چهارم
ادعای سعید لیلاز که
فرهنگ ساسانی را به خشکاندیشیهای حقوقی چون «بیستوهفت دستور آبریزگاه» یا کشتن از دین برگشتگان، فرو میکاهد و فروپاشی آن را برآیند پذیرش «یک واژهی اسلامی» (قولو لا اله الا الله تفلحو) میداند،
نهتنها سادهانگارانه است، بلکه ژرفا و فراخنا و بلندای فرهنگ مردمی (فراسوی دین و سیاست) در زمان ساسانیان را نادیده میگیرد. این نگرش، که بازگشت به ریشههای کیستی ایرانی را به گونهای واپسگرایانه و غیرانتقادی فهم میکند، از شناخت جان چندفرهنگی، بالنده و گشوده-به-جهان فرهنگ ساسانی ناتوان است.
فرهنگ مردمی در دوره ساسانی نه بر مدار دستورهای خشک دینی و سیاسی، که بر آیینهای مردمی، آرمانهای پهلوانی و ارزشهای انسانی استوار بود. از همینرو با فروپاشی دستگاه سیاسی ساسانی نه تنها فرو نریخت، بلکه همچون پشتوانهای نیرومند، فرهنگ و تمدن اسلامی پس از خود را را خوراک و نیرو بخشید.
آرمان پهلوانی، که در شاهنامهی فردوسی با چهره رستم دستان به چکاد شکوه خود میرسد، نهتنها نمایانگر دلاوریهای تن و پیکر، بلکه نمودگاه ارزشهای بلند انسانی چون آزادگی، راستی و دادگری است. این آیین، ریشه در فرهنگ مردمی روزگار ساسانی دارد و روحیهای را بازمیتاباند که در برابر هرگونه زورآوری سیاسی یا دینی، پایداری و ایستادگی میکند و ارج و بزرگواری انسانی را بر هر چیز برتر میشناسد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۴)
✍🏻 #نیما_کیانی
رستم، بهسان پهلوان اسطورهای ایران، نمادی از این آیین است که در داستانهای شاهنامه، بهویژه در رویاروییاش با اسفندیار و کیکاووس، به زیبایی نمود یافته است. داستان رستم و اسفندیار، کشمکشی ژرف میان عرف مردمی و سیاست دینی را نشان میدهد. اسفندیار، نمایندهی نظام دینی و سیاسی گشتاسپ، بدین کار گمارده میشود تا رستم را به بند کشد و او را به فرمانبرداری از سیاستی وادارد که شریعت زرتشتی را بر ارزشهای انسانی برتری میدهد. رستم اما، با آگاهی بیکموکاست از پیامدهای گزینش خود، یعنی پذیرش نفرین ابدی در پاسداری از آزادگی، تن به بند نمیدهد:
این گزینش، که او را در برابر سرنوشتی تراژیک و نفرینشدگی ابدی مینشاند، گواه ژرفای آیین و آرمان پهلوانی است. رستم آزادگی را بر پاسداشت نام و جایگاه خود برتر میشمارد و این نشان میدهد که آرمان پهلوانی در چارچوب فرمانهای خشک فقهی نمیگنجد، بلکه ارزشهایی چون دادگری و آزادی را برتر از هر ارزشی میشمارد.
در داستان رستم و کیکاووس نیز ، اوج خشم رستم در برابر شاهنشاه ایران، بالاترین پایگاه سیاسی، آشکار میگردد. کیکاووس، با گزینشهای نسنجیده و خودخواهانهاش، بارها ایران را به خطر میاندازد و رستم را دچار تنگاهایی میسازد که سزاوار جایگاه پهلوانی او نیست. رستم، که بارها با فداکاری ایران را از گزند دشمنان نگاه داشته است، در برابر رفتاری ناشایست از کیکاووس، که همه کارهایش را از یکدیگر بدتر میداند، خشم خود را آشکار میسازد. این رویارویی، برتری آرمان پهلوانی بر آرمان شهریاری را نمایان میکند. رستم، همچون اسطورهی کاوه که یکتنه بر شاهی پتیاره به پا میخیزد، نماینده عرف مردمی است که نه با سیاستهای فاسد و نه با فقه خشک، بلکه با ارزشهای انسانی و نیکمنشانه پیوند دارد. خشمگرفتن او او بر کیکاووس، نه از سر سرکشی سیاسی، بلکه از سر پایبندی به آرمانهای دادگری و آزادگی است که فرهنگ مردمی را از بازتابدهندگی صرف دین و سیاست فراتر میبرد:
آرمان پهلوانی، چنانکه در چهره و پیکره رستم نمود یافته، تنها به زور بازو یا تیزچنگی در جنگ کاسته نمیشود. این آیین، آمیزهای است از مردانگی، آزادگی و پایمردی در پاسداری از ارزشهای ناب انسانی. پهلوان در نگاه ایرانی، پاسدار مهر و داد است و شکستناپذیری او نه در بازوانش، که در استواریِ روان و روشناییِ خِرَدش نهفته است.
رستم نمادِ آن پهلوانی است که در تاریکترین روزگاران، چراغِ امید برمیافروزد و بیآنکه تختهبند تاج و تخت باشد، پناهِ بیپناهان و گزنددیدگان است. او در برابر ستمِ شهریاران بد و کژرفتارب روزگار، چون کوهی استوار میایستد و آزادگی را با کرنشی ناپاک سودا نمیکند.
پهلوانی، زیستن در بلنداها با هنر فرّ و فروغ و شکوه است؛ هنرِ پاسداری از راستی، حتی اگر آسمان بر زمین افتد. این است آن گوهری که رستم را نه تنها در میدان نبرد، که در گسترهی نیکمنشی و خرد نیز شکستناپذیر میسازد و نامش را تا همیشه در دلِ تاریخ ایرانزمین زنده نگاه میدارد.
این آرمان، آمیزهای از دلیری، آزادگی و پایبندی به آغازههای منشی است که در برابر هر گونه ستم، چه از سوی فرمانروایان سیاسی چون کیکاووس و چه از سوی نهادهای دینی چون در داستان اسفندیار، ایستادگی میکند. رستم، با پذیرش نفرین ابدی و خشم بر بیداد کیکاووس، نشان میدهد که پهلوان راستین کسی است که در برابر وسوسهی قدرت و بیم از مرگ، راه راستی و آزادگی را برمیگزیند. این آرمان، که ریشه در فرهنگ مردمی اشکانی و ساسانی دارد، هنوز در فرهنگ ایرانی زنده است و الهامبخش نسلهایی است که در جستوجوی دادگری و ارج انسانیاند.
ناساز با ادعای سعید لیلاز که فرهنگ ساسانی را به فقهیاتی مانند «۲۷ قانون آبریزگاه رفتن» کاهش میدهد و آن را تنها جُنگی از فرمانهای خشک و تنگبینانه مینمایاند، جامعه ساسانی در واقعیت نمونهای برجسته از چندفرهنگی و رواداری دینی و اندیشگی بود که در گونه خود در تاریخ باستان کممانند است. این شاهنشاهی، که از قرن سوم تا هفتم میلادی بر بخش بزرگی از خاورمیانه و بومهای پیرامون آن فرمان میراند، نهتنها یک ساختار سیاسی قدرتمند داشت، بلکه بهسان کانونی برای همزیستی فرهنگها، دینها و اندیشههای گوناگون شناخته میشد. این ویژگی چندفرهنگی در سویههای گوناگون زندگی اجتماعی، سیاسی و اندیشگی ساسانیان نگریستنی است و نمیتوان آن را به چند فرمام فقهی سادهانگارانه فروکاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۴)
✍🏻 #نیما_کیانی
رستم، بهسان پهلوان اسطورهای ایران، نمادی از این آیین است که در داستانهای شاهنامه، بهویژه در رویاروییاش با اسفندیار و کیکاووس، به زیبایی نمود یافته است. داستان رستم و اسفندیار، کشمکشی ژرف میان عرف مردمی و سیاست دینی را نشان میدهد. اسفندیار، نمایندهی نظام دینی و سیاسی گشتاسپ، بدین کار گمارده میشود تا رستم را به بند کشد و او را به فرمانبرداری از سیاستی وادارد که شریعت زرتشتی را بر ارزشهای انسانی برتری میدهد. رستم اما، با آگاهی بیکموکاست از پیامدهای گزینش خود، یعنی پذیرش نفرین ابدی در پاسداری از آزادگی، تن به بند نمیدهد:
که گفتهست برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
این گزینش، که او را در برابر سرنوشتی تراژیک و نفرینشدگی ابدی مینشاند، گواه ژرفای آیین و آرمان پهلوانی است. رستم آزادگی را بر پاسداشت نام و جایگاه خود برتر میشمارد و این نشان میدهد که آرمان پهلوانی در چارچوب فرمانهای خشک فقهی نمیگنجد، بلکه ارزشهایی چون دادگری و آزادی را برتر از هر ارزشی میشمارد.
در داستان رستم و کیکاووس نیز ، اوج خشم رستم در برابر شاهنشاه ایران، بالاترین پایگاه سیاسی، آشکار میگردد. کیکاووس، با گزینشهای نسنجیده و خودخواهانهاش، بارها ایران را به خطر میاندازد و رستم را دچار تنگاهایی میسازد که سزاوار جایگاه پهلوانی او نیست. رستم، که بارها با فداکاری ایران را از گزند دشمنان نگاه داشته است، در برابر رفتاری ناشایست از کیکاووس، که همه کارهایش را از یکدیگر بدتر میداند، خشم خود را آشکار میسازد. این رویارویی، برتری آرمان پهلوانی بر آرمان شهریاری را نمایان میکند. رستم، همچون اسطورهی کاوه که یکتنه بر شاهی پتیاره به پا میخیزد، نماینده عرف مردمی است که نه با سیاستهای فاسد و نه با فقه خشک، بلکه با ارزشهای انسانی و نیکمنشانه پیوند دارد. خشمگرفتن او او بر کیکاووس، نه از سر سرکشی سیاسی، بلکه از سر پایبندی به آرمانهای دادگری و آزادگی است که فرهنگ مردمی را از بازتابدهندگی صرف دین و سیاست فراتر میبرد:
چه آزاردم او نه من بندهام/یکی بنده آفرینندهام.
آرمان پهلوانی، چنانکه در چهره و پیکره رستم نمود یافته، تنها به زور بازو یا تیزچنگی در جنگ کاسته نمیشود. این آیین، آمیزهای است از مردانگی، آزادگی و پایمردی در پاسداری از ارزشهای ناب انسانی. پهلوان در نگاه ایرانی، پاسدار مهر و داد است و شکستناپذیری او نه در بازوانش، که در استواریِ روان و روشناییِ خِرَدش نهفته است.
رستم نمادِ آن پهلوانی است که در تاریکترین روزگاران، چراغِ امید برمیافروزد و بیآنکه تختهبند تاج و تخت باشد، پناهِ بیپناهان و گزنددیدگان است. او در برابر ستمِ شهریاران بد و کژرفتارب روزگار، چون کوهی استوار میایستد و آزادگی را با کرنشی ناپاک سودا نمیکند.
پهلوانی، زیستن در بلنداها با هنر فرّ و فروغ و شکوه است؛ هنرِ پاسداری از راستی، حتی اگر آسمان بر زمین افتد. این است آن گوهری که رستم را نه تنها در میدان نبرد، که در گسترهی نیکمنشی و خرد نیز شکستناپذیر میسازد و نامش را تا همیشه در دلِ تاریخ ایرانزمین زنده نگاه میدارد.
این آرمان، آمیزهای از دلیری، آزادگی و پایبندی به آغازههای منشی است که در برابر هر گونه ستم، چه از سوی فرمانروایان سیاسی چون کیکاووس و چه از سوی نهادهای دینی چون در داستان اسفندیار، ایستادگی میکند. رستم، با پذیرش نفرین ابدی و خشم بر بیداد کیکاووس، نشان میدهد که پهلوان راستین کسی است که در برابر وسوسهی قدرت و بیم از مرگ، راه راستی و آزادگی را برمیگزیند. این آرمان، که ریشه در فرهنگ مردمی اشکانی و ساسانی دارد، هنوز در فرهنگ ایرانی زنده است و الهامبخش نسلهایی است که در جستوجوی دادگری و ارج انسانیاند.
ناساز با ادعای سعید لیلاز که فرهنگ ساسانی را به فقهیاتی مانند «۲۷ قانون آبریزگاه رفتن» کاهش میدهد و آن را تنها جُنگی از فرمانهای خشک و تنگبینانه مینمایاند، جامعه ساسانی در واقعیت نمونهای برجسته از چندفرهنگی و رواداری دینی و اندیشگی بود که در گونه خود در تاریخ باستان کممانند است. این شاهنشاهی، که از قرن سوم تا هفتم میلادی بر بخش بزرگی از خاورمیانه و بومهای پیرامون آن فرمان میراند، نهتنها یک ساختار سیاسی قدرتمند داشت، بلکه بهسان کانونی برای همزیستی فرهنگها، دینها و اندیشههای گوناگون شناخته میشد. این ویژگی چندفرهنگی در سویههای گوناگون زندگی اجتماعی، سیاسی و اندیشگی ساسانیان نگریستنی است و نمیتوان آن را به چند فرمام فقهی سادهانگارانه فروکاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۵)
✍🏻 #نیما_کیانی
یکی از برجستهترین نمونههای رواداری فرهنگی در دوره ساسانی، دربار خسرو انوشیروان (خسرو یکم) بود که بهسان یکی از دادورزترین و روشناندیشترین پادشاهان این دودمان شناخته میشد. دربار او پناهگاهی برای فیلسوفان و دانشمندانی بود که پس از بسته شدن آکادمی افلاطون در آتن توسط امپراتور ژوستینین در سال ۵۲۹ میلادی، آواره شدهبودند. این فیلسوفان و دانشمندان، که از محیط ستیزهجویانه امپراتوری بیزانس رانده شدهبودند یا از چهارگوشهی جهان فرهیخته گرد آمدهبودند، در دربار ساسانی با آغوش باز پذیرفته شدند و فرصتی یافتند تا ایدههای خود را گسترش دهند.
افزون بر این، حضور فرزانگانی چون بزرگمهر یا پولس پارسی در دربار خسرو نشاندهنده فضای باز اندیشگی بود که در آن ایدههای فلسفی و دینی گوناگون نهتنها برتافته میشدند، بلکه ارجمند شمرده شده و به گفتوگو و چالش گرفته میشدند. این رهیافت نشاندهنده ژرفای فرهنگی و پذیرش چندگونهپذیری اندیشگی در جامعه ساسانی بود که با نگاره لیلاز همخوانی ندارد.
یکی دیگر از نمونههای بارز رواداری دینی و فرهنگی در این دوره، زندگی و کردوکار برزویه پزشک، مترجم و فرزانه برجسته ساسانی، است. برزویه در پیشگفتاری کتاب کلیله و دمنه، که از سانسکریت به پهلوی ترجمه کرد، از گونهای عرفان ویژهی خویش سخن میگوید که ریشه در تجربه انسانی و فراتر از چارچوبهای دینی رسمی دارد. این دیدگاه عرفانی نهتنها سرکوب نشد، بلکه دربار و جامعه آن را گرامی داشتند و پاسداری نمودند. این امر نشان میدهد که جامعه ساسانی سپهری برای گفتوگوهای ژرف فلسفی و عرفانی فراهم کرده بود و ناساز با ادعای لیلاز، فرهنگ ساسانی فروکاستنی به فرمانهای خشک و فقهی نبود، بلکه بستری برای دادوستد اندیشههای ژرف و انسانی فراهم میکرد.
در کنار این، گواههای تاریخی نشاندهنده پذیرش دینهای گوناگون در بالاترین لایههای جامعه ساسانی است. خسرو پرویز، یکی دیگر از شهریاران نامدار ساسانی، با پیوند زناشویی با دو بانوی مسیحی به نامهای شیرین و مریم، نمونهای از رواداری دینی در برترین لایه سیاسی را به نمایش گذاشت. این پیوند نهتنها یک گزینش شخصی نبودند، بلکه نشاندهنده پذیرش و ارجنهادن به دینهای دیگر در دربار ساسانی بودند. حضور مسیحیان در دربار و حتی در میان نزدیکان شهریهر، نمایانگر این است که جامعه ساسانی، ناساز با برخی ادعاها، گسترهای باز برای همزیستی ادیان گوناگون فراهم آورده بود. این روادای تنها به مسیحیت کاسته نمیشد؛ آیینهای بودایی، مانوی، یهودی و دیگر دینها نیز در قلمرو ساسانی حضور داشتند و تا اندازهای (در سنجش حتی با امپراتوری آن روزگار) از آزادی کردار برخوردار بودند.
حتی در موردهایی که سختگیریهایی در برابر برخی کیشها یا چهرهها روا داشته میشد، مانند کشتن مانی، بنیانگذار آیین مانوی، این کنشها بیشتر ریشه در سنجههای سیاسی داشت تا فقه دینی همگانی. مانی در آغاز از شاپور یکم ، پادشاه ساسانی، اجازه تبلیغ آیین خود را دریافت کرده بود - بخش بیشتر زندگیاش را- و برای چندی آزادانه به گسترش تعالیمش پرداخت. او حتی برخی نوشتههایش مانند شاپورگان را به شاپور پیشکش کرد که شهریاری بردبارتر و گشادهروتر بود.
اما در دوره بهرام یکم، هنگامی که جایگاه مانی بهسانِ یک پیشوای دینی به خطری برای ساختارِ فرمانروایی دگرگون شد، پس از گفتوگویی، موبدان زرتشتی آنچه را بیارزش میشمرد، یعنی زندگیاش را، از او گرفتند با این استدلال که برآیند فلسفه خود اوست.
این رویداد آشکار میسازد که سختگیریهای دینی در جامعه ساسانی، بیشتر برآمده از انگیزههای سیاسی بود تا دلبستگیهای تنها دینی و مذهبی. حتّا در چنین گیرودارهایی، آیین چندفرهنگی و مردمداریِ همگانیِ ایرانیانِ دوره ساسانی، با اینگونه کنشهای دستگاه سیاسی چندان همنوا نبود و جامعه در گُسترهی بزرگتر، میزبانِ گوناگونیِ فرهنگی و دینی به شمار میرفت.
این نشانهها به روشنی آشکار میسازند که فرهنگ ساسانی بسی فراتر از شریعت خشک و فرمانهای تنگبینانه بود. شاهنشاهی ساسانی، با دربارهای روشناندیش، پذیرای اندیشمندان و دانشمندان از فرهنگهای گوناگون، و ارجگذار به باورهای رنگارنگ، نمونهای از یک جامعه چندفرهنگی بود که در آن رواداری و گفتوگوی اندیشگی جایگاهی والا داشت. ادعای لیلاز در زمینه فروکاستن فرهنگ ساسانی به فرمانهای شرعی، نه تنها با نشانههای تاریخی ناسازگار است، که نگارهای نارسا و باژگونه از این تمدن پرمایه پیش مینهد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۵)
✍🏻 #نیما_کیانی
یکی از برجستهترین نمونههای رواداری فرهنگی در دوره ساسانی، دربار خسرو انوشیروان (خسرو یکم) بود که بهسان یکی از دادورزترین و روشناندیشترین پادشاهان این دودمان شناخته میشد. دربار او پناهگاهی برای فیلسوفان و دانشمندانی بود که پس از بسته شدن آکادمی افلاطون در آتن توسط امپراتور ژوستینین در سال ۵۲۹ میلادی، آواره شدهبودند. این فیلسوفان و دانشمندان، که از محیط ستیزهجویانه امپراتوری بیزانس رانده شدهبودند یا از چهارگوشهی جهان فرهیخته گرد آمدهبودند، در دربار ساسانی با آغوش باز پذیرفته شدند و فرصتی یافتند تا ایدههای خود را گسترش دهند.
افزون بر این، حضور فرزانگانی چون بزرگمهر یا پولس پارسی در دربار خسرو نشاندهنده فضای باز اندیشگی بود که در آن ایدههای فلسفی و دینی گوناگون نهتنها برتافته میشدند، بلکه ارجمند شمرده شده و به گفتوگو و چالش گرفته میشدند. این رهیافت نشاندهنده ژرفای فرهنگی و پذیرش چندگونهپذیری اندیشگی در جامعه ساسانی بود که با نگاره لیلاز همخوانی ندارد.
یکی دیگر از نمونههای بارز رواداری دینی و فرهنگی در این دوره، زندگی و کردوکار برزویه پزشک، مترجم و فرزانه برجسته ساسانی، است. برزویه در پیشگفتاری کتاب کلیله و دمنه، که از سانسکریت به پهلوی ترجمه کرد، از گونهای عرفان ویژهی خویش سخن میگوید که ریشه در تجربه انسانی و فراتر از چارچوبهای دینی رسمی دارد. این دیدگاه عرفانی نهتنها سرکوب نشد، بلکه دربار و جامعه آن را گرامی داشتند و پاسداری نمودند. این امر نشان میدهد که جامعه ساسانی سپهری برای گفتوگوهای ژرف فلسفی و عرفانی فراهم کرده بود و ناساز با ادعای لیلاز، فرهنگ ساسانی فروکاستنی به فرمانهای خشک و فقهی نبود، بلکه بستری برای دادوستد اندیشههای ژرف و انسانی فراهم میکرد.
در کنار این، گواههای تاریخی نشاندهنده پذیرش دینهای گوناگون در بالاترین لایههای جامعه ساسانی است. خسرو پرویز، یکی دیگر از شهریاران نامدار ساسانی، با پیوند زناشویی با دو بانوی مسیحی به نامهای شیرین و مریم، نمونهای از رواداری دینی در برترین لایه سیاسی را به نمایش گذاشت. این پیوند نهتنها یک گزینش شخصی نبودند، بلکه نشاندهنده پذیرش و ارجنهادن به دینهای دیگر در دربار ساسانی بودند. حضور مسیحیان در دربار و حتی در میان نزدیکان شهریهر، نمایانگر این است که جامعه ساسانی، ناساز با برخی ادعاها، گسترهای باز برای همزیستی ادیان گوناگون فراهم آورده بود. این روادای تنها به مسیحیت کاسته نمیشد؛ آیینهای بودایی، مانوی، یهودی و دیگر دینها نیز در قلمرو ساسانی حضور داشتند و تا اندازهای (در سنجش حتی با امپراتوری آن روزگار) از آزادی کردار برخوردار بودند.
حتی در موردهایی که سختگیریهایی در برابر برخی کیشها یا چهرهها روا داشته میشد، مانند کشتن مانی، بنیانگذار آیین مانوی، این کنشها بیشتر ریشه در سنجههای سیاسی داشت تا فقه دینی همگانی. مانی در آغاز از شاپور یکم ، پادشاه ساسانی، اجازه تبلیغ آیین خود را دریافت کرده بود - بخش بیشتر زندگیاش را- و برای چندی آزادانه به گسترش تعالیمش پرداخت. او حتی برخی نوشتههایش مانند شاپورگان را به شاپور پیشکش کرد که شهریاری بردبارتر و گشادهروتر بود.
اما در دوره بهرام یکم، هنگامی که جایگاه مانی بهسانِ یک پیشوای دینی به خطری برای ساختارِ فرمانروایی دگرگون شد، پس از گفتوگویی، موبدان زرتشتی آنچه را بیارزش میشمرد، یعنی زندگیاش را، از او گرفتند با این استدلال که برآیند فلسفه خود اوست.
این رویداد آشکار میسازد که سختگیریهای دینی در جامعه ساسانی، بیشتر برآمده از انگیزههای سیاسی بود تا دلبستگیهای تنها دینی و مذهبی. حتّا در چنین گیرودارهایی، آیین چندفرهنگی و مردمداریِ همگانیِ ایرانیانِ دوره ساسانی، با اینگونه کنشهای دستگاه سیاسی چندان همنوا نبود و جامعه در گُسترهی بزرگتر، میزبانِ گوناگونیِ فرهنگی و دینی به شمار میرفت.
این نشانهها به روشنی آشکار میسازند که فرهنگ ساسانی بسی فراتر از شریعت خشک و فرمانهای تنگبینانه بود. شاهنشاهی ساسانی، با دربارهای روشناندیش، پذیرای اندیشمندان و دانشمندان از فرهنگهای گوناگون، و ارجگذار به باورهای رنگارنگ، نمونهای از یک جامعه چندفرهنگی بود که در آن رواداری و گفتوگوی اندیشگی جایگاهی والا داشت. ادعای لیلاز در زمینه فروکاستن فرهنگ ساسانی به فرمانهای شرعی، نه تنها با نشانههای تاریخی ناسازگار است، که نگارهای نارسا و باژگونه از این تمدن پرمایه پیش مینهد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۵)
✍🏻 #نیما_کیانی
جامعه ساسانی، با وجود برخی تنگناها و نارساییها، بهسان یکی از مراکز فرهنگی و اندیشگی دنیای باستان، کارکردی بنیادین در پاسداشت و فراگستری دانش و فرهنگ داشت و میراث آن هنوز هم در تاریخ بشری سزاوار توجه است.
جشنهای مردمی ایرانی مانند نوروز، مهرگان، و سده، که ریشههای ژرفی در تاریخ و فرهنگ این سرزمین دارند، فراتر از آیینهای دینی، نمادهایی از همبستگی، شادمانی، و پیوندهای اجتماعی بودهاند. این جشنها، نهتنها فرصتی برای شادی و همدلی فراهم میکردند، بلکه نمودی از فرهنگ پرمایه ایرانی را به نمایش میگذاشتند. نوروز، با آیینهایی چون خوانگستردن، دید و بازدید، و نو شدن طبیعت، قومها و دینهای گوناگون را زیر یک چتر فرهنگی گرد هم میآورد. مهرگان، جشنی برای گرامیداشت دوستی و برابری، و سده، با آتشافروزی و آواز و پایکوبی، فضایی سرشار از شور و شادمانی میآفریدند. این آیینها، که در بزمهای مردمی و درباری برگزار میشدند، به چکامهگویی، خنیاگری، و داستانسرایی میدان خودنمایی میدادند و عرف بالنده را از بند تنگناهای فقهی و سیاسی رها میساختند.
نفوذ فرهنگی این جشنها، بهویژه در دوره ساسانیان، تا سرزمینهای همسایه مانند میانرودان و آسیای میانه گسترش یافت و بهسان ابزاری به کار رفت برای نیرو بخشیدن هویت همگانی. برای نمونه، نوروز نهتنها در ایران، بلکه در سرزمینهایی از قفقاز تا آسیای مرکزی، بهسان جشنی برای نو شدن و همبستگی جشن گرفته میشد. سده نیز، با آتشافروزیهای باشکوه، نمادی از پیکار با تاریکی و سرما بود و پیوند ژرفی با طبیعت و چرخههای زندگی داشت. این آیینها، رها از ناهمگونیهای دینی و قومی، مردمان را به هم نزدیک میکردند و فضایی برای شادمانی و زایندگی و آفرینشگری فراهم میآوردند.
در کنار جشنها، آیینهای سوگواری نیز جایگاه ویژهای در فرهنگ ایرانی داشتند. مراسم سوگ سیاوش، که تراژدی او در شاهنامه فردوسی به زیبایی روایت شده، نمونهای از این آیینهاست. این آیین هم، با تاکید بر مهر، وفاداری، پیمانداری و ارزشهای انسانی، ژرفای احساسی فرهنگ ایرانی را نشان میدهد. سوگ سیاوش نهتنها یک آیین سوگواری، بلکه نمایشی از همدلی و ارجنهادن به پهلوانی و ارزشهای نیک بود که در قلب فرهنگ ایرانی جای داشت. این آیینها، چه شاد و چه سوگوار، روح همگانی ایرانیان را نیرو میبخشیدند و به آنها هویتی مشترک میبخشیدند.
با این همه، برخی ایرانبیزاران همچون سعید لیلاز مطرح کرده، میکوشند تا آیینهایهای مردمی و حتی زرتشتی را با تفسیرهای نادرست و خوارانگارانه به کنار برانند. لیلاز در گفتارهایی، آیینهای پاکی زرتشتی، مانند شستشو با آب جاری که در وندیداد (فرگرد پنجم) برشمرده شده، را به «۲۷ قانون آبریزگاه» فروکاسته است. چنین برداشتی نه با متن پایهای هماهنگ است و نه با جایگاه آیینی آن در سنت زرتشتی سازگار. بررسی ژرفکاوانه وندیداد نشان میدهد که سخن از آیینهای پاکیزگی و بهداشت است، نه قانونهای خشک و تنگ، و این نشاندهنده ناآگاهی یا بدخواهی در فهم فرهنگ زرتشتی است و نشان از خوارشماری آگاهانه بستر فرهنگی دینهای ایرانی است. برپایه روشنسازیهای مستند در کانال تلگرام «زرتشتیان» (پستهای ۲۰۲۳)، این آیینهای پاکی، که دربدگیرنده شستشو با آب روان و رعایت دستورهای بهداشتی بود، نهتنها سختگیرانه و نابخردانه نبودند، بلکه بسیار کارکردگرایانه و بالنده سامان یافته بودند. این آیینها با هدف پاسداشت تندرستی و ارجنهادن به طبیعت و چهارآخشیجان سپنتا مانند آب و خاک، باو و آتش سامان یافتند.
در روزگاری که بسیاری از مردمان باستان بیبهره از چنین سیستمهای بهداشتی بودند، زرتشتیان با این آیینها استانداردهایی را برنهادند که همسو با دانش امروزی بهداشت و زیستبوم ژرف است. اینکه لیلاز، که خود را روشناندیش میپندارد، چنین ادعای بیپایهای را پیش میکشد، نهتنها به دور از جایگاه یک کاوشگر فرهنگی است، بلکه کوششی برای واژگوننمایی و تباهسازی میراثی پربار مینماید. آیینهای پاکی زرتشتی، رویهمرفته و ناسار با ادعای او، نه قانونهایی دستوپاگیر، بلکه نمادی از ارجنهادن به تن و جان و طبیعت بودند. این آیینها با سنجید و ژرفاندیشانه سامان یافته بودند تا انسان را با محیط پیرامون او در هماهنگی نگه دارند. چنین گفتارهایی از سوی افرادی مانند لیلاز، که بهجای ژرفکاوی به خوارشماری و سادهسازی روی میآورند، تنها نشاندهنده سرسریاندیشی و راستیپرهیزی است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۵)
✍🏻 #نیما_کیانی
جامعه ساسانی، با وجود برخی تنگناها و نارساییها، بهسان یکی از مراکز فرهنگی و اندیشگی دنیای باستان، کارکردی بنیادین در پاسداشت و فراگستری دانش و فرهنگ داشت و میراث آن هنوز هم در تاریخ بشری سزاوار توجه است.
جشنهای مردمی ایرانی مانند نوروز، مهرگان، و سده، که ریشههای ژرفی در تاریخ و فرهنگ این سرزمین دارند، فراتر از آیینهای دینی، نمادهایی از همبستگی، شادمانی، و پیوندهای اجتماعی بودهاند. این جشنها، نهتنها فرصتی برای شادی و همدلی فراهم میکردند، بلکه نمودی از فرهنگ پرمایه ایرانی را به نمایش میگذاشتند. نوروز، با آیینهایی چون خوانگستردن، دید و بازدید، و نو شدن طبیعت، قومها و دینهای گوناگون را زیر یک چتر فرهنگی گرد هم میآورد. مهرگان، جشنی برای گرامیداشت دوستی و برابری، و سده، با آتشافروزی و آواز و پایکوبی، فضایی سرشار از شور و شادمانی میآفریدند. این آیینها، که در بزمهای مردمی و درباری برگزار میشدند، به چکامهگویی، خنیاگری، و داستانسرایی میدان خودنمایی میدادند و عرف بالنده را از بند تنگناهای فقهی و سیاسی رها میساختند.
نفوذ فرهنگی این جشنها، بهویژه در دوره ساسانیان، تا سرزمینهای همسایه مانند میانرودان و آسیای میانه گسترش یافت و بهسان ابزاری به کار رفت برای نیرو بخشیدن هویت همگانی. برای نمونه، نوروز نهتنها در ایران، بلکه در سرزمینهایی از قفقاز تا آسیای مرکزی، بهسان جشنی برای نو شدن و همبستگی جشن گرفته میشد. سده نیز، با آتشافروزیهای باشکوه، نمادی از پیکار با تاریکی و سرما بود و پیوند ژرفی با طبیعت و چرخههای زندگی داشت. این آیینها، رها از ناهمگونیهای دینی و قومی، مردمان را به هم نزدیک میکردند و فضایی برای شادمانی و زایندگی و آفرینشگری فراهم میآوردند.
در کنار جشنها، آیینهای سوگواری نیز جایگاه ویژهای در فرهنگ ایرانی داشتند. مراسم سوگ سیاوش، که تراژدی او در شاهنامه فردوسی به زیبایی روایت شده، نمونهای از این آیینهاست. این آیین هم، با تاکید بر مهر، وفاداری، پیمانداری و ارزشهای انسانی، ژرفای احساسی فرهنگ ایرانی را نشان میدهد. سوگ سیاوش نهتنها یک آیین سوگواری، بلکه نمایشی از همدلی و ارجنهادن به پهلوانی و ارزشهای نیک بود که در قلب فرهنگ ایرانی جای داشت. این آیینها، چه شاد و چه سوگوار، روح همگانی ایرانیان را نیرو میبخشیدند و به آنها هویتی مشترک میبخشیدند.
با این همه، برخی ایرانبیزاران همچون سعید لیلاز مطرح کرده، میکوشند تا آیینهایهای مردمی و حتی زرتشتی را با تفسیرهای نادرست و خوارانگارانه به کنار برانند. لیلاز در گفتارهایی، آیینهای پاکی زرتشتی، مانند شستشو با آب جاری که در وندیداد (فرگرد پنجم) برشمرده شده، را به «۲۷ قانون آبریزگاه» فروکاسته است. چنین برداشتی نه با متن پایهای هماهنگ است و نه با جایگاه آیینی آن در سنت زرتشتی سازگار. بررسی ژرفکاوانه وندیداد نشان میدهد که سخن از آیینهای پاکیزگی و بهداشت است، نه قانونهای خشک و تنگ، و این نشاندهنده ناآگاهی یا بدخواهی در فهم فرهنگ زرتشتی است و نشان از خوارشماری آگاهانه بستر فرهنگی دینهای ایرانی است. برپایه روشنسازیهای مستند در کانال تلگرام «زرتشتیان» (پستهای ۲۰۲۳)، این آیینهای پاکی، که دربدگیرنده شستشو با آب روان و رعایت دستورهای بهداشتی بود، نهتنها سختگیرانه و نابخردانه نبودند، بلکه بسیار کارکردگرایانه و بالنده سامان یافته بودند. این آیینها با هدف پاسداشت تندرستی و ارجنهادن به طبیعت و چهارآخشیجان سپنتا مانند آب و خاک، باو و آتش سامان یافتند.
در روزگاری که بسیاری از مردمان باستان بیبهره از چنین سیستمهای بهداشتی بودند، زرتشتیان با این آیینها استانداردهایی را برنهادند که همسو با دانش امروزی بهداشت و زیستبوم ژرف است. اینکه لیلاز، که خود را روشناندیش میپندارد، چنین ادعای بیپایهای را پیش میکشد، نهتنها به دور از جایگاه یک کاوشگر فرهنگی است، بلکه کوششی برای واژگوننمایی و تباهسازی میراثی پربار مینماید. آیینهای پاکی زرتشتی، رویهمرفته و ناسار با ادعای او، نه قانونهایی دستوپاگیر، بلکه نمادی از ارجنهادن به تن و جان و طبیعت بودند. این آیینها با سنجید و ژرفاندیشانه سامان یافته بودند تا انسان را با محیط پیرامون او در هماهنگی نگه دارند. چنین گفتارهایی از سوی افرادی مانند لیلاز، که بهجای ژرفکاوی به خوارشماری و سادهسازی روی میآورند، تنها نشاندهنده سرسریاندیشی و راستیپرهیزی است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۶)
✍🏻 #نیما_کیانی
در پایان، جشنها و آیینهای ایرانی، از نوروز و سده تا سوگ سیاوش، جلوههایی از فرهنگ غنی و انسانی این سرزمین هستند که قرنها همبستگی و شادمانی را به ارمغان آوردهاند. این آیینها، با ریشههای عمیق در تاریخ و حکمت ایرانی، نهتنها ارزش حفظ و احترام دارند، بلکه باید از تحریفها و تفسیرهای نادرستی که از سوی افرادی مانند لیلاز مطرح میشود، مصون بمانند. این میراث، گنجینهای است که همچنان میتواند الهامبخش نسلهای آینده باشد.
نظام آموزشی دوره ساسانی، که ریشههای ژرفی در فرهنگ و ارزشهای ایرانی داشت، یکی از برجستهترین نمونههای پرورش انسانهایی خردمند، آزاده و دارای بزرگمنشی و جوانمردی بود. این نظام، که در متونی مانند «شایست نشایست» بهگسترگی بازنموده شده، فراتر از آموزشهای ایواز کارکردی یا رزمی بود و بر پرورش و فرهیزش افرادی متمرکز بود که بتوانند در میدانهای رزم و بزم، دشمنی و آشتی، ارزشهای والای انسانی را به نمایش بگذارند. هدف این نظام، پرورش انسانهایی نبود که تنها به فرمانبرداری کورکورانه از دربار یا فرمانروایان خو گیرند، بلکه افرادی بودند که با تکیه بر خرد، دلیری، ادب و همکاری همگانی، بتوانند جامعهای دادمنش و نیکبخت بیافرینند.
در این نظام آموزشی، ارزشهایی چون راستی و داد، که ریشه در آموزههای گاتاهای زرتشت (یسن ۴۳-۴۴) داشتند، جایگاه ویژهای داشتند. گاتاها، بهسان سرودهای سپند زرتشت، بر ارجمندی راستی، داد و خرد تاکید داشتند و این مفاهیم چونان ستونهای پایهای فرهیزش در دوره ساسانی به کار گرفته میشدند. جوانان در این نظام نه تنها برای جنگیدن، بلکه برای زندگی کردن به شیوهای نژادهوار و بزرگمنشانه و پهلوانانه آموزش میدیدند (به پرورش زال و سیاوش در شاهنامه نگاه کنید؛ تن پهلوان و روان خردمند). این آموزشها دربردارنده پرورش تواناییهای بدنی، مانند سوارکاری و تیراندازی، و همچنین پرورش ویژگیهای والای منشی، مانند ارجنهادن به دیگران، مهماننوازی و بزرگداشتن دیگران بود. این ارزشها در داستانهای حماسی شاهنامه فردوسی، بهویژه در روایتهایی از پهلوانانی چون گودرز و گیو و بیژن و بهرام، به زیبایی بازتاب یافتهاند. این چهرهها نماد انسانهایی بودند که با دلاوری و خرد، نه تنها در میدان نبرد، بلکه در زندگی روزمره نیز به ارزشهای انسانی پایبند بودند.
یکی از ویژگیهای برجسته فرهنگ ساسانی، که در نظام آموزشی آن نیز نمود داشت، ارجنهادن به بزرگمشی انسانی، حتی در برابر دشمنان و بیگانگان، بود. ساسانیان بر آن بودند که انسان، رها از جایگاه اجتماعی یا دودمان و تبار، شایسته ارجگذاری است. این آغازه در رفتارهای اجتماعی، مانند مهماننوازی و رعایت ادب در برابر دیگران، بهویژه در برخورد با دشمنان شکستخورده، به روشنی دیده میشود. این نگاه انسانی در متنهای تاریخی و جستارهای دانشیک، مانند آنچه در ایرانیکا درباره فرهنگ ساسانی آمده، به خوبی مستند شده است. چنین ارزشهایی نشاندهنده فرهنگی بود که نیکبختی و داد را نه تنها برای خود، بلکه برای همه انسانها جستوجو میکرد. خود انوشیروان بدان میبالید که هندیان و رومیان را نیز از آنچه از دانشها آموخته است آگاه ساخته است. (مسکویه رازی، تجاربالامم، ج۱، ص۱۸۰-۱۸۱، ترجمهی علینقی منزوی، انتشارات توس).
این ارزشها همچنین در داستانهای عاشقانه و حماسی، مانند خسرو و شیرین نظامی، به ریخت دیگری نمود یافتند. در این داستان، همچون در داستان بیژن و منیژه در شاهنامه، عشق و وفاداری بهسان ارزشهایی والا و انسانی برجسته شدهاند که فراتر از سودمندیهای شخصی و مادی قرار دارند. خسرو، بهسان یک پادشاه، و شیرین، بهسان نماد زیبایی و خرد، در مسیری پر فراز و نشیب، وفاداری و پایبندی به آغازههای نیک را به نمایش میگذارند. این داستان نشان میدهد که فرهنگ ساسانی چگونه عشق را نه تنها بهسان احساسی شخصی، بلکه بهسان نیرویی برای نیروبخشیدن به پیوندهای انسانی میدید.
رویهمرفته، نظام آموزشی ساسانی و ارزشهای انسانی آن، که ریشه در آموزههای مزدیسنایی و دیگر دینها و بستر فرهنگی ایرانی داشت، نمونهای درخشان از کوشش برای پرورش انسانهایی خردمند، دلیر و آزاده بود. این نظام، با تاکید بر راستی، داد، همکاری و ارجنهادن به بزرگی انسانی، توانست فرهنگی پرمایه و انسانی را پایهریزی کند که تأثیرات آن در ادبیات، تاریخ و ارزشهای انسانی ایران تا امروز برجای مانده است. این فرهنگ، با داستانها و روایتهایش، همچنان برانگیزاننده جانهایی است که جویای نیکبختی و دادگری برای همه آدمیان هستند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۶)
✍🏻 #نیما_کیانی
در پایان، جشنها و آیینهای ایرانی، از نوروز و سده تا سوگ سیاوش، جلوههایی از فرهنگ غنی و انسانی این سرزمین هستند که قرنها همبستگی و شادمانی را به ارمغان آوردهاند. این آیینها، با ریشههای عمیق در تاریخ و حکمت ایرانی، نهتنها ارزش حفظ و احترام دارند، بلکه باید از تحریفها و تفسیرهای نادرستی که از سوی افرادی مانند لیلاز مطرح میشود، مصون بمانند. این میراث، گنجینهای است که همچنان میتواند الهامبخش نسلهای آینده باشد.
نظام آموزشی دوره ساسانی، که ریشههای ژرفی در فرهنگ و ارزشهای ایرانی داشت، یکی از برجستهترین نمونههای پرورش انسانهایی خردمند، آزاده و دارای بزرگمنشی و جوانمردی بود. این نظام، که در متونی مانند «شایست نشایست» بهگسترگی بازنموده شده، فراتر از آموزشهای ایواز کارکردی یا رزمی بود و بر پرورش و فرهیزش افرادی متمرکز بود که بتوانند در میدانهای رزم و بزم، دشمنی و آشتی، ارزشهای والای انسانی را به نمایش بگذارند. هدف این نظام، پرورش انسانهایی نبود که تنها به فرمانبرداری کورکورانه از دربار یا فرمانروایان خو گیرند، بلکه افرادی بودند که با تکیه بر خرد، دلیری، ادب و همکاری همگانی، بتوانند جامعهای دادمنش و نیکبخت بیافرینند.
در این نظام آموزشی، ارزشهایی چون راستی و داد، که ریشه در آموزههای گاتاهای زرتشت (یسن ۴۳-۴۴) داشتند، جایگاه ویژهای داشتند. گاتاها، بهسان سرودهای سپند زرتشت، بر ارجمندی راستی، داد و خرد تاکید داشتند و این مفاهیم چونان ستونهای پایهای فرهیزش در دوره ساسانی به کار گرفته میشدند. جوانان در این نظام نه تنها برای جنگیدن، بلکه برای زندگی کردن به شیوهای نژادهوار و بزرگمنشانه و پهلوانانه آموزش میدیدند (به پرورش زال و سیاوش در شاهنامه نگاه کنید؛ تن پهلوان و روان خردمند). این آموزشها دربردارنده پرورش تواناییهای بدنی، مانند سوارکاری و تیراندازی، و همچنین پرورش ویژگیهای والای منشی، مانند ارجنهادن به دیگران، مهماننوازی و بزرگداشتن دیگران بود. این ارزشها در داستانهای حماسی شاهنامه فردوسی، بهویژه در روایتهایی از پهلوانانی چون گودرز و گیو و بیژن و بهرام، به زیبایی بازتاب یافتهاند. این چهرهها نماد انسانهایی بودند که با دلاوری و خرد، نه تنها در میدان نبرد، بلکه در زندگی روزمره نیز به ارزشهای انسانی پایبند بودند.
یکی از ویژگیهای برجسته فرهنگ ساسانی، که در نظام آموزشی آن نیز نمود داشت، ارجنهادن به بزرگمشی انسانی، حتی در برابر دشمنان و بیگانگان، بود. ساسانیان بر آن بودند که انسان، رها از جایگاه اجتماعی یا دودمان و تبار، شایسته ارجگذاری است. این آغازه در رفتارهای اجتماعی، مانند مهماننوازی و رعایت ادب در برابر دیگران، بهویژه در برخورد با دشمنان شکستخورده، به روشنی دیده میشود. این نگاه انسانی در متنهای تاریخی و جستارهای دانشیک، مانند آنچه در ایرانیکا درباره فرهنگ ساسانی آمده، به خوبی مستند شده است. چنین ارزشهایی نشاندهنده فرهنگی بود که نیکبختی و داد را نه تنها برای خود، بلکه برای همه انسانها جستوجو میکرد. خود انوشیروان بدان میبالید که هندیان و رومیان را نیز از آنچه از دانشها آموخته است آگاه ساخته است. (مسکویه رازی، تجاربالامم، ج۱، ص۱۸۰-۱۸۱، ترجمهی علینقی منزوی، انتشارات توس).
این ارزشها همچنین در داستانهای عاشقانه و حماسی، مانند خسرو و شیرین نظامی، به ریخت دیگری نمود یافتند. در این داستان، همچون در داستان بیژن و منیژه در شاهنامه، عشق و وفاداری بهسان ارزشهایی والا و انسانی برجسته شدهاند که فراتر از سودمندیهای شخصی و مادی قرار دارند. خسرو، بهسان یک پادشاه، و شیرین، بهسان نماد زیبایی و خرد، در مسیری پر فراز و نشیب، وفاداری و پایبندی به آغازههای نیک را به نمایش میگذارند. این داستان نشان میدهد که فرهنگ ساسانی چگونه عشق را نه تنها بهسان احساسی شخصی، بلکه بهسان نیرویی برای نیروبخشیدن به پیوندهای انسانی میدید.
رویهمرفته، نظام آموزشی ساسانی و ارزشهای انسانی آن، که ریشه در آموزههای مزدیسنایی و دیگر دینها و بستر فرهنگی ایرانی داشت، نمونهای درخشان از کوشش برای پرورش انسانهایی خردمند، دلیر و آزاده بود. این نظام، با تاکید بر راستی، داد، همکاری و ارجنهادن به بزرگی انسانی، توانست فرهنگی پرمایه و انسانی را پایهریزی کند که تأثیرات آن در ادبیات، تاریخ و ارزشهای انسانی ایران تا امروز برجای مانده است. این فرهنگ، با داستانها و روایتهایش، همچنان برانگیزاننده جانهایی است که جویای نیکبختی و دادگری برای همه آدمیان هستند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۷)
✍🏻 #نیما_کیانی
نقد ادعای سعید لیلاز استوار بر اینکه
نیازمند بررسی ژرفتری از تاریخ، فرهنگ و پیوستگی شهرآیینی ایران است. این ادعای سادهانگارانه، نهتنها پیچیدگیهای تاریخی فروریزی شاهنشاهی ساسانی را نادیده میگیرد، بلکه به پیوستگی فرهنگی و تمدنی ایران پس از گروش به اسلام بیتوجه است. در این بخش، با استناد به گواههای تاریخی و فرهنگی، نشان داده خواهد شد که فرهنگ ساسانی نهتنها فرو نریخت، بلکه با تأثیر ژرف بر تمدن اسلامی، به مایههای آن افزود و بنپارهایی از آن تا امروز در فرهنگ ایرانی پایدار مانده است:
یکم) فروریزیِ شاهنشاهی ساسانی پیامدِ فرایندی پیچیده و چندسویه بود، نه رویدادی ساده و تکبُعدی. عاملهای بسیاری، از ناتوانی درونمرزی و جنگهای درازدامنه با بیزانس گرفته تا پریشانیهای اجتماعی و ناتوانیِ نظام سیاسی در واپسین سالهای فرمانروایی ساسانی، بسترِ فروپاشیِ این امپراتوری را فراهم آوردند. یورشِ تازیانِ مسلمان تنها عامل پایانی بود که به این روند شتاب بخشید. ادعای لیلاز درباره فروپاشی با «یک کلمه» بسیار سادهانگارانه است و واقعیتهای تاریخی را وارونه مینماید. این نگرش، به گونهای، نقشِ پایمردیهای مردمی و پیوستگیِ فرهنگی را کمرنگ میسازد.
دوم) فرهنگ ساسانی پس از گروش به اسلام نه تنها از میان نرفت، بلکه به گونهای پویا در تمدن اسلامی آمیخته شد و اثراتی ژرف بر آن نهاد. آیینها و سنتهای ایرانی همچون نوروز و مهرگان، که ریشه در فرهنگ زرتشتی و پیشا-زرتشتی داشتند، در روزگار اسلامی پایدار ماندند و حتی بهسان سازههای فرهنگیِ همگانی در سراسر قلمرو اسلامی فراگیر شدند. نوروز، بهسان جشنی که نماد نوزاییِ زندگی و پیوند با طبیعت است، نه تنها در ایران که در سرزمینهایی چون آسیای میانه و قفقاز نیز جایگاهی والا یافت. این پیوستگیِ فرهنگی، چنانکه در کانال «امرداد» (۲۰۲۴) نیز برجسته شده، نمایانگر نیرویِ رخنهگر عرف و سنتهای مردمی در برابر دگرگونیهای سیاسی و دینی است. عرفِ مردم، چه در دوره ساسانی و چه در ایران امروزین، همواره از فقه و سیاست پیشی گرفته و بهسان نیرویی پایدار در برابر دگرگشتهای ناگهانی ایستادگی کرده است.
افزون بر این، ارزشهای پهلوانی و نیک روزگار ساسانی، همچون راستی، دادگری و ارجنهادن به طبیعت، در نوشتارها و آثار فرهنگیِ دورهٔ اسلامی جاودانه شدند. شاهنامه فردوسی نمونه برجستهای از این پیوستگی است. این اثر، که بهسان حماسه مردمی ایران شناخته میشود، نه تنها تاریخ و اسطورههای ایران باستان را نگاه داشت، که ارزشهای نیک و انسانی چون دلاوری، آزادگی و پیمانداری را به نسلهای پسین رسانید. چهره رستم، بهسان نماد پهلوانی ایرانی، نمونهای والا از این ارجهاست. پایمردی او در برابر گشتاسپ و اسفندیار، حتا به بهای نفرین همیشگی، نشان از پایبندی به آرمانهای آزادی و ارزشهای نیک انسانی دارد که فراسوی مرزهای دینی و سیاسی میرود. این روحیه در دیگر آثار ادبی دوره اسلامی، همچون نوشتههای نظامی گنجوی، گرشاسپنامه، بانوگشسپنامه، برزونامه، سامنامه نیز دیده میشود که در آنها سازههای فرهنگ ایرانی با درونمایههای اسلامی درهم آمیخته و به ریختی همآهنگ نمایانده شدهاند.
همچنین، فرهنگ ساسانی در گسترههای هنر، معماری و دانش نیز اثرات پایا بر تمدن اسلامی نهاد. برای نمونه، معماری ساسانی، با تاقها و گنبدهای شکوهمندش، انگیزهبخش معماری مسجدها و سازههای اسلامی شد. دانشهای ساسانی، بهویژه در زمینه پزشکی، اخترشناسی و فلسفه، از راه برگردان نوشتارهای پهلوی به عربی در روزگار عباسیان به جهان اسلام رسید و به پیشرفتِ علمی در این دوره یاری رساند. این فرادهش دانش، نمایانگرِ ژرفا و داراییِ فرهنگی ساسانی است که به جای فروپاشی، بهسانِ بنیادی برای تمدن اسلامی کار کرد.
از نگاهِ اجتماعی نیز، پیوستگیِ فرهنگ ساسانی در خویوخیم و آیینهای مردمِ عادی دیدنی است. آیینهای وابسته به طبیعت، همچون جشنهای فصلی، و ارزشهایی چون میهمانداری و ارجنهادن به خانواده، که ریشه در فرهنگ ایران باستان داشتند، در دوره اسلامی نیز پایدار ماندند.
این عاملها، که در زندگی روزمره مردم روان بودند، نشان میدهند که فرهنگ ساسانی هرگز یکسره از میان نرفت، بلکه در لایههای ژرفترِ جامعه ایرانی به زندگانی خویش ادامه داد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۷)
✍🏻 #نیما_کیانی
نقد ادعای سعید لیلاز استوار بر اینکه
با گروش به اسلام با «یک کلمه» سربهسر سیستم ساسانی فروپاشید،
نیازمند بررسی ژرفتری از تاریخ، فرهنگ و پیوستگی شهرآیینی ایران است. این ادعای سادهانگارانه، نهتنها پیچیدگیهای تاریخی فروریزی شاهنشاهی ساسانی را نادیده میگیرد، بلکه به پیوستگی فرهنگی و تمدنی ایران پس از گروش به اسلام بیتوجه است. در این بخش، با استناد به گواههای تاریخی و فرهنگی، نشان داده خواهد شد که فرهنگ ساسانی نهتنها فرو نریخت، بلکه با تأثیر ژرف بر تمدن اسلامی، به مایههای آن افزود و بنپارهایی از آن تا امروز در فرهنگ ایرانی پایدار مانده است:
یکم) فروریزیِ شاهنشاهی ساسانی پیامدِ فرایندی پیچیده و چندسویه بود، نه رویدادی ساده و تکبُعدی. عاملهای بسیاری، از ناتوانی درونمرزی و جنگهای درازدامنه با بیزانس گرفته تا پریشانیهای اجتماعی و ناتوانیِ نظام سیاسی در واپسین سالهای فرمانروایی ساسانی، بسترِ فروپاشیِ این امپراتوری را فراهم آوردند. یورشِ تازیانِ مسلمان تنها عامل پایانی بود که به این روند شتاب بخشید. ادعای لیلاز درباره فروپاشی با «یک کلمه» بسیار سادهانگارانه است و واقعیتهای تاریخی را وارونه مینماید. این نگرش، به گونهای، نقشِ پایمردیهای مردمی و پیوستگیِ فرهنگی را کمرنگ میسازد.
دوم) فرهنگ ساسانی پس از گروش به اسلام نه تنها از میان نرفت، بلکه به گونهای پویا در تمدن اسلامی آمیخته شد و اثراتی ژرف بر آن نهاد. آیینها و سنتهای ایرانی همچون نوروز و مهرگان، که ریشه در فرهنگ زرتشتی و پیشا-زرتشتی داشتند، در روزگار اسلامی پایدار ماندند و حتی بهسان سازههای فرهنگیِ همگانی در سراسر قلمرو اسلامی فراگیر شدند. نوروز، بهسان جشنی که نماد نوزاییِ زندگی و پیوند با طبیعت است، نه تنها در ایران که در سرزمینهایی چون آسیای میانه و قفقاز نیز جایگاهی والا یافت. این پیوستگیِ فرهنگی، چنانکه در کانال «امرداد» (۲۰۲۴) نیز برجسته شده، نمایانگر نیرویِ رخنهگر عرف و سنتهای مردمی در برابر دگرگونیهای سیاسی و دینی است. عرفِ مردم، چه در دوره ساسانی و چه در ایران امروزین، همواره از فقه و سیاست پیشی گرفته و بهسان نیرویی پایدار در برابر دگرگشتهای ناگهانی ایستادگی کرده است.
افزون بر این، ارزشهای پهلوانی و نیک روزگار ساسانی، همچون راستی، دادگری و ارجنهادن به طبیعت، در نوشتارها و آثار فرهنگیِ دورهٔ اسلامی جاودانه شدند. شاهنامه فردوسی نمونه برجستهای از این پیوستگی است. این اثر، که بهسان حماسه مردمی ایران شناخته میشود، نه تنها تاریخ و اسطورههای ایران باستان را نگاه داشت، که ارزشهای نیک و انسانی چون دلاوری، آزادگی و پیمانداری را به نسلهای پسین رسانید. چهره رستم، بهسان نماد پهلوانی ایرانی، نمونهای والا از این ارجهاست. پایمردی او در برابر گشتاسپ و اسفندیار، حتا به بهای نفرین همیشگی، نشان از پایبندی به آرمانهای آزادی و ارزشهای نیک انسانی دارد که فراسوی مرزهای دینی و سیاسی میرود. این روحیه در دیگر آثار ادبی دوره اسلامی، همچون نوشتههای نظامی گنجوی، گرشاسپنامه، بانوگشسپنامه، برزونامه، سامنامه نیز دیده میشود که در آنها سازههای فرهنگ ایرانی با درونمایههای اسلامی درهم آمیخته و به ریختی همآهنگ نمایانده شدهاند.
همچنین، فرهنگ ساسانی در گسترههای هنر، معماری و دانش نیز اثرات پایا بر تمدن اسلامی نهاد. برای نمونه، معماری ساسانی، با تاقها و گنبدهای شکوهمندش، انگیزهبخش معماری مسجدها و سازههای اسلامی شد. دانشهای ساسانی، بهویژه در زمینه پزشکی، اخترشناسی و فلسفه، از راه برگردان نوشتارهای پهلوی به عربی در روزگار عباسیان به جهان اسلام رسید و به پیشرفتِ علمی در این دوره یاری رساند. این فرادهش دانش، نمایانگرِ ژرفا و داراییِ فرهنگی ساسانی است که به جای فروپاشی، بهسانِ بنیادی برای تمدن اسلامی کار کرد.
از نگاهِ اجتماعی نیز، پیوستگیِ فرهنگ ساسانی در خویوخیم و آیینهای مردمِ عادی دیدنی است. آیینهای وابسته به طبیعت، همچون جشنهای فصلی، و ارزشهایی چون میهمانداری و ارجنهادن به خانواده، که ریشه در فرهنگ ایران باستان داشتند، در دوره اسلامی نیز پایدار ماندند.
این عاملها، که در زندگی روزمره مردم روان بودند، نشان میدهند که فرهنگ ساسانی هرگز یکسره از میان نرفت، بلکه در لایههای ژرفترِ جامعه ایرانی به زندگانی خویش ادامه داد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘سعید لیلاز و افسانههای یونانی
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۸)
✍🏻 #نیما_کیانی
در پایان، نقد ادعای لیلاز نیازمند بازنگری در مفهوم «فروپاشی» است. فروریزی سیاسی یک شاهنشاهی به معنای نابودی فرهنگ آن نیست. فرهنگ ایران، با ریشههای ژرف و نرمشپذیری بالای خود، نهتنها در برابر دگرگونیهای دینی و سیاسی ایستادگی کرد، بلکه بهسان یکی از ستونهای پایهای، زیر ساخت آنچه را که سپستر تمدن اسلامی نامیده شد فراهم آورد. این پیوستگی فرهنگی، که در آیینها، ادبیات ( ن. ک به مزدیسنا در ادب پارسی، محمد معین)، و ارزشهای انسانی ایرانی دیده میشود، نشاندهنده نیرو و پویایی تمدن ایرانی است. از این رو، بهجای سادهسازی تاریخ به «فروپاشی با یک کلمه»، باید به پیچیدگیها و پیوستگی فرهنگی ایران توجه کرد که همچنان در هویت ایرانی امروز زنده است.
بازگشت به ریشههای کیستی ایرانی، ناساز با فهم چپ و واپسگرای سعید لیلاز، فراخوانی است به بازخوانی و بازشناسی عرف و فرهنگ بالنده و چندفرهنگی هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان که فراتر از فقه و سیاست، جهانی از معنا و زیبایی آفرید. این فرهنگ، با آیینهای مردمی، ارزشهای پهلوانی، و رواداری در برابر دینها و فرهنگهای دیگر، نهتنها در بند فرمانهای خشک نبود، بلکه میراثی جهانگیر آفرید که در شاهنامه و ادب پارسی جاودانه شد. ایران هرگز و در هیچ دورهای به فقه و سیاست کاسته نشده و نخواهد شد، و عرف و فرهنگ ایران باستان، چون رودی خروشان، همچنان در فرهنگ ایرانی روان است.
و چنین است که سخن از ایران، سخن از فرهنگی است که هیچ مرز و بندی نتوانسته آن را در خویش بگنجاند و از جوشش و جنبش بازدارد. این فرهنگ، چه در آیین پهلوانیاش، چه در ادب شکوفایش، و چه در زیست روزانه مردمان، تا امروز پایدار مانده و خواهد ماند و از همین رو، بازگشت به ریشهها، نه بازگشتی واپسگرا و ناسنجشگرانه به ایدههایی سنگشده، که نگریستن در کارکرد نیاکان برای آفریدن چشماندازی برای آیندهای روشن است.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بازخوانی حقیقت کمبوجیه، خشایارشا و ساسانیان
(۱۸)
✍🏻 #نیما_کیانی
در پایان، نقد ادعای لیلاز نیازمند بازنگری در مفهوم «فروپاشی» است. فروریزی سیاسی یک شاهنشاهی به معنای نابودی فرهنگ آن نیست. فرهنگ ایران، با ریشههای ژرف و نرمشپذیری بالای خود، نهتنها در برابر دگرگونیهای دینی و سیاسی ایستادگی کرد، بلکه بهسان یکی از ستونهای پایهای، زیر ساخت آنچه را که سپستر تمدن اسلامی نامیده شد فراهم آورد. این پیوستگی فرهنگی، که در آیینها، ادبیات ( ن. ک به مزدیسنا در ادب پارسی، محمد معین)، و ارزشهای انسانی ایرانی دیده میشود، نشاندهنده نیرو و پویایی تمدن ایرانی است. از این رو، بهجای سادهسازی تاریخ به «فروپاشی با یک کلمه»، باید به پیچیدگیها و پیوستگی فرهنگی ایران توجه کرد که همچنان در هویت ایرانی امروز زنده است.
بازگشت به ریشههای کیستی ایرانی، ناساز با فهم چپ و واپسگرای سعید لیلاز، فراخوانی است به بازخوانی و بازشناسی عرف و فرهنگ بالنده و چندفرهنگی هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان که فراتر از فقه و سیاست، جهانی از معنا و زیبایی آفرید. این فرهنگ، با آیینهای مردمی، ارزشهای پهلوانی، و رواداری در برابر دینها و فرهنگهای دیگر، نهتنها در بند فرمانهای خشک نبود، بلکه میراثی جهانگیر آفرید که در شاهنامه و ادب پارسی جاودانه شد. ایران هرگز و در هیچ دورهای به فقه و سیاست کاسته نشده و نخواهد شد، و عرف و فرهنگ ایران باستان، چون رودی خروشان، همچنان در فرهنگ ایرانی روان است.
و چنین است که سخن از ایران، سخن از فرهنگی است که هیچ مرز و بندی نتوانسته آن را در خویش بگنجاند و از جوشش و جنبش بازدارد. این فرهنگ، چه در آیین پهلوانیاش، چه در ادب شکوفایش، و چه در زیست روزانه مردمان، تا امروز پایدار مانده و خواهد ماند و از همین رو، بازگشت به ریشهها، نه بازگشتی واپسگرا و ناسنجشگرانه به ایدههایی سنگشده، که نگریستن در کارکرد نیاکان برای آفریدن چشماندازی برای آیندهای روشن است.
.
#چپ_فرهنگی #ابتذال_فرهنگی #استمرارطالبان #ایرانستیزان #نقد_چپ #چپ_ایرانی #نقد_فرهنگ #نقد_روشنفکران
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🎶 بتازید بتازید که چالاک سوارید (+)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
غزل ۶۳۷ | از دیوان شمس #مولوی
برانید برانید که تا بازنمانید
بدانید بدانید که در عین عیانید
بتازید بتازید که چالاک سوارید
بنازید بنازید که خوبان جهانید
چه دارید چه دارید که آن یار ندارد
بیارید بیارید در این گوش بخوانید
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد
بگویید بگویید اگر مست شبانید
شرابیست شرابیست خدا را نهانی
که دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید
دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد
ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید
گشادست گشادست سر خابیه امروز
کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید
صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح
سبک روح کند راح اگر سست و گرانید
رسیدند رسیدند رسولان نهانی
درآرید درآرید برونشان منشانید
دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند
که ایشان همه کانند و شما بند مکانید
مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید
که ایشان همه جانند و شما سخره نانید
بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن
نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید
زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست
در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید
سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست
عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید
خموشید خموشید خموشانه بنوشید
بپوشید بپوشید شما گنج نهانید
به دیدار نهانید به آثار عیانید
پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز
پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید
در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید
دهان بست دهان بست از این شرح دل من
که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید
.
#بوقت_آواز #شعرانه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸سید محمد صدر، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و معاون سابق وزارت امور خارجه، با انتقاد از شیوه دیپلماسی در مذاکرات اخیر میگوید:
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
«خبر دارم آقای عراقچی در مذاکرات سختگیری کرده است؛ اگر بهتر عمل کرده بودیم، جنگ میتوانست به تعویق بیفتد.»
.
#حکومت_اسلامی #پزشکیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘در دفاع از آزادی بیان مطلق و ضرورتِ رواداری و تساهل
— به بهانۀ ماجرای زینب موسوی
✍🏻 #آرمان_امیری
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— به بهانۀ ماجرای زینب موسوی
✍🏻 #آرمان_امیری
📕در دفاع از آزادیِ ابتذال
📕تفاوت شوخی و توهین
📕«از شوخی نباید رنجید»؛ پیشفرض مخربی که آزادی را ناقص میکند
📺 بسی رنج بردیم...
.
#سیاست #نقد_فرهنگ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin